فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شکستِ پایِ امیدِ روندگانِ سراب

کتاب شکستِ پایِ امیدِ روندگانِ سراب
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب شکستِ پایِ امیدِ روندگانِ سراب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شکستِ پایِ امیدِ روندگانِ سراب

این دختر خیلی رقصیدن را دوست دارد به‌خصوص رقص شرقی را ایرانی، ترکی، عربی‌اش فرقی نمی‌کند هروقت صدای آهنگی چیزی بلند می‌شود نمی‌تواند خودش را نگه دارد راستش من که از رقص چیزی نمی‌دانم اما به نظرم خیلی قشنگ می‌آید اندام زیبایی دارد و موقع رقصیدن چشم‌هایش با تمام وجود می‌خندد بدنش پیچ‌وتاب زیبایی می‌خورد آدم دل‌اش می‌خواهد همین‌طور بنشیند و به رقص‌اش نگاه کند در این مواقع آنقدر مجذوب می‌شود که یادش می‌رود این دختر سال‌های سال پیش زنده به‌گور شده است

ادامه...
  • ناشر نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شکستِ پایِ امیدِ روندگانِ سراب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

مرسوم است که در پیشگفتار کتاب های شعر، از لحنی رمانتیک و متناسب با فضای شاعرانه استفاده می کنند. در این زمینه دیگران به مراتب زیباتر و ناب تر از احساس خود گفته اند و البته خواهند گفت. تنها اشاره به سه نکته را مفید می دانم:
نخست این که، این روزها البته بر کمیت و در مواردی غنای برخی قالب های شعری ما افزوده شده است منتها ورود سبک های غربی و تئوری های ادبی از یک سو و تا حدی فراموش کردن دیرینه باشکوه شعر پارسی از سوی دیگر، آفاتی را به دنبال داشته است. یک مورد مصداقی ذکر کنم و نتیجه بگیرم. در خاطرات شاعر فرزانه، مرحوم محمود فرّخ خراسانی خاطره ای از ایرج میرزا نقل شده است. با توجه به این که مرحوم فرّخ در مکتب خراسان نزد ایرج میرزا شاگردی کرده و از نزدیک با او حشر و نشر داشته، نمی توان در صحت گفته های او تردید کرد. به هرحال خلاصه خاطره این است که ظاهراً شبی در محفلی که ایرج میرزا هم حضور داشته، شاعر جوان و پرادعایی بیش از حد ابراز وجود می کرده است، به نحوی که حتی مجال سخن به استادان بزرگی مانند ایرج داده نشده است. مرحوم ایرج با متانت و وقار خاصی که داشته رنجش خود را پنهان می دارد. با این حال مرحوم فرّخ می گوید که فردا در حال عبور از خیابان بودم که کالسکه ایرج میرزا را دیدم؛ ایستاد و پرده را کنار زد و اشاره کرد که جلو بیایم. هنگامی که مقابل او رسیدم، کاغذی را به من داد و به کالسکه چی اشاره کرد که راه بیفتد. زمانی که کاغذ را باز کردم، دیدم این منظومه کوتاه در آن نوشته شده است:

