فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نماهايی از ايران
از يادداشت‌های مسافری در شرق

نسخه الکترونیک کتاب نماهايی از ايران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نماهايی از ايران

عشق به سفر، دیدن بقایای عظمت پیشین و دنبال کردن تاریخ ملت‌های باستانی، که در اروپا بسیار معمول است برای آسیایی‌ها که چندان اهل کنجکاوی و غور و بررسی نیستند تعجب‌انگیز است. کسانی که در جوامع ناآرام و آشفته زندگی می‌کنند نمی‌توانند برای این امور که مستلزم مشارکت فعال در کسب جایگاه اجتماعی مناسب است وقت صرف کنند. در حکومت‌های قانونمند و جاافتاده، دولت با در دست گرفتن امور مربوط به تأمین نیازهای اولیه زندگی و امور مالی، آن عده از اتباعش را که ذهن فعالی دارند و وقتشان در اختیار خودشان است، تا حدود زیادی وامی‌دارد که برای غلبه بر بی‌حوصلگی و بی‌علاقگی، در زندگی‌شان تحول و مشغولیت ایجاد کنند. آن‌ها با این انگیزه‌ها به استقبال کار و مسئولیت و گاهی مواقع خطر می‌روند تا از لذات حیات برخوردار شوند.
در گروه ما کسانی بودند که هدف اصلی‌شان دیدن پرسپولیس و سایر بقایای شکوه و عظمت باستانی [ایران] بود. برای ایرانی‌ها این انگیزه‌ها قابل درک نبود. روزی که خرابه‌ها را ترک کردیم آقامیر که از صرف وقت برای چنین چیزهایی تعجب کرده بود گفت: «برای چه خودشان را به خطر انداخته و به جای به این دوری آمده‌اند، خب، توی خانه‌هاشان می‌ماندند استراحت می‌کردند!» من که از علاقه دوستم به راحت‌طلبی بدم آمده بود، گفتم: «اگر شرایط یک مرد یا کشورش اجازه ندهد که کاری پیدا کند یا باید خودش وارد عمل شود یا بی‌کار و بی‌عار یک گوشه بیفتد. عتیقه‌شناس‌ها که شما کاوش‌های ستایش‌انگیزشان را ناچیز می‌پندارید با تلاش و قریحه‌شان توجه ما را به سوی نام‌های بزرگ و آثار شکوهمند ایام گذشته جلب می‌کنند و در رشد افکار و احساسات و ذوق و سلیقه یک ملت تأثیر می‌گذارند. من با این‌که عتیقه‌شناس نیستم همیشه مطالعه چیزهایی که فکر انسان را ارتقا می‌دهد تحسین می‌کنم. افکار آموزنده‌ای را که باعث می‌شوند با شادی به گذشته بیندیشم و با خوش‌بینی به آینده بنگرم دوست دارم. عده‌ای گفته‌اند که این احساسات صرفاً وهم و خیال‌اند، و فیلسوفان عمل‌گرا می‌خواهند با زدودن این افکار و احساسات از ذهن انسان‌ها، نظریات خودشان را پیش ببرند. اما تهی ساختن من از برهان درونی‌ای که این نوع احساسات بیان می‌کنند، در حکم این است که بخواهند از حیات تهی‌ام کنند.»
در این موقع محمدبیگِ جلودار که پشت سر ما می‌آمد گفت: «یک گورخر.» و به‌تاخت دور شد. من هم که تازه داشتم بحث بسیار مورد علاقه‌ام درباره گذشته و آینده را شروع می‌کردم، پشت سر او رفتم.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نماهايی از ايران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

سفر از بمبئی به خلیج فارس
سفر دریایی طولانی، یکنواخت و خسته کننده است، به خصوص برای مسافران، کسانی که هرگز از اقیانوس بی کران عبور نکرده اند از درک آن عاجزند. باد موافق یا مخالف، آرامش یا طوفان دریا، کسی که به دریا می افتد، برخورد با کشتی ناآشنا، یا به تور افتادن یک کوسه، همه اتفاقاتی اند که هر لحظه ممکن است رخ دهد. اما مسافر به سرعت به این رخوت و افتادن از خواب و خوراک خو می گیرد، نیم ساعت در کابینش می نشیند، نیم ساعت دیگر را روی عرشه قدم می زند، وقتی کشتی به این سو و آن سو می غلتد، طناب ها و دکل ها را می چسبد و وقتی که دریا آرام است، به مامور ثبت وقایع سفر چشم می دوزد و با نگرانی منتظر می شود که ساعت دوازده عرض جغرافیایی اعلام شود. روی عرشه کار روزمره اش لولیدن در دست و پای افسر کشیک است، و زیر عرشه، دخالت در کار ناخدا برای اندازه گیری طول جغرافیایی ضمن خنده و صحبت با بقیه آدم های بی کار، چون اسمش در این قسمتِ دفتر اسامی افسران کشتی ثبت شده. اما برای من در سفرهای طولانی همیشه چیزی هست که سرگرمم کند. همیشه در جستجوی شخصیت های نامتعارفم و این در سفر دریایی فراوان پیدا می شود و گمان می کنم اصطلاح «عجیب و غریب»،(۸) که در مورد آدم های غیرعادی به کار می بریم، اشاره به حالتی است که معمولاً با حضورشان ایجاد می شود. روی عرشه ناو محافظی که با آن به سوی ایران می رفتیم به چنین آدمی برخوردم و در این جا تصویری را که همان لحظه از او در ذهنم ترسیم شد، بازگو می کنم.
این مرد که پترسُن نام داشت، ظاهرش مثل ملوانی خنگ و کندذهن بود، اما به خاطر تجربه ای که در دریاهای پیرامون هند کسب کرده بود، به ناخدایی ناو محافظ رسیده بود. او فوق العاده تنومند بود، حدود شش پا(۹) قد داشت، و جان می داد برای ایفای نقش فالستاف.(۱۰) وقتی که روی عرشه آمد، ملوانی که از سر و وضع نامرتب او جا خورده بود، تنباکویی را که داشت می جوید توی دهانش گرداند و گفت: «توی کشتی ای که ناخداش پیرهن تنش کرباس باشه، غصه کمبود بادبانو نباید خورد.»
