فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نگاهی به ايران
خاطرات همسر یک ديپلمات

نسخه الکترونیک کتاب نگاهی به ايران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نگاهی به ايران

دوروتی دو وارزی ایران را در سه دوره بحرانی در تاریخ این کشور در دوره قاجار ــ یعنی دوره مظفرالدین‌شاه قاجار پیش از مشروطیت، دوره محمدعلی‌شاه در هنگامه نبرد بین مشروطه‌خواهان و استبدادطلبان، و دوره احمدشاه اندکی پیش از جنگ جهانی اول و کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ ه.ش ــ دیده بود و مشاهدات و اطلاعات و تجربیات خود را از این کشور، که در خاطرات خود به آن بسیار علاقه نشان داده، به‌اختصار ثبت کرده است. این کتاب حدود یک قرن از نظرها دور مانده بود تا این که در سال ۲۰۰۸ در انگلستان به اهمیت و ارزش تاریخی آن پی بردند و تجدید چاپش کردند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نگاهی به ايران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

دوروتی دو وارزی ایران را در سه دوره بحرانی در تاریخ این کشور در دوره قاجار ــ یعنی دوره مظفرالدین شاه قاجار پیش از مشروطیت، دوره محمدعلی شاه در هنگامه نبرد بین مشروطه خواهان و استبدادطلبان، و دوره احمدشاه اندکی پیش از جنگ جهانی اول و کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ ه.ش ــ دیده بود و مشاهدات و اطلاعات و تجربیات خود را از این کشور، که در خاطرات خود به آن بسیار علاقه نشان داده، به اختصار ثبت کرده است. این کتاب حدود یک قرن از نظرها دور مانده بود تا این که در سال ۲۰۰۸ در انگلستان به اهمیت و ارزش تاریخی آن پی بردند و تجدید چاپش کردند.

این کتاب ترجمه ای است از:
Peeps into Persia
Dorothy De Warzée
(Baroness d'Hermalle)
London, Hurst and Blackett, Limited
Paternoster House, E.C., 1913

