فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نا کامل

کتاب نا کامل
مجموعه گسسته - کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب نا کامل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نا کامل

وقتی به سراغش آمدند، درگیر کابوس بود. سیل عظیمی دنیا را می‌بلعید و در وسط آن اوضاع، یک خرس به او حمله کرده بود. بیش از اینکه وحشت کند، اعصابش خردشده بود. انگار سیل کافی نیست، اعماق تاریک ذهنش باید یک گریزلی عصبانی را به سراغش می‌فرستاد که لت‌وپارش کند. سپس از پاهایش گرفته و از میان آرواره‌های مرگ و غرق شدن در آخرالزمان به بیرون کشیده شد. - پاشو! همین حالا! بزن بریم! چشمانش را در اتاق‌خواب روشنی که باید تاریک می‌بود باز می‌کند. دو پلیس جووی به‌زور متوسل شده، بازوانش را گرفته و پیش از اینکه کاملاً از خواب بیدار شود تا سعی کند مقاومت کند جلوی مبارزه‌اش را می‌گیرند. - نه! بس کنید! این دیگه چیه؟ دستبند. اول به مچ راست و بعد به مچ چپش زده می‌شود. - پاشو. او را می‌کشند و روی پاهایش بلند می‌کنند، انگار در حال مقاومت است _ اگر خواب‌آلود نبود مقاومت می‌کرد. - ولم کنید! چه خبره؟ اما در یک‌لحظه به‌قدر کافی بیدار شد که بفهمد دقیقاً چه خبر است. این‌یک آدم‌ربایی است؛ ولی اگر برگه‌های انتقال در سه نسخه امضاشده باشند نمی‌توانید اسمش را آدم‌ربایی بگذارید. - شفاهاً تأیید کن که تو میسون مایکل استارکی هستی. آن‌ها دو افسر بودند. یکی کوتاه و عضلانی، دیگری بلند و عضلانی. احتمالاً پیش از آنکه به‌عنوان نیروی گشت پلیس جووی استخدام شوند، از گردن‌کلفت‌های ارتش بودند. پلیس جووی شدن سنگدلی خاصی می‌طلبید؛ اما برای تخصص در نیروی گشت احتمالاً باید روح هم نداشته باشید. اینکه برای گسسته شدن دستگیرشده او را شوکه و وحشت‌زده می‌کند؛ اما از بروز دادن آن امتناع می‌کند؛ چون می‌داند هراسِ مردم، خوراک گشت جووی است. افسر کوتاه که مشخصاً دهان این گروه دونفره است، صورتش را به استارکی نزدیک کرده و تکرار می‌کند: «شفاهاً تأیید کن که میسون مایکل استارکی هستی!» - و چرا باید این‌ کار رو بکنم؟

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نا کامل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول: تخلفات

تنها راه مقابله با یک دنیای غیرآزاد این است که خودتان به قدری آزاد شوید که حتی وجودتان نیز یک سرکشی به حساب آید.

آلبرت کامو

فصل اول: استارکی(۲)

وقتی به سراغش آمدند، درگیر کابوس بود.
سیل عظیمی دنیا را می بلعید و در وسط آن اوضاع، یک خرس به او حمله کرده بود. بیش از اینکه وحشت کند، اعصابش خردشده بود. انگار سیل کافی نیست، اعماق تاریک ذهنش باید یک گریزلی عصبانی را به سراغش می فرستاد که لت وپارش کند.
سپس از پاهایش گرفته و از میان آرواره های مرگ و غرق شدن در آخرالزمان به بیرون کشیده شد.
- پاشو! همین حالا! بزن بریم!
چشمانش را در اتاق خواب روشنی که باید تاریک می بود باز می کند. دو پلیس جووی(۳) به زور متوسل شده، بازوانش را گرفته و پیش از اینکه کاملاً از خواب بیدار شود تا سعی کند مقاومت کند جلوی مبارزه اش را می گیرند.
- نه! بس کنید! این دیگه چیه؟
دستبند. اول به مچ راست و بعد به مچ چپش زده می شود.
- پاشو.
او را می کشند و روی پاهایش بلند می کنند، انگار در حال مقاومت است _ اگر خواب آلود نبود مقاومت می کرد.
- ولم کنید! چه خبره؟
اما در یک لحظه به قدر کافی بیدار شد که بفهمد دقیقاً چه خبر است. این یک آدم ربایی است؛ ولی اگر برگه های انتقال در سه نسخه امضاشده باشند نمی توانید اسمش را آدم ربایی بگذارید.
- شفاهاً تایید کن که تو میسون مایکل استارکی(۴) هستی.
آن ها دو افسر بودند. یکی کوتاه و عضلانی، دیگری بلند و عضلانی. احتمالاً پیش از آنکه به عنوان نیروی گشت پلیس جووی استخدام شوند، از گردن کلفت های ارتش بودند. پلیس جووی شدن سنگدلی خاصی می طلبید؛ اما برای تخصص در نیروی گشت احتمالاً باید روح هم نداشته باشید. اینکه برای گسسته شدن دستگیرشده او را شوکه و وحشت زده می کند؛ اما از بروز دادن آن امتناع می کند؛ چون می داند هراسِ مردم، خوراک گشت جووی است.
افسر کوتاه که مشخصاً دهان این گروه دونفره است، صورتش را به استارکی نزدیک کرده و تکرار می کند: «شفاهاً تایید کن که میسون مایکل استارکی هستی!»
- و چرا باید این کار رو بکنم؟
افسر دیگر می گوید: «بچه این می تونه به آسونی انجام بشه یا به سختی؛ اما درهرصورت کاریه که انجام می شه.» افسر دوم با ملایمت بیشتری حرف می زند، با لبانی که مشخص بود مال خودش نیستند. در حقیقت به نظر می رسید از دهان یک دختر جداشده اند. «روال کار سخت نیست، پس فقط با برنامه همکاری کن.»
طوری حرف می زند انگار استارکی باید خبر می داشت که قرار بود آن ها بیایند؛ اما کدام گسسته ای از قبل خبردار می شود؟ هر گسسته در ته دلش باور دارد که این بلا سرش نمی آید _ که هرچقدر هم اوضاع خراب باشد والدینش به قدر کافی باهوش خواهند بود که در تله ی تبلیغات اینترنت، تلویزیون و بیلبوردهایی که چیزهایی نظیر " گسستگی: راه حل معقول" می گویند نیفتند؛ اما داشت سر چه کسی شیره می مالید؟ حتی بدون تبلیغات گسترده ی رسانه ها هم استارکی از روزی که جلوی در قرار داده شده بود یک کاندید برای گسسته شدن بود. شاید از اینکه والدینش آن قدر صبر کرده بودند متعجب شده بود.
حالا افسر سخنگو به او نزدیک می شود. «برای آخرین بار می گم، شفاهاً تایید کن که...»
- آره بابا آره، میسون مایکل استارکی. حالا صورتت رو بکش اون طرف، دهنت بو لاش مُرده می ده.
با تایید هویتش، لب خوشگله سه نسخه فرم بیرون می آورد: سفید، زرد و صورتی.
استارکی با صدایی لرزان می پرسد: «پس این طوری عمل می کنید؟ منو دستگیر می کنید؟ جرمم چیه؟ شونزده ساله بودن؟ یا شاید اینجا بودن؟»
سخنگو می گوید: «ساکت، وگرنه بی هوش می شی.» طوری این ها را پشت سرهم می گوید که انگار همه یک کلمه بودند. بخشی از استارکی می خواهد بی هوش شود _ فقط به خواب رود و اگر شانس بیاورد، هرگز بهوش نیاید. در آن صورت لازم نبود تحقیر جدا شدن از خانه و زندگی اش در نیمه های شب را تحمل کند؛ اما نه، او می خواست صورت والدینش را ببیند. یا در حقیقت، می خواست آن ها صورت او را ببینند و اگر بی هوش بود والدینش قسر درمی رفتند. مجبور نمی شدند به چشمانش نگاه کنند.
لب خوشگله فرم گسستگی را در مقابلش می گیرد و شروع به خواندن پاراگراف نهم منحوس می کند، "بند سلب".
- میسون مایکل استارکی، والدین یا قیم قانونی شما با امضای این فرم (طی شش روز گذشته) از حقوق کفالت شما صرف نظر کرده و با این عمل، شما قانون سی صدونود وجودی را نقض می کنید. با توجه به این مطلب، شما برای عملیات جداشدگی یا به عبارت دیگر گسستگی به قیمومیت سازمان جوانان درآمده و...
- چقدر چرت می گید.
«از این لحظه هر حقوقی که پیش ازاین توسط کشور، ایالت یا دولت فدرال به عنوان شهروند به شما تعلق گرفته بود قانوناً و به طور دائم از شما سلب می شود.» او فرم را تاکرده و در جیبش می گذارد.
سخنگو می گوید: «تبریک می گم آقای استارکی. تو دیگه وجود خارجی نداری.»
- پس چرا دارید باهام حرف می زنید؟
«بیشتر از این حرف نمی زنیم.» او را به سمت در می کشند.
- می شه حداقل کفش بپوشم؟
آن ها استارکی را رها می کنند؛ اما همچنان مراقبش هستند.
استارکی بستن بند کفشش را حسابی طول می دهد. سپس آن ها او را از اتاق بیرون و به پایین پله ها می کشانند. پلیس های جووی پوتین های سنگین داشتند که چوب های پله ها را می فشرد. قدم های آن سه نفر روی پله ها، صدای راه رفتن یک گله گاو به نظر می رسد.
والدینش در راهرو ورودی منتظر هستند. ساعت سه صبح است؛ اما آن ها همچنان لباس بر تن دارند. آن ها تمام شب را در انتظار این لحظه بیدار بوده اند. استارکی اندوه را در چهره ی آن ها می بیند یا شاید هم حس آسودگی، تشخیصش سخت است. او احساساتش را جمع وجور کرده و پشت یک لبخند تمسخرآمیز پنهان می کند.
با لحن شادی می گوید: «سلام مامان! سلام بابا! حدس بزنید همین حالا چه اتفاقی برام افتاده؟ بهتون اجازه می دم بیست تا سوال بپرسید و حدس بزنید!»
پدرش نفس عمیقی می کشد، آماده است سخنرانی خارق العاده ی گسستگی را برایش سر دهد که پدر و مادرها برای بچه های سرکش شان آماده می کنند. حتی اگر سخنرانی سر ندهند باز هم آن را آماده می کنند، کلماتش را در وقت ناهار در ذهن می چرخانند یا وقتی در ترافیک گیرکرده اند، یا وقتی به چرندگویی رئیس شان گوش می دهند که در مورد قیمت ها و روند پخش اجناس (هر موضوع چرت دیگری که در ادارات برایش جلسه تشکیل می دهند) حرف می زند.
آمارش چقدر بود؟ استارکی یک بار آن را در اخبار دیده بود. هر سال فکر گسستگی از ذهن یکی از ده پدر و مادر می گذرد. از بین آن ها، یکی از هر ده نفر به طورجدی به این موضوع فکر و از بین شان یکی از هر بیست نفر واقعاً این فکر را عملی می کند _ و به ازای هر فرزند دیگری که یک خانواده دارد، این احتمال دو برابر می شد. اگر این اعداد چرب و نرم را سرشکن کنید، هر سال از بین هر دو هزار بچه یکی از آن ها بین سیزده تا هفده سالگی گسسته می شود. احتمال گسسته شدن بیشتر از برنده شدن در لاتاری است _ و تازه این بدون احتساب بچه های پرورشگاه است.
پدرش فاصله اش را حفظ کرده و سخنرانی اش را شروع می کند. «میسون، نمی بینی برای ما چاره ای نذاشتی؟»
پلیس های جووی او را محکم در پایین پله ها نگه داشته اند؛ اما سعی نمی کنند از خانه بیرون ببرند. آن ها می دانند که باید اجازه دهند والدین مراسم خداحافظی را انجام دهند؛ یعنی با حرف هایشان او را با لگد بیرون بیندازند.
- دعواها، مواد مخدر، ماشین دزدی... و حالا از یه مدرسه ی دیگه اخراج شدی. بعدش قراره چه کار کنی میسون؟
- وای نمی دونم بابا. گزینه های زیادی وجود داره که از بین شون انتخاب کنم.
- دیگه نه. ما اِنقدر بهت اهمیت می دیم که انتخاب های بدت رو برات تموم کنیم، قبل از اینکه اون انتخاب ها نابودت کنن.
این فقط باعث می شود میسون با صدای بلند بخندد.
و سپس صدایی از بالای پله ها شنیده می شود.
- نه! شما نمی تونید این کار رو بکنید!
خواهرش جنا(۵) _ فرزند بیولوژیکی والدینش _ بالباس خواب خرس دارش که برای دختر سیزده ساله زیادی کهنه شده بالای پله ها ایستاده است.
مادرشان می گوید: «برگرد به تختت جنا.»
- شما فقط به خاطر اینکه او سرراهیه دارید گسسته اش می کنید! اونم درست قبل از کریسمس! اگه من سرراهی بودم چی؟ منو هم گسسته می کردید؟
مادرشان شروع به گریه می کند و پدرش فریاد می کشد. «ما در این مورد بحث نمی کنیم! برگرد به تختت!»
اما جنا نمی رود. او دستانش را روی سینه گره کرده و با لجبازی روی بالاترین پله می نشیند و تمام ماجرا را تماشا می کند. خوش به حالش.
اشک های مادرش صادقانه است؛ اما میسون مطمئن نیست برای او گریه می کند یا برای باقی خانواده اش. مادرش می گوید: «همه می گن همه ی این کارهایی که می کنی درواقع یه فریاد برای کمکه. پس چرا اجازه ندادی کمکت کنیم؟»
میسون می خواست جیغ بکشد. وقتی نمی دیدند، چطور می توانست برای شان توضیح دهد؟ آن ها نمی دانستند شانزده سال زندگی کردن با دانستن اینکه هیچ کس تو را نمی خواهد چگونه است؛ یک نوزاد مرموز از نژادی نامشخص جلوی درِ منزل زوجی گذاشته شده که مانند شیر سفید هستند، به قدری رنگ پریده اند که می توانند خون آشام باشند. یا اینکه هنوز بتوانی آن روزی را به یاد بیاوری که وقتی سه سالت بود، مادرت که به خاطر درد سزارین خواهرت هنوز تحت تاثیر داروهای مسکن بود، تو را به یک ایستگاه آتش نشانی برده و به آن ها التماس می کند تو را ببرند و تحت سرپرستی دولت قرار دهند. اینکه هر صبح کریسمس بدانی هدیه ات از سر شادی نیست، بلکه از سر وظیفه است چطور؟ یا اینکه بدانی روز تولدت واقعی نیست؛ چون نمی توانند تشخیص دهند دقیقاً چه روزی به دنیا آمده ای، بلکه روزی را روز تولدت نامیدند که مادرت تو را بر روی پادری خانه رها کرده و مادر جدیدت تو را برداشته؟
طعنه های بقیه ی بچه ها در مدرسه چطور؟
در کلاس چهارم والدین میسون به دفتر مدیر مدرسه احضار شدند. میسون پسری را از بالای سرسره(۶) به پایین هُل داده بود. پسرک دچار ضربه ی مغزی و شکستگی بازو شده بود.
والدینش همان جا درست در مقابل مدیر پرسیده بودند: «چرا میسون؟ چرا این کار رو کردی؟»
او به آن ها گفته بود بچه های دیگر به جای استارکی به او سرراهی(۷) می گفتند و شروع کننده اش هم این پسر بوده است. او ساده لوحانه تصور کرده بود والدینش به دفاع از او می پردازند؛ اما آن ها این را نادیده گرفتند، انگار اصلاً مهم نبود.
پدرش او را سرزنش کرده بود. «ممکن بود پسره رو بکشی؛ و تازه سر چی؟ به خاطر یه مشت حرف؟ حرف ها به تو صدمه نمی زنن.» و این یکی از بزرگ ترین دروغ های دنیا بود که بزرگ ترها به بچه ها می گفتند؛ چون کلمات بیشتر از آسیب فیزیکی دردناک بودند. با خوشحالی حاضر بود که ضربه ی مغزی و یک بازوی شکسته داشته باشد؛ ولی دیگر به عنوان یک بچه ی سرراهی انگشت نما نشود.
در انتها او به مدرسه ی دیگری فرستاده و به او دستور داده شد اجباراً جلسات مشاوره داشته باشد.
والدینش به او گفته بودند: «در مورد کاری که کردی خوب فکر کن.»
و او مثل یک پسر کوچولوی خوب کاری که گفته بودند را انجام داد. خیلی فکر کرد و تصمیم گرفت باید یک جای مرتفع تر را انتخاب می کرد.
حالا انتظار داشتند چطور این ها رو توضیح دهد؟ چطور وقتی که پلیس جووی شما را به سمت در می برد، یک عمر بی عدالتی را توضیح می دادید؟ پاسخ ساده است: حتی سعی نمی کنید توضیح دهید.
پدرش می گوید: «متاسفم میسون؛ اما این طوری برای همه خیلی بهتره. ازجمله خودت.» اشک در چشمان پدرش حلقه زده است.
استارکی می داند هرگز نمی تواند کاری کند والدینش درک کنند؛ اما حداقل حرف آخر را خودش می زند.
- هی، راستی مامان... شب هایی که بابا می گه اضافه کاری داره، واقعاً توی اداره نیست. می ره پیش دوستت نانسی.
اما پیش از اینکه بتواند شروع به لذت بردن از چهره های شوکه ی والدینش کند، به ذهنش می رسد که این راز می توانست برایش یک برگ معامله باشد. اگر به پدرش گفته بود که این قضیه را می داند، ممکن بود این اطلاعات از او در برابر گسستگی محافظت کند! چطور توانسته بود آن قدر احمق باشد که به این مطلب فکر نکرده باشد؟
پس وقتی پلیس جووی او را به میان هوای سرد یک شب دسامبر هُل می داد، او حتی نتوانست از پیروزی تلخش لذت ببرد.
***
آگهی
آیا یک نوجوان دردسرساز دارید؟ به نظر می رسد با هیچ جا سازگاری ندارد؟ خشمگین و بی حوصله است؟ کارهای ناگهانی و اغلب خطرناک انجام می دهد؟ به نظر می رسد نوجوا ن تان نمی تواند در قالب خودش زندگی کند؟ این ممکن است چیزی بیش از یک سرکشی ساده ی نوجوانانه باشد. ممکن است نوجوان شما دچار اختلال عدم عملکرد سیستم جسمی یا BDD شده باشد.
خوب، حالا امیدی هست!
خدمات هاروست(۸) بهشت، در سرتاسر کشور کمپ های پنج ستاره ویژه ی جوانان دارد که از خشمگین ترین، خشن ترین و بدرفتارترین موارد BDD مراقبت کرده و با دقت آن ها را به حالت آرام بخش جداشدگی وارد می کند.
همین حالا برای مشاوره ی رایگان تماس بگیرید! خدمات هاروست بهشت.
زمانی که به قدری آن ها را دوست دارید که اجازه می دهید بروند.
***
ماشین گشت جووی در حالی پارکینگ خانه را ترک می کند که استارکی در صندلی عقب پشت یک دیواره ی ضدگلوله نشسته است. سخنگو رانندگی می کند و لب خوشگله پرونده ی قطورش را زیرورو می کند. استارکی تصور نمی کند زندگی اش حاوی آن همه اطلاعات بوده باشد.
- اینجا نوشته، وقتی بچه بودی توی امتحانات جزو ده درصد برتر بودی.
سخنگو با انزجار سر تکان می دهد. «چه اتلافی.»
لب خوشگله می گوید: «نه واقعاً. خیلی از آدم ها از هوشت بهره خواهند برد، آقای استارکی.»
این حرف سرمای ناخوشایندی به جان استارکی می اندازد؛ اما او تلاش می کند نشانش ندهد. «عاشق لبات شدم رفیق. قضیه اش چیه؟ زنت گفته ترجیح می ده یه یه زن رو ببوسه؟»
سخنگو نیشخند می زند و لب خوشگله چیزی نمی گوید.
استارکی می گوید: «از بحث لب بیایم بیرون. شما پسرا گرسنه نیستید؟ آخه من الانا می تونم یه اسنک شبانه بخورم. یه این اند آوت(۹) چطوره؟ نظرتون چیه؟»
از صندلی جلو پاسخی نمی آید؛ اما دست انداختن ماموران قانون و بررسی اینکه چقدر طول می کشد تا اعصاب شان بهم بریزد همیشه لذت بخش است؛ چون اگر آن ها عصبی شوند، او پیروز خواهد شد. داستان آن AWOL آکرون(۱۰) چه بود؟ او چه می گفت؟ آها آره. "چه جوراب های قشنگی." ساده و باوقار؛ اما همیشه اعتمادبه نفس هر صاحب منصبی را بهم می ریخت.
