فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مأموريت به ايران
ايران در جنگ جهانی اول

نسخه الکترونیک کتاب مأموريت به ايران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مأموريت به ايران

مارتین هنری دانوهو معتقد است که درباره جنگ تا ابد می‌توان نوشت. جنگ بخش بزرگی از زندگی دانوهو را تشکیل داده است و در سِمَت گزارشگر دِیلی کرونیکل از امتیاز حضور در بزرگ‌ترین خیزش‌های نظامی و سیاسی جهان برخوردار بوده است.
در اوایل جنگ جهانی اول به عنوان خبرنگار دیلی کرونیکال در بالکان، به مأموریتی اطلاعاتی در ایران اعزام می‌شود.
مارتین هنری دانوهو می‌نویسد:
«ماجرای جنگ ایران باید روایت شود و من خوشوقتم که سهمی کوچک در این گزارش بر عهده گرفته‌ام. این کتاب ماجرای عملیاتی کوچکی است که گمنام مانده است، در کشور من کسی آن را نمی‌شناسد و ظاهراً مدت‌های مدید حتی خود مقامات نیز آن را از یاد برده بودند. این قوا تحت فرماندهی ژنرال دانسترویل بود که همه‌جا با عنوان «دانستر فورس» شناخته می‌شود و من بخشی از آن بودم و این کتاب را درباره آن نوشته‌ام.»
او کوشیده است در این کتاب «دانستر فورس» را معرفی کند، علت اعزامش را شرح ‌دهد و بگوید تا چه حد در اجرای مأموریتش توفیق داشته است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مأموريت به ايران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





پیشگفتار

هیچ کس به اندازه من نمی داند که درباره جنگ تا ابد می توان نوشت و هیچ کس به اندازه من نمی تواند به این وضوح مجسم کند که هر بار که نوشته جدیدی درباره فاجعه جهانی پنج سال اخیر ظاهر می شود چه بسیار منتقدان و مردم عادی دلزده و خسته می گویند «چی؟ باز یکی دیگر!» بی شک، می پرسید پس چرا من نوشته های خود را به این فهرست هولناک و عظیم افزوده ام؟
خوب، خلاصه اش این است که در ابتدای سال ۱۹۱۸/ ۱۳۳۶ه.ق(۱) تقدیر و وزارت جنگ مرا به میدان عملیاتی فرستاد که بیشتر بریتُن(۲)های معمولی نه آن را می شناختند نه نامی از آن شنیده بودند ــ یعنی شمال غربی ایران، سرزمینی که تا قفقاز و دریای خزر گسترده است، و تجربیاتی که در آن جا کسب کردم مرا به راه های فرعی «جنگ بزرگ» هدایت کرد، تجربیاتی چنان نامعمول که بی اندازه ارزش بازگو کردن داشت و کاملاً از اهمیت نظامی عملیاتی که جزء کوچکی از ماموریت را تشکیل می دادند متمایز بود.
با این وصف، از جنبه اخیر هم باید بگویم، امیدوارم کتاب من پانوشت مفیدی باشد برای نبرد عظیمی که خوشبختانه پایان گرفته است.
ماجرای جنگ ایران باید روایت شود و من خوشوقتم که سهمی کوچک در این گزارش بر عهده گرفته ام. این کتاب ماجرای قوای عملیاتی کوچکی است که گمنام مانده است، در کشور من کسی آن را نمی شناسد و ظاهرا مدت های مدید حتی خود مقامات نیز آن را از یاد برده بودند. این قوا تحت فرماندهی ژنرال دانسترویل(۳) بود که همه جا با عنوان «دانستر فورس»(۴) شناخته می شود و من بخشی از آن بودم و این کتاب را درباره آن نوشته ام. در این کتاب کوشیده ام «دانستر فورس» را معرفی کنم، علت اعزامش را شرح دهم و بگویم تا چه حد در اجرای ماموریتش توفیق یافت. این کار مستلزم بررسی وضعیت جغرافیایی و سیاسیِ محل بود. چون در این جا ما با نیروی مشخصی مواجه نیستیم که در آن همه مردم یک کشور علیه مردم کشور دیگر بسیج می شوند؛ این عملیاتی بسیار مغشوش و پیچیده بود و اگر کسی به خودش زحمت بدهد و نوشته های مرا بخواند، موضوع را درک می کند.