۱. سفر از باکو

اگر خواهان آسایش هستی، به تهران سفر نکن!
تنها راه این سفر این است که مثل برق بروید و مثل باد برگردید. اما اگر آسایش را ندیده بگیرید، سفری است بی اندازه جذاب و مفید، و امیدوارم گزارشی کوتاه از این سفر، درباره اروپاییانی که در تهران زندگی می کردند و زندگی کنونی در آن، خالی از لطف نباشد.
من بیشترِ شش سال گذشته را در تهران به سر برده و چندین بار این سفر طولانی را از سر گذرانده ام، از راه روسیه و دریای خزر به انزلی، که سخت ترین قسمت سفر است، و طی حدود دویست و پنجاه مایل [چهارصد وده کیلومتر(۱)] راه به طریقه ایرانی.
این سفر که برای ایرانی ها بسیار کوتاه به نظر می آید، در پنج سال گذشته به قدری دگرگون شده که نشان می دهد در ایران همه چیز آرام آرام در حال تغییر و تحول است و می شود تصور کرد در آینده ای نه چندان دور، اروپا و آسیا از راه شمال ایران با راه آهن به هم متصل شوند.
سفر در دریای خزر با کشتی کوچک روسی بسیار مفرح است. این کشتی برای ساکنان جاهایی که در آن جا توقف می کند نقش کلوب متحرک را دارد. غروب هایی که هوا گرم است، اروپایی های بدشانسی که به دلایل مختلف، مثلاً کار در حوزه های نفتی باکو یا اشغال مناصب کم اهمیت دولتی، محکوم اند که چند سال در این شهر زندگی کنند کشتی را به پاتوق بدل می کنند و از طریق مسافران خوشبختی که در راه تهران در آن جا توقف می کنند، اندکی از احوال دنیا باخبر می شوند. در عرشه بالایی دو میز دراز قرار دارد و ناخدا که نسبت به بیشتر ناخداها آشپز متبحرتری دارد، خوراک رسمی(۲) ارزان قیمتی تهیه می بیند. قیمت ها پایین است، و بعد از آن گرمای سوزان روز، وقتی زیر نور ماه روی عرشه می نشینی، روحت تازه می شود. من می نشستم و با حظ تمام این اروپایی ها را تماشا می کردم؛ آن ها با همسران و گاهی فرزندانشان می آمدند و بعضی بعد از دو روزی که دریا را دور می زدند به خانه هایشان بازمی گشتند و بعضی فقط می آمدند و شام می خوردند و ساعتی گپ می زدند. همه جور آدم از هر طبقه ای با من حرف می زد و محروم ساختن آن ها از کمی همدردی و تسلایی که نیاز داشتند بی ادبی محسوب می شد. یک کلمه درباره اروپا و آخرین مدل لباس که به بازار آمده بود برایشان کفایت می کرد. آن ها فقط می خواستند به نحوی پیوندشان را با گذشته حفظ کنند. مبلغان مذهبی (میسیونرهای) آمریکایی و دکترها و کنسول ها و کارمندان گمرک با اشتیاق دور آدم را می گرفتند و من با همه حرف می زدم، چون پی برده بودم که این همه آدم وجود دارد که به قدر من شانس نیاورده بودند و در این جاهای پرت و دوردست گیر افتاده بودند.
در اولین سفرم، در فاصله باکو و رشت چیزهای زیادی یاد گرفتم و در آخرین سفر، باز چند نفر از این اروپایی ها را دیدم و همه مانند دوستان قدیمی با عزت و احترام بسیار با من برخورد کردند. غیبت ایران را کردیم، و من درباره چیزهایی که در اروپا دیده بودم، ماشین های پرنده و رقاصه های روسی که موضوع روز بودند حرف زدم، و آن ها گفتند که [در باکو] جاده و اسکله جدیدی احداث شده. در انزلی، رسیدن به خشکی و به معنی واقعی کلمه قدم گذاشتن روی زمین پرهیجان و لذت بخش است. تصویری که از اولین سفر از انزلی به رشت در ذهنم نقش بسته کاملاً با تصویری که در سفرهای بعدی برایم عادی شد تفاوت دارد. در آن زمان جاده جدید در حال احداث بود و گمان می کنم در سال بعد من اولین کسی بودم که از آن جاده عبور کردم. اعتراف می کنم که پیش از احداث جاده منظره ورودمان به انزلی دیدنی و بدیع بود. البته، در سهولت و سرعتی که راه جدید به وجود آورده حرفی نیست. با این حال، پیشرفت آن چنان سریع نیست که مسافر حتی در جاده تهران توقع آسایش و راحتی داشته باشد. آدم حتی اگر خودش بتواند فارسی حرف بزند، سفر برایش بدون چند خدمتکار ایرانی که کمی انگلیسی بلد باشند به قدری سخت است که اروپایی ها فکرش را هم نمی کنند.