AWOL آکرون... به او می گن یه گسسته! درسته، او تقریباً یک سال قبل در حمله به کمپ هاروستِ جک خوشحال(۱۱) کشته شد؛ اما افسانه اش زنده ماند. استارکی آرزوی داشتن شهرت بدی مانند کانر لسیتر(۱۲) را دارد. در حقیقت استارکی تصور می کرد روح کانر در کنارش نشسته و از افکار و تک تک کارهای او لذت می برد _ نه تنها آن ها را تایید کرده، بلکه دستانش را هدایت می کند تا دستبند را به زیر کفش چپش ببرد، به طوری که بتواند چاقو را از آستر آن خارج کند. چاقویی که برای مواقع خاصی مانند این نگه داشته بود.
لب خوشگله می گوید: «فکرش رو که می کنم، یه همبرگر این اند آوت الانا خیلی می چسبه.»
استارکی می گوید: «عالیه. یکی کمی جلوتر سمت چپه. برای من یه دوبل برگر سفارش بدید و سیب زمینی، هر دوتاش هم با سس فراوان و پنیر و پیاز خردشده باشه. چونکه... عین یه اسب گرسنمه.»
از اینکه واقعاً وارد فروشگاه سواره(۱۳) شبانه روزی می شوند خیلی تعجب می کند. استارکی حس می کند استاد تلقین های نامحسوس است، حتی باوجوداینکه پیشنهادش چندان هم نامحسوس نبود. بااین حال او کنترل پلیس جووی را در دست دارد... یا حداقل فکر می کند این گونه است تا اینکه پلیس ها برای خودشان غذا سفارش می دهند و برای او نه.
«هی! قضیه چیه؟» او شانه اش را به شیشه ای که او را از جهان آن ها جدا کرده می کوبد.
لب خوشگله می گوید «اونا توی کمپ هاروست بهت غذا می دن.»
تنها آن زمان است که می فهمد شیشه ی ضدگلوله او را فقط از پلیس ها جدا نکرده، بلکه دیواری است بین او و هر بخش از دنیای بیرون. او دیگر هرگز طعم غذای محبوبش را نخواهد چشید. هرگز جاهایی که دوست دارد را نخواهد دید. حداقل نه در قالب میسون استارکی. ناگهان حس می کند می خواهد هر چه از بدو تولد تابه حال خورده را بالا بیاورد.
صندوقدار شیفت شب فروشگاه دختری است که استارکی از مدرسه ی قبلی اش می شناسد. وقتی دختر را می بیند، انبوهی از احساسات مغزش را به بازی می گیرند. می توانست در سایه های صندلی عقب پنهان شود و امیدوار باشد که دیده نشود؛ اما با این کار حس می کرد رقت انگیز است. نه، او رقت انگیز نخواهد بود. اگر قرار بود از میدان به در شود، آتشی به پا می کرد که همه بتوانند آن را ببینند.
«هی آماندا(۱۴) باهام می آی به جشن آخر سال مدرسه؟» چنان بلند عربده می کشد که صدایش از آن سوی دیوار شیشه ای شنیده شود.
آماندا با چشمانی تنگ کرده به سمتش نگاه می کند و وقتی او را می شناسد دماغش را بالا می گیرد، انگار بوی فساد از روی اجاق بلند شده است.
- عمراً نمی آم استارکی.
- آخه چرا؟
- اولاً تو یه سال پایینی هستی و ثانیاً یه خلافکاری که روی صندلی عقب ماشین پلیس نشستی. در ضمن، مگه توی مدرسه ی جدیدت خودشون جشن نمی گیرن؟
یعنی می شد این دختر از این هم کودن تر باشد؟ «همون طور که می بینی فارغ التحصیل شدم.»
سخنگو می گوید: «ببر صدات رو، وگرنه همین جا وسط همبرگر فروشی گسسته ات می کنم.»
بالاخره آماندا متوجه می شود و ناگهان خجالت می کشد. «اوه! اوه استارکی متاسفم. واقعاً متاسفم...»
ترحم چیزی است که استارکی نمی تواند تحمل کند. «برای چی متاسفی؟ قبلاً تو و دوستات به من محل نمی ذاشتید، اما حالا برام متاسفی؟ تاسفت رو برای خودت نگه دار.»
«متاسفم. منظورم اینه که... متاسفم که متاسفم... منظورم اینه...» با غضب آهی می کشد و بی خیال می شود، کیسه ی غذا را به دست لب خوشگله می دهد. «کچاپ هم می خواید؟»
- نه، همه چیز ردیفه.
زمانی که از فروشگاه بیرون می رفتند استارکی فریاد می کشد: «هی آماندا! اگه واقعاً می خوای برام کاری بکنی به همه بگو من مبارزه کردم، می گی؟ بهشون بگو منم مثل فراری آکرون بودم.»
- می گم استارکی. می گم.
اما استارکی می داند که آماندا تا صبح فراموش خواهد کرد.
بیست دقیقه ی بعد به کوچه ی پشتی بازداشتگاه شهر می پیچیدند. هیچ کس از ورودی جلویی وارد نمی شود، مخصوصاً گسسته ها. زندان شهر یک زیرشاخه ی نوجوانان دارد و در پشت بخش نوجوانان، یک سلول درون سلول دیگری است که گسسته های منتظر انتقال را در آن نگه می دارند. استارکی به قدر کافی به بخش نوجوانان رفته بود که بداند وقتی وارد سلول گسسته ها شوید کار تمام است. پایان داستان. حتی محکومان به اعدام نیز چنین نگهبانی سفت و سختی ندارند.
اما او هنوز به آنجا نرسیده. هنوز اینجاست، در ماشین، منتظر است که به داخل منتقل شود. درست اینجاست که بدنه ی کشتی این ابله ها نازک ترین دیواره را دارد و اگر استارکی بخواهد نقشه های آن ها را نقش بر آب کند، باید بین ماشین و درب پشتی زندان شهر دست به کار شود. در حینی که پلیس ها آماده ی "رژه بردن متهم" می شوند، استارکی به شانس فرارش فکر می کند؛ چون او هم به اندازه ی والدینش چنین شبی را تصور و ده دوازده نقشه ی فرار دلیرانه طراحی کرده. مشکل اینجاست که حتی در تصوراتش هم تسلیم سرنوشت می شود؛ او در هر رویای پرشور همیشه می بازد، با ماده ی بیهوشی بی هوش می شود و روی تخت اتاق عمل به هوش می آید. البته آن ها می گویند شما را فوراً گسسته نمی کنند؛ اما استارکی باور نمی کند. هیچ کس نمی داند در کمپ های هاروست واقعاً چه اتفاقی می افتد و کسانی که کشف می کنند هم واقعاً در دسترس نیستند تا بتوان از آن ها درخواست کرد تجربیات شان را در اختیار شما قرار بدهند.
آن ها او را از ماشین بیرون می کشند، دو طرفش می ایستند و محکم بالای بازویش را می گیرند. آن ها در این رژه تجربه دارند. لب خوشگله پرونده ی قطور استارکی را در دست دیگرش می گیرد.
استارکی می گوید: «خب، حالا اون پرونده تفریحاتم رو هم نشون می ده؟»
لب خوشگله می گوید: «احتمالاً.» برایش مهم نبود که در پرونده نوشته شده است یا نه.
«شاید بهتر بود با دقت بیشتری اونو می خوندی؛ چون اون وقت یه موضوعی برای حرف زدن داشتیم. می دونی، من توی جادو استادم.» و نیشخند می زند.
سخنگو با پوزخند می گوید: «راست می گی؟ خیلی بد شد که نمی تونی خودتو غیب کنی.»
آنگاه استارکی با بهترین تقلیدش از هودینی(۱۵)، دست راستش را بالا می برد و نشان می دهد که دیگر دستبندی به آن نیست. در عوض دستبند از دست چپش آویزان است. پیش از آنکه پلیس ها بتوانند به خود بیایند، استارکی چاقوی جیبی ای را که برای باز کردن قفل استفاده کرده بود از آستینش درآورده، دسته اش را گرفته و تیغه اش را بر روی صورت لب خوشگله می کشد.
مرد فریادی می زند و خون از زخم چهار اینچی اش جاری می شود. سخنگو برای اولین بار در طول خدمات اجتماعی مزخرفش، زبانش بندآمده است. دست به اسلحه اش می برد؛ اما استارکی فرار و در کوچه ی تاریک زیگزاگ می دود.
سخنگو عربده می زند: «هی! داری فقط اوضاع رو برای خودت بدتر می کنی.»
اما می خواستند چه کنند؟ قبل از گسسته کردن سرزنشش کنند؟ سخنگو می توانست هرچقدر دوست داشت حرف بزند؛ اما چیزی برای معامله نداشت.
کوچه مانند یک هزارتو، اول به سمت چپ و بعد به راست می پیچد و در تمام این مدت دیوار بلند آجری باابهت زندان شهر در کنارش است.
بالاخره از یک پیچ دیگر پیچیده و خیابان را در مقابل خود می بیند. به سرعت می دود؛ اما همین که وارد خیابان می شود سخنگو او را می گیرد. به طریقی پیش از استارکی به خیابان رسیده است. استارکی تعجب می کند؛ اما نباید متعجب می شد؛ چون مگر هر گسسته ای تلاش نمی کند فرار کند؟ و مگر آن ها نمی توانند کوچه ی پرپیچ وخمی بسازند که طراحی شده تا وقت تو را تلف کند و به پلیس جووی یک برتری بدهد؟
سخنگو می گوید: «کارت تمومه استارکی.» و آن قدر مچ دستش را فشار می دهد که استارکی چاقو را رها می کند، سپس یک تفنگ بیهوشی را باخشم رو به او می کشد. «بخواب روی زمین یا اینو می زنم به چشمت!»
اما استارکی روی زمین نمی خوابد. خود را در برابر این لات قانون مدار خوار و ذلیل نمی کند.
استارکی می گوید: «بزن! گلوله ی بیهوشی رو بزن به چشمم و بعد به کمپ هاروست توضیح بده که چرا جنس شون خراب شده.»
سخنگو او را می چرخاند و سمت دیوار آجری هُل می دهد، به قدر کافی نیرو به کار می برد که صورتش را خراشیده و کبود کند.
«به اندازه کافی برام دردسر درست کردی استارکی. یا شاید باید صدات بزنم سرراهی.» سخنگو می خندد، انگار فکر می کند نابغه است. انگارنه انگار که پیش از او تمام کودن های جهان استارکی را این طور صدا زده بودند. با خرخر می گوید: «سرراهی! این اسم برات بهتره، مگه نه؟ ازش خوشت می آد سرراهی؟»
وقتی خون آدم به جوش می آید می تواند دست به هر کاری بزند. استارکی می تواند برای این مطلب شهادت بدهد؛ چون باخشمی که همراه با آدرنالین در رگ هایش جاری شد، با آرنج به شکم سخنگو می زند، می چرخد و تفنگ را می گیرد.
- اوه نه، تو این کار رو نمی کنی.
سخنگو قوی تر است؛ اما شاید وحشیگری برتر از زور خالی ست. تفنگ بین آن هاست. گونه ی استارکی را نشانه گرفته و سپس سینه اش را، بعد به سمت گوش سخنگو می چرخد و درنهایت زیر چانه اش. هر دو به ماشه چنگ می زنند و... بوووم.
فشار خردکننده ی ناشی از شلیک، استارکی را به عقب، سمت دیوار پرت می کند. خون! همه جا خون بود! مزه ی آهن مانندش در دهانش بود و بوی تند دود تفنگ و...
این یه گلوله ی بیهوشی نبود! اون یه گلوله ی واقعیه!
استارکی فکر می کند چند میکروثانیه تا مرگ فاصله دارد؛ اما ناگهان متوجه می شود که این خون خودش نیست. در مقابلش، صورت سخنگو سرخ و آش ولاش شده. مرد پایین می افتد، پیش از اینکه به کف پیاده رو برخورد کنه مُرده و...
وای خدا، اون یه گلوله ی واقعی بود. چرا پلیس جووی گلوله ی واقعی داره؟ این غیرقانونیه!
استارکی می تواند صدای قدم هایی را از پشت پیچ بشنود و پلیس مُرده همچنان مُرده است و او می داند که تمام دنیا صدای شلیک گلوله را شنیده و همه چیز به کار بعدی او بستگی دارد.
حالا با فراری آکرون همکار است. قدیسِ محافظ گسسته های فراری، مراقب اوست و منتظر است که استارکی کاری بکند و استارکی فکر می کند، اگه کانر بود چه کار می کرد؟
درست همان وقت یک پلیس جووی دیگر از پیچ کوچه بیرون می آید، پلیسی که استارکی تابه حال ندیده و مطلقاً نمی خواهد دوباره او را ببیند. استارکی تفنگ سخنگو را برمی دارد و شلیک می کند؛ و شلیک تصادفی اش تبدیل به جنایت دیگری می شود.
درحالی که فرار می کند _ واقعاً فرار می کند _ به تنها چیزی که می تواند فکر کند مزه ی خونین پیروزی است و اینکه روح کانر لسیتر چقدر خشنود خواهد بود.
***
آگهی
آیا فرزند شما در مدرسه مشکل دارد؟ ساعت ها مطالعه می کند؛ اما نمی تواند نمراتش را بالا ببرد؟ تدریس خصوصی و حتی عوض کردن مدرسه را امتحان کردید و باز هم نتیجه نگرفتید؟ تا چه مدتی شاهد عذاب کشیدن فرزندتان خواهید بود؟
پاسخ این است: دیگر کافی است! چون ما راه حل را در اختیار داریم! ارتقاء طبیعی ادراک با کمک امواج مغزی.
ارتقاء مغز با خاطراتی خاص، یک داروی مشکوک یا روشی خطرناک و ناآزموده نیست، بلکه بافت های واقعی مغز است که از قبل با موضوعات مدنظر شما برنامه ریزی شده اند. جبر، مثلثات، زیست شناسی، فیزیک؛ و سایر موضوعات نیز درراه اند!
باقیمت های مقرون به صرفه؛ بنابراین منتظر کارنامه ی بد بعدی نباشید. همین حالا اقدام کنید! برای شرکت در سخنرانی رایگان، همین امروز با انستیتو امواج مغزی تماس بگیرید. موفقیت را صددرصد تضمین می کنیم، در غیر این صورت پول تان را پس می دهیم.
انستیتو امواج مغزی: زمانی که آموزش شکست خورده است، ما به شما قدرت می دهیم!
***
گسسته ی فراری بودن یک چیز است و قاتل پلیس ها بودن چیز دیگری. تعقیب گسترده ی استارکی چیزی فراتر از تعقیب معمولی یک گسسته است. به نظر می رسد تمام دنیا در حال آماده باش است. استارکی اول ظاهرش را تغییر می دهد، موهای آشفته ی قهوه ای اش را قرمز و مثل بچه های کتاب خوان کوتاهش می کند و ریش بزی اش که از راهنمایی گذاشته بود را می تراشد. حال وقتی مردم او را می بینند ممکن است حس کنند پیش ازاین او را دیده اند؛ اما نمی دانند کجا؛ چون حالا چهره اش کمتر شبیه صورت های روی پوسترهای "تحت تعقیب" و بیشتر شبیه تبلیغات بسته های برشتوک است. موی قرمز با پوست زیتونی اش کمی در تناقض است؛ اما داشتن یک ظاهر عجیب که ملغمه ای درهم بود، در تمام طول عمرش به کارش آمده است. او همیشه مانند گل بابونه بود که از هر قومیتی به دور است. موی قرمز یک درجه ی دیگر به گمراه کردن مردم کمک می کند.
او از شهر می گریزد و هرگز بیش از یک یا دو روز یکجا نمی ماند. شایعه است که شمال غرب اقیانوس آرام بیشتر از جنوب کالیفرنیا با گسسته های فراری همدردی می کند؛ بنابراین راه آنجا را در پیش گرفته بود.
استارکی خود را برای یک عمر فرار آمده کرده بود؛ چون همیشه در نوعی حالت پارانویایی تدافعی زندگی کرده است. به هیچ کس اعتماد نکن، حتی به سایه ی خودت و همیشه حواست به منافع خودت باشه. دوستانش از این روش برخورد صادقانه اش با زندگی ممنون بودند؛ چون همیشه می دانستند رابطه شان با او چگونه است. او برای دوستانش مبارزه می کرد... البته تا وقتی که به نفع خودش بود این کار را بکند.
یک بار معلمی به او گفته بود: «تو روح یه شرکت رو داری.» قرار بود این حرف توهین آمیز باشد؛ اما او آن را به عنوان تعریف در نظر گرفت. شرکت ها قدرت زیادی دارند و زمانی که بخواهند، کارهای بزرگی در این دنیا انجام می دهند. معلم، یک آموزگار یخ و نچسب ریاضی بود که سال بعد بازنشسته شد؛ چون وقتی می توانید به انستیتو امواج مغزی مراجعه کنید دیگر چه کسی به معلم های ریاضی نیاز دارد؟ این هم فقط به شما نشان می دهد که یخ و نچسب بودن پایانی سرد در پی خود دارد.
اما حالا استارکی یکی از همان آدم های نچسب شده بود؛ چون آن ها افرادی هستند که جنبش مقاومت علیه جداشدگی(۱۶) را می گردانند و گسسته های فراری را پناه می دهند. می داند وقتی در دست یکی از اعضای جنبش بیفتد دیگر جایش امن است؛ اما قسمت سخت کار پیدا کردن آن هاست.
بچه ی زشتی با صورتی شبیه بولداگ می گوید: «من تقریباً چهارماهه از گسسته شدن فرار کردم؛ ولی اثری از مقاومت ندیدم.» استارکی وقتی که بیرون رستوران کی.اف.سی در شب کریسمس می پلکد و منتظر است مرغ های پس مانده را بیرون بریزند، پسرک را دید. پسر از آن دسته بچه هایی نیست که استارکی در زندگی واقعی با آن ها وقت بگذراند؛ اما حالا که آن زندگی واقعی جایش را به وقت اضافه(۱۷) داده، اولویت های او نیز تغییر کرده است.
صورت سگی به او می گوید: «من جون سالم بدر بردم؛ چون گول هیچ تله ای رو نمی خورم.»
استارکی همه چیز را در مورد تله ها می داند. اگر جایی برای پنهان شدن زیادی خوب به نظر برسد، احتمالاً یک تله است. یک خانه ی متروک با یک تشک راحت؛ یک وانت با دری باز که پر از غذاهای کنسرو شده است. آن ها تله هایی هستند که توسط پلیس جووی برای گسسته های فراری کار گذاشته شده اند. حتی جووی هایی هستند که وانمود می کنند عضو جنبش مقاومت اند.
درحالی که آن قدر مرغ می خورند که نزدیک است حال شان بهم بخورد، صورت سگی می گوید: «جووی ها حالا دارن به کسایی که AWOL ها رو لو می دن جایزه می دن؛ و شکارچی های جایزه هم هستن. بهشون می گن دزدان دریایی اعضا. اونا زحمت گرفتن پول جایزه رو به خودشون نمی دن _ گسسته های فراری رو توی بازار سیاه می فروشن _ و اگه فکر می کنی کمپ های هاروست معمولی بد هستن، مطمئن باش دلت نمی خواد بدونی کمپ های غیرقانونی چطوری ان.» پسر چنان لقمه بزرگی را قورت می دهد که استارکی می تواند پایین رفتن آن را در شکمش ببیند، مثل ماری که یک موش را بلعیده است. «قبلاً خبری از دزدای دریایی نبود؛ اما حالا که دیگه نمی شه هفده ساله ها رو گسسته کرد، کمبود اعضا پیش اومده و فراری ها توی بازار سیاه به قیمت هنگفتی فروش می رن.»
استارکی سر تکان می دهد. غیرقانونی کردن گسسته شدن هفده ساله ها قرار بود یک پنجم بچه های نشانه گذاری شده را نجات دهد؛ اما در عوض بسیاری از والدین را وادار کرد زودتر تصمیم گیری کنند. استارکی به این فکر افتاد که آیا پدر و مادرش اگر یک سال دیگر زمان داشتند نظرشان عوض می شد یا نه.