به علاوه، این جنگی بود که در جایی پرت و دورافتاده بر پا شده بود. ما در مسیر خود به قبایلی برخوردیم که برایشان سرزمین بریتانیای کبیر به منزله سیاره ای دیگر بود، قبایلی که در نظرشان طیاره و اتومبیل وسایلی اعجاب انگیز و باورنکردنی بودند، قبایلی که نه اروپایی های معمولی از طرز زندگی و تفکر آن ها اطلاع داشتند نه آن ها از طرز زندگی و تفکر اروپایی ها. به همین علت، قسمت هایی را به توصیف مکان ها و مردمانی که دیدم اختصاص داده ام.
یک کلمه هم باید بگویم که چرا و چطور گذر من به آن جا افتاد.
جنگ بخش بزرگی از زندگی مرا تشکیل داده است. در بیست سال گذشته در سِمَت گزارشگر ویژه دِیلی کرونیکل(۵) از امتیاز حضور در بزرگ ترین خیزش های نظامی و سیاسی جهان برخوردار بوده ام.
از ژوئیه ۱۹۱۴، هجده ماه تمام در مقام وقایع نویس جنگ عاقبتِ ارتش های متحد(۶) را به ترتیب در جبهه های صربستان، بلژیک، ایتالیا و یونان دنبال کرده ام ــ خبرنگار فقیری مانند لازاروس [ اِلیعازَر(۷)] که خرده خبرهایی را که از میز دایوِس،(۸) مامور ممیزی، به زمین می افتاد جمع آوری می کرد. اما راضی نبودم، چون احساس می کردم به این شکل «سهم»ام آن طور که باید و شاید ادا نمی شود. بنابراین به پیروی از میلیون ها تبعه امپراتوری [بریتانیا(۹)] به ارتش پیوستم. ابتدا مرا همراه «نیروی اطلاعاتی» به رومانی و روسیه فرستادند. در پتروگراد هنگام فرار از «وحشت سرخ»(۱۰) ناگهان خود را در «دانستر فورس» با سِمَت «افسر سرویس ویژه» [اطلاعات امنیتی] در سرزمین دورافتاده ایران یافتم ــ و از این نقطه وقایع آغاز می شود.

نویسنده
پاریس
اکتبر ۱۹۱۹

۱. تشکیل بریگاد «هیس ـ هیس»(۱۱)

ماموریت اسرارآمیز، کنفرانس برج لندن، از جاده های گل آلود فلاندر به جاده های خاک آلود شرق، عملیات خطرناک باشکوه، نمونه های جنگی خوب، تعقیب گر خاکی ـ آبی، در منطقه زیردریایی ها، محافظان ژاپنی ما.

صبح روزی در ماه فوریه سال ۱۹۱۸ در تارانتو،(۱۲) سپیده هنوز نزده بود که کشتی مسافربری عظیمی از داخل اسکله به مقصد اسکندریه به حرکت درآمد. این کشتی حامل افراد بریتانیایی و دومینیون ها(۱۳) بود.
آن ها مامور خدمت در ماورای بحار بودند. مقصد چند یگان هند و مصر بود، مقصد یک گروه راهبه پرستار آفریقای شرقی بود، و مقصد جمعی رسته مهندسی عدن بود. کشتی بی صدا به سوی دریای آزاد به حرکت درآمد. نام آن پی. اند اُ. مالوا(۱۴) بود و، در کارگاه کشتی سازی، رنگرزان برای استتارش در مقابل حمله زیردریایی ها آن قدر رنگ سفید و سیاه به آن زده بودند که ظاهری چنان عجیب پیدا کرده بود که عده ای از خدمه خودش نیز در تاریکی آن را تشخیص نداده بودند.
