فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب عصیان‌گر
عصیان‌گر - کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب عصیان‌گر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عصیان‌گر

همین‌که در محوطه‌ی خنک می‌نشینیم و رعشه‌ی سرما بر تن‌مان می‌افتد، اولین کار جامعه این است که به ما قول پالتوهایی را بدهد. مأمور می‌گوید: «در دوران قبل از جامعه، وقتی گرمایش رخ داد، اوضاع در ایالات بیرونی تغییر کرد. هوای اون‌جا سرد می‌شه؛ اما نه مثل گذشته. امکانش هست در سرمای شب یخ بزنید؛ اما اگه پالتوها رو بپوشید، چیزی‌تون نمی‌شه.»
وقتی به ایالات بیرون می‌رویم، این موضوع مسجل شد. بقیه‌ی دخترها، حتی ایندی مستقیماً جلو را نگاه می‌کنند؛ پلک هم نمی‌زنند. بعضی‌هایشان بیشتر از بقیه می‌لرزند.
مأمور در حین سکوت‌مان می‌گوید: «این هم هیچ‌ فرقی با کمپ‌های کار نداره. ما ازتون می‌خوایم یه محصول بکارید، درواقع، پنبه هستش. ما می‌خوایم دشمن فکر کنه این بخش از جامعه هنوز مسکونیه. این یه استراتژیه که جامعه ترتیب داده.»
یکی از دخترها می‌پرسد: «پس اینکه می‌گن یه جنگ با دشمن در حال اتفاق افتادنه حقیقت داره؟»
مأمور می‌خندد: «اگه بشه اسمش رو جنگ گذاشت. جامعه قدرتمنده؛ اما حرکات دشمن‌رو نمی‌شه پیش‌بینی کرد. ما می‌خوایم اونا فکر کنن ایالات بیرونی همچنان پر از سکنی و رونقه؛ اما جامعه نمی‌خواد هر گروه بار سنگین اون بیرون زندگی کردن رو خیلی به دوش بکشه. پس برای همین یه برنامه‌ی گردشی شش‌ماهه تنظیم کرده. به‌محض اینکه زمان‌تون تموم بشه، به‌عنوان شهروند به خونه‌هاتون برمی‌گردید.»
با خود فکر می‌کنم؛ بااینکه ظاهراً باورتون شده؛ اما هیچ‌کدوم از این‌ حرف‌ها حقیقت نداره.
می‌گوید: «حالا...» به دو افسری که هواناو را هدایت نمی‌کنند، اشاره می‌کند: «اونا شما رو به پشت پرده می‌برن، می‌گردن‌تون و بهتون لباس‌های استاندارد می‌دن ازجمله پالتو.»
اونا می‌خوان ما رو بگردن. اون هم الان.
من اولین نفری نیستم که فراخوانده می‌شوم. باحالتی برآشفته، سعی می‌کنم جایی برای مخفی کردن قرص‌ها پیدا کنم؛ اما جای مناسبی به نظرم نمی‌رسد. فضای هواناو که ساخت جامعه‌ست فقط به شکل صاف تهیه‌شده، نه گوشه‌ای دارد نه شکافی. حتی صندلی‌هایمان هم سخت و صاف هستند، کمربندها ما را محکم سرجایمان نشانده‌اند. جایی برای گذاشتن قرص‌ها ندارم.
ایندی یواشکی می‌گوید: «چیزی داری که می‌خوای قایم کنی؟»
می‌گویم: «آره.» چرا دروغ بگویم؟
یواشکی می‌گوید: «من هم همین‌طور. من مال تو رو می‌گیرم و وقتی نوبت من شد، تو مال منو بگیر.»

ادامه...

  • ناشر: آذرباد
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.04 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۴۰۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب عصیان‌گر



سه گانه ی همسان

عصیان گر - کتاب دوم

آلیسون بریث ویت کاندی

مترجم: محمدرضا قاسمی




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



فصل دوم:کاسیا

تمام وجودم خاکی شده. آب داغ در دستشویی روی دستانم می ریزد و باعث می شود به کای فکر کنم. دستانم اکنون کمی شبیه دستان او شده ؛ البته هر چیزی باعث می شود به کای فکر کنم.
با تکه صابونی به رنگ این ماه، به رنگ نوامبر، انگشتانم را برای آخرین بار تمیز می کنم. از جهتی خاک را دوست دارم. یکایک چین های پوستم را پر و روی پشت دستم چیزی شبیه نقشه درست می کند. یک بار وقتی خیلی خسته بودم، به خطوط روی پوستم نگاه و تصور کردم شاید آن ها بتوانند بگویند چطور به کای برسم.
کای رفته و تمام این ها، ایالت دوردست، کمپ، دستان کثیف، بدن خسته و ذهن پرمشغله، همه و همه برای این است که می خواهم پیدایش کنم.
و این موضوع که نبودش حسی همانند بودن و حضور دارد برایم کمی عجیب است. دلتنگی ای آن چنان کامل که اگر می خواست از بین برود دوباره رویم را برمی گرداندم تا شاید کای را ببینم.
از سینک دور می شوم و به کلبه مان نگاهی می کنم. پنجره های کوچک در امتداد بالای دیوار، همانند شب تیره وتار هستند. امشب، آخرین شب قبل از انتقال است؛ ماموریت کاری بعدی، آخرین مورد خواهد بود. به من اطلاع داده اند که پس ازآن برای موقعیت شغلی نهایی ام به سنترال(۲)، بزرگ ترین شهر جامعه خواهم رفت تا در یکی از مراکز تفکیک آنجا کار کنم. یک شغل واقعی خواهد بود، مثل کندن خاک و مشقت کشیدن نیست. جزییات سه ماه کارم، مرا به چندین کمپ کشانده؛ اما تابه حال تمامی آن ها در ایالت تانا(۳) بوده اند. امیدوار بودم بتوانم به طریقی به ایالات بیرونی بروم؛ اما حالا هم به همان اندازه ای که موقع شروع از کای دور بودم، از او فاصله دارم. اگر می خواهم فرار کنم تا کای را پیدا کنم باید خیلی زود این کار را انجام دهم.
یکی از دختران کلبه ام به نام ایندی(۴) در حال رفتن به سمت سینک به من تنه می زند، می پرسد: «اصلاً آب داغ برای بقیه گذاشتی؟»
می گویم: «آره.» درحالی که آب را باز و صابون را برمی دارد، چیزی زیر لب می گوید. چند دختر پشت سرش صف تشکیل داده اند. بقیه روی لبه ی تخت ها که چیدمان اتاق را شکل داده، نشسته و منتظرند.
امروز هفدهم است، روزی که پیغام ها می رسند.
با دقت کیف کمری ام را از کمربندم باز می کنم. ما هرکدام یکی از این کیف های کوچک داریم و باید تمام مدت همراه مان باشد. کیفم پر از پیغام است؛ مثل اکثر دخترها من هم کاغذها را آن قدر نگه می دارم که دیگر قابل خواندن نباشند. این کاغذها مثل گلبرگ های ظریف رُزهای جدیدی است که وقتی شهرک را ترک کردم، زاندر به من داد که ازقضا آن ها را هم نگه داشته ام. همین طور که منتظر هستم، به پیغام های قدیمی نگاه می کنم.
خیلی طول نمی کشد که گوشه ی کاغذها زرد شده و از بین بروند؛ باید پیغام ها را خواند و کنار گذاشت. آخرین پیغامم از برم می گوید که در مزارع سخت کار می کند، در مدرسه شاگرد نمونه است و هرگز سر کلاس هایش دیر نمی کند و می دانم که حداقل درباره ی آخرین حرفش حقیقت را کمی قلقلک داده. همچنین نامه ی او چشمانم را اشک بار می کند. او نوشته، کارت حافظه ی پدربزرگ، همانی را که در ضیافت پایانی در جعبه طلایی بود دیده است.
برم نوشته است: «مورخ خلاصه ای از زندگی پدربزرگ خواند و در آخر لیست خاطرات موردعلاقه پدربزرگ بود. خاطره ی موردعلاقه اش از من موقعی بود که اولین کلمه رو به زبون آوردم: بیشتر. خاطره ی موردعلاقه اش از تو چیزی بود که خودش بهش می گفت: روز باغچه ی سرخ.»
در روز ضیافت خیلی به تماشای کارت حافظه توجه نکردم؛ آن قدر حواسم به لحظات پایانی پدربزرگ در زمان حال بود که گذشته اش را فراموش کردم. همیشه می خواستم دوباره کارت حافظه را ببینم؛ اما هرگز فرصت نشد و الان آرزو می کنم که ای کاش تماشایش کرده بودم. حتی بیشتر از آن، آرزو می کنم که روز باغچه ی سرخ را به یاد بیاورم. خیلی روزها را به یاد می آورم که با پدربزرگ در میان شکوفه های سرخ بهار، رُزهای جدید سرخ تابستان یا برگ های سرخ خزان روی نیمکتی می نشستیم و صحبت می کردیم. شاید منظورش همین بوده. احتمالاً برم یک "ها" جا انداخته؛ پدربزرگ روزهای باغچه سرخ را به یاد می آورده. روزهای بهار، تابستان و پاییز که می نشستیم و صحبت می کردیم.
پیغام پدر و مادرم سرشار از شور و شعف است؛ خبر اینکه ماموریت بعدی، آخرین کمپ گردشی ام است به گوش شان رسیده.
نمی توانم آن ها را بابت خوشحال بودن سرزنش کنم. آن ها آن قدر به عشق باور داشتند که فرصتی برای پیدا کردن کای به من دادند؛ اما از اینکه این فرصت از دست می رود ناراحت نیستند. آن ها را بابت اینکه اجازه دادند سعی ام را بکنم تحسین می کنم. خیلی از پدر مادرها این فرصت را از فرزندان شان دریغ می کنند.
کاغذها را پشت یکدیگر بُر می زنم و به کارت های بازی و کای فکر می کنم. اگر با این انتقال بتوانم به او برسم چه؟ در هواناو مخفی شوم و وقتی از ایالات بیرونی رد می شدیم مثل سنگ خود را از هوا به پایین بیندازم؟
اگر این طور شود، بعدازاین همه مدت وقتی مرا ببیند چه فکری می کند؟ آیا اصلاً مرا می شناسد؟ می دانم که الان فرق کرده ام. این تغییر فقط منحصر به دست هایم نیست. برخلاف وعده های غذایی پروپیمان، به خاطر کار زیاد لاغرتر شده ام. حالا زیر چشمانم گود افتاده؛ زیرا بااینکه جامعه اینجا رویاهایمان را کنترل نمی کند، بازهم خوابم نمی برد. درحالی که نگران هستم که آن ها به ما خیلی اهمیت ندهند، از آزادیِ خوابیدن بدون برچسب خوشم می آید. دراز می کشم و به کلمات قدیمی و جدید و ابراز محبت دزدکی ای فکر می کنم که وقتی جامعه تماشا نمی کرد اتفاق افتاد؛ اما سعی می کنم بخوابم، واقعاً سعی می کنم؛ زیرا کای را در خواب هایم بهتر می بینم.
تنها زمانی می توانیم مردم را ببینیم که جامعه اجازه دهد. چه در زندگی، چه از طریق درگاه، چه از طریق کارت حافظه. دوره ای بود که جامعه به شهروندانش اجازه می داد تصاویر عزیزان شان را به همراه داشته باشند. اگر می مردند یا می رفتند، حداقل می توانستید به یاد بیاورید که چه شکلی بودند. حالا جامعه حتی این رسم که بعد از اولین ملاقات رودررو به همسان ها تصاویر جدیدی از زوج شان می داد را هم متوقف کرده . این موضوع را در یکی از پیغام هایی که نگه نداشتم، متوجه شدم؛ اطلاعیه ای از دپارتمان همسانی برای تمامی افرادی که تصمیم به همسان شدن گرفته بودند، ارسال شد. در بخشی از آن نوشته شده بود: «آیین نامه همسانی در حال تغییر برای بازدهی حداکثری و افزایش نتایج دلخواه است.» به این فکر می کنم شاید خطاهای دیگری هم در سیستم رخ داده باشد.
دوباره چشمانم را می بندم و دوست دارم چهره ی کای را ببینم؛ اما هر تصویری که به ذهنم می رسد ناقص و به طریقی تیره و تار است. به این فکر می کنم کای ممکن است الان کجا باشد، چه بلایی سرش آمده، به این فکر می کنم توانسته آن تکه پارچه ی سبزرنگی را که قبل از رفتن به او دادم نگه دارد یا نه.
آیا توانسته مرا به خاطر بسپارد یا فراموشم کرده؟ چیز دیگری هم بیرون می آورم، کاغذ را با دقت روی تخت باز می کنم. یک گلبرگ رز جدید درونش است و در حین لمس کردن ظرافتش را حس می کنم. اکثر بخش هایش صورتی و در لبه ها زردرنگ است.
دختر تخت کناری ام متوجه می شود دارم چه کار می کنم، برای همین روی تخت پایینی می روم. باقی دخترها مثل همیشه که این کاغذ را بیرون می آورم، جمع می شوند. نگه داشتن این کاغذ نمی تواند برایم خطرناک باشد؛ بالاخره این کاغذ چیزی غیرقانونی یا ممنوعه نیست. از یک درگاه معمولی چاپ شده؛ اما اینجا ما نمی توانیم به جز پیغام ها چیزی چاپ کنیم و به همین خاطر این اثر هنری به چیزی باارزش تبدیل شده.
می گویم: «فکر کنم این آخرین باریه که می تونیم نگاهش کنیم. داره تکه تکه می شه.»
لین(۵) پایین را نگاه می کند و می گوید: «اصلاً به ذهنم نرسید که یکی از صد نقاشی برتر رو با خودم بیارم.»
می گویم: «به ذهن منم نرسید. اونو کسی بهم داد.»
زاندر آن را روز خداحافظی در شهرک به من داد. این نوزدهمین_ ورطه کلورادو اثر توماس موران(۶)- نقاشی از صد نقاشی برتر است و یک بار در مدرسه در موردش گزارش نوشتم. گفتم که دوستش دارم و زاندر هم حتماً از همان موقع این موضوع را در ذهن داشته است. تصویر به شکل مبهمی مرا دچار شور و شعفی عجیب می کند؛ آسمان واقعاً بی نظیر و زمین هم زیباست، سراسر پستی وبلندی و کمی خطرناک است. من از وسعت چنین جایی می ترسم. درعین حال از اینکه هرگز آن را نمی بینم غمگین هم شده ام: درختان سبز در کنار صخره های سرخ و ابرهای خاکستری در آسمان، معلق و به اهتزاز درآمده اند. رنگ طلایی و تیره تمامی اثر را برگرفته.
به این فکر می کنم که شاید کمی از آن علاقه در صدایم نمود پیدا کرده و زاندر از آن موقع این مسئله را می دانسته. زاندر هنوز هم زیرکانه بازی می کند. این نقاشی پشت یکی از کارت هایش است. حالا، وقتی نقاشی را می بینم یا به گلبرگ های رُز جدید دست می زنم یادم می آید چقدر با او راحت بودم و او چقدر دانا بود و دلم برای چیزهایی که مجبور شدم رها کنم تنگ شده.
در مورد اینکه گفتم این آخرین باری است که می توانیم به نقاشی نگاه کنیم حق با من بود. وقتی آن را بلند می کنم، چندتکه می شود. همگی به یک باره آه می کشیم، بازدم ترکیب شده ی ما، تکه های پاره شده را با خودش می برد. به آن ها می گویم: «می تونیم بریم نقاشی رو توی درگاه ببینیم.» سروصدای تنها درگاه کمپ در سالن اصلی را می شنوم. ایندی می گوید: «نه الان دیگه خیلی دیره.»
حق با اوست، ما باید بعد از شام در کلبه بمانیم. می گویم: «باشه، پس بمونه برای فردا صبح.» ایندی با دست حرکت ناشایستی انجام می دهد و صورتش را برمی گرداند. حق با اوست. نمی دانم چرا دیدن از درگاه مثل دیدن از روی کاغذ نمی شود. در ابتدا فکر می کردم چاپی بودن تصویر است که آن را خاص می کند؛ اما حتی موضوع این هم نیست. نگاه کردن چیزی بدون تحت نظر بودن است که آن را خاص می کند؛ اینکه کسی نباشد تا بگوید چطور به آن نگاه کنیم است که آن را خاص می کند. این مزیتی است که نقاشی چاپ شده به ما داده بود.
نمی دانم چرا قبل از اینکه اینجا بیایم، تصاویر و شعرها را همراه خودم جایی نمی بردم. این همه کاغذ در درگاه بود، این همه تجمل. این همه قطعات زیبای به دقت انتخاب شده وجود دارد و بااین حال ما به اندازه ی کافی نگاه شان نکردیم. چطور ندیدم سرسبزی کنار تنگ دره آن قدر تازه است که تقریباً می توان از روی تصویر، نرمی برگ را حس کرد؟ و می توان چسبناکی بال های پروانه را که برای اولین بار باز می شود حس کرد؟
با حرکتی آرام، ایندی تمام تکه های تصویر را از روی تختم تمیز می کند. وقتی هنگام پایین ریختن نگاه شان نمی کند، متوجه می شوم که به خاطر از دست دادن تصویر ناراحت است؛ زیرا او دقیقاً می دانست تکه هایش کجای تختم ریخته بود. آن ها را برمی دارم تا بسوزانم، چشمان اشک آلودم تار هستند. با خود می گویم: اشکالی نداره. چیزهای دیگه ای هم داری که بین کاغذها و گلبرگ ها مخفی کردی. یه قوطی قرص داری. یه جعبه نقره ای از شب ضیافت همسانی داری. قطب نمای کای و قرص های آبی زاندر هم هست.
معمولاً قطب نما و قرص ها را در کیف همراهم نمی برم. آن ها بیش ازحد ارزشمند هستند. نمی دانم افسرها درون وسایلم را سرک می کشند یا نه؛ اما مطمئنم دخترها این کار را انجام می دهند.
پس روز اولی که به هر کمپ می روم آن ها را بیرون می آورم، جایی خاک شان می کنم و بعداً سراغ شان می روم؛ علاوه بر غیرقانونی بودن، هر دو هدایای گران بهایی هستند: قطب نما که طلایی و درخشان است، به من جهت را نشان می دهد و جامعه همیشه به ما گفته قرص آبی رنگ می تواند یک یا دو روز زنده نگه مان دارد. زاندر تعداد زیادی از آن ها را برایم دزدید و در موقع نیاز می توانم مدت زمانی طولانی ای زنده بمانم. در کنار هم این دو هدیه ترکیب فوق العاده ای برای بقا می شوند.
ای کاش هر چه زودتر به ایالات بیرونی برسم و بتوانم از آن ها استفاده کنم.
در شب هایی مثل امشب _ شب قبل از انتقال _ مجبورم به جایی بروم که خاک شان کردم و امیدوارم آن نقطه را به یاد داشته باشم. امشب در کلبه تنها بودم، دستانم به خاطر خاک نقطه ی دیگری از زمین تیره تر از معمول شده بود. برای همین عجله کردم تا سریع دستانم را بشویم؛ امیدوار بودم ایندی درحالی که پشتم بود با چشمان تیزبینش متوجه دستانم نشود. امیدوارم هیچ ردی از خاک درون کیف بیرون نریزد و همین طور که قطب نما و جعبه ی نقره ای به هم می خوردند و روبه روی قوطی قرص قرار می گیرند، هیچ کس صدای شان را نشود.
در چنین کمپ هایی سعی می کنم این حقیقت را که یک شهروند هستم از باقی کارگرها مخفی کنم. بااینکه جامعه وضعیت هر شخص را محرمانه نگه می دارد، دزدکی شنیدم بعضی دخترها می گفتند که مجبور شدند قوطی های قرص شان را تحویل دهند؛ یعنی به طریقی، یا اشتباه خود یا پدر مادرشان بعضی از این دخترها وضعیت شهروند بودن شان را ازدست داده اند. آن ها کج رو هستند، درست مثل کای.
تنها یک رده بندی وضعیت پایین تر از کج رو وجود دارد: هنجارشکن؛ اما تقریباً دیگر اصلاً خبری از افرادی با چنین وضعیتی نیست. به نظر ناپدیدشده اند و حالا که از هنجارشکن ها خبری نیست، کج روها جایشان را گرفته اند.
در اوریا هیچ کس درباره ی قوانین تغییر وضعیت صحبت نمی کرد و من هم معمولاً نگران بودم که باعث تغییر وضعیت خانواده ام بشوم؛ اما حالا از داستان کای و از صحبت های دخترها قوانین را یاد گرفته ام.
قوانین به این صورت هستند: اگر پدر یا مادر تغییر وضعیت پیدا کند، کل خانواده تغییر وضعیت پیدا می کنند؛ اما اگر فرزندی تغییر وضعیت پیدا کند، خانواده این طور نمی شود. آن فرزند به تنهایی سنگینی این تخلف را به دوش می کشد.
کای به خاطر پدرش تغییر وضعیت داده شده بود و وقتی اولین پسر مارکام ها مُرد، او را به اوریا آوردند. اکنون متوجه می شوم وضعیت کای چقدر نادر است؛ این را می فهمم که چطور او فقط به خاطر اینکه یک نفر دیگر کشته شده بود از ایالات بیرونی برگردانده شد، همچنین چطور خاله و شوهرخاله اش یعنی آیدا و پاتریک در جامعه مرتبه ی بالایی داشتند. به این فکر می کنم اکنون چه بلایی سرشان آمده. این فکر بدنم را به لرز می اندازد.
اما به خود یادآوری می کنم که ترک کردن خانواده ام برای پیدا کردن کای آن ها را نابود نمی کند. فقط باعث تغییر وضعیت خودم می شود، نه آن ها.
***
وقتی افسر وارد اتاق می شود، می گوید: «پیغام ها رسیدن.» همان افسری است که صدای تیز و چشمانی مهربان دارد. درحالی که شروع به خواندن اسامی می کند، به سمت مان سر تکان می دهد: «میرا ورینگ(۷).»
میرا جلو می رود. همگی تماشا می کنیم و می شماریم. میرا مثل همیشه سه پیغام می گیرد. افسر قبل از اینکه ما برگه ها را ببینیم برای صف نبستن جلوی درگاه، آن ها را چاپ می کند و می خواند. ایندی پیغامی ندارد.
و من هم فقط یک پیغام دارم، پیغامی مشترک از پدرومادرم و برم. چیزی از طرف زاندر ندارم. تابه حال حتی یک بار هم نشد از بقیه پیغام داشته باشم و از او نه.
دستم را دور کیف سفت می گیرم و صدای کاغذهای درونش را می شنوم: یعنی چی شده که پیغام نداده؟ افسر می گوید: «کاسیا، لطفاً با من به سالن اصلی بیا. یه تماس داری.»
دیگر دخترها از تعجب به من زل می زنند. سپس از درون خوشحال می شوم. می دانم باید چه کسی باشد. مامورم است، از درگاه تماس گرفته تا حالم را بپرسد. می توانم صورتش را در ذهن تصور کنم. نمی خواهم با افسر بروم.
افسر می گوید: «کاسیا.» به دخترها نگاه می کنم، به کلبه که ناگهان انگار گرم و دنج است؛ بلند می شوم تا دنبالش بروم. او مرا تا سالن اصلی و به سمت درگاه راهنمایی می کند. صدای وزوزش را از آن طرف اتاق می شنوم.
چشمانم را برای لحظه ای قبل از اینکه سرم را بالا بگیرم و درگاه را نگاه کنم پایین می اندازم. صورتت رو مرتب کن، دستات رو درست بگیر، چشمات رو بچرخون. اونارو نگاه کن تا نتونن تو رو ببینن.
شخص دیگری می گوید: «کاسیا...» صدایش را می شناسم.
و وقتی سرم را بالا می گیرم، چیزی که می بینم را باور نمی کنم.
او اینجاست.
درگاه خاموش است و او روبه روی من ایستاده، خودش شخصاً اینجا آمده.
او اینجاست.
صحیح و سالم است.
اینجاست.
تنها نیست، ماموری پشتش ایستاده؛ اما بااین حال او...
اینجاست.
دستان سرخم را روی چشمانم می گذارم، زیرا دیدنی ها بسیار است.
می گویم: «زاندر...»

