فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مزرعه‌ی کوزه‌گر

کتاب مزرعه‌ی کوزه‌گر
کاوشگری‌های کمیسر مونتالبانو

نسخه الکترونیک کتاب مزرعه‌ی کوزه‌گر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مزرعه‌ی کوزه‌گر

وقتی کاتارلّا استغاثه‌هایش را به درگاه بازرس تکرار می‌کرد، حتماً خبر شومی در راه بود. «چی شده؟» «وای! وای، رئیس! همین الان فرماندار زنگ زد. انقدر عصبانی بود که مثل بوفالو دود از سوراخ‌های دماغش می‌زد بیرون!» «صبر کن ببینم، کات! کی به تو گفته وقتی بوفالوها عصبانی می‌شن، دود از دماغ‌شون می‌زنه بیرون؟!» «همه می‌دونن، رئیس! خودم هم تو فیلم‌ها و کارتون‌ها دیده‌ام!» «خیلی خب، خیلی خب! چی می‌خواست؟» «گفت باید برید دفترش، دفتر فرماندار، فوری همین حالا رئیس. اگر بدونید چه‌قدر عصبانی بود!» در راه مونته‌لوسا مدام در این فکر بود چرا بونتّی ـ آلدریگی از دستش عصبانی است. این اواخر اوضاع به‌قدری آرام بود که اداره‌ی پلیس شبیه شهر ارواح شده بود؛ فقط چند مورد دزدی مسلحانه، چند مورد آدم‌ربایی، چند تا تیراندازی و چند تا هم سرقت ماشین و دله‌دزدی از دخل مغازه‌ها. تنها اتفاق قابل‌توجه اخیر پیدا شدن جسد توی کیسه بود و برای عصبانی بودن در آن خصوص هم هنوز خیلی زود بود. همین بازرس را بیش‌تر کنجکاو کرده بود تا نگران. اولین شخصی که در راهروی اداره‌ی فرمانداری به او برخورد دکتر لاتِس بود، رئیس هیئت اجرایی فرمانداری؛ شخصی مقدس‌مآب و شکم‌سیر که به «شیر و عسل» هم معروف بود. به محض دیدن بازرس دست‌هایش را باز کرد، درست مثل زمانی که پاپ از پنجره آغوشش را برای توده‌ی‌ مردم که در میدان جمع می‌شوند باز می‌کند. «بازرس بسیار عزیزم!» دوید سمت مونتالبانو، دستش را گرفت و با شور و اشتیاق فشرد. اما بی‌درنگ رهایش کرد و با لحنی توطئه‌آمیز پرسید: «از همسرتون چه خبر؟» مونتالبانو نمی‌دانست این ایده از کجا به ذهن لاتس خطور کرده که او صاحب همسر و چند فرزند است، اما می‌دانست مخالفت با او فایده‌ای ندارد. ترسی ناگهانی برش داشت. یادش نمی‌آمد آخرین بار به این سؤالش چه جوابی داده بود. خوشبختانه تا این حد یادش می‌آمد که گفته بود زنش با یک مهاجر غیرقانونی فرار کرده است. مراکشی؟ تونسی؟ نمی‌توانست جزئیات را به یاد بیاورد. لبخندی مصنوعی از رضایت به صورتش چسباند. «آه، خبرهای خوبی دارم، دکتر لاتس. همسرم بالاخره برگشت سر زندگی زناشویی‌اش!» «چه‌قدر عالی، از این بهتر نمی‌شه! پس به لطف مریم مقدس چراغ خونه‌تون دوباره روشن شده!» «بله، چه جورم! اون‌قدر که داریم با صرفه‌جویی تو هزینه‌های گرمایش یه پس‌انداز کوچولو هم برای خودمون ترتیب می‌دیم.» لاتس نگاه سرگشته‌ای به او انداخت. متوجه منظورش نشده بود. «به فرماندار اطلاع می‌دم شما این‌جایید.» چند لحظه ناپدید شد و بعد دوباره سر و کله‌اش پیدا شد. «فرماندار منتظرتونن.» ته‌مانده‌ی حیرت چند لحظه پیش هنوز بر چهره‌اش مانده بود. بونتّی ـ آلدریگی نه سر از روی برگه‌هایش بلند کرد و نه تعارفش کرد بنشیند. بعد از مدتی که به نظر بی‌انتها می‌رسید بالاخره سرش را آورد بالا، به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و مدتی بی‌هیچ کلامی به بازرس خیره شد. مونتالبانو تظاهر به نگرانی ‌کرد و پرسید: «از دفعه‌ی آخری که هم‌دیگر رو دیدیم خیلی عوض شده‌ام؟!»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مزرعه‌ی کوزه‌گر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فاتزیو فریاد زد:
«چیزیت که نشده؟ زخمی شده ا ی؟»
«نه! اما جسد رو پیدا کردم. ایناهاش، این جاس!»
میمی آوگلّو از مونتالبانو پرسید:
«چه کار کنیم؟ بریم اون پایین؟»
«نه، احتیاجی نیست. حالا دیگه می دونیم کجاست. فاتزیو، تو برو اون پایین کمک کاتارلّا. و تو، میمی، توی غار منتظرشون باش.»
آوگلّو پرسید: «پس شما چه طور؟»
«منم جیپ رو برمی دارم و برمی گردم خونه. برای امروز دیگه کافیه.»
«خیلی می بخشید؟ پس تکلیف تحقیقات چی می شه؟»
«کدوم تحقیقات، میمی؟ اگه جسد تازه بود، شاید حضور ما این جا به کاری می اومد اما خدا می دونه این شخص کی و کجا کشته شده. باید به دادستان زنگ بزنی. همین طور به پزشکی قانونی. همین حالا این کار رو بکن، میمی!»
«اما تا اونا از مونته لوسا برسن این جا حداقل دو ساعتی طول می کشه!»
آینا هم اضافه کرد:
«تا دو ساعت دیگه دوباره بارون می گیره.»
مونتالبانو گفت:
«چه بهتر! چرا فقط ما باید مثل موش آب کشیده خیس بشیم؟»
میمی با لحنی قهرآلود پرسید:
«خب، تکلیف من تو این دو ساعت چیه؟»
بازرس گفت:
«می تونی ورق بازی کنی.» و وقتی دید آینا دور می شود گفت:
«برای چی به کاتارلّا زنگ زدی و گفتی حضور من این جا ضروریه؟»
«چون فکر می کردم...»
«میمی، تو هیچ فکری نکردی! فقط می خواستی من رو بکشونی این جا که مثل بقیه خیس آب بشم و بعد به ریشم بخندی.»
«سالوو، خودت هم الان همین رو گفتی. چرا من و فاتزیو باید خیس بشیم و تو توی تختت راحت دراز بکشی؟»
مونتالبانو نتوانست خشمی را که پشت این کلمه ها پنهان شده بود نادیده بگیرد. آوگلّو شوخی نمی کرد و فقط خدا می دانست در سرش چه ها می گذرد.

به مارینلّا که رسید، باران دوباره شروع شده بود. از وقت ناهار گذشته بود و فعالیت صبحگاهی در هوای آزاد اشتهایش را حسابی تحریک کرده بود. بعد از این که لباس های خیس از بارانش را در حمام عوض کرد، به آشپزخانه رفت. آدلینا برای وعده ی اول پاستا درست کرده بود و برای وعده ی دوم هم خوراک خرگوش. زیاد پیش نمی آمد از این جور غذاها بپزد بنابراین هرازچندی که سر ذوق می آمد و این کار را می کرد، اشک شوق در چشمان مونتالبانو می نشست.
تا فاتزیو خودش را به دفتر مرکزی برساند، تقریباً شب شده بود. معلوم بود در راه سری به خانه زده، دوش گرفته و لباس هایش را مرتب کرده. بااین‎حال خستگی از سر و رویش می بارید. روز سختی را پشت سر گذاشته بودند.
«میمی کجاست؟»
«رفت خونه یک کم استراحت کنه، رئیس! فکر می کرد داره سرما می خوره.»
«کاتارلّا چه طور؟»
«اونم همین طور. بالای چهل درجه تب داشت. اصرار داشت بیاد دفتر ولی مجبورش کردم بره خونه و کمی دراز بکشه.»
«موفق شدید کیسه ی حاوی جسد رو بکشید بیرون؟»
«می دونید چه اتفاقی افتاد، رئیس؟ وقتی تو اون بارون وحشتناک با دادستان و تیم پزشکی قانونی برگشتیم اون جا که برش داریم کیسه غیب شده بود.»
«یا مسیح مقدس! عجب دردسری! جسدی که نمی تونه یه جا ثابت بمونه. خب بالاخره کجا بود؟»
«قاطی آب و گل و لای ده متری رفته بود پایین تر. کیسه هم وسط راه پاره شده بود و چند تا تکه...»
«تکه؟ چه تکه ای؟»
«قبل از این که جسد رو بذارن توی کیسه، قطعه قطعه اش کرده ان.»
پس آینا راست گفته بود که چه دیده بود. انگشت های پا بریده شده بودند.
«خب، چی کار کردید؟»
«مجبور شدیم صبر کنیم تا کوکو از مونته لوسا برسه.»
«کوکو کیه؟ تا حالا اسمش رو نشنیده ام.»
«سگه، رئیس؛ سگ خیلی خوب و باهوشی که تکه هایی رو که از کیسه بیرون افتاده بودن و این ور و اون ور پراکنده شده بودن، از جمله سر جسد رو، برامون پیدا کرد و وقتی دکتر پاسکوآنو تشخیص داد که جسد بالاخره کامل شده، تونستیم برگردیم.»
«سر رو با چشم های خودت دیدی؟»
«دیدم رئیس، اما در واقع چیز زیادی برای دیدن نبود. با ضربه ی چکش یا پتک یا یه جسم سخت دیگه انقدر کوبیده شده بود که اصلاً قابل شناسایی نیست.»
«نمی خواستن بلافاصله شناسایی بشه.»
«شکی درش نیست، رئیس. چون انگشت سبابه ی دست راست رو هم که بریده شده بود دیدم. بند اولش رو حسابی سوزونده بودن.»
«می دونی این معنیش چیه؟!»
«البته، رئیس! این یعنی مقتول سابقه دار بوده و از روی اثر انگشتش قابل شناسایی بوده. برای همین تمام احتیاط های لازم رو به جا آوردن.»
«پاسکوآنو تونست تشخیص بده حدوداً کی به قتل رسیده؟»
«گفت دست کم دو ماه پیش، اطلاعات دقیق تر رو بعد از کالبدشکافی می ده.»
«می دونی کی قراره این کار رو بکنه؟»
«فردا صبح.»
«تونستید گزارشی از گم شدن چنین شخصی تو دو ماه گذشته پیدا کنید؟»
«دو تا احتمال وجود داره، رئیس. یا گم شدنش گزارش شده یا نشده.»
مونتالبانو از سر تمسخر نگاه تحسین آمیزی به او انداخت.
«گل گفتی، فاتزیو! تا حالا اسم آقای پالیسه به گوشت خورده؟»
«نه، رئیس. کی بوده؟»
«مردی که تا پونزده دقیقه قبل مرگش هنوز زنده بود!»
دوزاری فاتزیو بلافاصله افتاد.
«بی خیال رئیس! تو که اجازه ندادی حرفم رو تموم کنم!»
«خیلی خب، پس ادامه بده. یه لحظه فکر کردم تنه ات به تنه ی کاتارلّا خورده!»
«منظورم اینه که ممکنه کسی گم شدن مقتول رو گزارش کرده باشه، اما از اون جایی که هنوز نمی دونیم کیه...»
«گرفتم چی می گی. تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که تا فردا صبر کنیم و ببینیم پاسکوآنو چه اطلاعاتی می تونه بهمون بده.»