صورت سگی می گوید: «دزدای دریایی از همه بدترن. تله های اونا به خوبی تله های پلیس نیست. یه داستان شنیدم که یه تله گذار وقتی پوست حیوانات ممنوع شد از کار بیکار شده. برای همین سنگین ترین تله های حیوانات رو برداشته و برای گسسته ها تجهیزشون کرده. پسر، اگه یکی از اون تله ها دور پات بسته بشه باید اون پا رو ببوسی بذاری کنار.» و برای تاکید بر حرفش، یک استخوان مرغ را می شکند و استارکی برخلاف میلش به خود می لرزد. «مثل اون پسره توی محله ی قدیمی ام. والدینش به دردنخور بودن. دو تا معتاد که اگر زمان بچگی شون گسستگی وجود داشت باید خودشون گسسته می شدن. به هرحال، روز تولد سیزده سالگی اش برگه های گسستگی رو امضا کردن و بهش هم گفتن.»
- چرا بهش گفتن؟
صورت سگی توضیح می دهد: «برای اینکه فرار کنه؛ اما می دونی، اونا تمام مخفیگاه های پسره رو می دونستن و به دزدای دریایی گفتن که کجا می تونن پیداش کنن. یارو پسره رو گرفت و فروخت و پولش رو با والدینش نصف کرد.»
- ای عوضی!
صورت سگی شانه بالا می اندازد و استخوان مرغ را به کناری پرت می کند. «به هرحال پسره سرراهی بود. چیز زیادی از دست نرفته، مگه نه؟»
استارکی دست از جویدن می کشد؛ اما فقط برای یک لحظه. سپس نیشش را باز می کند و فکرهایش را برای خودش نگه می دارد. «درسته، چیزی از دست نرفته.»
آن شب صورت سگی، استارکی را به یک تونل فاضلاب می برد که در آن پنهان شده و وقتی پسرک به خواب می رود، استارکی دست به کار می شود. به محله ای در آن نزدیکی رفته و یک سطلِ مرغ جلوی خانه ی می گذارد، زنگ می زند و فرار می کند.
اما داخل سطل، مرغی در کار نیست. در عوض سطل حاوی یک نقشه که با دست کشیده شده و پیام زیر است:
پول لازم داری؟ پلیس جووی رو بفرست اینجا و یه جایزه ی چاق وچله بگیر. عیدت مبارک!
درست حوالی طلوع، استارکی از روی سقفی در آن نزدیکی تماشا می کند که پلیس جووی به تونل فاضلاب حمله و پسر صورت سگی را مثل چرک گوش بیرون می کشند.
او به خود می گوید: «تبریک می گم عوضی. خودتم یه سرراهی شدی.»
***
آگهی
"وقتی والدینم فرم گسستگی رو پر کردند، ترسیده بودم. نمی دونستم چه بلایی سرم می آد. فکر می کردم، چرا من؟ اما وقتی به کمپ هاروست آسمان بزرگ رسیدم، همه چیز عوض شد. اون جا بچه های دیگری را پیدا کردم که مثل من بودند و بالاخره به عنوان همان کسی که هستم قبولم کردند. فهمیدم که تک تک بخش های وجودم ارزشمند هستند. به لطف افرادِ کمپ آسمان بزرگ، دیگه از گسستگی نمی ترسم. وضعیت جداشدگی؟ وای چه ماجراجویی بزرگی!"
***
هر گسسته ی فراری دزدی خواهد کرد. این مطلبی است که دولت بر آن تکیه می کند تا به جامعه بقبولاند که گسسته ها تا مغز استخوان شان فاسد هستند؛ که قانون شکنی بخشی از ذات آن هاست و تنها راه جلوگیری از این قانون شکنی، جدا کردن اعضای شان است.
اما وقتی پای گسستگی به میان می آید، دزدی ربطی به استعداد و ذات فرد ندارد. فقط به الزام و احتیاج مربوط است. بچه هایی که پیش ازاین یک پنی هم نمی دزدیدند ناگهان می بینند دست شان کج و پر از جنس های دزدی است، از غذا گرفته تا لباس و دارو _ چیزهای مختلفی که افراد برای زنده ماندن نیاز دارند _ و آن هایی که پیش از آن عادت به خلاف های ساده داشتند، بیش ازپیش خلاف می کنند.
استارکی با فعالیت های مجرمانه غریبه نیست، هرچند که تا همین اواخر بیشتر جرایمش مربوط به سوء رفتارهای سرکشانه بود. اگر یک مغازه دار با بدگمانی به او نگاه می کرد، استارکی جنس می دزدید. او کمی از فلسفه ی شخصی اش را نیز قاطی ماجرا می کرد که معمولاً شامل نوشتن چند فحش آب نکشیده در مورد مطلبی که اعصابش را به هم ریخته بر روی ساختمان ها بود. حتی ماشین همسایه شان را (که وقتی استارکی بیرون می رفت، بچه های کوچکش را به داخل خانه می فرستاد) دزدید. او ماشین همسایه را برای دور زدن با دوستانش برد. همه خوش گذراندند. در طول مسیر از بغل به یکسری ماشین مالید و دو قالپاق و یک سپرش افتاد. وقتی ماشین از جدول کنار خیابان رد شده و روی صندوق پستی فرود آمد، سواری شان تمام شد. خسارت به قدری زیاد بود که ماشین به طور کامل اوراق شده و دقیقاً استارکی به خواسته اش رسید.
آن ها هرگز نتوانسته بودند ثابت کنند کار استارکی بوده؛ اما همه می دانستند که کار اوست. باید اعتراف می کرد که این یکی از بهترین تصمیماتش نبوده است؛ اما می دانست باید بلایی سر مردی می آورد که فکر می کرد استارکی آن قدر خوب نیست که لیاقت داشته باشد از همان هوایی که بچه هایش در آن نفس می کشند تنفس کند. به تعبیر دیگر، مرد باید برای چنین رفتاری تنبیه می شد.
حال که یک قاتل بود، تمام آن جرائم رنگ باخته بودند؛ اما نه _ اینکه در مورد خودش این طور فکر کند دردی را برایش دوا نمی کند. بهتر است به خودش به عنوان یک سلحشور فکر کند؛ یک سرباز پیاده در جنگی در برابر گسستگی. به سربازان برای از پا درآوردن دشمن مدال داده می شود، مگر نه؟ پس بااینکه وقایع آن شب در آن کوچه هنوز در لحظات سستی اش به ذهنش هجوم می آورد، بیشتر مواقع وجدانش پاک است. همچنین وقتی کیف پول مردم را می زند نیز وجدانش آسوده است.
استارکی قبلاً با تصور خود به عنوان یک جادوگر بزرگ در لاس وگاس، با ناپدید کردن ساعت ها از مچ ها و پیدا کردن شان در جیب کس دیگر، دوستانش را متحیر و بزرگسالان را وحشت زده می کرد. این یک حقه ی ساده مناسب اتاق های نشیمن بود؛ اما به کمال رساندنش زمان زیادی برده بود. ناپدید کردن کیف پول ها نیز اصولی همانند ناپدید کردن ساعت دارد. ترکیبی از پرت کردن حواس، انگشتان متبحر و اعتمادبه نفس برای انجام دادن کار.
در این شب هدف استارکی مرد مستی است که تلوتلوخوران از باری بیرون می آید و کیفی پر از پول را در جیب گشاد اورکتش می گذارد. مرد مست در حین رفتن به سمت ماشینش با بی دست وپایی کلیدهایش را در دست می گیرد. استارکی با قدم های بلند از کنار مرد می گذرد، با شدت کافی به او تنه می زند و کلیدها از دستش به زمین می افتند.
استارکی می گوید: «هی مرد متاسفم.» کلیدها را برمی دارد و به مرد می دهد. مرد هرگز انگشتان دست دیگر استارکی را حس نمی کند که در همان لحظه ای که استارکی کلیدها را داد کیف پول را برداشتند. استارکی با قدم های بلند و سوت زنان دور می شود، می داند مرد پیش از اینکه بفهمد کیف پولش ازدست رفته نیمی از مسیر خانه اش را طی کرده است و حتی آن وقت هم خیال خواهد کرد که کیف را در بار جا گذاشته است.
استارکی از یک پیچ می پیچد، پیش از اینکه کیف پول را باز کند مطمئن می شود که از دیدرس خارج است. لحظه ای که کیف را باز می کند یک موج الکتریکی با چنان قدرتی در بدنش جاری می شود که نیمه بی هوش بر زمین می افتد و وول می زند.
یک کیف شوک دهنده. در موردشان شنیده بود؛ اما تابه حال طرز کارشان را ندیده بود.
طی چند ثانیه مرد مست از راه می رسد. دیگر چندان هم مست نیست، سه نفر دیگر همراهش هستند که استارکی نمی تواند چهره شان را تشخیص دهد. آن ها او را بلند کرده و به قسمت عقب ماشین وَنی که منتظر است هُل می دهند.
درحالی که درب بسته شده و ماشین سرعت می گیرد، استارکی که به زحمت هوشیار است می بیند که صورت مرد مست _ که مست نیست_ از پشت مهی الکتریسیته مانند به سمتش خم شده است. مرد می پرسد: «یه گسسته ای یا از خونه فرار کردی یا ولگردی؟»
«ولگرد.» لب های استارکی مثل لاستیک است.
مرد مست می گوید: «خوبه. گزینه ها رو محدود کرد. حالا گسسته یا فراری از خونه؟»
استارکی زمزمه می کند: «فراری از خونه.»
مرد می گوید: «عالیه. حالا که فهمیدیم یه گسسته ای، می دونیم باهات چه کار کنیم.»
استارکی می نالد و زنی از ورای دید محدودش می خندد. «اِنقدر تعجب نکن. همه ی گسسته ها نگاهی توی چشماشونه که فراری ها و ولگردها ندارن. بدون اینکه چیزی بگی هم حقیقت رو می دونستیم.»
استارکی سعی می کند حرکت کند؛ اما به زحمت می تواند دست وپایش را تکان دهد.
دختری از جایی پشت سرش که نمی تواند ببیند، می گوید: «نکن. تکون نخور، وگرنه یه شوک بدتر از کیف پول بهت می دم.»
استارکی می داند در تله ی دزدان دریایی افتاده. قبلاً فکر می کرد باهوش است و در سکوت بر شانسش لعنت می فرستد... تا اینکه مردی که وانمود کرده بود مست است، می گوید: «از این خونه ی امن خوشت می آد. غذای خوبی داره، هرچند که یه کم بو می ده.»
- چ...چی؟
خنده ی همه ی اطرافیانش بلند می شود. شاید پنج یا شش نفر در ون هستند؛ اما دید استارکی هنوز به قدر کافی واضح نیست که بتواند دقیق بشمارد.
زن می گوید: «عاشق این حالت صورت شونم.» وارد دیدرس استارکی شده و نیشخند می زند. «می دونی چطور شیرها رو بی هوش می کنن که بتونن قبل از اینکه به دردسر بیفتن ببرن شون به یه جای امن؟ خوب، تو الان اون شیر هستی.»
***
اطلاعیه ی خدمات اجتماعی
"سلام بچه ها، من والتر(۱۸) سگ نگهبان هستم، چشمام باز و دماغم روی زمینه! همه نمی تونن مثل من یه سگ شکاری باشن؛ اما حالا شما می تونید به کلوپ سگ های نگهبان کوچولوی من ملحق بشید! شما بسته ی لوازم سگ نگهبان کوچک رو دریافت می کنید و یه نامه ی خبری ماهانه به همراه بازی ها و راهنمایی هایی برای تشخیص جرم در محله تون، از غریبه های مشکوک گرفته تا خانه های خطرناک گسسته ها! با بودن شما، آدم های بد و گسسته های فراری هیچ شانسی ندارن! پس همین امروز ملحق بشید! و به یاد داشته باشید سگ های نگهبان کوچک، چشماتون رو باز کنید و بینی تون رو روی زمین بذارید!"
چاپ شده توسط شرکت نگهبانی محله
***
خانه ی امن، یک ایستگاه پمپاژ فاضلاب است. سروکله ی هیچ کارمند شهرداری اینجا پیدا نمی شود، مگر آنکه چیزی خراب شده باشد.
وقتی استارکی را وارد ایستگاه می کنند به او گفته می شود: «به بو عادت می کنی.» برایش باور کردن این موضوع سخت است؛ اما مشخص می شود که حقیقت دارد. ظاهراً حس بویایی آدم در این مبارزه شکست نمی خورد، فقط با آن هم مسیر می شود؛ و همان طور که در ماشین به او گفته بودند، غذا بوی گند را جبران می کند.
کل ایستگاه دیگی است پر از وحشت و دلهره که توسط بچه هایی که والدین شان از آن ها دست کشیده اند ایجادشده و این بدترین نوع وحشت است. هرروز دعوا و شاخ وشونه کشیدن در ایستگاه دیده می شود.
استارکی همیشه یک رهبر ذاتی در بین طردشدگان بی روح و افراد با شخصیت هایی بی ثبات بوده و خانه ی امن نیز از این قضیه مستثنی نیست. او به سرعت از رده های اجتماعی بالا می رود. شایعه ی نحوه ی فرارش به همین زودی وارد چرخه ی شایعات شده و از همان ابتدا به جایگاهش کمک می کند.
- درسته که به دو پلیس جووی شلیک کردی؟
- بعله.
- درسته که با یه مسلسل از زندان فرار کردی؟
- البته، چراکه نه؟
و بهترین بخش ماجرا این است که بچه های سرراهی _ که حتی بین گسسته ها هم حکم شهروند درجه دو داشتند _ حالا به لطف او جزو قشر برتر هستند!
استارکی می گوید باید اول به بچه های سرراهی غذا داده شود؟ پس به آن ها اول غذا داده می شود. استارکی می گوید آن ها باید بهترین تخت ها را که از لوله های بوگندو دورتر هستند داشته باشند؟ آن ها بهترین تخت ها را صاحب می شوند. حرف او قانون است. حتی کسانی که خانه ی امن را می گردانند نیز می دانند استارکی بهترین سرمایه ی آن هاست و می دانند باید او را خوشحال نگه دارند؛ چون اگر او دشمن شان شود، همه ی گسسته ها دشمن شان می شوند.
استارکی کم کم جا می افتاد، حدس می زند که تا هفده سالگی آنجا خواهد بود _ اما بعد در نیمه های شب آن ها را جمع کرده و توسط جنبش مقاومت جابه جا می شوند _ و مثل یک دسته کارت بازی بُر خورده و به خانه های امن مختلف فرستاده می شوند.
به آن ها گفته می شود: «این کار این طوری انجام می شه.» استارکی بعداً متوجه می شود که این کار دو دلیل دارد. یکی اینکه بچه ها را به مقصدشان نزدیک تر می کند، حال این مقصد هرکجا که هست. دوم اینکه بچه ها را جدا می کند تا از دائمی شدن اتحادها جلوگیری کند. یک جورهایی مثل گسسته کردن جمعیت به جای گسسته کردن یک نفر، برای اینکه آن ها را کنترل کنند.
اما نقشه ی آن ها در مورد استارکی نتیجه ی معکوس می دهد؛ چون او در هر خانه ی امن موفق می شود احترام سایرین را کسب کند و اعتبار خود را بیشتر و بیشتر در میان بچه ها بالا ببرد. در هر مکان جدید با گسسته هایی روبه رو می شود که خود را رئیس کل می دانند و سعی می کنند کنترل امور را به دست بگیرند؛ اما در حقیقت آن ها فقط معاونانی هستند که منتظر رئیس کل هستند تا خود را به پای او بیندازند و از او اطاعت کنند.
در هر مورد، استارکی شانسش را برای مبارزه طلبی، شکست دادن و بالا بردن موقعیت خود پیدا می کند. سپس سفر شبانه ی دیگری شروع می شود و تغییری دیگر و یک خانه ی امن دیگر. هر بار استارکی یک مهارت اجتماعی جدید یاد می گیرد، چیزی که به دردش بخورد، چیزی که به او حتی بیش ازپیش در جمع آوری و یکپارچه کردن این بچه های وحشت زده و خشمگین کمک می کند. هیچ کلاس آموزش رهبری، بهتر از خانه های امن جنبش مقاومت نیست.
و سپس تابوت ها سر می رسند.
سروکله ی آن ها در آخرین خانه ی امن پیدا می شود: یک محموله از تابوت های چوبی لاک خورده با پوشش داخلی پارچه ای ضخیم. بیشتر بچه ها وحشت کرده اند، استارکی فقط سرگرم شده.
ماموران مبارزه با مقاومت که مسلح بوده و بیشتر شبیه گروه ضربت هستند به بچه ها می گویند: «برید داخل! سوال بی سوال، فقط برید داخل. هر جعبه دو نفر! بجنبید!»
بعضی از بچه ها تردید می کنند؛ اما باهوش ترها به سرعت همراه پیدا می کنند، انگار قرار است برقصند. هیچ کس نمی خواهد با کسی که زیادی بلند، چاق، کثیف یا زیادی هوس باز است همراه شود _ چون هیچ یک از این موارد در فضای بسته ی یک تابوت عاقبت خوشی ندارد _ اما تا وقتی استارکی با سر تایید نکرده هیچ کس وارد تابوت ها نمی شود.
او به بچه ها می گوید: «اگه می خواستن دفن مون کنن تا حالا این کار رو کرده بودن.» مشخص شد او بیشتر از افراد مسلح متقاعدکننده است.
استارکی تصمیم می گیرد جعبه ی کوچکش را با دختر لاغری سهیم شود که از انتخاب شدن توسط او ذوق زده شده است. استارکی علاقه ی خاصی به دختر ندارد؛ اما دختر به قدری لاغر است که به زحمت فضایی اشغال می کند. وقتی در فضای تنگ در کنار هم دراز کشیدند _ پشت دختر رو به سمت استارکی بود_ به آن ها یک کپسول اکسیژن داده می شود و در تاریکی درون تابوت محبوس می شوند.
دختر می گوید: «من همیشه از تو خوشم می اومده، میسون.» استارکی نمی تواند اسم دختر را به یاد بیاورد. از اینکه دختر اسم کوچک او را می داند متعجب می شود؛ چون خیلی وقت است که از آن استفاده نمی کند. «از بین تمام پسرها توی همه ی خونه های امن، تو تنها کسی هستی که باعث می شی احساس امنیت کنم.»
استارکی واکنش نشان نمی دهد؛ فقط پشت سر دختر را می بوسد تا جایگاهش به عنوان امن ترین بندر در طوفان ها برای دختر را حفظ کند. اینکه بدانی باعث می شوی دیگران احساس امنیت کنند، حس قدرت به تو می دهد.
دختر با کم رویی می گوید: «ما... می تونیم، می دونی که...»
استارکی به دختر یادآوری می کند که کارکنان جنبش خیلی دقیق توضیح داده بودند. آن ها گفته بودند: «فعالیت اضافه نکنید، وگرنه همه ی اکسیژن تون رو استفاده می کنید و می میرید.» استارکی نمی داند این حقیقت دارد یا نه؛ اما مطمئناً دلیل خوبی است که خودش را کنترل کند. در ضمن حتی اگر کسی به اندازه کافی احمق بود که با سرنوشت قمار کند، جای کافی برای تکان خوردن نبود، پس قضیه کلاً منتفی است. به این فکر افتاد که آیا این یک شوخی مسخره از طرف بزرگ ترهاست؛ که نوجوانان با هورمون های فعال را در جایی تنگ بچپانند؛ اما به جز نفس کشیدن هر کار دیگری را برای شان غیرممکن کنند.
دختر می گوید: «اگه با تو باشم برام مهم نیست خفه بشم.» حرفش چاپلوسانه است و باعث می شود استارکی کمتر از قبل به او علاقه مند باشد.
او به دختر می گوید: «بعداً زمان بهتری پیش می آد.» می داند چنین زمانی هرگز فرا نخواهد رسید _ حداقل نه برای دختر _ اما امید یک محرک قوی است.
درنهایت به یک ریتم تنفس مسالمت آمیز دست یافتند. وقتی دختر بازدم می کند، استارکی نفس را به سینه اش می کشد تا قفسه های سینه شان بر سر فضا با یکدیگر مبارزه نکنند.
پس از مدتی تابوت تکان ناجوری می خورد. استارکی که دستش را به دور دختر حلقه کرده، محکم او را می فشارد، می داند برطرف کردن ترس دختر، به نوعی ترس خودش را کم می کند. خیلی زود سرعت گرفتن عجیبی را حس کردند، انگار در یک ماشین بودند که بر سرعتش می افزود؛ اما زاویه ی حرکت تغییر و آن ها را کج کرد.
دختر می پرسد: «یه هواپیما؟»
- فکر کنم.