فصل سوم: کای

از روزی که آن پسر را در آب انداختیم یک ماه و نیم می گذرد. حالا من روی خاک دراز کشیده ام و آتش از بالا بر سرم می بارد.
مثل همیشه با خود می گویم؛ این یه نغمه ست. صدای بم شلیک های سنگین، اوج فریادها و صدای ترس خودم همه بخش هایی از موسیقی هستند.
به دیگران هم گفتم: «برای فرار تلاش نکنید.» اما این طعمه های زنده هیچ وقت گوش نمی دهند. آن ها چیزی که جامعه بهشان گفته را باور دارند: «زمان تان را در روستاها بگذرانید، ما ظرف شش ماه شمارا به خانه برمی گردانیم و دوباره وضعیت شهروندی به شما می دهیم.»
هیچ کس شش ماه دوام نمی آورد. وقتی بیرون می آیم، ساختمان های سیاه و بشنیز(۸)ها خاکستری هستند. جسدها سوخته و روی زمین شنی نارنجی رنگ افتاده اند.
و حالا وقفه ای در نغمه ایجادشده و قسم می خورم که هواناوها حرکت کرده اند. می دانم که چه چیزی آتش بر می افکند.
***
امروز صبح در جنگل، پشت سرم صدای پا شنیدم. برنگشتم تا ببینم چه کسی تعقیبم می کند.
کسی پرسید: «داری چه کار می کنی؟» صدایش را نشناختم؛ اما این موضوع حائز اهمیت نبود. همیشه از کمپ ها افراد جدیدی به روستاها می فرستند. این روزها سریع و سریع تر داریم از پای درمی آییم.
حتی قبل از اینکه در اوریا به زور مرا سوار منوریل کنند، می دانستم جامعه هرگز از ما برای جنگیدن استفاده نمی کند. آن ها کلی فناوری و افسرهای تعلیم دیده برای این منظور دارند. افرادی که کج رو یا هنجارشکن نیستند.
جامعه فقط به جسد نیاز دارد. روستاییانی که نقش طعمه را بازی کنند. آن ها ما را جابه جا و به هرجایی می برند که نیاز دارند افراد بیشتری از دشمن به آن نقطه حمله کنند. می خواهند دشمن فکر کند، ایالات بیرونی همچنان مملو از سکنه است. گرچه من فقط افرادی مثل خودمان را دیده ام که باقی مانده ایم. ما را با قدری آذوقه از هوا به پایین می اندازند که فقط مدت کمی بتوانیم با آن زنده بمانیم و پس ازآن دشمن بتواند ما را بُکشد. هیچ کس به خانه نمی رود.
به غیراز یکی، من به خانه آمدم، به ایالات بیرونی، جایی که زمانی خانه ام بود. به طعمه ی جدید گفتم: «برف. دارم به برف نگاه می کنم.»
تمسخر کرد: «اینجا برف نمی آد.» جوابی ندادم. همچنان به نوک نزدیک ترین کوه نگاه می کردم. برف سفید روی صخره های سرخ منظره ای تماشایی است. وقتی ذوب می شود، از سفید به آبی زلال تبدیل و پس ازآن به شکل رنگین کمان ظاهر می شود. یک بار وقتی برف می بارید آن بالا بودم، اینکه روی گیاهان مُرده ی زمستان را می پوشاند بسیار زیبا بود.
پشت سرم، شنیدم که برگشت و به سمت کمپ حرکت کرد. فریاد زد: «به اون کوه نگاه کنید!» و بقیه با هیجان در جوابش دادوفریاد کردند.
لحظاتی بعد کسی فریاد کشید: «ما داریم می ریم سمت برف ها، کای! بجنب بیا.»
گفتم: «بهش نمی رسید، خیلی زود آب می شه.»
اما هیچ کس حرفم را باور نکرد. مامورها همچنان ما را تشنه نگه می دارند و آبی که داریم هم مزه ی بد درون قمقمه هایمان را به خودش گرفته. نزدیک ترین رود، حالا واقعاً سمی شده و خیلی هم باران نمی بارد.
می دانم برای چه می خواهند به آنجا بروند. جرعه ای از آب تازه و خنک، انگیزه شان است.
یکی از آن ها دوباره فریاد زد: «مطمئنی؟» و من دوباره با سر تایید کردم.
کسی پرسید: «ویک، تو می آی؟»
ویک ایستاد، با یک دست، چشمان آبی رنگش را پوشاند و روی یکی از گیاهان تف کرد.
گفت: «نه. کای می گه قبل از اینکه بهش برسیم آب می شه؛ و باید چند تا قبر بِکنیم.»
یکی از طعمه ها اعتراض کرد: «شما همیشه مجبورمون می کنید که بِکنیم. ما باید مثل روستایی ها رفتار کنیم. جامعه همین رو می گه.» حق با او بود. آن ها از ما می خواهند، با استفاده از بیل و بذرهای آلونک های روستا محصولات زمستانی بکاریم و جسد ها را همان جایی که هستند رها کنیم. طعمه های دیگر نیز می گفتند در روستاهای دیگر هم این کار را می کنند؛ لاشه ها را برای جامعه، دشمن یا حیوانات رها می کنند.
اما من و ویک اجساد را دفن می کنیم. داستان با پسرک و رودخانه شروع شد و تابه حال کسی جلوی مان را نگرفته. ویک خنده ی سردی کرد. در غیاب مامورها و افسرها او یک جورهایی به رهبر غیررسمی ما در اینجا تبدیل شده و بعضی اوقات دیگر طعمه ها فراموش می کنند که او در حقیقت هیچ قدرتی در جامعه ندارد. فراموش می کنند که او هم یک کج روست. می گوید: «من مجبورتون نمی کنم کاری انجام بدین، کای هم همین طور. خودتون می دونید که کی مجبورتون می کنه و اگه می خواید شانس تون برای رسیدن به اون جا رو امتحان کنید، من جلوتون رو نمی گیرم.»
آفتاب هم مثل گروهی که از کوه بالا می رفتند، بالاتر رفت. برای مدتی تماشایشان کردم. لباس های ساده ی تیره و فاصله ی بین روستا و کوه باعث شد آن ها شبیه مورچه هایی به نظر برسند که داشتند از تپه ای بالا می رفتند. سپس بلند شدم و دوباره شروع به کندن قبرهایی در قبرستان برای کسانی کردم که در حمله ی شب قبل جان باختند.
ویک و بقیه کنارم کار می کردند. باید هفت قبر می کندیم. اگر شدت حمله و اینکه حدوداً تعدادمان صد نفر بود که ممکن بود بمیریم را در نظر بگیریم، هفت نفر کشته تعداد زیادی نیست.
در حین کار پشتم را به کسانی کردم که داشتند از کوه بالا می رفتند تا مجبور نباشم ببینم قبل از اینکه به بالای کوه برسند، برف آب شده. بالا رفتن از کوه وقت تلف کردن بود.
فکر کردن به افراد مُرده هم وقت تلف کردن است و اگر بخواهم با توجه به اوضاع اینجا قضاوت کنم، من هم زمان زیادی ندارم؛ اما نمی توانم جلوی فکر کردن به آن ها را بگیرم.
شب اول حضورم در شهرک مپل تری، از پنجره ی اتاق جدیدم بیرون را نگاه کردم و هیچ چیز برایم آشنا یا شبیه خانه نبود. برای همین رویم را برگرداندم؛ و بعد آیدا از در وارد شد و به اندازه ی کافی شبیه مادرم بود که نفس تازه ای به من دهد.
در حالی که قطب نما در دستش بود، آن را جلو آورد: «پدر و مادر ما فقط یه شیء دست ساز؛ ولی دوتا دختر داشتن. من و مادرت توافق کردیم نوبتی ازش استفاده کنیم؛ اما بعد اون رفت.» سپس قطب نما را در دستم گذاشت: «هر دوتامون یه شیء دست ساز داشتیم و الان هر دوتامون یه پسر داریم. این برای توئه.»
به او گفتم: «من نمی تونم اینو داشته باشم. من یه کج رو هستم و ما اجازه نداریم اقلام این چنینی داشته باشیم.»
آیدا گفت: «باوجوداین، مال توئه.»
و بعد آن را به کاسیا دادم تا نگه دارد و او هم تکه پارچه ی ابریشمی سبزرنگش را به من داد. می دانستم یک روزی آن را ازم می گیرند. می دانستم که نمی توانم نگه اش دارم، برای همین وقتی برای آخرین بار داشتیم از هیل پایین می آمدیم، توقف کردم و آن را به درختی گره زدم. خیلی سریع این کار را کردم تا او متوجه نشود.
دوست دارم آن را زیر باد و باران در آنجا تصور کنم؛ زیرا درنهایت، نمی توانید انتخاب کنید که چه چیزهایی را نگه دارید؛ فقط می توانید انتخاب کنید که چطور از آن دل بکنید.
کاسیا.
وقتی اولین بار برف را دیدم به او فکر می کردم. با خود فکر می کنم؛ می تونستیم از اون جا بریم بالا. حتی اگه برف ها هم آب می شد اهمیتی نداشت. می تونستیم بشینیم و کلمات رو روی شن های نمناک بنویسیم. اگر تو نرفته بودی، می تونستیم این کارو بکنیم.
اما بعد یادم می آید؛ این تو نبودی که رفتی، من بودم.
***
چکمه ای را لبه ی قبر می بینم. با دیدن ترک های کف چکمه می دانم چه کسی بالای سرم است. هیچ کس به اندازه ی صاحب این چکمه ها اینجا نبوده و روزها را سپری نکرده. ویک می گوید: «تو که هنوز زنده ای.»
می گویم: «آره.» و به سختی می ایستم. خاک را از دهانم به بیرون تُف و دستم را به سمت بیل دراز می کنم.
ویک کنارم می ایستد و شروع به کندن می کند. هیچ کدام درباره ی افرادی که نمی توانیم امروز دفن کنیم، حرف نمی زنیم. همان هایی که سعی کردند به خاطر برف از کوه بالا بروند.
می شنوم طعمه ها در روستا به سمت یکدیگر و ما فریاد می زنند. شخصی فریاد می کشد: «سه تا مُرده ی دیگه اینجا هستن.» سپس همین طور که همه سرشان را بالا می آورند، سکوت سنگینی بر فضا حاکم می شود.
حتی یک نفر از آن طعمه هایی که به دنبال برف رفته بودند هم برنمی گردند. آرزویی غیرممکن دارم، امیدوارم حداقل قبل از شروع حمله، عطش شان را رفع کرده باشند. امیدوارم وقتی مُردند، دهان شان پر از برف تمیز و خنک بوده باشد.

فصل اول: کای

در رودخانه ای ایستاده ام. آبی است، رنگ آسمان شب را منعکس می کند. بی حرکت ایستاده ام و این رود است که حرکت می کند، با فشار از من رد می شود و از علف های لبه ی رود عبور می کند. افسر می گوید: «از اون جا بیا بیرون.» از جایی که ایستاده نور چراغ قوه اش را سمت مان می اندازد. تصمیم می گیرم حرفش را اشتباه برداشت کنم، می گویم: «خودتون گفتید جسد رو بندازم تو آب.» افسر می گوید: «نگفتم که خودت بری توی آب. بندازش اون جا و بیا بیرون. راستی پالتوش رو هم بیار، دیگه بهش احتیاجی نداره.»
به ویک(۱) که برای بلند کردن جسد کمکم می کند نگاه می کنم. او وارد آب نمی شود، اهل این اطراف نیست؛ اما همه ی افراد کمپ شایعه سمی بودن رودخانه های ایالات بیرونی را شنیده اند. آهسته به ویک می گویم: «چیزی نیست، می تونی بیای تو آب.» افسرها و ماموران می خواهند ما از این رودخانه و تمامی رودخانه ها بترسیم تا هرگز از آب شان ننوشیم و سعی نکنیم از آن ها عبور کنیم.
درحالی که ویک تعلل می کند، به سمت ماموری که کنار رود ایستاده فریاد می زنم: «نمونه ی بافت نمی خواید؟» آب یخ به زانو هایم می رسد و سر جسد به عقب می افتد؛ با چشمانی باز و زل زده به آسمان. مُرده ها نمی توانند چیزی ببینند؛ اما من می توانم.
من خیلی چیزها را می بینم، همیشه می دیدم. کلمات و تصاویر به روش های عجیبی در ذهنم به هم متصل می شوند و من هرجایی که باشم مثل همین الان به جزییات شان دقت می کنم. ویک بزدل نیست؛ اما ترس چهره اش را مشوش می کند. درحالی که به کنار رود نزدیک تر می شود، پاهای عریان جسد در دستش بیشتر می درخشد. افسر کمی قبل مجبورمان کرد چکمه هایش را دربیاوریم. حالا آن ها را از بند گرفته و عقب وجلو می کند تا حواسش به زمان باشد. با دست دیگر ش نور چراغ قوه را به چشمانم می اندازد. پالتو را به سمت مامور پرت می کنم. او باید چکمه ها را زمین بگذارد تا پالتو را بگیرد. به ویک می گویم: «می تونی ولش کنی، خیلی سنگین نیست، خودم از پسش برمی آم.»
اما ویک هم داخل آب می آید. حالا پاهای جسد و لباس های ساده ی تیره اش خیس هستند. ویک به افسر می گوید: «خیلی ضیافت پایانی خوبی نیست.» در صدایش رگه هایی از خشم به گوش می رسد: «شام دیشب رو خودش انتخاب کرد؟ اگه این طوره حقش بود که بمیره.»
از هنگامی که اجازه دادم خشم را احساس کنم زمان زیادی می گذرد و موضوع فقط حس کردن این خشم نیست. این خشم دهانم را پر و من آن را می بلعم، مزه ی فلز مانندی دارد، گویی فویل آلومینیومی می جوم. این پسر به خاطر قضاوت نابه جای افسرها مُرد. آن ها به او آب کافی ندادند و حالا خیلی زودتر ازآنچه باید، جان باخته. ما باید جسد را مخفی کنیم؛ زیرا قرار نیست در این کمپ بمیریم. باید صبر کنیم ما را به روستاها بفرستند تا دشمن بتواند کارمان را یکسره کند. همیشه هم این روش جواب نمی دهد.
جامعه می خواهد که از مُردن بترسیم؛ اما من نمی ترسم. من فقط از مُردن در مسیر اشتباه می ترسم. افسر قدمی به سمت مان می آید و با بی طاقتی می گوید: «عاقبت کج روها همینه، خودتون هم می دونید. هیچ غذای آخری در کار نیست. هیچ حرف آخری در کار نیست. بندازیدش و بیاید بیرون.» عاقبت کج روها همینه. به پایین نگاه می کنم و می بینم آب، رنگ آسمان تیره را به خود گرفته. هنوز جسد را رها نکرده ام.
شهروندان ضیافت پایانی و حرف آخر دارند. نمونه های بافتی شان ذخیره می شود تا فرصتی برای جاودانگی داشته باشند. من کاری درباره ی غذا و نمونه بافت از دستم برنمی آید؛ اما حرف دارم. این حرف ها با تصاویر و اعداد همیشه در ذهنم هستند.
برای همین بخشی را که با رودخانه و مرگ هم خوانی دارد، زمزمه می کنم:
دریا می برد مرا تا پایان زمان و مکان، امیدوارم به دیدار رودرروی ناخدا، زمانی که گذر کردم از آب ها.
ویک با تعجب نگاهم می کند.
می گویم: «بندازش.» و در یک لحظه هر دوی مان جسد را رها می کنیم.

فصل چهارم: کاسیا

زاندر اینجاست، درست روبه روی من. با موهای طلایی، چشمان آبی و لبخندی چنان گرم که ناخودآگاه حتی قبل از اینکه مامور اجازه دهد، دستم را به سویش دراز می کنم.
زاندر می گوید: «کاسیا.» و او هم منتظر نمی شود. مرا به آغوش می کشد و هر دو خیلی محکم به هم می چسبیم. حتی سعی نمی کنم خود را از او و عطر پیراهنش که مثل بوی خانه است جدا کنم.
زاندر می گوید: «دلم برات تنگ شده بود.» لحن صدایش آرام است. عمیق تر و قوی تر از گذشته. بودن با او حس خوب و شکوهمندانه ای دارد، آن قدر که صورتش را با دودستم می گیرم و به او ابراز محبت می کنم. وقتی از او کمی فاصله می گیرم، هر دو چشمان مان اشک آلود است. دیدن زاندر در حین اشک ریختن آن قدر عجیب است که نفسم می گیرد.
می گویم: «منم دلم برات تنگ شده بود.» و به این فکر می کنم کمی از درد درونم به خاطر از دست دادن زاندر است.
مامور لبخند می زند، تجدیددیدار ما کامل و بی نقص است. مامور کمی عقب می رود، محتاطانه کمی فضا در اختیارمان قرار می دهد و چیزی در دیتاپادش وارد می کند. احتمالاً چیزی شبیه این جمله: «هر دو نمونه به محض دیدن یکدیگر واکنش مناسب از خود به نمایش گذاشتند.»
از زاندر می پرسم: «چجوری؟ چطوری اومدی اینجا؟» گرچه دیدنش خیلی خوب است؛ اما بیش ازاندازه خوب. آیا این یک امتحان دیگر از طرف مامورم است؟
می گوید: «از همسانی مون پنج ماه می گذره. همه ی زوج هایی که با ما همسان شدن دارن ملاقات های رودرروشون رو انجام می دن. دپارتمان هنوز اینو حذف نکرده.» به من می خندد، غمی در نگاهش وجود دارد: «من هم بهشون گفتم که دیگه پیش هم زندگی نمی کنیم؛ بنابراین مثل بقیه مستحق یه ملاقات هستیم و مرسومه ملاقات جایی که دختر زندگی می کنه صورت بپذیره.»
او نگفت خانه ی دختر. درکم می کند، حق با اوست، من اینجا زندگی می کنم؛ اما این کمپ کار، خانه ام نیست. می توانم بگویم اوریا خانه ام است؛ زیرا زاندر و اِم آنجا زندگی می کنند؛ چون خودم هم اول همان جا زندگی می کردم. بااینکه تابه حال خودم آنجا زندگی نکرده ام می توانم به جای جدیدمان در ایالت کیا خانه بگویم؛ چون پدرومادرم و برم آنجا زندگی می کنند.
و بااینکه حتی نمی دانم نامش چیست و مکان دقیقش کجاست می توانم جایی که کای هست هم خانه بنامم.
زاندر دستم را می گیرد. می گوید: «اگر دوست داشته باشی، اجازه ی اینو داریم که باهم بریم بیرون.» با خنده می گویم: «البته که می خوام.» نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. دقایقی پیش در حال شستن دستانم بودم و حس تنهایی می کردم و حالا زاندر اینجاست. گویی کنار پنجره های روشن خانه ای در شهرک راه بروم و تظاهر کنم برایم مهم نیست چه چیزی را ازدست داده و چه چیزهایی را پشت سر گذاشته ام و سپس ناگهان بدون اینکه حتی مجبور باشم در را باز کنم، وارد آن خانه ی گرم و طلایی شده باشم.
مامور به سمت خروجی اشاره می کند و متوجه می شوم او همان ماموری نیست که وقتی در شهرک بودیم ما را تا سالن غذاخوری همراهی کرده بود. آن یک قرار خاص برای من و زاندر بود، به خاطر اینکه از قبل همدیگر را می شناختیم به جای ارتباط از طریق درگاه، بیرون رفته بودیم. ماموری که آن شب ما را همراهی کرد جوان بود. این مامور هم جوان؛ اما ظاهراً مهربان تر است. او متوجه می شود که نگاهش می کنم و سرش را کمی به جلو خم می کند، حرکتی رسمی و مودبانه؛ اما کمی هم دوستانه. با لحنی توجیهی می گوید: «ازاین به بعد دیگه مامور خاصی برای هر زوج وجود نداره. این روش کارآمدتره.» زاندر می گوید: «برای غذا خوردن که خیلی دیره؛ اما می تونیم بریم شهر. دوست داری کجا بریم؟»
می گویم: «اصلاً حتی نمی دونم اون جا چی دارن.» خاطره ای مبهم از زمانی دارم که از قطار پیاده شدم و خیابان را طی کردم تا به وسیله ی نقلیه ای رسیدم که ما را به کمپ آورد. از درختان تقریباً عریانی که برگ های کم پشت طلایی و سرخ شان آسمان را مزین کرده بود؛ اما آیا آنجا همین شهری است که زاندر می گوید یا کنار یک کمپ دیگر بود؟ حتماً زمان آمدنم اوایل پاییز بود که برگ ها آن قدر روشن بودند.
زاندر می گوید: «امکانات اینجا کمتره؛ ولی تقریباً تمام چیزهایی که در شهرک داشتیم رو داره. سالن موسیقی، مرکز بازی، یک یا دو تا نمایش.»
نمایش. خیلی وقت است به تماشای نمایش نرفته ام. برای لحظه ای فکر می کنم نمایش را انتخاب کنم، حتی دهانم را هم باز می کنم که آن را به زبان بیاورم. تصور می کنم فضای سالن تیره می شود و درحالی که منتظرم نمایشگر تصاویر را نشان دهد و بلندگوها موسیقی را پخش کنند، قلبم تند می تپد. سپس تصاویر جملات و اشک های کای را همین طور که برق ها روشن شد، یادم می آید و خاطره ی دیگری درونم شعله ور می شود: «موزه هم دارن؟»
چیزی در چشمان زاندر می بینم: نمی دانم چه چیزی است. هیجان؟ تعجب؟ کمی نزدیک تر می شوم تا با دقت تر نگاه کنم؛ زاندر معمولاً شخص رازآلودی نیست، روراست و صادق است؛ مثل داستانی که بارها و بارها خوانده ام و هر بار بیشتر عاشقش شده ام؛ اما در این لحظه، نمی دانم به چه چیزی فکر می کند. می گوید: «آره.»
می گویم: «اگه ازنظر تو اشکالی نداشته باشه دوست دارم بریم اون جا.»
زاندر با سر تایید می کند.
کمی زمان می برد تا پیاده وارد شهر شویم و عطر کشت وکار و زراعت هوا را در برگرفته؛ چوب سوزان، هوای خنک و سیب هایی که تبدیل به سیبابه(۹) می شوند. ناگهان به اینجا حس خاصی پیدا می کنم، می دانم دلیلش پسری است که کنارم ایستاده. زاندر همیشه کاری می کند که همه جا و همه کس بهتر شود. هوای شب طعم تلخ و شیرینی دارد و درحالی که زاندر برمی گردد تا زیر نور گرم چراغ خیابان نگاهم کند، ریه ام را از این هوا پر می کنم. چشمانش هنوز هم می درخشند.
***
موزه ی اینجا تنها یک طبقه دارد و دلم می ریزد، خیلی کوچک است. اگر شرایط اینجا با اوریا فرق داشته باشد چه؟
مردی که پشت پیشخوان نشسته می گوید: «نیم ساعت دیگه تعطیل می کنیم.» لباس فرمش نخ نما و کهنه شده، انگار گوشه هایش در حال پاره شدن است و در چشمانش خستگی دیده می شود. می گوید: «اسامی تون رو وارد کنید.» و همین کار را انجام می دهیم؛ اول مامور نامش را وارد می کند. از نزدیک که نگاه می کنم، انگار او هم همان نگاه خسته ی مرد بزرگسال تر پشت پیشخوان را دارد. بعدازاینکه نامم را وارد می کنم، می گویم: «متشکرم.» و دیتاپاد را روی پیشخوان می گذارم.
می گوید: «چیزهای زیادی برای دیدن نداریم.»
می گویم: «مهم نیست.»
به این فکر می کنم که شاید مامورمان پیش خود بگوید انتخاب اینجا چیز عجیبی است؛ اما در کمال تعجب، وقتی وارد سالن نمایش اصلی می شویم، گویی بخواهد بهمان فضا برای حرف زدن بدهد، می پیچد و سمت دیگری می رود. به سمت محفظه ای شیشه ای می رود و خم می شود، دستانش را طوری پشتش گرفته که در عین عادی بودن، جالب هم هست. او مامور مهربانی است و به این نتیجه می رسم که ماموران مهربان هم وجود دارند. پدربزرگ یکی از آن ها بود.
وقتی چیزی که می خواهم را بلافاصله پیدا می کنم، خیالم راحت می شود؛ نقشه ای از جامعه در محفظه ای شیشه ای در مرکز اتاق قرار دارد. به زاندر می گویم: «اون جا رو...باید یه نگاهی بهش بندازیم، نه؟»
زاندر با سر تایید می کند. درحالی که اسامی رودها، شهرها و ایالات را می خوانم، او در کنارم جنب وجوش دارد و دستش را بین موهایش می برد. برعکس کای که همیشه در موقعیت هایی این چنینی بی حرکت است، همیشه در رفتار زاندر یکسری از حرکات اطمینان بخش وجود دارد. به همین خاطر در کارت بازی این قدر ماهر است؛ به دلیل خم به ابرو انداختن ، لبخند زدن و حالتی که دستانش مدام کارت ها را تکان می دهند.
صدایی از پشت سرمان می گوید: «اون محفظه اخیراً به روز نشده.» کمی جا می خورم. همان مرد پشت پیشخوان است. اطراف اتاق را نگاه می کنم، دنبال کارمند دیگری می گردم. او می بیند چه کار می کنم و لبخند تلخی می زند: «بقیه رفتن تا جمع وجور کنن و تعطیل کنیم. اگر می خواید چیزی بدونید، فقط باید از من بپرسید.»
نگاهی به مامورمان می کنم. او همچنان جلوی محفظه ی نزدیک ورودی ایستاده و ظاهراً آن چیزی درون محفظه او را کاملاً مجذوب خودش کرده. به زاندر نگاه و سعی می کنم بدون اینکه چیزی بگویم، پیغامی برایش بفرستم. خواهش می کنم.
برای لحظه ای فکر می کنم او متوجه نمی شود یا اینکه نمی خواهد متوجه شود. انگشتانش دور انگشتانم محکم می شود، خشمی در چشمان و صدای فشردن دندان هایش روی هم را می شنوم؛ اما سپس حالت چهره اش آرام تر می شود و با سر تایید می کند. می گوید: «فقط زود باش.» دستم را رها می کند و به سمت مامور می رود.
من باید سعی ام را بکنم، گرچه فکر نمی کنم این مرد خسته ی خاکستری رو هیچ جوابی برایم داشته باشد و امیدی که داشتم دارد از دست می رود. می گویم: «می خوام بیشتر در مورد تاریخچه ی پرافتخار ایالت تانا بدونم.»
یک مکث، یک تپش قلب.
مرد نفسی چاق و شروع به صحبت می کند: «ایالت تانا جغرافیای زیبایی داره و به خاطر مزرعه داری شناخته شده ست.» صدایش یکنواخت است.
چیزی نمی دونه. دلم می ریزد. در اوریا، کای به من گفت اشعار پدربزرگ شاید ارزشمند باشند و همچنین گفت، پرسیدن درباره ی تاریخچه ی یک ایالت راهی است که بایگان ها را مطلع می سازد قصد مبادله دارم. امیدوار بودم اینجا هم رویه همین باشد، چقدر احمق هستم. شاید اصلاً در تانا هیچ فرد بایگانی وجود نداشته باشد و اگر هم بود، در ساعات پایانی به جای ماندن در این موزه ی غمگین کوچک، حتماً جای بهتری برای رفتن دارند.
مرد ادامه می دهد: «در دوران قبل از جامعه در ایالت تانا سیل اتفاق می افتاد؛ اما الان خیلی سال می شه اون مسئله کنترل شده. ما یکی از حاصلخیزترین ایالات زراعی جامعه هستیم.»
برنمی گردم تا زاندر یا مامور را ببینم. نگاهم فقط دوخته شده به نقشه ی روبه رویم. قبل از این هم سعی کردم مبادله انجام دهم؛ ولی آن موقع هم در این امر ناکام ماندم؛ اما ناکامی دفعه ی اول برای این بود که نتوانستم خود را مجاب کنم شعری که فقط خودم و کای می دانستیم را به آن ها بدهم.
سپس متوجه می شوم او دیگر صحبت نمی کند. مستقیماً درون چشمانم را نگاه می کند و می پرسد: «چیز دیگه ای هم هست؟»
باید بی خیال شوم، لبخند بزنم و برگردم، به سمت زاندر بروم و این ها را فراموش کنم، قبول کنم این مرد چیزی نمی داند و راه خودم را بروم؛ اما بنابه دلایلی، ناگهان به یاد آخرین برگ های قرمزی که روبه روی آسمان قرار داشتند می افتم. نفس می کشم، آن برگ می افتد.
به آرامی می گویم: «بله.»
پدربزرگ دو شعر به من داد. من و کای عاشق شعر توماس شدیم؛ اما شعر دیگری هم وجود داشت و اکنون یادم می آید. آن را تماماً به خاطر نمی آورم، همان شعر تنیسون را؛ اما قطعه ای از آن طوری به ذهنم برمی گردد، گویی تمام مدت آن را از حفظ بوده ام. شاید اشاره ی این مرد از سیل آن را به ذهنم بازگردانده:
دریا می برد مرا
تا پایان زمان و مکان
امیدوارم به دیدار رودرروی ناخدا
زمانی که گذر کردم از آب ها.
وقتی کلمات را به آرامی به لب می آورم، چهره ی مرد تغییر می کند. او باهوش تر، هوشیار و سرزنده تر می شود. حتماً شعر را به درستی به یاد آورده ام. می گوید: «شعر جالبیه. فکر نمی کنم یکی از صد شعر برتر باشه.»
می گویم: «نه.» دستانم می لرزند و جرئت می کنم دوباره امیدوار باشم: «اما همچنان ارزشمند هستن.»
می گوید: «متاسفانه این طور نیست...مگه اینکه نسخه ی اصل رو داشته باشید.»
می گویم: «نه. نابود شد.» خودم نابودش کردم. آن لحظه، محوطه ی بازیافت را به یاد می آورم که چطور کاغذ شعر قبل از سوختن اوج گرفت.
می گوید: «متاسفم.» گویی واقعاً همین طور است. می پرسد: «می خواستین درازاش چی بگیرید؟» نشانه ی کوچکی از کنجکاوی در چهره اش پدیدار می گردد.
به ایالات بیرونی اشاره می کنم. اگر بتوانم به آنجا برسم، فرصتی کوچک؛ اما واقعی برای پیدا کردن کای دارم. به آرامی می گویم: «می دونم که دارن کج روها رو به اون جا می برن؛ اما می خوام بدونم دقیقاً کجا و چطور به اون جا برسم. یه نقشه می خوام.»
سرش را تکان می دهد. نه.
نمی تواند به من بگوید، یا اینکه نمی خواهد؟ می گویم: «یه چیز دیگه ای هم دارم.»
طوری می چرخم که زاندر و مامور هیچ کدام نتوانند دستانم را ببینند، سپس دستم را درون کیفم می کنم. دستانم در یک زمان به آلومینیوم قرص ها و سطح کامپکت می خورد و متوقف می شوم.
کدوم یکی رو معامله کنم؟
ناگهان گیج می شوم، سردرگمم، زمانی که کای را تفکیک کردم یادم می آید. بخار سالن را به یاد می آورم، عرق را، درد تصمیم گیری که به من فشار می آورد را...
با خود می گویم: حواست رو جمع کن. از بالای شانه ام نگاهی دزدکی به زاندر می کنم و لحظه ا ی کوتاه قبل از اینکه برگردد و رو به مامور کند، چشمان آبی رنگش را می بینم. یادم می آید قبل از اینکه کای را ببرند، از بالای ایستگاه منوریل نگاهم می کرد و دوباره از تمام شدن وقت می ترسم.
ذهنم را متمرکز می کنم. دستم را درون کیف می برم و شیئی را که می خواهم مبادله کنم بیرون می آورم. آن را به قدری بالا می آورم که فقط آن مرد بتواند ببیند، سعی می کنم جلوی لرزش دستم را بگیرم و خود را قانع کنم تا از این شیء دست بکشم.
او لبخند می زند و با سر تایید می کند: «بله. اون ارزشمنده؛ اما چیزی که می خواید ممکنه روزها و هفته ها زمان ببره تا هماهنگ بشه.»
می گویم: «من فقط همین امشب رو وقت دارم.»
قبل از اینکه بتوانم چیز دیگری بگویم، مرد شیء را از دستم می گیرد: «بعد ازاینجا کجا می رید؟»
می گویم: «سالن موسیقی.»
به آرامی می گوید: «وقتی خواستید برید، زیر صندلی ات رو چک کن. در حد توانم سعی می کنم چیزی که می خوای رو برات فراهم کنم.» بالای سرمان چراغ ها سوسو می زنند، چشمان مرد هم همین طور؛ و سپس، با صدای یکنواختی که قبل از این با من سخن گفت، می گوید: «داریم تعطیل می کنیم. باید برید.»
***
زاندر حین پخش موسیقی نزدیکم می شود، می پرسد: «چیزی که می خواستی رو گرفتی؟» صدایش بم و آرام و نفس هایش را روی پوستم حس می کنم. در سمت دیگرش مامور به جلو زل زده و انگشتانش را روی دسته ی صندلی می زند، زمان را به ذهنش سپرده است.
می گویم: «هنوز نمی دونم.» بایگان گفت وقتی خواستم سالن را ترک کنم، زیر صندلی ام را بررسی کنم، نه قبل از رفتن؛ اما همچنان وسوسه شده ام کمی زودتر امتحان کنم: «ممنون که کمکم می کنی.»
می گوید: «کارم همینه.»
می گویم: «معلومه که همین طوره.» هدیه هایش را به یاد می آورم: نقاشی و قرص های آبی رنگی که به دقت در بسته هایشان ردیف شده اند. متوجه می شوم حتی قطب نما هدیه ی کای است، یک بار روزی که در شهرک اشیای دست ساز را جمع کردند زاندر را نجات داده.
می گوید: «اما تو همه چیز رو درباره ی من نمی دونی.» خنده ای شیطانی روی صورتش نقش می بندد.
به دستش که دور دستم حلقه زده شده نگاه می کنم، شستش را روی پوستم می کشد و بعد دوباره نگاهم را به چشمانش می اندازم. گرچه هنوز هم لبخند به لب دارد، چهره اش به طریقی بسیار جدی است. با حرفش موافقم: «درسته. نمی دونم.»
همچنان کنار یکدیگر می مانیم. صدای موسیقی جامعه همه جا به گوش می رسد؛ اما صدای افکارمان برای خودمان است.
وقتی بلند می شوم دستم را زیر صندلی می کشم و چیزی آنجاست؛ تکه کاغذی تاشده که وقتی دستم را رویش کشیدم به سادگی جلو آمد. گرچه دوست دارم همین الان نگاهش کنم؛ اما آن را درون جیبم می گذارم و به این فکر می کنم که چه چیزی دارم، چه چیزی درازای مبادله به دست آورده ام.
***
مامور ما را پیاده تا سالن اصلی کمپ همراهی می کند. وقتی وارد می شویم، او به اطراف سالن نگاه می کند، به میزهای بلند و درگاهی وزوز کننده؛ و وقتی دوباره نگاهم می کند، حالتی به چهره دارد که به نظرم ترحم است. چانه ام را بالا می آورم.
مامور می گوید: «ده دقیقه زمان دارید که خداحافظی کنید.» حالا که به کمپ برگشته ایم صدایش استوارتر از قبل شده. دیتاپادش را بیرون می آورد و برای افسری که منتظر است مرا به کلبه ام ببرد، سر تکان می دهد.
من و زاندر هم زمان نفس عمیقی می کشیم و بعد باهم می خندیم. از زاندر می پرسم: «این همه مدت داشت به چی نگاه می کرد؟» به مامور اشاره می کنم.
زاندر به آرامی می گوید: «به یه صفحه درباره تاریخچه ی همسانی.» او طوری نگاه می کند گویی در حرف هایش معنایی وجود دارد که باید متوجه شوم و نمی شوم. آن موقع خیلی حواسم به مامور نبود.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد می گوید: «نُه دقیقه.»
به زاندر می گویم: «هنوز هم باورم نمی شه اونا اجازه دادن بیای اینجا. خیلی خوشحالم که این طوری شد.»
می گوید: «زمان بندی اش خوب بود. من دارم از اوریا می رم. فقط سر راهم به ایالت کاماس(۱۰) از ایالت تانا رد می شم.»
از فرط تعجب چند باری پلک می زنم: «چی؟» کاماس یکی از ایالات مرزی است درست در امتداد ایالات بیرونی. حس لبریز شدن دارم. بااینکه خیلی ستاره ها را دوست دارم، هرگز یاد نگرفته ام چطور مسیرم را با استفاده از آن ها پیدا کنم. من مسیر را به وسیله ی افراد مشخص می کنم: زاندر یک نقطه در نقشه و پدرومادرم نقطه ای دیگر، کای هم مقصد نهایی. وقتی زاندر جابه جا شود، جغرافیای همه چیز هم تغییر می کند.
زاندر می گوید: «من موقعیت شغلی نهایی ام رو به دست آوردم. توی سنتراله، مثل موقعیت شغلی نهایی تو؛ اما اونا ازم می خوان که اول در ایالات مرزی تجربه کسب کنم.»
می پرسم: «چرا؟»
زاندر با لحنی هوشیارانه می گوید: «چیزهایی هست که باید برای کارم یاد بگیرم و به جز اون جا، جای دیگه ای نمی تونم یاد بگیرم.»
می گویم: «و بعد هم به سنترال می ری.» فکر اینکه زاندر در سنترال باشد به نظر درست و بی چون وچراست. البته او به پایتخت جامعه تعلق دارد و آن ها این پتانسیل را در او دیده اند و او را آنجا می برند: «پس واقعاً داری می ری.»
چهره اش را درهم می کشد: «می دونی اگه کسی تنهات بذاره چجوریه؟»
از درون می سوزم، می گویم: «معلومه که می دونم.»
می گوید: «نه. نه اون طور که کای تو رو تنهات گذاشت. اون نمی خواست تنهات بذاره. می دونی اگه یکی به انتخاب خودش ترکت کنه و تنهات بذاره چجوریه؟»
- من انتخاب نکردم که ترکت کنم. خونواده مون مجبور به نقل مکان شد.
زاندر نفسش را بیرون می دهد: «هنوز متوجه نشدی. تو قبل از اینکه از اوریا بری، منو ترک کردی.» به مامور نگاهی می اندازد و دوباره مرا نگاه می کند، چشمان آبی اش جدی هستند. او از آخرین باری که دیدمش تغییر کرده، سخت تر و حواس جمع تر شده. بیشتر شبیه کای شده.
حالا متوجه می شوم منظورش چیست. درواقع وقتی کای را انتخاب کردم، این کارم به معنای ترک زاندر بود.
زاندر به دستان مان که همچنان درهم گره خورده اند نگاه می کند.
رد نگاهش را دنبال می کنم. دستش قوی و بندانگشتانش سفت و محکم هستند. او نمی تواند با دستانش چیزی بنویسد؛ اما برای بازی کردن و نگه داشتن کارت ها مناسب هستند. این ارتباط فیزیکی، گرچه با کای نیست؛ اما همچنان با کسی است که دوستش دارم. طوری دستش را گرفته ام گویی هرگز قرار نیست رهایش کنم و بخش هایی از وجودم هم می خواهد رهایش نکنم.
هوای درون سالن اصلی سرد است و لرزم می گیرد. اسم این بخش از سال چیست؟ اواخر پاییز؟ اوایل زمستان؟ نمی دانم. جامعه با محصولات اضافی، مرز بین فصل ها، مرز بین زمان کاشت و برداشت و زمانی که باید به زمین استراحت داد را مبهم کرده. زاندر دستانش را عقب می کشد و کمی به جلو خم می شود، عمیقاً به چشمانم نگاه می کند. به لبانش نگاه می کنم، یاد آن لحظه ی ابراز محبتی که در شهرک داشتیم، آن محبت ساده و شیرین قبل از تغییر همه چیز می افتم. فکر می کنم اگر الان قرار بود این کار را انجام دهیم، رویه ی متفاوتی پیش می گرفتیم.
با زمزمه ای که روی استخوان جناق سینه ام حس می کنم زاندر می پرسد: «هنوز هم می خوای بری ایالات بیرونی تا پیداش کنی؟»
زمزمه کنان می گویم: «آره.»
مامور زمان را اعلام می کند. تنها چند دقیقه فرصت باقی مانده. زاندر به زور لبخند می زند، سعی می کند با صراحت و واقع گرایی صحبت کند: «واقعاً اینو می خوای؟ به هر قیمتی شده کای رو می خوای؟» تقریباً حس می کنم مامور درحالی که ما را تماشا می کند، چه چیزهایی در دیتاپادش وارد می کند: بعدازاینکه زوج درباره ی موقعیت کاری اش در کاماس به زوجه توضیحاتی داد، وی تعجب کرد. زوج توانست او را تسلی دهد.
می گویم: «نه. نه به هر قیمتی.»
زاندر سریع نفسی می کشد: «پس خط قرمزت کجاست؟ برای رسیدن بهش از چی دست نمی کشی؟»
آب دهانم را قورت می دهم: «خونواده ام.»
می گوید: «اما برات مهم نیست از من دست بکشی.» دندان هایش را روی هم می فشارد و نگاهش را می دزدد. با خود فکر می کنم؛ دوباره نگاهم کن. نمی دونی که تو رو هم دوست دارم؟ که سالیان سال دوستم بودی؟ که هنوز یه جورهایی حس می کنم با تو همسانم؟
به آرامی می گویم: «نه این طوری نیست. من از تو دست نمی کشم. ببین.» و بعد این خطر را به جان می خرم. کیف را باز می کنم و چیزی که هنوز داخلش است، چیزی که به بایگان ندادم را نشانش می دهم. قرص های آبی. گرچه او آن ها را به من داد تا کای را پیدا کنم؛ اما از طرف او بودند.
چشمان زاندر گرد می شود، می گوید: «قطب نما رو مبادله کردی؟»
می گویم: «آره.»
زاندر لبخند می زند و در حالت چهره اش تعجب، جذبه و خوشحالی را می بینم که همه درهم آمیخته شده اند. من زاندر و...خود را غافل گیر کردم. من او را طوری دوست دارم که پیچیده تر از آنی است که در ابتدا انتظار داشتم.
اما باید کای را پیدا کنم.
مامور می گوید: «وقتشه.» افسر نگاهم می کند.
بریده بریده می گویم: «خداحافظ.»
می گوید: «فکر نکنم قبل از این بتونی خداحافظی کنی...» و سپس خم می شود و درست همان گونه که کمی قبل به او ابراز محبت کردم، زاندر هم همین کار را می کند.

