فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پسر

کتاب پسر

نسخه الکترونیک کتاب پسر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پسر

در آپارتمان. وسایل هنوز روی زمین هستند. کتاب‌ها، یک چراغ مطالعه، یک مبل و غیره. ولی همه طوری رفتار می‌کنند انگار همه چیز مرتب است. صبح است. نیکلا روی کاناپه نشسته. به خلأ خیره شده. ناگهان پی‌یر وارد می‌شود. او را دیده و جا می‌خورد.

پی‌یر: تو این‌جایی؟ خوب خوابیدی؟ (پی‌یر موهای او را می‌بوسد.) مادرت که می‌گفت عمراً قبل از ظهر بیدار نمی‌شی... (درنگ.) خوبی؟ فکر نمی‌کردم انقدر زود بیدار بشی...
نیکلا: بیدار شدم و دیگه نتونستم بخوابم.
پی‌یر: همیشه تا آدم به جای جدید عادت کنه طول می‌کشه، نمی‌دونستی؟ (نیکلا شانه‌هایش را بالا می‌اندازد.) ساشا که بیدارت نکرد؟
نیکلا: نه.
پی‌یر: دیشب چند بار گریه کرد... نشنیدی؟
نیکلا: نه.
پی‌یر: بهتر. (برای خودش قهوه درست می‌کند.) چیزی می‌خوای؟ قهوه؟ (نیکلا با سر علامت منفی می‌دهد.) صبح‌ها هیچی نمی‌خوری؟
نیکلا: چرا گریه می‌کرد؟
پی‌یر: برادرت؟ هنوز شب‌ها راحت نمی‌خوابه. گرسنه بود. (درنگ. نیکلا ناخن‌هایش را می‌جود. پی‌یر می‌بیند.) تو هم شب‌ها خوب نمی‌خوابیدی. وقتی بچه بودی... (پی‌یر می‌بیند که حواس نیکلا جای دیگری است.) گوش می‌دی؟
نیکلا: هان؟
پی‌یر: چته؟
نیکلا: هیچی فقط... داشتم به... به شرایط فکر می‌کردم. من... راستش من مطمئن نیستم...
پی‌یر: از چی؟ (نیکلا در پاسخ دادن تردید دارد.) از چی مطمئن نیستی؟
نیکلا: این‌جا راحت نیستم... حس می‌کنم مزاحم شمام.
پی‌یر: اصلاً! چرا این رو می‌گی؟
نیکلا: سوفیا... حس می‌کنم دوسم نداره. واقعاً موافق بود که من بیام این‌جا؟
پی‌یر: خب معلومه نیکلا. معلومه.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پسر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

یک سالن دیگر. نیکلا روی کاناپه نشسته است. ناخن هایش را می جود. پی یر مقابل او می ایستد.

پی یر: می خواستم باهات حرف بزنم نیکلا... واسه همین... واسه همین اومده م خونه. منظورم اینه که... این جا. (درنگ.) گوش می دی؟
نیکلا: آره.
پی یر: می دونم که دوره ی پیچیده ای رو می گذرونی و برات آسون نیست... حتی می دونم که از دست من عصبانی هستی... ولی باید با هم حرف بزنیم. دوتایی. (پی یر می نشیند. درنگ.) مادرت به من گفت که دیگه مدرسه نمی ری. (نیکلا شانه هایش را بالا می اندازد.) چی شده؟
نیکلا: هیچی.
پی یر: به من نگو «هیچی». برام توضیح بده. (درنگ.) نیکلا؟ چرا دیگه مدرسه نمی ری؟
نیکلا: نمی دونم.
پی یر: نمی دونی؟
نیکلا: نه.
پی یر: حتماً دلیلی داره؟ (نیکلا شانه هایش را بالا می اندازد.) نمی تونی همین طوری یهویی تصمیم بگیری که دیگه مدرسه نری. غیرممکنه. می شنوی؟
نیکلا: آره.

درنگ.