در بین مسافران مالوا، اعضای یک هیئت نظامی نیز حضور داشتند که قطعا یکی از خارق العاده ترین هیئت هایی بود که با ماموریت جنگ برای بریتانیا در سرزمین های دوردستْ دریاها را می پیمودند. عنوان رسمی ما [قوای] «دانسترویل» یا «هیئت بغداد»(۱۵) بود؛ اما منفی باف های «اداره جنگ» و دوشیزه خانم هایی که در فروشگاه لوازم نظامی لندن دستگاه تصفیه آب و چراغ خوراک پزی به ما فروختند، ما را به عنوان «بریگاد هیس ـ هیس» می شناختند. ما هم همین نام را ترجیح می دادیم. این نام مستعار در اسکندریه با ما بود، تا قاهره و برمه دوردست از پی مان آمد و پیش از خودمان به شهر خُلَفا(۱۶) در سواحل رود گل آلود دجله رسید.
شب عزیمتِ بدنه اصلی یا همان هیئت بغداد از انگلستان به سوی بندر ایتالیایی ای که بنا بود در آن سوار کشتی شویم، ژنرال سِر ویلیام رابرتسُن [ریاست ستاد کل امپراتوری بریتانیا (۱۹۱۵-۱۹۱۸)] در برج لندن گفتگوی صمیمانه ای با ما داشت که در آن پرده روابط رسمی اندکی کنار کشیده شد و ما توانستیم نگاهی به پشت آن بیندازیم و دیدیم که حوزه عملیات نظامی به وضوح فضایی شرقی است. افرادی که در فلاندر(۱۷) «مافوق عالی» عمل کرده بودند، وقتی شنیدند جبهه بعدی که باید در آن بجنگند احتمالاً در ایران یا قفقاز خواهد بود، قند توی دلشان آب کردند. این برای آن ها در حکم رهایی از باتلاق های پرلای و لجن زمین های پست و کم ارتفاع جبهه غربی و آسمان های دلگیر خاکستری و زندگی یکنواخت سنگرهایی بود که بی وقفه بمباران می شدند و فقط هجوم گاه گاهی به سرزمین نورمان ها و افتادن به جان هون ها(۱۸) تنوعی در وضعشان ایجاد می کرد، و از تجسم این وضعیت مانند کودکان به وجد آمده بودند. ما از گل ولای به خاک وخُل می رفتیم، اما هورا! همین هم غنیمت بود.
در آن صبح ماه فوریه، هنگامی که مالوا شهر تارانتو را پشت سر گذاشت و وارد لنگرگاهی شد که ملازم ژاپنی اش در آن لنگر انداخته بود، حضور و غیاب هیئت بغداد نشان داد که نیروهایش عبارت بود از ۷۰ افسر و ۱۴۰ درجه دار.(۱۹) این می بایست هسته نیرویی را می ساخت که امید داشتیم با بلشویسم بجنگد و سرنگونش سازد، با ارمنی ها و گرجی ها و تاتارها متحد شود، قوای نظامی محلی ایجاد کند و تعلیمشان دهد، و با سرنیزه راه پیشروی ترک ها و آلمانی ها از طریق دریای خزر و ترکستان روسیه به سوی دروازه های هند را مسدود کند.
بیشتر هیئت از سربازان دومینیون ها تشکیل می شد که از نقاط دورافتاده امپراتوری جمع آوری شده بودند؛ آنزاک(۲۰)ها و اسپرینگباک(۲۱)ها، اهالی منتهی الیه شمال غرب کانادا، مردانی که در سواحل پرشیب و مرگبار گالیپولی که باران گلوله لحظه ای در آن قطع نمی شد خدمت کرده بودند، و کسانی که در وایمی ریج(۲۲) پیروز شده بودند. آن ها در واقع سربازهایی جان سخت و ماجراجو بودند که همه جا می رفتند و همه کار می کردند، مردانی که سه سال در بدترین شرایط ممکن زندگی کرده و از «وادی سایه مرگ» بازگشته بودند.