فصل پنجم: کای

با ویک یکی از جسد ها را بلند می کنیم و به سمت قبر می بریم. من کلماتی که بالای سر تمامی مُرده ها می گویم را باز دوباره می خوانم:

دریا می برد مرا
تا پایان زمان و مکان
امیدوارم به دیدار رودرروی ناخدا
زمانی که گذر کردم از آب ها.

نمی دانم چطور می شود جامعه بیشتر و بزرگ تر از این مناطق جنگ زده باشد. چطور وقتی افراد این قدر ساده می میرند و زود جسدهایشان می پوسد، چیزی از آن ها باقی می ماند. همچنان بخشی از وجودم می خواهد باور کند این سیل از مرگ ومیر نهایتاً ما را به جایی می رساند که درنهایت کسی هست که بتوان وی را ملاقات کرد. این بخش از وجودم است که حتی وقتی می دانم آن ها یک کلمه از حرف هایم را هم نمی شوند، بازهم این قطعه از شعر را برایشان می خواند.
ویک می پرسد: «چرا هر دفعه اینو می خونی؟»
- از آوایش خوشم می آد.
ویک منتظر می شود، می خواهد من بیشتر حرف بزنم؛ اما این کار را نمی کنم. درنهایت می پرسد: «می دونی معنیش چیه؟»
با بی میلی می گویم: «درباره ی شخصیه که آزادی بیشتر می خواد. یه قطعه از یه شعر مربوط به قبل از دوران جامعه.» این شعر من و کاسیا نیست. من هرگز آن کلمات را تا وقتی که برای خودش بخوانم، به زبان نمی آورم. این شعر، همان شعری ست که آن روز در جنگل وقتی شیء دست سازش را باز کرد، از درونش پیدا شد.
او نمی دانست که من آنجا هستم. من ایستادم و او را حین خواندن برگه تماشا کردم. دیدم او شعری را می خواند که نمی شناختم و بعد هم شعر دیگری خواند که آن را بلد بودم. وقتی متوجه شدم منظورش از "ناخدا" چیست، قدمی به سمتش رفتم و بعد تکه چوبی زیر پایم شکست و صدا داد.
ویک به یکی از جسد ها اشاره می کند و می گوید: «به دردشون نمی خوره.» و بعد موهای حنایی اش را که روی صورتش ریخته بود و اذیتش می کرد کنار می زند. آن ها برای کوتاه کردن موها و ریش ها بهمان قیچی و تیغ نمی دهند؛ چون خیلی راحت با آن ها می توانیم دیگران یا خودمان را بُکشیم. معمولاً ندادن این وسایل اهمیتی هم ندارد. فقط من و ویک آن قدر زنده مانده ایم که موهایمان آن قدر رشد کرده اند که روی چشمان مان را بپوشاند. می گوید: «خب همه ا ش همینه؟ یه شعر قدیمی؟»
شانه ام را بالا می اندازم.
این یک اشتباه است.
معمولاً وقتی جواب ویک را نمی دهم، برایش اهمیتی ندارد؛ اما این بار چالشی در چشمانش می بینم. شروع به برنامه ریزی برای بهترین روش زمین زدن او می کنم. افزایش حملات دشمن رویش تاثیر گذاشته و کمی او را بی طاقت کرده. او درشت تر از من است؛ اما نه خیلی زیاد و من سال ها پیش یاد گرفته ام چطور اینجا مبارزه کنم. حالا که برگشته ام مثل برف روی کوه یادم می آید. عضلاتم تنیده می شوند.
اما ویک متوقف می شود؛ می گوید: «تو هرگز روی چکمه ات شکاف نمی اندازی.» صدایش عادی و چشمانش هم آرام شده اند.
- درسته.
- چرا؟
- چون نیازی نیست کسی بدونه.
- چی رو بدونه؟ اینکه چقدر دووم آوردی؟
- چون نیازی نیست کسی هیچی در مورد من بدونه.
***
ما قبرها را پشت سر می گذاریم، روی صخره های ماسه سنگی، بیرون از روستا می نشینیم و برای ناهار کمی استراحت می کنیم. به رنگ نارنجی و قرمز و قهوه ای هستند، رنگ هایی که کودکی ام را تشکیل می دهند و بافت شان هم یکی است؛ خشک، سخت و در ماه نوامبر، سرد.
با استفاده از انتهای باریک اسلحه ی یکی از طعمه ها نشانی روی صخره حک می کنم. نمی خواهم کسی بداند من نوشتن بلدم، برای همین نام او را نمی نویسم.
در عوض یک منحنی می کشم، یک موج مثل اقیانوس یا تکه ای ابریشم سبزرنگ که در باد می رقصد.
بخراش، بخراش. صخره ی ماسه سنگی که در اثر نیروهای دیگری مثل آب و باد شکل گرفته، حالا به وسیله ی من تغییر می کند و این موضوع را دوست دارم.
من همیشه طوری رفتار می کنم که دیگران می خواهند. تنها زمانی که با کاسیا روی هیل بودیم، خود واقعی ام بودم.
هنوز آماده نیستم صورتش را بِکشم. حتی نمی دانم می توانم یا نه؛ اما منحنی دیگری هم روی صخره می کشم. کمی شبیه حرف C است، اولین حرفی که یادش دادم تا بنویسد. دوباره منحنی می کشم، دستش را به یاد می آورم.
ویک کمی این طرف را سرک می کشد تا ببیند چه کار انجام می دهم: «اون که شبیه هیچ چیز خاصی نیست.»
می گویم: «شبیه وقتیه که ماه باریک و لاغره.»
ویک نگاهی به کوه می کند. امروز کمی قبل تر، هواناوها به دنبال جسدها آمدند. این موضوع قبلاً رخ نداده بود. نمی دانم جامعه با آن ها چه کرده؛ اما کاش یادم بود بالا می رفتم و چیزی می نوشتم تا درگذشت طعمه ها را مشخص کند.
زیرا اکنون هیچ چیزی درباره ی اینکه آن ها آن بالابودند هم نمی توان گفت. قبل از اینکه آن ها بتوانند جای پایشان را روی برف ها بگذارند، برف آب شد. حتی قبل از اینکه بدانند ممکن است چه کارهایی بتوانند بکنند، زندگی شان به انتها رسید.
از ویک می پرسم: «فکر می کنی اون پسر خوش شانس بود؟ همونی که قبل از اینکه بیایم به روستاها، توی کمپ مُرد؟»
ویک طوری می گوید: «خوش شانس...» گویی اصلاً نمی داند این کلمه به چه معناست و شاید هم نمی داند. شانس کلمه ای ست که جامعه خیلی روی استفاده از آن تاکید ندارد و خیلی این اطراف یافت نمی شود.
***
در اولین شب مان در روستاها، حمله ای رخ داد. همه شروع به فرار برای پناه گرفتن کردیم. چندنفری به خیابان رفتند و با سلاح هایشان به آسمان شلیک کردند. من و ویک با یکی دو نفر دیگر در خانه ای ماندیم. اسامی شان را یادم نمی آید، دیگر زنده نیستند.
ویک آن موقع ازم پرسید: «چرا تو نمی ری اون بیرون و تیراندازی کنی؟» از آن موقعی که آن پسر را در رودخانه انداخته بودیم، خیلی باهم حرف نزده بودیم.
گفتم: «دلیلی نداره این کارو بکنم. تیرهاش واقعی نیستن.» اسلحه ام را روی زمین، کنارم گذاشتم.
ویک هم همین کار را کرد: «چند وقته که می دونی؟»
گفتم: «از همون موقعی که توی راه اینجا بهمون دادن شون. تو چی؟»
ویک جواب داد: «من هم همین طور. باید به بقیه هم می گفتیم.»
گفتم: «می دونم. اشتباه کردم. فکر می کردم یه کمی بیشتر از این وقت داریم.»
ویک گفت: «وقت چیزیه که اینجا نداریم.»
دنیای بیرون درهم شکست و کس دیگری شروع به فریاد زدن کرد.
ویک گفت: «ای کاش یه اسلحه داشتم که واقعاً کار می کرد و هرکسی که توی اون هواناوها بود رو می ترکوندم و تکه هاشون مثل آتش بازی پایین می اومد.»
***
ویک الان می گوید: «تموم شد.» زرورق آلومینیومی اش را به شکل مربع تا می کند: «بهتره برگردیم سرکار.»
می گویم: «نمی دونم چرا به جای اینکه این قدر زحمت غذا رو بکشن بهمون قرص آبی نمی دن.»
ویک طوری نگاهم می کند گویی دیوانه ام: «یعنی نمی دونی؟»
می پرسم: «چی رو نمی دونم؟»
- قرص های آبی آدم رو نجات نمی ده، بلکه متوقف می کنه. اگه یکی شون رو بخوری، سرعتت کم می شه و همون جایی که هستی می مونی تا یکی پیدات کنه یا اینکه در حین انتظار می میری. دو تا قرص می تونه بلافاصله کارت رو یکسره کنه.
سرم را تکان می دهم، به آسمان نگاه می کنم؛ اما به دنبال چیز به خصوصی نیستم. فقط به رنگ آبی اش نگاه می کنم. دستم را بالا می آورم و جلوی چشمم می گیرم تا نور خورشید اذیتم نکند و بتوانم آسمان اطراف را بهتر ببینم، حتی تکه ای ابر هم در آسمان نیست.
ویک می گوید: «ببخشید؛ اما حقیقته.»
به ویک نگاه می کنم. به نظرم نگرانی را روی چهره ی سخت و سنگی اش می بینم. این موضوع خیلی مضحک است، کل ماجرا، آن قدر خنده دار که درست مثل ویک شروع به خندیدن می کنم. می گویم: «باید می دونستم. اگه اتفاقی برای جامعه رخ بده، اونا نمی خوان کسی بدون خودشون زنده بمونه.»
***
چند ساعت بعد صدایی از درگاه جیبی ویک به گوش مان می رسد. او آن را از حلقه ی کمربندش بیرون می آورد و نمایشگرش را بررسی می کند. ویک تنها طعمه ای ست که درگاه جیبی دارد؛ دستگاهی که تقریباً در اندازه های یک دیتاپاد است. گرچه از درگاه های جیبی برای ارتباط برقرار کردن استفاده می شود و از دیتاپاد ها فقط برای ذخیره کردن اطلاعات. ویک اکثر اوقات آن را همراهش دارد؛ اما چه حالا چه قبلاً، گاهی اوقات مثل زمان هایی که به طعمه های جدید حقیقت روستا و سلاح ها را می گوید، آن را برای مدتی مخفی می کند.
ما مطمئن هستیم جامعه موقعیت مکانی ما را از طریق درگاه جیبی تحت نظر دارد. نمی دانیم می توانند از طریق آن مثل درگاه های بزرگ تر، صدایمان را هم بشنوند یا نه. به نظر ویک که می توانند. او عقیده دارد جامعه همیشه در حال گوش دادن است؛ اما به نظر من، حرف های ما برای آن ها اهمیتی ندارد.
همین طور که ویک پیغام را می خواند، می گویم: «چه کار دارن؟»
می گوید: «داریم منتقل می شیم.»
درحالی که پیاده می رویم تا به هواناوهای بیرون روستا برسیم، بقیه هم پشت سرمان به صف راه می افتند. افسرها مثل همیشه شتاب زده عمل می کنند. آن ها دوست ندارند وقت زیادی را اینجا بگذرانند. مطمئن نیستم این موضوع به خاطر ما باشد یا دشمن. در عجبم آن ها کدام یک را خطر بزرگ تری می بینند.
افسر مسئول انتقال مرا یاد همانی می اندازد که در اوریا مسئول رهنوردی در هیل بود. حالت چهره اش می گوید: چطوری من سر ازاینجا درآوردم؟ من باید با این آدم ها چه کار کنم؟
نگاه مان می کند و می گوید: «خب...توی اون کوه. چی اون جا بود؟ چه اتفاقی افتاد؟ اگه همگی توی روستا می موندید، تلفات خیلی کمتر از این می شد.»
می گویم: «امروز صبح اون جا برف بود و اونا رفتن بالا تا دست شون به برف برسه. ما همیشه تشنه ایم.»
- مطمئنی برای همین رفتن اون جا؟
ویک می گوید: «دلایل زیادی برای انجام دادن هر کاری باقی نمونده. گرسنگی، تشنگی و نمردن. همین ها هستن. برای همین اگر باور نمی کنید به خاطر تشنگی رفتن، دو گزینه ی دیگه رو در نظر بگیرید.»
افسر می گوید: «شاید برای چشم اندازش رفتن باشن.»
ویک می خندد، صدای جالبی نیست: «جایگزین ها کجا هستن؟»
افسر می گوید: «توی ناو. ما همه تون رو به روستای جدیدی می بریم و بهتون تدارکات و آذوقه بیشتری می دیم.»
ویک می گوید: «و آب بیشتر.» گرچه مسلح نیست؛ اما در حضور افسر طوری صحبت می کند که انگار او تصمیم گیرنده است. افسر لبخند می زند؛ جامعه انسان نیست؛ اما مردمی که برایش کار می کنند گاهی اوقات انسان هستند.
افسر می گوید: «و آب بیشتر.»
***
وقتی جایگزین هایی را که روی هواناو هستند می بینم، من و ویک زیر لب لعنت می فرستیم. آن ها جوان هستند، خیلی کوچک تر از ما. ظاهراً سیزده چهارده ساله هستند. چشمان شان گرد شده، ترسیده اند. یکی از آن ها که ظاهراً از همه کوچک تر بود، کمی شبیه برادر کاسیا، برم است. پوستش از برم و من تیره تر؛ اما چشمانش همانند چشمان او، روشن است. موهایش نیز حتماً قبل از اینکه کوتاه شود، همانند موهای برم، مجعد بوده است.
با صدایی آرام به ویک می گویم: «حتماً طعمه ها دارن تموم می شن که جامعه بچه های کوچیک رو آورده.»
می گوید: «شاید نقشه شون این باشه.»
هردو می دانیم جامعه می خواهد کج روها بمیرند. دلیل اینکه چرا از ما برای جنگیدن استفاده نمی کنند و ما اینجا گیر افتاده ایم هم همین است؛ اما سوال دیگری وجود دارد که نمی توانم جواب دهم:
چرا اونا این قدر از ما نفرت دارن؟
***
ما بدون قدرت دیدن پرواز می کنیم. هواناو به جز کابین خلبان هیچ پنجره ای ندارد.
پس فقط زمانی که از هواناو خارج می شویم متوجه می شوم کجا هستیم.
خود روستا را نمی شناسم؛ اما با محوطه آشنا هستم. مزرعه ای که در آن حرکت می کنیم، شن های نارنجی، صخره های سیاه و چمن های زرد دارد به همراه محصولاتی که این تابستان سبز شدند. مزارعی ازاین دست در سرتاسر ایالات بیرونی وجود دارد؛ اما بااین حال، وقتی چیزی که روبه رویم است را می بینم متوجه می شوم دقیقاً کجا هستم.
خونه.
از درون درد می کشم.
آنجاست، جایی که کودکی ام را گذراندم در افق است.
کاروینگ(۱۱).
ازاینجا نمی توانم آن را کامل ببینم؛ فقط بخش هایی از ماسه سنگ های نارنجی و قرمز که اینجاوآنجا روی هم قرارگرفته و بالا رفته اند؛ اما وقتی نزدیک تر شوید، وقتی به لبه برسید و درون کاروینگ را نگاه کنید، متوجه می شوید سنگ ها اصلاً هم کوچک نیستند. آن ها اَشکالی به بزرگی کوه ها هستند.
کاروینگ فقط یک تنگ دره نیست، یک کوه نیست، بلکه چندین و چند کوه و تنگ دره است؛ یک شبکه از اشکال به هم پیوسته که تا یک ونیم کیلومتر ادامه پیدا می کند. زمین همانند آب بالاوپایین می رود، قله های بلند و گودی های ژرفش به رنگ ایالات بیرونی مزین شده؛ ترکیبی از نارنجی، قرمز و سفید. رنگ آتشین بخش های دوردست کاروینگ، به خاطر ابرها زیر سایه قرارگرفته اند.
همه ی این ها را به این دلیل می دانم که چندین بار آنجا بوده ام.
اما هرگز درونش نرفته ام.
ویک می پرسد: «به چی می خندی؟» اما قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، پسری که شبیه برم است سمت مان می آید و روبه روی ویک می ایستد.
می گوید: «من الی(۱۲) هستم.»
ویک می گوید: «خیلی خب.» و با ناراحتی رویش را به سمت صف کسانی برمی گرداند که او را علی رغم میلش به عنوان رهبرشان انتخاب کرده اند. بعضی از افراد نمی توانند رهبر نباشند. این موضوع با خون و استخوان و مغزشان عجین شده و راه دیگری هم وجود ندارد.
و بعضی مردم هم پیرو هستند.
به خود یادآوری می کنم؛ اگر پیرو باشی، شانس بیشتری برای زنده موندن داری. پدرت فکر می کرد یه رهبره. نتونست رهبر باشه و حالا ببین چه بلایی سرش اومده. با یک قدم فاصله، پشت ویک می ایستم.
الی می پرسد: «نمی خوای برامون سخنرانی کنی؟ ما تازه رسیدیم اینجا.»
ویک می گوید: «من مسئول این گند کاری نیستم.» خشمی که او اکثر انرژی اش را صرف مهار کردنش می کند کمی نمایان می گردد: «من سخنگوی جامعه نیستم.»
الی به درگاه جیبی که به کمربند ویک بسته شده اشاره و می گوید: «اما تو تنها کسی هستی که از اونا داری.»
ویک می پرسد: «شماها سخنرانی می خواید؟» و همه ی بچه های جدید با سر تایید می کنند و به وی زل می زنند. آن ها هم همان سخنرانی ای که وقتی برای بار اول سوار هواناو شدیم، شنیدیم را شنیده اند؛ درباره ی اینکه چطور جامعه نیاز دارد ما مثل شهروندان عادی و روستایی ها رفتار کنیم، اینکه چطور این کار فقط شش ماه طول می کشد و وقتی به جامعه برگردیم، وضعیت کج روی مان پاک می شود.
یک روز زیر آتش دشمن بودن طول خواهد کشید تا آن ها متوجه شوند که هیچ کس شش ماه دوام نمی آورد. حتی ویک هم آن تعداد شکاف روی چکمه هایش ندارد.
ویک می گوید: «بقیه ی ما رو ببینید. مثل یه روستایی رفتار کنید، برای همین آوردن مون اینجا.» مکث می کند. سپس درگاه جیبی را بیرون می آورد و به یکی از طعمه هایی که چندهفته ای دوام آورده می دهد و می گوید: «اینو بگیر برو یه کم بدو. تا آخر شهر که رفتی دقت کن ببین کار می کنه یا نه.»
بچه شروع به دویدن می کند. به محض اینکه درگاه از صدا رسمان دور می شود، ویک می گوید: «مهمات اینجا مشقی هستن. برای همین به خودتون زحمت ندید بخواید باهاش از خودتون دفاع کنید.»
الی حرفش را قطع و اعتراض می کند: «اما توی کمپ تمرینی، باهاشون تمرین تیراندازی کردیم.» شروع به خندیدن می کنم، البته باید از اینکه کسی با این سن کم مجبور شده اینجا بیاید، حالم بد شود. این بچه واقعاً شبیه برم است.
ویک می گوید: «اهمیتی نداره. الان همه شون مشقی هستن.»
الی موضوع را هضم می کند؛ اما سوال دیگری می پرسد: «اگه این یه روستا هستش، پس زن ها و بچه هاش کجان؟»
ویک می گوید: «تو خودت بچه ای.»
الی می گوید: «نیستم و دختر هم نیستم. اونا کجا هستن؟»
ویک می گوید: «اینجا زن و بچه نداریم.»
الی می گوید: «پس اگه این طوری باشه دشمن می دونه که ما روستایی های واقعی نیستیم. حتماً تا الان دیگه فهمیدن.»
ویک می گوید: «درسته. اونا به هر جهت دارن ما رو می کشن. هیچ کس هم براش مهم نیست و الان هم باید به کارمون برسیم. ما باید یه روستا پر از کشاورز باشیم. پس بریم سراغ کشاورزی.»
ما به سمت مزارع می رویم. خورشید بالای سرمان با حرارت می درخشد. حتی بعدازاینکه از الی دور می شویم، می توانم انرژی درون نگاهش را حس کنم.
به قمقمه ی پر از آب اشاره می کنم و می گویم: «با تشکر از تو، حداقل به اندازه ی کافی آب داریم.»
ویک می گوید: «از من تشکر نکن.» صدایش را پایین می آورد: «حتی این قدری نیست که بتونه کفاف مون رو بده.»
***
محصول اینجا پنبه و تقریباً رشدش غیرممکن است. باریکه های بی کیفیت درون غوزه ها به راحتی از هم باز می شوند.
الی از پشت سرم می گوید: «تعجبی هم نداره که نگرانِ نبودنِ زن ها و بچه ها نیستیم. دشمن حتماً می دونه ما یه روستای واقعی نیستیم، فقط با نگاه کردن متوجه می شه. هیچ کس اون قدر احمق نیست این حوالی پنبه کشت کنه.»
در ابتدا جوابش را نمی دهم. من تابه حال در حین کار کردن به جز ویک با کسی صحبت نکرده ام. از باقی افراد دورمانده ام.
اما در حال حاضر ضعیف هستم. پنبه ی امروز و برف دیروز باعث شده دوباره به داستان کاسیا درباره ی باریدن بذرهای چوب پنبه در ژوئن فکر کنم. جامعه از درختان چوب پنبه متنفر بود؛ اما دقیقاً این نوع درخت برای ایالات بیرونی مناسب و چوب شان برای حکاکی خوب است. اگر درخت چوب پنبه ای پیدا کنم، درست مثل زمانی که روی هیل بودم و دستش را گرفتم، نامش را روی آن حکاکی خواهم کرد.
شروع به صحبت با الی می کنم تا سراغ چیزی نرود که داشتن اش سخت است.
به الی می گویم: «مسخره ست؛ اما واقع گرایانه تر از یه سری کارهاییه که جامعه انجام داده. چند تا از روستاهای اطراف اینجا به عنوان مجامع کشاورزی برای کج روها شروع به کار کردن. پنبه یکی از محصولاتیه که بهشون گفته شده بود، سعی کنن کشت کنن. این قضیه برای زمانیه که آب بیشتر بود. پس این قضیه که کسی بتونه اینجا کشاورزی کنه، غیرممکن نیست.»
الی می گوید: «اوه.» و بعد ساکت می شود. نمی دانم چرا دارم سعی می کنم او را امیدوار نگه دارم. شاید به دلیل به یادآوردن بذرهای چوب پنبه باشد.
یا شاید هم به یادآوردن کاسیا.
وقتی آن طرف را نگاه می کنم، می بینم الی گریه می کند؛ اما آن قدری نیست که تحت تاثیر قرارم دهد، برای همین کاری نمی کنم.
***
در راه به سمت روستا رو به ویک، دستم را روی سرم تکان می دهم، نشانه ای که؛ یعنی می خواهم بدون وجود درگاه حرف بزنم. او درگاه را به الی که گریه اش تمام شده، می دهد و می گوید: «بیا. اینو بگیر برو یه کم بدو.» الی با سر تایید و شروع به حرکت می کند.
ویک می گوید: «چی شده؟»
سعی می کنم هیچ نشانه ای از احساسات در کلامم نباشد، می گویم: «من قبلاً این اطراف زندگی می کردم.» این بخش از دنیا قبلاً خانه ی من بود. از کاری که جامعه با من انجام داده متنفرم. ادامه می دهم: «روستای من فقط چند کیلومتر ازاینجا فاصله داره. من این منطقه رو می شناسم.»
ویک می پرسد: «پس می خوای فرار کنی؟»
بالاخره به ذهنش رسید. سوال اصلی؛ همان سوالی که ما همیشه از خودمان می پرسیم. قراره فرار کنم؟ من هر ساعت و هرروز در مورد آن فکر کرده ام.
ویک می پرسد: «داری به برگشتن به روستات فکر می کنی؟ کسی اون جا هست که بتونه کمکت کنه؟»
می گویم: «نه اون جا نابودشده.»
ویک سرش را تکان می دهد: «پس فرار کردن دیگه برات فایده نداره. بدون اینکه دیده نشیم، نمی تونیم خیلی دور بشیم.»
می گویم: «و نزدیک ترین رود هم خیلی دوره. نمی تونیم اون سمتی فرار کنیم.»
ویک می پرسد: «پس چه کار کنیم؟»
- ما قرار نیست از جایی رد بشیم یا قایم بشیم. قراره وارد بشیم.
ویک برمی گردد: «وارد چی؟»
می گویم: «تنگ دره ها.» به کاروینگ اشاره می کنم که کیلومترها امتداد داشته و بعضی بخش هایش ورودی های کوچکی دارد که دیدن شان ازاینجا تقریباً غیرممکن است: «اگه به اندازه ی کافی بالا بریم، آب تازه هم هست.»
ویک می گوید: «افسرها همیشه بهمون می گن تنگ دره های ایالات بیرونی پر از هنجارشکنه .»
اقرار می کنم: «من هم این موضوع رو شنیدم؛ اما بعضی از اونا قرارگاهی رو اون جا درست کردن و به فراری ها هم کمک می کنن. این موضوع رو از کسایی که اون جا بودن پرسیدم.»
ویک می پرسد: «صبر کن ببینم. تو کسانی که داخل تنگ دره ها بودن رو می شناسی؟»
می گویم: «کسایی که داخل تنگ دره ها بودن رو می شناختم.»
- بهشون اعتماد داشتی؟
می گویم: «پدرم.» گویی این کلام، حسن ختام صحبت مان باشد و ویک هم با سر تایید می کند.
چند قدم بیشتر می رویم و ویک می پرسد: «خب، کی حرکت می کنیم؟»
می گویم: «خب مشکل همین جاست.» سعی می کنم اجازه ندهم متوجه شود از آمدنش خیالم راحت شده. مواجهه با آن تنگ دره ها کاری ست که ترجیح می دهم تنهایی انجام ندهم. می گویم: «برای اینکه جامعه دنبال مون نگرده و ما رو درس عبرت بقیه نکنه، بهترین زمان برای رفتن حین حمله ست، وقتی که آشفتگی پابرجاست. مثل یه شب حمله؛ اما باید ماه کامل باشه تا بتونیم ببینیم. ممکنه به جای فرار، فکر کنن مُردیم.»
ویک می خندد: «هم جامعه و هم دشمن دوربین های مادون قرمز دارن. هرکسی بالای سرمون باشه، می تونه ببینه که داریم فرار می کنیم.»
- می دونم؛ اما شاید وقتی کلی جسد دیگه اینجا باشه، سه نفر خیلی به چشم شون نیاد.
ویک می گوید: «سه نفر؟»
خودم هم تا موقعی که این موضوع را به زبان می آورم، از آن خبر نداشتم: «الی هم باهامون می آد.»
سکوت بر فضا حاکم می شود.
ویک می گوید: «تو دیوونه ای. امکان نداره اون بچه تا اون موقع زنده بمونه.»
به ویک می گویم: «می دونم.» حق با اوست. فقط زمان مُردن الی مشخص نیست، وگرنه مرگش حتمی است. او جثه ی کوچکی دارد و دمدمی مزاج است. خیلی سوال می پرسد. بعد دوباره به این فکر می کنم که مرگ همه ی ما حتمی است، فقط زمانش مشخص نیست.
- پس چرا پیش خودمون نگه اش داریم؟ چرا با خودمون ببریمش؟
می گویم: «یه دختری توی اوریا هست، الی منو یاد برادر اون می اندازه.»
- اینکه دلیل نشد.
- برای من که کافیه.
سکوت دوباره بین مان رخنه می کند.
نهایتاً ویک می گوید: «تو داری ضعیف می شی و این مسئله ممکنه تو رو به کشتن بده. شاید این کارت به این معنا باشه که هرگز دوباره نتونی اون دختر رو ببینی.»
به ویک می گویم: «اگر مراقب الی نباشم، عین کسی هستم که اگه یه روزی دوباره اون دختر منو ببینه، هرگز نمی شناسه.»