پی یر: مشکلی داری؟ (نیکلا آه می کشد.) چیه؟ چرا آه می کشی؟
نیکلا: همین طوری.
پی یر: نیکلا، اگه به من چیزی نگی نمی تونم کمکت کنم. بس کن انقدر ناخن نخور! (درنگ) با مادرت حرف زدم. به من گفت شب ها نمی خوابی. گفت توی اتاقت چرخ می زنی... که... چی توی سرته؟
نیکلا: هیچی.

درنگ.

پی یر: دبیرستان... منظورم اینه که... می خوای چی کار کنی؟ می خوای رفوزه بشی؟ برنامه ت اینه؟
نیکلا: اگه بدونی چه قدر برام بی اهمیته!
پی یر: چی؟
نیکلا: همه چی.
پی یر: عالیه! عجب روحیه ای... (درنگ.) چی کار می کردی؟ روزهایی که مدرسه نمی رفتی چی کار می کردی؟ کجا ول می گشتی؟
نیکلا: راه می رفتم.
پی یر: راه می رفتی؟
نیکلا: آره.
پی یر: تنهایی؟
نیکلا: آره.
پی یر: تنهایی توی خیابون راه می رفتی؟
نیکلا: خیابون یا پارک.
پی یر: یعنی که چی؟ (نیکلا شانه هایش را بالا می اندازد.) نیکلا! شرایط رو درک می کنی؟ فکر می کنی ما این حرف رو قبول می کنیم؟ راه می رفتی چون می خواستی پاهات باز بشن؟ هیچ معنایی نمی ده! می فهمی؟ اون هم سالی که باید دیپلم بگیری... (درنگ.) فکر نکردی که مدرسه بالاخره به ما خبر می ده؟
نیکلا: حالم خوب نبود. تنها چیزی که حالم رو جا می آورد پیاده روی بود.
پی یر: چرا حالت خوب نبود؟ (او جواب نمی دهد.) باشه قبول که حالت خوب نبود. ولی دلیل نمی شه این طوری زنجیر پاره کنی... توی زندگی باید جنگید!
نیکلا: دیگه دلم نمی خواد بجنگم.
پی یر: آخه چرا؟ چه ت شده؟ (درنگ.) نیکلا... با من حرف بزن. (درنگ. نیکلا دوباره ناخن هایش را می جود.) من نمی فهمم. تا همین چند سال پیش خنده ی کشدار روی صورتت بود. بعد یهویی... چه ت شده تو؟ (درنگ.) می دونی، مامانت دیگه خسته شده. به من گفت براش جهنم درست کردی. گفت باهاش درست رفتار نمی کنی. راست می گه؟ (درنگ.) می خواد تو رو بذاره پانسیون. خبر داری؟ همین رو می خوای؟
نیکلا: نه.
پی یر: پس چی؟ (نیکلا شانه هایش را بالا می اندازد. پی یر تصور می کرد مطرح کردن پانسیون او را به هم می ریزد.) تو باید واکنش نشون بدی نیکلا. نمی تونی همین طوری خودت رو ول کنی...
نیکلا: از پسش برنمی آم.
پی یر: چرا این رو می گی؟ (درنگ. مهربان تر.) توی مدرسه اتفاقی افتاده؟ منظورم اینه که...
نیکلا: نه.
پی یر: شاید بیرون مدرسه... می تونی به من بگی.
نیکلا: موضوع این نیست. فقط...
پی یر: چی؟
نیکلا: نمی دونم چه طور بگم.
پی یر: هر طور می تونی بگو.
نیکلا: (جدی.) زندگی بهم فشار می آره.

لحظه ای درنگ. پی یر ظاهراً با این اعتراف غیرمنتظره شوکه شده است.