اداره جنگ برای یک ماموریت خطرناک به مواد خام نیاز داشت. این تشکیلات را سرتیپ بایرن درست کرده بود، مردی که خود سربازی قابل و باتجربه و با سابقه و شهرت جنگ در آفریقای جنوبی بود. او به فلاندر رفته و زبده ترین مردهای جنگی را از قشون آفریقای جنوبی و لشکرهای بی نظیر استرالیایی و کانادایی دستچین کرده بود. در میان آن ها افسر یا درجه داری نمی شناختم که دست کم یک مدال شجاعت نگرفته باشد. عده ای افسر روس نیز همراه ما بودند که وقتی شکست خورده و تارومار شده بودند، [به علت ترس] از فضای وحشت سرخ فرار کرده، اما به آنتانت(۲۳) وفادار مانده و داوطلب جنگ در قفقاز شده بودند و امیدوار بودند به بلشویک ها ثابت کنند که آرمان ملی و اخلاق نظامی روس کاملاً از بین نرفته است.
متحدان روس ما در جبهه قفقاز اغلب سربازانی جوان، پرشور و باانگیزه بودند، همان خصلت ها و روحیه جنگاوری باشکوه ارتش روسیه قدیم را داشتند که در بهار سال ۱۹۱۵ دست خالی و بدون سلاح و مهمات در بوکووینا(۲۴) جنگیدند و در روزهای دهشت بار ماه فوریه که در محاصره اتریشی ها قرار گرفته بودند آن قدر مقاومت کردند تا ارتش اتریش خاک چرنوویتس(۲۵) را ترک کردند.
خاطرم هست که در مالوا، کاپیتان بری،(۲۶) دورگه انگلیسی ـ روسی، نیز حضور داشت. او زبان انگلیسی را مثل انگلیسی ها حرف می زد و افسر رابط در لندن بود. کلنلی هم بود که زمانی هنگ تحت فرمانش در ویبورگ(۲۷) در فنلاند «انقلابی» شدند و شورش کردند و مرگ از بیخ گوشش گذشت، چون در آن نیمه شب زمستانی که افراد قصد جانش را کرده بودند نیمه لخت و پابرهنه از راه جنگل خود را به خاک سوئد رساند و جان به در برد.
یک دورگه انگلیسی ـ روسی دیگر به نام کاپیتان جورج ایو نیز با ما بود که مهندس معدن بود و از آمریکای جنوبی وارد خدمت شده و چند بار به سبب ظاهر و لهجه خارجی اش در خط مقدم جبهه فلاندر دستگیر شده بود، چون تصور می شد جاسوسی آلمانی است که به لباس نظامیان انگلیسی درآمده است.
یک شخصیت جالبِ دیگر کلنل اسمایلز از واحد زرهی بود. او یکی از اعقاب اسمایلزِ معروف نویسنده کتاب خودیاری(۲۸) بود و به سبب نبرد با واحد لاکرـ لَمپسون(۲۹) در روسیه نشان خدمت برجسته(۳۰) و صلیب سنت جورج را گرفته بود.
تعیین جا و مکان دقیقی که این مردانِ گروه پشتیبانی در آن ها سوابق مهیج و چشمگیر بر جا گذاشته بودند دشوار است. اما در مورد کلنل واردن از لشکر کانادا که دارای نشان خدمت برجسته بود توضیحی لازم است. همسفران او در کشتی، به سبب سادگی کودکانه اش که با خصوصیات سربازی استثنایی اش درآمیخته و جذابیت خاصی به وجود آورده بود، او را به «جانِ شریف» ملقب کرده بودند.