- حالا چی می شه؟
استارکی پاسخ نمی دهد؛ چون خودش هم نمی داند. احساس سرگیجه می کند، به یاد کپسول اکسیژن می افتاد، شیرش را می چرخاند تا به آرامی شروع به هیس هیس کند. تابوت کاملاً عایق هوا نیست؛ اما به قدر کافی درزهایش بسته هستند که بدون آن اکسیژن خفه شوند، حتی در داخل بدنه ی تحت فشار هواپیما. چند دقیقه ی بعد خستگی ناشی از استرس باعث می شود دختر به خواب رود؛ اما استارکی نه. بالاخره یک ساعت بعد، تکان ناگهانی فرود دختر را از خواب می پراند.
دختر می پرسد: «فکر می کنی کجا هستیم؟»
اعصاب استارکی به دلیل تنگی جا خردشده؛ اما سعی می کند آن را بروز ندهد. «به زودی می فهمیم.»
پس از بیست دقیقه چشم انتظاری، چفت در انداخته شده و درب باز می شود و آن دو دوباره زنده می شوند.
بچه ای با دندان های ارتودنسی شده بالای سرشان است.
او با خوشحالی می گوید: «سلام، من هیدن(۱۹) هستم و امروز نجات دهنده ی شخصی شما. اوه، نگاه کن! نه استفراغ و نه هیچ مایع نامطبوع دیگه ای. چه خوش شانس بودید!»
استارکی که تقریباً هیچ خونی در پاهایش جریان ندارد، به صف لنگانی که به بیرون از انبار محموله ی جت و به میان نور خورشید می رفتند، می پیوندد. وقتی چشمانش عادت می کنند، چیزی که در مقابل خود می بیند بیشتر شبیه یک سراب است تا واقعیت.
یک بیابان است مملو از هزاران هواپیما.
استارکی در مورد جاهایی مثل این شنیده، قبرستان های هواپیما که هواپیماهای از رده خارج شده به آنجا می رفتند تا بمیرند. در اطراف شان نوجوانانی بالباس های نظامی هستند که اسلحه حمل می کنند. آن ها بچه ها را در صفوف نامرتبی در پایین یک پلکان جمع می کنند.
یک جیپ سر می رسد. مشخصاً شخص مهمی از راه رسیده، کسی که به آن ها خواهد گفت چرا اینجا هستند.
جیپ متوقف می شود و از آن یک نوجوان عادی بالباس نظامی آبی رنگ بیرون می آید. او هم سن استارکی است یا شاید کمی مسن تر و روی نیمه ی راست صورتش جای زخم هایی دارد.
وقتی جمعیت به خوبی او را برانداز می کنند، بچه ها با هیجان شروع به زمزمه می کنند. پسر دستش را بالا می برد که آن ها را ساکت کند و استارکی یک خالکوبی به شکل یک کوسه را روی دستش می بیند.
یک پسر چاق در کنار استارکی می گوید: «امکان نداره! می دونی اون کیه؟ اون فراری آکرونه! اون کانر لسیتره!»
استارکی با تمسخر می گوید: «مسخره بازی در نیار، فراری آکرون مُرده.»
- نخیر، نمرده! اون جاست!
فکرش هم موجی از آدرنالین به بدن استارکی می فرستد و درنهایت جریان خون را به اعضای بدنش بازمی گرداند؛ اما نه _ درحالی که تلاش پسر نوجوان را برای کنترل هیاهو تماشا می کند، متوجه می شود این نمی تواند کانر لسیتر باشد. اصلاً به قیافه اش نمی خورد. موهایش بهم ریخته است، نه اینکه مثل تصورات همیشگی استارکی خیلی باحال به عقب شانه شده باشد. این بچه زیادی صادق و روراست به نظر می رسد _ کاملاً معصوم نیست؛ اما آن خشم بُرنده ای که فراری آکرون باید داشته باشد را ندارد. تنها چیزی که اندکی شبیه تصورات استارکی از کانر لسیتر است، نیشخندی است که به نظر می رسد همیشه روی صورتش دارد. نه، این بچه که مقابل شان ایستاده و سعی می کند احترام شان را به دست آورد آدم ویژه ای نیست. اصلاً هیچ کس نیست.
او سخنرانی ای که باید برای هر گروه تازه وارد تکرار کرده باشد را شروع کرده و می گوید: «بذارید اولین کسی باشم که ورودتون به قبرستون رو خوشامد می گه. اسم من رسماً الویس رابرت مولارده(۲۰)... اما دوستام کانر صدام می زنن.»
صدای تشویق گسسته ها بلند می شود.
پسر چاق می گوید: «دیدی گفتم!»
استارکی می گوید: «این چیزی رو ثابت نمی کنه.» درحالی که سخنرانی ادامه می یابد فکش را بسته و دندان هایش را برهم می فشارد.
- شما اینجا هستید؛ چون برای گسسته شدن نشانه گذاری شدید؛ ولی فرار کردید و به لطف تلاش های خیلی ها و جنبش مقاومت علیه جداشدگی، به اینجا رسیدید. تا وقتی هفده ساله بشید و دیگه نتونن گسسته تون کنن اینجا خونه ی شماست. این خبر خوب بود...
هر چه بیشتر حرف می زند، دل استارکی بیشتر می ریزد، متوجه می شود که حقیقت دارد. این واقعاً فراری آکرون است و اصلاً آدم خارق العاده ای نیست. در حقیقت خیلی هم عادی است.
- خبر بد اینه که مقامات جووی در مورد ما خبر دارن. اونا می دونن ما کجاییم و چه کار می کنیم؛ اما تا حالا تنهامون گذاشتن.
استارکی از بی عدالتی اوضاع شگفت زده شده است. چطور امکان دارد؟ چطور ممکن است که قهرمان بزرگ گسسته های فراری فقط یک بچه ی عادی باشد؟
کانر می گوید: «بعضی از شماها فقط می خواید تا هفده ساله شدن جون سالم بدر ببرید و من شما رو سرزنش نمی کنم؛ اما می دونم خیلی از شما ریسک می کنید تا گسستگی رو برای همیشه تموم کنید.»
استارکی مشتش را بالا می برد و با صدای بلندی که مطمئن است توجه همه را از کانر دور می کند فریاد می کشد: «آره! جک خوشحال! جک خوشحال! جک خوشحال!» تمام جمعیت با او هم صدا می شوند. «ما تا آخرین کمپ های هاروست رو هم می ترکونیم!» اما بااینکه او جمعیت را به خروش آورده، یک نگاهِ کانر مثل آب سردی بر سرشان بود و جمعیت را خاموش می کند.
هیدن سر تکان می دهد و می گوید: «همیشه یکی از این ها هست.»
کانر که مستقیم به چشمان استارکی نگاه می کند، می گوید: «متاسفم که ناامیدتون می کنم؛ اما ما کارگاه های ریزریزکننده رو نمی ترکونیم. اونا همین حالا هم ما رو یه مشت وحشی می بینن و پلیس جووی از ترس مردم استفاده می کنه تا گسستگی رو توجیه کنه. ما قبل از عمل، فکر می کنیم...»
استارکی از اینکه سرزنش شده خوشش نمی آید. این یارو کیه که او را خفه می کنه؟ کانر همچنان حرف می زند؛ ولی استارکی دیگر گوش نمی دهد؛ چون کانر حرفی برای گفتن به او ندارد؛ اما سایرین گوش می دهند و این کارشان استارکی را می سوزاند.
حالا، درحالی که استارکی آنجا ایستاده و منتظر است که این به اصطلاح فراری آکرون خفه شود، بذری در ذهن استارکی ریشه می دواند. او دو پلیس جووی را کشته. افسانه ی او شکل گرفته و برخلاف کانر، استارکی لازم نیست وانمود کند مُرده است تا تبدیل به افسانه شود. استارکی لبخند می زند. این محوطه ی بازیابی هواپیما پر از صدها گسسته است؛ اما در آخر، فرقی با خانه های امن ندارد و مانند همان خانه ها، اینجا یکی دیگر از معاونان منتظر یک رئیس کل مثل استارکی است تا او را سر جایش بنشاند.

فصل دوم: میراکُلینا(۲۱)

دختر از وقتی به یاد دارد می دانسته که بدنش در راه خدا تقدیس شده.
همیشه می دانست که روز تولد سیزده سالگی اش، به عنوان یک دهم اموال(۲۲) بخشیده شده و افتخار رازآلود داشتن یک جسم جداشده و شبکه ی روح را تجربه خواهد کرد. نه شبکه ای مانند شبکه های کامپیوتر؛ چون جای دادن روح آدم در سخت افزار فقط در فیلم ها اتفاق می افتد و هیچ وقت هم نتیجه ی خوبی ندارد. نه، این یک شبکه ی واقعی در جسمی زنده خواهد بود. انبساط روح در بین چندین نفری که جسم جداشده اش را لمس می کنند. کسانی هستند که می گویند این مرگ است؛ اما او باور دارد چیز دیگری است؛ چیزی مرموز و این را با ذره ذره ی روحش باور دارد.
کشیش اش یک بار به او گفت: «فکر کنم هیچ کس تا تجربه نکرده نمی دونه چنین جداشدنی چطوره.» برایش عجیب بود که کشیش که همیشه به اصول کلیسا ایمان داشت، هر وقت در مورد انفاق یک دهم صحبت می کرد این چنین نامطمئن بود.
کشیش اشاره کرد: «واتیکان هنوز موضع خودش رو در مورد گسستگی مشخص نکرده؛ بنابراین تا وقتی گسستگی تایید یا محکوم بشه، می تونم هرچقدر که دلم بخواد با شک بهش نگاه کنم.»
هر بار که کشیش به انفاق، گسستگی می گفت دختر عصبانی می شد، انگار این ها یکی هستند؛ اما یکی نیستند. آن طور که او می دید، منفورها و ناخواسته ها گسسته می شدند؛ ولی مقدس ها و دوست داشته شده ها انفاق می شدند. ممکن است که روال کار یکی باشد؛ اما نیت ها متفاوت است و در این دنیا نیت است که اهمیت دارد.
اسم او میراکُلینا است، از کلمه ی ایتالیایی "معجزه" ریشه گرفته. اسمش را میراکُلینا گذاشتند؛ چون به وجود آمده بود تا جان برادرش را نجات دهد. وقتی برادرش ماتئو(۲۳) ده ساله بود تشخیص داده شد سرطان خون دارد. خانواده اش برای درمان او از رم به شیکاگو نقل مکان کردند؛ اما باوجود تمام بانک های هاروست در سرتاسر کشور، مغز استخوان مناسب برای گروه خونی نادر او پیدا نشد. تنها راه نجات دادنش، ساختن یک گزینه ی مناسب بود و این دقیقاً همان کاری بود که والدینش انجام دادند. نُه ماه بعد میراکلینا به دنیا آمد، پزشکان از لگن خاصره ی او مغز استخوان برداشته و به ماتئو پیوند زدند و برادرش نجات یافت. به همین سادگی. حالا به لطف میراکلینا، برادرش بیست وچهارساله است و تحصیلات تکمیلی می خواند.
حتی پیش از اینکه بفهمد یک دهم بودن یعنی چه، می دانست که ده درصد از کل است. مادرش یک بار گفت: «فقط یه نفر با ماتئو همخوانی داشت و اون تو بودی. تو یه تصادف نبودی می کارینا(۲۴). ما تو رو انتخاب کردیم.»
قانون در مورد نُه جنین دیگر کاملاً واضح بود. خانواده ی او باید به نُه زن پول می دادند که جنین ها را حمل کرده و به دنیا آورند. بعدازآن، مادران تسخیری می توانستند هر کاری دوست داشتند انجام دهند _ بچه ها را بزرگ کنند یا سر راه خانه های خوب قرار دهند. خانواده اش به او گفته بودند: «اما هرچقدر هم خرج داشت، می ارزید که هم تو و هم ماتئو رو داشته باشیم.»
حالا با نزدیک شدن زمان انفاقش، دانستن اینکه نه قُل دیگر در دنیا داشت او را آرام می کرد؛ و چه کسی می داند؟ شاید یک بخش از وجود جداشده ی او برای کمک به یکی از دوقلوهایش به کار می رفت.
و دلیل انفاق شدن او ربطی به درصد و آمار ندارد.
زمانی که بچه بود خانواده اش به او گفتند: «ما با خدا قرار گذاشتیم که اگر تو به دنیا بیای و ماتئو نجات پیدا کنه، قدردانی خودمون رو با انفاق کردن تو در راه خدا نشون بدیم.» میراکلینا حتی با آن سن کم درک می کرد که چنین عهد قدرتمندی به سادگی شکسته نمی شود.
اما این اواخر والدینش با فکر آن بیشتر و بیشتر احساساتی می شدند. بارها و بارها به او التماس می کردند؛ و معمولاً اشک می ریختند. «ما رو ببخش. لطفاً ما رو به خاطر کاری که کردیم ببخش.» و بااینکه خواهش شان او را متحیر می کرد، دختر همیشه آن ها را می بخشید. میراکلینا همیشه حس می کرد مورد لطف خدا واقع شده که قرار است انفاق شود؛ که بدون هیچ شکی بداند سرنوشت و هدف زندگی اش چیست. چرا والدینش باید از اینکه به زندگی او هدف داده اند متاسف باشند؟
شاید احساس گناه شان به خاطر این است که برایش جشن بزرگی نگرفته اند؛ اما این انتخاب خودش بود. او به والدینش گفته بود: «اولاً که انفاق باید در سکوت انجام بشه، نه اینکه با بوق و کرنا خبرش رو پخش کنن. ثانیاً کی قراره بیاد به جشن؟»
آن ها نتوانستند منطقش را رد کنند. درحالی که بیشتر انفاق شدگان از خانواده های ثروتمند جامعه بودند و به کلیساهایی می رفتند که از آن ها انتظار انفاق داشت، خانواده ی میراکلینا در یک محله ی متوسط بود که با انفاق میانه ی خوبی نداشت. وقتی شما مثل آن خانواده های ثروتمند هستید و خودتان را با افرادی با طرز فکر مشابه دوره کرده اید، دوستان زیادی هستند که در جشن انفاق تان از شما حمایت می کنند _ تعدادشان به اندازه ای هست که کسانی که با انفاق مشکل دارند را خفه کند؛ اما اگر میراکلینا جشن می گرفت، همه ی شرکت کننده ها معذب می شدند. او نمی خواست شب آخر را این گونه در کنار خانواده اش بگذراند.
پس مهمانی ای در کار نیست. در عوض او عصر را در مقابل شومینه می گذراند، بین پدر و مادرش نشسته و صحنه های محبوب از فیلم هایی که دوست داشت را تماشا می کند. مادرش حتی غذای محبوب او را پخته است، ماکارونی لوله ای با پنیر. مادرش می گوید: «تندوتیز، درست مثل خودت.»
میراکلینا آن شب می خوابد، خواب بدی ندیده یا حداقل چیزی به یاد نمی آورد، صبح زود بیدار شده، لباس ساده و سفید روزانه اش را می پوشد و به والدینش می گوید که به مدرسه می رود. «ماشین وَن تا ساعت چهار بعدازظهر دنبالم نمی آد، پس چرا روزم رو تلف کنم؟»
بااینکه والدینش ترجیح می دادند در خانه بماند، خواسته هایش در این روز اولویت دارد.
در مدرسه میراکلینا در کلاس ها شرکت می کند، فاصله ی رویاگونی بین خود و همه چیز حس می کند. در پایان هر کلاس، معلم با دستپاچگی تمامی کارهای کلاسی و نمراتش را به او می دهد که زودتر از موعد محاسبه شده اند.
هر معلم به روشی متفاوت می گوید: «خب، فکر کنم همین بود.» بیشترشان برای بیرون رفتن او از کلاس شان بی صبری می کنند؛ اما معلم علومش از همه مهربان تر است و زمان بیشتری برایش می گذارد.
معلم می گوید: «خواهرزاده ام چند سال قبل انفاق شد. پسر خارق العاده ای بود. خیلی دلم براش تنگ شده.» معلم مکث کرد، به نظر می رسد در افکارش به جاهای دور رفته است. «بهم گفتن که قلبش به آتش نشانی داده شده که ده دوازده نفر رو از یه ساختمون سوزان نجات داده. نمی دونم حقیقت داره یا نه؛ اما دوست دارم حرف شون رو باور کنم.»
میراکلینا نیز دوست دارد باور کند.
در تمام طول روز، همکلاسی هایش به اندازه ی معلم ها معذب هستند. بعضی از بچه ها خداحافظی می کنند. برخی حتی با ناراحتی او را بغل می کنند؛ اما سایرین از فاصله ای امن از او خداحافظی می کنند، انگار انفاق یک بیماری واگیردار است.
و به جز این ها، دسته ای دیگر هم هستند. بچه های سنگدل.
پسری وقت ناهار از پشت سر میراکلینا می گوید: «اینجا و اون جا می بینمت.» و باقی بچه های دوروبر پسر می خندند. میراکلینا می چرخد و پسر سعی می کند پشت سر گله ی دوستانش پنهان شود، فکر می کند در میان بدن های عرق کرده ی بچه های راهنمایی جایش امن است؛ اما او صدای پسر را شناخته و می داند دقیقاً چه کسی است. دوستان پسر را هُل داده و راهش را به سمت او باز می کند تا با چهره ای سرد با پسر رودررو شود.
- اوه، تو منو نمی بینی زَک راسموسن(۲۵)... اما اگر هر بخشی از من تو رو دید، مطمئن باش یه جوری بهت خبر می دم.
صورت زَک کمی سبز شده و می گوید: «برو گم شو. برو انفاق کوفتی ات رو انجام بده.» اما هنوز هم آن نگاه ناراحت و وحشت زده زیر ظاهر شجاع احمقانه اش دیده می شود.
میراکلینا فکر می کند خوبه. امیدوارم چند تا کابوس بهش داده باشم.
مدرسه ی او بسیار وسیع است؛ بنابراین بااینکه انفاق شدگان در محله ی آن ها چندان زیاد نیستند، چهار نفر به جز او در مدرسه هستند، همه ی آن ها مانند او لباس سفید می پوشند. قبلاً شش نفر بودند؛ اما دو نفرشان قبلاً رفته بودند. این انفاق شدگان باقی مانده، دوستان واقعی او هستند. این ها هستند که او حس می کند باید با آن ها برای آخرین بار خداحافظی کند. عجیب است که آن ها زندگی و باورهای متفاوتی دارند. هر یک از آن ها به فرقه ای تعلق دارد که زیرشاخه ای از دین اصلی شان است؛ فرقه ای که شدیداً به ازخودگذشتگی پایبند است. میراکلینا فکر می کند خنده دار است که این ادیان هزاران سال بر سر تفاوت هایشان با یکدیگر جنگیده بودند و بااین حال، بر سر انفاق با یکدیگر متحد و یکی شده اند.
نستور(۲۶)_ دوست انفاقی اش که سنش از سایرین به او نزدیک تر است و تنها یک ماه تا انفاق فاصله دارد _ دست میراکلینا را می گیرد و به گرمی با او خداحافظی می کند و می گوید: «از همه ی ما خواسته شده ازخودگذشتگی کنیم؛ که خیر و ازخودگذشته باشیم. اگر تکنولوژی به ما راه جدیدی برای انفاق می ده، چطور می تونه این کار اشتباه باشه؟»
اما کسانی هستند که می گویند این کار اشتباه است. این روزها تعدادشان بیشتر و بیشتر می شود. حتی آن انفاقیِ سابق هم هست؛ همان که یک کف زن(۲۷) شده بود، همان که مردم به عنوان یک نمونه به او اشاره می کردند. خب، آن پسر چقدر تعادل روانی داشت؟ محض رضای خدا، او یک کف زن شده بود! ازنظر میراکلینا، اگر کسی ترجیح می داد به جای انفاق کردن خودش را بترکاند، کارش مثل دزدی از صندوق اعانه است، مگر نه؟ یک اشتباه مطلق است.
وقتی مدرسه تمام شد، میراکلینا مثل هرروز دیگر پیاده به خانه می رود. وقتی به خیابان شان می رسد، ماشین برادرش را جلوی پارکینگ می بیند. اول متعجب شده _ مدرسه ی برادرش پنج ساعت با اینجا فاصله داشت _ اما خوشحال است که ماتئو برای بدرقه اش آمده.
ساعت سه است، یک ساعت تا آمدن ون باقی ست و والدینش از همین حالا گریه می کنند. میراکلینا آرزو می کند آن ها گریه نمی کردند؛ که می توانستند این مسئله را مثل او یا حتی مثل ماتئو صبورانه قبول کنند، ماتئو زمانش را با مرور خاطرات خوش می گذراند.