وقتی به خانه رسید هنوز مشغول ور رفتن با قفل در و کلید بود که صدای زنگ تلفن به استقبالش آمد.
«سلام عزیزم، حالت چه طوره؟»
لیویا بود، سرحال و سردماغ.
«صبح نسبتاً گندی بود، تو چه طوری؟»
«عوضش برای من روز خوبی بود. صبح هم دفتر نرفتم.»
«واقعاً؟ برای چی؟»
«همین جوری، حوصله ی کار کردن نداشتم. صبح خیلی قشنگی بود. حیفه آدم تو چنین صبح زیبایی کار کنه. باید خورشید رو می دیدی، سالوو! درست مثل خورشید شما بود.»
«خب، چی کارا کردی؟»
«رفتم بیرون و خوش گذروندم.»
«خوش به حالت که وقت برای چنین تجملاتی داری!»
از دهانش در رفته بود و دیگر ممکن نبود لیویا بی خیالش شود.
کمی بعد، هم چنان با خلقی تنگ، روبه روی تلویزیون نشست تا کمی سرش را گرم کند. روی صندلی کنار دستش دو ظرف گذاشته بود، یکی پر از زیتون سبز و سیاه و دومی هم پر از ساردین شور و چند جور پنیر. یک لیوان نوشیدنی برای خودش ریخت و شیشه را محض احتیاط در دسترسش گذاشت و تلویزیون را روشن کرد. اولین چیزی که روی صفحه نمایان شد صحنه ای بود از فیلمی که در یک کشور آسیایی و در فصل باران های شدید موسمی می گذشت. این دیگر چه جورش بود؟! بیرون رگبار می بارید و حالا هم باید یک رگبار ساختگی را توی فیلم تماشا می کرد؟ شبکه را عوض کرد. باز هم فیلم سینمایی؛ زن زیبایی به سرعت برای مرد موقری که روبه رویش ایستاده و پشتش به دوربین است مژه می زند. مرد موقر که لباس زیرش را کند، چشم های زن زیبا از تعجب گرد شد و آهی از نهادش برآمد. شبکه را عوض کرد. این بار نخست وزیر درباره ی این که چرا اقتصاد کشور رو به قهقرا می رود نطق می کرد. اولین دلیل حمله های تروریستی به برج های دوقلو بود، دلیل دوم سونامی ای که در دریای جنوب رخ داده بود، دلیل سوم ارزش یورو، و دلیل چهارم حزب کمونیست که حاضر به همکاری نبود، و شبکه را عوض کرد. اسقفی درباره ی نهاد مقدس خانواده وعظ می کرد. در ردیف اول حضار، چند سیاستمدار بنام نشسته بودند که دو نفرشان از همسران شان طلاق گرفته بودند، یکی دیگر همسر و فرزندانش را ترک کرده بود و با معشوقه اش که هنوز زیر سن قانونی بود زندگی می کرد، نفر چهارم یک خانواده ی رسمی و دو خانواده ی غیر رسمی داشت، و نفر پنجم هیچ وقت ازدواج نکرده بود چون تا جایی که همه می دانستند علاقه ای به زن ها نداشت. همه با جدیت تمام در تایید حرف های اسقف سر تکان می دادند. شبکه را عوض کرد و این بار تصویر صورت پیپّو راگونزه، گزارشگر شبکه ی تله ویگاتا که شمایلی شبیه ماتحت مرغ داشت، صفحه را پر کرد.
«... و برای همین پیدا شدن جسد مردی که به قتل رسیده و بعد بدنش قطعه قطعه در کیسه ی زباله ریخته شده می تونه به چند دلیل نگران کننده باشه. که البته مهم ترین دلیل اینه که رسیدگی به این پرونده به بازرس سالوو مونتالبانو، کارآگاه و سربازرس پلیس مرکزی مونته لوسا، سپرده شده که متاسفانه پیش از این هم فرصت آشنایی باهاش رو داشتیم. البته انتقاد ما به جهت گیری های سیاسی ایشون نیست ـ که از هر فرصتی برای نشر ایده های کمونیستی شون استفاده می کنن بلکه به این واقعیته که در طول رسیدگی ها هیچ ایده ای ندارند که چه کار باید بکنن. و بعضاً هم که ایده ای به ذهن شون می رسه، سر آخر کاملاً غیرعملی و مسخره از آب در می آد. برای همین دوست داریم یک راهنمایی به ایشون بکنیم. فکر می کنید به حرف ما گوش خواهند داد؟ همین دو هفته پیش درست در همان منطقه ای که جسد پیدا شده، راننده ای وسط جاده دو تا کیسه ی پلاستیکی پیدا کرده که حاوی بقایای دو تا گوساله ی شیرخوار بوده. آیا نمی توان رابطه ای بین این دو رخداد متصور شد؟ ممکن نیست پای یکی از فرقه های شیطان پرستی با مراسم و آیین های عجیب و غریب شان در بین باشد؟...»
تلویزیون را خاموش کرد. آیین های شیطانی! به جان خودش! گذشته از این که گوساله ها حدود سه کیلومتر دورتر از جایی که جسد انداخته شده بود پیدا شده بودند، عاقبت الامر هم کاشف به عمل آمده بود که لاشه ها را دلالان غیرقانونی حیوانات از ترس پلیس آن جا رها کرده بودند.
احساس می کرد از دست همه ی خلایق به تنگ آمده است. تصمیم گرفت بخوابد اما قبل از رفتن به تخت بهتر بود یک آسپرین بخورد. با صبح خیس و بارانی ای که گذرانده بود و با در نظر گرفتن سن لعنتی اش ترجیح می داد جانب احتیاط را نگه دارد.

صبح روز بعد، پس از خوابی ناراحت و آشفته، بازرس پنجره را باز کرد و روحش تازه شد. خورشید ژوئیه در آسمان صاف و بی لک می تابید. دریا هم، که دو روز گذشته تمام طول ساحل را در خودش فرو برده بود، دوباره عقب نشسته و روی شن های درخشان ساحل کیسه های زباله، قوطی های خالی، شیشه های پلاستیکی، جعبه های پاره، و انواع و اقسام آت و آشغال های دیگر را به جا گذاشته بود. مونتالبانو زمان نه چندان دوری را به خاطر می آورد که آن چه پس از عقب نشینی دریا به جا می ماند بوی جلبک ها بود و گوش ماهی های زیبایی که انگار دریا برای انسان ها هدیه می آورد. اما حالا فقط زباله های خودشان را تحویل شان می داد.
به علاوه نمایش نامه ای را هم به یاد می آورد به نام رگبار که ادعا می کرد سیل بزرگ بعدی نه به واسطه ی آب باران، بلکه از فاضلاب هایی ایجاد خواهد شد که چاه مستراح ها، روشویی ها، و محفظه های تصفیه ی دنیا سالیان سال در خودشان انبار کرده اند و بالاخره روزی زمین همه اش را بالا خواهد آورد و همه در فضولات خودمان غرق خواهیم شد.
رفت روی ایوان و از آن جا هم به ساحل. نگاهش افتاد به آشغال هایی که فاصله ی بین سطح کاشی کاری شده ی ایوان و ساحل را پر کرده بودند، از جمله لاشه ی سگی که بوی تعفنش فضا را پر کرده بود. ناسزاگویان رفت خانه، یک جفت دستکش ظرف شویی و چنگکی که خدا می دانست آدلینا برای چه کاری ازش استفاده می کرد برداشت و برگشت به ساحل. روی پا نشست و دست به کار تمیز کردن شد.
هنوز یک ربع نگذشته درد شدید در شانه ها تقریباً فلجش کرد. چه کس دیگری غیر از خودش ممکن بود در چنین سن و سالی به فکر انجام دادن چنین کارهای طاقت فرسایی بیفتد؟! باور این که وضعیت جسمانی اش تا این حد تحلیل رفته سخت بود. درد به درک! غرورش برایش مهم تر بود. به کارش ادامه داد. تمام آشغال ها را که جمع کرد و در دو کیسه ی بزرگ ریخت، تک تک استخوان هایش درد می کردند. اما در همان اثنا فکر بکری به ذهنش رسیده بود که باید انجامش می داد. برگشت تو و روی برگه ای سفید با حروف درشت نوشت: عوضی! گذاشتش داخل یکی از کیسه ها و کیسه را در صندوق عقب ماشینش جا داد. برگشت تو، دوش گرفت، لباس پوشید، سوار ماشین شد و راه افتاد.