شخصیت اصیل و خوشایند دیگر کلنل دونان فرمانده گروه بود. علاوه بر خصوصیات دیگر، قابلیت های جسمانی اش او را سزاوار پست مهمش ساخته بود، طوری که سنگدل ترین موجودات با دیدن او تنشان می لرزید. او یک ساندویی(۳۱) تمام عیار بود که از موهبت های ضروری اندام تنومند و عضلانی، سبیل سیاه زبر و چشم های تیره نافذ برخوردار بود، که برای مردی که قرار بود یک گروه چندنژادی مانند ما را اداره و رهبری کند ضروری بود. پرستارها با دیدن او به طرز اغراق آمیزی به وحشت می افتادند، (چشم سفیدها!) خیلی خوب می دانستند که این هیبت چیزی نیست جز استحکاماتی که قلب مهربان کلنل پشت آن ها سنگر گرفته بود ــ استحکاماتی که وقتی مورد حمله خواهش و تمناهای پرسوز و گداز زنی قرار می گرفت فرومی ریخت.



پلیس ایرانی که بریتانیایی ها تعلیم دادند

کلنل دونان از دسته مردان قوی و ساکت انگلیسی است که بدون تظاهر و جلوه فروشی کارهای بسیار زیادی برای پیشبرد منافع امپراتوری بریتانیا در دورافتاده ترین نقطه های کره زمین انجام داده است. شرق شناسی بزرگ است و به صورت ناشناس خیلی از سرزمین های شرقی را زیر پا گذاشته و از سفرهای خود انبانی از اطلاعات گرانبها، چه نظامی و چه سیاسی، تحصیل کرده و به همراه آورده است.
مالوا به تعقیب گر خاکی ـ آبی(۳۲)ای به نام میلمن نیز می بالید. میلمن از سه سال و نیم پیش، یعنی از آغاز جنگ، از لندن تا ریو و از بمبئی تا لیورپول دریاها را درنوردیده بود و به سبب این ارتباط، درجه حرارت دریای مدیترانه را چه در تابستان و چه در زمستان بهتر از هر هواشناسی، که به جمع آوری اطلاعات متکی بود، تشخیص می داد. در واقع او آن قدر به اژدر برخورده بود که دیگر جزئی از زندگی روزمره اش شده بود. او یک دست لباس نجات غریق داشت که خودش طراحی کرده بود و همه کسانی را که آن را وارسی می کردند به تعجب و تحسین برمی انگیخت. این لباسی لاستیکی بود شبیه لباس شنا با کلاهی که زیر چانه با دکمه بسته می شد. جلوش دو جیب داشت که همیشه مجهز بود به یک فلاسک عرق، چند ساندویچ و یک دسته ورقِ بازی. این ها تجهیزاتی بود که در مواقعی که در دریای مدیترانه یا جاهای دیگر منتظر بود با قایق نجات به کشتی حمل شود به همراه داشت.
مواقعی که زمان برای این تعقیب گر خاکی ـ آبی کند می گذشت، لباس لاستیکی اش را تن می کرد، از کشتی دور می شد و به گردش می رفت. یک بار در پورت سعید که در یکی از این گشت وگذارهای آبی روی آب شناور بود، قایق گشت ساحلی با دیدن او در آن وضع فکر کرده بود مرده و برای گرفتنش از آب قایق نجات فرستادند. یکی از خدمه قایق که با قلاب مخصوص کشیدن قایق به ساحل به سراغ او رفته بود، وقتی که به او رسید، گفت: «این انگار دیگه کارش ساخته ست!» آن وقت «جنازه» از روی آب بلند شد و حرف زد. پشت سر او رئیس خدمه هم، بعد از این که از شوک بیرون آمد، به صدا درآمد.