- یادته رفتیم رم و تو می خواستی توی موزه ی واتیکان قایم موشک بازی کنی؟
میراکلینا از یادآوری این خاطره لبخند می زند. او سعی کرده بود در وان حمام نرو(۲۸) پنهان شود _ یک کاسه ی آلبالویی رنگ بزرگ سنگی که یک فیل در آن جا می شد. «نگهبان ها چه آشوبی راه انداختن! فکر کردم منو می برن پیش پاپ و او هم به باسنم می زنه، برای همین فرار کردم.»
ماتئو می خندد. «یه ساعتی گم شدی. مامان و بابا داشتن موهای خودشون رو می کندن.»
اما گم شدن لغت مناسبی برایش نبود. کسی در موزه گم نمی شود؛ فقط به طور موقت جذب دیوارها می شوید. به یاد دارد که در میان جمعیت واتیکان حرکت می کرد تا اینکه خود را وسط کلیسای سیس تین(۲۹) یافت، به شاهکار میکلانژلو(۳۰) چشم دوخته بود که دیوارها و سقف را پوشانده و وسط آن ارتباط ملکوتی بین بهشت و زمین قرار داشت. دو دست به سوی هم دراز شده بودند که یکدیگر را لمس کنند؛ اما جاذبه ی غیرقابل تصوری آدم را از لمس واقعی بهشت بازمی داشت.
او آنجا ایستاد، به بالا نگاه می کرد، فراموش کرد که قرار بود پنهان شود؛ چون چه کسی می تواند در مکانی که راز جهان را آشکار می کند، پنهان شود؟ و دقیقاً اینجا بود که خانواده اش پیدایش کردند؛ در میان صدها توریست، درحالی که به بزرگ ترین اثر هنری که به دست بشر خلق شده خیره شده بود؛ بزرگ ترین تلاش بشر برای رسیدن به کمال مطلق.
او تنها شش ساله بود؛ اما حتی آن زمان هم تصاویر کلیسا با او حرف می زدند، هرچند که نمی دانست آن ها چه می گویند. تنها می دانست خودش هم مثل آن مکانِ زیباست و اگر کسی می توانست درون او برود، نقاشی های دیواری باشکوهی می دید که بر دیوار روحش ترسیم شده اند.
ماشین ون ده دقیقه زودتر سر رسیده و بیرون منتظر می شود. یک علامت با رنگ روشن بر بدنه اش نوشته است: کمپ هاروست وادی جنگل! مکانی برای نوجوانان!
میراکلینا به اتاقش می رود تا چمدانش را بردارد؛ چمدانی کوچک که چند دست لباس سفید انفاق و چند وسیله ی ضروری در آن است. حالا والدینش گریه می کنند و گریه می کنند. بار دیگر التماس می کنند آن ها را ببخشد؛ اما این بار این حرف فقط او را عصبانی می کند.
او به آن ها می گوید: «اگر انفاق یک دهم باعث می شه عذاب وجدان بگیرید به من ربطی نداره؛ چون من با انفاق کنار اومدم. لطفاً اِنقدر برام احترام قائل باشید که باهاش کنار بیاید.»
این حرف دردی را دوا نمی کند. فقط باعث می شود اشک هایشان با شدت بیشتری جاری شود.
پدرش به او می گوید: «تنها دلیلی که باهاش کنار اومدی اینه که ما باعث شدیم همچین حسی داشته باشی. تقصیر ماست. تقصیر ماست.»
میراکلینا به آن ها نگاه می کند، شانه بالا می اندازد و پیشنهاد می دهد: «خب، نظرتون رو عوض کنید. عهدتون با خدا رو بشکنید و منو انفاق نکنید.»
آن ها چنان به او نگاه می کنند، انگار یک هدیه ی باشکوه بهشان داده، یک راه برای رهایی از جهنم. حتی ماتئو هم امیدوار به نظر می رسد.
مادرش می گوید: «آره همین کارو می کنیم! ما هنوز برگه های نهایی رو امضا نکردیم. هنوز می تونیم نظرمون رو عوض کنیم!»
میراکلینا می گوید: «باشه. مطمئنید اینو می خواید؟»
پدرش با آسودگی ناگهانی می گوید: «آره. آره مطمئنیم.»
- کاملاً؟
- آره.
«خوبه. حالا می تونید عذاب وجدان نداشته باشید.» میراکلینا چمدانش را بر می دارد. «اما باوجود انتخاب تون، من درهرصورت می رم. این انتخاب منه.»
آنگاه او مادر، پدر و برادرش را بغل می کند و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند می رود، حتی بدون یک خداحافظی؛ چون خداحافظی به معنای پایان است و میراکلینا روسِلی(۳۱) بیش از هر چیزی در این جهان دوست دارد باور داشته باشد که انفاقش تنها یک آغاز است.
***
آگهی
"وقتی رفتارهای بیلی(۳۲) برای ما غیرقابل تحمل شد و ما نگران امنیت خودمون شدیم، تنها کار انسانی رو انجام دادیم. او رو به کمپ هاروست فرستادیم تا بتونه در وضعیت جداشدگی به آرامش برسه؛ اما با محدودیت سنی که نمی ذاره هفده ساله ها گسسته بشن، ما نمی تونستیم این انتخاب رو داشته باشیم. درست همین هفته ی قبل یه دختر هفده ساله در محله ی ما مست و با ماشینش تصادف کرد و دو آدم بی گناه رو کشت. آیا اگر والدینش می تونستن حق فرستادن به کمپ هاروست رو داشته باشن، باز هم این اتفاق می افتاد؟ شما به من بگید."
به لایحه ی چهل وهفت رای آری دهید! به قانون محدودیت سنی هفده ساله ها پایان دهید و ممنوعیت گسسته شدن در اواخر نوجوانی را لغو کنید!
هزینه ی آگهی توسط شهروندان، برای داشتن فردایی بهتر پرداخت شده.
***
تا رسیدن به کمپ هاروست وادی جنگل سه ساعت راه است. ماشین ون صندلی های نرم چرمی دارد و موسیقی پاپ از بلندگوهای گران قیمتش پخش می شود. راننده مردی است با ریش جوگندمی و لبخندی گشاد، به اندازه کافی شجاع است که شادوشنگول باشد. شبیه وردست بابانوئل است.
درحالی که از خانه و خانواده ی میراکلینا فاصله می گرفتند، راننده_ نوئل می پرسد: «برای روز بزرگت هیجان زده ای؟ برات یه مهمونی بزرگ انفاق گرفتن؟»
- آره و نه. هیجان زده ام؛ اما از مهمونی خبری نبود.
- اووووووه... چه بد. چرا نگرفتن؟
- چون انفاق نباید به خاطر خودم باشه.
«اوه.» این تنها چیزی است که راننده_ نوئل می تواند بگوید. پاسخ میراکلینا برای خاتمه دادن به ادامه ی مکالمه، عالی است. پایان یافتن حرف هایشان خوب است. آخرین چیزی که لازم دارد، بازگو کردن زندگی اش برای اوست، حالا هرچقدر هم مرد سرزنده و بذله گویی باشد.
مرد می گوید: «توی یخچال نوشیدنی هست. به خودت برس.» و سپس او را به حال خودش رها می کند.
بیست دقیقه پس از شروع رانندگی، به جای پیچیدن به بزرگراه میان ایالتی، وارد منطقه ی مسکونی دروازه داری می شوند.
راننده_ نوئل به او می گوید: «امروز عصر یه نفر دیگه رو هم باید برداریم. سه شنبه ها خلوته، برای همین این آخرین توقف ماست. امیدوارم ناراحت نشی.»
- نه اصلاً.
آن ها روبه روی خانه ای که حداقل سه برابر خانه ی میراکلیناست می ایستند، پسری سفیدپوش جلوی خانواده اش منتظر ایستاده. میراکلینا خداحافظی پسر از خانواده اش را تماشا نمی کند. از پنجره ی دیگر به بیرون نگاه می کند تا خلوت خانوادگی آن ها را حفظ کند. بالاخره راننده_ نوئل در را باز می کند و پسری با موهای لخت تیره کوتاه شده ، چشمانی آبی و پوستی به سفیدی چینی وارد می شود. انگار تمام عمرش از آفتاب دورنگه داشته شده تا پوستش را برای انفاق، مثل پوست یک نوزاد بی عیب و نقص نگه دارند.
پسر با خجالت می گوید: «سلام.» لباس سفید انفاقش از جنس ساتن درخشان است و با نخ طلایی ظریف، گلدوزی شده. والدین این پسر از هیچ هزینه ای مضایقه نکرده اند. از طرف دیگر لباس سفید میراکلینا، ابریشم خام ساده است. با مواد شیمیایی سفید نشده تا رنگش کورکننده نباشد و توجه دیگران را به خود جلب نکند. در مقایسه بالباس های میراکلینا، لباس پسر مانند تابلوی تبلیغات نئونی است.
صندلی های ماشین ون در یک ردیف نیستند، همه ی آن ها رو به مرکز چیده شده اند تا حس دوستی را در بچه ها ترغیب کنند. پسر روبه روی میراکلینا می نشیند. برای لحظه ای فکر، سپس دستش را از آن سو جلو می آورد و برای دست دادن به میراکلینا نزدیک می کند و می گوید: «من تیموتی(۳۳) هستم.» میراکلینا با او دست می دهد. دست پسر عرق کرده و سرد است، مثل حالتی که پیش از شروع نمایش مدرسه به شما دست می دهد.
- اسم من میراکلیناست.
«وای، چه دهن پر کنه!» پسر نخودی می خندد، احتمالاً از اینکه این حرف را زده از دست خودش عصبانی است. «مردم برای کوتاه کردنش میرا(۳۴) یا لینا(۳۵) یا همچین چیزی صدات می کنن؟»
- فقط میراکلینا، هیچ کس کوتاهش نمی کنه.
- باشه. خب، از دیدنت خوشحالم میراکلینا.
ماشین بار دیگر روشن می شود، تیموتی برای خانواده ی پرجمعیتش که هنوز بیرون ایستاده اند دست تکان می دهد و بااینکه آن ها هم همین کار را می کنند، مشخص است از پشت شیشه های تیره نمی توانند او را ببینند. ماشین راه می افتد و شروع به خروج از محله می کند. حتی پیش از اینکه از دروازه ها خارج شوند، تیموتی ناراحت به نظر می رسد. انگار معده درد دارد؛ اما میراکلینا می داند اگر معده ی پسر اذیتش می کند، نشانه ی چیز دیگری است. این پسر هنوز با انفاق خود کنار نیامده. یا اگر هم کنار آمده، با بسته شدن در ماشین و قطع ارتباطش با زندگی قدیمی اش آرامشش را ازدست داده. باوجوداینکه از لباس های سفید افراطی و محله ی اختصاصی پسر احساس حقارت می کند، میراکلینا کمی برای پسر دل می سوزاند. ترس پسر مانند تارعنکبوتی پر از عنکبوت های بیوه ی سیاه، در اطراف آن ها موج می زند. هیچ کس نباید با وحشت راهی انفاق شود.
تیموتی با صدای لرزان می پرسد: «پس مسیرش سه ساعت سواریه؟»
راننده _ نوئل با خوشحالی می گوید: «آره. یه سیستم نمایش با صدها فیلم از پیش برنامه ریزی شده اینجاست. به خودتون خوش بگذرونید!»
تیموتی می گوید: «آره، باشه. البته؛ اما شاید بعداً.»
برای چند دقیقه به نظر می رسد پسر در افکارش غرق شده. سپس دوباره رو به میراکلینا می چرخد.
«می گن توی کمپ هاروست با انفاقی ها خیلی خوب رفتار می شه. فکر می کنی واقعیت داره؟ می گن خیلی خوش می گذره و ما با یه عالمه بچه ی دیگه درست مثل خودمون اون جاییم.» گلویش را صاف می کند. «می گن حتی می تونیم روزش رو انتخاب کنیم که کِی... کِی... خوب، خودت که می دونی...»
میراکلینا با گرمی به او لبخند می زند. معمولاً انفاقی هایی مثل تیموتی با لیموزین به کمپ هاروست می روند؛ اما او بدون آنکه دلیلش را بپرسد می داند چرا تیموتی این کار را نکرده. او نمی خواست به تنهایی سفر کند. خب، اگر تقدیر آن ها را در این روز مهم کنار هم آورده، میراکلینا دوستی که تیموتی لازم دارد خواهد شد.
او به پسر می گوید: «مطمئنم کمپ هاروست همون تجربه ای می شه که دلت می خواد و وقتی تاریخش رو انتخاب کردی، به خاطر اینکه آماده ای انتخابش می کنی. برای همینه که اجازه می دن انتخاب کنیم. تا تصمیم خودمون باشه، نه کس دیگه.»
تیموتی با آن چشمان بی نقص و نافذش نگاهم می کند. «تو اصلاً نترسیدی، مگه نه؟»
میراکلینا تصمیم می گیرد جوابش را با سوال دیگری پاسخ دهد. «تا حالا هیچ وقت سوار هواپیما شدی؟»
تیموتی از تغییر موضوع گیج شده. «ها؟ آره، چند بار.»
- اولین بار که پرواز کردی ترسیدی؟
- آره، معلومه، فکر کنم.
- اما بااین حال سوار هواپیما شدی. چرا؟
تیموتی شانه بالا می اندازد. «می خواستم به جایی که می رفتیم، برسم؛ و والدینم باهام بودن و گفتن چیزی نمی شه.»
میراکلینا می گوید: «خوب، اینم جوابت.»
تیموتی به او نگاه کرده و با معصومیتی که میراکلینا فکر نمی کرد خودش هرگز داشته رو به او پلک می زند. «خب، پس یعنی تو نمی ترسی؟»
میراکلینا آه می کشد و اعتراف می کند: «چرا می ترسم. خیلی هم می ترسم؛ اما وقتی ایمان داشته باشی که همه چیز درست می شه، می تونی از ترست لذت ببری. می تونی از ترست استفاده کنی تا کمکت کنه، نه اینکه بهت آسیب بزنه.»
تیموتی می گوید: «اوه، فهمیدم. می دونی، مثل یه فیلم ترسناک می مونه؟ می تونی باهاش خوش بگذرونی؛ چون می دونی هرچقدر هم تو رو بترسونه، واقعیت نداره.» سپس کمی فکر می کند. «اما گسسته شدن واقعیه. مثل این نیست که بتونیم از سینما بریم بیرون و برگردیم خونه. قرار نیست از هواپیما پیاده بشم و برم دیزنی لند.»
پیش از اینکه تیموتی بار دیگر خود را درگیر ناامیدی مملو از عنکبوتش کند، میراکلینا به او می گوید: «ببین چی می گم. بیا یکی از این فیلم های ترسناک رو تماشا و قبل از رسیدن به کمپ هاروست، فکرش رو از سرمون بیرون کنیم.»
تیموتی مطیعانه با سر تایید می کند. «آره. حتماً. باشه.»
اما درحالی که میراکلینا در میان فیلم های برنامه ریزی شده می گردد، می بیند که هیچ یک ترسناک نیستند. همه فیلم های خانوادگی و کمدی هستند.
تیموتی می گوید: «اشکال نداره. راستش رو بخوای من فیلم ترسناک دوست ندارم.»
ظرف چند دقیقه، آن ها وارد بزرگراه شده و در حال خوش گذرانی هستند. تیموتی خود را سرگرم بازی ویدئویی کرده تا فکرش را از افکار تاریک دورنگه دارد و میراکلینا هدفون هایش را به گوشش گذاشته و به جای موزیک های پاپ ماشین، به آهنگ های انتخابی خودش گوش می دهد. روی آی.چیپ(۳۶)اش ۲۱۲۹ آهنگ کپی کرده بود و تصمیم داشت پیش از روزی که به حالت جداشدگی وارد می شود به بیشترین تعدادی که می تواند گوش دهد.
بعد از حدود دو ساعت و گوش دادن به سی آهنگ، ماشین ون از بزرگراه میان ایالتی خارج و وارد جاده ی خوش منظره ای در میان جنگلی انبوه می شود. راننده_ نوئل به آن ها می گوید: «فقط نیم ساعت دیگه مونده. سر وقت رسیدیم!»
سپس وقتی یک پیچ را پشت سر می گذاشتند، راننده ناگهان پایش را روی ترمز می گذارد و ماشین جیرجیر کنان متوقف می شود.
میراکلینا هدفونش را برمی دارد. «چی شده؟ چه خبره؟»
راننده دستور می دهد: «همین جا بمونید.» دیگر خوشحال نیست. از ماشین بیرون می رود.
تیموتی بینی اش را به شیشه می چسباند و به بیرون نگاه می کند. «این نمی تونه خوب باشه.»
میراکلینا موافقت می کند. «نه، نمی تونه.»
کنار جاده، در یک گودال، ماشین دیگر کمپ هاروست وادی جنگل قرار دارد؛ اما این یکی چپ شده و چرخ هایش رو به آسمان است. معلوم نیست چه مدتی به این شکل بوده است.
تیموتی می گوید: «باید لاستیکی چیزی ترکونده و از جاده منحرف شده باشه.» اما ظاهراً هیچ یک از لاستیک ها نترکیده.
میراکلینا می گوید: «باید کمک خبر کنیم.» اما هیچ کس با خود تلفن به کمپ هاروست نمی آورد؛ بنابراین او و تیموتی هم تلفن ندارند.
درست در همان موقع، سروصدایی از بیرون بلند می شود. شش نفر بالباس های سیاه که صورت شان را با ماسک اسکی پوشانده اند از هر طرف از جنگل بیرون می آیند. به گردن راننده گلوله ی اصابت و او مانند یک عروسک پارچه ای بسیار سنگین نقش زمین می شود.
میراکلینا فریاد می زند: «درها رو قفل کن!» و منتظر نمی شود. تیموتی را به کناری هُل می دهد تا به در باز راننده برسد؛ اما به اندازه کافی سریع نیست. همان لحظه که دستش را به سمت قفل دراز می کند، در کشیده و باز می شود و مهاجم دکمه ای که همه ی قفل ها را باز می کند را فشار می دهد. هم زمان تمام در های ماشین توسط مهاجمان ماسک دار باز می شوند. مشخصاً این مهاجمان قبلاً نیز این کار را کرده اند و در کارشان خوب هستند. وقتی دستی به سمت تیموتی دراز می شود و او را بیرون می کشد، پسر جیغ می زند. سعی می کند بادست وپا زدن خود را آزاد کند؛ اما فایده ندارد. اگر وحشتش مانند یک تارعنکبوت باشد، در این لحظه عنکبوت ها به او رسیده اند.
دو نفر دیگر به سمت میراکلینا دست دراز می کنند و او خود را به زمین انداخته و به آن ها لگد می زند.
- به من دست نزنید! به من دست نزنید!
وحشتش که تابه حال به خوبی تحت کنترل بود حالا منفجرشده؛ چون این خشونت در سفر چیزی ناشناخته تر از کمپ هاروست است. او باخشم و وحشت جیغ می زند، گاز می گیرد و چنگ می زند؛ اما بی فایده است؛ چون درنهایت صدای آشنای پوووف شلیک یک اسلحه ی بیهوشی را می شنود. او درد تیز اصابت گلوله ی بیهوشی به بازویش را حس می کند و درحالی که با بیچارگی به دنیای بی زمانی که تمام بی هوش شدگان به آن می روند فرو می رود، دنیا در اطرافش تاریک می شود.
***
آگهی
"شما منو نمی شناسید؛ اما کسی مثل منو می شناسید. همون هفته ای که نامه ی قبولی در دانشگاه هاروارد رو گرفتم، تشخیص دادن که سرطان کبد دارم. من و والدینم فکر نمی کردیم مشکلی پیش بیاد؛ اما وقتی با پزشک مون صحبت کردیم، فهمیدیم که با کم بودن اعضا مواجه هستیم و کمبود کبد وجود داره. بهم گفتن باید وارد لیست انتظار بشم. حالا سه ماه گذشته، اسمم هنوز انتخاب نشده و اون نامه ی قبولی؟ خب، فکر کنم تحصیلاتم باید عقب بیفته.
و حالا همون افرادی که محدودیت سن گسستگی رو عمال کردن، می خوان بعد از امضای فرم گسستگی توسط والدین به اونا شش ماه فرصت بدن که شاید نظرشون عوض بشه. شش ماه؟ من شش ماه دیگه اینجا نیستم."
این چرندگویی ها آدم ها رو می کشه! به لایحه ی پنجاه وسه رای بدید!
هزینه ی آگهی توسط والدین، برای داشتن فردایی بهتر پرداخت شده.
