فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب داستان‌های زيبا از مثنوی معنوی
مولانا

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های زيبا از مثنوی معنوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان‌های زيبا از مثنوی معنوی

در ادبیات فارسی، قرن هفتم دوره مغول نامیده شده است. در این دوره با توجه به قتل و خونریزی و خرابی و ویرانی که مغول‌ها ایجاد کردند، هنر و ادبیات نیز دستخوش حوادث ناگوار گردید. نویسندگان و شاعران یا کشته شدند و یا هنرشان در نطفه خفه گردید. اما جالب توجه این است که دو نویسنده و شاعر بلندآوازه در این دوره سراغ داریم: یکی سعدی و دیگری مولانا که هم‌چون چاه‌های آرتزین و خودجوش فوران کردند و درخت هنر و ادبیات ایران را آبیاری نمودند.
سعدی استاد سخن، کسی است که به قول خودش قند پارسی را به هندوستان برده و غزل‌هایش در نهایت فصاحت و بلاغت و ظرافت است. سخنان سعدی دلپذیر بوده و چون از دل برمی‌آید، لاجرم بردل می‌نشیند.
پایه دیگر هنر و ادبیات ایران مولاناست که او نیز به حق در زمینه ادبیات و عرفان داد سخن داده و خوشه‌چینان معرفت، از خرمن وجودش بهره‌ها برده‌اند. کتاب مثنوی او سراسر پند و اندرز است. اکثر داستان‌ها‌یش از زبان حیوانات بیان شده و ضرب‌المثل‌های معمولی بین مردم عامی بوده است. مولانا در بند قافیه نبوده و با چیرگی تمام پیام خود را به گوش جهانیان رسانیده است.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات نظری
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۵۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب داستان‌های زيبا از مثنوی معنوی

دفتر مثنوی مولانا را می گشاییم

پیش گفتار

در ادبیات فارسی، قرن هفتم دوره مغول نامیده شده است. در این دوره با توجه به قتل و خونریزی و خرابی و ویرانی که مغول ها ایجاد کردند، هنر و ادبیات نیز دستخوش حوادث ناگوار گردید. نویسندگان و شاعران یا کشته شدند و یا هنرشان در نطفه خفه گردید. اما جالب توجه این است که دو نویسنده و شاعر بلندآوازه در این دوره سراغ داریم: یکی سعدی و دیگری مولانا که هم چون چاه های آرتزین و خودجوش فوران کردند و درخت هنر و ادبیات ایران را آبیاری نمودند.
سعدی استاد سخن، کسی است که به قول خودش قند پارسی را به هندوستان برده و غزل هایش در نهایت فصاحت و بلاغت و ظرافت است. سخنان سعدی دلپذیر بوده و چون از دل برمی آید، لاجرم بردل می نشیند.
پایه دیگر هنر و ادبیات ایران مولاناست که او نیز به حق در زمینه ادبیات و عرفان داد سخن داده و خوشه چینان معرفت، از خرمن وجودش بهره ها برده اند. کتاب مثنوی او سراسر پند و اندرز است. اکثر داستان ها یش از زبان حیوانات بیان شده و ضرب المثل های معمولی بین مردم عامی بوده است. مولانا در بند قافیه نبوده و با چیرگی تمام پیام خود را به گوش جهانیان رسانیده است.
نگارنده از بین داستان های مثنوی معنوی، صد داستان انتخاب نموده و به نثری ساده نگاشته است تا هم نوسوادان و هم دانش آموزان عزیز بتوانند از آن بهره ببرند. انشاء ا..