پنج شش سال پیش که برای اولین بار از انزلی به رشت می رفتم، قسمتی از راه زمینی بود و قسمتی آبی. آن روزها تا انزلی سی و شش ساعت راه بود و بعد از این که در ساحل از کشتی بخار پیاده می شدیم، به جای این که به اسکله برویم، سوار قایق های کوچک گمرک خانه می شدیم ــ البته اگر شانس با ما بود. اما بیشتر وقت ها مسافر بد می آورد و به او می گفتند باید به باکو برگردد چون دریا طوفانی بود و نمی توانستند کشتی را به ساحل بیاورند و آن وقت او ناچار می شد دوباره دو روز تمام در کشتی کثیفی که هم غذایش بد بود و هم بوی آزارنده ای می داد، در دریا بالا و پایین شود و دو بار پول بدهد و گاهی حتی سه بار. امروز در کشتی های بخار روسی خط جدید، مسافر هم غذای خوب می خورد هم اقامتگاه تمیز دارد و هم سر هجده ساعت روی زمین سفت پیاده می شود. در سفر اولم، بعد از استحمام و استراحت در انزلی، برای عبور از مرداب(۳) [انزلی] قایق تفریحی شاه را در اختیارمان گذاشتند. در مرداب پرنده بسیار زیاد است، بیشتر از همه کبک انجیر و مرغابی و اردک وحشی. پرنده هایی که از روسیه به جنوب مهاجرت می کنند از دریای خزر می گذرند و در انزلی که همیشه گرم و مرطوب است به استراحت می پردازند. در انزلی قصری شبیه معابد چینی بود که ناصرالدین شاه پس از اولین سفر خود به اروپا به تقلید از فانوس های دریاییِ آن جا ساخته بود، اما پارسال آن را خراب کردند تا به جایش مرکز قرنطینه ای [برای بیماری های واگیردار] بسازند.(۴)
پس از عبور از دریاچه(۵) از قایق شاه پیاده و سوار قایق پارویی کوچکی شدیم که شش یا هشت ایرانی در آن پارو می زدند، بعد به خلیج کوچکی رسیدیم که عمقش بسیار کم بود و نمی شد در آن پارو زد و آن ها پیاده شدند و قایق را تا آن سوی رود و پیربازار کشیدند. پیربازار ده کوچکی است که همیشه در آن باران می بارد. جایی برای پهلو گرفتن نداشت و تنها راه، پریدن از روی دو تخته سنگ بود که در گل و لای فرو رفته بود.
این تخته سنگ ها داستان جالبی دارند که تعریفش بی مناسبت(۶) نیست. حاکم رشت همیشه در پیربازار با نمایندگان جدید قدرت های خارجی ملاقات می کرد. سخنرانی هایی ایراد و تعارفات معمول رد و بدل می شد؛ البته سفیر جدید اونیفرم رسمی خوش دوختی بر تن داشت، ایرانی های حاضر در مجلس هم به همین ترتیب شیک و خوش پوش بودند. یک بار در روزی به شدت بارانی، نماینده یک قدرت بزرگ با لباس تمام رسمی، در وسط یکی از این سنگ ها فرود آمد. نماینده دولت ایران هم درست در همان لحظه به تخته سنگ خودش رسید، اما هیچ کدام قادر نبودند قدمی جلو بروند و به ناچار با اونیفرم های روشن خود همان جا ایستادند و حرف ها و تعارفات رد و بدل شد. عکس این منظره چیز بی نظیری می شد، اما متاسفانه در آن جا دوربینی وجود نداشت.
داستانی هم در مورد پیانویی تعریف می کنند که یک اروپایی که چند دختر داشت و دلش می خواست به هنرهای اروپایی آراسته باشند، برایشان سفارش داده بود. پیانو تا انزلی به سلامت رسید و از آن جا با قایق به پیربازار رفت، اما از آن جا باید با دست حمل می شد. پیانو سنگین است و ایرانی ها مردمان لاجانی اند، در نتیجه با شک و تردید بسیار به شی ء ناشناخته طناب بستند و آن را از قایق به طرف ساحل کشیدند، اما متاسفانه پیانو از دستشان افتاد و در لای و لجن نرم فرورفت. ایرانی ها چند دقیقه ای نگاه کردند، اما سرانجام خسته شدند و از خیر پیانو گذشتند و همان جا رهایش کردند و به خانه هایشان رفتند. پیانو دو سال آن قدر در گل فرورفت تا سرانجام به سکویی عالی برای فرود تبدیل شد. خریدار که در تمام این مدت در تهران چشم به راه پیانو نشسته بود عاقبت از قضیه خبردار شد، آن وقت پیانو را با زحمت بسیار بیرون کشیدند و به صاحبش تحویل دادند. او با خوشحالی به من گفت که پیانو به قدری خوب ساخته شده که در این مدت هیچ آسیبی ندیده است. خودم امتحانش کردم و باید بگویم یکی از بهترین پیانوهای تهران بود!