۱

صدای بلند و ممتد در زدن چرتش را پاره کرد. یک نفر دیوانه وار بر در می کوبید، اما به طرز عجیبی خبری از صدای زنگ نبود. نگاهی به پنجره انداخت. پشت کرکره های نورگیر، سیاهی مطلق بود. به بیان دقیق تر هر چند دقیقه یک بار درخشش گول زننده ای در قاب پنجره منفجر می شد و اتاق را لحظه ای در زمان ثابت می کرد و به دنبالش هم رعد بود که شیشه ها را به لرزه می انداخت. طوفانی که از روز قبل شروع شده بود کولاک می کرد. عجیب بود که با وجود چنین طوفانی دریای خروشان، که معمولاً در باران فاصله ی ساحل تا مهتابی را به طرفه العینی در خود می بلعید، این بار انگار آرام و بی صدا بود. دستش بی اختیار به سمت میز کنار تخت رفت و کورمال کورمال دنبال کلید چراغ خواب گشت. مثل همیشه دکمه را دو بار فشار داد اما خبری نشد. حکماً لامپ سوخته یا طوفان برق را قطع کرده بود. از تخت بیرون آمد. لرزه ای از سرما در ستون فقراتش دوید. از بین پره های مورب کرکره، علاوه بر درخشش گاه و بی گاه برق، سوز سردی هم می وزید که مثل تیغ بر پوستش می نشست. کلید چراغ اصلی هم کار نمی کرد. حتماً طوفان کل سیستم برق را از کار انداخته بود.
هر که پشت در بود هنوز ناامید نشده بود و هم چنان مثل دیوانه ها مشت می کوبید. به نظرش رسید بین این سر و صدای گوش خراش، صدایی شنید که با درماندگی کمک می خواست.
فریاد زد: «اومدم! اومدم!»
با چشم دنبال شلواری گشت که مطمئن بود قبل از رفتن به تخت خواب روی صندلی گذاشته است. شاید سر خورده و افتاده باشد روی زمین. اما پافشاری شخص پشت در حتی اجازه ی لباس پوشیدن هم نمی داد. با عجله دوید سمت در ورودی.
قبل از این که در را باز کند پرسید:
«کی هستی؟»
«بونتّی ـ آلدریگی، یالا! در رو باز کن!»
درجا خشکش زد. فرماندار؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟ این دیگر چه شوخی مسخره ای بود؟
«فقط یک لحظه.»
دوید سمت آشپزخانه، چراغ قوه ای را که در یکی از کشوها نگه می داشت برداشت، به سرعت برگشت و در را باز کرد.
فرماندار را دید که مثل موش آب کشیده روبه رویش ایستاده بود.از ظاهر نزارش دهانش از تعجب باز ماند و نتوانست چیزی بگوید. کلاه مشکی مچاله ای سرش بود و آستین چپ بارانی ای که به تن داشت ریش ریش شده بود.
فرماندار گفت: «یالا! بذار بیام تو!»
مونتالبانو خودش را کنار کشید تا رئیسش بتواند وارد شود و بعد بی اختیار و ماشین وار دنبالش راه افتاد. در، که فراموش کرده بود ببنددش، با وزش باد به هم می خورد و تق تق صدا می کرد. فرماندار خودش را انداخت روی نزدیک ترین صندلی، سرش را بین دست ها گرفت و هق هق گریه را سر داد.
سوال ها با شتاب سرسام آور موتور جتی که برای اوج گرفتن سرعت می گیرد در ذهن بازرس شکل می گرفتند و قبل از این که بتواند به چنگ شان بیندازد دوباره محو می شدند. تا آن لحظه حتی نتوانسته بود لب از لب باز کند.
فرماندار آشفته خاطر پرسید:
«می تونی چند روزی تو خونه ا ت مخفیم کنی؟»
مخفی اش کند؟ مگر چه خطایی از او سر زده بود؟ از دست قانون فرار می کرد؟ چه کار ممکن بود کرده باشد؟ چه کسی دنبالش بود؟
«راستش من ـ متوجه نمی شم...»
بونتّی ـ آلدریگی با ناباوری به بازرس خیره شد.
«نکنه منظورت اینه که خبرها رو نشنیدی، مونتالبانو؟!»
«نه، نشنیدم.»
«امشب مافیا قدرت رو به دست گرفت.»
«چی دارید می گید؟!»
«خب، انتظار داشتی چه بلای دیگه ای سر کشور بیچاره مون بیاد؟ یک کم تغییر این جا، یک کم اون جا و بفرمایید! اینم عاقبت کارمون! می شه یه لیوان آب بهم بدی؟»
«بله ـ البته.»
از همان بدو ورود، بازرس بلافاصله فهمیده بود هوش و حواس فرماندار درست سر جایش نیست. شاید تصادف کرده بود و هذیان گویی هایش نتیجه ی شوک بعد از تصادف باشد. بهتر است با دفتر مرکزی پلیس مونته لوسا تماس بگیرد. یا شاید بهتر باشد فوری پزشک خبر کند. اما فعلاً نباید بگذارد مرد بیچاره به چیزی شک کند. برای حفظ ظاهر هم که شده فعلاً باید مطابق میل بونتّی ـ آلدریگی رفتار می کرد.
وارد آشپزخانه شد و از سر عادت کلید برق را زد. اتاق از نور پر شد. لیوان آب در دست، می خواست برگردد سراغ فرماندار که یک بار دیگر از تعجب سر جایش خشک شد؛ انگار فلج شده بود؛ درست شبیه یکی از آن مجسمه هایی که آن روزها مُد شده بودند. می شد اسمش را گذاشت «مرد برهنه با لیوانی در دست».
اتاق کاملاً روشن بود اما اثری از فرماندار نبود. به جایش مردی نشسته بود کوتاه قامت و چاق که کوپّولایی(۱) هم به سر داشت. مونتالبانو درجا شناختش. توتو رینا(۲) بود. از زندان آزاد شده بود! پس فرماندار دیوانه نشده بود. صاف و پوست کنده واقعیت را می گفت.
رینا گفت:
«عصر به خیر! می بخشی این طوری سرزده مزاحمت شدم، اونم این ساعت شب، اما خیلی وقت ندارم. یه هلی کوپتر اون بیرون منتظرمه که ببردم رم برای ترتیب دادن کارا منظورم همون تشکیل دولت و این جور چیزاست. فعلاً چند نفری رو انتخاب کرده ام: برناردو پروونتزانو(۳) معاون اولم، یکی از برادران کاروانا(۴) وزیر خارجه، و لئولوکا باگارلّا(۵) وزیر دفاع. یه پیشنهاد هم برای تو دارم، کمیسر مونتالبانو! می خوام سریع و بی پرده جواب بدی. دوست داری وزیر کشور من بشی؟»
قبل از این که مونتالبانو بتواند جوابی بدهد، کاتارلّا وارد اتاق شد. حتماً از در ورودی، که فراموش کرده بود ببنددش، آمده بود تو. اسلحه ی کمری اش را نشانه رفته بود سمت بازرس و قطره های درشت اشک روی گونه هایش می غلتید.
«رئیس، اگه پیشنهاد این جانی رو قبول کنی، قسم می خورم خودم به شخصه با دست های خودم می کشمت.»
در همین حین که سر کاتارلّا به حرف های خودش گرم بود، رینا، به سرعت ماری که برای نیش زدن حمله می کند، اسلحه اش را بیرون کشید و شلیک کرد. اتاق در تاریکی فرو رفت...