غلامحسین بنی آدم - دیماه ۱۳۹۲



داستان های زیبا از مثنوی معنوی (مولانا)

غلامحسین بنی آدم





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



دفتراول

حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک

در زمان های دور پادشاهی دانا و بادیانت زندگی می کرد. روزی به قصد شکار با خاصان خویش از کاخ بیرون آمد. در راه کنیزکی زیباروی را دید. یک دل نه بلکه صد دل عاشق کنیزک شد. پادشاه او را از صاحبش خریداری کرد و به کاخ خویش برد.
از قضا چند روز بعد کنیزک بیمار شد و روز به روز رنگش زردتر می شد. پادشاه، پزشکان حاذق را بر بالین او حاضر کرد و گفت: هر کدام از شما بتواند او را درمان کند، هرچه بخواهد از مال دنیا به او خواهم داد.
پزشکان گفتند: ما همه در کارخود وارد و ماهریم و هم چون مسیح، مرده را زنده می کنیم. آنها خیلی به خود مغرور بودند. هیچ یک از آنان جمله «اگرخدا بخواهد» را به کار نبردند. به همین جهت، هیچ یک قادر به درمان دخترک نشدند. آنان هر دارویی تجویز می کردند، عکس آن نتیجه می داد.
سرانجام پزشکان عجز خود را از درمان دخترک به شاه اعلام نمودند. پادشاه روی به درگاه خداوند آورد و با چشمان گریان از او شفای دخترک را خواست. شاه در حالی که ناله سرداده و اشک می ریخت، به خواب فرو رفت. در خواب دید که پیری به او گفت: ای پادشاه مژده بده که حاجت تو برآورده شد. فردا شخصی به نزد تو خواهد آمد. او پزشکی حاذق است.
صبح روز بعد، پادشاه در کاخ منتظر آن شخص بود که ناگهان پیرمردی به همان شکلی که در خواب دیده بود بر او ظاهر شد. پادشاه، دست و پیشانی او را بوسید و او را در جای بزرگان نشاند. سپس او را به نزد دخترک برد. طبیب نبض کنیزک را گرفت و پس از معاینات لازم اعلام کرد که دخترک از نظر جسمی سالم است و پزشکان درد او را تشخیص نداده اند. اگرسلطان اجازه بفرمایند در خلوت چند سوال از دخترک بپرسم. شاه به او اجازه داد تا با کنیزک تنها باشد.
طبیب دانست که او مبتلا به درد عشق است. پس نبض او را در دست گرفت و از او نام شهرها را یک به یک پرسید. نبض دخترک هم چنان عادی بود. تا این که طبیب نام شهر سمرقند را برد. ناگهان نبض دخترک جستن کرد و رنگش سرخ شد. طبیب دانست که عشق او در شهر سمرقند است. به همین ترتیب، نام کوی او را که غاتفر نام داشت و خانه ی او که متعلق به جوانی زرگر بود، یافت.
طبیب به دخترک گفت: نگران نباش. من از پادشاه خواهم خواست تا تو را به وصل آن جوان برساند. سپس برخاست و به نزد شاه رفت و ماجرا را بیان کرد و از شاه خواست تا آن جوان را از سمرقند به دربار بیاورند. شاه دستور داد تا جوان زرگر را حاضر سازند.
دو پیک از جانب پادشاه با هدایایی به سمرقند و به نزد جوان زرگر رفتند و به او گفتند: مژده بده که مورد عنایات شاه قرارگرفته ای. بیا تا با ما به نزد شاه برویم.
جوان زرگر شاد شد و هدایا را گرفت. اما نمی دانست که آن هدایا در حقیقت خون بهای اوست. جوان سوار بر اسب شد و با دلی شاد به نزد شاه رفت. شاه او را نوازش کرد.
حکیم به شاه گفت: این دخترک را به زرگر بده تا در کنار یکدیگر خوشبخت شوند. شاه چنین کرد. مدت شش ماه آن دو یار به کامرانی پرداختند تا دخترک، بهبودی کامل یافت و زیبایی او دو چندان شد.
حکیم دست به کار شد و شربتی برای جوان زرگر ساخت که هر روز قدری از آن را به خورد جوان می دادند. جوان روز به روز رنجورتر و زردتر می شد. به طوری که به کلی از چشم دخترک افتاد. جوانک دار دنیا را وداع گفت. در حقیقت زیبایی روی جوان زرگر دشمن جانش شد. هم چون پر طاووس که از آن تیر می سازند که بلای جانش می شود و یا آهویی که نافه مشکین او دشمن جان اوست و یا روباهی که پوست آن دشمن اوست و یا فیلی که خود را فدای عاجش می کند.
مولانا این عشق ها را عشق واقعی نمی داند و آن ها را مجازی می نامد. او معتقد است: عشق واقعی عشق به خداست که جاوید است و عشق حقیقی نام دارد. همچنین اشاره می کند که کشته شدن جوان زرگر امری الهی بوده و پادشاه و طبیب در این مورد مرتکب خطایی نشده اند. همانند داستان خضر نبی و موسی که خضر دستور داد کشتی را سوراخ کنند تا سالم به دست دشمن نرسد.