پترسن روزی بعد از ناهار روی عرشه آمد و داستان زندگی اش را تعریف کرد و من عیناً آن را بازگو می کنم. او گفت: «سی و دو سال رو دریا بوده م. آرامش و طوفان دریا رو زیاد دیده م. جوون که بودم یه عده آمریکایی وحشی سر یه کیسه توتون تا تونستن به سمتم تیر انداختن تا این که یکی ش خورد به یه جای حیاتی، اون وقت تمومش کردن وگرنه جام ته دریا بود. از بیست و هشت سال پیش که اومدم تو این مملکت، بالا و پایین زیاد داشته م، سه سالی همه چیزو تحمل کردم تا این که توی یه کشتی یه دکله که می رفت بمبئی گیر یه دسته دزد دریایی افتادم که اهل بِیت*(۱۱) بودن. افتادیم به جونشون، اما تعداد اونا خیلی بیشتر از ما بود، در حالی که داشتیم از یک طرف عرشه دفاع می کردیم پریدن طرف دیگه و شروع کردن به تیراندازی و صاحب منو که کنارم واستاده بود زدن کشتن. همون موقع یه مسافر پرید تو دریا، تو دلم گفتم: ای احمق! چون این کارها همیشه وضع رو خراب تر از اونچه هست می کنه. یکی از راهزنا نگاهی به من کرد و به زبان خودش گفت: این حرومزاده رو بکشین. اما یکی دیگه شون که اون ورتر واستاده بود ظاهر دلرحمی داشت و پشت من دراومد و گفت: نه، نکشینش. بعد منو بستن به چرخ طناب و همراه بقیه بردن بِیت. وقتی رسیدیم اون جا رئیس یا همون سردسته شون اومد رو عرشه، مطمئن بودم می برندمون تو ساحل دارمون می زنن. اون وقت اون فرستاد پی من، سر و وضعم دیدنی بود، سه هفته می شد ریشمو نتراشیده بودم، لباس تنم هم بادبان نوک کشتی بود که خودشون پیچیده بودن دورم. یارو پرسید: کی هستی؟ گفتم: یه انگلیسی. پس نمی کشمت. تو دلم گفتم: خدا بهم رحم کرد. اون گفت: آدمای من همه شون دزدای گنده ای هستن. تو دلم گفتم: این طور که من می بینم گنده ترینشون خود تویی. بعد ازم پرسید پول یا چیزای دیگه چی دارم. با خود گفتم لابد می خواد چیزامو پس بده. برا همین همه شو گفتم، حتی ساعت مچی طلامو. روی هم می شد پنج هزار روپیه. او گفت: بسیار خوب، ازشون محافظت می شه. گمون کنم راست می گفت چون دیگه هیچ وقت ندیدمشون. بجز یه پنج روپیه ای که موقعی که من و خدمه مو فرستاد بمبئی بهم داد تا به قول خودش، عجالتاً، برای مخارجم استفاده کنم.
«با دل خوش جونمو ورداشتم و از بِیت زدم بیرون، بعد از چند روز زار و نزار رسیدیم بمبئی. پاهام شده بود خیک باد، از زمان اسارت ریشمو نزده بودم، چیزای تنم هم پاره پوره بود. از اون پنج روپیه دو روپیه باقی مونده بود رفتم یه کافه و گفتم صبحونه بیارن. بعد به یکی از پیشخدمت ها گفتم اربابشو بگه بیاد. بلافاصله یه سرپیشخدمت انگلیسی که کلاه گیس پودرزده رو سرش بود، با ناز و ادا لخ لخ اومد تو و گفت: قربان با من کار داشتین؟ گفتم: بله، منو غارت کرده ن هیچی پول ندارم، ممنون می شم اگر بیست سی روپیه بهم قرض بدی. پرسید: چی کاره ای؟ یه ملوان معمولی؟ گفتم: نه، معمولیِ معمولی نیستم، می خوام با این پول چند تیکه لباس بخرم تا بتونم برم پیش رفقام. اون مرد محترم گفت: صاحب این کافه من نیستم. و از اتاق بیرون رفت. دیگه نه از اون خبری شد نه از بیست روپیه. بعد به یه پیشخدمت گفتم، یه ناهار مختصر بیاره، گفت تو که هنوز پول صبحونه تو نداده ای. در حال چک وچونه زدن با یارو بودم که یه پارسی*(۱۲) اومد تو و گفت بهتره اول یه سر برم بازار و لباس کرایه کنم بعد برم سراغ دوستام. خدا شاهده دل هیچ کاری رو نداشتم، از بس که زجر کشیده بودم. این نامهربونی هم وطن هام مثل این بود که از پشت بهم خنجر زده باشن. با این حال فکر کردم به پیشنهاد اون مرد پارسی عمل کنم، چون از کسانی بود که تو بمبئی می گشتن تا ببینن برای مردم چی کار می تونن بکنن. رفتم تو یه مغازه و لباسی رو امتحان کردم، اندازه م بود. گفتم: پولشو فردا می دم. اما طرف پول نقد می خواست. ناچار لباسا رو درآوردم. این داستان چهار جای دیگه تکرار شد. خیلی خسته شده بودم تا این که آدم خوبی که توی بازار بزرگ مغازه شماره ۱۸ رو داره قبول کرد که لباس ببرم، هر وقت داشتم پولشو بدم. اون وقت با سر و وضع آراسته رفتم درِ خونه آقای آدامسُن که از قبل می شناختم. اولش منو نشناخت، بعد که داستانمو تعریف کردم با دلسوزی گفت: پس تو همونی که اون همه بلا سرش اومد؟ می ذارمت توی یه کشتی دیگه تا از اول شروع کنی. بیا اینو هم داشته باش. و صد روپیه بهم داد. ازش تشکر کردم و رفتم سراغ کاپیتان فیلیپس، دو تا موهوِ(۱۳) طلا و شش دست لباس حسابی و مرغوب بهم هدیه داد. بعد سه چهار ورق کاغذ داد دستم تا ماجراهایی رو که تویِ بیت سرم اومده بود بنویسم و فرستادم پیش فرماندار، آقای دانکن، اونم یه بار دیگه وادارم کرد داستانمو از اول تا آخر تعریف کنم، صد روپیه هم اون بهم داد. با اون دویست و سی روپیه و اون دک وپز دوباره رفتم اون کافه و با قدرت ناهار سفارش دادم. وقتی دیدن سر و وضعم عوض شده با ادب و احترام معذرت خواهی کردن و سرپیشخدمت گفت الآن بیست روپیه نقد داره و حاضره هر کمکی که بخوام بهم بده. اما من گفتم: نمی خواد ولخرجی کنی و پولتو بدی به کسی که لازمش نداره. از این حرف دلم خیلی خنک شد. ناهارمو خوردم پولشو گذاشتم روی میز و اومدم بیرون.»
پترسن ادامه داد: «سرتونو درد نیارم، بعد از این ماجراها رفتم توی یه کشتی چینی، پارسال هدایت یه کشتی رو بهم سپردن که مال یه تاجر ایرانی بود که با خلیج تجارت می کرد. صاحب کار خوبی نبود، اعتبار هم نداشت، ترس از عرب هام مزید بر علت شد، اون دوره بهم خیلی سخت گذشت. واسه همین از هم جدا شدیم، اون یه ناخدای دیگه استخدام کرد، پوست نسبتاً تیره ای داشت اما به گمونم صاحب کارشو دوست داشت چون رنگ پوستشون به هم نزدیک تر بود. این طوری شد که بی هیچ پول و اعتباری گذرم افتاد به این کشتی و هدایتش رو دادن دست من. شکر خدا تنم سالمه، شکایتی ندارم. خیلیا از این شانس ها نمی آرن.»