مونتالبانو از خواب پرید. تنها جزء واقعی رویایش صدای به هم خوردن کرکره هایی بود که فراموش کرده بود ببنددشان. از جایش بلند شد، کرکره ها را بست، دوباره خزید زیر پتو و نگاهی به ساعت دیواری انداخت. چهار صبح بود. دلش می خواست دوباره خواب را گیر بیندازد اما آن مونتالبانوی لجباز دیگر که پشت پلک های سخت به هم فشرده اش نشسته بود می خواست بحث راه بیندازد.
«معنی این خواب چیه؟»
«چه اصراری داری تعبیرش کنی، مونتالبانو؟ هر شب این همه خواب می بینی، هر کدوم هم از اون یکی بی معنی تر.»
«تو این طور فکر می کنی چون یه هیولای نادانی! شاید به نظر تو هیچ معنی ای نداشته باشن، اما باید یکی شون رو برای دکتر فروید تعریف کنی و ببینی چه چیزها که از توش بیرون نمی کشه!»
«آخه چرا باید خواب هام رو برای فروید تعریف کنم؟!»
«چون مادامی که نتونی یه توضیح منطقی براشون پیدا کنی، یا کسی رو پیدا کنی که این لطف رو در حقت بکنه، از خواب آسوده خبری نخواهد بود.»
«خیلی خب، اگر این طور فکر می کنی، ازم سوال کن.»
«کدوم بخش رویا بیش ترین تاثیر رو روت گذاشت؟»
«خب، فکر می کنم اون تغییر.»
«کدوم تغییر؟»
«همون جایی که از آشپزخونه اومدم بیرون و توتو رینا رو دیدم که نشسته جای بونتّی ـ آلدریگی.»
«می تونی یه کم بیش تر توضیح بدی؟»
«خب، مشخصاً به جای کسی که نماینده ی قانونه، شخص شماره ی یک مافیا نشسته؛ سردسته ی آدم هایی که تصور می کنن خارج از قلمرو قانون زندگی می کنن.»
«بنابراین، می شه گفت که تو، توی خونه ی خودت، توی اتاق پذیراییت، جایی که همه ی زار و زندگیت هست، داری هم زمان از نماینده ی قانون و سردسته ی قانون شکن ها پذیرایی می کنی.»
«خب که چی؟»
«به نظرت می شه این طور نتیجه گرفت که در نظر تو مرز بین قانون و بی قانونی داره روز به روز کم رنگ و کم رنگ تر می شه؟»
«این مزخرفات رو بس کن!»
«خیلی خب، بذار یه جور دیگه بهش نگاه کنیم. اونا ازت چی می خواستن؟»
«بونتّی ـ آلدریگی ازم خواست بهش کمک کنم. می خواست تو خونه ام مخفی اش کنم.»
«از درخواستش تعجب کردی؟»
«البته!»
«رینا چه طور؟ اون ازت چی می خواست؟»
«ازم خواست وزیر کشورش بشم.»
«از حرف اونم تعجب کردی؟»
«خب آره.»
«از حرفش به اندازه ی خواسته ی فرماندار تعجب کردی؟ یا بیش تر؟ یا کم تر؟ صادقانه جواب بده!»
«خب راستش کم تر تعجب کردم.»
«چرا کم تر؟ به نظرت طبیعی می آد سرکرده ی مافیا بهت پیشنهاد همکاری بده؟»
«نه، من این جوری بهش نگاه نمی کنم، اون موقع رینا دیگه سرکرده ی مافیا نبود. قرار بود نخست وزیر بشه و نخست وزیر آینده ازم خواست باهاش همکاری کنم.»
«آهان! همین جا وایستا! این حرف رو دو جور می شه تعبیر کرد؛ یکی این که تو از اون قماش آدم هایی هستی که فکر می کنن با نخست وزیر شدن خطاهای گذشته ی شخص کان لم یکن تلقی می شه و به حساب نمی آد، حتی قتل و آدم کشی. و یه احتمال ضعیف دیگه هم اینه که جزو اون دسته از پلیس هایی هستی که کاسه لیس ارباب قدرت ان، چه این شخص قدرتمند آدم درستکاری باشه چه جانی، چه فاشیست باشه چه کمونیست. خودت فکر می کنی تو کدوم یک از این دو دسته بگنجی؟»
«یه دقیقه صبر کن ببینم! این طوری که نمی شه! این زیادی ساده ست!»
«چرا چنین حرفی می زنی؟»
«چون بعد سر و کله ی کاتارلّا پیدا شد.»
«خب، معنیش چیه؟»
«معنیش اینه که در واقع من در آخر پیشنهاد رینا رو رد کردم.»
«اما تو حتی دهنت رو هم باز نکردی!»
«دقیقاً! چون به واسطه ی کاتارلّا پیشنهاد رو رد کردم. بهش فکر کن! کاتارلّا از راه می رسه، اسلحه اش رو می گیره سمت من و تهدیدم می کنه اگر پیشنهاد رینا رو قبول کنم می کشتم. یه جورهایی انگار کاتارلّا وجدانم بود.»
«این حرف دیگه واقعاً نوبره! کاتارلّا؟ وجدانت؟!»
«چرا نباشه؟ اون باری رو یادت می آد که اون یارو خبرنگاره ازم پرسید به وجود فرشته ی نگهبان اعتقاد دارم یا نه؟ وقتی بهش گفتم دارم، ازم پرسید تا حالا فرشته ا م رو دیده ام؟ منم گفتم البته! هر روز می بینمش. اون وقت ازم پرسید «می شه اسم فرشته تون رو بپرسم؟» بدون این که مکث کنم گفتم اسمش کاتارلّاست. البته اون موقع قصدم مزاح بود اما بعد که خوب بهش فکر کردم متوجه شدم مثل تمام شوخی ها این حرفم هم بخش بزرگی از واقعیت رو تو خودش نهفته داشت.»
«خب، نتیجه؟»
«به نظر من این داستان رو باید از ته به سر خوند. معنی صحنه ای که کاتارلّا وارد می شه در واقع اینه که ترجیح می دم خودم رو خلاص کنم تا این که پیشنهاد رینا رو قبول کنم.»
«یعنی می خوای بگی مطمئنی مونتالبا، که اگر فروید هم بود رویات رو به همین شیوه تعبیر می کرد؟»
«می خوام بگم چیزی که فروید ممکن بود بگه به یک طرفم هم نیست! حالا بذار بخوابم. دیگه نمی تونم چشمام رو باز نگه دارم.»
ساعت از نه گذشته بود که از خواب بیدار شد. نه برقی دیده می شد و نه رعدی به گوش می رسید، اما شک نداشت هوا آن بیرون هنوز حسابی گرفته است. چرا به خودش زحمت بدهد از جا بلند شود؟ دو زخم قدیمی اش درد می کردند و چند درد کوچک دیگر، عوارض ناگزیر افزایش سن، این جا و آن جا، آزارش می دادند. بهتر بود حداقل چند ساعت دیگر توی تخت بماند و استراحت کند. بلند شد و رفت به اتاق پذیرایی. دوشاخه ی تلفن را که کشید برگشت به تختش، پتو را کشید روی سرش و چشم هایش را بست.

هنوز نیم ساعت نگذشته مجبور شد دوباره چشم هایش را باز کند؛ این بار با صدای یکنواخت و مصر زنگ تلفن. چه طور ممکن بود تلفن زنگ بخورد وقتی دوشاخه را کشیده بود؟ اگر صدای تلفن نبود، پس چه صدایی بود؟ زنگ در، ابله! احساس می کرد مایعی به غلظت روغن موتور به جای خون در رگ های مغزش جریان دارد. شلوارش را که پای صندلی روی زمین افتاده بود به پا کرد و ناسزاگویان راه افتاد سمت در.
کاتارلّا بود، خسته و از نفس افتاده.
«اوه، رِئیس، رِئیس!...»
«گوش کن، نمی خوام حتی یه کلمه هم بشنوم! تا من بهت نگفتم حق نداری حرف بزنی! به جاش این کار رو می کنیم: من الان برمی گردم توی تختم و تو می ری توی آشپزخونه، یه قهوه ی غلیظ و حسابی دم می کنی، توش سه تا قاشق بزرگ شکر می ریزی و برای من می آری. اون وقت می تونی هر چی دلت خواست بگی.»
وقتی کاتارلّا با لیوان بزرگ که بخار از آن برمی خاست برگشت مجبور شد بازرس را که در همان ده دقیقه دوباره خوابش برده بود آن قدر تکان بدهد تا بیدار شود. بازرس لیوان را از دست کاتارلّا قاپید و چند جرعه سر کشید. طعم سوپ سبزیجات مانده و تلخ شده می داد. همیشه شنیده بود افزایش سن با میزان خواب نسبت عکس دارد. پس چرا هر چه سنش بالاتر می رفت میلش به خواب بیش تر می شد؟
«قهوه اش چه طوره، رِئیس؟»
«حرف نداره، کات!»
از ترس این که مبادا دلش به هم بخورد، به یک خیز خودش را رساند به دستشویی و دهانش را آب کشید.
«کات، کارت ضروریه؟»
«یه جورایی، رئیس!»
«خیلی خب، پس چند دقیقه صبر کن تا یه دوش بگیرم و لباس بپوشم.»
بعد از حمام، حاضر و آماده به آشپزخانه رفت و این بار برای خودش یک قهوه ی اصیل ایتالیایی دم کرد. کاتارلّا توی اتاق غذاخوری ایستاده بود روبه روی پنجره ی قدی سبک فرانسوی و از ورای ایوان منظره ی بیرون را تماشا می کرد. کرکره ها را باز کرده بود.
سقف آسمان انگار سوراخ شده بود و باران مثل سیل می بارید. دریا هم تا پای مهتابی پیش روی کرده بود و گاهی با یک موج بزرگ به لرزه می انداختش.
«حالا می تونم حرف بزنم، رِئیس؟»
«آره.»
«یه جسد پیدا کرده ان.»
عجب کشف درخشانی! به احتمال زیاد جسد شخصی که اصطلاحاً به مرگ سفید مرده است. اصطلاحی که روزنامه نگارها در مورد اشخاصی به کار می برند که ناگهانی و بدون حتی یک خداحافظی خشک و خالی ناپدید می شوند و بعدها جسدشان گوشه و کناری پیدا می شود. اما چرا باید برای مرگ رنگ انتخاب کرد؟ مرگ سفید! انگار مرگ می توانست سبز باشد، یا زرد، یا ـ در واقع اگر قرار بود رنگی برای مرگ در نظر بگیرد، فقط می توانست یک رنگ باشد و بس: سیاه، به سیاهی قیر...
«جسد تازه است؟»
«چیزی نگفتن، رئیس!»
«کجا پیداش کرده ان؟»
«یه جایی اطراف شهر، رِئیس. حوالی پیتزوتلّو.»
تصورش چندان دور از ذهن نبود. جایی دورافتاده که حتی خدا هم فراموشش کرده بود؛ جایی که جسد خودش را در خانه اش احساس کند و هیچ کس هم هرگز پیدایش نکند.
«از افراد ما کسی برای بررسی جسد رفته؟»
«بله قربان، رئیس! فاتزیو و بازرس آوگلّو الان توی محل حاضرن.»
«پس دیگه این همه شکنجه کردن من برای چیه؟»
«باور کنید رئیس، بازرس آوگلّو بود که به من زنگ زد و گفت حضور شخص شما ضروریه. منم وقتی دیدم هر چی با تلفن تون تماس می گیرم خبری نیست، جیپ رو برداشتم و خودم به شخصه اومدم این جا.»
«برای چی با جیپ اومدی؟!»
«چون با سواری معمولی محاله پامون به اون جا برسه، رِئیس.»
«خیلی خب، پس بزن بریم.»
«راستی رئیس، بازرس گفت بهتون بگم بهتره چکمه بپوشید با یه چیز بارونی طور و سرتون رو هم بپوشونید.»
رگبار بد و بیراه هایی که از دهان بازرس خارج شد لرزه بر اندام کاتارلّا انداخت.

