فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تخت و خنجر

کتاب تخت و خنجر

نسخه الکترونیک کتاب تخت و خنجر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تخت و خنجر

جارچی: [جار می‌زند] ایهاالناس، این طبل خبردار، بود مژده دربار، به هر مرد درستکار، هنردار، جگردار، چه پولدار، چه بیکار، که ای قوم بیایید، تجمع بنمایید، به پرواز همای شرف و عز و سعادت به تماشا بنشینید به سر مرد جوان‌بخت خوش‌اقبال، که قسمت شده او را بنشاند به روی تخت حکومت، به یک سال. تلخک: چه جالب، یه موقعی به این شهر رسیدیم که مراسم انتخاب حاکم داره برگزار می‌شه...

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تخت و خنجر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اشخاص بازی

زن روستایی
دختر
چاخان الملک
فراش مچول
ندارالسلطنه
معین الهراس
جلاد
شهرفرنگی
پیرزن
پیرمرد
مردم

مقدمه

نخستین نمایشنامه سیاه بازی که نوشتم «تخت و خنجر» بود به سال ۱۳۶۳، زمانی که سخت تحت تاثیر مطالعه فرمان امام علی(ع) به مالک اشتر بودم. لیکن برخلاف تصور، به دلیل تحلیل غلط و مغرضانه مسئول وقت شورای نظارت، به آن اجازه اجرا داده نشد تا اینکه در سال۱۳۸۰پس از بازنویسی، به مدت شصت شب در تماشاخانه سنگلج به اجرا درآمد بی آنکه کلمه ای از آن حذف شود.
امام علی (ع) در فرمان خود به مالک اشتر، پس از سفارش به پیروی از آنچه خداوند در کتابش امر فرموده است، می نویسد «...و فرمان می دهد که نفس و هوس خویش را در برابر شهوت ها درهم شکند و آن را از سرکشی باز دارد، زیرا نفس، انسان را به بدکاری فرمان می دهد مگر آنکه خدای بر آن رحمت آرد و از لغزش اش باز دارد.» (ص۳۳۲)
«به هنگام رای زنی، مرد بخیل را از خود دور دار که تو را از بخشش باز می دارد و به تهیدستی بیمت می دهد، و ترسو را نیز به مشورت مگیر که در کارها اراده ات را سست می کند و آزمند را هم به مشاوره مخواه که چهره زشت آز و ستم را در برابرت می آراید و بدان که بخل و ترس و آز سه غریزه پراکنده اند که مفهوم آن ها بدگمانی به خداوند است.» (ص۳۳۵)
«با پارسایان و مردان راستین همراه شو و آن ها را از ستایش خویش باز دار و چنانشان بیاموز که تو را بدان جهت که از ناروایی ها برکناری، نستایند، زیرا ثناگویی ها و ستایشگری ها برای زمامدار، خودپسندی به بار می آورد و گرفتار تکبرش می سازد». (ص۳۳۶)
«کسانی هستند که با چاپلوسی و ظاهرسازی و ادعای خوش خدمتی، زمامداران را فریب می دهند و جز این ناروایی ها خیر و خدمت و امانتی در کارشان نیست.» (ص۳۴۵)
«بخشی از وقت خویش را به پذیرایی نیازمندان اختصاص ده و آن ها را خودت به حضور بپذیر و با همه آن ها در مجلس بنشین و برای خشنودی خدایی که تو را آفرید، با آن ها فروتن باش و در آن گاه، نگهبانان و یاران و اطرافیانت را از خود دور کن، تا نیازمندان بتوانند بدون هراس و لکنت زبان، نیازهای خود را بازگویند.» (ص۳۴۸)
«از مردم خویش دور مباش و پرده استتار بر چهره مینداز که اگر زمامداران از مردم بدور مانند، کینه ها برخیزد و فرمانروا از کار مردم ناآگاه ماند و کارها به ناسامانی کشد.» (ص۳۵۰)
و نیز آن حضرت در سفارش نامه ای که برای مامورین دریافت مالیات نوشته است
«چون به قبیله ای وارد شدی بر سر آبشان فرود آی و به خانه مردم مرو، و با آرامش نزد آن ها برو و بر آن ها سلام کن و درود و احترام به کمال رسان، پس بگوی

ای بندگان خدا، و... آیا در سرمایه های شما حقوقی از خدا هست که به من بپردازید؟ اگر کسی گفت نه، کاری به او مدار و اگر کسی گفت آری، همراه او برو و او را مترسان و به هراس مینداز و بر او سخت مگیر... اگر چهارپایان و یا شترانی داشت، بی اجازه او به جانب آن ها مرو زیرا بیشتر این دام ها از اویند و چون به سوی دام ها رفتی با قهر و چیرگی پیش مرو و درشت خویی مکن و دام ها را مران و صاحبشان را نگران مساز، دام ها را به دو بخش تقسیم کن و او را در انتخاب هر بخشی که بخواهد آزاد گذار و به انتخابش اعتراض مکن و باقی مانده را نیز به دو بخش تقسیم کن و باز او را در گزینش هر بخشی که خواهد آزاد گذار و اعتراضی به انتخابش نداشته باش. (۳۵۷)(۱)

تقدیم به همسرم
به پاس سال ها عشق و صبوری

صحنه یکم

[سکو.(۲)]

۱

[ساز و دهل به صدا درمی آیند. مردم جمع می شوند. تلخک و قندک نیز به آن ها می پیوندند.]