این بود داستان ناخدای ما. روزی که به مسقط رسیدیم، موقع قدم زدن روی عرشه از او پرسیدم متاهل است، جواب داد: «نه.» پرسیدم: «پس اصلاً ازدواج نکرده ای؟» جواب داد: «من چنین چیزی نگفتم.» گفتم: «خیلی معذرت می خوام.» گفت: «اشکالی نداره، حقیقت رو نباید پنهان کرد، زن داشتم اما هفت سال سفر و دوری و نامه هایی که به دستش نمی رسید (که البته چندان زیاد نمی نوشتم)، اون رو ناگزیر به ازدواج دوباره کرد. اینو موقعی که رسیدم انگلستان فهمیدم.» پرسیدم: «تو چی کار کردی، دنبالش نرفتی؟» پترسن با بی اعتنایی گفت: «راستش نه، به زحمتش نمی ارزید. فکر کنم خوشحال هم بود که از دستم راحت شده، از خدا که پنهان نیست بدم نمی اومد از شرش خلاص شم.»
ملوان ها دستخوش فراز و نشیب هایی اند که باعث می شود بهتر از بقیه آدم ها فراز و نشیب زندگی را تحمل کنند. وقتی به دریا می روند، نه تنها همه مشغولیات ذهنی شان را در ساحل می گذارند، به مشکلاتی هم که بخشی از شرایط زندگی شان است فکر نمی کنند. نمونه بارز آن ماجرایی بود که کاپیتان ما تعریف کرد. او روزی روی عرشه با صحنه رقت انگیزی روبه رو شده بود، چند مرد با این که به هم زنجیر شده بودند و در زندان شناورشان محبوس بودند، دسته جمعی با شادی بسیار این آواز قدیمی میهنی را سر داده بودند:

«چه کسی به اندازه ما پسرانِ امواج آزاد است؟»

۲

مسقط
از نوک دکل فریاد زدند: «خشکی!» «چی می بینید؟» «از سینه چپ کشتی زمین مرتفعی است که تا شمال غربی امتداد دارد.» «می توانید خشکی را در سمت راست هم ببینید؟» «نه.» کاپیتان بعد کمی خودنمایانه ادامه داد: «تازه به خشکی رسیده ایم. سه چهار ساعت دیگر تا مسقط راه است.» پیش بینی او درست بود. کاش علمِ مناظر و مرایا و گذشته نگری می دانستم تا می توانستم خوانندگانم را با نشان دادن تضاد تپه های سنگی خشک عربستان که اثری از آثار گیاه درشان پیدا نمی شود و سواحل پرسایه سیلان، و جنگل های تاریکی که کوه های سربه فلک کشیده مالابار را پوشانده اند، محظوظ کنم! اما من سیاحی تصویرگر نیستم، همین قدر می توانم بگویم تپه های لم یزرعی که هم الآن تقریباً دور زدیم، به یک خور منتهی می شود که آن سرش جلگه کوچکی است پر از خانه های مرتفع که شهر مسقط را تشکیل می دهد. از این مرکزِ تجارتِ خلیج فارس توپخانه هایی محافظت می کنند که به ورودی باریکش مشرف اند، همین طور استحکاماتی که سراسر این تپه های ناهموار و بی تناسب و پرتگاه های اطرافش را پوشانده اند.
مسقط را شاهزاده ای ملقب به امام اداره می کند که اقتدارش مثل اکثر روسای عرب بیشتر پدرسالارانه است تا استبدادی. با این که صاحب ناوگان های بزرگ از جمله چند ناو محافظ خوب و نیروی نظامی چشمگیری در سواحل آفریقا، سواحل عربستان و جزایر خلیج فارس برای محافظت از مایملکش است، ساکنان مسقط می توانند به دادگاه احضارش کنند. افراد بدبینی که منکر وجود تشکیلات قضایی قدرتمند در جایی جز کشورهای مشترک المنافع در اروپا هستند، ممکن است این را امری تشریفاتی تلقی کنند، اشکالی ندارد، اما از نظر من رعایت این تشریفات نشان دهنده خصلت این دولت کوچک است. این نگرش و قضاوت بیننده است که وضعیت کشورهای دوردست را از دیگر کشورها متمایز می کند، نه آنچه واقعاً دیده می شود و اکثر خوانندگانی که تعصب طبیعی به راه و روش و عاداتِ خودشان خشنودشان می کند، با تیره و تار وانمودن همه چیزهایی که با انگلستان قدیمی یا بعضی از کشورهای همسایه اش متفاوت می یابند، مثل آب و هوای خوب، ارزاق ارزان و شراب های خوش طعم، به تکیه به این صفات به عنوان مظاهر غرور، عزت نفس و میهن پرستی خود تمایل یافته اند.
نیمکره شرقی همچنان به سبب این عقیده کهن که ستاره دانش در افق آن طلوع کرده ارجمند است: بچه ها از داستان های سحرانگیز هزار و یک شب لذت می برند؛ خانم ها پارچه های موصلی گلدار، شال های گران قیمت، مرواریدهای ناب، و الماس های درخشانش را تحسین می کنند؛ بازرگانان آن را منبع ثروت می بینند؛ طبیعیدانان، گیاه شناسان و زمین شناسان برای یافتن اسب های تک شاخ، سنبل هندی، گونه های باشکوه زئولیت و اشکال بی نظیر بازالتی دشت ها، جنگل ها و کوهستان هایش را زیر پا می گذارند؛ سرباز انگلیسی میدان های نبردش را به امید کسب شهرت درمی نوردد؛ در حالی که میسیونرهای دیندار با شور و شوقی نظامی وار پیش می روند تا میلیون ها شرقی را از خطا بازدارند و به راه راست هدایتشان کنند.
تقریباً همه این ها گرچه اهدافشان فرق می کند، در یک مورد اتفاق نظر دارند، حاکمان شرق مستبدند و اتباعشان برده؛ اولی ها ظالم اند، دومی ها تحقیرشده و مفلوک، و هر دو به یک اندازه جاهل.
در ماموریت قبلی ام به ایران، پدر امام فعلی را دیده بودم. روی عرشه کشتی اش، گنجاوه، که هزار تن ظرفیت و چهل توپ دارد، به او معرفی شدیم. با این که چند مقام دولتی در کنارش بودند، لباس بسیار ساده ای بر تن داشت، به جای عمامه یک شال دور سرش پیچیده بود، و عبای عربی که روی ردای ساده اش افتاده بود از ماهوت سفیدی بود که هیچ تزیینی نداشت، جواهری به خود نیاویخته بود، مسلح نبود حتی یک دشنه هم نداشت. رفتار بی پیرایه و مردانه اش گویای شخصیت متهور و پرتحرکش بود. چشمان همراهانش (عرب، نوبه ای(۱۴) و حبشه ای)، که روی عرشه عقبی کوچک یا نزدیک آن بودند، با این که گهگاه روی مهمانان می چرخید، بر شاهزاده شان متمرکز بود؛ نگاهی حاکی از محبت، نه از روی ترس؛ نگاه ها و سخنان او هم با آنان محبت آمیز بود.