باران سیل آسا سر بند آمدن نداشت. برف پاک کن های شیشه ی جلو به گرد پای باران، که دیدن اطراف را غیرممکن کرده بود نمی رسیدند. بازرس دو دل بود که سفر کردن در این جاده بیش تر شبیه سوار شدن در ترن هوایی است یا گیر افتادن در اوج لرزه های زلزله ای هشت ریشتری. خلق و خوی تنگش کم کم تبدیل به سکوتی چنان سنگین شد که کاتارلّا را هم عصبی و دستپاچه کرد و باعث شد کوچک ترین چاله ی پرآب سر راهش را هم جا نیندازد.
«جلیقه های نجات رو با خودت آورده ا ی؟!»
کاتارلّا جوابی نداد. بدش نمی آمد خودش جای جسدی بود که برای دیدنش می رفتند. جایی تکان ها به قدری شدید شد که دل مونتالبانو به هم خورد و دوباره طعم قهوه ی کاتارلّا را در دهانش حس کرد.
بالاخره به مدد الهی به جیپ دیگر، که فاتزیو و آوگلّو با آن آمده بودند، رسیدند. تنها مشکل این بود که نه نشانی از فاتزیو و آوگلّو بود و نه تا چشم کار می کرد جسدی دیده می شد.
مونتالبانو پرسید: «قضیه چیه؟ داریم قایم موشک بازی می کنیم؟»
«رِئیس، تنها چیزی که به من گفتن این بود که هر جا جیپ رو دیدم بزنم کنار. همین و بس!»
«خب یه صدایی در بیار.»
«صدای چی، رئیس؟»
«خودت چی فکر می کنی، نابغه؟! صدای ترومپت، یا ساکسیفون تِنورت(۶)! منظورم اون بوق لعنتیه!»
«بوقش خرابه، رِئیس!»
«بهتر از این نمی شه! این یعنی تا هوا تاریک بشه همین جا هستیم.»
سیگاری گیراند. تا تمامش کند، کاتارلّا تصمیمش را گرفت.
«رئیس من خودم می رم دنبال شون. جیپ شون که همین جاست. شاید خودشون هم یه جایی همین نزدیکی ها باشن.»
«بارونی من رو بپوش.»
«نه رئیس، نمی تونم.»
«چرا نه؟»
«چون من یونیفرم تنمه و بارونی لباس شخصیه.»
«مگه قراره کسی تو رو این جا ببینه؟»
«به هر حال احترام یونیفرم واجبه، رئیس.»
در را باز کرد، پیاده شد، آهی کشید و در چشم برهم زدنی ناپدید شد. در واقع به چنان سرعتی ناپدید شد که مونتالبانو ترسید مبادا افتاده باشد در چاله ای پر از آب و غرق شود. خودش هم به سرعت از ماشین پیاده شد و قبل از این که چیزی بفهمد داشت با نشیمنگاه روی سراشیبی ای گِلی سر می خورد. کاتارلّا، سراپا پوشیده در گل، شبیه مجسمه ای سفالی انتهای سراشیبی نشسته بود.
«حتماً ماشین رو زیادی نزدیک لبه ی جاده پارک کرده ام، رئیس!»
«آره کات، خودم فهمیدم! حالا چه جوری خودمون رو از این جهنم خلاص کنیم؟»
«اون جا رو نیگا، رئیس! اون جا سمت چپ. اون پاکوب رو می بینید؟ من می رم بررسی اش کنم. شما هم می تونید دنبالم بیاید، ولی باید خیلی مراقب باشید. می دونید که راه لیز و از این حرفاس...»
حدود پنجاه متر بالاتر راه پاکوب به راست می پیچید. باران شدید میدان دید را محدود کرده بود و نمی شد حتی تا چند متر آن طرف تر را هم به خوبی دید. ناگهان کسی از بالای سرشان مونتالبانو را صدا زد:
«رئیس، ما این جاییم!»
بالا را نگاه کرد. فاتزیو روی برآمدگی صخره ای ایستاده بود. برای رسیدن به او باید از سه پله ی بلندی که بر دیواره ی صخره کنده شده بود بالا می رفتند. فاتزیو زیر چتری بزرگ، از آن نوع چترهای راه راه زرد و قرمز که چوپان ها استفاده می کنند، پناه گرفته بود. خدا می دانست از کجا پیدایش کرده بود. برای بالا رفتن از پله ها چاره ای نبود جز این که کاتارلّا از پایین بازرس را هل بدهد و فاتزیو هم از بالا دست هایش را بگیرد و بکشد. پیش خودش فکر کرد دیگر برای این جور زندگی خیلی پیر شده ام.
چیزی که از پایین به شکل برآمدگی دیده می شد، تکه ای زمین مسطح بود جلو ورودی یک غار. با دیدن فضای داخل غار چیزی نمانده بود شاخ دربیاورد.
هوای داخل گرم و دل چسب بود. آتش بزرگی در دایره ای محصور با قلوه سنگ های بزرگ می سوخت. چراغی که از سقف آویزان بود فضا را به اندازه ی کافی روشن می کرد. میمی و مردی دیگر، حدود شصت ساله، سر میزی از کنده ی درخت روی صندلی هایی از همان جنس نشسته و مشغول بازی بودند. هرازچندی به نوبت از فلاسکی که روی زمین کنارشان بود می نوشیدند. یک صحنه ی معنوی ایده آل از زندگی روستایی. به خصوص که اثری هم از جسد نبود. مرد شصت ساله به بازرس خوش آمد گفت اما میمی حرفی نزد. حدود یک ماهی می شد که به نظر می رسید آوگلّو با عالم و آدم قهر است.
فاتزیو به مرد میانسال اشاره کرد:
«مردی که داره با آوگلّو بازی می کنه جسد رو پیدا کرده. اسمش پاسکوآله آیناست. این جا هم ملک خودشه. هر روز می آد این جا؛ برای همین حداقل شرایط زندگی مثل امکانات خور و خواب رو ترتیب داده. بعضی وقت ها هم فقط می شینه و منظره ی بیرون رو تماشا می کنه.»
«با کمال احترام ممکنه بپرسم که پس جسد کدوم جهنمیه؟!»
«این طور که پیداست جایی حدود صد متر پایین تر از این جا.»
«این طور که پیداست؟ یعنی هنوز ندیدیش؟!»
«نه. این طور که آینا می گه تا بارون بند نیاد نمی شه رفت اون پایین.»
«اما این بارون که حالا حالاها قطع نمی شه، حداقل تا غروب! تازه اگر شانس بیاریم!»
آینا حرف شان را قطع کرد:
«یه ساعت دیگه یه شکافی تو ابرها می افته. حاضرم به شرافتم قسم بخورم. اما بعد دوباره شروع می کنه باریدن.»
«تا اون موقع ما باید این جا چه غلطی بکنیم؟»
آینا پرسید:
«از صبح تا حالا چیزی خوردید؟»
«نه.»
«با یه تکه توماتزو(۷) با نون گندم موافقید؟ از دیروز برام مونده.»
دریچه ی قلب مونتالبانو کمی باز شد و نسیم ملایمی از رضایت درش وزیدن گرفت.
«چرا که نه!»
آینا از جایش بلند شد. کیسه ی پارچه ای را که از میخ آویزان بود پایین آورد و یک تکه نان، یک پنیر توماتزوی کامل و یک فلاسک دیگر نوشیدنی بیرون آورد.
«از خودتون پذیرایی کنید!»
مونتالبانو لقمه ی بزرگی از نان و پنیر گرفت و پرسید:
«می شه حداقل به من بگی چه طور جسد رو پیدا کردی؟»
آوگلّو از کوره در رفت:
«حرفش هم نزن، رئیس! اول باید این دست رو تموم کنه. تا حالا نتونستم یه دست هم ببرم!»