فصل ششم: کاسیا

وقتی مطمئن می شوم بقیه خواب هستند و صدای نفس هایشان در اتاق طنین انداز شده، روی پهلو غلت می خورم و برگه ی بایگان را از درون جیبم بیرون می آورم.
کاغذ نرم ونامرغوب و مثل برگه های ضخیم کرم رنگی که اشعار پدربزرگ رویشان بود، نیست. قدیمی است؛ ولی به قدمت برگه ی پدربزرگ نمی رسد. شاید پدرم بتواند میزان قدمتش را به من بگوید؛ اما اکنون اینجا نیست، او مرا رها کرد. درحالی که کاغذ را با دقت باز می کنم، صدای آرامی می دهد و امیدوارم دخترها فکر کنند صدای پتوها یا پر زدن حشرات است.
امشب همه خیلی دیر خوابیدند. وقتی از گردش برگشتم، به من گفتند هیچ کدام مان محل انتقال مان را دریافت نکرده ایم و افسر گفت مقصد هایمان را صبح بهمان می گویند. پریشانی دخترها را درک کردم، خودم هم چنین حسی دارم. ما همیشه از شب قبل می دانیم که فردا به کجا فرستاده می شویم. حالا چرا در این فرآیند تغییر ایجادشده؟ وقتی پای جامعه در میان باشد، همیشه دلیل خاصی وجود دارد.
کاغذ را سمت محوطه ی مربع شکلی که نور ماه به داخل اتاق می تابد می برم. قلبم تند می تپد، بااینکه سرجایم نشسته ام طوری می تپد گویی دارم می دوم. به هیچ کس و هیچ چیز فکر نمی کنم و بعد کاغذ را باز می کنم: خواهش می کنم ارزش اون چیزی که معامله کردم رو داشته باش.
نه.
دستم را جلوی دهانم می گیرم تا بلند فریاد نزنم.
نه یک نقشه است و نه حتی یکسری مسیر.
یک داستان است و همان لحظه ای که خط اول را می خوانم متوجه می شوم جزو صد داستان برتر نیست:
مردی سنگی را به بالای تپه هل می داد. وقتی به بالا می رسید، سنگ به پایین غلت می خورد و او دوباره از نو شروع می کرد. در روستایی که در نزدیکی آنجا بود، مردم متوجه شدند. گفته می شود که آن ها "قضاوت" کردند. آن ها هرگز به او ملحق نشدند یا سعی نکردند کمکش کنند؛ زیرا از آنانی که تنبیه مقرر کرده بودند، وحشت داشتند.
سال ها بعد، نسل جدیدی از مردم متوجه شدند که مرد و سنگش داشتند فرومی رفتند. درحالی که مرد سنگ را روی تپه تا بالا هل می داد، آن ها تنها می توانستند بخشی از هیکل مرد و سنگ را ببینند.
یکی از بچه ها کنجکاو شد. پس یک روز، دختربچه ای از تپه بالا رفت. همین طور که دختربچه نزدیک تر شد، از اینکه دید نام ها، تاریخ ها و مکان هایی روی آن سنگ حک شده بود، غافل گیر شد.
بچه پرسید: «این همه اسم ها چی هستن؟»
مرد جواب داد: «غم و غصه های دنیا. من اونا رو همیشه با خودم تا بالای تپه می آورم.»
بچه متوجه شکاف عمیق روی جایی که سنگ غلتیده بود شد و گفت: «تو داری ازشون استفاده می کنی تا تپه رو بِکنی.»
مرد گفت: «من دارم چیزی درست می کنم. وقتی کارم تموم شد، تو باید جای منو بگیری.»
بچه که نترسیده بود، گفت: «داری چی درست می کنی؟»
مرد گفت: «یه رود.»
بچه از تپه پایین آمد، با خودش کلنجار می رفت که چطور می شود کسی به تنهایی یک رود درست کند؛ اما خیلی طول نکشید، باران بارید و سیلاب در آن میانکوهه ی بلند جاری شد و مرد را با خودش به جای دوری برد. بچه متوجه شد که حق با مرد بود و جای او را گرفت تا سنگ را بالا ببرد و غم وغصه های دنیا را هدایت کند.
این طور بود که ناخدا به وجود آمد.
ناخدا مردی است که سنگ را بالا برد و در آب ناپدید شد. زنی است که از رود رد شد و به آسمان نگاه کرد. ناخدا پیر است و جوان، چشم های همه رنگی دارد؛ در بیابان ها، جزایر، جنگل ها، کوه ها و دشت ها زندگی می کند.
ناخدا رهبر خیزش است و هرگز نمی میرد. وقتی عمر یک ناخدا به پایان می رسد، ناخدای دیگری سکان دار می شود.
و این چرخه همچون یک سنگ در حال غلتیدن ادامه پیدا می کند.
کسی در اتاق رویش را برمی گرداند و خمیازه می کشد و من ماتم می برد، منتظر می شوم تا دوباره عادی نفس بکشد و به خواب بازگردد. وقتی این اتفاق رخ می دهد، به آخرین خط برگه نگاه می کنم:
در مکانی در لبه ی نقشه ی جامعه، ناخدا همیشه زندگی و حرکت می کند.
درحالی که متوجه می شوم اصل مطلب چیست و چه چیزی به من داده شده، امید مثل شعله ای داغ، ناگاه درونم زبانه می کشد.
یک شورش وجود دارد. چیزی واقعی و سازمان یافته و دیرین که فردی آن را هدایت می کند.
من و کای تنها نیستیم.
کلمه ی ناخدا حلقه ی اتصال بود. آیا پدربزرگ از این موضوع خبر داشت؟ برای همین قبل از اینکه بمیرد، آن برگه را به من داد؟ آیا در این مدت شعری که او می خواست دنبال کنم را اشتباه متوجه می شدم؟
نمی توانم سرجایم بنشینم.
آن قدر آرام زمزمه می کنم: «بیدار شو.» که حتی خود نیز به زور می توانم صدایم را بشنوم: «ما تنها نیستیم.» یک پایم را روی لبه ی تخت می گذارم. می توانم پایین بروم و بقیه را بیدار کنم و همه چیز را در مورد خیزش به آن ها بگویم. شاید همین الان هم بدانند. البته به نظرم این طور نیست، آن ها ظاهراً خیلی مایوس هستند، به جز ایندی؛ اما بااینکه او شور و حرارتش از بقیه بیشتر است، هدفمند نیست. بعید است چیزی هم بداند.
باید به ایندی بگویم.
برای لحظه ای فکر می کنم که حتماً به او می گویم. از نردبان پایین می روم، پایم به آرامی روی زمین قرار می گیرد و دهانم را باز می کنم. سپس صدای افسری را می شنوم که هنگام گشت از کنار در کلبه مان رد می شود و منجمد می شوم، کاغذ خطرناک مثل یک پرچم سپید در دستم است.
در این لحظه می دانم که به بقیه چیزی نمی گویم. کاری را انجام می دهم که وقتی کسی کلمات خطرناکی به من می دهد.
نابودش می کنم.
***
ایندی به آرامی از پشت سر می پرسد: «داری چه کار می کنی؟» صدای آمدنش را نشنیدم و تقریباً وقتی صدایش به گوشم می رسد، از جایم می پرم؛ اما به موقع خود را جمع و جور می کنم.
زمزمه می کنم: «دارم دوباره دستا نم رو می شورم.» در برابر برگشتن مقاومت می کنم. آب استخوان سوز روی انگشتانم جاری می شود و صدای رود گونه ای در تاریکی کلبه ایجاد می کند: «دفعه ی پیش اونا رو تمیز نَشستم . می دونی که اگه تخت ها کثیف شن افسرها چه غوغایی به پا می کنن.»
می گوید: «این جوری بقیه رو بیدار می کنی. به سختی تونستن بخوابن.»
می گویم: «متاسفم» و واقعاً هم همین طور است؛ اما هیچ راه دیگری برای از بین بردن کلمات به ذهنم نرسید.
لحظات زجرآور زیادی طول کشید تا توانستم کاغذ را به تکه های کوچک تبدیل کنم. ابتدا تکه کاغذ را جلوی لبانم گرفتم و گرمای نفس هایم را به آن دادم تا پاره کردنش صدا نداشته باشد. امیدوارم آن ها را آن قدر کوچک کرده باشم که گیر نکنند.
ایندی به کنارم می آید و آب را می بندد. برای لحظه ای فکر می کنم واقعاً از چیزی خبر دارد. شاید او درباره ی خیزش و شورش چیزی نداند؛ اما حس بسیار عجیبی دارم که او چیزی در مورد من می داند.
تق تق. صدای پاشنه ی چکمه افسر گشت روی سیمان شنیده می شود. ایندی و من هر دو سریع به سمت تخت هایمان می رویم و من با سرعت هرچه تمام تر از پله ها بالا می روم و بیرون پنجره را زیرچشمی نگاه می کنم.
افسر برای لحظه ای کنار کلبه می ایستد، دقت می کند و سپس به حرکتش ادامه می دهد. همچنان برای یک لحظه می نشینم و می بینم که او به راهش ادامه می دهد. روبه روی در کلبه دیگری هم می ایستد.
یک شورش، یک ناخدا.
یعنی می تواند چه کسی باشد؟
آیا کای در مورد این ها خبر دارد؟
احتمال دارد. مردی که در داستان سنگ را هل می دهد ظاهراً شبیه سیزیف است و کای در شهرک درباره ی او با من صحبت کرده بود؛ و یادم هست که کای چطور داستان خودش را در چند بخش به من داد. هرگز به این فکر نکردم که تمام داستانش را می دانم.
پیدا کردن او به تنها دغدغه ی ذهنی ام تبدیل شده و می دانم حتی بدون نقشه و قطب نما هم می توانم پیدایش کنم. لحظه ی دیدارمان را بارها و بارها مرور کرده ام؛ حالتی که مرا به خودش نزدیک می کند، طوری که یک شعر را برایش زیر لب می خوانم. تنها ایراد رویایم این است که هنوز نتوانسته ام نوشته ای برای کای تمام کنم؛ هرگز از خط اول رد نشده ام. در این چند ماه شروع های خیلی زیادی نوشته ام و بااین حال، میانه و پایان عشق ما چیزی است که هنوز خود به چشمم ندیده ام.
کیف را محکم در کنارم می گیرم و تا جایی که می توانم به آرامی دراز می کشم تا اینکه کاملاً روی تخت هستم، از نوک سر تا انتهای پاهایم. امشب خوابم نخواهد برد.
***
آن ها صبح زود سروکله شان پیدا می شود، درست همان طور که به دنبال کای آمدند.
صدای جیغ و داد به گوشم نمی رسد؛ اما چیزی دیگری به من هشدار می دهد، شاید نوعی سنگینی جو و فضا، نوعی تغییر در آواز پرندگانی که در مسیر کوچ به سمت جنوب، روی درختان اینجا توقف می کنند.
بلند می شوم و بیرون پنجره را نگاه می کنم. افسرها دختران را از کلبه های دیگر بیرون می آورند، بعضی در حال گریه اند و سعی می کنند خودشان را رها کنند. کمی بیشتر به شیشه نزدیک می شوم تا بیشتر ببینم، قلبم تند می تپد، مطمئنم مقصد دخترها را می دانم.
من چه طوری می تونم باهاشون برم؟ ذهنم اعداد را تفکیک می کند. چند کیلومتر مسیر و چه تعداد متغیر وجود دارد که برخلاف خواسته ی من است. به نظر که نمی توانستم به تنهایی به ایالات بیرونی برسم؛ اما شاید الان جامعه مرا به آنجا ببرد.
دو افسر در را هل می دهند و باز می کنند. یکی از آن ها می گوید: «ما دو تا دختر از این کلبه می خوایم. تخت شماره هشت و تخت شماره سه.» دختر تخت شماره هشت می نشیند، به نظر خسته است.
تخت شماره سه یعنی تخت ایندی، خالی ست.
افسرها عصبی می شوند و من بیرون پنجره را نگاه می کنم. کسی به تنهایی در مجاورت درختان کنار راه، ایستاده. ایندی است. حتی در این صبح کم نور به خاطر رنگ روشن موها و طرز ایستادنش می دانم که اوست. حتماً صداها را شنیده و به طریقی از کلبه خارج شده. رفتنش را ندیدم. او می خواهد فرار کند.
مادامی که افسرها مشغول بردن دختر تخت شماره هشت و اعلام موضوع ایندی در درگاه های جیبی شان هستند، من سریع عمل می کنم. سه قرص سبز، آبی و قرمز را از قوطی قرصم بیرون می آورم و آن ها را در بسته ی قرص های آبی می ریزم. قرص ها را زیر پیغام های درون کیفم مخفی و دعا می کنم کسی آن قدر هم دقیق و عمیق نگردد. قوطی قرص را زیر ملحفه ام می اندازم. باید تا جایی که می توانم از دست نشانه هایی که مشخص می کند شهروند هستم، خلاص شوم.
و بعد متوجه می شوم چیزی در کیفم بوده که الان نیست.
جعبه ی نقره ای ضیافت همسانی ام.
یک بار دیگر انبوه کاغذها را بررسی می کنم، دستم را روی پتوهای تخت می کشم، روی زمین را نگاه می کنم. آن را جایی گم نکرده یا زمین نینداخته ام؛ اما نیست.
اگر گم نشده بود هم باید از شرش خلاص می شدم، یعنی برنامه داشتم این کار را انجام دهم؛ اما حس گم کردن چیزی ناراحت کننده ست.
ممکنه کجا باشه؟
الان زمان ندارم نگران آن باشم. از تخت پایین می آیم و پشت افسرها و دخترک گریان راه می افتم. باقی دختران خودشان را به خواب می زنند، درست مثل روزی که در شهرک کای را بردند و مردم تظاهر به خواب بودن کردند.
زیر لب می گویم: «فرار کن ایندی.» امیدوارم هردو به چیز هایی که می خواهیم برسیم.
***
اگر کسی را دوست دارید، اگر کسی دوست تان داشته، اگر یادتان داده که چطور بنویسید و بخوانید، چطور می توانید دست روی دست بگذارید و کاری نکنید؟ شاید هم سعی کنید حرف هایشان را از درون خاک بیرون بکشید یا آن ها را از دست باد بگیرید.
زیرا به محض اینکه دوستش داشته باشید، آبی است که بر زمین ریخته شده. اگر دوستش داشته باشید، نمی توانید حس تان را پس بگیرید.
کای در ذهنم سنگینی می کند، در ژرفای قلبم است، دستان گرمش روی دستان خالی ام هستند. باید برای پیدای کردنش تلاش کنم. دوست داشتن اش به من پر و بال و به تمامی اعمالم قدرت دادند تا آن ها را به حرکت دربیاورم.
***
هواناوی در مرکز کمپ فرود می آید. افسرانی که بعضی هایشان را قبلاً ندیده ام به ظاهر عجول و نگران هستند. افسری که لباس های خلبانی بر تن دارد کلام کوتاهی می گوید و به آسمان نگاه می کند. خورشید به زودی طلوع می کند.
می شنوم می گوید: «یه نفر کم داریم.» و بعد دزدکی وارد صف می شوم.
افسر نگاه مان می کند، می شمارد و می گوید: «مطمئنی؟» حالت چهره اش عوض و آرامشی روی صورتش نمایان می شود. او موهای قهوه ای رنگ زیبایی دارد و به عنوان یک افسر، به نظر آرام است.
می گوید: «نه تعدادمون کافیه.»
افسر اول می گوید: «جداً؟» خودش هم دوباره سرشماری می کند. آیا اینکه حس می کنم چشمانش روی صورتم متوقف می شود و یادش می آید که من قبلاً در صف نبودم، همه تصورات ذهنم است؟ برای چندمین بار به این فکر می کنم که تا چه میزان از رفتارهایم را مامورم می شناسد و پیش بینی می کند. آیا او هنوز هم مرا تحت نظر دارد؟ جامعه چطور؟
همین که کار مان تمام می شود و وارد می شویم، افسر دیگری ایندی را به درون هواناو می کشد. روی صورت افسر جای چنگ دیده می شود. لباس کار افسر و لباس ساده ایندی هر دو خاکی است، انگار زخم هایی روی بدن دارند که به جای عفونت، از آن ها خاک خارج می شود.
افسر او را به زور روی صندلی کنار من می نشاند و می گوید: «سعی کرد فرار کنه.» به مچ ایندی دستبند می زند. او با صدای بسته شدن دستبند جا نمی خورد؛ اما من چرا.
بانوی افسر می گوید: «حالا تعدادمون خیلی زیاد شد.»
مرد افسر می گوید: «اونا کج رو هستن، حالا مگه تعداد مهمه؟ باید بریم.»
زن می پرسد: «باید الان اونا رو بگردیم ؟»
نه. آن ها قرص های درون کیفم را پیدا می کنند.
- وقتی پرواز کردیم، اونا رو می گردیم . بیا بریم.
ایندی نگاهم می کند و چشمان مان به یکدیگر می افتد. برای اولین بار از زمانی که ایندی را می شناسم، حس وابستگی عجیبی به او دارم، حسی که خیلی شبیه دوستی است. ما در کمپ کار با یکدیگر آشنا شدیم. حالا، داریم باهم تجربه ی جدیدی را شروع می کنیم.
چیزی درباره ی همه ی این ها عجیب است، این یورش ها و بی نظمی هایی که برخلاف وضعیت همیشگی جامعه ست. گرچه از اینکه فرصت داشتم از این خلا عبور کنم، همچنان حس می کنم دیوارهایشان از همه طرف دارند فشار می آورد، حضورشان هم خوشایند و هم ناراحت کننده ست.
ماموری سوار هواناو می شود. می پرسد: «همه چیز روبه راهه؟» و افسرها با سر تایید می کنند. منتظر می شوم مامورهای بیشتری هم سوار شوند _ آن ها همیشه در گروه های سه نفره حرکت می کنند_ اما در بسته می شود، فقط یک مامور و سه افسر که یکی از آن ها خلبان است. از نحوه ی رفتار افسرها با مامور، متوجه می شوم او والامقام ترین فرد این گروه است.
هواناو از زمین بلند می شود. این اولین بارم است که این طور سفر می کنم؛ من قبلاً فقط از ماشین های هوایی و منوریل ها و وسایل نقلیه استفاده کرده ام؛ و وقتی متوجه می شوم پنجره ای در کار نیست، دلم می ریزد.
فکر نمی کردم پرواز بر فراز زمین این طور باشد. هیچ منظره ای از زمین های زیر یا ستاره هایی که شب ها در آسمان هستند، در کار نیست. خلبان در کابین روبه رو بیرون هواناو را می بیند؛ اما جامعه کاری کرده باقی ما نتوانیم منظره ی پرواز را ببینیم.