***
بیدار شدن بعد از بیهوشی، تجربه ی خوشایندی نیست. همراه با هوشیاری، یک سردرد کشنده به سراغ آدم می آید و مزه ی بدی در دهانش و حس ناجوری که به شما می گوید چیزی از شما دزدیده شده.
میراکلینا با صدای گریه ی کسی در کنارش به هوش می آید، کسی که التماس می کند به او رحم کنند. او صدای تیموتی را به جا می آورد. مشخصاً بچه ای نیست که برای مواجهه با چنین شرایطی ساخته شده باشد؛ اما او نمی تواند تیموتی را ببیند؛ چون چشمانش با چشم بندی ضخیم بسته شده.
او به تیموتی می گوید: «چیزی نیست تیموتی. هر اتفاقی که بیفته، همه چیز درست می شه.» شنیدن صدای میراکلینا باعث می شود هق هق و التماس های پسر به ناله تبدیل شود.
میراکلینا تکان می خورد تا وضعیت بدنش را بررسی کند. او نشسته است و به دلیل حالت آویزان سرش هنگام خواب، گردنش درد می کند. دستانش از پشت به هم و پاهایش به صندلی ای که روی آن نشسته بسته شده. دردناک نیست؛ اما آن قدر محکم هست که نتواند خود را آزاد کند.
صدای پسری از پشت سرشان می گوید: «خب، می تونید چشم بندها رو بردارید.»
چشم بند میراکلینا بالا کشیده می شود و بااینکه نور اطرافش زیاد شدید نیست؛ اما چشمانش را آزار می دهد. او چشمانش را تنگ می کند و اجازه می دهد به آرامی عادت و دیدش متمرکز شود.
آن ها در یک سالن رقص بسیار بزرگ با سقف بلند هستند. چلچراغ های بلورین، آثار هنری روی دیوارها؛ شبیه جایی است که اشراف فرانسوی قبل از اینکه کارشان به گردن زدن کشیده شود، در آن از طبقات بالای جامعه پذیرایی می کردند. به جز آنکه اینجا در حال فروپاشی است. سوراخ هایی در سقف است که کبوترها آزادانه داخل و سپس به میان نور روز پرواز می کنند. نقاشی ها براثر آسیب آب وهوا پوسته پوسته شده اند و بوی ترشیدگی و کپک هوا را پرکرده. معلوم نیست آن ها را چقدر از مقصدشان دور کرده اند.
پسری که جلوی شان نشسته می گوید: «من واقعاً متاسفم که مجبور شدیم این کارو بکنیم.» او لباسی شبیه اشراف به تن ندارد. حتی به اشراف کپک زده هم شباهت ندارد. جین ساده و تی شرت آبی روشن پوشیده. موهایش قهوه ای روشن، تقریباً بلوند و زیادی بلند است_ انگار این اواخر کوتاه نشده. به نظر می رسد هم سن میراکلینا باشد؛ اما حالت خسته ی اطراف چشم هایش او را مسن تر نشان می دهد، انگار نسبت به هم سن هایش چیزهای خیلی بیشتری دیده. همچنین به نظر می رسد کمی نحیف است.
- نمی تونستیم ریسک کنیم که آسیب ببینید یا بفهمید شما رو کجا می آریم. این تنها راه امن برای نجات تون بود.
میراکلینا برای اولین بار حرف زده و می پرسد: «نجات ما؟ به این می گی نجات دادن؟»
- خب ممکنه در حال حاضر حس نکنید نجات پیدا کردید؛ اما بله، این دقیقاً کاریه که ما انجام دادیم.
و ناگهان میراکلینا می داند او کیست. موجی از خشم و تهوع در بدنش به خروش می آید. از بین تمام بی عدالتی هایی که بر سرش آمده؛ چرا باید با این یکی روبه رو شود؟ چرا باید توسط او اسیر شود؟ چنان خشم و نفرتی را حس می کند که می داند برای روحش خوب نیست، به خصوص در این زمان نزدیک به انفاقش؛ اما هرچقدر هم تلاش می کرد، نمی تواند تلخی را از وجودش پاک کند.
سپس تیموتی نفس عمیقی می کشد و چشمان اشک آلودش گشاد می شوند.
تیموتی با شوقی که پسرهایی مثل او معمولاً برای دیدن ستارگان ورزش نشان می دهند، می گوید: «تو اونی! همون انفاقی که کف زن شد! تو لوی کالدر(۳۷) هستی!»
پسری که مقابل آن هاست با سر تایید و لبخند می زند. «آره؛ اما دوستام لِو(۳۸) صدام می زنن.»

فصل سوم: کم(۳۹)

مچ های دست. مچ های پا. گردن. بسته شده. خارش. خارش در همه جا. نمی توان تکان خورد.
دست وپاهای دربندش را تکان می دهد. ازیک طرف به سمت دیگر، بالا و پایین. این کار آن ها را می خاراند؛ ولی باعث سوزش می شود.
صدایی که آشناست؛ ولی بااین حال آشنا نیست می گوید: «بیدار شدی. خوبه، خیلی خوبه.»
پسر گردنش را می چرخاند. کسی نیست، فقط دیوارهای سفید اطرافش هستند.
صدای کشیده شدن صندلی. نزدیک تر، نزدیک تر. کسی که حرف زده بود به دیدرسِ محوش وارد می شود، صندلی اش را به مسیر دید پسر وارد می کند. می نشیند. پاهایش را روی هم انداخته. لبخند می زند؛ اما واقعاً نمی زند.
- کنجکاو بودم که کی بیدار می شی.
زن شلواری تیره و یک بلوز پوشیده. طرح بلوزش محو و غیرقابل تشخیص است و رنگش. رنگش. نمی تواند رنگش را تشخیص دهد.
پسر در ذهنش جست وجو می کند و می گوید: «هفت رنگ رنگین کمان. زرد. آبی. نه.» غرغر می کند. وقتی حرف می زند گلویش درد می گیرد و کلمات با خس خس از آن بیرون می آیند. «چمن. درخت. استفراغ چندش آور.»
زن می گوید: «سبز. دنبال این لغت می گردی. مگه نه؟ بلوز من سبزه.»
آیا زن می تواند ذهن بخواند؟ شاید نه. شاید فقط باهوش است. صدایش ملایم و ظریف است. لهجه دارد، شاید لهجه اش اندکی انگلیسی است. به طور ناخودآگاه باعث می شود بخواهد به زن اعتماد کند.
زن می پرسد: «منو به جا آوردی؟»
پسر می گوید: «نه. آره.» حس می کند افکارش با بندهایی محکم تر ازآنچه بدنش را به تخت بسته است درهم گره خورده.
زن می گوید: «قابل قبوله. تمام این ها برای تو خیلی جدیده، باید ترسیده باشی.»
تا این لحظه اصلاً به ذهن پسر نرسیده بود که باید بترسد؛ اما حالا که زن با بلوز سبز و پاهای روی هم انداخته گفته بود باید ترسیده باشد، باید بترسد. پسر با هراس بندها را می کشد. خارش سوزناک حتی بیشتر آزارش می دهد و خاطرات پراکنده و جسته گریخته ای را به یادش می آورد که باید بر زبان بیاورد.
- دست روی اجاق. سگک کمربند... نه، مامان، نه! افتادن از دوچرخه. دست شکسته. چاقو. اون مرد به من چاقو زد!
زن با پاهای روی هم انداخته با آرامش می گوید: «درد. درد کلمه ایه که دنبالشی.»
این لغت جادویی است؛ چون فوراً او را آرام می کند. پسر تکرار می کند: «درد.» جاری شدنش از تارهای صوتی عجیبش و خروج آن از لب های ناآشنایش را می شنود. دست از تقلا برمی دارد. درد محو می شود، سوزش جایش را می گیرد و سپس بار دیگر جای خود را به خارش می دهد؛ اما افکاری که به همراه درد به سراغش آمده بودند هنوز آنجا هستند. دست سوخته؛ مادر عصبانی؛ دست شکسته؛ و چاقوکشی ای که هرگز انجام نداده و باوجوداین به نحوی انجامش داده بود. به طریقی، تمام این ها برای او اتفاق افتاده بود.
بار دیگر به زن نگاه می کند که با خونسردی در حال بررسی اوست. حالا که تمرکزش بیشتر شده می تواند طرح بلوز را ببیند.
- خمیر... رعشه... تگرگ.
زن می گوید: «به تلاش ادامه بده. یه جایی همون جاهاست.»
مغز پسر تیر می کشد. تقلا می کند. فکر کردن مانند یک مسابقه است. یک مسابقه ی طولانی و طاقت فرسای المپیک. اسم آن مسابقه چه بود؟ با "م" شروع می شد.
پیروزمندانه می گوید: «قلمکاری شده! ماراتون! قلمکاری!»
«آره، فکر کنم این به اندازه ی یه ماراتون برات خسته کننده باشه؛ اما به تلاشت می ارزید.» زن به یقه ی بلوزش دست می زند. «حق با توئه، طرح قلمکاری داره!» زن لبخند می زند، این بار لبخندش واقعی است و با نوک انگشتانش پیشانی پسر را لمس می کند. پسر می تواند نوک ناخن هایش را حس کند. «گفته بودم که اون کلمه اون جاست.»
حالا که افکار پسر در حال آرام شدن بود، متوجه می شود زن را به یاد می آورد؛ اما هیچ نظری ندارد که از کجا او را می شناسد.
می پرسد: «چه کسی؟ چه کسی؟ کجا؟ کِی؟»
زن با نیشخند اضافه می کند: «چطور، چی و چرا. همه ی کلمات پرسشی ات برگشتن.»
پسر بار دیگر می پرسد: «چه کسی؟» از اینکه مضحکه شده خوشش نمی آید.
زن آه می کشد. «من کی هستم؟ می تونی بگی من سنگ محک تو هستم، ارتباط تو با دنیا... و به عبارتی مترجمت هستم؛ چون من می تونم بفهمم چی می گی، تعداد کمی می تونن بفهمن. من یه متخصص فرا _ زبان شناسی هستم.»
- فرا... فرا.
- این ذات زبانیه که تو صحبت می کنی. مجموعه ای از استعاره ها؛ اما می بینم که دارم گیج ات می کنم. لازم نیست نگرانش باشی. اسم من روبرتا(۴۰)ست؛ اما تو اینو نمی دونی؛ چون من هیچ وقت در تمام دفعاتی که منو دیدی اسمم رو بهت نگفته بودم.
- تمام دفعات؟
روبرتا با سر تایید می کند. «می تونی بگی منو فقط یه بار دیدی؛ اما همچنین تو بارها و بارها منو دیدی. در این مورد چی فکر می کنی؟»
درحالی که در فکرش به دنبال کلمه ای که می خواست بگوید می گردد، بار دیگر ماراتون شروع می شود. «غول در غارها. پاسخ بده، وگرنه نمی تونی از پل رد بشی. چه چیزی همه جاش سیاه وسفید و سرخه؟»
روبرتا می گوید: «روش کار کن. می دونم که می تونی این کارو بکنی.»
پسر می گوید: «معما! آره، ماراتونه؛ ولی ارزشش رو داره! اون کلمه... معما!»
«خیلی خوبه.» روبرتا با ملایمت دست او را لمس می کند. پسر نگاهی طولانی به او می اندازد. زن از او مسن تر است. او این را می داند، بااینکه نمی داند خودش واقعاً چندساله است. زن زیباست، حالتی مادرانه دارد. موهایش بلوند و ریشه هایش اندکی قهوه ای و کمی آرایش دارد. چشمانش از باقی چهره اش جوان تر به نظر می رسند؛ اما آن بلوز...
پسر می گوید: «مدوسا(۴۱). عجوزه. جادوگر. دندان های کج و پوسیده.»
زن کمی در جا خشک می شود. «فکر می کنی من زشتم؟»
پسر کلمه را در دهانش مزه مزه می کند و می گوید: «زشششت! نه، تو نه! زشت، قلمکاری سبز زشت.»
روبرتا می خندد، خیالش راحت شده و به بلوزش نگاه می کند. «خب، فکر کنم خیلی توی این بلوز سلیقه به خرج نرفته، نه؟»
خرج! حسابداری! پدرم یه حسابداره! نه... یه پلیسه. نه... یه کارگر کارخونه است. نه... یه وکیله، یه کارگر ساختمونیه، یه داروسازه، یه دندان پزشکه، بیکاره، مُرده. تمام افکارش حقیقت دارند و تمامی آن ها اشتباه هستند. ذهن خودش یک معماست که امیدی به حل کردنش ندارد. ترسی که روبرتا در مورش حرف زده بود را حس می کند. بار دیگر ترس در وجودش به جوش می آید و شروع به دست وپا زدن در برابر بندها می کند؛ اما این ها فقط بند نیستند؛ بعضی از آن ها باندهای پانسمان هستند.
او بار دیگر می پرسد: «چه کسی؟»
روبرتا می گوید: «قبلاً که گفتم. یادت نیست؟»
پسر می پرسد: «نه! چه کسی؟ چه کسی؟»
روبرتا متوجه شده و ابروهایش را بالا می برد. «اوه. تو کی هستی؟»
پسر با بی قراری منتظر پاسخ است.
«خوب این سوال سختیه، مگه نه؟ تو کی هستی؟» زن با نوک انگشت به چانه اش ضربه می زند و سوال را سبک سنگین می کند. «کمیته نتونست سر یه اسم به توافق برسه. البته هر کس نظر خودش رو داره، دلقک های پرفیس وافاده. پس حالا تا وقتی دارن باهم جروبحث می کنن، شاید خودت بتونی یه اسم انتخاب کنی.»
«انتخاب؟» اما چرا باید او اسم انتخاب کند؟ نباید همین حالا هم یک اسم داشته باشد؟ یکسری اسم را در ذهن مرور می کند: ماتئو، جانی، اریک، جو، کریس، آلکس، اِسپنسر... و بااینکه بعضی بیش از بقیه برایش آشنا هستند، هیچ کدام آن حس هویتی که یک اسم واقعی باید داشته باشد را برایش ندارد. سر تکان می دهد، سعی می کند در مورد خودش یک چیز را _ هر چیزی که باشد_ سر جایش برگرداند؛ اما سر تکان دادن فقط درد را بیشتر می کند.
او می گوید: «آسپرین. تیلنول_ آسپرین. بعد گوسفند می شمرم.»
- آره، تصور می کنم باید هنوز خسته باشی. مُسکن هات رو بالا می بریم و من می رم که استراحت کنی. فردا بیشتر حرف می زنیم.
زن دست او را نوازش می کند، سپس از اتاق بیرون می رود، چراغ ها را خاموش و او را با تکه هایی از افکاری که باهم هیچ نقطه ی مشترکی ندارند تنها می گذارد.
***
روز بعد _ یا حداقل پسر فکر می کند روز بعد است _ خیلی خسته نیست و سرش خیلی درد نمی کند؛ اما همچنان گیج و آشفته است. حالا شک دارد که اتاق سفیدی که فکر می کرد بیمارستان است، درواقع بیمارستان نیست. علائم زیادی در ساختار آن بود که نشان می دادند او در یک اقامتگاه خصوصی است که برای دوره ی نقاهت یک بیمار تجهیز شده. صدایی از پشت پنجره می آید که حتی باوجود بسته بودن می تواند آن را بشنود. یک غرش و هیس هیس مداوم. تنها پس از یک روز شنیدن آن، پسر تشخیص می دهد صدای چیست. موج های خروشان. هر جا که هست، در ساحل است و او دوست دارد منظره را ببیند. او درخواست و روبرتا قبول می کند. امروز روزی است که او از تخت بیرون می رود.
دو نگهبان قوی هیکل یونیفورم پوش با روبرتا به داخل می آیند. آن ها بندها را باز و کمک می کنند روی پا بلند شود، زیر بغلش را گرفته اند.
روبرتا می گوید: «نترس. می دونم که می تونی این کارو بکنی.»
اولین لحظه ی ایستادن، برایش سرگیجه می آورد. به پاهای برهنه اش نگاه می کند، فقط انگشتانش را می بیند که از زیر پیراهن بیمارستان آبی روشنش بیرون زده. به نظر می رسد آن انگشت ها مایل ها پایین تر هستند. پسر شروع به راه رفتن می کند، هر بار به زحمت یک قدم برمی دارد.
روبرتا کنار او راه می آید و می گوید: «خوبه. چه حسی داره؟»
- شیرجه از هواپیما.
روبرتا به این فکر می کند و می گوید: «هوم. منظورت خطرناک یا لذت بخشه؟»
«آره.» در ذهنش هر دو لغت را تکرار می کند. آن ها را بار دیگر به یاد می آورد و از یک جعبه ی عظیم و نامنظم مملو از صفت ها بیرون می کشد و در جای مناسب ذخیره می کند. لغت های نامنظم زیادی در جعبه است؛ اما کم کم، همه در ترکیباتی معنادار جا می گیرند.
روبرتا بارها به او گفته، "همه اش اون جاست. فقط باید پیداشون کنی".
درحالی که جلو می رود، دو نگهبان همچنان زیر بغلش را گرفته اند، یک زانویش خم و دست نگهبانان محکم تر می شود.
- مراقب باشید آقا.
نگهبانان همیشه به او "آقا" می گویند. این یعنی باید به او احترام گذاشته شود، هرچند که نمی تواند دلیلش را تصور کند. به این توانایی آن ها که بدون هیچ تلاشی می توانند صرفاً "وجود داشته باشند" غبطه می خورد.
روبرتا آن ها را در امتداد یک راهرو راهنمایی می کند که به نظر مایل ها ادامه داشت؛ اما تنها پنج شش متر طول دارد. بالای سرشان در گوشه ی سقف، دستگاهی لنزش روی او متمرکزشده. در اتاقش هم دستگاه مشابهی وجود دارد، مدام در سکوت او را تحت نظر دارند. چشم الکترونیکی. لنزهای سایکلوپ(۴۲). او اسم این دستگاه را می داند. نوک زبانش است. می گوید: «بگو سیب! باعث می شه ده کیلو به وزنت اضافه بشه(۴۳). تصویر... حرکت! ثبت لحظات خوش با کوداک(۴۴).»
روبرتا می گوید: «کلمه ای که دنبالشی با حرف د شروع می شه و این تنها کمکیه که بهت می کنم.»
- دا...دا...دالون. دوزاری. دونده. دوست.
روبرتا لبانش را بر هم می فشارد. «می تونی بهتر از این تلاش کنی.»
پسر آه می کشد و قبل از اینکه کلافگی امانش را ببرد، بی خیال می شود. در این لحظه، مهارت پیدا کردن در راه رفتن مشکل است، چه برسد به اینکه بخواهد راه برود و درعین حال فکر کند.
حال از دری عبور می کنند و وارد جایی می شوند که هم بیرون است و هم داخل.
پسر می گوید: «بالکن!»
روبرتا پاسخ می دهد: «آره. این یکی رو راحت پیدا کردی.»
ورای بالکن، دریایی بی انتهاست که در زیر آفتاب می درخشد و در مقابل پسر دو صندلی و یک میز کوچک قرار دارد. روی میز کلوچه و یک پارچ بلورین حاوی نوشیدنی سفیدرنگ قرار دارد. او باید نام نوشیدنی را بداند.
روبرتا می گوید: «خوراکی موردعلاقه ی توئه، جایزه ی سفرته.»
آن ها روبه روی هم می نشینند به طوری که خوراکی ها بین شان قرار دارد و نگهبانان در حالت آماده باش می ایستند؛ زیرا ممکن است به کمک نیاز پیدا کند یا بخواهد خود را از بالکن به روی سنگ های نوک تیز پایین پرت کند. سربازانی با سلاح های سیاه و سنگین به صورت استراتژیک روی آن صخره ها مستقرشده اند_ روبرتا می گوید آن ها برای امنیت او اینجا هستند. او تصور می کند اگر خودش را به سمت شان پرت کند، آن سربازان هم او را "آقا" خطاب خواهند کرد.
روبرتا نوشیدنی سفید را از پارچ به لیوان های بلورین می ریزد، لیوان ها نور را منعکس و منکسر و روی سطح سنگ کاری شده ی بالکن می تابانند.
پسر یک کلوچه را گاز می زند. تکه های شکلات دارد. ناگهان طعم تند کلوچه، خاطرات بیشتری را از خواب زمستانی بیرون می کشد. به مادرش فکر می کند. سپس به یک مادر دیگرش. نهار مدرسه. سوزاندن لبش با شیرینی کشمشی. دوست دارم داغ و برشته باشه. دوست دارم تقریباً سوخته باشه. من به شکلات حساسیت دارم. شکلات خوراکی محبوب منه.