میمی آن دست را هم باخت و همین طور دست بعدی و دست بعدی را. مونتالبانو، فاتزیو، و کاتارلّا، که کنار آتش خودش را خشک می کرد، باقی مانده ی پنیر را سر جایش گذاشتند و ته فلاسک شراب را بالا آوردند.
یک ساعتی گذشت و همان طور که آینا پیش بینی کرده بود شکافی بین ابرها افتاد.

۲

آینا پایین را نگاه کرد و گفت: «چی؟! چه طور ممکنه؟! همین جا بود!»
همه به ردیف پشت سرش روی سراشیبی ای خیس و لزج قطار شده بودند. در واقع نمی شد اسم سرازیری را راه گذاشت. بیش تر مجموعه ای بود از تکه سنگ های خاکستری و زرد که باران درشان نفوذ نکرده و سطح شان پوشیده بود از ماده ای لزج و لیز شبیه به خمیر ریش تراشی. فقط با یک نگاه به تکه سنگ ها می شد فهمید که پا گذاشتن روی شان همان و سقوط کردن به حداقل بیست متر پایین تر همان.
آینا تکرار کرد: «همین جا بود!»
و غیبش زده بود. جسدِ اهل سفری که ناگهان راهش را می کشد و می رود یک جای دیگر.
پایین که می رفتند همه ساکت بودند. آینا، چوب دست شبانی در دست، پیشاپیش همه حرکت می کرد؛ پشت سرش مونتالبانو دستش را روی شانه ی او گذاشته بود و پشت سرش هم به ترتیب آوگلّو، فاتزیو، و کاتارلّا که هر کدام به شانه ی نفر جلویی تکیه کرده بودند.
مونتالبانو فکر کرد چنین صحنه ای را در یک اثر هنری معروف دیده است. بروگل(۸)؟ شاید هم بوش(۹). اما وقت فکر کردن به این چیزها نبود.
کاتارلّا که نه تنها از لحاظ ترتیبی بلکه با سنجه ی شجاعت هم نفر آخر صف بود جرئت نداشت به شانه ی نفر جلویی اش تکیه کند و برای همین مدام توی گل و لای سکندری می خورد و به فاتزیو تنه می زد، او هم می خورد به آوگلّو، و آوگلّو هم می خورد به مونتالبانو و مونتالبانو هم به آینا. چیزی نمانده بود هر کدام شان، مثل میله های بولینگ، به یک طرف پرت شوند.
مونتالبانو رنجیده خاطر گفت: «ببینم آینا! مطمئنی جسد رو همین جا دیدی؟»
«بازرس، این جا ملک منه و هر روز می آم این جا. چه آفتابی باشه، چه بارونی.»
«می شه با هم حرف بزنیم؟»
آینا پیپش را روشن کرد و گفت:
«هر طور میل شماست.»
«پس این طور که تو ادعا می کنی، جسد این جا بود. درسته؟»
«نکنه خدای نکرده کر شده اید؟! منظورتون چیه این طور که من ادعا می کنم؟! گفتم که، درست همین جا بود.»
آینا با دسته ی پیپش جایی را نشان داد که لایه های گل رس شروع می شدند، درست چند متر آن طرف تر از جایی که ایستاده بود.
«این یعنی جسد کاملاً در معرض دید بود، درسته؟»
«خب هم آره، هم نه.»
«توضیح بده.»
«جناب بازرس، این جا همه اش گل رُسه، برای همین هم از قدیم بهش می گفتن مزرعه ی کوزه گر.»
«چنین ملکی به چه دردت می خوره؟»
«گل رس رو به کسایی می فروشم که گلدون می سازن، یا ظرف و ظروف سفالی و از این جور چیزها...»
«خب، ادامه بده.»
«خب، وقتی بارون نمی آد ـ می دونید که، اصولاً این جا زیاد بارون نمی باره، امروز استثناست ـ وقتی بارون نمی آد یه لایه آشغال و کثافت روی خاک رس رو می پوشونه. برای همین باید حداقل یک متری بکنی تا بهش برسی. متوجهید که چی می گم؟»
«بله.»
«اما وقتی بارون می باره، لایه ی رویی رو می شوره و با خودش می بره و گل رُس از زیرش بیرون می زنه، درست مثل امروز صبح. بارون خاک ها رو شسته و برده بود و باعث شده بود جسد بیاد روی سطح.»
«اگه درست فهمیده باشم منظورت اینه که در واقع یکی جسد رو این جا دفن کرده بوده و بعد بارون شدید از زیر خاک بیرون کشیدتش، درسته؟»
«بله قربون، منظورم دقیقاً همینه. منم داشتم از این جا رد می شدم که برم اون بالا توی غار که کیسه رو دیدم.»
«چه کیسه ای؟»
«یه کیسه ی پلاستیکی گنده و سیاه، از همون هایی که توش زباله می ریزن.»
«چه طور تونستید توی کیسه رو ببینید؟ درش رو باز کردید؟»
«نه! احتیاجی به این کار نبود. کیسه سوراخ شده بود و یه پا هم ازش زده بود بیرون. البته تمام انگشت هاش بریده شده بود. واسه همین نتونستم بلافاصله بفهمم تو کیسه چیه.»
«گفتی بریده شده بود؟»
«یا بریده شده بود، یا یه حیوونی مثل سگ جویده بودشون.»
«فهمیدم. بعد چی کار کردید؟»
«همین طور راهم رو ادامه دادم به طرف غار.»
فاتزیو پرسید:
«و چه طور با پلیس تماس گرفتید؟»
«با تلفن همراهم، ایناهاش، همین جا تو جیبمه.»
آوگلّو هم به گفت وگو پیوست.
«چه ساعتی بود که کیسه رو پیدا کردید؟»
«حول و حوش شیش صبح.»
آوگلّو مرد را تحت فشار گذاشت.
«و بیش تر از یک ساعت طول کشید تا به غار برسید و به ما زنگ بزنید؟»
«می شه بپرسم به شما چه ربطی داره که چه قدر طول کشید تا برسم به غار و به شما زنگ بزنم؟»
میمی از کوره در رفته بود.
«الان بهت نشون می دم به ما چه ربطی داره!»
فاتزیو سعی کرد برای مرد توضیح بدهد.
«شما ساعت هفت و بیست دقیقه با ما تماس گرفتید؛ یعنی یک ساعت و بیست دقیقه بعد از این که جسد رو پیدا کردید.»
آوگلّو که ناگهان شبیه یکی از آن کارآگاه های دون پایه ی فیلم های هالیوودی شده بود پرسید:
«تو این یک ساعت و نیم چی کار می کردی؟ دنبال کسی می گشتی که بیاد و جسد رو سر به نیست کنه؟»
مونتالبانو که تازه فهمیده بود آوگلّو تظاهر نمی کند، کم کم نگران می شد.
«کی چنین حرفی زده؟ شما پیش خودتون چی فکر کردید؟ من به هیچ کس چیزی نگفتم!»
«خیلی خب، پس بهمون بگید که تو اون یک ساعت و بیست دقیقه چی کار می کردید؟»
میمی مثل سگی هار به مرد چسبیده بود و نمی خواست به حال خودش بگذاردش.
«داشتم اوضاع رو سبک سنگین می کردم.»
«سبک سنگین کردن اوضاع یک ساعت و نیم طول کشید؟»
«بله، قربون.»
«چی رو سبک سنگین می کردی؟»
«این که بهتره به پلیس زنگ بزنم یا نه.»
«برای چی؟»
«چون هر وقت کسی سر و کارش با شما پلیس ها می افته، از کرده ی خودش پشیمون می شه.»
صورت میمی سرخ شد و دستش را برای حواله کردن یک مشت بالا آورد:
«پس که این طور!»
مونتالبانو گفت:
«تمومش کن، میمی!»
آوگلّو که دنبال بهانه ای می گشت تا باز به مرد بپرد، گفت:
«بگو ببینم! این غار دو تا راه ورودی داره، درسته؟ یکی از اون پایین که تو ازش وارد شدی و یکی هم از اون بالا.»
«درسته.»
«چرا ما رو از این راه آوردی؟ می خواستی بیفتیم و گردن مون بشکنه؟!»
«اگه از پایین می اومدیم که عمراً تا این جا نمی رسیدید، آقایون! با این بارونی که باریده زمین حسابی لیزه.»
صدای غرشی به گوش رسید که باعث شد همه به آسمان نگاه کنند. شکافی که بین ابرها افتاده بود، عوض بازتر شدن، دوباره بسته می شد. همه شان به یک چیز فکر می کردند: اگر هر چه سریع تر آن جسد لعنتی را پیدا نکنند، حتی بیش تر از قبل شبیه موش آب کشیده خواهند شد.
مونتالبانو پرید وسط حرف شان:
«ناپدید شدن جسد رو چه جوری توجیه می کنید؟»
آیِنا گفت:
«خب، به نظرم یا آب بارون و خاک جسد رو شسته و با خودش برده ته غار، یا این که کسی اومده و از این جا برش داشته.»
میمی گفت:
«ادامه بده! اگر کسی اومده بود و جسد رو برده بود، جای پاش توی گل و لای باقی می موند. اما این جا هیچ رد پایی نیست.»
«منظورتون چیه، قربون؟ واقعاً فکر می کنید با این بارونی که می باره ممکنه رد پایی به جا بمونه؟!»
گفت وگو به این جا رسیده بود که خدا می داند به چه دلیل کاتارلّا یک قدم دیگر برداشت و برای بار دوم در آن صبح بارانی لیز خورد. هنوز یک پایش را درست روی گل رس نگذاشته با حرکتی شبیه به اسکیت روی یخ سر خورد، یک پا روی پاکوب و پای دیگر در بستری از گل و شل. فاتزیو که کنارش ایستاده بود بیهوده سعی کرد جلو سقوطش را بگیرد اما در عوض بیش تر به سمت پایین هلش داد که چندان هم تصادفی به نظر نرسید. در کسری از ثانیه، کاتارلّا که دست هایش را به دو طرف باز کرده بود دور خودش چرخ خورد و پاهایش به هوا رفت.
«تعادلم رو از دست دا... دم...»
این را بلند خطاب به همه اعلام کرد و با پشت زمین خورد. در همان وضعیت، انگار سوار بر سورتمه ای نامرئی، سرعت می گرفت و شانه هایش روی گل کشیده می شد. حدود بیست متر پایین تر مثل گلوله در بوته ای که ته غار سبز شده بود فرو رفت و بالاخره متوقف شد.
هیچ کدام نه چیزی گفتند و نه تکانی خوردند، انگار افسون شان کرده بودند. بعد از حدود یک دقیقه بالاخره مونتالبانو به خودش آمد و دستور داد:
«محض رضای خدا! یکی بره کمکش!»
آن قدر شوکه شده بود که حتی نمی توانست بخندد.
آوگلّو از آینا پرسید:
«حالا چه طور بریم اون پایین و بکشیمش بیرون؟»
«از همین راه پاکوب که بریم پایین، تقریباً می رسیم همون نقطه ای که افسر پلیس ناپدید شد.»
«پس بزن بریم!»
همان وقت سر و کله ی کاتارلّا از بین شاخ و برگ های بوته پیدا شد. سر که می خورد شلوار و زیرشلواری اش را از دست داده بود و مجبور بود با دست قسمت های خصوصی اش را بپوشاند.