پس از ورود به پیربازار، سوار چند ویکتوریای(۷) کوچک روسی شدیم و به طرف رشت رفتیم. از جاده چندان چیزی یادم نیست. همه جا فقط گِل بود ــ دیوارها و خانه ها از گل ساخته شده بودند و مردم لباس هایی به تن داشتند به رنگ گِل که بعضی سیر و بعضی روشن بود. شب کوتاهی را در هتل گذراندیم، می گویم کوتاه، چون چند ساعت بیشتر نبود. تختی که رویش خوابیدم چوبی بود و مکانی مطلوب برای انواع حشرات، چون به ظاهر علاوه بر کک حشرات دیگری هم در آن جا بودند. در هر حال، مرا غذای خوشایندی یافته بودند. برای همین از اطرافم دور نمی شدند و وقتی خدمتکار آمد و گفت درشکه آماده حرکت است، با کمال امتنان از جایم بلند شدم.
منِ ساده فکر کرده بودم منظور او «کالسکه کروکی» است که از لحاظ جاداری و آسودگی ایدئال و به مراتب بهتر از آن ویکتوریاهای روسی است. اما وقتی از هتل بیرون رفتم دیدم درشکه ای جلوِ در ایستاده که گویی به پیش از تاریخ تعلق دارد و مثل درشکه تک اسبه «که تا صد سال و یک روز کار می کند»، احتمالاً وقتی می ایستاد تا گلو در خاک فرومی رفت.
تا این جای سفر، امروزه از هر نظر با شش سال پیش فرق می کند. راه که آن زمان در حال ساخت بود حالا تکمیل شده، راه بدی هم نیست گرچه همه اسباب آسایش را ندارد. در حقیقت، انتقال این دوهزار سرباز روس که در ده روز گذشته با اتومبیل به قزوین منتقل شده اند نشان می دهد جز یکی دو اتومبیل که از اموال سلطنتی یا متعلق به روس ها بوده اند، ماشین دیگری از این جا رد نشده و متاسفانه، تا موقعی که روس ها موافقت نکنند، باید با همین درشکه های تک اسبه ساخت.(۸)
در سفر دوم برایمان ویکتوریای کوچکی در انزلی مهیا کرده بودند و پیش از حرکت ناهار دلچسبی در گمرک خانه بلژیکی ها خوردیم. رئیس گمرک و همسرش پذیرایی گرمی از ما کردند.(۹) زن گمرکچی هفت سال بود که در انزلی و دور از خانواده و دوستانش به سر می برد، و چند ماه دیگر در آن جا که با شهرهای رشت و باکو و با دکتر و پرستار فرسنگ ها فاصله داشت بچه اش به دنیا می آمد.
پس از صرف ناهار همگی مثل ماهی ساردینِ داخل قوطی کنسرو در ویکتوریا چپیدیم و از جاده جدید عازم رشت شدیم. با وجود گرد و خاک، سواری بسیار دلچسبی بود، همه جا را علفزار و درخت های پاکوتاه و بوته های جور واجور پوشانده بود. جلوِ راهدارخانه ایستادیم تا اسب ها استراحت کنند، خودمان هم پیاده شدیم تا پاهایمان را کمی حرکت بدهیم و به سگ های ژاپنی مان هم که از خستگی هلاک شده بودند آب بدهیم. آن جا از جمعیت غلغله بود. مردم با حیرت به سگ های ما نگاه می کردند و من با حیرت به انواع و اقسام چیزهای جدید نگاه می کردم؛ گله های گاوهای کوچک کوهاندار که در کشتزارهای بدون حصار کنار جاده ته مانده های ساقه های گندم را می خوردند و چندین و چند لاک پشت که چنان در گودال ها جست وخیز می کردند که از لاک پشت بعید بود. بچه ها جلو آمدند و سگ ها را که از نعلبکی های آبی لعابی شان آب می خوردند نوازش کردند. مردها چنان با حسرت به آن نعلبکی ها چشم دوخته بودند که موقع حرکت دلم نیامد آن ها را با خودم ببرم و بهشان هدیه دادم. در رشت به کنسولگری انگلستان رفتیم، ساختمانی زیبا در باغی پر از گل که به قدری با هتل پنج سال پیش در تضاد بود که فکر می کنم به توصیفش می ارزد.
آن جا چندین اتاق بزرگ و تقریباً خالی داشت که از تمیزی برق می زدند با رختخواب های راحت و گرم و نرم. پس از شستشو با آب گرم، غذای بسیار خوبی خوردیم، خوراک قرقاول که در جنگل به وفور یافت می شود و نوعی گوشت لذیذ و نرم که «کوهان» نامیده می شد، کوهانِ همان گاوهای کوچکی که در بین راه چرا می کردند و از لحاظ طعم و مزه چیزی است بین گوشت پشت ران و زبان، و به قطعه های دراز و نازک بریده می شود. در رشت میوه فراوان است و با این که از میوه های اروپایی کوچک ترند، عالی اند، همین طور شیرینیِ خوب که در ایران به ندرت یافت می شود. باور کنید در ایران این چیزهای جزئی برای انسان ستایش انگیز است. در حین صرف ناهار چند اروپایی به دیدنمان آمدند و درباره زندگی شان در رشت حرف زدند. جز کار، شکار و عصرها بازی بریج برای رفع کسالت و یکنواختی، مفر و تفریح دیگری وجود ندارد، و فقط حدود هشت نفر در آن جا هستند که می شود با آن ها حرف زد. چند دختر روس هم دیدیم که بدون کلاه سواری می کردند. مرکبشان تاتوهای کوچک و استخوانی ای بودند که زین های مردانه ای بر آن ها گذاشته شده بود. دو سه سال است که چند دختر روس در رشت زندگی می کنند و جذابیت خاصی به این جا بخشیده اند.