در طول این دیدار و مدتی که روی عرشه زیر سایبان نشسته بودیم، ناخدایان چند فروند از کشتی های بزرگ او که تازه از بصره رسیده بودند، به عرشه آمدند. امام در کابین با وزیرمختار بود و از این که پیش از بیرون آمدنش سلام صمیمانه ای بین این فرماندهان و همه حاضران روی عرشه رد و بدل شد، بسیار خوشم آمد. از همه طرف صدای «سلام علیکم» می آمد و هر کس دوستی را می دید دست راستش را جلو می برد و با او دست می داد و بعد تا سینه اش بالا می برد. چیز منحصربه فرد این مراسم، دامنه این استقبال گرم و صمیمانه بود؛ مثل جوامع متمدن تر الزاماً به حکام محدود نمی شد. ملوان عرب با وجود موقعیت نازلش، طوری راحت و مستقلانه با فرماندهان حرف می زد که نشان می داد خودش را با آن ها برابر می داند. از کسی که کنارم نشسته بود پرسیدم، این صمیمت دیسیپلین را مخدوش نمی کند؟ جواب داد: «نه. همه حد و مرزشان را می شناسند. اگر کسی از آن تخطی کند به شدت مجازات می شود؛ چون برای ما عرب ها حق حرف زدن با مافوقمان، همان طور که دیدید، امتیاز بزرگی است و فقدان آن که پیامد سوءاستفاده اش است، هم مایه تنزل مقام است هم ننگ و بی آبرویی.»
در همان موقع درِ کابین باز شد و امام روی عرشه آمد و همه سر جایشان مستقر شدند. او ایستاد و فرماندهان به ترتیب درجه جلو رفتند و دست راست او را که به جلو دراز شده بود دودستی گرفتند و فشردند و تعظیم کوتاهی کردند و بعد دست راستشان را به طرف سر بردند و سلام دادند و سر جایشان برگشتند. پس از پایان مراسمِ سلام، امام نشست تا ما و افسران ارشدش به همان شکل به او ادای احترام کنیم.
روی عرشه شام تهیه دیدند و همه با هم خوردیم، بعد از صرف غذا روی عرشه کمی قدم زدیم، موقع عبور از زیر پاشنه کشتی، دیدم زن های امام، که سوگلی او هم بینشان بود، بی حجاب ایستاده اند و باکنجکاوی و اشتیاق ما را نگاه می کنند، به شدت جا خوردم. به آن ها گفتم وزیرمختار لطف کرده و برای دو پسر شایسته امام هدایایی تدارک دیده، بسیار خوشحال شدند.
آنچه در مجالست با امام و پسران و کارمندان عالی رتبه اش دیدم، و امنیتی که بازرگانان و سایر ساکنان مسقط، چه مسلمان و چه هندو داشتند، تاثیر بسیار خوبی در من گذاشت و از سلوک و آداب این مردم که کاملاً مطلوب و مناسب است یادداشت هایی برداشتم. روزی این یادداشت ها را به دوستی که کاپیتان نیروی دریایی بود نشان دادم، به شدت خنده اش گرفت، با تعجب علت را پرسیدم، گفت می تواند تصویری کاملاً عکس این نشانم دهد و ادامه داد: «از دریاداری دستور رسیده که افسران کشتی های جنگی موقع برخورد با یک بندر ناشناخته، سلوک و آداب اهالی اش را گزارش بدهند. ناخدایی را می شناسم که با کسی تعارف ندارد. دریانورد بی نظیری است، اما خارج از کشتی خودش را چندان قاتی قضایا نمی کند. می دانستم دو سه بار به مسقط آمده و دلم می خواست تعریف کند چه چیزهایی دیده، برای همین موضوع امریه را پیش کشیدم و گفتم باید گزارش بنویسد. تا جایی که می شد پشت گوش انداخت اما بالاخره یک روز بالاجبار رفت توی کابینش و بلافاصله با دفترچه اش برگشت و گفت: بفرمایید قربان، اطاعت امر کردم، این چیزهایی است که توانستم درباره این سیاه ها و چیزهایی که حقشان است، بنویسم. نوشته بود:

«ساکنان مسقط.
آداب معاشرت سرشان نمی شود. آیین ها و رسومشان هم بسیار غیرانسانی است.»

بدون شک خیلی ها تصویر این ناخدای عزیز را حقیقی تر از تصویر من تلقی می کنند. مسافرانی که مشاهداتشان محدود می شود به ساحل شلوغ آن که پر است از برده و جعبه های خرما، و مگس که در آن جا وول می زند و بوی ماهی نمک سود گندیده در هوایش پیچیده، مطمئناً این توصیف موجز از این مردم بی نزاکت و کثیف را ترجیح می دهند. یا مجسم کنید که وارد خیابان های بدمنظره و باریک شهر شده اید و می بینید (چیزی که زیاد اتفاق می افتد) که برده ها قطارقطار در حال گذرند و پشت سرشان مردی که آن ها را به این ترتیب به حراج سیار گذاشته و نمایششان می دهد، قیمتشان را اعلام می کند: «شماره یک ــ مرد جوان خوش قیافه، پانصد پیاستر؛(۱۵) شماره دو ــ کمی مسن تر، اما خیلی سالم و قوی، چهارصد پیاستر.» و این را تا آخرِ زنجیره جانوران دوپای بداقبال ادامه می دهد. مگر ممکن است کسی با دیدن چنین پلیدی و شناعتی رویش را با خشم و نفرت برنگرداند!
با این همه، اگر آن قدر جرئت داشته باشیم که کمی بیشتر به صحنه وصف شده بنگریم، درمی یابیم چرا خانه ها این قدر پرجمعیت شده اند که نظافتشان غیرممکن است، چون در این بندر انسان ها و مایملکشان در مقابل بی عدالتی و فشار محافظت شده اند. و نفرت ما از این معلول با تعمق درباره علت، به نسبت زیادی کاهش می یابد. حتی با در نظر گرفتن فروش برده که مسقط مرکز بزرگ آن است، و با این که نحوه عرضه آن ها توجیه کننده عنوانی است که ناخدا به اهالی شهر داده، «دارای رسوم غیرانسانی»، اگر دیدگاهی مقایسه ای در مورد سرنوشت قربانیان این تجارت، که کشور خود ما هنوز از لکه ننگش مبری نشده و هنوز همه قدرت های متمدن اروپا علناً یا در خفا آن را ادامه می دهند، اتخاذ کنیم، آن وقت به آگاهی از انسانیت برتر ملت های آسیایی می رسیم.