۳

کمی بعد از شهر کوچکی به نام راتّوزا، تلفنی عمومی پیدا کرد که به طرز معجزه آسایی سالم بود. ماشین را گوشه ای پارک کرد، پیاده شد و شماره گرفت.
«شما پیپّو راگونزه اید، همون گزارشگر اخبار تلویزیون؟»
«خودمم، شما؟»
مونتالبانو دستش را کمی جلو دهانش گرفت تا راگونزه صدایش را نشناسد.
«من روسوام، لوچینو روسو. کارم شکاره.»
«چه کاری می تونم براتون انجام بدهم، آقای روسو؟»
مونتالبانو با لحن مجرمی که با شریکش حرف می زند گفت:
«باز هم سر و کله شون پیدا شده.»
«می بخشید، متوجه نمی شم. سر و کله ی کی پیدا شده؟»
«همون گروه های شیطانی و این حرف ها که دیشب تو تلویزیون درباره اش حرف می زدید. من دو تا کیسه ی دیگه پیدا کرده ام.»
راگونزه، که بلافاصله توجهش جلب شده بود، پرسید:
«واقعاً؟! کجا پیداشون کرده اید؟»
مونتالبانو خودش را به نفهمی زد و گفت:
«درست همین جا.»
«همین جا کجاست؟»
«همین جایی که من هستم.»
«متوجهم، اما شما دقیقاً کجایید؟»
«طرف های اسپیرانتزلّا، کنار اون چهار تا درخت زیتون.»
جایی که مونتالبانو می گفت حدود پنجاه کیلومتری با خانه ی گزارشگر فاصله داشت. پرسید:
«حالا باید چه کار کنم؟ به پلیس زنگ بزنم؟»
«نه، نه! احتیاجی نیست! خودمون موضوع رو حل می کنیم. شما همون جایی که هستید بمونید. من در اسرع وقت خودم رو می رسونم. و به هیچ کس در این مورد حرفی نزنید. خواهش می کنم، خیلی مهمه.»
«تنها می آیید؟»
«نه، یه فیلم بردار هم همراهم می آرم.»
«منم می گیره؟»
«منظورتون چیه؟»
«از منم فیلم می گیره؟ تو تلویزیون هم پخش می شه؟ اگه بشه، کل دوستام می بینن و می تونم حسابی بهشون پز بدم.»
دوباره سوار ماشینش شد، به اسپیرانتزلا که رسید، کیسه ها را زیر یکی از درخت ها گذاشت و دور شد.
وقتی مونتالبانو وارد اداره ی مرکزی پلیس مونته لوسا شد، کاتارلّا سر پستش بود.
«مگه تو تب نداشتی؟»
«داشتم رئیس، ولی خودم رو از شرش خلاص کردم.»
«چه طور این کار رو کردی؟»
«سه تا آسپرین خوردم و روش هم یه لیوان نوشیدنی تند و داغ. بعدش هم رفتم زیر پتو و تا می تونستم خودم رو گرم کردم. حالاهم انگار نه انگار که دیروز تب داشتم.»
«کی تو اداره هست؟»
«فاتزیو نیومده، بازرس آوگلّو هم زنگ زد. ظاهراً هنوز تب داره ولی دیرتر می آد.»
«خبری هست؟»
«یه آقایی اومده، می خواد با شما حرف بزنه. اسمش چی بود؟ صبر کنید ـ اسم آسونی داشت ـ یه جایی همین جاها نوشتمش ـ آها! جاکتّا.»
«چه طور ممکنه کسی چنین اسمی رو فراموش کنه؟»
«گاهی پیش می آد دیگه، رئیس.»
«خیلی خب، وقتی رفتم تو دفترم بفرستش تو.»