فصل هفتم: کای

ویک می گوید: «همه دارن نگاهت می کنن.»
به حرفش اهمیتی نمی دهم. بعضی از استوانه هایی که دیشب دشمن بر سرمان فروریخت، منفجر نشدند. هنوز هم باروت درون شان است. کمی از آن را درون لوله ی اسلحه ای می ریزم. دشمن مرا سردرگم می کند؛ به نظر هرچه ما بیشتر این بیرون باشیم، مهمات دشمن قدیمی تر و کم اثرتر می شود. شاید آن ها واقعاً دارند شکست می خورند.
ویک می پرسد: «داری چه کار می کنی؟» جواب نمی دهم. سعی دارم به یاد بیاورم چطور این کار انجام شده. درحالی که باروت را در بین انگشتانم غربال می کنم، دستانم سیاه می شود.
ویک بازویم را می گیرد. به آرامی می گوید: «بس کن. بقیه طعمه ها بهت خیره شدن.»
- چرا برات مهمه که اونا چه فکری می کنن؟
- اگه یکی مثل تو دیوونه بشه، بقیه روحیه شون رو می بازن.
به ویک می گویم: «خودت گفتی که ما رهبرشون نیستیم.» سپس به طعمه ها نگاه می کنم. همه به غیراز الی نگاه شان را از چشمانم می دزدند. او بهم زل می زند و من لبخندی می زنم تا متوجه شود دیوانه نشده ام.
ویک می گوید: «کای...» و بعد ناگهان، موضوع را می فهمد: «داری سعی می کنی اینو دوباره به مهمات تبدیل کنی؟»
می گویم: «خیلی چیز به درد بخوری نمی شه. فقط یه انفجار بزرگه و باید مثل یه نارنجک باهاش رفتار کنید. اسلحه رو پرت و فرار کنید.»
ویک از احتمالات خوشش می آید: «می تونیم سنگ و چیزهای دیگه هم اون تو بذاریم. برای فتیله اش فکری کردی؟»
می گویم: «نه هنوز. سخت ترین بخشش همینه.»
می پرسد: «چرا؟» آرام صحبت می کند تا دیگران صدایمان را نشنوند: «فکر خوبیه؛ اما کار گذاشتن اون وقتی داریم فرار می کنیم کار خیلی سختیه.»
می گویم: «اینکه برای ما نیست.» و دوباره به بقیه نگاه می کنم: «قبل از اینکه بریم بهشون یاد می دیم چطور این کارو انجام بدن؛ اما وقت مون داره تموم می شه. من می گم امروز مُرده ها رو به بقیه بسپاریم.»
ویک می ایستد، برمی گردد تا رویش به گروه باشد، می گوید: «من و کای امروز دیگه جنازه خاک نمی کنیم. بقیه تون می تونید نوبتی این کارو انجام بدید. بعضی از طعمه های جدید هنوز یه بار هم این کارو انجام ندادن.»
هنگامی که می روند، به دستانم نگاه می کنم _ خاکستری و سیاه شده و پر است از چیزی که شب گذشته، مرگ را بر سرمان فرود آورد_ و یادم می آید که چطور در روستای واقعی ام، پسماندها را زیرورو می کردیم. جامعه و دشمن فکر می کردند خودشان تنها کسانی هستند که می توانند آتش درست کنند؛ اما می دانستیم چطور از آتش آن ها استفاده و برای خودمان آتش درست کنیم. وقتی خیلی به آتش نیاز داشتیم، با استفاده از سنگ های چخماق، آتش های کوچکی درست می کردیم.
ویک می گوید: «من هنوز هم فکر می کنم باید شبی بریم که حمله ای در کار نباشه. اگر بتونیم قانع کننده جلوه ا ش بدیم، ممکنه فکر کنن ما خودمون رو با این منفجر کردیم.» او به باروتی که دورمان پخش شده اشاره می کند.
منظور خاصی دارد، من آن قدر مطمئن بودم آن ها دنبال ما نمی آیند که دیگر احتمالات را بررسی نکردم. بااین حال، اگر نبرد و مرگی نباشد که آن ها را درگیر و ردمان را بپوشاند، شاید دنبال مان بیایند و من نمی خواهم کسی سعی کند با ما بیاید. اگر تعداد طعمه های خارج شده از روستا بیشتر باشد، جامعه متوجه خواهد شد و شاید همچنان آن قدر ارزشمند باشیم که دنبال مان بیاید.
و من روحم هم خبر ندارد که در کاروینگ چه چیزی پیدا خواهیم کرد. نمی خواهم سعی کنم کسی را رهبری و هدایت کنیم. فقط می خواهم زنده بمانم.
می گویم: «این چطوره؛ ما امشب می ریم، چه حمله کنن چه نکنن، باشه؟»
ویک بعد از لحظه ای تامل می گوید: «خیلی خب قبوله.»
پس مقرر شد. ما به زودی فرار می کنیم.
من و ویک سریع کار و سعی می کنیم راهی به فکرمان برسد که سلاح ها را منفجر کنیم. وقتی دیگران از قبر کندن برمی گردند و متوجه می شوند که ما در حال انجام چه کاری هستیم، با جمع کردن سنگ و باروت کمک مان می کنند. بعضی از پسرها در حین کار، شروع به زمزمه کردن و آواز خواندن می کنند. همین که آوایش را می شنوم، جا می خورم؛ گرچه نباید از چیزی که به زبان می آورند، تعجب کنم. سرود ملی جامعه ست. جامعه با انتخاب صد آهنگ برتر، موسیقی را از ما گرفت؛ آهنگ های پیچیده ای که فقط صداهای مهندسی شده شان می توانند آن ها را بیان کنند؛ و سرود ملی تنها آوایی ست که اکثر مردم می توانند با آن همراهی کنند. حتی این سرود هم نقطه ی اوجی دارد که افراد بی تجربه نمی توانند آن را بخوانند. اکثر مردم فقط می توانند نت های عادی و پایین یا آسان را دنبال کنند. من هم فقط همین بخش ها را می شنوم.
بعضی از آن هایی که در ایالات بیرونی زندگی می کردند توانسته بودند آهنگ های قدیمی شان را حفظ کنند. ما حین کار کردن عادت داشتیم آن ها را بخوانیم. یک بار بانویی به من گفت که وقتی در اطراف رودها و دره ها و کاروینگ هستیم، به یادآوردن ملودی های قدیمی کار سختی نیست.
من فقط می خواستم یادم بیاید چطور این کار را انجام دهم؛ اما پرسش "چه کسی" و "چرا" مدام از گذشته به سراغم می آیند.
ویک سرش را تکان می دهد و می گوید: «حتی اگه بتونیم یه راهی برای این پیدا کنیم، بازهم داریم به امان خدا رهاشون می کنیم که بمیرن.»
می گویم: «می دونم؛ اما حداقل می تونن مقابله کنن.»
ویک می گوید: «یه زمانی می تونستن...» شانه هایش طوری پایین می آید که هرگز قبل از این ندیده بودم. گویی سعی دارد رهبر بودن را درک کند و این درک کردن، بار سنگینی روی شانه هایش می اندازد.
به کارم برمی گردم و می گویم: «کافی نیست.»
ویک موافق است: «نه کافی نیست.»
من تابه حال سعی کردم بقیه ی طعمه ها را نگاه نکنم؛ اما موفق نبودم. یکی شان صورت کبود شده ای دارد، دیگری صورتش کک مک و آن قدر شبیه پسری است که درون رود انداختیم، گویی با یکدیگر برادر باشند؛ اما این موضوع را نه از او پرسیده و نخواهم پرسید. همه ی آن ها لباس های ساده ای پوشیده اند که به زور اندازه شان می شود و پالتوهای شیکی به تن دارند تا درحالی که منتظر مُردن هستند، گرم نگه شان دارد.
ویک ناگهان می پرسد: «اسم واقعی ات چیه؟»
می گویم: «کای اسم واقعیمه دیگه.»
- نه اسم کاملت چیه؟
لحظه ای مکث می کنم، انگار برای اولین بار بعد از چند سال سعی می کنم آن را به یاد بیاورم . کای فینو(۱۳). آن موقع اسمم کای فینو بود.
ویک که از تعللم کمی خشمگین شده می گوید: «ببین فامیلی من رابرتز(۱۴) هستش. ویک رابرتز.»
به او می گویم: «مارکام. کای مارکام.» زیرا او مرا به این نام می شناسد. حالا این نام واقعی من است.
بااین حال، وقتی نام قبلی ام را در ذهنم به یاد آوردم، به نظر درست می آمد. فینو. نامی که با پدر و مادرم داشتم.
به طعمه هایی که مشغول جمع کردن سنگ هستند، نگاه می کنم. بخشی از وجودم این حس هدفمند بودن رفتارشان را دوست دارد و دانستن اینکه کمک شان کرده ام حتی کمی بیشتر هم مرا خوشحال می کند؛ اما در اعماق وجودم می دانم من فقط تکه ای زباله برایشان انداخته ام. آن ها همچنان بازهم از گرسنگی می میرند.

فصل هشتم: کاسیا

همین که در محوطه ی خنک می نشینیم و رعشه ی سرما بر تن مان می افتد، اولین کار جامعه این است که به ما قول پالتوهایی را بدهد. مامور می گوید: «در دوران قبل از جامعه، وقتی گرمایش رخ داد، اوضاع در ایالات بیرونی تغییر کرد. هوای اون جا سرد می شه؛ اما نه مثل گذشته. امکانش هست در سرمای شب یخ بزنید؛ اما اگه پالتوها رو بپوشید، چیزی تون نمی شه.»
وقتی به ایالات بیرون می رویم، این موضوع مسجل شد. بقیه ی دخترها، حتی ایندی مستقیماً جلو را نگاه می کنند؛ پلک هم نمی زنند. بعضی هایشان بیشتر از بقیه می لرزند.
مامور در حین سکوت مان می گوید: «این هم هیچ فرقی با کمپ های کار نداره. ما ازتون می خوایم یه محصول بکارید، درواقع، پنبه هستش. ما می خوایم دشمن فکر کنه این بخش از جامعه هنوز مسکونیه. این یه استراتژیه که جامعه ترتیب داده.»
یکی از دخترها می پرسد: «پس اینکه می گن یه جنگ با دشمن در حال اتفاق افتادنه حقیقت داره؟»
مامور می خندد: «اگه بشه اسمش رو جنگ گذاشت. جامعه قدرتمنده؛ اما حرکات دشمن رو نمی شه پیش بینی کرد. ما می خوایم اونا فکر کنن ایالات بیرونی همچنان پر از سکنی و رونقه؛ اما جامعه نمی خواد هر گروه بار سنگین اون بیرون زندگی کردن رو خیلی به دوش بکشه. پس برای همین یه برنامه ی گردشی شش ماهه تنظیم کرده. به محض اینکه زمان تون تموم بشه، به عنوان شهروند به خونه هاتون برمی گردید.»
با خود فکر می کنم؛ بااینکه ظاهراً باورتون شده؛ اما هیچ کدوم از این حرف ها حقیقت نداره.
می گوید: «حالا...» به دو افسری که هواناو را هدایت نمی کنند، اشاره می کند: «اونا شما رو به پشت پرده می برن، می گردن تون و بهتون لباس های استاندارد می دن ازجمله پالتو.»
اونا می خوان ما رو بگردن. اون هم الان.
من اولین نفری نیستم که فراخوانده می شوم. باحالتی برآشفته، سعی می کنم جایی برای مخفی کردن قرص ها پیدا کنم؛ اما جای مناسبی به نظرم نمی رسد. فضای هواناو که ساخت جامعه ست فقط به شکل صاف تهیه شده، نه گوشه ای دارد نه شکافی. حتی صندلی هایمان هم سخت و صاف هستند، کمربندها ما را محکم سرجایمان نشانده اند. جایی برای گذاشتن قرص ها ندارم.
ایندی یواشکی می گوید: «چیزی داری که می خوای قایم کنی؟»
می گویم: «آره.» چرا دروغ بگویم؟
یواشکی می گوید: «من هم همین طور. من مال تو رو می گیرم و وقتی نوبت من شد، تو مال منو بگیر.»
کیفم را باز می کنم و بسته ی قرص ها را بیرون می آورم. قبل از اینکه بتوانم کار دیگری انجام دهم، ایندی درحالی که دستبند دارد، بلافاصله آن را در مشتش مخفی می کند. بعدازاین چه کار خواهد کرد؟ او می خواهد چه چیزی را مخفی کند و چطور بااینکه دست هایش این جوری بسته هستند، می خواهد آن را از لباس هایش بیرون بیاورد؟
وقت ندارم تماشا کنم. افسر با موهای قهوه ای به من اشاره می کند و صدا می زند: «بعدی.»
به خود می گویم: به ایندی نگاه نکن. همه چیز رو لو نده.
***
پشت پرده، درحالی که افسر جیب لباس های ساده قهوه ای رنگم را می گردد، باید تمام لباس هایم را دربیاورم. خانم افسر یکدست لباس مشکی ساده ی نو به من می دهد.
کیف را از من می گیرد و می گوید: «بذار توی اینو ببینم.» وحشیانه پیام ها را می گردد و درحالی که یکی از پیام های قدیمی برم پاره می شود، سعی می کنم آرام باشم.
او کیف را پس می دهد و می گوید: «می تونی لباس بپوشی.»
لحظه ای که آخرین دکمه ی پیراهنم را می بندم، افسر به مامور می گوید: «این یکی هیچی نداره.» مامور هم با سر تایید می کند.
به صندلی ام که می رسم، دستانم را روی پالتو تازه ام می گذارم. به آرامی می گویم: «من آماده ام.»
ایندی می گوید: «همین الان توی جیب پالتوت هستش.»
می خواهم بپرسم چطور این چنین سریع این کار انجام داد؛ اما نمی خواهم بقیه صحبت هایم را بشنوند. به خاطر کاری که توانستیم انجام بدهیم، آرام می شوم. کاری که ایندی توانست انجام دهد.
وقتی افسر چند لحظه بعد به ایندی اشاره می کند؛ او بلند می شو د و سربه زیر و با دستان بسته حرکت می کند. پیش خود فکر می کنم؛ ایندی خوب بلده تظاهر کنه که درهم شکسته ست.
آن طرف هواناو، دختری که بعد از من گشتند شروع به هق هق می کند. به نظرم شاید او سعی کرده چیزی قایم کند و دستش رو شده؛ که اگر ایندی نبود، همین بلا سر من هم می آمد.
دختر دیگری با سستی می گوید: «بهتره گریه کنی. ما داریم به ایلات بیرونی می ریم.»
دختر سومی می گوید: «ولش کن.» مامور متوجه دختر گریان می شود و یک قرص سبز برایش می آورد. وقتی ایندی از جست و جو برمی گردد، چیزی نمی گوید. حتی مرا نگاه هم نمی کند. وزن قرص ها را در جیب پالتویم حس می کنم. ای کاش می توانستم نگاه کنم و مطمئن شوم همه شان آنجا هستند، قرص های آبی ای که زاندر به من داد و سه قرص بسته بندی شده ی خودم؛ اما این کار را نمی کنم. من به ایندی اعتماد دارم و او هم به من. وزن بسته تقریباً همان قدر است؛ حس نمی کنم چیزی به آن اضافه شده باشد. هر چیزی که او می خواسته مخفی کند، باید سبک و کوچک باشد.
به این فکر می کنم چه چیزی می تواند باشد. شاید بعداً خودش بگوید.
***
آن ها تجهیزات حداقلی بهمان می دهند: غذا به اندازه ی دو روز، یکدست لباس ساده ی اضافی، قمقمه و یک کوله که بتوانیم همه جا به همراه داشته باشیم. نه چاقویی، نه جسم تیزی. نه تفنگی و نه اسلحه ای. یک چراغ قوه هم هست؛ اما آن قدر سبک و له شده است که به درد مبارزه کردن نمی خورد.
پالتوهایمان سبک؛ اما گرم هستند، می دانم از چیز خاصی تهیه شده اند و به این فکر می کنم چرا آن ها منابع شان را روی افراد فرستاده شده به اینجا تلف می کنند. پالتوها تنها چیزی ست که نشان می دهد آن ها شاید برایشان مهم باشد که ما زنده می مانیم یا می میریم. پالتوها بیش از هر چیز دیگری که بهمان داده اند نمایانگر هزینه هستند، نمایانگر مخارج.
سرم را بالا می گیرم و مامور را نگاه می کنم. او برمی گردد و دوباره در کابین خلبان را باز می کند. در کمی باز می ماند و من می توانم وسایلی که پنل داخل را روشن کرده ببینم. آن ها برای من به اندازه ی ستارگان بی شمار و نامحدود هستند؛ اما خلبان راهش را بلد است.
ایندی می گوید: «این ناو صدای یه رود رو می ده.»
می پرسم: «اون جایی که تو به دنیا اومدی، رودها زیادی وجود داره؟»
او با سر تایید می کند.
می گویم: «تنها رودی که این طرف ها می شناسم، رود سیزیف هستش.»
ایندی می پرسد: «رود سیزیف؟» من این طرف و آن طرف را نگاه می کنم تا مطمئن شوم افسرها و مامور به حرف هایمان گوش نمی کنند. آن ها ظاهراً خسته اند، حتی بانوی افسر برای کسری از ثانیه چشمانش را روی هم می گذارد.
به او می گویم: «جامعه اونو سمی کرده. هیچ موجودی نمی تونه داخل یا کنارش زندگی کنه. هیچ گیاهی هم اون اطراف رشد نمی کنه.»
ایندی نگاهم می کند: «هیچ وقت نمی شه واقعاً یه رود رو از بین برد. نمی شه چیزی که همیشه در حال حرکت و تغییر هستش رو کشت.»
مامور هواناو حرکت و با خلبان و دیگر افسرها صحبت می کند. راه رفتنش به طریقی مرا یاد کای می اندازد، طوری که تعادلش را در منوریل های در حال حرکت حفظ و تغییر جهت های کوچک را پیش بینی می کرد.
کای به قطب نما نیازی نداشت. من هم می توانم بدون آن سفر کنم.
من به سوی کای پرواز می کنم و از زاندر دور می شوم؛ به سمت بیرون می روم، جایی متفاوت.
افسر مو قهوه ای اعلام می کند: «تقریباً رسیدیم.» نگاه مان می کند و من چیزی در چشمانش می بینم...افسوس. او به حال یکایک مان افسوس می خورد، به حال من هم همین طور.
نباید این گونه باشد. هیچ کس روی این هواناو نباید چنین حسی داشته باشد. درنهایت دارم به ایالات بیرون می روم.
به خود اجازه می دهم تصور کنم که وقتی فرود می آییم، کای آنجا منتظرم است؛ که من فقط لحظاتی از دیدنش دور هستم، شاید از لمس دستانش و کمی بعدتر در تاریکی از ابراز محبتش.
ایندی می گوید: «داری لبخند می زنی.»
می گویم: «می دونم.»