می داند تمامی این ها حقیقت دارند. چطور ممکن است تمامی این ها حقیقت داشته باشند؟ اگر حساسیت داشته باشد، چطور ممکن است بتواند خاطرات خوشی از شکلات داشته باشد؟
او می گوید: «معمای ماراتن ادامه داشتن.»
روبرتا لبخند می زند. «این تقریباً یه جمله ی کامل بود. بیا، یه لیوان بخور.»
روبرتا لیوان مملو از نوشیدنی سفید خنک را به سمتش می گیرد.
به محض اینکه یک جرعه می نوشد روبرتا می پرسد: «به اسمت فکر کردی؟» و ناگهان، هم زمان بااینکه نوشیدنی طعم دار تکه ای کلوچه که به سقف دهانش چسبیده بود را جدا می کند، افکار به ذهنش هجوم می آورند. ترکیب طعم ها هزاران فکر را الک می کند و افکار ارزشمند همچون الماس را باقی می گذارند.
دستگاه چشم الکترونیکی. می داند به آن چه می گویند! و این مایع سفید، از یک گاو به دست آمده، مگر نه؟ عصاره ی گاو. با ش شروع می شود. چشم الکترونیکی «کَم(۴۵)!» عصاره ی گاو «مووو!»
روبرتا نگاه عجیبی به او می اندازد.
پسر بار دیگر می گوید: «کَم... موووو...»
چشمان زن برق می زند و می گوید «کامو(۴۶)؟»
- کَم. موو.
- کامو! چه اسم فوق العاده ای. این دفعه گل کاشتی.
پسر درنهایت گفت: «دوربین! شیر!» اما روبرتا دیگر گوش نمی دهد. پسر او را به مکانی خارق العاده تر فرستاده است.
- کامو، فیلسوف وجود گرا! "اِنقدر زندگی کن تا اشکت در بیاد." درود بر تو دوست من! درود!
پسر نمی دانست زن در مورد چه چیزی حرف می زند؛ اما اگر این حرف ها زن را خوشحال می کرد، باعث خوشحالی پسر هم می شد. حس خوبی دارد که بداند زن را تحت تاثیر قرار داده.
زن که نیشخندی به وسعت دریای درخشان روی صورتش نقش بسته است، می گوید: «اسمت کامو کمپوزیت پرایم(۴۷) خواهد بود. اعضای کمیته از دم سکته می کنن!»
***
آگهی
از رژیم های مد روز خسته شده اید؟ ساعت ها در باشگاه عذاب می کشید و نتیجه نمی گیرید؟ پاسخ شما پیش ماست! همه می دانند که کلید حال خوب، داشتن یک قلب سالم است و با آن در بهترین شرایط، مایل خواهید بود ورزش کنید! به زودی شاهد از بین رفتن چندین کیلو اضافه وزن خواهید بود و از اعماق وجود احساس تازگی خواهید کرد! اما حرف ما را بدون مدرک قبول نکنید! از پزشک خود در مورد نانو جراحی سوال کنید!
تهیه شده توسط انجمن بین المللی نانو پزشکان نتایج تضمین نمی شوند.
***
پس ازآن، هرروز او با جلسات درمانی شروع می شد و پایان می یافت. حرکات کششی دردناک و به دنبال آن، تمرینات مربی و وزنه برداری که به نظر می رسید مخصوصاً طراحی شده اند تا بیشترین درد را برایش ایجاد کنند.
مسئول فیزیوتراپی (یک بدن ساز با صدای بم که نامش کِنی(۴۸) است و اسمش به او نمی آید) می گوید: «داروهای ترمیم کننده تا همین حد کار می کنن، بقیه اش با خودته.»
پسر متقاعد شده که این مسئول فیزیوتراپی از تماشای زجر کشیدن او لذت می برد.
به لطف روبرتا، کسانی که به او "آقا" نمی گویند، او را کامو صدا می زنند؛ اما وقتی پسر به این اسم فکر می کند، فقط یه نهنگ سیاه وسفید جلوی چشمش می آید.
روبرتا وقت ناهار به او می گوید: «اون شامو(۴۹) ئه. تو کامو هستی؛ هم قافیه هستن؛ اما اول اون ش داره.»
پسر نمی خواهد اسمش مانند اسم یک پستاندار دریایی باشد. «کَم. بکنش کم.»
روبرتا یک ابرویش را بالا می برد و فکر می کند. «می تونیم این کارو بکنیم. حتماً می تونیم این کارو بکنیم. به همه اطلاع می دم. خب، امروز افکارت چطوره کم؟ یه مقدار بیشتر افکارت منسجمه؟»
کم شانه بالا می اندازد. «توی سرم ابر هستش.»
روبرتا آه می کشد. «شاید؛ اما حتی اگه خودت هم نتونی، من می تونم پیشرفتت رو ببینم. هرروز یه مقدار بیشتر افکارت واضح می شن. می تونی کلمات معنادار رو پشت هم قرار بدی و تقریباً هر چیزی که می گم رو متوجه می شی، مگه نه؟»
کم با سر تایید می کند.
«درک، اولین قدم برای یه ارتباط شفافه، کم.» روبرتا برای لحظه ای تردید می کند و سپس می گوید: «؟(Comprends-tu maintenant (۵۰»
کم می گوید: «(Oui, parfaitement (۵۱» تا وقتی کلمات از دهانش خارج نشده بودند نفهمیده بود چیزی تغییر کرده. متوجه شد که یک در اسرارآمیز دیگر درون سرش باز شده است.
روبرتا با لبخند شیطنت آمیزی روی صورتش می گوید: «خب فعلاً بیا هر بار روی یک زبان کار کنیم، باشه؟»
فعالیت های جدید به روزهایش اضافه می شوند. چرت عصرش را کنسل کرده اند تا برای جلسات یک ساعته وقت باز کنند که در آن ها پشت یک کامپیوتر پر از عکس های دیجیتال می نشیند: یک خودروی قرمز، یک ساختمان، یک تابلوی پرتره ی سیاه وسفید... چندین عکس.
روبرتا در اولین روز این جلسات می گوید: «عکس هایی رو که می شناسی به سمت خودت بکش و اولین لغتی که هر عکس به یادت می آره رو بگو.»
کم سراسیمه می شود. «اسکنر برگه های امتحانی؟»
روبرتا می گوید: «نه، این یه امتحان نیست، فقط یه ورزش ذهنیه تا بفهمیم چه چیزی یادت می آد و چی رو باید یاد بگیری.»
کم می گوید: «درسته. اسکنر برگه امتحانی.» چون این دقیقاً تعریف یک آزمون است، مگر نه؟
او به عکس ها نگاه می کند و کاری که گفته شده را انجام می دهد؛ چیزهایی که می شناسد را جلو می کشد. پرتره: «لینکلن(۵۲).» ساختمان: «ایفل.» خودروی قرمز: «ماشین آتیش. نه، ماشین آتش نشانی.» و همین طور ادامه داد. وقتی یک تصویر را جلو می کشد، تصویر دیگری جای آن را می گیرد. با شناسایی بعضی ها مشکل نداشت، برای برخی دیگر خاطره ای که به آن تصویر مربوط باشد در ذهن نداشت و سایر تصاویر ذهنش را به سوی خود می کشیدند؛ اما نمی توانست کلمه ی مربوط به آن را به یاد بیاورد. درنهایت وقتی کارش تمام شد، حتی بیشتر از پایان فیزیوتراپی احساس خستگی می کند.
او می گوید: «سبد. سبد کاغذی له شده.»
روبرتا لبخند می زند. «بی حال. حس می کنی بی حالی.»
کم تکرار می کند: «بی حال.» لغت را در ذهنش قفل می کند.
- تعجب نمی کنم... هیچ کدوم از این ها آسون نیست؛ اما تو خیلی خوب انجامش دادی، مگه نه؟ باید ستایشت کرد!
کم با سر تایید می کند، بیش از همیشه آماده ی چرت زدن است. «باید ستاره ی طلایی بدن بهم.»
***
هرروز بیشتر و بیشتر از او می خواهند کار انجام دهد، هم ازنظر فیزیکی و هم ذهنی، اما هیچ توضیحی بابت آن ها به او داده نشده. روبرتا به او می گوید: «موفقیتت خودش پاداش تلاشته.» اما او چطور می تواند از موفقیتش لذت ببرد وقتی معیاری برای سنجش آن ندارد؟
یک روز سر شام به روبرتا می گوید: «سینک آشپزخونه.» فقط آن دو هستند. همیشه فقط آن دو باهم هستند. «سینک آشپزخونه! حالا!»
حتی لازم نیست زن فکر کند تا بفهمد منظور پسر چیست. «به وقتش همه چیز رو در مورد خودت متوجه می شی. حالا وقتش نیست.»
- آره، هست!
- کم، این بحث تموم شده.
کم حس می کند خشم در وجودش به جوش می آید و نمی داند با آن چه کند، نمی تواند به اندازه کافی کلمات را پشت سرهم ردیف کند که خشمش را بروز دهد.
در عوض خشم به دستانش می رود و پیش از اینکه بفهمد چه می کند، یک بشقاب را به آن طرف اتاق پرت می کند و سپس یکی دیگر را و یکی دیگر. روبرتا مجبور است جاخالی بدهد و حالا تمام دنیا در بشقاب ها و قاشق وچنگال و لیوان های پرنده خلاصه شده. در یک لحظه نگهبانان بر سرش می ریزند، او را به اتاقش می کشانند و به تخت می بندند؛ کاری که بیش از یک هفته است انجام نداده اند.
برای مدتی که حس می کند تا ابد است تنوره می کشد؛ اما آنگاه خسته و آرام می شود. روبرتا داخل می آید. زن در حال خونریزی است. فقط یک بریدگی کوچک بالای چشم چپش است؛ اما کوچک بودن آن مهم نیست. او این کار را کرده. تقصیر کم بوده.
ناگهان تمام احساسات دیگرش تحت شعاع پشیمانی اش قرار می گیرند که برای کم حتی از خشم نیز قوی تر است.
اشک ریزان می گوید: «قلک خواهرم رو شکستم. ماشین بابام رو توی تصادف داغون کردم. بدی. بدی.»
روبرتا می گوید: «می دونم متاسفی. من هم متاسفم.» صدایش به اندازه ی کم خسته به نظر می رسد. «به خاطر طغیانت تا صبح بسته می مونی. کارهات عواقبی دارن.»
پسر با سر تایید می کند. درک می کند. می خواهد با دست اشک هایش را پاک کند؛ اما نمی تواند؛ چون دست هایش به تخت بسته شده. روبرتا برایش این کار را می کند. «خب حداقل می دونیم همون قدر که فکر می کردیم قوی هستی. وقتی گفتن که یه پرتاب کننده ی توپ بیس بال بودی شوخی نمی کردن.»
فوراً ذهن کم به دنبال خاطره ی آن ورزش می گردد. آیا بیس بال بازی کرده؟ ممکن است ذهنش ناپیوسته و تکه تکه باشد و درنتیجه پیدا کردن خاطراتش همیشه سخت است؛ اما دانستن اینکه چنین خاطره ای ندارد کار ساده ای ست.
او می گوید: «پرتاب کننده هرگز. هرگز.»
زن با آرامش می گوید: «معلومه که نه. نمی دونم چه فکری می کردم که اینو گفتم.»
***
اندک اندک و روز به روز، با جا افتادن مسائل در ذهن کم، آرام آرام متوجه می شد به طور هولناکی منحصربه فرد است. حالا شب هنگام است. مسئول فیزیوتراپی اش او را تنها گذاشته و برای یک بار هم که شده، بیشتر سرحال است تا خسته وکوفته؛ اما کِنیِ فیزیوتراپیست چیزی گفته بود...
- تو قوی هستی؛ اما مجموعه ی عضلاتت باهم خوب کار و بازی نمی کنن.
کم می دانست این یک شوخی بی منظور است؛ اما حقیقتی در آن نهفته بود که در معده ی کم جا خوش کرد، همان طور که معمولاً غذا سر معده اش می ماند. همان طور که گاهی گلویش چیزی را که زبانش به سوی آن هُل می داد پایین نمی داد.
کنی گفته بود: «بالاخره بدنت یاد می گیره با پیوستگی های خودش کنار بیاد.» انگار کم یک کارخانه پر از کارگرهایی بود که دوست داشتند اعتصاب کنند یا بدتر، دسته ای برده که وادار شده بودند کاری که نمی خواهند را انجام دهند.
آن شب کم به جای زخم های روی مچ هایش نگاه می کند که شبیه دستبندهایی به نازکی مو هستند. حالا که باندها بازشده اند، جای زخم ها قابل مشاهده هستند. او به خط پهن و طناب مانندی که از وسط سینه اش پایین رفته و بالای عضلات بی نقص و خوش تراش شکمش به سمت چپ و راست، دوشاخه شده بود نگاه کرد. خوش تراش. مثل یک تکه مرمر که به شکل یک انسان تراشیده شده... به شکل تصورات یک هنرمند در مورد انسانی بی نقص. حالا کم متوجه شده بود که این عمارت در کناره ی پرتگاه چیزی بیش از یک نمایشگاه نیست و او اثر هنری ای است که به نمایش گذاشته شده. شاید باید حس کند خیلی خاص است؛ اما فقط احساس تنهایی می کند.
دستش را به سمت صورتش می برد، به او گفته شده آن را لمس نکند. در این لحظه روبرتا وارد می شود. زن می داند کم مشغول بررسی بدنش بوده، از طریق دوربین گوشه ی اتاق او را زیر نظر داشت. دو نگهبان، زن را همراهی می کنند؛ زیرا می توانند تشخیص دهند احساسات کم تحریک شده و خطر آشوب وجود دارد.
روبرتا می پرسد: «چی شده کم؟ بهم بگو. کلماتش رو پیدا کن.»
انگشتان کم صورتش را لمس می کند که پر از بافت های عجیب است؛ اما از اینکه واقعاً صورت خود را حس کند وحشت دارد، می ترسد از سر خشم صورتش را از هم بدرد.
کلماتش رو پیدا کن...
او می گوید: «آلیس(۵۳)! کارول(۵۴)! آلیس!» کلمات اشتباه هستند، او می داند آن ها اشتباه هستند؛ اما این نزدیک ترین کلمات به آنچه می خواهد بگوید است. فقط می تواند بچرخد و بچرخد، دور منظورش بچرخد، در یک مدار در اطراف ذهن خودش گم شده است.
به دستشویی اشاره می کند. «آلیس! کارول!»
یکی از نگهبانان نیشخند می زند، انگار فهمیده؛ ولی در اصل هیچ نفهمیده. «شاید داره دوست دخترهای قدیمی اش رو به یاد می آره.»
روبرتا به تندی می گوید: «ساکت! ادامه بده کم.»
پسر چشمانش را می بندد، سعی می کند افکارش شکلی به خود بگیرند؛ اما تنها چیزی که به ذهنش می رسد ظاهر مسخره ی یک...
«فیل دریایی!» افکارش به در نخور هستند. بی فایده اند. از خودش متنفر است.
اما همان لحظه روبرتا می گوید: «... و نجار؟»
پسر به سرعت چشمانش را باز می کند. «آره! آره!» به طریقی، بااینکه این دو لغت بی ارتباط هستند، کاملاً معنا دارند.
روبرتا می گوید: «فیل دریایی و نجار. یه شعر مسخره که حتی از حرف های تو هم بی معنی تره!»
کم منتظر می شود تا روبرتا دست کم تعدادی از نکات را به هم ربط دهد.
- توسط لوئیس کارول نوشته شده؛ که علاوه بر اون نویسنده ی...
- آلیس!
- آره، آلیس در سرزمین عجایب و آلیس و...
«آبگینه!» کم به دستشویی اشاره می کند. «آبگینه!» اما او می داند مردم، دیگر از این لغت استفاده نمی کنند. لغت مدرن آن...
فریاد می زند: «آینه! صورتم! توی آینه! صورتم!»
در هیچ کجای عمارت حتی یک آینه هم وجود ندارد یا حداقل در اتاق هایی که او اجازه ی رفتن به آن ها را دارد خبری از آن نیست. هیچ جا سطح انعکاسی پیدا نمی شود. این نمی تواند یک تصادف باشد. پیروزمندانه نعره می زند. «می خوام توی آینه نگاه کنم. می خوام همین الان نگاه کنم! نشونم بده!» این واضح ترین حرف و بالاترین سطح ارتباطی بود که تابه حال بیان کرده. مطمئناً روبرتا برای این کار به او جایزه می داد!
- همین حالا بهم نشون بده! آهورا! مانتنون! ایما!(۵۵)
روبرتا با صدایی که قدرتش به دقت تنظیم شده می گوید: «کافیه! امروز نه. هنوز آماده نیستی!»
«نه!» کم صورتش را با انگشتانش لمس می کند، این بار آن قدر فشار می دهد که به درد بیاید. «مثل دوگر(۵۶) توی ماسک آهنین، نه مثل نارسیسوس(۵۷) و دریاچه اش! دیدن باعث می شه بارم سبک بشه، نه اینکه کمر شتر رو بشکنه!»
نگهبانان به روبرتا نگاه کردند، آماده بودند بر سر کم بریزند و او را مهار کنند تا بار دیگر او را به تخت ببندند، جایی که نتواند به خودش آسیب برساند؛ اما روبرتا دستورش را نمی دهد. مکث می کند. سبک سنگین می کند. سپس درنهایت می گوید: «با من بیا.» می چرخد، با قدم های بلند از اتاق بیرون می رود و کم و نگهبانان را ترک می کند تا به دنبالش بروند.
آن ها بخشی از عمارت را که برای محافظت از او به دقت طراحی شده ترک می کنند، به جاهایی می روند که کمتر شبیه درمانگاه است. اتاق هایی با زمین های چوبی گرم به جای پوشش پلاستیکی سرد و آثار هنری قاب گرفته شده، به جای دیوارهای سفید.
روبرتا به نگهبانان می گوید جلوی در منتظر شوند و کم را به یک اتاق نشیمن راهنمایی می کند. آنجا افرادی حضور دارند: کنی و برخی از اعضای تیم فیزیوتراپی، به همراه افرادی که کم نمی شناسد؛ متخصصانی که پشت صحنه ی زندگی او کار می کنند. آن ها وقتی او را می بینند، با نگرانی از صندلی ها و کاناپه های چرمی بلند می شوند.
روبرتا به آن ها می گوید: «چیزی نیست. چند دقیقه تنهامون بذارید.» آن ها هر کاری می کردند را رها و باعجله بیرون می روند. کم می توانست از روبرتا بپرسد آن ها چه کسی هستند؛ اما همین حالا هم می داند. آن ها مثل نگهبانان جلوی در اتاقش هستند و نگهبانان روی صخره ها؛ و مردی که خرابکاری های او را تمیز می کند و زنی که روی زخم هایش روغن می مالد. تمام این افراد آنجا هستند تا به او خدمت کنند.
روبرتا او را به سمت آینه ی قدی کنار دیوار می برد. حالا کم می تواند از فرق سر تا نوک پایش را ببیند. او پیراهن بیمارستان را درمی آورد و با شورتی که به تن دارد آنجا می ایستد و به خود نگاه می کند. فرم بدنش زیباست: به طور بی نقصی تناسب دارد، عضلانی و متعادل است. برای لحظه ای فکر می کند شاید واقعاً نارسیسوس است که غرق خودپسندی شده؛ اما وقتی قدمی جلوتر می رود و بیشتر وارد نور می شود، می تواند جای زخم ها را ببیند. او می دانست آن ها آنجا هستند؛ اما دیدن همگی شان یکجا، او را سراسیمه می کند. آن ها زشت و همه جا هستند؛ اما در هیچ جای بدنش بیش از صورتش آشکار نیستند.
آن صورت، یک کابوس است.
باریکه های پوست با رنگ های مختلف، مانند یک لحاف چهل تکه ی زنده بر روی استخوان و عضله و غضروف کشیده شده. حتی از سرش _ که وقتی بیدار شد کاملاً تراشیده شده بود؛ اما حالا کرک هایی نوک زده بودند _ موهایی با رنگ ها و حالات مختلف روییده، مانند مزارع نامنظم با محصول غلات متفاوت که هماهنگی نداشتند. چشمانش از دیدن ظاهر خودش درد گرفته و اشک دیدش را تار کرده.
«چرا؟» این تنها چیزی است که به فکرش می رسد بگوید. از تصویر رو برمی گرداند، می خواست سرش را در شانه اش پنهان کند؛ اما روبرتا با ملایمت شانه اش را لمس می کند.
زن می گوید: «روت رو برنگردون. قدرتش رو داشته باش تا چیزی که من می بینم رو ببینی.»