مرد موردنظر شخص خوش لباس و متشخصی بود حدود چهل ساله که موهای آب و شانه شده، سبیل، و عینکش کِر کارمندان بانک بود.
«بفرمایید بشینید، آقای جاکتّا.»
«جاکتّی، اسمم فابیو جاکتّیه.»
مونتالبانو زیر لب ناسزایی نثار خودش کرد. چرا هنوز که هنوزه بعد از این همه سال به اسم هایی که کاتارلّا به او می گفت اطمینان می کرد؟
«چه کاری از من ساخته است، آقای جاکتّی؟»
مرد با احتیاط نشست، خط اتوی شلوارش را صاف کرد و دستی به سبیلش کشید. بعد به پشتی صندلی تکیه داد و به بازرس چشم دوخت.
«خب؟»
«راستش رو بخواید، مطمئن نیستم که کار درستی کردم اومدم این جا یا نه.»
یا مریم مقدس! گیر یکی از آن آدم هایی افتاده بود که در مورد همه چیز دو دل اند، در اداره ی پلیس چیزی بدتر از سر و کله زدن با چنین آدم هایی متصور نیست.
«متاسفانه من نمی تونم در این مورد کمکی بهتون بکنم. شمایید که باید تصمیم بگیرید. این جا مثل مسابقه های تلویزیونی نیست که بتونم بهتون سرنخ بدم و راهنمایی تون کنم.»
«خب، راستش دیشب یه چیزی دیدم ـ مطمئن نیستم دقیقاً چی بود ـ واقعاً نمی دونم چه طور باید براتون توضیح بدم...»
مونتالبانو بالا رفتن تدریجی درجه حرارت بدنش را حس می کرد. گفت:
«اگه تصمیم بگیرید به من بگید چی دیدید، شاید بتونیم دو تایی یه توضیحی براش پیدا کنیم. در غیر این صورت باید باهاتون خداحافظی کنم.»
«خب راستش اون موقع ـ این جوری به نظرم رسید که ـ یکی با ماشین کسی رو زیر گرفت و فرار کرد. می دونید که چی می گم؟»
«بله، با چنین تصادف هایی آشنام! ببینید آقای جاکتّی، ازتون چند تا سوال می کنم. شاید این طوری بهتر باشه ـ فقط برای این که کارتون رو راحت تر کرده باشم.»
«بسیار خب.»
«اهل این جایید؟»
«نه، اهل رُمم.»
«این جا توی ویگاتا چه کار می کنید؟»
«سه ماه پیش ترفیع گرفتم، رئیس شعبه ی بانک مشارکت شدم، و اومدم این جا.»
حدس بازرس درست از آب درآمد. این تنها شغلی بود که می توانست برای مرد تصور کند، غیر از این محال بود: آن هایی که در ساختمان های بزرگ کلیسامانند بانک ها با پول مردم سر و کار دارند بعد از مدتی موجوداتی تند و تلخ و در عین حال تودار و خجالتی می شوند. مثل کشیش هایی که مراسم آیینی سرّی برگزار می کنند، آن ها هم مراسم سرّی خودشان را دارند؛ پولشویی، ربای قانونی، بازی با حساب های کدگذاری شده، انتقال مبالغ کلان به حساب های خارج از کشور. خلاصه که بعد از مدتی هم بیماری ها و نقص عضوهای خاص حرفه شان را می گیرند مثل مرده شورها که بر اثر حشر و نشر زیاد با درگذشته ها خودشان هم کم کم ظاهر مرده ای متحرک را پیدا می کنند.
«کجا ساکنید؟»
«فعلاً تا جای مناسبی پیدا کنیم با همسرم توی ویلای پدر و مادرش زندگی می کنیم، تو جاده ی مونته رآله. معمولاً برای تعطیلات می اومدن این جا اما در حال حاضر ما توش سکونت داریم.»
«بسیار خب، حالا اگر لطف کنید و برای من تعریف کنید که چه اتفاقی افتاد...»
«دیشب حدود ساعت دو شب بود که همسرم دچار درد زایمان شد. منم گذاشتمش توی ماشین و راه افتادم سمت بیمارستان مونته لوسا.»
بالاخره داشت به حرف می آمد.
«تقریباً رسیده بودیم خارج ویگاتا که تو نور چراغ های جلو زنی رو دیدم که داشت توی شونه ی خاکی جاده راه می رفت. پشتش به من بود. دقیقاً همون موقع یه ماشین با سرعت زیاد از کنارم رد شد، ویراژ می داد، جوری که فکر کنم به ماشین من هم مالید و بعد مستقیم رفت به طرف زن. زن هم بلافاصله متوجه خطر شد، احتمالاً صدای موتور ماشین رو شنیده بود، خودش رو پرت کرد طرف راست و افتاد توی یه چاله. ماشین یه لحظه متوقف شد و بعد دوباره راه افتاد، لاستیک هاش صدای وحشتناکی داد، و ناپدید شد.»
«یعنی آخر زن رو زیر نگرفت؟»
«نه، زن شانس آورد و به موقع جاخالی داد.»
«شما چی کار کردید؟»
«با این که حال همسرم اصلاً خوب نبود ـ در واقع داشت از درد گریه می کرد ـ ماشین رو زدم کنار. تا پیاده بشم، زن هم از جاش بلند شده بود. ازش پرسیدم آسیب دیده؟ گفت نه. گفتم اگه بخواد می تونه با ما تا شهر بیاد و اونم قبول کرد. توی راه همگی به این نتیجه رسیدیم که احتمالاً راننده ی اون ماشین بیش از حد نوشیده بوده و کارش هم یه شوخی احمقانه بوده. بعد هم گفت کجا پیاده می شه و ما هم همون جا پیاده اش کردیم. اما قبل از خداحافظی ازم خواهش کرد درباره ی این ماجرا با هیچ کس حرفی نزنم. گفت از یه ملاقات عاشقانه برمی گشته و دلش نمی خواد کسی خبردار بشه.»
«نگفت اون موقع شب تک و تنها اون جا چی کار می کرده؟»
«یه چیزهایی گفت مثل این که ماشینش خاموش شده و هر کاری کرده روشن نمی شده، اما بعد فهمیده که بنزین تموم کرده.»
«خب، آخرش چی شد؟»
فابیو جاکتّی گیج به نظر می رسید.
«با اون خانوم؟»
«نه، منظورم همسرتون بود.»
«من متوجه نمی شم.»
«بالاخره پدر شدید یا نه؟»
گل از گل فابیو جاکتّی شکفت.
«بله، یه پسر!»
«تبریک می گم. می‎تونید به من بگید زن حدوداً چند ساله بود؟»
فابیو جاکتّی لبخندی زد.
«حدود سی ساله، بازرس. قدبلند، تیره، و بسیار جذاب. کاملاً مشخص بود از چیزی ناراحته، با این حال باز هم بسیار جذاب بود.»
«کجا پیاده اش کردید؟»
«سر نبش خیابون سرپوتا و خیابون گوتّوزو.»
«این طور که معلومه هنوز سه ماه نشده همه ی خیابون های ویگاتا رو مثل کف دست تون بلدید؟»
صورت فابیو جاکتّی سرخ شد.
«نه ـ فقط این که ـ خانم که از ماشین پیاده شد، اسم خیابون ها رو نگاه کردم...»
«برای چی؟»
رنگ فابیو جاکتّی کم کم از سرخی به بنفش گرایید.
«خب ـ می دونید ـ ناخودآگاه...»
قطعاً ناخودآگاه! فابیو جاکتّی اسم خیابان ها را خوانده بود چون خانم جوان دلش را برده بود و دوست داشت دوباره ببیندش. شوهری فداکار، پدری راضی و خوشحال، و زناکاری بالقوه.
«ببینید آقای جاکتّی، شما اول به من گفتید که فکر کردید اون ماشین قصد داشته اون خانوم رو زیر بگیره، اما بعد از این که باهاش صحبت کردید به این نتیجه رسیدید که فقط یه شوخی مستانه ی احمقانه بوده. حالا اومدید این جا و دارید اینا رو برای من تعریف می کنید. چرا دوباره نظرتون عوض شد؟»
فابیو جاکتّی چند لحظه تردید کرد.
«خب، موضوع این نیست که نظرم رو ـ اما یه چیزی بود که انگار...»
«به نظرتون یه چیزی سر جاش نیست؟»
«خب می دونید، توی بیمارستان، وقتی منتظر بودم تا زنم وضع حمل کنه باز به ماجرا فکر کردم ـ دلیل خاصی نداشت، فقط می خواستم خودم رو به یه چیزی مشغول کنم ـ وقتی ماشینی که زن رو نشانه رفته بود ترمز کرد، منم بی اختیار سرعتم رو کم کردم. اون وقت به نظرم رسید که راننده از پنجره ی سمت شاگرد خم شد بیرون و چیزی به زن که توی چاله افتاده بود گفت. درحالی که اگر منطقی بهش فکر کنیم، باید فرار رو بر قرار ترجیح می داد و به سرعت دور می شد. ریسک بزرگی بود ـ مثلاً ممکن بود من شماره پلاک ماشینش رو بردارم...»

نظرات کاربران درباره کتاب مزرعه‌ی کوزه‌گر

عالی بود. از خواندنش پشیمان نمی شوید. ترجمه روانی دارد هرچند لغزشهای اندکی هم داشت. مثلا در مورد شغل یکی از شخصیتها ترجمه شده ناخدا اول در صورتیکه در کشتی باری چنین منصبی نداریم. احیانا کلمات chief officer را که افسر اول عرشه هست ترجمه کرده اند ناخدا اول. اما این لغزشهای اندک قابل اغماض است و مترجم محترم که برای بنده گمنام است موفق شده روانی متن را تا انتها حفظ کند. از آقای احسان رضایی در برنامه کتاب باز شنیدم که این مجموعه ادبیات پلیسی در نشر قطره زیر نظر جناب کاوه میرعباسی تهیه می شود و این خاطر آدم را آسوده می کند که یک مترجم کارکشته و کاربلد پشت این مجموعه ایستاده است.
در 3 ماه پیش توسط man...250
چقدر این کتاب خوب بود، من عاشق بازرس مونتالبانو شدم 🙌 امیدوارم نشر قطره بازم کتابای این نویسنده رو ترجمه کنه
در 3 ماه پیش توسط man...a28
از مجموعه ادبیات پلیسی که نشر قطره تا الان منتشر کرده بهترین و جذاب ترینش همین کتابه، بعد این 'چهره یک غریبه' و 'سکوت قبر' کارای خوبی هستن ولی متاسفانه بقیه ش حداقل برای من یکی جذابیتی نداشته
در 2 هفته پیش توسط
جذاب و پر کشش و خوشخوان
در 1 ماه پیش توسط pep tavan
کتابی قابل اعتنا با طنزی دلنشین و داستانی خوشخوان
در 2 ماه پیش توسط ©Shahrzad©
تو این کتاب با یک داستان جنایی ایتالیایی طرف هستیم البته نه با محوریت مافیا اما خوب کم بیش تو داستان حضور دارن .کمیسر شخصیت جالبی داره. انتهای داستان به سختی قابل حدس زدنه .داستان روند خوبی داره و مشتاقید که دنبالش کنید.داستان جزئیات متوسطی داره. البته یکی دو جا صحنه خیلی سینمایی وار عوض میشه جوری که انگار قسمتی از متن حذف شده و مثل فیلم میپره به جای دیگه . مطلب دیگه اینکه اسامی ایتالیایی گاها سخت زیادی داره، مثل اسم شیرینی ها خوراک ها و مخصوصا اسم مکان ها که واسه یه خواننده غیر ایتالیایی ملموس نیست و نویسنده طوری از این اسامی استفاده میکنه که خواننده قطعا آشناییت داره. با این اوصاف بهتر بود ناشر یک نقشه از محل وقوع داستان در کتاب قرار میداد که ارتباط گیری با اسامی مکان ها و داستان راحت تر میبود....برای کسی که مشکلی با اسامی نداره مطمئنا از داستان و شخصیت کمیسر لذت میبره.....این نظر شخصی بنده بود ، نظر بقیه هم محترمه.
در 2 ماه پیش توسط armin shk
عالی عالی عالی...
در 3 ماه پیش توسط صبا
تا الان دو سومش رو خوندم.داستانی روان و جذاب.کشش خوندن رو تو آدم ایجاد میکن.و البته ترجمه عالی و روان کتاب به این جذابیت کمک زیادی میکنه.پیشنهاد میکنم بخونید.
در 3 هفته پیش توسط علی صباغ
فوق العادست این کتاب کل داستان یه کشش و جذابیت خاصی داره ترجمه هم خیلی روانه
در 2 ماه پیش توسط امیرحسین
کتاب پر هیجان و پر کشش
در 2 ماه پیش توسط کیوان بلوری