جارچی: [جار می زند] ایهاالناس، این طبل خبردار، بود مژده دربار، به هر مرد درستکار، هنردار، جگردار، چه پولدار، چه بیکار، که ای قوم بیایید، تجمع بنمایید، به پرواز همای شرف و عز و سعادت به تماشا بنشینید و ببینید. چگونه خورد او چرخ و بیاید، بنشیند به سر مرد جوان بخت خوش اقبال، که قسمت شده او را بنشاند به روی تخت حکومت، به یک سال.
تلخک: چه جالب، یه موقعی به این شهر رسیدیم که مراسم انتخاب حاکم داره برگزار می شه.
قندک: مراسم انتخاب حاکم دیگه چیه؟
تلخک: بابا، توی این ولایت رسمه، هر سال یک روز معینی کفتر می پرونند. این کفتر بخت و اقبال رو سر هر کی بشینه، به مدت یک سال حاکم می شه و اختیار حکومت تو دست اونه.
قندک: غریبه و خودی فرقی نمی کنه؟ پارتی بازی ای؟ پسرخاله دخترخاله ای؟ دسته و گروهی؟
تلخک: ظاهراً که فرقی نمی کنه.
قندک: پس بیا بریم قاطی جمعیت بشیم. خدا را چه دیده ای، شاید رو سر یکی از ما بشینه.
تلخک: ای خدای مهربون، یعنی می شه چند صباحی هم سکان کشتی حکومت تو دست ما بیفته.
قندک: اگه بیفته...
تلخک: اگه بیفته! کاری می کنم که گرگ و میش از یه چشمه آب بخورن. خواب رو به چشم زورگوها و چپاولگرها حروم می کنم. هیچ گرسنه ای رو بی نون و هیچ مریضی رو بی دوا نمی گذارم.
قندک: خدا از زبونت بشنُفه.

[صدای طبل جارچی بلند می شود و پس از آن مراسم کفترپرانی برگزار می شود.]

جارچی: و حالا مراسم انتخاب خوشبخت ترین مرد سال شروع می شود.

[جارچی کفتر می پراند و کفتر روی شانه تلخک می نشیند.]

صدراعظم انتخاب شد... به افتخار حاکم امسال.

[مردم کف می زنند و هلهله می کنند.]

تلخک: من حاکم شده ام!
قندک: خوش به حالت، نکنه یه وقت من رو فراموش کنی؟
تلخک: نه بابا.

[صدراعظم کلید بزرگ طلایی شهر را به تلخک تقدیم می کند.]

صدراعظم تبریک عرض می کنم، قربان. بفرمایید.
تلخک: این چیه؟
صدراعظم کلید طلایی شهر.
تلخک: کلید که این باشه، قفلش ببین چیه.
صدراعظم بفرمایید بریم داخل قصر.

[هجوم مردم.]

مردم: قربان، گرانی امان ما را بریده/ حقوق ما کمه/ حق من رو قاضی پایمال کرده/ گوسفندهای من رو دزدیدن/ من خرج عروسی ندارم...

[فراش ها جلوِ مردم را می گیرند.]

قندک: ای بابا، بذارید من برم تو.
تلخک: بذارید اون رفیق من بیاد.
صدراعظم اطاعت می شه قربان، الساعه می آریمش.
قندک: بابا، من رفیق آقا تلخکم.

[فراشی جلو قندک را می گیرد.]

فراش: آقا تلخک کیه؟
قندک: تلخک حاکم جدیده.
فراش: حاکم رفیق جلمبری مثل تو نداره! برو پی کارت.
قندک: چرا دری وری می گی، برو از خودش بپرس.
فراش: برم از خودش بپرسم؟ مگه شهر هرته، اینجا درباره، سلسله مراتب داره، برو اینجا وانستا.
قندک: [فراش را تهدید می کند.] باشه، مگه نبینمش، یه آشی برات بپزم که یه من روغن روش باشه.
فراش: می ری یا بدم به جرم خرابکاری بگیرن بندازنت تو هلفدونی.
قندک: نه خیر، مثل اینکه اوضاع اینجا خیلی خرابه. رفیق ما اگه بخواد اینجا را درست کنه، باید از پایین تا بالا همه این مفتخورها را عوض کنه. خدایا خودت یه وسیله ای بساز. برم ببینم این دربار خراب شده راه دیگه ای نداره من برم تو. الکی الکی آواره غربت شدم. مثلاً اومده بودیم تو این شهر کار پیدا کنیم.