داستان مرد بقال و طوطی

در روزگاران گذشته مردی بقال صاحب یک طوطی زیبا و سخنگو بود. در یکی از روزها که بقال برای انجام کاری به خانه رفته بود، طوطی از دکان نگهبانی می کرد که ناگهان بال هایش به شیشه های روغن برخورد کرد و روغن های گل، به روی زمین سرازیر گشت.
خواجه از خانه به سوی دکان آمد و بی خبر از همه چیز، پشت میز نشست که ناگهان متوجه شد لباس او چرب شده و زمین مغازه پر از روغن است. خواجه ناراحت شد و با چوبی برسر طوطی زد. از ضرب آن چوب، پرهای سر طوطی ریخت و کچل شد. آن طوطی خوش سخن دیگر سخن نگفت و خاموش شد.
خواجه از کار خویش پشیمان شده و بر سر و صورت خود می زد که ای کاش او را نزده بودم. خواجه برای خوب شدن طوطی اش دعا و نذر و نیاز می کرد و به نیازمندان صدقه می داد تا شاید طوطی او بهبود یابد.
در یکی از روزها که خواجه بر درب دکان خود نشسته بود، مردی بی مو و طاس از مقابل دکان او می گذشت که ناگهان طوطی به او گفت: تو هم مثل من کچل شده ای؟ مگر تو هم شیشه روغن ریخته ای؟ مردم و خواجه از این قیاس، به خنده افتادند.
مولانا مثال های زیادی از این قیاس ذکر می کند. همانند دو زنبور که یکی عسل می دهد و دیگری نیش می زند. دو آ هو که یکی مشک می دهد و دیگری سرگین. دو چشمه که یکی شیرین است و دیگری تلخ. دو زمین که یکی قابل کشت است و دیگری شوره زار. او نتیجه می گیرد که انسان ها نیز چنین اند. یکی دارای بخل و حسد است و دیگری دارای عشق و محبت. باطن انسان ها با یکدیگر فرق بسیار دارد.