پی یر: آخه چرا؟ توی زندگیت چه مشکلی هست؟
نیکلا: نمی دونم. (درنگ.) دلم می خواد یه چیزی عوض بشه ولی نمی دونم چی. واسه همینه. فکر می کردم که... شاید...
پی یر: شاید چی؟
نیکلا: نه. هیچی. ولش کن.
پی یر: چرا، به من بگو... (تردید نیکلا.) نیکلا، با من حرف بزن.
نیکلا: دلم می خواست با تو زندگی کنم.
پی یر: (غافلگیر شده است.) تو... می خوای بگی که...
نیکلا: این جا دیگه نمی تونم. چون می دونم که می تونم از این حس خلاص بشم. ولی این جا نه. تنهایی نه. خیلی سخته...
پی یر: آره، ولی...
نیکلا: دیگه با مامان تفاهم ندارم. اون هم دیگه من رو تحمل نمی کنه... حسابی عصبانیه. می دونم. من این جا ذهنم پر از فکرهای سیاهه. خیلی سخته. بهت قول می دم. می دونم که بدتر هم می شه. حس می کنم. تازه، دوست دارم با برادر کوچیکم زندگی کنم...
پی یر: (حالش گرفته شده.) آره.
نیکلا: اگه من رو بذارید پانسیون دیوونه می شم.
پی یر: نه.
نیکلا: چرا، بهت قول می دم. سرم داره منفجر می شه.
پی یر: بس کن، بیا این جا.

پی یر او را در آغوش می کشد.

نیکلا: بعضی وقت ها حس می کنم قراره دیوونه بشم بابا.
پدر او را محکم تر در آغوش می کشد.
پی یر: چی داری می گی؟
نیکلا: گفتم که. نمی دونم چه بلایی داره سرم می آد.
پی یر: بسه...
نیکلا: نمی فهمم.

نیکلا گریه می کند. پی یر مستاصل است.

پی یر: نگران نباش. حل می شه. باشه؟ نگران نباش. یه راه حل پیدا می کنیم. بسه... به من اعتماد کن.

او را تسلی می دهد. نیکلا هم چون بچه ای کوچک است. تاریکی.

۱

در آپارتمانِ پی یر. آن روبه روی او ایستاده است. پی یر عصبی به نظر می رسد.

پی یر: این جا چی کار می کنی؟ (آن پاسخ نمی دهد.) آن، دارم با تو حرف می زنم...
آن: من...
پی یر: چیه؟
آن: نمی دونم. من...
پی یر: نمی دونی؟
آن: نه، ببخشید. منظورم اینه که، نمی دونم از کجا شروع کنم. من...
پی یر: اتفاقی افتاده؟ (پشت سرش را نگاه می کند، گویی نگران است کسی از اتاق خارج شود.) همین طوری بی خبر می آیی... می دونی که...
آن: سعی کردم باهات تماس بگیرم ولی جواب نمی دادی.
پی یر: چرا؟ مشکلی هست؟
آن: اون این جا ست؟
پی یر: هان؟
آن: اون این جا ست؟
پی یر: داره بچه رو می خوابونه. چه طور؟
آن: نمی خواستم مزاحم تون بشم. ولی تو هیچ وقت گوشی رو جواب نمی دی. من هم باید باهات حرف می زدم. هر طور شده.
پی یر: چی شده؟
آن: در مورد نیکلا.
پی یر: خب چی؟ چیزی شده؟
آن: آره. حالش خوب نیست. من هم همین طور، حال من هم خوب نیست. خیلی سخته. من دیگه از پسش برنمی آم.
پی یر: از پس چی برنمی آی؟
آن: دیگه غیرممکن شده. من... دیگه نمی دونم چی کار کنم. من... امروز صبح خواسته بودنم مدرسه و مدیر...

پی یر آه می کشد. آن جمله اش را قطع می کند. پی یر متوجه می شود.