در کشورهای شرقی، برده بعد از این که خدمت کردن را یاد گرفت، به شرایط یک خانه زاد(۱۶) مطلوب نایل می شود. معمولاً اولین قدم، یعنی پذیرش دین ارباب، قدم بعدی را تسهیل می کند. برده به استثنای چند بندر، در هیچ جا چندان به کارهای سخت گمارده نمی شود. در آسیا مزارع را بردگان کشت نمی کنند، محکوم نیستند که در کارگاه ها جان بکنند، طبیعت کار آن ها خانگی است و در ازای رفتار خوب، مورد محبت و اطمینان قرار می گیرند و این باعث می شود در جامعه ای که به آن تعلق دارند رشد کنند. در کشورهای مسلمان اصطلاح غلام یا برده توهین به حساب نمی آید حتی بیانگر شرایط تحقیرآمیز نیست. گرجی ها، نوبه ای و حبشه ای ها حتی سید(۱۷)ها و کافر(۱۸)ها، که به آفریقایی های مو وزوزی اطلاق می شود، معمولاً متاهل اند و بچه هایشان که خانه زاد نامیده می شوند تا حدودی جزء خانواده ارباب به شمار می آیند. آن ها نزدیک ترین وابستگان او هستند و غالباً ارث چشمگیری از او می برند و به استثنای کافرها، بسیار پیش می آید که از طریق ازدواج با اعضای خانواده او یا پیوند قابل احترامِ هم طراز آن، اصل و نسب خود را از دست بدهند.
در شریعت اسلام، بردگی دو صورت دارد، محض و مطلق یا محدود و با امتیاز. افراد طبقه اول با تمام دارایی شان به صاحبانشان تعلق دارند. طبقه دوم گرچه پیش از آزادی از حق ارث یا مالکیت محروم اند، از امتیازات زیادی برخوردارند و آن ها را نمی توان فروخت یا واگذار کرد. زنی که از صاحبش فرزند دارد متعلق به طبقه ممتاز است، همین طور برده ای که صاحبش به او قول داده در اِزای دریافت مبلغی معین یا پس از مرگ ارباب آزاد خواهد شد.
قرآن بزرگ ترین حمایت را از آزادی بردگان کرده است*.(۱۹) [حضرت] محمد [ص] گفته بود: «به بردگانی که میل دارند آزادی خود را با پرداخت مبلغی معین بخرند، چنانچه از آن ها رضایت داری، کتباً اجازه بده تا مانند تو از مواهب الهی برخوردار شوند.»
مسلمانان مومن به پیروی از این حکم غالباً تکه زمینی به بردگانشان می دهند یا حرفه ای به آنان می آموزند تا با سختکوشی و قناعت بتوانند پول لازم را برای آزادی خودشان فراهم کنند، این موجب کسب خصلت هایی می شود که او را شایسته این هدیه بزرگ می سازد. قانونی نیز در اسلام مسلمانان را به آزاد کردن بردگان خود از طریق اعطای عنوان «وارث ماترک» تشویق می کند و به این ترتیب آن ها وارث اموال کسی می شوند که در زمان حیات می توانست آزادشان کند.
از طرف دیگر در اسلام بردگان با زنان آزاد هم رتبه اند و در صورت ارتکاب جرم، نیمی از مجازات یک مرد آزاد در موردشان اعمال می شود. علت وضع این قانون آن است که آنان از نظر درک و شناخت یا مناسبات اجتماعی با طبقات دیگر هم طراز تلقی نمی شوند. با این حال، اعمال این اصول به نحو عادلانه در مواردی که قانون برای مجرم مجازات مرگ یا قطع عضو تعیین کرده، موجب سردرگمی ملاهای باسواد یا عالمان دینی شده که برای رفع مشکل مثل گذشتگانشان کتاب های حجیم و خسته کننده نوشته اند. اما من فکر نمی کنم که آن ها توانسته باشند راهی پیدا کنند که یک زن یا برده گناهکار به مجازات نصف مرگ محکوم شود یا این که به نحوی نصف یک عضو بدن او را برای مجازات قطع کنند.
به مسقط بازگردیم: من آن جا را در همه فصل های سال دیده بودم. حالا زمستان بود و هوا مطبوع، در تابستان گرما تحمل ناپذیر است. تپه ها جلو وزش هر نسیمی را می گیرند، جز دهانه باریک خور که باد مستقیم به آن می وزد، هیچ جا نفس نمی شود کشید. و خورشید چنان بر صخره های لخت و خشک و استحکامات سفیدرنگ که بالای شهر و بندر معلق اند می تابد و چنان حرارتی تولید می کند که یک شاعر ایرانی آن را به جزایی تشبیه کرده که به گناهکاران تشنه در آن دنیا می دهند!
سید سعید، امام جوان، به سفر رفته بود، اما اهمیتی نداشت چون پدرش را دیده بودم، مردی ساده خو، خوش فکر و شجاع بود که با پسر لایقش برابری می کرد.
یکی از کسانی که به عرشه آمد، دوست قدیمی ام محمدغلام بود، از دیدنش خوشحال شدم. دریانورد قابلی است و در ماموریت قبلی در ۱۸۰۰ م / ۱۲۱۵ ه.ق، ما را از مسقط به هرمز برد. حالا به مقام سکاندار کشتی دولتی و ملازم ارشد امام ارتقا پیدا کرده بود و درباره او با تحسین بسیار گفت: «پدرش مرد دلیری بود، در جنگ کشته شد. امام هم اگر این طور بی محابا همه جا برود، کشته می شود. از ندیدن وزیرمختار ناراحت می شود، چون از محبت های او در دوره کودکی اش با سپاس یاد می کند و مدل کشتی توپداری را که به او هدیه داده و هفتاد و چهار توپ دارد، با علاقه زیاد نگاه داشته است.»
موفقیت محمدغلام را عوض نکرده بود، همان ملوان بی شیله پیله و جوانمرد همیشگی بود. با هم از گذشته ها حرف زدیم و از یادآوری یکی از ماجراها که بازیگر اصلی اش بود، کلی خندید. در آن سفر می خواست ما را با ناو محافظِ بمبئی به جنوب هرمز ببرد، اما نزدیکی های جزیره باد، به اصطلاح ملوان ها، از ما جلو زد و لحظه به لحظه شدیدتر شد. محمدغلام که سکاندار کشتی بود به ناخدا گفت، چاره ای نیست جز این که راهمان را طبق برنامه ادامه دهیم و کشتی را به طرف جزیره و ساحل ایران هدایت کنیم. هوا خراب تر شد و تندباد درگرفت. از کانال که بسیار باریک بود منحرف شدیم و به ساحلی باتلاقی رسیدیم و کشتی متوقف شد. امواج به کشتی می کوبید. ناخدا به غلام دستور داد کشتی را هر طور شده از باتلاق عبور دهد و گفت: «حاضرم یک لک روپیه از دست بدهم اما کشتی کمپانی(۲۰) از بین نرود.» مسافری گفت: «کشتی کمپانی چه اهمیتی دارد ما را به سلامت به خشکی برسان.» ملوانِ عمق یاب زنجیر را به زحمت بالا کشید و با صدای بلند گفت: «سه یک ربع کم.» ملوان تازه کاری بی صبرانه گفت: «می گویی یک چهارم به سه که چه بشود، کشتی به گل نشسته.» مرد بی اعتنا به حرف او گفت: «این دستور کاپیتان است.» و دوباره زنجیر را کشید و فریاد زد: «سه یک ربع کم.» همان موقع چشم من به محمدغلام افتاد که با وحشت داشت به یک افسر ایرلندی می گفت: «من که نمی فهمم تو چه مزخرفاتی داری بلغور می کنی اما اگر یک کلمه دیگر حرف بزنی گلویت را می برم (و برای این که منظورش را به مرد بفهماند انگشتش را روی نای خودش جلو و عقب برد) چون که داری توی این دریای لجن همه ما را به کشتن می دهی.»