[موسیقی.]

۲

امین خلوت: اعلی حضرت، قدر قدرت، قوی شوکت، رفیع منزلت، نزول اجلال می فرمایند.

[صدراعظم و تلخک وارد می شوند.]

صدراعظم بفرمایید.
تلخک: بفرمایم کجا؟
صدراعظم بفرمایید روی تخت بنشینید و رسماً حکومت را به دست بگیرید.
تلخک: من می ترسم.
صدراعظم از چی؟
تلخک: از این تخت.
صدراعظم چرا؟
تلخک: من نمی خوام.
صدراعظم آدم بخت برگشته به این می گن ها. یکی نیست بپرسه رو تخت سلطنت نشستن هم ترس داره؟!
تلخک: رو تخت سلطنت نشستن هم ترس داره؟
صدراعظم از خودت بپرس.
تلخک: از خودم می پرسم.
صدراعظم خب!؟
تلخک: خب که خب. رایانه می گه فعلاً تامل فرمایید.
صدراعظم جواب چیه؟
تلخک: نمی شه اون رفیقم رو بیارید به جای من؟
صدراعظم مگه الکیه، قربان؟ شما طی یک مراسم رسمی انتخاب شده اید.
تلخک: راستی بهش خبر دادید بیاد پیش من؟
صدراعظم بله، قربان.
تلخک: صبر کنید اون بیاد، بعد شروع می کنیم.
صدراعظم قربانت گردم، چند روزه که کارهای مملکت به خاطر انتخابات خوابیده، زندگی ها فلجه. شروع کنید تا زندگی مردم هم رونقی بگیره.
تلخک: خدایا، از شر شیطون، بنده هات رو حفظ کن. من روسیاه هم بین اون ها.

[به طرف تخت می رود و برمی گردد.]

صدراعظم چرا برگشتی، قربان؟
تلخک اون تخت داره چشمک می زنه.
صدراعظم خب، تورش کن.
تلخک [رو به تخت می خواند:] مزن چشمک که من طاقت ندارم/ مکن عشوه که من باور ندارم.
صدراعظم چی می گه، قربان؟
تلخک: می گه، بیا سوار شو.
صدراعظم خب، برو دیگه، معطل چی هستی؟
تلخک: می ترسم من رو وسوسه کنه.
صدراعظم آخه اون که زبون نداره تو رو وسوسه کنه.
تلخک: پس باید از زبون دارهاش بترسم.
صدراعظم معطل نکنید، قربان. شما دیگه از این ساعت مال خودتون نیستید.
تخلک: به این زودی من رو فروختی! پس سندش کو؟
صدراعظم اختیار دارید، قربان. منظور اینه که هر ساعتی از دست بره به ضرر مردمه، این یکجور هدر دادنِ بیت الماله. وزرا منتظرند بیان دستور کار بگیرند، قربان. بدون مُهر شما هیچ کاری صورت نمی گیره.
تلخک: من دوست ندارم.
صدراعظم چی رو دوست نداری؟
تلخک: خاطرجمع نیستم.
صدراعظم از چی؟ از کی؟
تلخک: از خودم.
صدراعظم رو تخت نشستن هم خاطرجمعی می خواد؟
تلخک: ارتپه [البته] می گن هر کی تا حالا روی این تخت نشسته اخلاقش بد شده.
صدراعظم بستگی به آدمش داره. بعضی ها هم نشستن و عوض نشدن.
تلخک: پس برم؟
صدراعظم برو، اما نه شل و ول، با قدم های محکم.

[تلخک با قدم های شمرده و محکم به طرف تخت می رود اما جلوِ تخت به لرزه می افتد.]

صدراعظم چرا می لرزی؟
تلخک: نمی دونم.
صدراعظم اعتماد به نفس داشته باش.
تلخک: داشتم، ته کشید.
صدراعظم بیا عقب.
تلخک: اومدم عقب.
صدراعظم حالتِ دو بگیر.
تلخک: دنده دواَم خرابه.
صدراعظم دنده دو نه، قربان. حالت دو بگیرید. [حالت دویدن به خود می گیرد] این جوری.
تلخک: گرفتم.
صدراعظم تا سه بشمار، بعد با سرعت برو بپر رو تخت.
تلخک: آی گفتی.
صدراعظم گل گفتم؟
تلخک: یه ذره شل گفتی.
صدراعظم شرمنده نفرمایید، قربان.
تلخک: کمربندی، شالی چیزی دم دست نداری؟
صدراعظم می خوای چه کار؟
تلخک: کار دارم.
صدراعظم بفرما، این هم شال.

[شال کمر خود را به تلخک می دهد. شلوارش می افتد.]

تلخک: شلوارت رو بکش بالا.

[تلخک شال را می گیرد و روی سینه اش می بندد.]

نظرات کاربران درباره کتاب تخت و خنجر