پادشاه جهودی که نصرانیان را می کشت

در زمان حضرت عیسی، پادشاهی یهودی که دشمن عیسی و مسیحیان بود، فرمان داد تا مسیحیان را بکشند. درحالی که عیسی خود دنباله رو موسی بود و آن دو هیچ کدورتی با هم نداشتند و دین هر دو خدایی بود. اما آن پادشاه ستمگر چون آن مرد دوبین بود که وقتی استادش به او گفت: برو آن شیشه دارو را ازآن اطاق بیاور، دوبین به اتاق رفت و بانگ برداشت که از این دو شیشه کدام را بیاورم؟ استاد گفت: دو شیشه نیست. تو دوبین هستی. دو بین گفت: استاد مرا مسخره می کنی. این ها دو تا هستند. استاد گفت: از آن دو، یکی را بشکن. مرد دوبین چون یکی را شکست، دیگر شیشه ای ندید.
پادشاه وزیری داشت که او نیز یهودی و دشمن ترسایان بود. روزی به پادشاه گفت: این ترسایان از ترس جانشان، دین خود را آشکار نمی کنند. من چاره ای اندیشیده ام که اگرآن را بکار بندیم، همه ترسایان را شناسایی خواهیم کرد. آنگاه همه را به سزای عملشان خواهیم رسانید. پادشاه گفت: چه اندیشیده ای؟ وزیر گفت: گوش و بینی و دست مرا به جرم داشتن دین ترسا ببر و به زیردار ببر. آنگاه یکی شفاعت کند و مرا برهاند. سپس مرا به شهر دور بفرست تا ببینی که جمعی مسیحی را به گرد خود فراهم خواهم ساخت.
پادشاه چنین کرد و وزیر را با خواری به جایی دور فرستاد. مسیحیان بخت برگشته به دور او جمع شدند و به خیال این که او از خودشان است، با او همدردی کردند. کم کم عده زیادی به گردش جمع شدند. وزیر با ریاکاری به ذکر و نماز عیسویان پرداخته و برای آنان از دین عیسی و مظلومیت او سخت می گفت. جمعیتی انبوه از مسیحیان پیرو او شدند و او را به رهبری پذیرفتند.
وزیر، هم چون صیادی که دانه می ریزد و مرغکان را به دام می اندازد، مردم را شکار می کرد و به سوی خود می کشید.
مولانا در این داستان ظاهربینی افراد را مطرح می سازد. مردم گول ظاهر افراد را می خورند. او مثالی زده و می گوید: ما هر روز در انبار خود، گندم می ریزیم. اما هر روز که می گذرد، گندم ما نه تنها زیاد نمی شود، بلکه کاسته نیز می گردد. عاقبت متوجه می شویم که موشی در انبار ما نفوذ کرده و گندم ها را به جایی دیگر می برد. مولانا به ما هشدار می دهد که اول باید دفع موش کرد، سپس به جمع کردن گندم پرداخت.
انسان ها خواسته یا ناخواسته، خیلی از اعمال نیک خود را با پرداختن به تهمت و غیبت از بین می برند. اگر توفیق خداوند را طالبیم، باید همواره خدا را به یاد داشته باشیم و از او کمک بخواهیم.
وزیر از روی حسادتی که داشت، حاضرشد تا گوش و بینی خود را از دست بدهد، اما به مقصود خود برسد. وزیر به شاه پیغام داد که همه عیسویان را مجذوب خود کرده ام و در آینده ای نزدیک به قوم عیسی فتنه ها خواهد رسید.
وزیر قوم عیسی را به دوازده شعبه تقسیم نمود و برای هر یک، سرپرستی قرار داد و دوازده امیر معین کرد. سپس به هر یک از آن امیران، در پنهان و بدون آن که دیگر امیر آگاه شود، طوماری داد و گفت: تو بعد از من رهبر این قوم خواهی بود. هر امیر دستوری جداگانه ازآن امیر دریافت کرده بود و حکم هر کدام با دیگری فرق داشت.
وزیر مکار پس از دادن این احکام به آن دوازده نفر، وعظ و خطابه را کنار گذاشت و به گوشه عزلت خزید.
و به مدت دو ماه در میان مردم ظاهر نگشت. مردم به او گفتند: ما را بی سرپرست مگذار و عنایت خویش را از ما دریغ مکن. ما هم چون طفلانیم که نیازمند دایه ایم.
وزیرگفت: نه، بیرون آمدن من مقدور نیست. من از این خلوت بیرون نخواهم آمد. در عالم درون سیر می کنم. مردم با گریه و زاری و التماس از وزیر می خواستند که خلوت را بشکند و به میان آن ها باز آید. اما وزیر گفت: ای یاران من، حضرت عیسی به من پیام داده است که در خلوت بنشینم. ای دوستان، بعد از این در کنار عیسی خواهم نشست و چهارمین آسمان، جایگاه من است.
وزیر یک بار دیگر آن امیران را جدا جدا صدا کرد و به هریک گفت: بعد از من، تو امیر این قوم هستی و تا من زنده ام، این مطلب را به هیچ کس مگو. سپس بعد از چهل روز، امیر خودکشی کرد. مردم به گرد گور او جمع شده و های های کنان و جامه دران در حسرت دیدار او خاک بر سرخویش می ریختند.
چون یک ماه گذشت، مردم به آن امیران رجوع کرده و گفتند: بعد از آن وزیر مرحوم، چه کسی رهبر ما خواهد بود. یکی از امیران پیش رفت و طومار را به مردم نشان داد و گفت: بعد از او، من رهبر شما خواهم بود. امیری دیگر گفت: نه، او دروغ می گوید. رهبر واقعی شما من هستم. سپس طومار خویش را به آنان نشان داد. به همین ترتیب نفر بعد نیز چنین کرد. امیران با شمشیر به جان یکدیگر افتادند و کشتار شروع شد. صدها هزار از ترسایان کشته شد. تخم های فتنه ای را که وزیر کاشته بود به بارنشست و موجب نابودی ترسایان شد.