فصل دهم: کاسیا

وقتی فرود می آییم دوست دارم اولین نفر از هواناو بیرون بروم تا ببینم کای آنجا هست یا نه؛ اما به یاد می آورم او در شهرک، چه چیزی درباره ی هم رنگ بقیه شدن به من گفته بود، برای همین در میان گروه دخترها می مانم و در میان صف های پسران پالتو پوش که روبه روی مان ایستاده اند می گردم.
او اینجا نیست.
مامور به پسرها می گوید: «یادتون باشه با روستایی های جدید هم مثل بقیه رفتار کنید. هیچ نوع خشونتی در کار نباشه. ما می بینیم و می شنویم.»
هیچ کس جوابی نمی دهد. به نظر کسی رهبرشان نیست. در کنارم ایندی، این پا و آن پا می کند. صدای هق هق دختری از پشت سرمان به گوش می رسد.
مامور می گوید: «بیاید جلو تا جیره تون رو بگیرید.» و هیچ کس، دیگری را هل و فشار نمی دهد. همه ی پسرها یک صف تشکیل می دهند. حتماً دیشب باران باریده. روی چکمه هایشان را لایه ای ضخیم از گل ولای سرخ گرفته. به تک تک چهره ها نگاه می کنم.
بعضی ترسیده اند، بعضی حیله گر و خطرناک هستند. هیچ کدام به ظاهر مهربان نیستند، آن ها همگی دوران سختی را پشت سر گذاشته اند. درحالی که تدارکات را می گیرند، دست ها، پشت ها و همین طور که از برابر افسر رد می شوند، صورت هایشان را می بینم. آن ها بر سر غذا دعوا نمی کنند؛ برای همه مقداری غذا موجود است. آن ها قمقمه هایشان را از بشکه های بزرگ آبی رنگ پر می کنند.
متوجه می شوم که؛ دارم اونارو تفکیک می کنم. اگه مجبور بشم خودمو تفکیک کنم چی؟ چی می دیدم؟ کسی رو می دیدم که دووم می آره یا می میره؟
سعی می کنم به خود نگاه کنم، به دختری که مشغول تماشای مامور و افسرانی است که وسایل شان را جمع می کنند و با هواناو می روند. دختر لباس های ناشناخته ای به تن دارد و با شوق زیاد، به چهره هایی که نمی شناسد نگاه می کند. به موهای بافته ی قهوه ای رنگش نگاه می کنم، به طرز ایستادنش که کوچک و راست قامت است. بعدازاینکه افسرها و مامور می روند، یکی از پسرها جلو می آید تا به دخترهای تازه وارد بگوید که هیچ محصولی در کار نیست؛ که دشمن هر شب حمله می کند و جامعه دیگر به آن ها اسلحه نمی دهد؛ و اینکه سلاح ها اصلاً هیچ وقت کار نمی کرده اند؛ و هرکسی که در کمپ است به اینجا فرستاده شده تا بمیرد و هیچ کس هم دلیل این امر را نمی داند.
وقتی دیگران روی زانوهایشان می افتند، دختر قوی و مقتدر می ایستد؛ چون در تمام مدت این مسائل را می دانسته. نمی تواند جا بزند، نمی تواند دست هایش را رو به آسمان بگیرد یا گریه کند؛ زیرا باید کسی را پیدا کند. تک وتنها در میان باقی دخترها، لبخند می زند.
با خود می گویم؛ آره. اینجا دووم می آره.
***
ایندی بسته را از من می خواهد. آن را به او می دهم و وقتی چیزی از میان قرص ها را برمی دارد و بسته را پس می دهد، متوجه می شوم که همچنان نمی دانم چه چیزی را مخفی کرده بود؛ اما حالا زمان مناسبی برای پرسیدن نیست. سوال ضروری تری هم هست که باید جواب داده شود: کای کجاست؟
بلند می گویم: «من دنبال کسی می گردم، اسمش کای ه.» اکنون که پسر حقیقت را به ما گفت، بعضی شروع به رفتن می کنند.
بلندتر از قبل می گویم: «موهاش تیره و چشماش آبیه. اون اهل شهره؛ اما اینجاهارو هم خوب می شناسه. یه متن هم داره.» به این فکر می کنم آیا راهی پیدا کرده تا آن ها را بفروشد یا نه؛ آیا توانسته آن را با چیز دیگری معامله کند یا نه.
افراد با رنگ چشم های مختلف به من زل می زنند؛ آبی، قهوه ای، سبز، خاکستری؛ اما هیچ کدام مثل رنگ چشمان کای نیست، هیچ کدام از چشم آبی ها همانند او نیستند.
پسری که حقیقت را به ما گفت می گوید: «الان باید سعی کنی استراحت کنی. شب ها خوابیدن سخته؛ چون معمولاً اون موقع حمله می کنن.» او به نظر خسته و درحالی که از من روی برمی گرداند، یک درگاه جیبی در دستش می بینم. آیا کای زمانی رهبر بوده؟ آیا او همچنان از سر عادت به افراد اطلاعات می رساند؟
دیگران هم رویشان را برمی گردانند. کمبود شور و اشتیاق اینجا مرا بیشتر از وضعیت اسفبارش می ترساند. این افراد ظاهراً از هیچ خیزش یا شورشی خبر ندارند. اگر دیگر کسی اهمیت ندهد، اگر همه خودشان را باخته باشند، چه کسی کمکم می کند تا کای را پیدا کنم؟
یکی از دخترانی که در هواناو بود، به آرامی می گوید: «خوابم نمی بره. اگه آخرین روز زندگی ام باشه، چی؟»
حداقل او می تواند صحبت کند. بعضی از دخترها مبهوت شده اند. پسری را می بینم که به سمت یکی از دخترها می رود، چیزی به او می گوید. دختر شانه هایش را بالا می اندازد و با او می رود. قلبم تندتر می زند، آیا باید جلویش را بگیرم؟ آن پسر چه کار می کند؟
ایندی آهسته می گوید: «چکمه هاشون رو دیدی؟»
با سر تایید می کنم. متوجه گل و لای رویشان و خود آن ها شده ام؛ کفه ی ضخیمی دارند و از جنس پلاستیک هستند.
چکمه هایشان مثل چکمه های ما هستند؛ اما در لبه ها شکاف هایی دارند. فکری به ذهنم می رسد که ممکن است آن ها برای چه باشند؛ که چه چیزی را نشانه گذاری کرده اند. روز هایی که زنده مانده اند. دلم می ریزد؛ زیرا هیچ کدام از پسرها شکاف های زیادی روی چکمه هایشان ندارند و کای هم تقریباً سه ماه است که از پیشم رفته.
افراد درهم می لولند. به نظر جایی می روند که بخوابند و حواس شان به کار خودشان باشد؛ اما چند پسر، گروه ما دخترها را دوره می کنند. به نظر گرسنه هستند.
با خود می گویم؛ تفکیک نه. فقط نگاه کن.
آن ها شکاف های خیلی کمی روی کناره کفه ی کفش هایشان دارند. هنوز شور و اشتیاق شان از بین نرفته و هنوز چیزهایی می خواهند. آن ها تازه وارد هستند، به احتمال زیاد آن قدری اینجا نبوده اند که بخواهند کای را بشناسند.
هنوز هم داری تفکیک می کنی. نگاه کن.
یکی از آن ها که دستانی سوخته دارد و باروت سیاه، تمام چکمه اش را گرفته، زانویش را تمیز می کند؛ در قسمت عقب گروه ایستاده. می بیند که به دستانش نگاه می کنم و چشمانش را روی دیدگانم قفل می کند، با دست حرکتی انجام می دهد که خوشم نمی آید؛ اما همچنان به او زل می زنم. سعی می کنم تا ببینم.
به پسر می گویم: «تو می شناسیش، همونی که در موردش حرف زدم؟»
انتظار ندارم موضوع را اقرار کند؛ اما با سر تایید می کند.
می پرسم: «کجاست؟»
پسر می گوید: «مُرده.»
به زور، ترس و اشک هایم را نگه می دارم و می گویم: «دروغ نگو. هر وقت خواستی حقیقت رو بگی، حاضرم گوش بدم.»
می پرسد: «چی باعث شده فکر کنی اصلاً چیزی بهت می گم؟»
می گویم: «وقت زیادی برای حرف زدن نداری. هیچ کدوم مون نداریم.»
ایندی کنارم می ایستد و محو به افق، دنبال چیزی ست که ممکن است به سمت مان بیاید. بقیه دورمان جمع می شوند، گوش می کنند.
برای یک لحظه انگار پسر می خواهد صحبت کند؛ اما بعد، می خندد و می رود.
اما نگران نیستم. می دانم که او برمی گردد، این موضوع را در چشمانش دیدم و برایش آماده ام.
***
امروز هم زمان، هم دیر و هم زود می گذرد، همه منتظر هستیم. گروه پسران برمی گردند؛ اما چیزی باعث می شود فاصله شان را با ما حفظ کنند. شاید تهدید رهبر قبلی ست که نزدیک ما ایستاده و با درگاه جیبی در دست منتظر است تا هر چیز نامعمول را گزارش کند. آیا از آمدن مامور، پس از آسیب رساندن به ما می ترسند؟
با دیگر دخترها مشغول خوردن شام در ظرف آلومینیومی هستم که می بینم پسر دست سوخته به سمتم می آید. می ایستم و ته مانده ی غذایم را به سمتش می گیرم. مقادیر غذا اینجا خیلی کم است؛ هرکسی که برای مدت زیادی اینجا بماند، حتماً خیلی گرسنه می شود.
ایندی در کنارم غرغر می کند: «دیوونه.» اما خودش هم بلند می شود. بعدازاینکه در هواناو به همدیگر کمک کردیم، ظاهراً هم پیمان شده ایم.
وقتی نزدیک می شود و خوراک گوشت و چربی ام را که به سمتش گرفته ام می بیند_ با بدجنسی _ می گوید: «داری به من رشوه می دی؟»
می گویم: «معلومه. تو تنها کسی هستی که اون جا بوده. تنها کسی هستی که خبر داری.»
می گوید: «می تونم خیلی ساده ازت بگیرمش، درواقع هرچه بخوام می تونم ازت بگیرم.»
می گویم: «می تونی؛ اما کار عاقلانه ای نیست.»
- چرا؟
-چون هیچ کس مثل من به حرفات گوش نمی ده. هیچ کس نمی خواد بدونه؛ اما من می خوام. می خوام بدونم که چه چیزهایی دیدی.
تعلل می کند.
می پرسم: «بقیه نمی خوان چیزی در موردش بشنون، درسته؟»
کمی به عقب خم می شود و دستی بین موهایش می کشد، حرکتی که به نظرم برای زمان دیگری ست؛ زیرا الان، مثل همه ی پسرها، موهایشان کوتاه است. می گوید: «خیلی خب؛ اما این موضوع برای یه کمپ دیگه بود. همونی که قبل از اومدن به اینجا، اون جا بودم. شاید همون آدم نباشه؛ اما کایی که من می شناختم، یه متن داشت.»
- چه متنی؟
پسر شانه هایش را بالا می اندازد: «یه متنی که بالای سر مُرده ها می خوند.»
می پرسم: «چه طوری بود؟»
می گوید: «خیلی یادم نمی آد، یه چیزی درباره ی ناخدا و اینا بود.»
با تعجب پلک می زنم. کای شعر تنیسون را هم حفظ بود. چطور؟ بعد، آن روز در جنگل را یادم می آید که برای اولین بار کامپکت را باز کردم. کای بعداً به من گفت که مرا دیده. شاید شعر را هم از پشت سرم دیده بود، یا شاید، همین طور که آن را بارها و بارها تکرار کردم، صدایم بیش ازحد بلند بوده. لبخند می زنم؛ پس حالا شعر دوم رو هم هردوتامون حفظیم.
ایندی هر دوی مان را نگاه می کند و این موضوع مدام تکرار می شود، کنجکاوانه نگاه می کند. می پرسد: «منظورش از ناخدا چی بود؟»
پسر شانه ای بالا می اندازد: «نمی دونم. یه چیزی بود که بالای سر هر مُرده ای می خوند، همین.» سپس پسر شروع به خندیدن می کند، صدایی که حس شوخ طبعی در آن نیست: «اما اون شب حتماً چند ساعت اون کلمات رو تکرار کرده.»
- اون شب چه اتفاقی افتاد؟
دیگر نمی خندد، می گوید: «حمله کردن، از همیشه بدتر بود.»
- کی این اتفاق افتاد؟
به چکمه هایش نگاه می کند. گویی باور این موضوع سخت باشد، می گوید: «دو روز پیش. حس می کنم انگار خیلی بیشتر از این مدت بوده.»
قلبم سریع می تپد، می گویم: «اون شب تو دیدیش؟» اگر قرار بر باور کردن حرف های این پسر باشد، کای دو شب پیش زنده بوده: «مطمئنی؟ صورتش رو دیدی؟»
پسر می گوید: «صورتش رو ندیدم، از پشت دیدمش. اون و دوستش ویک فرار کردن و ما رو اینجا تنها گذاشتن تا بمیریم و خودشون رو نجات بدن. فقط شش نفرمون دووم آورد. نمی دونم بعدازاینکه منو آوردن اینجا، افسرها اون پنج نفر دیگه رو کجا بردن. من تنها باقی مونده ی اون شب توی این کمپ هستم.»
ایندی زیرچشمی نگاهم می کند، چشمانش این سوال را می پرسد که؛ خودشه یا نه؟ کسی که افراد را رها می کند و می رود به نظر شبیه کای نیست. بااین حال کسی که در شرایط مایوس کننده یک فرصت می بیند و از آن استفاده می کند، به نظر شبیه کای است.
سکوت عجیبی در محوطه حاکم است.
تلخی پسر تبدیل به خستگی می شود و می گوید: «من اونا رو سرزنش نمی کنم. اگه من هم جای اونا بودم، همین کارو می کردم. اگر تعداد زیادی از ما فرار می کردیم، گیرمون می انداختن. اونا سعی کردن کمک مون کنن، بهمون یاددادن چطور می تونیم یه بار با اسلحه هامون شلیک کنیم تا حداقل بتونیم مقابله کنیم. بااین حال شبی که رفتن، می دونستن دارن چه کار می کنن. زمان بندی شون عالی بود؛ خیلی ها اون شب مُردن و بعضی هاشون از شلیک خودی ها هلاک شدن. شاید جامعه ندونه که کی آتیش گرفت و خاکستر شد و چه کسی این بلا به سرش نیومد. گرچه من متوجه شدم. من رفتن شون رو دیدم.»
ایندی می پرسد: «می دونی الان کجا هستن؟»
می گوید: «یه جایی تو اون حوالی.» به سمت اشکال ماسه سنگی ای که به سختی ازاینجا مشخص هستند، اشاره می کند: «روستای ما، اون جاها بود، نزدیک اون صخره ها. کای به اون جا می گفت کاروینگ. حتماً خیلی درمانده بوده، مرگ اون جاست. هنجارشکن ها، عقرب ها، سیلاب های سهمگین. با این حال...» او مکث و آسمان را نگاه می کند: «اونا یه بچه هم با خودشون بردن، اسمش الی بود. فقط سیزده سالش بود، احتمالاً کوچک ترین عضو گروه ما بود، نمی تونست دهنش رو ببنده. آخه الی به چه دردشون می خورد؟ چرا یکی از ماها رو با خودشون نبردن؟»
حالا مطمئنم که او کای بود. یاس و امید هردو، به یک باره وجودم را درمی نوردند.
می گویم: «خب اگه دیدی شون، پس چرا دنبال شون نرفتی؟»
پسر با صدایی آرام؛ اما رسا می گوید: «دیدم چه بلایی سر کسی افتاد که دنبال شون رفت. اون خیلی مکث کرد، هواناو ها اونو از پا درآوردن. فقط اون سه نفر تونستن برن.» او دوباره به کاروینگ نگاه می کند و وقایع را به خاطر می آورد.
می پرسم: «کاروینگ چقدر تا اینجا فاصله داره؟»
می گوید: «ازاینجا زیاد، حدوداً سی تا سی و پنج کیلومتره.» ابرویش را بالا می اندازد: «پس فکر می کنی می تونی تنهایی به اون جا برسی؟ دیشب بارون بارید. جای پاهاشون حتماً از بین رفته.»
می گویم: «خوشحال می شم کمکم کنی و بهم نشون بدی که اون دقیقاً کجا رفت.»
نیشخند می زند، نیشخندی که دوست ندارم؛ اما منظورش را متوجه می شوم: «و در عوضش چی گیر من می آد؟»
می گویم: «یه چیزی که از یه مرکز درمانی جامعه دزدیده شده و می تونی باهاش توی تنگ دره ها زنده بمونی. وقتی ما رو به سلامت به کاروینگ رسوندی، بیشتر در موردش حرف می زنم.» به ایندی نگاه می کنم. هنوز در مورد اینکه او هم می آید یا نه صحبتی نکردیم؛ اما انگار حالا دیگر یک گروه هستیم.
ظاهراً نظرش جلب شده، می گوید: «قبوله؛ اما دیگه غذای باقی مونده ات که بوی آلومینیوم می ده رو نمی خوام.» ایندی از تعجب صدایی از خودش درمی آورد؛ اما می دانم که او چرا خیلی خودش را مشتاق نشان نمی دهد؛ او واقعاً می خواهد تا با ما از این کمپ برود. او هم می خواهد فرار کند؛ اما تنهایی این کار را نخواهد کرد، نه وقتی که در کمپ کای بوده و نه الان. به همان اندازه ای که ما به او نیاز داریم، او هم به ما نیاز دارد.
می گویم: «قبوله، قول می دم دیگه این طوری نباشه.»
- باید تمام شب رو بدویم. می تونی این کارو بکنی؟
- آره می تونم.
ایندی می گوید: «من هم می تونم» و نگاهش می کنم. می گوید: «من هم می آم.» و این حرفش سوالی نیست. او کاری که بخواهد را انجام می دهد و این فرار، مادام العمر است.
می گویم: «خوبه.»
پسر می گوید: «وقتی هوا تاریک شد و همه خوابیدن، می آم دنبال تون. یه جایی رو برای استراحت کردن پیدا کنید. یه انبار قدیمی لبه ی روستا هست، اون جا احتمالاً بهترین جای ممکنه. طعمه هایی که اون جا می مونن بهتون آسیب نمی رسونن.»
می گویم: «خیلی خب؛ اما اگه دشمن حمله کرد چی؟»
- اگر حمله کردن، بعدازاینکه تموم شد، اگر زنده بودید، می آم دنبال تون. بهتون چراغ قوه هم دادن؟
می گویم: «آره.»
- اونا رو هم بیارید. ماه کمک می کنه؛ اما دیگه کامل نیست.
***
ماه سپید بر فراز کوه بالا می آید و متوجه می شوم که کوه تمام مدت آنجا بوده، چیزی که فراموش کرده بودم، گرچه می توانستم به خاطر ندیدن ستاره ها متوجه اش شوم. ستاره های اینجا همانند تانا هستند، تعدادشان زیاد و در هوای تمیز شب، بسیار درخشانند. ایندی می گوید: «من زود برمی گردم.» و قبل از اینکه بتوانم جلویش را بگیرم، می رود.
زمزمه می کنم: «مراقب باش.» اما خیلی دیر است، او رفته.
یکی از دخترها می پرسد: «اونا معمولاً کی حمله می کنن؟» همگی کنار پنجره هایی می ایستیم که دیگر هیچ کدام شیشه ندارند. باد به درون می وزد و جریانی از هوای خنک بین پنجره ها جاری می کند.
پسری می گوید: «هیچ وقت نمی شه مطمئن بود.» از حالت صورتش مشخص است که تسلیم شده. با آه می گوید: «هیچ وقت نمی شه مطمئن بود. وقتی بیان، بهترین جا، سرداب هاست. این روستا سرداب داره، بعضی روستاها ندارن.»
پسر دیگری می گوید: «بعضی ها هم شانس شون رو این بالا، روی زمین امتحان می کنن. من از سرداب ها خوشم نمی آد. وقتی اون پایین هستم، نمی تونم درست فکر کنم.»
آن ها طوری صحبت می کنند، گویی خیلی وقت است اینجا زندگی می کنند؛ اما وقتی نور چراغ قوه ام را روی چکمه هایشان می اندازم، می بینم که هرکدام پنج یا شش شکاف بیشتر روی آن ها ندارند.
بعد از مدتی می گویم: «من می خوام برم بیرون، این کارم که منع قانونی نداره؟»
پسری که از سرداب خوشش نمی آید، می گوید: «توی سایه ها بمون و چراغ قوه ات رو روشن و جلب توجه نکن. از کجا معلوم اونا بالای سرمون مشغول پرواز نباشن؟»
می گویم: «خیلی خب.»
هنگامی که می خواهم از در بیرون بروم، ایندی را می بینم و آهی از سر آرامش می کشم. او دوباره فرار نکرده است. درحالی که روی پله، کنارم می نشیند، تقریباً باحالتی که انگار نظرش را اعلام کند، می گوید: «اینجا خیلی قشنگه.»
حق با اوست. اگر ورای هر اتفاقی را که در حال رخ دادن است نگاه کنید، سرزمین اینجا واقعاً هم زیباست. ماه، نور سپید رنگی روی پیاده روهای سیمانی می تاباند و آن پسر دست سوخته را می بینم. او محتاط است، در سایه می ماند؛ اما می دانم که آنجاست. زمزمه اش در گوشم مرا غافل گیر نمی کند و همچنین ایندی هم از ترس از جایش نمی پرد.
از او می پرسم: «کی می ریم؟»
می گوید: «همین الان، وگرنه قبل از سپیده دم نمی رسیم.»
ما تا پایان روستا دنبالش می کنیم؛ افراد دیگری را می بینم که آن ها هم در سایه حرکت می کنند و کارهای مختلفی با زمان اندک شان انجام می دهند. به نظر هیچ کس متوجه ما نمی شود.
می پرسم: «اصلاً کسی سعی می کنه فرار کنه؟»
- نه خیلی.
وقتی به پایان روستا می رسیم، می گویم: «شورش چی؟ اصلاً کسی تا حالا در مورد شورش یا چنین چیزی صحبت کرده؟»
پسر به آرامی می گوید: «نه ما در مورد این چیزها صحبت نمی کنیم.» سپس می ایستد: «پالتوهاتون رو دربیارید.»
ما به او زل می زنیم. وقتی پالتویش را درمی آورد و آن را درون بند کیفش لوله می کند، کمی می خندد.
می گوید: «یه مدت بهش نیازی ندارید. اگه با سرعت کافی بدوید، گرم می شید.»
من و ایندی هم پالتوهایمان را درمی آوریم. لباس های ساده ی سیاه مان با شب هم رنگ است.
می گوید: «دنبالم بیاید.»
سپس شروع به دویدن می کنیم.
***
بعد از یک کیلومتر فقط دستانم هنوز سرد است.
در شهرک با پای عریان روی چمن می دویدم تا به کای کمک کنم. اینجا چکمه های سنگین می پوشیم و مجبوریم دور صخره هایی بدویم که خطرناک هستند. بااین حال حس می کنم از دفعه ی قبل که این کار را انجام دادم سبک تر شده ام، همچنین نسبت به زمانی که روی کفه ی تردمیل می دویدم. سرشار از امید و هیجان هستم؛ این گونه، وقتی به سمت کای می دوم، می توانم تا ابد بدوم.
می ایستم تا گلویی تازه کنیم، جاری شدن آب سرد در وجودم را حس می کنم. می توانم دقیقاً مسیری را که از گلو تا دلم طی می کند حس کنم، ردی از سرما باعث می شود قبل از اینکه در قمقمه را ببندم، کمی بلرزم.
اما خیلی زود خسته می شوم.
روی صخره ای می روم و نمی توانم به موقع از یک بوته جاخالی بدهم. شاخه های تیزش درون لباس و کیفم فرو می رود. صدای راه رفتن مان در جنگل به گوش می رسد. خیلی خوش شانسیم برفی در کار نیست و هوا سرد و خشک است، سرمایی سخت و تیز که باعث می شود فکر کنید تشنه نیستید؛ زیرا نفس کشیدن در این هوا همانند نوشیدن آب است.
وقتی می رسم و لبانم را لمس می کنم، آن ها خشک هستند.
از روی شانه پشت سرم را نگاه نمی کنم که ببینم کسی تعقیب مان کرده، یا کسی در شب از بالای سر روی شانه هایمان می پرد یا نه. به اندازه ی کافی روبه رویمان چیزهایی برای دیدن و احتیاط کردن وجود دارد. ماه نور کافی را می دهد که بتوانیم اطراف را ببینیم؛ اما الان و وقتی که وارد فضا های تاریک می شویم، خطر را به جان می خریم و چراغ قوه ها را روشن می کنیم.
پسر چراغ قوه اش را روشن می کند و لعنت می فرستد: «یادم رفت بالا رو نگاه کنم.» وقتی بالا را نگاه می کنم، متوجه می شوم درحالی که سعی می کردیم از مسیل های کوچک و صخره های لبه تیز دوری کنیم، شروع به دور زدن کرده ایم.
ایندی به پسر می گوید: «تو خسته ای. بذار من بیفتم جلو.»
می گویم: «من هم می تونم.»
ایندی با صدایی خسته به من می گوید: «صبر کن. به نظرم تو تنها کسی هستی که انرژی کافی برای همراهی ما تا آخر اینجا رو داری.»
لباس هایمان در بوته های تیز و سفت گیر می کند؛ رایحه ای خشک و تند در فضا پیچیده. با خود فکر می کنم؛ یعنی مریم گلی هستش؟ رایحه ی موردعلاقه کای از خونه؟
***
چند کیلومتر بعد، دیگر به صورت صفی حرکت نمی کنیم. دوشادوش یکدیگر مسیر را می پیماییم. این کار بی بازده است؛ اما بیش ازحد به همدیگر نیاز داریم.
همگی خمیده شده ایم. همگی زخمی و خونی شده ایم. بازوی پسر زخمی و پاهای ایندی خراشیده شده ؛ روی یک مسیل کوچک می افتم و بدنم کوفته است. ما آن قدر آرام حرکت می کنیم که تقریباً داریم پیاده روی می کنیم.
ایندی نفس نفس زنان می گوید: «ماراتون. به چنین دویدن هایی می گن ماراتون. یه داستان در موردش شنیدم.»
می پرسم: «می شه برام تعریف کنی؟»
- دلت نمی خواد بشنوی.
می گویم: «می خوام.» هر چیزی که بتواند حواسم را از سختی مسیر و راه باقی مانده پرت کند، خوب است. بااینکه نزدیک تر می شویم، حس می کنم مسافت بیشتر می شود. باور نمی کنم ایندی بتواند صحبت کند. پسر و من از کیلو مترها پیش، دیگر صحبت نکردیم.
او به سختی نفس می کشد: «آخر دنیا بوده، یه پیغامی باید رسونده می شد.» حالا کلماتش بریده بریده شده اند: «یه نفر می دوه و اون پیغام رو می رسونه... مثل ما، حدوداً چهل کیلومتر رو دویده... موفق می شه و پیغام رو می رسونه.»
نفسم تنگ شده، می گویم: «و اونا بهش پاداش دادن؟ یه هواناو اومد پایین و اونو نجات داد؟»
می گوید: «نه. اون پیغام رو رسوند، بعدش هم مُرد.»
من شروع به خندیدن می کنم که برای کنترل نفس کشیدن خیلی خوب نیست، ایندی هم می خندد: «بهت گفتم که نمی خوای بشنوی.»
می گویم: «حداقل پیغام دست صاحبش رسید.»
ایندی پاسخ می دهد: «گمون کنم.» درحالی که با لبخند مرا ورانداز می کند، متوجه می شوم چیزی که فکر می کردم همانند سرمایی درونش است، درواقع گرماست. آتشی در ایندی وجود دارد که او را زنده و حتی در چنین جایی، سرپا نگه می دارد.
پسر سرفه و تف می کند. او قبل از ما اینجا بوده. به نظر ضعیف شده.
دیگر حرف نمی زنیم.
هنوز چند کیلومتری تا کاروینگ راه هست، عطر هوا عوض می شود. همانند کمی قبل که در جنگل بودیم تمیز نیست، بلکه تیره و دودی است، انگار چیزی در حال سوختن باشد. درحالی که آن طرف زمین را می نگرم، فکر می کنم خاکسترهای روشنی را می بینم که در هوا می چرخند، ذرات کوچک کهربایی رنگ زیر نور ماه.
بوی دیگری را هم در شب حس می کنم، بویی که با آن آشنایی ندارم؛ ولی فکر می کنم شاید رایحه ی مرگ باشد. هیچ کدام چیزی نمی گوییم؛ اما این رایحه حتی وقتی تقریباً هیچ چیز دیگری نمی تواند ما را به حرکت وادارد سرپا و درحرکت نگه مان می دارد و برای مدت کوتاهی، نفس های عمیق نمی کشیم.
***
همچنان به دویدن ادامه می دهیم. کلمات شعر را دوباره و دوباره با هماهنگی ضربات پایم می خوانم. صدایم اکنون تقریباً شبیه صدای فرد دیگری شده. نمی دانم کجا هوا را بیابم و همچنان به اشتباه کلمات را ادا می کنم؛ اما حتی مهم نیست. هرگز نمی دانستم که شاید کلمات و شعر مهم نباشند.
پسر به زور می گوید: «داری این شعر رو برای ما می خونی؟» این اولین بار طی چندین ساعت گذشته است که او لب به سخن می گشاید.
می گویم: «ما که هنوز نمردیم.» هیچ مُرده ای این قدر احساس خستگی ندارد.
***
پسر می ایستد و می گوید: «رسیدیم.» به جایی که اشاره می کند نگاه می کنم و چندتخته سنگ می بینم که پایین رفتن از آن ها سخت خواهد بود؛ اما کار غیرممکنی نیست.
ما موفق شدیم.
پسر از خستگی خم می شود. من و ایندی نگاهی به یکدیگر می کنیم و دستم را به سمت شانه ی پسر می برم، فکر می کنم مریض است؛ اما بعد او بلند می شود.
مطمئن نیستم که چرا منتظر است، می گویم: «بزن بریم.»
می گوید: «من با شماها نمی آم. من به جای این یکی، از اون تنگ دره می رم.» او به آن طرف کاروینگ اشاره می کند.
می پرسم: «چرا؟» و ایندی می گوید: «از کجا بدونیم می تونیم بهت اعتماد کنیم؟ از کجا بدونیم که این، تنگ دره ی درسته؟»
پسر سرش را تکان می دهد و می گوید: «اصل کار همین جاست.» دستش را برای دستمزدش بالا می آورد: «عجله کنید، داره صبح می شه.» او آرام صحبت می کند، بدون احساساتی شدن و برای همین باورم می شود که حقیقت را می گوید. او بیش ازحد خسته است که بخواهد دروغ بگوید: «دشمن دیشب حمله نکرد. بقیه به زودی می فهمن که ما نیستیم و شاید روی درگاه این موضوع رو گزارش بدن. باید وارد تنگ دره ها بشیم.»
می گویم: «باهامون بیا.»
می گوید: «نه.» سرش را بالا می گیرد و متوجه می شوم که او ما را فقط برای دویدن نیاز داشت. فقط انجام دادن این بخش به تنهایی سخت است. حالا او بنا به هر دلیلی، می خواهد راه خودش را پیش بگیرد. زمزمه می کند: «خواهش می کنم.»
دستم را درون جیبم می برم و قرص ها را بیرون می آورم. همین طور که بسته شان را باز می کنم، دست و پا چلفتی شده ام. بااینکه عرق از پشتم به پایین جاری می شود، دستانم سرد است. او پشت سرش را نگاه می کند، جایی که می خواهد به آنجا برود. من می خواهم که او همراه مان بیاید؛ اما این انتخاب خود اوست.
نیمی از قرص ها را جلویش می گیرم و می گویم: «بیا.» او نگاه شان می کند، در محفظه های کوچک شان بسته و پشت هر قرص به خوبی نشانه دار شده اند: آبی. آبی. آبی. آبی.
و بعد او می خندد.
بلندتر می خندد و می گوید: «آبی...همه شون آبی هستن.» سپس، گویی صحبتش رنگ را به وجود آورده باشد همگی متوجه می شویم صبح شده.
به او نزدیک تر می شوم و می گویم: «چندتاش رو بردار.» می بینم که عرق در امتداد رستنگاه مو های بسیار کوتاهش سرد و روی مژه هایش شبیه شبنم نمایان می گردد. او می لرزد، باید پالتویش را بپوشد. دوباره می گویم: «چندتاش رو بردار.»
او می گوید: «نه.» و دستم را پس می زند. قرص ها روی زمین می افتند، فریادی می زنم و روی زانو می نشینم تا آن ها را بردارم.
پسر مکث می کند. می گوید: «شاید یکی دوتاش رو بخوام.» و می بینم دستش را به سرعت پایین می آورد. بسته را برمی دارد، دو مربع کوچک را جدا می کند و قبل از اینکه بتوانم جلویش را بگیرم، باقی شان را به سمتم می اندازد و می چرخد تا بدود.
پشت سرش فریاد می زنم: «اما از بقیه شون هم دارم.» او کمک مان کرد به اینجا برسیم. می توانستم قرص سبز را به او بدهم تا آرام شود، یا قرص قرمز را. سپس می تواند این دوی مزخرف طولانی و رایحه ی مرگی را که وقتی از کنار روستای سوخته رد می شدیم حس کردیم فراموش کند. باید هردو را به او بدهم. دهانم را باز می کنم تا دوباره صدایش بزنم؛ اما ما هرگز نامش را نمی دانستیم.
ایندی مدتی هست که حرکت نکرده.
می گویم: «باید بریم دنبالش. بجنب.»
او به آرامی می گوید: «شماره ی نوزده.» منظورش را متوجه نمی شوم تا اینکه نگاهش را دنبال می کنم و ورای تخته سنگ ها را می بینم. چیزی که ورای آن هاست، حالا قابل دیدن است: اولین باری ست که کاروینگ را از نزدیک می بینم و نور هم به آن تابیده.
زمزمه می کنم: «اوه. اوه.»
دنیا در این نقطه تغییر می کند. سرزمینی پر از تنگ دره ها، ورطه گاه ها، دره ها و گردنه ها. سرزمین سایه ها، پستی وبلندی ها. سرزمین سرخ، آبی و سبزرنگ. حق با ایندی است. همین که آسمان روشن می شود و من سنگ های ناهموار و تنگ دره ها را می بینم، کاروینگ کمی مرا یاد نقاشی زاندر می اندازد.
اما کاروینگ واقعی ست.
دنیا خیلی بزرگ تر از آن است که فکر می کردم.
اگر ما به درون کاروینگ برویم، با کیلومترها کوه و دره هایش، با صخره ها و غارهایش، تقریباً به صورت کامل غیب می شویم. تقریباً گویی اصلاً وجود خارجی نداریم.
ناگهان یاد زمانی در مدرسه ی دوم می افتم، قبل از اینکه شروع به ویژه شدن کنند، وقتی طرح و نگارهایی از استخوان ها و بدن هایمان نشان مان دادند و گفتند که ما خیلی ظریف هستیم و بدون جامعه، به سادگی ممکن است استخوان هایمان بشکند یا مریض شویم. یادم می آید در تصاویر دیدم که استخوان های سفیدمان درواقع توپر بودند و درون شان خون وجود داشت و فکر کردم:؛ نمی دونستم این چیزها توی بدنمه.
نمی دانستم که چنین چیزهایی در وجودم قرار دارد. کاروینگ ظاهراً به وسعت آسمان بالای سرش است. جایی بی نظیر برای کسی مثل کای که مخفی شود. یک شورش تمام و کمال به راحتی می تواند در چنین جایی شکل بگیرد. شروع به لبخند زدن می کنم.
وقتی ایندی حرکت می کند تا از تخته سنگ ها پایین و به داخل کاروینگ برود، می گویم: «صبر کن. چند دقیقه دیگه طلوع آفتابه.» من حریصم، می خواهم بیش از این ها ببینم.
او سرش را تکان می دهد: «ما باید قبل از اینکه کاملاً روشن بشه، بریم داخل.»
حق با ایندی است. نگاهی نهایی به پسر می کنم که کوچک تر می شود، ازآنچه فکر می کردم سریع تر حرکت می کند. کاش قبل از اینکه برود از او تشکر می کردم.
پشت ایندی پایین می روم و وارد آن شکافی می شوم که امیدوارم کای دو روز پیش وارد آن شده باشد. از جامعه، زاندر، خانواده ام و زندگی ای که می شناختم دور می شوم. از پسری که ما را تا اینجا همراهی کرد؛ از نوری که به این سرزمین می تابد و آسمان را آبی و سنگ ها را سرخ می کند؛ نوری که می توانست ما را به کشتن دهد.