پی یر: چیه؟
آن: مزاحمت شد م؟ یه جوری رفتار می کنی انگار مزاحمم...
پی یر: نه اصلاً.
آن: دارم از پسرت حرف می زنم!
پی یر: می دونم.
آن: به تو هم یه کم مربوطه...
پی یر: معلومه که به من مربوطه! چرا این رو می گی؟
آن: چون یه جوری قیافه گرفتی انگار اومده م این جا حوصله ت رو سر ببرم با داستان های... با داستان هام. در صورتی که دارم باهات از نیکلا حرف می زنم!
پی یر: ببخشید. من فقط یه کم... خسته م. آخه می دونی، بچه شب ها نمی خوابه و...
آن: (حرفش را قطع می کند.) خلاصه، احضارم کرد. مدیر دبیرستان. واسه این که بفهمه چه خبره. اون جا بود که فهمیدم سه ماهه نیکلا مدرسه نرفته...
پی یر: چی؟
آن: گفتم دیگه. سه ماه وانمود می کرده که می ره... هر روز صبح.
پی یر: چی داری می گی؟
آن: دارم شرایط رو توضیح می دم و من...
پی یر: صبر کن... سه ماه کلاس نرفته؟ تو هم توی این مدت متوجه نشدی؟
آن: نه.
پی یر: چه طور ممکنه؟
آن: صبح ها با کیف و لوازمش می رفت بیرون ولی نمی رفته اون جا.
پی یر: شوخی می کنی؟ چی کار می کرده؟ منظورم اینه در طول روز... سه ماه! کجا ول می گشته؟
آن: نمی دونم. وقتی ازش سوال می پرسم به زور جواب می ده. یه جوری رفتار می کنه انگار من وجود ندارم.
پی یر: آخه چرا؟
آن: نمی دونم. پی یر، من براش نگرانم. دیگه مثل قبل نیست. باور کن. نمی دونم چی شده ولی یه چیزی شده. عوض شده. به خودم می گم اگه... چه طور بگم... به خودم می گم اگه...
پی یر: اگه چی؟ (سوفیا وارد می شود. لحظه ی تنش. پی یر می خواهد دلیل حضور آن را توجیه کند.) آره، سوفیا، من...
سوفیا: (با خصم) چه خبره؟
پی یر: آن اومده در مورد نیکلا با من حرف بزنه. ما تازه فهمیدیم که اون مدرسه نمی رفته و...
آن: موضوع فقط این نیست پی یر... اون حالش خوب نیست.
پی یر: آره، اون الان حالش خوب نیست و...
آن: چند ماهه که حالش خوب نیست.
سوفیا: فکر کنم از وقتی که پی یر شما رو ترک کرده...
پی یر: سوفیا، لطفاً. (درنگ.) مدیر مدرسه چی؟ چی گفت؟
آن: می خوان اخراجش کنن.
پی یر: بعیده! به نیکلا گفتی؟
آن: آره. ولی براش مهم نیست...
پی یر: توی سرش چی می گذره؟
آن: باید باهاش حرف بزنی پی یر. من دیگه نمی تونم. اون به تو نیاز داره. نمی تونی این طوری رهاش کنی.
پی یر: من رهاش نمی کنم! چرا این رو می گی؟
آن: اون روز، ازش خواستم که... حتی دقیقاً یادم نمی آد چی ازش خواستم، یه چیز مسخره، این که بشقابش رو برداره یا همچین چیزی. اون لحظه یه جوری نگاهم کرد که... با کلی نفرت. فکر کردم که داره...
پی یر: داره چی؟
آن: من رو می ترسونه، می فهمی؟

درنگ.

پی یر: فردا می بینمش. باشه؟ عصر می آم اون جا. اون موقع خونه ست؟
آن: آره.
پی یر: می آم ببینمش. نگران نباش.
آن: ممنون. (آن حسی لطیف برای تشکر از او دارد. همین برای پی یر کافی ا ست تا مقابل سوفیا دست و پایش را گم کند.) اون بچه ی آرومی بود. بچه ی خوب. یادته؟ خیلی شکننده و حساس. نمی دونم چی شده که...

صدای گریه ی بچه از دور می آید. سوفیا درنگ کرده و سپس آن جا را ترک می کند.

پی یر: باشه. نگران نباش. همه چی روبه راه می شه.
آن: این طور فکر می کنی؟
پی یر: خب معلومه.
آن: نمی دونم.
پی یر: چرا. نگران نباش. من این جام.
آن: نه دقیقاً. تو دیگه این جا نیستی.

درنگ. تاریکی.

۳

آپارتمان پی یر. سکوتی عمیق میان سوفیا و پی یر حکم فرماست.

پی یر: چرا این طوری برداشت می کنی؟
سوفیا: چه طوری برداشت می کنم؟

درنگ.