در همین حیص و بیص، فشار بادبان ها که پایین آمده بودند، کشتی را به طرف ساحل کشاند و چند دقیقه بعد همه سلامت به لنگرگاه هرمز رسیدیم و خطری را که تهدیدمان می کرد از یاد بردیم. پس از پیاده شدن ما، محمدغلام از شدت خستگی در کابینش به خواب رفته بود و داشت آن وقایع را خواب می دید. موقع شام بیدارش کردم، وحشت زده از جا جست و فریاد کشید: «عمق آب چقدر است؟» به او گفتیم راحت سر جایش بنشیند و آب را نشان دادیم. و گفتیم: «قد یک کاسه.»
پس از ورود به مسقط انواع و اقسام آدم ها با رنگ پوست و ملیت های متفاوت به دیدارمان آمدند. ظاهر و رفتار چند عرب محلی که هم وطنانشان آن ها را آورده بودند تا یک کشتی جنگی انگلیسی را ببینند، بسیار نظر مرا جلب کرد. پوستشان لطیف و روشن بود و تیزهوش و پرتحرک به نظر می آمدند. جالب توجه ترین خصوصیتشان چشم های سیاه گردشان بود که شاید از آن رو به چشمم آمد که مدام با سرعت از چیزی به چیز دیگر در حرکت بود و با دیدن هر چیز جدید برق می زد. تلسکوپ خوبی در آن جا قرار داده بودند تا دوردست ترین استحکامات را بتوان به راحتی دید. عربی را صدا زدم تا از توی آن نگاه کند، او یک دقیقه ای نگاه کرد، بعد با اشتیاق تمام به من خیره شد و بی آن که چیزی بگوید به طرف دیگر کشتی دوید. موقعی که قایق آن ها کمی از کشتی فاصله گرفت، به من گفت: «شماها جادوگرید، حالا می فهمم که چطور شهرها را می گیرید. آن چیز (به تلسکوپ اشاره کرد) هر چیزی را که در دورترین جا باشد، هر قدر بخواهید جلو می آورد.» از سادگی اش تعجب کردیم اما هیچ حرفی نمی توانست وادارش کند بیاید و نورشناسی بیاموزد تا توهماتی که در مورد ما به عنوان استادان جادوجنبل داشت، از ذهنش پاک شود.
اعراب مسقط از دره هایی که در بیست مایلی شهر بود، فوق العاده تعریف می کردند. اندکی در آن جا گشتیم اما به این نتیجه رسیدیم که اهمیت آن مرغزارهای سرسبز و نهرهای زلال بیشتر به دلیل کمیابی شان است و عنوان «عربستان سعادتمند» از بی حاصلی قسمت اعظم این سرزمین پرآوازه ناشی می شود تا از خصوصیات استثنایی آب و هوایی یا محصولات پهنه ای که در بر می گیرد.

۳

خلیج فارس و بوشهر
وارد خلیج فارس که شدیم، خود را در سرزمینی کهن یافتم، سرزمینی که به گفته یانکی اصیل همه ماجراهای شگفت انگیز سندباد بحری در آن رخ داده است. پی مستخدم عرب که اسمش خداداد بود فرستادم و پرسیدم در ساحل عربی بی آب و علف مقابل چه کسانی زندگی می کنند. با وحشت گفت: «گروهی از وهابیان، بهشان می گویند قَواسِم، خدا ما را از شرشان حفظ کند، آن ها غول بیابانی اند. کار و لذتی جز دزدی دریایی و آدمکشی ندارند. بدتر این که برای شرارت هایی که مرتکب می شوند، دلایل دینی غیرقابل رد می آورند. با توسل به نص قرآن، همه حدیث ها و تفسیرها را رد می کنند. اگر کسی به دستشان اسیر شود و بگوید همه چیزش را می دهد تا او را نکشند، می گویند: نه، در قرآن نوشته شده که غارت اموال زندگان حرام است، اما از امر مقدس لخت کردن مرده منع نشده ایم. و با یک ضربه به سرِ طرفْ کارش را می سازند. آن ها چندان تقصیر ندارند، چون از اعقاب غول اند و به مقتضای سرشتشان عمل می کنند.»
از او خواهش کردم درباره اصل و نسبشان حرف بزند. از بی اطلاعی من تعجب کرد و گفت فکر می کرده همه دنیا این داستان را می دانند، اما خواست مرا اجابت کرد و گفت: «ماهیگیر عربی در دهکده ای در خلیج فارس زندگی می کرد. روزی دید تورش آن قدر سنگین شده که زورش نمی رسد آن را تا ساحل بکشد. اما آن قدر از بخت خوبش خوشحال شده بود که توانست همه نیرویش را به کار بگیرد. حالا مجسم کنید وقتی که دید در تورش به جای یک دسته ماهی، جانوری با شکل و شمایل انسان نشسته که بدنش پوشیده از موست، چقدر حیرت کرد. اول با احتیاط به او نزدیک شد و بعد که دید بی خطر است، او را به خانه برد و با او اُخت شد. چون گرچه حرف نمی زد و صدایی جز غول، غول از دهانش بیرون نمی آمد که نامش هم از آن گرفته شده، بی اندازه مطیع و باهوش بود و ماهیگیر او را به محافظت از گله بز و گوسفندش گماشت.
«روزی صد سوار زره پوش ایرانی آمدند تا گله ماهیگیر را با خودشان ببرند. غول که تنها بود و سلاحی جز یک چماق نداشت با ایما و اشاره گفت که این کار را نکنند. اما آن ها آن قدر شکل و قیافه غیرطبیعی او را مسخره کردند تا در جواب، یکی دو تا را که خیلی بهش نزدیک شده بودند، کشت. سوارها دسته جمعی به طرفش یورش بردند اما او شجاعانه و پرقدرت هم ضرباتشان را دفع کرد و هم آن هایی را که دم دستش بودند از پا درآورد. به این ترتیب نصف ایرانی ها از بین رفتند و بقیه فرار کردند.
«ماهیگیر و همسایه هایش بعد از شنیدن ماجرا به کمک غول باوفا شتافتند. غول اسب ها، لباس ها و اسلحه ایرانی های مغلوب را تصاحب کرده بود. شجاعت او یکی از روستاییان را تحت تاثیر قرار داد و به طمع ثروتی که به دست آورده بود، پیشنهاد کرد دختر زیبایش را به او بدهد. دختر که خصایل خوب را به ظاهر ترجیح می داد بدون اکراه حاضر شد زن این غول مهربان و دلیر شود. عروسی آن ها با چنان شکوه و جلالی برگزار شد که در دهکده سابقه نداشت. غول که قیمتی ترین لباسی را که به دست آورده بود پوشیده بود و سوار بهترین اسب غنیمتی ایرانی شده بود، ابهتی باورنکردنی یافته بود، از این چیزهای عجیب لذت می برد و خلق خوش و قدرت بدنی و تیزهوشی اش باعث شد عروس که اول کار دل همه برایش می سوخت، بعد از مدتی مایه حسادت دختران بقیه ماهیگیرها شود. آن ها اگر می توانستند شهرتی را که تقدیر برایش خواسته بود پیش بینی کنند، بیشتر از این ها حسودی شان می شد، چون او چهار پسر به دنیا آورد که چهار قبیله بن قواسم، بن احمد، بن نصیر و بن سبوهل از تبار آن ها هستند و امروز همه شان به بن غول یا فرزندان غول شهرت دارند و یا ماهیگیر و دریانوردند یا دزد دریایی، همه به طور کلی کنار دریا زندگی می کنند و اعتقاد دارند که طبع بلند جد اعلایشان را به ارث برده اند.»