میلمن موجودی خوش بین و بانشاط بود. هیچ چیز او را آشفته و نگران نمی کرد. در مورد «ماهی های نقره ای» (یعنی اژدرها) و مواد منفجره صاحب نظر و از نزاکت و تدبیر دیپلمات های تمام و کمال برخوردار بود. مواقعی که خانم ها دچار وحشت می شدند و با سوالات پی درپی در مورد طرز کار و شیوه حمله زیردریایی های هون ها دکتر را به ستوه می آوردند، او آن ها را به تعقیب گر حواله می داد و نتیجه همیشه عالی بود. چون آن ها تحت تاثیر حرف های مهیج و نشاط آور میلمن قرار می گرفتند و دلواپسی ها و ترس های خود را از یاد می بردند.
در دومین روز حرکت از تارانتو، چند بار به منطقه خطر زیردریایی نزدیک شدیم و ناچار مسیرمان را تغییر دادیم چون بی سیم درباره نزدیک شدن دزدهای دریایی هشدار داد. اما نفربر کمکی ما، تاگوس، بی کفایتی نشان داد. موضع گیری اش خوب نبود و عقب می ماند، و فرمانده کشتی اسکورت ژاپنی ما با علایم مورس او را به باد اعتراض و شکایت می گرفت. سه منهدم کننده ژاپنی ما با پشتکار و جدیت جلو افتادند و مانند همه سگ های گله، که رمه را در خلنگزار محافظت می کنند، در آب های آبی مدیترانه به جست وخیز پرداختند. گاهی یکی از آن ها با سرعت از سمت راست ما به سمت چپ می رفت و دورمان چرخ می زد و بعد یا لابه لای کشتی ها مستقر می شد یا پشت سرشان قرار می گرفت.
به نظر می آمد تاکتیک های آن ها، یا بهتر است بگوییم نمایش های مضحکشان، فرمانده زیردریایی دشمن را، که صدایش تا آن موقع به امید به دام انداختن مالوا یا تاگوس درنیامده بود، گیج و چه بسا دیوانه کرده بود. هیچ چیز از چشمان تیز ملوانان نیروی دریایی میکادو(۳۳) دور نمی ماند. آن ها به تجربه به ارزش و اهمیت مرغ های دریایی در کشف و تجسس زیردریایی ها پی برده بودند. مرغ های دریایی در هنگام استراحت از روی غریزه خارق العاده شان و چشم هایی که فرسنگ ها زیر آب را می دید، زیردریایی هایی را که در اطرافشان در حرکت بودند شناسایی می کردند و هراسان به هوا می جستند. هر بار که مرغ های دریایی علامت می دادند ــ که علامت های دروغی هم زیاد بود ــ یک منهدم کننده ژاپنی به سوی نقطه استقرار جناب دزد دریایی خیز برمی داشت، اما او هیچ وقت خودش را نشان نمی داد.
با این همه، هون همیشه هم احتیاط به خرج نمی داد. یک بار بی سیم خبر داد در سمت غرب ما در آبراه مالت تیزبینیِ ژاپنی کشتی های نفربر را از نابودی نجات داده و دو زیردریایی دشمن را به قعر دریا فرستاده و در مالوا همه بسیار شادمان شدند. این کار چند دقیقه بیشتر طول نکشیده بود. نمی دانیم آیا دشمن منهدم کننده ها را ندیده بود یا خواسته بود شانس خود را بیازماید و با آن ها به جنگ بپردازد. در هر صورت، زیردریایی از کار افتاده شماره ۱ سر و کله اش در مقابل یکی از منهدم کننده ها پیدا شد و بعد زیردریایی شماره ۲ به همین سرنوشت محکوم شد. این زیردریایی اندکی قبل قصد حمله به یک نفربر را داشت که دومین منهدم کننده ژاپنی در فاصله هفتصد یاردی آن را گیر انداخت و تکه تکه کرد.
مع هذا زندگی ما در مالوا همراه بود با ترس و نگرانی مدام از این که هر آن اژدر به ما اصابت کند. راهبه های پرستار زنانی دلیر و دل زنده بودند که سوگند خورده بودند به خطر وقعی نگذارند و با قاطعیت و شکیباییِ مردان بی باک با مرگ روبه رو شوند.