پی یر: نمی تونم ولش کنم.
سوفیا: چرا می گی ول کردن؟ آن این حرف ها رو کرده توی مخت که مقصرت کنه.
پی یر: هیچ ربطی نداره سوفیا. خواهش می کنم... داره دوره ی سختی رو می گذرونه. این واقعیته. (درنگ.) توی دفتر من می مونه. یه تخت می ذارم اون جا. تا ببینیم چی می شه.
سوفیا: مدرسه چی؟
پی یر: یه راهی پیدا می کنیم. حتماً یه مدرسه پیدا می شه که قبولش کنه. مگه نه؟
سوفیا: البته.
پی یر: تو فقط دو ساله اون رو می شناسی و من... منظورم اینه که، می دونم تصور منفی در موردش داری... بعد از اون اتفاقاتی که افتاد... ولی اون همیشه این طوری نبوده. وقتی کوچیک تر بود... اون خیلی... (درنگ.) روی بازوش خط و نشون داشت.
سوفیا: چی؟
پی یر: امروز که رفتم دیدمش، بازوش رو دیدم.
سوفیا: چه جور خط و نشونی؟
پی یر: زخم های کوچیک روی تمام بازوش... انگار که... می فهمی منظورم چیه؟ (به ایجاد خراش یا نیشتر زدن اشاره دارد.) خیلی حالم بد شد. پسر کوچولوی من... اون وقت ها حاضر بودم هر کاری براش بکنم. حالا امروز، جلو من بود و داشت درد می کشید... اون وقت من دارم براش چی کار می کنم؟ آدم وقتی داره عذاب می کشه با بدن خودش از این کارها می کنه نه؟

سوفیا دلش برای پی یر می سوزد.

سوفیا بسه...
پی یر: درسته، تو راست می گی، من خودم رو سرزنش می کنم. خوب می دونم درست از لحظه ای که... نمی تونم طوری رفتار کنم انگار مسئول این اتفاق نبوده م. من اون ها رو ترک کردم سوفیا.
سوفیا: چه ربطی داره؟ (پی یر شانه هایش را بالا می اندازد.) اگه اون حالش خوب نیست تقصیر تو نیست!
پی یر: نمی دونم.
سوفیا: هیچ ربطی به این نداره که... (ترجیح می دهد جمله اش را تمام نکند.) هیچ ربطی نداره پی یر!
پی یر: گریه ش انداختم. این تصویریه که به سادگی از ذهنم پاک نمی شه.
سوفیا: می فهمم. ولی تو اولین نفری نیستی که... هیچ ربطی به این موضوع نداره. باور کن. اون فقط توی دوره ی بدیه. همین.
پی یر: به هرحال نمی تونم کار دیگه ای بکنم. نمی تونم ولش کنم.
سوفیا: می فهمم. نگران نباش.

پی یر به او لبخند می زند. گویی برای تشکر است.

پی یر: وقتی همسن اون بودم مادرم مریض بود. همین چند ساعت پیش داشتم بهش فکر می کردم... من... هر روز می رفتم بیمارستان ملاقاتش و کنارش می نشستم. درس هام رو جلو تخت اون، روی میز کوچولو انجام می دادم. وقتی که اون... وقتی که اون داشت نفس های آخرش رو می کشید... به طرز وحشتناکی غم انگیز بود. پدرم هیچ وقت اون جا نبود. سرش بدجور به زندگی خودش گرم بود. کارهای خودش رو داشت... جلسات معروف شکار... همیشه سفر بود. ولی یه هفته قبل از این که... قبل از این که مادرم بمیره... توی خیابون یکی از دوست های خانوادگی مون رو دیدم که گفت شب قبل، بابام باهاش شام خورده... من حتی خبر نداشتم که اون پاریسه... حتی فکر نکرده بود خوبه به ما خبر بده یا بیاد مادرم رو ببینه...
سوفیا: چرا این ها رو به من می گی؟
پی یر: نمی دونم. ببخشید. همین طوری. من... همه چی رو قاطی کردم. خواستم بگم دلم نمی خواد همچین مردی بشم. همچین پدری.
درنگ.
سوفیا: ما چی؟
پی یر: چی؟
سوفیا: ما چی؟ زندگی ما... ساشا...
پی یر: واسه ساشا هیچی تغییر نمی کنه. مثل قبل ازش مواظبت می کنیم.
سوفیا: واقعاً؟
پی یر: خب معلومه... به من اعتماد کن. زندگی ما هیچ تغییری نمی کنه. قول می دم. (زن لبخند می زند. دوست دارد باور کند.) همه چی عالی می گذره. می بینی عزیزم. همه چی عالی می گذره.