پس از پایان این داستان از خداداد پرسیدم ساکنان آن کوه های بلند که از سواحل ایرانی خلیج سر برآورده اند، چه کسانی اند. او خوشحال از این که دوباره موقعیتی به دست آورده تا اطلاعاتش را نشان بدهد، جواب داد: «آن ها هم راهزن اند اما به بدی قواسم نیستند. شروع سکونتشان در این کوه ها را به شیطان نسبت می دهند. اما خودشان فرزندان انسان اند و ذاتشان اهریمنی نیست، هرچند که اعمالشان گاهی بسیار اهریمنی است.»
بعد از چند سوال دیگر از خداداد، متوجه شدم که دارد داستان مشهوری از فردوسی را تعریف می کند و چون آن را خیلی نزدیک به اصل نقل کرد، عیناً در این جا می آورم. او از من پرسید: «اسم ضحاک، شاهزاده عرب، را شنیده اید؟» گفتم: «بله.» ادامه داد: «بسیار خوب، او مرد پلیدی بود. بر جمشید شاهِ ایران که در آن زمان باشکوه ترین فرمانروای روی زمین بود پیروز شد. پس از این موقعیت عظیم، شیطان به شکل پیرمردی محترم درآمد و او را وسوسه کرد که پدرش را بکشد تا علاوه بر ایران، شاه عربستان هم بشود. در آن زمان آدمیان گیاه و رستنی می خوردند اما شیطان که قصد داشت نسل بشر را تا جایی که می شد از میان بردارد، به ضحاک تخم مرغ پخته داد که تا آن موقع نخورده بود و پیشنهاد کرد که آشپز او شود و خوراکی از گوشت کبک و بلدرچین برایش تهیه دید، شاهزاده به قدری از طعم غذا خوشش آمد که به پیرمرد گفت، از او چیزی بخواهد. پیرمرد مکار گفت تنها آرزویش بوسیدن شانه های سلطان محبوبش است. ضحاک شانه هایش را عریان کرد اما به محض این که لب های اهریمنی آن ها را لمس کرد از هر یک مار حریصی فش فش کنان سر برآورد و پیرمرد محترم به شکل اصلی اش درآمد و طوفانی برخاست و او به ضحاک گفت تنها چیزی که مارهایش را ارضا می کند مغز انسان است و با مرگ آن ها ضحاک خواهد مرد و بعد ناپدید شد.
«همان شد که شیطان گفته بود: مارها جز مغز انسان چیزی نمی خوردند و هر روز دو نفر برای ارضای آن ها قربانی می شدند. کسانی که مامور تهیه این غذای هولناک بودند، فهمیدند کار شیطان بوده و تصمیم گرفتند طلسمش را باطل کنند. پس هر روز دو نفر را که محکوم به مرگ بودند به ضحاک و مارهایش نشان می دادند، اما به جای مغز آن ها مغز گوسفند به خورد مارها می دادند و قربانیان کذایی را به کوه های کرمان و لرستان می فرستادند. آن ها در آن جا زاد و ولد کردند و مردمانی بزرگ شدند و اعقابشان هنوز در آن جا زندگی می کنند.» خداداد با جدیت ادامه داد: «در حقیقتِ این داستان شک نکنید چون به صورت شعر در کتابی به نام شاهنامه یعنی کتاب شاهان نوشته شده است.»
با اطلاعات دقیقی که درباره سواحل خلیج فارس کسب کرده بودم، در بوشهر،(۲۱) بندر ایرانی، مشهور به بازار چیت های گلدار عریض و خرما و انقوزه، از کشتی پیاده شدم. در ساحل همه شهر به استقبال ما آمدند. چیزی که ظاهراً مایه تحسین شده بود، گروهان سبک اسلحه هنگ ۸۴ پیاده سلطنتی بود که ظاهر یکدستشان به دلیل لباس های متحدالشکل برای مردم بسیار حیرت آور بود. مردی که شباهت ظاهری آن ها گیجش کرده بود گفت: «اینا حکما پدر و مادر همه شون یکیه!» دیگری گفت: «نمی شه، چون باید تو یه روز به دنیا اومده باشن.» پیرزنی که با دقت زیاد نگاهشان می کرد گفت: «اینا خود شیطونن، شک ندارم.» بعد به آن ها دستور رژه دادند و حرکت هماهنگ پاهایشان دوباره موجب حیرت شد. تاجر پیری به اسم حاجی اسماعیل که زندگی اش در دفاتر حساب و کتاب سپری شده بود و از چیزهای منظم لذت می برد، موقعی که افراد به ستون یک رد می شدند، گوشه ای ایستاد و یکی یکی با انگشت نشانشان داد و گفت: «حساب، حساب، حساب.»*(۲۲) در مجموع می شود گفت مراسم پیاده شدن ما باعث شادی فراوان مردان و زنان و کودکان بوشهر شد.
اما هنوز یک هفته از ورودمان نگذشته بود که دو حادثه رخ داد، که یکی نشانمان داد ایرانی ها چطور در مورد ما فکر می کنند و دیگری به ما آموخت که چطور باید در مورد آن ها فکر کنیم.
تا پیش از سال ۱۸۰۰ م / ۱۲۱۵ه.ق، یک قرن بود که از کشورهای اروپایی هیئت سیاسی به دربار ایران نیامده بود. اما انگلیسی ها با این که در این کشور به عنوان تاجر شناخته می شدند، به سبب پخش خبر کارهایشان در هند، به نظامیگری نیز شهرت داشتند. افسر یکی از ناوهای محافظ که برای استقبال از وزیرمختار به ساحل رفته بود موقعی که می خواست سوار اسب چموشش شود ناشیگری به خرج داد و باعث تفریح و خنده ایرانی ها شد. فردای آن روز مردی که سبزیجات کشتی را تهیه می کرد و کمی انگلیسی می دانست روی عرشه به او گفت: «ناراحت نباشید قربان، کسی شما را نمی داند سوارکار بد! من بهشان می گویم شما مثل همه انگلیسی ها اسب خوب می رانید اما آن وقت که شما را می بینند، خیلی مست!» از تلقی آن ها از خصوصیت ملی خودمان کلی خندیدیم. مرد ایرانی فکر می کرد اسب سواری بد برای مردی از یک ملت جنگجو خفت آور است، اما مست کردن برای یک اروپایی عیب و ننگ نیست.