پسر خود را وادار می کند دوباره نگاه کند؛ اما فقط می تواند جای زخم ها را ببیند.
می گوید: «هیولا!» این کلمه از چندین بخش مختلف ذهنش به خاطرش می آید؛ بنابراین برای پیدا کردن آن نیازی به کمک ندارد. «فرانکنشتاین!»
روبرتا به تندی می گوید: «نه. هیچ وقت این فکر رو نکن! اون هیولا از بدن مُرده ها ساخته شده بود؛ اما تو از زنده ها به وجود اومدی! اون جونور تمام قوانین طبیعت رو نقض می کرد؛ اما تو، کم، تو شگفتی جدید دنیایی!»
اکنون روبرتا همراه با او به آینه نگاه و به اعضای شگفت انگیز بدن کم اشاره می کند. «پاهات مال یه دونده ی تیم دانشگاه و قلبت مال کسیه که اگه گسسته نشده بود می تونست توی رشته ی شنا در المپیک شرکت کنه. بازوها و شانه هات زمانی متعلق به بهترین بازیکن بیس بالی بوده که در کمپ های هاروست دیده شده بود و دستات؟ اونا بااستعدادی بی نظیر گیتار می زدن!» سپس زن لبخند می زند و نگاه کم را در آینه به خود جلب می کند. «و چشمانت از پسری بهت رسیده که می تونست با یک نظر دل هر دختری رو آب کنه.»
در طرز حرف زدنش در مورد او، نوعی غرور خاص وجود دارد. غروری که خود کم هنوز نمی تواند آن را حس کند.
روبرتا انگشتش را روی شقیقه ی کم می گذارد. «اما بهترینش اینجاست!» او انگشتش را بر روی ترکیب چندگانه ی موهایش حرکت می دهد و به بخش های مختلف جمجمه اش اشاره می کند، انگار مسیری را بر یک کره ی جغرافیایی طی می کند.
«سمت چپ لب قدامی مغزت توانایی استدلال و محاسبات هفت بچه رو در خود داره که در علوم و ریاضیات نابغه بودن. بخش راست لب قدامی ات، مرکز خلاقیت دوازده شاعر، هنرمند و موسیقیدان رو در خودش جمع کرده. بخش پس سری ات، مجموعه نرون های گسسته های بی شماری رو داره که حافظه ی تصویری داشتن و بخش زبان مغزت یه مرکز بین المللی از مجموعه ی نُه زبانه که همه شون منتظرن تا دوباره بیدار بشن.»
زن چانه ی او را لمس می کند و صورت کم را به سمت خودش می چرخاند. چشمان روبرتا که در آینه بسیار دور به نظر می رسیدند، حالا تنها چند سانتی متر با او فاصله دارند. چشمانش هیپنوتیزم کننده و قدرتمند است.
روبرتا می گوید: «آناتا وا راندوم دو وا نای کم. آناتا وا اینترجنتو نی سکی سا رت ایماسو.»
و کم می داند او چه می گوید. تو تصادفی به وجود نیومدی، کم. تو هوشمندانه طراحی شدی. کم نمی داند این چه زبانی است؛ اما بااین حال می داند حرف هایش چه معنایی دارند.
روبرتا می گوید: «هر بخش وجودت از بین بهترین ها و باهوش ترین ها دست چین شده و من توی هر گسستگی اون جا بودم تا منو ببینی، صدام رو بشنوی و وقتی بخش ها دوباره سرهم شدن منو بشناسی.» زن لحظه ای مکث می کند تا فکر کند و با ناراحتی سر تکان می دهد. «اون بچه های بیچاره اِنقدر عملکرد بدی داشتن که نمی دونستن از موهبت هاشون چطور استفاده کنن؛ اما حالا، بااینکه گسسته شدن، می تونن بالاخره از طریق تو به کمال برسن!»
حالا که از گسستگی حرف زده بود، تکه هایی از خاطرات به سمت کم سرازیر شد.
آره، او روبرتا را دیده بود!
زن در کنار میز جراحی ایستاده بود و حتی ماسک جراحی نداشت که صورتش را بپوشاند و کم حالا می فهمید که دلیل نبود ماسک این بود که زن دیده و به خاطر سپرده شود؛ اما این فقط یک اتاق جراحی نبود، مگر نه؟
یک خاطره ی مشابه.
از دوازده نقطه ی مختلف ذهنش.
اما این مغز او نیست، مگر نه؟
این مغز آن هاست.
تمام آن ها.
فریاد می زدند.
خواهش می کنم. خواهش می کنم متوقفش کن.
تا اینکه دیگر صدایی برای التماس ندارد.
مغزی برای فریاد زدن ندارد.
در آن لحظه
وقتی "من هستم..." تبدیل می شود به "من نیستم..."
کم نفس عمیق و لرزانی می کشد. آن خاطرات آخر، حالا بخشی از او هستند که مانند پوست صورتش بهم گره خورده اند. تحمل خاطرات غیرممکن است و باوجوداین او آن ها را تحمل می کند. تنها اکنون می فهمد که باید چقدر قوی باشد تا بتواند بدون درهم شکستن، خاطره ی صد گسسته شده را در ذهن داشته باشد.
روبرتا او را تشویق می کند تا به وسایل گران قیمت عمارت کنار صخره نگاه کند. «همون طور که اطرافت می بینی، ما حامی خیلی قدرتمندی داریم تا تو بتونی به رشد و شکوفایی ادامه بدی.»
- حامی؟ از طرف کی؟
- مهم نیست از طرف کی. اونا دوست ما هستند. نه فقط دوست تو، بلکه دوست دنیایی که همه ی ما می خوایم توی اون زندگی کنیم.
و بااینکه همه چیز سر جایش قرار می گیرد و تمام زندگی کم معنادار می شود، هنوز یک چیز ذهنش را آزار می دهد.
- صورتم... وحشتناکه...
روبرتا می گوید: «نگران نباش. جای زخم ها از بین می ره... در حقیقت، عامل های شیمیایی بهبوددهنده همین حالا هم دارن به خوبی عمل می کنن. به زودی اون زخم ها کاملاً ناپدید می شن و خطوط محوی درجایی که بخش های پوست بهم جوش خوردن به جا می مونه. بهم در این مورد اعتماد کن: من پیش بینی چهره ای که خواهی داشت رو دیده ام کم و اون تصویر محشر بود!»
کم انگشتش را بر جای زخم های روی صورتش می کشد. آن قدری که فکر می کرد درهم و بی نظم نبودند. منظم هستند، رنگ های مختلف پوستش یک الگو را تشکیل می دهد. یک طرح.
- ما انتخاب کردیم که بهت یک تکه از هر نژاد رو بدیم. از رنگ پریده ترین سفیدپوست ها تا تیره ترین سیاه پوستان آفریقا و هر رنگی مابین اونا. اسپانیایی، آسیایی، ایسلندی، سرخ پوست، استرالیایی، هندی، عربی... یک ترکیب موزاییکی باشکوه از انسانیت! تو ترکیبی از تمام افراد بشر هستی، کم و مدرکش هم در صورتت مشهوده. بهت قول می دم وقتی زخم ها خوب بشن، تو می شی تعریف جدید زیبایی! یه مشعل روشن خواهی بود، بزرگ ترین آرزوی نژاد بشر. تو به همه شون نشون می دی کم! فقط باوجود داشتنت، بهشون نشون می دی!
درحالی که کم به این فکر می کند، قلبش به تپش درمی آید و محکم به قفسه ی سینه اش کوبیده می شود. به تمام مسابقاتی فکر می کند که این قلب برنده شده و بااینکه هیچ خاطره ای از شناگر برجسته بودن ندارد، قلبش چیزی را می داند که مغزش از آن بی اطلاع است. قلبش مشتاق است بار دیگر در استخر باشد، همان طور که پاهایش می خواهند بار دیگر بدوند.
اما در حال حاضر، آن پاها زیر بدنش خم می شوند و او خود را روی زمین می یابد و به عجب می افتد که چطور روی زمین افتاده.
روبرتا می گوید: «برای یک روز زیادی تحریک شدی.»
نگهبانان که از جلوی در تماشا می کردند، به سمتش می دوند و کمک می کنند بلند شود.
- خوب هستید آقا؟ کمک خبر کنیم خانوم؟
- لازم نیست. خودم بهش رسیدگی می کنم.
آن ها او را به یک کاناپه ی مخملی پرزرق وبرق می برند. حالا کم می لرزد، نه فقط از سرما، بلکه براثر فهمیدن حقیقت وجودی خودش. روبرتا پتویی سبک برداشته و او را می پوشاند و دستور می دهد اتاق گرم تر شود. سپس مانند مادری که بچه ی تب دارش را آرام می کند در کنارش می نشیند.
- برات نقشه های بزرگی کشیده شده کم؛ اما لازم نیست حالا نگران شون باشی. در حال حاضر تنها کاری که باید بکنی اینه که اون پتانسیل های فوق العاده رو پرورش بدی؛ تمام اون بخش های سرگردون ذهنت رو رام کن؛ به هر بخش بدنت یاد بده باهم همکاری کنن. تو رهبر یک گروه ارکستر در یه پخش زنده هستی و موسیقی ای که خواهی ساخت فراتر از خارق العاده خواهد بود!
کم پرسید: «ولی اگر نبود چی؟»
روبرتا خم می شود و با ملایمت پیشانی او را می بوسد. «این اصلاً ممکن نیست.»
***
آگهی
"وقتی شغلم رو از دست دادم، قبض ها و بدهی ها شروع به تلنبار شدن کردن و من نمی دونستم چه کار کنم. فکر نمی کردم راهی برای تامین خونواده ام داشته باشم. حتی به این فکر کردم که به یه مرکز هاروست در خارج از کشور برم و خودم رو توی بازار سیاه گسسته کنم تا هزینه های خونواده ام تامین بشه؛ اما بازار سیاه منو می ترسونه. خب، حداقل لایحه ای برای قانونی کردن گسستگی داوطلبانه ی بزرگسالان به رای گذاشته شده... کاری که برای خونواده ام اِنقدر پول جمع می شه که بتونن زنده بمونن. تصورش رو بکنید! من با آرامش خیال به حالت جداشدگی وارد می شم و می دونم که خونواده ام تامین می شن... و با قانونی شدن این کار، بازار سیاه بیکار می شه. به لایحه ی پنجاه وهشت رای مثبت بدید! به خانواده هایی مثل خونواده ی من کمک کنید و به قاچاق اعضا پایان بدید."
تامین شده توسط انجمن ملی مدافعان اهداء
***
خواب های کم همیشه آگاهانه است. او همیشه می داند در حال خواب دیدن است و تابه حال رویاهایش باعث ناراحتی اش می شدند. رویاهای او، منطق خواب ها را دنبال نمی کنند _ هیچ منطقی را دنبال نمی کنند _ رویاها منقطع و ناپیوسته و گیج کننده هستند. تکه هایی تصادفی که توسط تارعنکبوت های ذهن غیر هوشیارش به هم وصل شده اند. رویاهایش مثل عوض کردن کانال تلویزیون در بین ایستگاه های مختلف ذهنش است، با چنان سرعتی که نمی توان محتوای هیچ یک از این کانال ها را درک کرد. دیوانه کننده است! اما حالا که ذات وجودی خود را می داند کم می فهمد که می تواند بر روی این موج، سواری کند.
امشب خواب می بیند در یک عمارت است. نه عمارتی که منظره ای روبه دریا دارد، بلکه عمارتی در میان ابرها. درحالی که از اتاقی به اتاق دیگر می رود، فقط دکور نیست که تغییر می کند، بلکه دنیا هم عوض می شود... یا حداقل، زندگی ای که در آن دنیا دارد تغییر می کند. در یک آشپزخانه خواهرها و برادرانی که می شناسد دور میز نشسته و منتظر شام هستند. در یک اتاق نشیمن، پدری با زبانی که در ذهنش جا نمی افتد سوالی از او می پرسد، به همین دلیل او نمی تواند پاسخی بدهد.
و آنگاه راهروها... راهروهای طولانی با اتاق هایی در دو طرف که کسانی را در داخل دارند که او کمی می شناسد. این ها اتاق هایی هستند که او هرگز واردشان نخواهد شد و آن افراد هرگز چیزی بیش از تصویر برای او نخواهند بود، تصاویری که در آن اتاق ها به دام افتاده اند. خاطره ی دیگری از آن ها وجود ندارد یا حداقل در بخش های مغزی که دریافت کرده خاطرات دیگری وجود ندارند.
از هر اتاق و راهرویی که می گذرد موجی شدید از احساس فقدان به او دست می دهد؛ اما این حس با هیجان دیدن اتاق های زیادی که در پیش رو داشت تعدیل شده بود.
در انتهای رویا، دری را پیدا می کند که به بالکنی بدون نرده باز می شود. او در لبه ی بالکن می ایستد و به ابرهای مواجِ پایین نگاه می کند که توسط نیروی باد تکه تکه شده و بار دیگر تشکیل می شوند. در درونش، کسانی که حالا بخشی از او هستند، همگی با او حرف می زنند؛ اما صدایشان درهم آمیخته و به غرشی نامفهوم تبدیل شده است. بااین حال او می داند می خواهند چه بگویند. آن ها می گویند بپر کم، بپر! بپر؛ چون ما می دونیم که تو می تونی پرواز کنی!
***
صبح، کم که هنوز براثر خوابش هیجان زده بود، بیش از همیشه در فیزیوتراپی به خود فشار آورد. حالا به جای کشیدگی جای زخم های در حال التیام، سوزش ماهیچه هایش را حس می کند.
کنی درحالی که مفاصل کم را به طور چرخشی کمپرس سرد و گرم می کند تا روند بهبودشان را تسریع کند به او می گوید: «امروز حسابی رو فرم هستی.» کم متوجه شده، کنی مربی برتر لیگ حرفه ای فوتبال آمریکا است؛ اما دوستان قدرتمندی که روبرتا در موردشان حرف زده بود او را استخدام کرده بودند تا فقط یک نفر را تعلیم دهد و حقوق خوبی هم به او پیشنهاد داده بودند.
کنی اعتراف کرده بود: «پول حرف اول و آخر رو می زنه؛ به علاوه، هرروز این فرصت پیش نمی آد که بخشی از شکل گیری تاریخ باشی.»
کم فکر می کند یعنی این منم؟ تاریخی برای آیندگان؟ سعی کرد تصور کند که اسم کامو کامپوسیت_ پرایم در کلاس های درس آینده تدریس شود؛ اما نتوانست. مشکل از اسمش بود. زیادی شسته روفته بود، بیشتر شبیه موضوع یک آزمایش بود تا نتیجه ی آزمایش. باید آن را کوتاه تر می کرد. کامو کام پری(۵۸). تصویر ماشین های مسابقه که با سرعت زیاد از یک پیچ عبور می کنند به ذهنش می رسد. پریکس(۵۹) بزرگ. خودش بود! کامو کامپریکس.(۶۰) با املای سرهم. نامی که مانند خودش، اسرار زیادی در دل داشت!
وقتی کنی شانه اش را کمپرس یخ می کند، کم چهره درهم می کشد؛ اما امروز حتی این درد هم حس خوبی دارد.
کم می گوید: «ماراتن آبکی، دیگه سبد کاغذی نیست!» سپس گلویش را صاف و اجازه می دهد افکارش شکل بگیرند و کلمات مناسب را جمع می کند. «این ماراتونی که دارم... حالا به سادگی آب خوردنه. اصلاً احساس ضعف نمی کنم.»
کنی می خندد. «نگفته بودم آسون تر می شه؟»
عصر آن روز کم به همراه روبرتا در بالکن می نشیند و نهارشان با سینی های نقره ای برای آن ها سِرو می شود. هرروز غذا تنوع بیشتری دارد؛ اما همیشه مقدارش کم است. پیش غذای میگو. سالاد چغندر. خورشت کاری با مرغ و بلغور و کاهو. همگی چالش های جالبی برای پرزهای چشایی کم هستند و باعث می شوند خاطرات کوچکی در ذهنش جرقه بزنند و ارتباطات نرونی را وادار می کنند تا با حواس بویایی و چشایی او هماهنگ شوند.
در حین خوردن، روبرتا به او می گوید: «همه اش بخشی از بهبودته. همه اش بخشی از رشدته.»
بعد از نهار، طبق برنامه ی روزانه شان پشت لپ تاپ می نشینند و تصاویر را برای تحریک خاطرات تصویری او بررسی می کنند. حال تصاویر پیچیده تر هستند. چیزی به سادگی برج ایفل یا ماشین آتش نشانی نیستند. آثار هنری گنگی که کم باید آن ها را شناسایی کند _ حتی اگر اثر را کاملاً به یاد نیاورد، حداقل باید هنرمندش را به خاطر بیاورد. تصاویر بخش هایی از یک نمایش است.
- این شخصیت کیه؟
- لیدی مکبث.
- داره چه کار می کنه؟
- نمی دونم.
- پس یه چیزی از خودت بساز. از تصوراتت استفاده کن.
تصاویر مختلفی از افرادی عادی وجود دارد و روبرتا از کم می خواهد تصور کند ممکن است چه کسی باشند. ممکن است در حال فکر کردن به چه چیزی باشند. روبرتا اجازه نمی دهد تا وقتی فکر و کلمات مناسب را پیدا نکرده، حرف بزند.
- مردی که سوار قطاره. به این فکره که توی خونه شام چی دارن. احتمالاً باز هم مرغ دارن. او حالش از مرغ بهم می خوره.
سپس در میان عکس های پخش شده روی صفحه نمایش کامپیوتر، کم عکس دختری را می بیند که توجه او را به خود جلب می کند. روبرتا نگاه او را به سمت عکس دنبال و فوراً تلاش می کند تصویر دیگری نشانش دهد؛ اما کم دستش را می گیرد تا متوقفش کند.
- نه. بذار ببینم.
روبرتا با اکراه تصویر را نشانش می دهد. کم عکس را می چرخاند و بزرگ می کند. می تواند بگوید که تصویر با اجازه ی دختر گرفته نشده. عکس از زاویه ی عجیبی گرفته شده، شاید هم پنهانی. خاطره ای در ذهنش جرقه می زند. خاطره ای از همین دختر. در یک اتوبوس.
روبرتا می گوید: «این عکس نباید اینجا باشه. می شه حالا ادامه بدیم؟»
- هنوز نه.
کم نمی تواند تشخیص دهد عکس کجا گرفته شده. عکس بیرون از ساختمان است. جایی خاکی. دختر زیر چیزی تیره و فلزی که بر او سایه انداخته در حال نواختن پیانو است. دختر زیباست.
«بال های چیده شده. طاق شکسته ی آسمان.» کم با به یادآوردن دستور روبرتا مبنی بر اینکه پیش از حرف زدن کلمات مناسب را پیدا کند، چشمانش را می بندد. «او مثل... یه فرشته است که وقتی به زمین سقوط کرده صدمه دیده. برای التیام خودش موسیقی می زنه؛ اما هیچ چیزی نمی تونه درهم شکستگی او رو درمان کنه.»
روبرتا با لحنی که اصلاً متقاعدکننده نیست می گوید: «خیلی خوبه. حالا بریم سر عکس بعدی.»
روبرتا بار دیگر عکس دیگری نشانش می دهد؛ اما کم لپ تاپ را به گوشه ای از میز و خارج از دسترس زن می کشد. «نه، همین جا می مونه.»
اینکه روبرتا به خاطر عکس ناراحت شده، کم را بیشتر کنجکاو می کند. «اون کیه؟»
«آدم مهمی نیست.» ولی از عکس العمل روبرتا می توان فهمید که دختر شخص مهمی است.
- من ملاقاتش می کنم.
روبرتا به تلخی می خندد. «خیلی بعیده.»
- خواهیم دید.
آن ها به تمرین ذهنی شان ادامه می دهند؛ اما فکر کم بر روی دختر متمرکز می ماند. یک روز می فهمد دختر کیست و او را ملاقات می کند. هر چیزی را که لازم باشد در مورد دختر می فهمد یا دقیق تر بگوییم، همه ی چیزهایی که در ذهن تکه تکه اش است را یکپارچه و منظم می کند. وقتی این کار را کرد، خواهد توانست با اعتمادبه نفس با دختر حرف بزند _ و نگاه، با کلمات خودش، با هر زبانی که لازم باشد، از دختر خواهد پرسید که چرا آن قدر غمگین به نظر می رسد و چه سرنوشت بدی او را در یک صندلی چرخدار نشانده.

نظرات کاربران درباره کتاب نا کامل

کتاب خوبیه با ترجمه ای روان
در 2 هفته پیش توسط var...2an