مردی که از عزراییل می گریخت

در زمان حضرت سلیمان مردی سرآسیمه و با رنگ پریده وارد بارگاه آن حضرت شد. سلیمان پرسید: چه شده؟ چرا نگرانی؟ مرد پاسخ داد: هم اکنون عزراییل با خشم و کینه به من نگاه کرد. به گمانم قصد جان مرا کرده است. حال از تو می خواهم که به باد دستور دهی مرا به هندوستان ببرد تا از عزراییل در امان باشم. حضرت سلیمان به باد دستور داد تا آن مرد را به هندوستان ببرد. باد، امر سلیمان را اطاعت کرد و مرد را به دورترین نقطه هندوستان برد.
روز دیگر حضرت سلیمان، عزراییل را ملاقات کرد و از او پرسید: چرا به آن مرد بیچاره، طوری با خشم و نفرت نگریستی که از ترس وطن خویش را ترک کند؟ عزراییل پاسخ داد: من به خشم او را نگاه نکردم. بلکه از روی تعجب به او نگریستم. زیرا حضرت باریتعالی به من گفته بود: جان این مرد را درهندوستان بگیرم. من با تعجب این مرد را نگاه کردم و با خود اندیشیدم که اگر این مرد صدبال هم داشته باشد، هرگز قادر نخواهد بود تا به هندوستان برود. اکنون قدرت حق را می بینم.

داستان شیر و حیوانات جنگل

حیوانات جنگل گرد هم جمع شدند و از این که شیر، آنان را ناگهان می درد نگران بودند. پس جملگی به سوی شیر رفتند و گفتند: ای سلطان جنگل ما غذای روزانه تو را تامین کرده و هر روز یکی از ما جان خود را فدای تو می کنیم. زیرا وقتی تو ناگهان بر ما یورش می آوری این گیاهان برما تلخ شده و گوشت ما نیز برای تو لذیذ نخواهد بود.
شیر پاسخ داد: من حرفی ندارم. اما مبادا مکری اندیشیده باشید. اگر چنین باشد، دمار از روزگارتان در خواهم آورد. حیوانات جنگل به شیر قول دادند و گفتند: ما هرگز تو را فریب نخواهیم داد. سپس روباه و خرگوش و آ هو و شغال و دیگران با شیر عهد و پیمان بستند. هر روزی که می گذشت به نوبت، حیوانی به سوی شیر می رفت و شیر او را شکار می کرد و جگرش را برای حیوانات دیگر برجای می گذاشت. تا این که نوبت به خرگوش رسید.
خرگوش به نزد شیر نرفت. حیوانات به او اعتراض کردند و گفتند: این عهد و پیمان را نشکن که شیر خواهد رنجید و ما دوباره دچار ترس و وحشت خواهیم شد. خرگوش گفت: اگراجازه داده و به من مهلت بدهید، کاری می کنم که برای همیشه از شرشیر آسوده گردیم. حیوانات گفتند: تو با این جثه کوچک، چگونه می توانی بر شیر زرگ چیره شوی؟ خرگوش گفت: به یاری حق برهمه کارها می توان غلبه کرد. شما به زنبورعسل نگاه کنید که چگونه خانه اش را پر از شیرینی می سازد و کرم ابریشم که از پیله اش، ابریشم تولید می کند. آیا این کارها از عهده شیر و فیل و گورخر برمی آید؟

نظرات کاربران
درباره کتاب داستان‌های زيبا از مثنوی معنوی