فصل نهم: کای

درحالی که منتظر بالا آمدن ماه هستیم، عصر به آرامی جای خود را به شب می دهد. آسمان آبی، صورتی و دوباره آبی می شود. آبی تیره و ژرف تر که خیلی همانند سیاه است.
هنوز به الی نگفته ام که داریم می رویم. لحظاتی پیش با ویک به بقیه نشان دادیم که چطور سلاح ها را منفجر کنند، حالا منتظریم تا از همه رد و وارد دهانه ی سنگی کاروینگ شویم.
صدای تیز بوق دریافت پیام از درگاه جیبی را می شنویم. ویک آن را در گوشش می گذارد و گوش می دهد. در این فکرم دشمن چه فکری در مورد ما می کند، به افرادی که جامعه به خودش زحمت نمی دهد تا ازشان محافظت کند. آن ها به ما شلیک می کنند و ما به این طرف وآن طرف می خزیم. آیا ما شبیه موش، کک یا نوعی حشره هستیم که کشته نمی شود؟ یا دشمن درباره ی کاری که جامعه انجام می دهد خبر دارد؟
هنگامی که کار ویک با درگاه تمام می شود، اعلام می کند: «گوش کنید. من همین الان یه پیام از یه مامور دریافت کردم.» زمزمه ای در میان جمعیت بلند می شود. آن ها با دستان باروتی شان می ایستند، بارقه های امید در چشمان شان مشهود و نگاه نکردن شان سخت است. کلماتی در ذهنم شکل می گیرد، آوای آشنایی دارند و بعد از چند لحظه متوجه می شوم که در حال انجام چه کاری هستم. من دارم کلماتی که بالای سر مردگان می خوانم را در ذهن مرور می کنم.
ویک می گوید: «به زودی روستایی های جدیدی بهمون اضافه می شن.»
کسی می گوید: «چند نفر هستن؟»
ویک می گوید: «نمی دونم، فقط اینو می دونم که مامور گفت اونا متفاوت هستن؛ اما ما باید مثل باقی روستایی ها باهاشون رفتار کنیم و هر اتفاقی که براشون رخ بده، ما مسئول هستیم.»
همه ساکت هستند. یکی از چیزهایی که آن ها بهمان گفته اند حقیقت دارد؛ اگر همدیگر را بُکشیم یا به هم آسیب برسانیم، ماموران خیلی سریع به سراغ مان می آیند، نمونه اش را قبلاً دیده ایم. جامعه منظورش را واضح گفته: ما نباید به یکدیگر آسیب برسانیم. این وظیفه ی خطیر دشمن است.
کسی می گوید: «شاید دارن یه گروه بزرگ برامون می فرستن. شاید باید صبر کنیم تا اول اونا برسن، بعد سعی کنیم بجنگیم.»
ویک می گوید: «نه.» طنین مسئولیت و مدیریت در صدایش است: «اگر دشمن امشب بیاد، ما هم آتیش به پا می کنیم.» او به حلقه ی سپید ماه که در افق در حال بالا آمدن است، اشاره می کند: «برید سر موقعیت های خودتون.»
الی بعدازاینکه بقیه رفتند، می پرسد: «فکر می کنی منظورش چیه که می گه روستایی ها جدید فرق دارن؟»
ویک لبانش را به حالت صاف درمی آورد و می دانم که هردو به یک چیز فکر می کنیم. دختران. آن ها این بار قرار است چند دختر بفرستند.
ویک نگاهم می کند و می گوید: «حق با توئه. اونا دارن از شر کج روها خلاص می شن.»
می گویم: «و من شرط می بندم که اونا قبل از ما، هنجارشکن ها رو می کشن.» و تقریباً قبل از اینکه کلمات از دهانم خارج شوند، می بینم که ویک دستش را مشت می کند، می چرخد و آن را به سمت صورتم می آورد. من دقیقاً به موقع حرکت می کنم. ضربه اش خطا می رود و من هم از روی غریزه، مشتی به شکمش وارد می کنم. او به عقب تلوتلو می خورد؛ اما روی زمین نمی افتد. الی نفس نفس می زند. من و ویک به یکدیگر زل زده ایم.
احتضار درون چشمان ویک به خاطر مشتی که زدم، نیست. ویک هم مثل من قبلاً کتک خورده. ما می توانیم این نوع از درد را تحمل کنیم. مطمئن نیستم چیزی که گفتم باعث چنین واکنشی از جانب او شده باشد؛ اما می دانم راهی ندارد که او دلیلش را بیان کند. من رازهای خود را دارم و او رازهای خودش را.
ویک به آرامی می پرسد: «تو فکر می کنی من یه هنجارشکنم؟» الی یک قدم عقب می رود و فاصله اش را حفظ می کند.
می گویم: «نه.»
- اگه باشم چی؟
می گویم: «خوشحال می شم؛ یعنی از اینکه یه نفر زنده مونده خوشحال می شم. یا از اینکه درباره ی کاری که جامعه داره اینجا انجام می ده، اشتباه می کردم...»
من و ویک هردو به آسمان نگاه می کنیم. هردو یک صدا را شنیده ایم، یک تغییر را حس کرده ایم.
دشمن از راه رسیده و ماه کامل هم بالا آمده است.
ویک با صدای بلند اعلام می کند: «دارن می آن!»
صداهایی جای صدای ویک را می گیرد. آن ها دادوفریاد می کنند و من ترس، خشم و چیز دیگری که از مدت های بسیار قبل می شناسم _ که همان لذت مبارزه کردن است_ را در صداهایشان متوجه می شوم.
ویک نگاهم می کند و می دانم هردو به یک چیز فکر می کنیم. وسوسه شده ایم که بمانیم و با بقیه بجنگیم. سرم را به سمت ویک تکان می دهم. نه. او می تواند بماند؛ اما من نمی مانم. باید ازاینجا بروم، باید سعی کنم کاسیا را پیدا کنم.
چراغ قوه ها در تاریکی تکان می خورند و می چرخند. اشکال انسان شکل تیره می دوند و فریاد می کشند.
به ویک می گویم: «حالا.»
اسلحه ام را می اندازم و بازوی الی را می گیرم. به الی می گویم: «باهامون بیا.» او با سردرگمی نگاهم می کند.
می پرسد: «کجا؟» به کاروینگ اشاره می کنم و چشمانش گرد می شود: «اون جا؟»
می گویم: «آره، حالا بیا.»
الی لحظه ای مکث و سپس با سر تایید و شروع به دویدن می کند. اسلحه ام را روی زمین می گذارم. شاید این اسلحه فرصتی در اختیار شخص دیگری قرار دهد و از گوشه ی چشمم می بینم که ویک هم اسلحه و درگاه جیبی اش را روی زمین می گذارد.
در شب وقتی می دویم، گویی روی پشت یک حیوان عظیم الجثه هستیم، روی استخوان های ستون فقراتش حرکت می کنیم و از زمین هایی با چمن های بلند، لاغر و طلایی که حالا زیر نور مهتاب مثل پشم نقره ای رنگ بدن یک حیوان به نظر می رسد، رد می شویم. همین طور که به کاروینگ نزدیک تر می شویم، صخره های سخت را می بینم و این زمانی است که بیشتر از همیشه در معرض دید قرار خواهیم گرفت.
حدوداً نیم کیلومتر بعد حس می کنم که الی دارد عقب می افتد، به او می گویم: «تفنگ رو بنداز زمین.» و وقتی این کار را نمی کند، خودم به سمتش می روم و آن را از دستانش می گیرم و زمین می اندازم.
می گویم: «الی...» بعد حمله و فریادها شروع می شود.
به الی می گویم: «بدو، به هیچ کدوم شون گوش نکن.» سعی می کنم هیچ بخشی از این صداها را نشنوم؛ نه دادوفریادها را، نه صدای کشته شدن شان را.
به لبه ی ماسه سنگ می خوریم، الی و من پشت سر ویک بالا می رویم، او ایستاده تا جهت حرکتش مشخص شود. با اشاره ی دست می گویم: «اون طرف.»
الی می گوید: «باید برگردیم و کمک شون کنیم.»
ویک جوابی نمی دهد؛ اما دوباره شروع به دویدن می کند.
- کای؟
- به دویدن ادامه بده الی.
- براتون مهم نیست که دارن می میرن؟
ترق تروق، ترق تروق، ترق تروق.
صدای آرام شلیک ها از پشت سرمان به گوش می رسد؛ اما اینجا هیچ صدایی نیست.
از الی می پرسد: «نمی خوای زنده بمونی؟» از اینکه این قدر کار را سخت می کند و نمی گذارد فراموش کنم چه اتفاقی پشت سرمان در حال رخ دادن است عصبی می شوم؛ و سپس حیوان زیر پایمان می لرزد. شیء بسیار بزرگی به زمین می خورد، من و الی به سرعت حرکت می کنیم، این تنها غریزه مان برای بقاست. هیچ چیز جز فرار کردن در ذهنم نیست.
***
من قبلاً هم این کار را کرده ام. سال ها پیش، یک بار پدرم گفت: «اگه هر اتفاقی افتاد، به سمت کاروینگ فرار کن.» و من هم این کار را انجام دادم. مثل همیشه می خواستم زنده بمانم.
اما آن موقع مامورها با یک هواناو روبه رویم فرود آمدند و مسافتی که من با ساعت ها دویدن پیموده بودم را به راحتی طی کردند. آن ها مرا به زمین انداختند، من تقلا کردم، تکه سنگی صورتم را خراشید؛ اما من به تنها چیزی که از روستایمان بیرون آورده بودم، تکیه کردم: قلم موی مادرم.
من در هواناو تنها بازمانده ی دیگر را هم دیدم، یک دختر از روستایم. وقتی دوباره پرواز کردیم، ماموران قرص قرمز را جلوی مان گرفتند تا بخوریم. من شایعاتی درباره اش شنیده بودم. فکر کردم که اگر آن را بخورم، خواهم مُرد. برای همین دهانم را محکم بستم، نمی خواستم قرص را بخورم.
یکی از ماموران مشفقانه گفت: «بیا.» و بعد دهانم را به زور باز و قرص سبز درونش جا کرد. آرامش دروغین بر من حاکم شد و وقتی قرص قرمز را در دهانم گذاشت، نتوانستم مقابله کنم؛ اما دستانم از ماجرا خبر داشتند. آن قدر قلم مو را محکم در دستم فشردم که شکست.
من زنده ماندم. آن ها ما را پشت پرده ای بردند و دست، صورت و موهایمان را شستند. وقتی داشتیم فراموش می کردیم، به خوبی با ما برخورد کردند و لباس هایی نو بهمان دادند و داستان جدیدی برای مان تعریف کردند تا به جای حقیقت یاد مان بیاید.
آن ها گفتند: «ما متاسفیم.» صورت هایشان را به حالت حزن انگیزی درآوردند: «دشمن به مزارع حمله کرده، جایی که خیلی از اعضای روستای شما مشغول به کار بودن. میزان تلفات زیاد نبود؛ اما پدر مادرتون کشته شدن.»
با خود فکر کردم؛ چرا این چیزها رو بهمون می گن؟ فکر می کنن که یادمون می ره؟ تلفات کم نبود، تقریباً همه کشته شدن و اونا توی مزارع نبودن، خودم دیدم.
دختر گریان با سر تایید و داستان شان را باور کرد، گرچه باید می دانست آن ها دروغ می گفتند؛ و متوجه شدم که من هم باید اصل ماجرا را فراموش می کردم.
تظاهر به فراموشی کردم. مثل دختر با سر تایید و سعی کردم همان نگاه پوچ دخترک را روی صورتم بنشانم.
اما مثل او گریه نکردم. می دانستم اگر این کار را انجام می دادم، نمی توانستم جلویش را بگیرم و آن وقت آن ها متوجه می شدند که من واقعاً چه چیزهایی دیده بودم.
آن ها قلم موی شکسته را از من گرفتند و پرسیدند که چرا دستم بود.
و برای یک لحظه ترسیدم. یادم نمی آمد. آیا قرص قرمز کار کرده بود؟ سپس یادم آمد. قلم مو دستم بود؛ زیرا برای مادرم بود. پس ازاینکه حمله تمام شد و من از کوه به روستا آمدم، آن را آنجا پیدا کردم.
به آن ها نگاه کردم و گفتم: «نمی دونم، همین جوری پیداش کردم.»
آن ها حرفم را باور کردند و فهمیدم چطور دروغ بگویم که گیر نیفتم.
***
کاروینگ حالا بزرگ تر جلوه می کند. ویک فریاد می زند: «کدوم یکی؟» وقتی به کاروینگ نزدیک می شوید، می توانید چیزی را که از دوردست نمی دیدید، ببینید؛ شکاف های عمیق روی سطحش را. هرکدام به یک تنگ دره و انتخاب متفاوتی منتهی می شود.
نمی دانم. قبلاً هیچ وقت اینجا نیامده ام، فقط شنیدم که پدرم در موردش صحبت می کرد؛ اما باید سریع تصمیم بگیرم. اکنون لحظاتی است که رهبر هستم. به نزدیک ترین شکاف اشاره می کنم و می گویم: «اون یکی.» همانی که تعدادی تخته سنگ کنارش است. چیزی در موردش به نظر درست می آید، شبیه داستانی ست که از قبل پایانش را بلدم.
اکنون دیگر چراغ قوه ای در کار نیست و ماه باید وظیفه ی روشنایی را بر عهده بگیرد. ما برای پایین رفتن، به هر دو دست مان نیاز داریم. بازویم روی یک صخره می برد و خار گیاهان مثل مسافران قاچاقی به هرجایی که بخواهند می چسبند.
پشت سرمان صدای بلندی می شنوم... صدایی که مثل انفجارهای دشمن نیست و صدا از روستا هم نیست. از نزدیک به گوش رسید، جایی در دشت پشت سرمان.
الی می پرسد: «صدای چی بود؟»
من و ویک در یک آن می گوییم: «برو.» و سریع و سریع تر پیش می رویم، بریدگی ، خون ریزی و کبودی هایی روی بدن هایمان است. تحت تعقیب هستیم.
بعد از لحظاتی ویک مکث می کند و من از کنارش رد می شوم. ما باید همین الان به سمت اعماق تنگ دره حرکت کنیم. به پشت سرم فریاد می زنم: «مراقب باش. زمین سنگلاخ زیاد داره.» صدای نفس های الی و ویک را پشت سرم می شنوم.
به محض اینکه وارد می شویم، الی دوباره می پرسد: «اون صدای چی بود؟»
ویک می گوید: «یکی دنبال مون اومده بود و اونا زدنش.»
از زیر برجستگی صخره ای بالا می روم و می گویم: «می تونیم یک دقیقه همین جا بمونیم.» ویک و الی هم با من تلاش می کنند.
ویک نفس نفس می زند، نگاهش می کنم؛ می گوید: «چیزی نیست. وقتی می دوم این طوری می شم مخصوصاً جایی که خاکی باشه.»
الی می پرسد: «کی اونا رو زد؟ دشمن؟»
ویک چیزی نمی گوید.
الی با صدایی بسیار تیز می پرسد: «کی؟»
ویک می گوید: «نمی دونم. جدی می گم.»
الی می گوید: «نمی دونی؟»
ویک می گوید: «هیچ کس جز کای هیچی نمی دونه. اون فکر می کنه حقیقت رو تو وجود یه دختر پیدا کرده.»
نفرت خونم را به جوش می آورد، خشمی خالص؛ اما قبل از اینکه بتوانم کاری کنم، ادامه می دهد: «خدا می دونه. شاید هم حق با کای باشه.» از دیوار سنگی ای که به آن تکیه داده دور می شود: «بزن بریم. تو جلو برو.»
همین طور که نفس می کشم، هوای سرد درون تنگ دره گلویم را می سوزاند؛ منتظرم چشمانم عادت کنند و سایه های تاریک به اشکال صخره ها و گیاهان دربیایند. می گویم: «از این طرف. اگر به چراغ قوه نیاز دارید، روشن شون کنید؛ اما مهتاب باید کافی باشه.»
جامعه دوست دارد چیزهایی را از ما مخفی نگه دارد؛ اما برای باد مهم نیست که ما چه چیزی می دانیم و وقتی کمی جلوتر می رویم، رایحه ی ملایمی از اتفاق رخ داده را به ما می رساند... بوی دود و ماده ای سفیدرنگ که روی مان می ریزد. خاکستر سفید. حتی یک لحظه هم فکر نمی کنم که برف باشد.