بازار رشت مثل بقیه بازارهای ایران پر بود از جمعیتی که گرچه بسیار پرجنب وجوش بودند، به نظر نمی آمد که کاری انجام می دهند. آدم هایی عاطل و باطل که گرچه قطعاً کارهای روزمره شان را که عبارت بود از خرید و فروش انجام می دادند، آنچه ما می دیدیم فقط عبارت بود از چای خوردن و دود کردن. در بازار مغازه های تاریک کوچک به ردیف کنار هم چیده شده بودند و جلوشان تخته های شیبداری قرار داشت که رویشان میوه و سبزی گذاشته بودند، و همه جا پر بود از مردها و پسربچه های کوچک و بزرگ با لباس های رنگ و وارنگ که یا بی کار و بی عار روی زمین دراز کشیده بودند یا نشسته بودند و چشم های درشتشان با حیرت به ما دوخته شده بود. آن ها همیشه می بینند که ما در راه اروپا به پایتخت از سرزمینشان عبور می کنیم و مطمئناً از خودشان می پرسند برای چه می آییم و چه کار می کنیم، همان طور که ما از خودمان می پرسیم این ها که در خیابان ها ایستاده اند چه کار می کنند. و جز این نگاه های گذرا ارتباط دیگری بینمان برقرار نمی شود.
از باغ کنسولگری و گل های زیبایش بسیار خوشم آمد و ناهار را در باغ زیر آلاچیق مو صرف کردیم. رنگ و سایه های دلپذیر این باغ زندگی را در جایی چون رشت اندکی امکان پذیر می سازد. شب طولانی آرامی در آن جا سپری کردیم و بیش از آنچه در نظر داشتیم ماندیم و پس از صرف ناهار به راه افتادیم.
کنسول مقدار زیادی غذا برای چهل و هشت ساعتی که در پیش داشتیم آماده کرد ــ خوراک سرد گوشت قرقاول و گوشت پشت ران به اضافه یک سبد نان و یک زنبیل پر از بطری آب جوشیده. روی همه نمد انداختیم تا از گرد و خاک مصون بمانند و با بار و بندیل در یک گاری زمخت گذاشتیم که جلوِ ما به راه افتاد. سوار کالسکه شدم و روی ملافه ای که در آن پهن شده بود و پر بود از کوسن و بالش، که کار رختخواب را می کرد، نشستم و همه وسایلم را دور خودم چیدم و با همه خداحافظی کردم.
انسان تا موقعی که رشت را پشت سر نگذارد احساس نمی کند سفر آغاز شده است. چمدان های سنگین معمولاً با گاری پست فرستاده می شوند، اما چیزهایی که در طول راه لازم می شود در چمدان های کوچک یا ساک یا کیف همراه صاحبانشان است.
یک بار خانمی که همراه خانواده پرجمعیتش رشت را ترک می کرد، با چند تا از بچه هایش در درشکه ای نشسته بود و بقیه را با یک پرستار سوار درشکه دیگر کرده بود. هر دو درشکه خوش خوشک پیش می رفتند و ساعت دو نیمه شب برای تعویض اسب ها در ایستگاهی توقف کردند. پرستار از خواب بیدار شد و همراهانش را شمرد و فهمید یکی گم شده، دختر کوچولوی سه ساله ای در راه از روی زانوهای او سُر خورده و افتاده بود. پدر و مادر همراه چند ایرانی با فانوس در جاده به جستجو پرداختند و بچه را که هنوز خواب بود در گودالی پیدا کردند. این داستان به قدری معروف شد که سال گذشته یکی از دوستان من بچه هایش را در راه با چند متر روبان آبی به خودش بست.
راه تهران به روس ها تعلق دارد و مخارج نگهداری اش با دریافت عوارض تامین می شود و مسافر به نسبت تعداد اسب هایش عوارض راهداری می پردازد. هنگام عبور اولین اتومبیل از این راه، این سوال مطرح شد که هر اتومبیل معادل چند اسب حساب می شود و مسئولان باجه عوارض با خوشحالی دریافتند که اتومبیل معادل چهل اسب قوه دارد و عوارض چهل اسب را گرفتند و سفر به تهران برای صاحب فلک زده اتومبیل یک پنیِ خوشگل آب خورد. مدت سفر بستگی دارد به توانایی «سرپرست سفر». اگر او ذکاوت به خرج دهد و در همه ایستگاه ها اسب ها را عوض کند تا از پا درنیایند، سفر چهل و هشت ساعته تمام می شود، اما در عین حال بستگی دارد به این که انسان چقدر حاضر باشد پول خرج کند. انعام خوب ایرانی را حسابی به تحرک وامی دارد.



بین رشت و قزوین.



بار و بنه ما از رشت خارج می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب نگاهی به ايران

چقدر گرون
در 5 روز پیش توسط