نیکلا، مانند یک تصویر ذهنی وارد سالن می شود. سمت کمدی می رود و با خشونت، هر چه داخل آن است روی زمین می ریزد. گویی می خواهد آن جا را تاراج کند. سوفیا مقابل آپارتمان غارت شده اش ایستاده و ترسیده ولی پی یر ظاهراً هیچ ندیده است. تاریکی.

اثری که در دست دارید نوشته ی فلوریان زلر، نمایش نامه نویس جوان فرانسوی است. او ۳۸ سال دارد و آثارش به زبان های مختلف ترجمه و اجرا شده اند. علوم سیاسی خوانده و ابتدا با رمان هایش شناخته شد. در سن ۲۲ سالگی اولین رمان خود را با عنوان برف مصنوعی منتشر کرد که جایزه ی بنیاد اَشِت (Hachette) را دریافت نمود. در حیطه ی نمایش، سال ۲۰۰۴ دیگری را نوشت و پس از آن به این حرفه ادامه داد. طبق نظر اکسپرس، «او هم چون یاسمینا رضا بهترین نمایش نامه نویس فرانسوی است» و گاردین او را «هیجان انگیزترین نمایش نامه نویس قرن حاضر» می داند. از آثار او تاکنون نمایش نامه های پدر، مادر، یک ساعت آرامش، اگه بمیری، قبل از پرواز و آن سوی ظاهر از این قلم ترجمه و بعضی چاپ شده اند. برجسته ترین اثر او پدر است که خارج از مرزهای فرانسه نیز موفقیت های بسیاری کسب کرده است. این نمایش نامه در بیش از ۳۵ کشور از جمله ایران ترجمه و اجرا شد و جوایزی هم چون «مولیر بهترین نمایش نامه ی ۲۰۱۴»، «جایزه ی بریگادیه ی ۲۰۱۴»، «نامزد جایزه ی تئاتر انگلستان ۲۰۱۵»، «نامزد جایزه ی تونی نیویورک ۲۰۱۶» و... به دست آورد. نمایش نامه ی پسر نیز، هم زمان با تنظیم این توضیحات برای شما، نامزد دریافت شش جایزه ی مولیر ۲۰۱۸ است. لازم است بدانید این نمایش نامه، آخرین جلد از سه گانه ی زلر است. سه گانه ی مادر، پدر و پسر. زلر فضای متفاوتی را در آثارش پدید آورده است. آثار نمایشی او با آن چه تاکنون از ادبیات نمایشی فرانسه خوانده ایم فرق دارد. آثار زلر جهان شمول اند. فضای ذهنی او پیچیده و هزارتوست. تماشاچی را با خود همراه می کند و پیچیدگی های خطی، ذهنی و دنیای درونی شخصیت ها را نشان می دهد. مضامینی مثل خیانت، دروغ و فراموشی در همه جا هست، اما آن چه مهم است پرداخت متفاوت آن هاست که زلر به خوبی از عهده اش برمی آید. آثار او ابعاد روان شناسی و جامعه شناسی دارد و رفتار و شخصیت آدم ها را تحلیل می کند.
خرسندم که جدیدترین اثر او را مدت کوتاهی پس از چاپ در فرانسه، ترجمه کرده و در اختیار شما مخاطبان عزیز قرار می دهم. امید است گامی باشد برای آشنایی شما عزیزان با ادبیات نمایشی معاصر فرانسه.

ساناز فلاح فرد
خردادماه ۱۳۹۷

نظرات کاربران درباره کتاب پسر

طبق معمول ... زلر دوست داشتنی
در 2 ماه پیش توسط
کتاب خوبی بود ، کارهای زلر خیلی خوبه ولی نسبت به کتاب " مادر" یه مقدار ضعیف بود اما باز هم در صحنه های آخر آدم رو غافل گیر میکنه .
در 2 ماه پیش توسط