اتفاق دیگر به مراتب شاخص تر بود. یکی از برنامه های خیرخواهانه وزیرمختار یا ایلچی،(۲۳) لقبی که ایرانی ها به او داده اند، در حق ایرانی ها، معرفی سیب زمینی بود و یکی از کسانی که به حرف های او توجه نشان می داد و نیت بی غرضانه او برای سود رساندن به ایران را تحسین می کرد، تاجر جوان چاق به ظاهر مظلومی بود که موافقت ایلچی را برای خرید مقدار زیادی بذر سیب زمینی جلب کرد و (به گفته خودش) قطعه زمین بزرگی برای این کار اجاره کرده بود تا بتواند ابزار حقیری برای تحقق خیرخواهی نماینده بریتانیا باشد. وزیرمختار تحت تاثیر غیرت و حمیت این مرد استثنایی قرار گرفت و به او توجه خاص نشان داد، در نتیجه امر به مرد مشتبه شد و فکر کرد نورچشمی او شده و روزی دل به دریا زد و گفت: «چون امسال فصل کاشت سیب زمینی گذشته، خوب است وزیرمختار که دست و دلبازی اش زبانزد است، به من به خاطر همکاری ام یک جفت تپانچه یا یک طاقه ماهوت انگلیسی بدهد.» هیچ کدام از هم وطنان این اصلاح طلب میهنی که تا آن موقع به خاطر عنایتی که از آن برخوردار شده بود به او حسادت می کردند نه تنها از این که با چنین سرعتی نیت واقعی اش را آشکار کرد تعجب نکردند بلکه به حمایت از او برخاستند. او تا سه سال پیش که از دنیا رفت به سیب زمینی شهرت داشت. با کمال خرسندی اضافه می کنم که طرح معرفی این ریشه خوراکی باارزش شکست نخورد، در بوشهر رونق پیدا کرد و به نام ایلچی و به آلوی ملکم شهرت یافت و او خوشحال است که به خاطر این کار نامش روی گیاه مفیدی گذاشته شد و شهرت پایدار برایش آفرید.
تجارتخانه انگلیسی ها که سالیان طولانی در گمبرون بود، چند سال پیش به بوشهر منتقل شده بود و همه کارکنانش به بوشهر آمده بودند. از منبع بسیار موثقی درباره یکی از آن ها به نام صفر که چندی پیش درگذشت، حکایتی شنیدم که هم موید مهربانی هم وطنان ما بود و هم نشان داد که در این مرز و بوم نیز عملکرد مناسب، وابستگی عمیق و پایدار به بار می آورد. وقتی صفر که پنجاه سال به تجارتخانه خدمت کرده بود در حال احتضار بود پزشک انگلیسی به او دستور داد یک لیوان شراب بنوشد. او اول رد کرد و گفت: «نمی توانم، در قرآن منع شده.» اما چند لحظه بعد کمی سرش را بلند کرد و به دکتر گفت، حاضر است شراب بخورد، چون «توی همین قرآن نوشته شده کافران را در بهشت جایی نیست. و پنجاه سال کار برای شما به من یاد داده که جامعه شما در آن دنیا را به هر جایی که با هم وطنان خودم در آن پیر بشوم ترجیح بدهم.» او چند ساعت بعد مرد و خوشبختانه این موضوع در مورد پسرش مصداق پیدا کرد. آدم قوی هیکلی به اسم درویش که نماینده مقیم [بریتانیا]،(۲۴) موقعی که داستان را تعریف می کرد، به وزیرمختار معرفی اش کرد. درویش به خدمت تجارتخانه درآمد و به تدریج پیشرفت کرد به قدری که قایق بزرگی برای خودش دست و پا کرد که حد اعلای ترقی برای یک بوشهری بلندپرواز محسوب می شود.
بومیان این جا بیشتر از نژاد عرب و دریادوست اند. تمایل طبیعی بسیار چشمگیری که با خلق و خوی ایرانی ها که همه طبقاتش ضدیت تفوق ناپذیری با این محیط دارند به شدت در تضاد است. این تنها تمایز شاخص این طبقات، که فقط در مورد سکونت در این شهر اتفاق نظر دارند، نیست. ایرانی ها که به خاطر پول هوای خوب جلگه های مرتفع کشور را گذاشته اند و به این بندر گرم و شرجی در سواحل خلیج فارس آمده اند، همه خصوصیات سازش پذیری و چرب زبانی ملتشان را حفظ کرده اند و به اعراب خشن و زمخت که بخش اعظم ساکنان این منطقه را تشکیل می دهند و چه از نظر ظاهر و چه افکار و عقاید، تفاوتی با خویشانشان در ساحل مقابل ندارند، با اشمئزاز می نگرند.
روزی اتفاقی افتاد که مثال درخور توجهی از تفاوت خصال قشرهای پایین این دو طبقه به دست می دهد. وزیرمختار [برای شکار] مسابقه ای بین یک سگ تازی انگلیسی به اسم ونوس و یک سگ قوی هیکل عرب به اسم قصاب ترتیب داده بود. موقعی که داشت دستورهایی به حیدر، مسئول مسابقه، می داد، ابراز امیدواری کرد که ونوس ببرد. مهتر ایرانی قدبلند و خوش لباسی به اسم محمدبیگ برای خودشیرینی گفت: «این سگ عرب را چه به مسابقه دو با تازی زیبای ایلچی؟!»
دیگران هم به او تاسی کردند، آن وقت عربی به اسم غریب*(۲۵) که مزدش ماهی چهار پیاستر*(۲۶) بیشتر نبود و عمامه چهارخانه اش و لنگی که به کمرش بسته بود یک پیاستر هم نمی ارزید و تمام روز در تیغ آفتاب می نشست و پرده های حصیری را که برای جلوگیری از گرما جلو در خانه[ی انگلیسی ها] گذاشته بودند آب می داد، خشمناک از جا پرید و با تمام وجود فریاد کشید: «باللّه العظیم یا ظفرالعرب!»*(۲۷)
در آن لحظه، غریب، نماینده احساسات قومش بود. آدم های بی کاره ایستاده بودند و ایلچی را نگاه می کردند. او صداقت و استقلال مردانه عرب بیچاره را بسیار ستود و به او گفت، بیاید و مسیر مسابقه را بپاید. ایرانی ها ککشان هم نگزید. این هم مثل همه مسابقه ها تمام شد، هر گروه معتقد بود که طرف مورد علاقه خودشان برنده شده یا باید می شد. سگ ها مثل همیشه عالی دویدند، ونوس به راستی مثل برق می دوید، اما تعقیب و گریز شکار، که یک آنتِلوپ نیمه بالغ بود، به درازا کشید و نیروی قصاب به پایان رسید. با این حال باید سرعت گوزن سانان را در نظر گرفت، ما همچنان در حال تشویق هر دو سگ بودیم که آنتلوپ هر دو را شکست داد.

نظرات کاربران درباره کتاب نماهايی از ايران