فصل یازدهم: کای

باید در تنگ دره ها مامورهای گشت زن حاضر باشند. فکر می کردم مجبور می شویم مبادله انجام دهیم و برای رد شدن از بازرسی ها مثل بار اولی که پدرم اینجا آمده بود، التماس کنیم؛ اما هیچ کس نمی آید. در ابتدا، بی حرکتی و سکوت اذیت کننده ست. سپس متوجه می شوم هنوز هم زندگی در کاروینگ جریان دارد. کلاغ های سیاه در هوا می چرخند و صدای قارقارهای تیز و تندشان در تنگ دره ها می پیچد. سرگین کایوت ، خرگوش و گوزن ، روی زمین به چشم می خورد و وقتی به کنار نهر می آییم که آب بنوشیم، روباه خاکستری رنگ کوچکی سریع فرار می کند. پرنده ای کوچک در تنه ی زخمی تیره و طولانی درختی نشسته و به دنبال سرپناه می گردد. انگار صاعقه ای یک بار به درخت زده؛ اما سپس دوباره شروع به رشد کرده.
اما همچنان هیچ خبری از آدمیزاد نیست.
آیا اتفاقی برای هنجارشکن ها افتاده؟
همین طور که در تنگ دره حرکت می کنیم، نهر بزرگ تر می شود. روی تخته سنگ های کنار نهر حرکت می کنیم. اگر از روی آن ها قدم برداریم، جای پاهایمان باقی نمی ماند تا هرکسی خواست بتواند دنبال مان بیاید. پدرم به من گفته بود؛ تابستونا از یه چوب دستی استفاده می کنم و مستقیم می رم توی رود.
اما اکنون آب بیش ازحد سرد و لایه هایی از یخ در لبه ی رود شکل گرفته. اطرافم را نگاه و به این فکر می کنم که پدرم در تابستان چه چیزهایی می دیده. درختان کوچک و بی شاخ وبرگ الان، آن موقع پر از برگ بودند، یا به اندازه ای که هر گیاه دیگری در صحرا برگ درمی آورد، صاحب برگ می شدند. گرمای خورشید بر زمین تازیانه می زد و آب خنک روی پاهای پدرم، حس خوبی به او می داد. وقتی او به ماهی ها نزدیک می شد، آن ها فرار می کردند.
***
صبح روز سوم متوجه می شویم زمین زیرپایمان پوشیده از شبنم یخ زده است. من هیچ سنگ چخماقی ندیده ام که بتوانم آتش روشن کنم. بدون پالتوها، بی شک از سرما یخ می زدیم.
الی شروع به صحبت می کند: «حداقل جامعه اینارو بهمون داد. تا حالا پالتویی نداشتم که این قدر خوب گرمم کنه.» حرف هایش بازتاب دقیقی از افکارم است.
ویک موافق است: «تقریباً می شه گفت برای ارتشه. نمی دونم چرا جامعه اونا رو به ما داده؛ تا به هدر برن؟»
گوش دادن به حرف هایشان باعث می شود درک کنم که چه چیزی مرا آزار می داده: این پالتوها هم یه داستانی دارن.
پالتویم را درمی آورم و باد باعث می شود بلرزم؛ اما دستانم را ثابت نگه می دارم و تکه سنگ عقیق تیزی را بیرون می آورم.
ویک می پرسد: «داری چه کار می کنی؟»
- پالتوم رو پاره می کنم.
- دلیلش رو می گی؟
پالتو را همانند پوست یک حیوان باز و شکافی روی آن ایجاد می کنم. گفتم: «نشونت می دم؛ یه دلیلی داره که این پالتوها رو بهمون دادن.» لایه ی پشتی اش را برمی گردانم.
سیم های ضد آب که بعضی قرمز و برخی آبی بودند، همانند رگ های بدن، داخل لایه ی درونی پالتو درهم پیچیده بود.
ویک زیر لب لعنتی می گوید و دست به کار می شود تا پالتوی خودش را هم پاره کند. دستم را بالا می برم، جلویش را می گیرم و می گویم: «یه لحظه صبر کن. هنوز نمی دونیم دقیقاً چه کار می کنن.»
ویک می گوید: «احتمالاً رد مارو می گیرن. ممکنه جامعه بدونه ما کجاییم.»
سیم ها را بالا می گیرم، به یاد می آورم پدرم چطور این کار را می کرد، می گویم: «درسته؛ اما می تونی همین طوری که یه نگاهی بهش می کنم گرم بمونی. من این سیم هارو می شناسم، یه مکانیزم گرمایشی داخل پالتوها وجود داره؛ برای همینه که این قدر خوب کار می کنن.»
ویک می پرسد: «و دیگه چی؟ چرا اونا باید بخوان ما گرم بمونیم؟»
می گویم: «برای اینکه پالتوها رو تن مون کنیم و درشون نیاریم.» به شبکه ی ظریف سیم های آبی رنگ که در امتداد سیم های قرمز مکانیزم گرمایشی کشیده شده نگاه می کنم؛ از یقه ی پالتو تا مچ ها کشیده شده اند. این شبکه ی سیم ها اطراف دست ها را پوشانده است. درجایی نزدیک قلب، دیسک نقره ای کوچکی تقریباً هم اندازه ی یک کارت حافظه وجود دارد.
الی می پرسد: «چرا؟»
می خندم. دستم را داخل می برم و سیم های آبی را از دیسک جدا می کنم، با دقت آن ها را از میان رشته سیم های قرمز بیرون می آورم. نمی خواهم به مکانیزم گرمایشی که به خوبی کار می کند آسیبی برسد. به الی می گویم: «برای اینکه اونا اهمیتی به ما نمی دن؛ اما عاشق داده های اطلاعاتی هستن.» وقتی دیسک نقره ای آزاد می شود، آن را بالا می گیرم و ادامه می دهم: «شرط می بندم این دیسک چیزهایی مثل ضربان قلب، درصد آب بدن، لحظه ی مرگ مون و هر چیزی که اونا وقتی ما تو روستاها هستیم می خوان بدونن رو ثبت می کنه. اونا از این دیسک برای ردگیری مداوم ما استفاده نمی کنن؛ اما اطلاعاتش رو بعد از مرگ مون استخراج می کنن.»
ویک می گوید: «پالتوها همیشه هم نمی سوزن.»
می خندم و می گویم: «و حتی اگر این طور هم بشه، دیسک ها ضد حریق هستن. تمام این مدت داشتیم کارشون رو سخت می کردیم؛ همه ی اون جسدهایی که دفن کردیم.» سپس وقتی به این فکر می کنم که افسرها برای بیرون آوردن پالتو ها اجساد را از خاک بیرون می کشند، لبخندم محو می شود.
ویک به یاد می آورد: «اون پسر اولی که توی آب انداختیم... اونا مجبورمون کردن قبل از اینکه از شرش خلاص شیم پالتوش رو دربیاریم.»
الی می پرسد: «پس اگه ما براشون مهم نیستیم؛ چرا باید اطلاعات مون مهم باشه؟»
می گویم: «مرگ تنها چیزیه که اونا به طور کامل نتونستن بهش غلبه کنن. می خوان در موردش بیشتر اطلاعات داشته باشن.»
الی می گوید: «ما می میریم و اونا یاد می گیرن چطور نمیرن.» صدایش حالت عجیبی دارد، گویی ف به پالتو ها فکر نمی کند و چیز دیگری هم ذهنش را به خود مشغول کرده است. ویک می گوید: «در عجبم که چرا جلومون رو نگرفتن، ما چندین هفته جنازه ها رو دفن می کردیم.»
می گویم: «نمی دونم، شاید می خواستن ببینن ما تا کی می تونیم ادامه بدیم.»
برای لحظه ای هیچ کدام مان صحبت نمی کنیم. من سیم های آبی را جمع و آن ها را که منبع اطلاعاتی جامعه هستند، زیر تکه سنگ بزرگی می گذارم.
می پرسم: «هیچ کدوم نمی خواید که پالتوی شما رو هم درست کنم؟ خیلی طول نمی کشه.»
ویک پالتویش را به من می دهد. حالا که می دانم سیم های آبی کجا قرار دارند می توانم شکاف های دقیق تری ایجاد کنم. تنها چند جا را سوراخ و سیم های آبی را بیرون می کشم. یکی از این سوراخ ها روی جایی است که قلب قرار می گیرد تا بتوانم دیسک را خارج کنم.
ویک که سردش شده، می گوید: «چطوری می خوای پالتوی خودت رو سرهم کنی؟»
می گویم: «مجبورم همین طوری بپوشمش تا بعداً یه جوری درستش کنم.»
یکی از درختان نزدیک مان درخت کاج است، مخروط آن شیره ترشح کرده و کمی از شیره اش برمی دارم و سعی می کنم با آن قسمت های پاره ی پالتویم را بهم بچسبانم. بوی تندی دارد و باعث می شود یاد کاج های بلندتری که روی هیل بود، در خاطرم زنده شود. ادامه می دهم: «احتمالاً تا وقتی که حواسم به سیم های قرمز باشه، گرم می مونم.»
دستم را به سمت الی دراز می کنم تا پالتویش را بگیرم؛ اما آن را به من نمی دهد و می گوید: «نه اشکالی نداره، من همین جوری راحتم.»
می گویم: «خیلی خب.» متعجب شده ام؛ اما بعد درکش می کنم. این دیسک های کوچک تنها شانس ما برای جاودانگی ست. گرچه به اندازه ی نمونه های پوستی ای که از شهروندان ایده ال می گیرند خوب نیست؛ اما شاید زمانی که جامعه فناوری لازم را داشته باشد، این نمونه ها بتواند شانس زندگی مجدد را به شهروندان بدهد.
فکر نمی کنم هیچ وقت بتوانند این کار را انجام دهند، حتی جامعه هم نمی تواند مردم را دوباره زنده کند؛ اما این حقیقت دارد که داده های ما تا ابد باقی می ماند، آن قدری که به اعداد موردنیاز جامعه تبدیل شود، درست مثل کار خیزش با افسانه ی ناخدا.
از زمانی که یادم می آید از قضیه ی شورش و فرماندهش خبر داشتم؛ ولی هرگز چیزی در این رابطه به کاسیا نگفتم. تنها چیز مرتبطی که برایش تعریف کردم، داستان سیزیف بود؛ اقتباس خیزش را از آن تعریف نکردم، بلکه آن نسخه ای را گفتم که از همه بیشتر دوست داشتم. من و کاسیا در آن جنگل تیره ایستاده و هردو روبان های قرمز در دست داشتیم. من پایان داستان را تعریف کردم و در آستانه ی گفتن باقی چیزها بودم که او در مورد رنگ چشمانم پرسید. در آن لحظه متوجه شدم، دوست داشتن همدیگر همانند یک شورش، خطرناک تر از هر چیز دیگری است.
در تمام عمرم بخش هایی از شعر تنیسون را شنیده ام؛ اما بعدازاینکه در اوریا دیدم کاسیا آن ها را به زبان آورد متوجه شدم که شعر متعلق به خیزش نیست. شاعر آن را برای آن ها نسراییده؛ او آن را خیلی قبل تر از اینکه حتی جامعه وجود داشته باشد سروده بوده. این شعر برای خیلی قبل تر از خیزش، جامعه و حتی زمانی است که پدرم آن را برای خودشان می دانست.
زمانی که در شهرک بودم و کارهای تکراری را انجام می دادم، داستان را هم تغییر دادم. به این نتیجه رسیدم که تفکرم مهم تر از هر چیز دیگری است، برای همین هیچ وقت به او چیزی درباره ی خیزش یا اینکه شعر را قبلاً شنیده بودم نگفتم. چرا؟ جامعه سعی داشت تا در رابطه ی ما دخالت کند، ما هم چنین چیزی را نمی خواستیم. شعرها و داستان های به اشتراک گذاشته شده مان آن معنایی را داشتند که می خواستیم. ما می توانستیم باهم مسیرمان را انتخاب کنیم.
***
درنهایت نشانی از هنجارشکن ها می بینیم: جایی که آن ها از آن بالا رفته بودند. اشیای آبی رنگی زمین بخش مرکزی صخره را پرکرده اند. خم می شوم تا با دقت بیشتری نگاه کنم. یک لحظه پیش نظرم شبیه اعضای کنده شده ی بدن نوعی حشره ی زیبا هستند. تکه هایی آبی و بنفش که با گل ولای قرمز مخلوط شده اند.
سپس متوجه می شوم آن ها میوه های درخت ارسی هستند که کمی آن طرف تر سر به فلک کشیده اند. آن ها به زمین افتاده و زیر چکمه های کسی له شده و باران ردپاها را آن قدر مبهم کرده بود که شبیه فرورفتگی هایی گنگ بودند. دستم را روی شکاف های صخره و سوراخ های رویش_ جایی که هنجارشکن ها تجهیزات شان را روی آن ها زده اند_ می کشم؛ طنابی در کار نیست.

فصل دوازدهم: کاسیا

همین طور که پیش می رویم، به دنبال چیزی می گردم تا مسیر کای تا اینجا را علامت گذاری کنم؛ اما چیزی پیدا نمی کنم. نه ردپایی، نه نشانی از حیات بشری. حتی درختان هم کوچک هستند و روی مرکز تنه ی یکی از آن ها شکافی تیره و واضح قرار دارد. من هم حس می کنم ضربه خورده ام؛ بااینکه پسری که با ما فرار کرد و به کاروینگ آمد درباره ی بارندگی های اخیر صحبت می کرد، من همچنان امیدوار بودم رد هایی از کای پیدا کنم و امیدوارم شواهدی از وجود خیزش نیز بیابم. دهانم را باز می کنم تا از ایندی بپرسم آیا او چیزی از خیزش شنیده یا نه که حسی مانعم می شود و من هم سوالی نمی پرسم. به هرحال خود نیز نمی دانم چه چیزی می تواند نشانه ی یک شورش باشد.
صدای بسیار ضعیفی از جاری شدن به گوشم می رسد، آن قدر کوچک که وقتی من و ایندی هم زمان قمقمه هایمان را سر جایش می گذاریم، صدا دیگر به گوش نمی رسد. این صدای جاری شدن زمانی که در کاروینگ پخش می شود، دیگر قابل شنیدن نیست. در تاریکی سرگیجه آور متوجه نشدم چه زمانی این صدا شروع شد، تنها زمانی که دیگر به گوش نرسید متوجه شدم. قطعاتی از چوب که آب با خودش آورده است، روی ساحل شنی کوچک و خشکیده قرار دارد؛ این تکه چوب ها در زمان دیگری روی رود بزرگی معلق بودند. بی وقفه به این فکر می کنم این مکان از بالا چه شکلی خواهد بود؛ نواره ی نقره ای رنگ براقی همانند یکی از لباس هایی که در صد لباس برتر دیده بودم در میان وسعت صخره ی سرخ یا همان کاروینگ درهم پیچیده است.
از بالا، من و ایندی آن قدر کوچک می شویم که اصلاً به چشم نخواهیم آمد.
به ایندی می گویم: «فکر می کنم در تنگ دره ای که می خواستیم باشیم، نیستیم.»
ایندی در ابتدا جواب نمی دهد؛ خم شده تا شیئی خاکستری ظریفی را از روی زمین بردارد. آن را با دقت در دستش نگه می دارد و به من نشان می دهد.
درحالی که به دایره های کم قطری نگاه می کنم که در کنار یکدیگر قرار دارند، می گویم: «یه لونه ی زنبور قدیمی.»
ایندی می گوید: «شبیه یه صدف دریاییه.» کوله اش را باز می کند و آن را درونش می گذارد، سپس می پرسد: «می خوای امتحان کنی و برگردی که بری تو یه تنگ دره ی دیگه؟»
مکث می کنم؛ ما حالا تقریباً بیست وچهار ساعت است که در حرکتیم و آذوقه ی راه مان هم تمام شده؛ بعد از دویدن طولانی تا کاروینگ تقریباً تمام جیره ی غذایی دو روزمان را خورده ایم تا انرژی بگیریم. نمی خواهم قرص ها را هم سر بیرون رفتن هدر بدهم، به خصوص که نمی دانم چه چیزی در انتظارمان است یا چه اتفاقی می افتد.
می گویم: «گمونم باید به حرکت ادامه بدیم. شاید به زودی یه نشونی ازش دیدیم.»
ایندی با سر تایید می کند، کوله اش را روی دوشش می اندازد و دو سنگ تیزی را که همیشه در حین راه رفتن همراه دارد در دست می گیرد؛ من هم همین کار را می کنم. ما آثاری از حیوانات را اینجا دیده ایم، گرچه هنوز ردی از یک هنجارشکن ندیده ایم.
هنوز ردی از هیچ انسانی ندیده ایم، چه مُرده، چه زنده؛ چه کج رو، چه هنجارشکن، چه مامور، چه شورشی.
***
در تاریکی شب روی شعرم کار می کنم؛ کمک می کند به تمام چیزهایی که رها کرده ام فکر نکنم.
یک خط شروع از شعر دیگری را می نویسم.
نتوانستم راهی برای پرواز به سمت تو پیدا کنم، پس تمام این بنای سنگی را پیاده طی کردم.
شروع های بسیار زیادی نوشته ام. با خود می گویم از طرفی هم خوب است که هنوز کای را پیدا نکرده ام؛ چراکه همچنان نمی دانم وقتی او را دیدم، چه چیزی در گوشش نجوا کنم، کدام کلمات بهترین ها خواهند بود.
درنهایت ایندی می گوید: «من گرسنمه.» صدایش ژرف و پرطنین است. می گویم: «اگه می خوای یه قرص آبی بهت می دم.» نمی دانم چرا این قدر به استفاده از آن ها بی میل هستم، دقیقاً به همین منظور بود که زاندر با دادن قرص ها به من کمک کرد. شاید به این دلیل پسر همراه مان به نظر آن ها را نمی خواست یا شاید هم امیدوارم وقتی او را دیدم، چیزی داشته باشم که به او بدهم؛ چراکه او قطب نما را به من داده بود یا شاید به این خاطر است که صدای پدربزرگ وقتی داشت درباره ی قرصی متفاوت صحبت می کرد، وقتی داشت درباره ی قرص سبزرنگ صحبت می کرد در ذهنم پژواک می کند؛ تو اون قدر قوی هستی که بدون قرص راهت رو ادامه بدی.
ایندی نگاهی مبهم و تیز به من می اندازد.
فکری به ذهنم می رسد و چراغ قوه ام را بیرون می آورم. نورش را به اطراف می اندازم و دوباره متوجه چیزی می شوم که قبلاً هم دیده بودم و در ذهنم بود: یک گیاه. مادرم اسم دقیق گیاهان زیادی را یادم نداد؛ اما نشانه های عمومی سمی ها را یادم داده بود؛ این گیاه هیچ کدام از آن نشانه ها را ندارد و اینکه تیغ دارد نشان می دهد در درونش چیزی ست که ارزش محافظت کردن دارد. سبز و گوشتی است، لبه های بنفش دارد. به اندازه ی گیاهان شهرک تازه نیست؛ اما قطعاً بهتر از ساقه و برگ های درختانی ست که برای زمستان جمع و خشک شده اند. بعضی از گیاهان همچنان پوششی خاکستری رنگ روی بدنه ی عریان خود دارند.
درحالی که محتاطانه یکی از برگ های پهن و خاردار را می کنم ایندی تماشایم می کند؛ سپس کنارم خم می شود و او هم همین کار را می کند و ما هردو با دقت از سنگ های تیزمان استفاده می کنیم تا خارها را بِکنیم. کمی زمان می برد؛ اما بعد هرکدام قطعه گیاهی سبز و خاکستری، پوست کنده و کوچک داریم.
ایندی می پرسد: «فکر می کنی سمی باشه؟»
- مطمئن نیستم، فکر نمی کنم این طور باشه؛ اما اول من می خورم.
-نه؛ هردومون یه کم می خوریم و منتظر می شیم ببینیم چی می شه.
برای دقیقه ای هیچ کدام کاری جز جویدن انجام نمی دهیم و بااینکه مثل غذایی که همیشه می خوردیم _ غذای جامعه_ نبود؛ اما همچنان به قدری بود که گرسنگی و عصبانیت ناشی از آن را رفع کند. اگر مرا بشکافند، شاید دختری پیدا کنند که نه با استخوان، بلکه با عضلاتی خشک سرپاست؛ از همان عضلات شبیه تنه ی درختانی که از شاخه ها آویزانند.
وقتی پس از چند لحظه هیچ اتفاقی رخ نمی دهد، هر دو گاز دیگری می زنیم. کلمه ی دیگری به ذهنم می رسد که ممکن است مناسب باشد، آن را یادداشت و سپس دوباره فکرم را از آن دور می کنم. این کارم جواب نمی دهد.
ایندی می پرسد: «داری چه کار می کنی؟»
- دارم سعی می کنم یه شعر بنویسم.
- یکی از صد شعر برتر رو؟
- نه این یکی جدیده؛ این کلمات خودمه.
ایندی نزدیک تر می شود و کنجکاوانه به کلمات نگاه می کند: «چطوری یاد گرفتی بنویسی؟»
- همون پسری که اومدم دنبالش یادم داد.
دوباره ساکت می شود و من به خط دیگری فکر می کنم.
دست تو دور دستم است، به من یاد می دهی چطور اشکال را رسم کنم.
ایندی می پرسد: «چرا تو یه هنجارشکنی؟ از نوع اول هستی؟»
تعلل می کنم، نمی خواهم به ایندی دروغ بگویم، سپس متوجه می شوم دیگر دروغ نمی گویم. اگر جامعه متوجه فرار من شده باشد، مطمئناً وضعیت یک هنجارشکن را خواهم داشت، می گویم: «آره، از نوع اول.»
می پرسد: «پس خودت بودی که یه کار اشتباه مرتکب شدی؟»
می گویم: «آره، من خود باعث شدم که تغییر وضعیت داده بشم.» یا این حرفم حقیقت دارد یا حقیقت خواهد داشت. وقتی وضعیتم تغییر کند، این موضوع تقصیر پدرومادرم نخواهد بود.
می شنوم که ایندی تکه ی دیگری از گیاه را نیز قورت می دهد، می گوید: «مامانم یه قایق ساخت. با چوب یه درخت قدیمی درستش کرد. سال ها وقت صرفش کرد و بعد با پارو زدن از پیش مون رفت و مامورها ظرف کمتر از یه ساعت پیداش کردن.» آهی می کشد و ادامه می دهد: «اونو از قایق بیرون آوردن و نجاتش دادن. مامان بهمون گفت که فقط می خواسته قایق رو امتحان کنه و از اینکه مامورها اونو به موقع پیدا کردن، خیلی قدردانه.»
صدایی عجیب در تاریکی می شنوم که نمی توانم به یاد بیاورم برای چیست، نوعی صدای ظریف همانند نجوا کردن. لحظه ای بعد متوجه می شوم صدای ایندی است که در حین حرف زدن لانه ی زنبور را مرتب می چرخاند.
می گویم: «من هرگز کنار آب زندگی نکردم؛ حداقل آب اقیانوس نبوده.»
ایندی به آرامی می گوید: «صدا می زنه.» قبل از اینکه بتوانم بپرسم منظورش چیست ادامه می دهد: «بعداً که مامورها رفتند به من و پدرم گفت واقعاً چه اتفاقی افتاده بود. گفت واقعاً قصد داشته بره. گفت بدترین قسمتش اینه که هنوز خیلی از ساحل دور نشده بوده که اونا پیداش کردن.»
حس می کنم لبه ی یک اقیانوس ایستاده ام و چیزی، یک جور دانش و آگاهی همانند موج به پایم می زند. تقریباً می توانم آن بانوی سوار بر قایق را ببینم که دورتر می رود و پشت سرش هیچ چیز جز دریا و آسمان نمی بیند. تقریباً می توانم نفسی که از روی آرامش خاطر می کشد را بشنوم، رویش را از جایی که روزی ساحل بود برمی گرداند و ای کاش توانسته بود به اندازه ی کافی دور شود.
ایندی دوباره به آرامی می گوید: «وقتی مامورها فهمیدن که اون چی بهمون گفته، به همه مون قرص قرمز دادن.» می گویم: «اوه.» آیا باید طوری رفتار کنم گویی می دانم چه اتفاقی بعدازآن رخ داده؟ که فراموش کرده؟
ایندی می گوید: «من چیزی رو فراموش نکردم.» و بااینکه هوا آن قدر تاریک است که نمی توانم چشمانش را ببینم، می توانم حس کنم به من نگاه می کند.
حتماً فکر می کند من می دانم قرص های قرمز چه تاثیری دارند. او هم مثل کای و زاندر مصون است.
چند نفر مثل اونا وجود داره؟ من هم مصون هستم؟
قرص های قرمز هم مثل قرص های آبی چندین بار مرا وسوسه کردند، مثل روزی که آن ها کای را بردند؛ اما حالا به خاطر اینکه می خواهم فراموش کنم وسوسه نشده ام از آن ها استفاده کنم؛ به خاطر اینکه می خواهم بدانم آیا مثل زاندر، کای و ایندی مصون هستم یا نه؛ اما ممکن است نباشم و حالا زمان خوبی برای فراموشی نیست؛ به علاوه شاید بعداً به قرص قرمزم نیاز پیدا کنم.
می پرسم: «از اینکه سعی کرد بره از دستش عصبانی بودی؟» به زاندر و چیزی که درباره ی ترک کردنش گفت، فکر می کنم. لحظه ای که کلمات از دهانم خارج می شوند، پیش خود فکر می کنم ای کاش این حرف را نزده بودم؛ اما ایندی ناراحت نمی شود. می گوید: «نه؛ اون می خواست بعداً برگرده دنبال ما.»
می گویم: «اوه.» سپس لحظه ای سکوت می کنیم و من ناگهان به یاد زمانی می افتم که با برم کنار دریاچه ای کوچک در نزدیکی باغ منتظر مادرم ایستاده بودیم. برم می خواست سنگی به داخل آب بیندازد؛ اما می دانست اگر کسی او را ببیند، در مخمصه می افتد؛ برای همین صبر و تماشا کرد. درست در لحظه ای که فکر کردم او کنترل اعصابش را ازدست داده، دستش را به جلو برد و سنگ وارد آب شد.
ایندی زودتر شروع به حرف زدن می کند: «اون یه چیزهایی درباره ی یه شورش در یه جزیره ی نزدیک ساحل شنیده بود. می خواست پیداش کنه و برگرده دنبال ما.»
نمی توانم هیجانم را کنترل کنم، می گویم: «منم یه چیزهایی درباره ی یه شورش شنیدم. اسمش خیزشه.»
ایندی مشتاقانه می گوید: «منظور منم همونه. یکی بهش گفته بود اونا همه جا هستن. این کاروینگ دقیقاً یکی از جاهاییه که ممکنه اون جا باشن.»
می گویم: «منم همین طور فکر می کنم.» در ذهنم تکه کاغذ پوستی شفافی را تصور می کنم که روی یکی از نقشه های جامعه گذاشته اند و نقاطی که جامعه از آن خبر ندارد یا نمی خواهد ما آنجا را ببینم رویش مشخص شده. می پرسم: «به وجود فرماندهی به اسم ناخدا باور داری؟»
ایندی با هیجان می گوید: «آره.» و سپس با صدای آرام شروع به گفتن چیزی می کند که موجب تعجبم می شود:

هرروز خورشید در آسمان می غلتد و از در ماه وارد می شود
هر شب ستاره ها در آسمان و بالای زمین می درخشند و یک بار دیگر بر زمین می تابند
ممکن است هر زمان کشتی اش از میان موج ها پرواز کند و به خشکی برسد.

ناگهان حسادت می کنم و می پرسم: «خودت اینو نوشتی؟ می دونم که یکی از صد شعر برتر نیست.»
ایندی با اطمینان خاطر می گوید: «خودم ننوشتمش و یه شعر نیست.»
- به نظر شبیه یه شعره.
- نه نیست.
می پرسم: «پس چیه؟» کم کم دارم متوجه می شوم جروبحث با ایندی بی فایده ست.
ایندی می گوید: «یه چیزی که مامانم هر شب قبل از اینکه بخوابم برام می خوند. وقتی به اندازه ی کافی بزرگ شدم و درباره اش پرسیدم، بهم گفت ناخدا همون کسیه که خیزش رو رهبری می کنه. مادرم فکر می کرد که یه زن از آب ها عبور می کنه.»
با تعجب می گویم: «اوه.» همیشه فکر می کردم که ناخدا از آسمان می آید؛ اما ممکن است حق با ایندی باشد. دوباره شعر تنیسون را به یاد می آورم، از آب در آن نام برده شده بود.
ایندی هم به همان فکر می کند، می گوید: «اون شعری که وقتی داشتیم می دویدیم، گفتی. من اونو قبلاً نشنیده بودم؛ اما ثابت می کنه ناخدا ممکنه از آب ها بیاد. تو آب برآمدگی های شنی ای وجود داره که باید از اونا رد شد و ناخدا کسیه که کشتی ها رو به سلامت از این برآمدگی ها رد و از بندر خارج می کنه.»
می گویم: «من خیلی درباره ی ناخدا چیزی نمی دونم.» و حرفم حقیقت دارد؛ اما امیدهایی به رهبر شورش دارم و آن امیدها دقیقاً با حرف های ایندی هم جهت نیست. بااین حال، ایده ی هردو یکی است و بر اساس داستانی که بایگان به من داد، ناخدا دائماً تغییر می کند. شاید حق با هر دوی مان باشد. ادامه می دهم: «اما فکر نمی کنم مهم باشه؛ ممکنه مرد باشه یا زن، از آسمون بیاد یا از آب. تو این طور فکر نمی کنی؟»
ایندی با لحنی پیروزمندانه می گوید: «آره! می دونستم؛ تو فقط دنبال یه پسر نیومدی. دنبال یه چیز دیگه هم هستی.»
به بالای سر و باریکه ی آسمان با ستارگان درخشانش نگاه می کنم. با حسی ناگهانی از شعف و تعجب با خود فکر می کنم؛ واقعاً همین طوره؟ من راه درازی رو از شهرک اومدم و هنوز هم انگار کافی نیست. ایندی به آرامی می گوید: «می تونیم بریم بالا؛ می تونیم بریم به یه تنگ دره ی دیگه. شاید اون پسر یا خیزش رو اون جا پیدا کنیم.» نور چراغ قوه اش را به آن طرف تنگ دره می اندازد و ادامه می دهد: «من بلدم چطور بالا برم. توی ایالت من، سونوما(۱۵) یاد می گیری چطور این کارو بکنی؛ می تونیم فردا یه جای خوب پیدا کنیم، یه جایی که دیواره هاش این قدر بلند نباشه.»
- من تا حالا از چنین جایی بالا نرفتم، به نظرت از پسش برمی آم؟
- اگه حواست رو جمع کنی و پایین رو نگاه نکنی می تونی.
همین طور که سرم را بالا می گیرم و متوجه می شوم حتی این باریکه ی کوچکی که از آسمان مشخص است از زمانی که در شهرک آسمان را نگاه می کردم بیشتر ستاره دارد، سکوت پابرجاست. بنا به دلایلی اینکه خیلی چیزهای دیگر را هم ندیده ام به من امید می دهد. به پدر و مادرم، برم، زاندر و کای امیدوارم. می گویم: «بریم امتحان کنیم.»
ایندی می گوید: «پس، قبل از اینکه هوا خیلی روشن بشه باید یه جایی رو پیدا کنیم. من نمی خوام تو روز روشن حرکت کنم.»
می گویم: «منم همین طور.» و روی شن خط اولی را می نویسم که برای اولین بار خط دومی هم دارد:
برای تو به دل تاریکی می زنم؛ آیا در ستاره ها منتظرم هستی؟

نظرات کاربران
درباره کتاب عصیان‌گر