ساعت ده صبح و پنج بعدازظهر همه در انتظار حمله زیردریایی ها به سر می بردند و در این دو ساعتِ خاص «حاضربه یراق» بودند، کمربندهای نجات را طبق مقررات می بستند و گوش به زنگ بودند که در صورت حمله سوار قایق های نجات شوند. کلنل دونان، فرمانده کشتی، مرد بی اندازه منضبط و سختگیری بود، همیشه هفت تیر خدمتش پَرِ شالش بود و آماده برخورد با هر نوع وضعیت فوق العاده و پیش بینی نشده، و این شمایلی درنده خو مانند دزدهای دریایی به او داده بود. راهبه های پرستار موقعی که به صف می ایستادند تا او تجهیزات و کمربند نجاتشان را با آن چشم های نقّاد وارسی کند، به دلشوره می افتادند. طبیعی است که گاهی گره درست نخورده باشد و بندهای کمربند اشتباه بسته شده باشد. اما داوطلب ها هرگز از زیر بار تنظیم بندها شانه خالی نمی کردند و دقت می کردند طبق مقررات روی شانه هایشان قرار بگیرند تا این که فرمانده مهیبِ رقیق القلب لبخند رضایت بر لب بیاورد.
کشتی مالوا روز چهارمِ ترک تارانتو وارد بندر اسکندریه شد. روحیه همه بسیار خوب بود. از دست زیردریایی ها جان به در برده بودیم و دوره انتظار توام با اضطراب و هراس از این که گلوله ای از اعماق دریا به ما اصابت کند به پایان رسیده بود. روز بهاری زیبایی بود و آفتاب تابناک و گرم مصر استقبال شایسته و مناسبی از ما به عمل آورد.
اقامت هیئت بغداد در اسکندریه کوتاه بود. از سرفرماندهی دستور رسیده بود که هرچه سریع تر با قطار به سوئز برویم تا سوار کشتی نفربری که منتظرمان بود شویم. آن شب کنج های خلوت و آرام عرشه بالایی کشتی مالوا شاهد وداع های سوزناک و مهرآمیز بود. در این سفر چهارروزه از تارانتو، استرالیایی ها نشان داده بودند که در عشق نیز به همان اندازه قابلیت دارند که در جنگ. اما حالا زمان جدا شدن راه ها فرا رسیده بود و جدایی تلخ و دردناک بود. شاید تقدیر مساعدت می کرد و دوباره این مردانِ از هم جدا افتاده را به هم می پیوست. اما برای بسیاری این امکان پذیر نبود. دست کم سه تا از آن جوانان استرالیایی شاد و بانشاط دور از سرزمین خود و دور از دخترانی که آن شب آخر در بندر اسکندریه زیر آسمان پرستاره مصر بهشان قول ازدواج داده بودند، در ایران به خاک سپرده شدند.
آن شب، من، ژنرال بایرن و گماشته او از راه خشکی به مقصد سوئز عازم قاهره شدیم. روز بعد در فرصت کوتاهی به دیدن اهرام رفتیم، در شفردز(۳۴) چای نوشیدیم و یک زن جاافتاده قوی هیکل انگلیسی ما را به نام موسسه خیریه ای که نه هیچ ارتباطی با جنگ داشت و نه از جنگ لطمه ای خورده بود گروگان گرفت و دستور داد که «ایست، هرچه دارید تحویل بدهید». ژنرال با آن زبان چرب و نرم جوابی داد که دل سنگ را آب می کرد و بعد از پرداخت سهم کوچکی برای تامین چند تخته پتو برای بومیان یک کشور حاره ای، که مطلقا به هیچ دردشان نمی خورد، اجازه یافتیم مابقی پول نقدمان را پس بگیریم و به سفر خود در سرزمین مصر ادامه دهیم.

نظرات کاربران درباره کتاب مأموريت به ايران