گویند ماکیان را باید گرفت و کشت
چون برخلاف رسم کند نغمه خروس

برگو که چون کنند اگر شاعری کند
شاعرپسند کودکی آماده چون عروس

واضح است که اشاره ایرج میرزا به جوان پرادعای مهمانی دیشب بوده است منتها آنچه مرحوم فرّخ خراسانی بر آن تاکید داشته این است که این قطعه کوتاه بی تردید از شاهکارهای ادب فارسی است. فرزانه و کارشناسی مانند فرّخ بیهوده نمی گوید. واقعاً هم ایرج میرزا در سرودن این منظومه استادی به خرج داده است. با این حال جالب است که من برای بسیاری از افرادی که به هرحال چه در دانشگاه و چه بیرون دانشگاه، دستی در شعر دارند و حتی صاحب نام هستند این قطعه را خواندم یا به صورت مکتوب ارسال کردم. خوشبختانه بودند افرادی که بدون دانستن سابقه و آنچه ذکر کردم روی فخامت شعر صحّه گذاشتند ولی متاسّفانه بودند و بیشتر هم بودند که با صراحت و جسارتی عجیب، ادعا کردند که این یک قطعه معمولی است و هیچ حرفی برای گفتن ندارد. برخی هم از این فراتر رفتند و گفتند که سراینده این قطعه اصلاً نمی داند شعر چیست! در موارد دیگری نیز شاهد چنین قضاوت هایی بوده ام. نه در مورد به اصطلاح قدما که شاید زبان آن ها با زبان نسل فعلی متفاوت است، حتی در مورد شعرای بزرگ معاصر. دوست شوخ طبعی در مجلسی شعری خواند و گفت خودش سروده است؛ همه گفتند بسیار مزخرف است. گفت خاک بر سرتان، از من نبود از منوچهر آتشی بود. سکوت شد و گفتند دوباره بخوان و بعد که خواند گفتند تقصیر توست که درست نخواندی. شعر بسیار هم خوب است. گفت خاک بر سرتان از خودم بود و... این مسئله تنها در مورد شعر صدق نمی کند؛ افراد متعددی را دیده ام که شاهکارهایی مانند داستان «اسقف» چخوف را معمولی و پیش پاافتاده دانسته اند که ظرف یک روز قابل نوشتن است. البته چنین که نبوده چون چخوف این داستان را به گفته خودش ظرف بیست سال نوشته نه یک روز. سخن او اغراق آمیز و بیهوده نیست و من در جلد دوم کتاب «چند داستان کوتاه همراه با تحلیل»(۱) در این زمینه مفصّل نوشته ام. به هرحال معدودی هستند که در همه موارد، بی پروا نظر می دهند. شاید برای همین باشد که جوان های بااستعداد ما می کوشند از همان ابتدا وارد مسیر صاحب نام شدن شوند. ظاهراً نام، کیمیایی است که همه مس های عالم را به طلا بدل می کند. چنان که ذکر کردم البته هستند افراد فرهیخته و صاحب نظری که به معنی واقعی در کار خود تسلط دارند و از موهبت بخشایندگی و خلق کریم نیز برخوردارند؛ آنان که رنج خلق هنرمندانه را کشیده اند و سره را از ناسره تشخیص می دهند. اگر این افراد رهبران فرهنگی و استادان راهنمای جوانان باشند چه سعادتی نصیب جوانان شده است. همچنان که اگر آن معدود زمام امور را به دست گیرند، فجایعی روی می دهد که نشانه هایی از آن در فرهنگ و ادب امروز کشور قابل مشاهده است.
نکته دوم این که این روزها به دلایلی که نمی دانم و شاید مهم تر از همه پسند جامعه، گرایش به اشعار سپید با انشعاب های مختلف و تئوری های گاه ارزشمند ولی واگرایانه زیاد شده است. حتی ناشران هم به این قالب بیشتر بها می دهند. بی تردید شعر سپید به جای خود، ظرفیت های منحصربه فردی برای بیان برخی مضامین و انتقال احساسات دارد اما همه چیز نیست و به طور مطلق هم زبان هنری جامعه خود نیست. نمی خواهم وارد بحث های سیستم روانی و زیست شناسی عصبی و الگوهای علوم طبیعی و عملکرد ذهن در درک یک اثر هنری شوم؛ به این بسنده می کنم که اگر شعر سپید مثل دیگر قالب های شعری، استادانه سروده شده باشد و در جای خود به کار گرفته شود، ارزشمند است اما اگر به عنوان یک خط تولید و چینش کلام و البته با تکیه بر تئوری های مفصل و بحث هایی که سبب بیرون زدن رگ گردن می شود، پوششی برای گریز از رنج خلق یک اثر هنری ناب باشد، جفا به جامعه است. یک بار به دانشجوی جوانی می گفتم که بد نیست آثار قدما را مطالعه کند. خیلی جدی و صریح گفت، به گفته یکی از بزرگان، هنر مثل نفس کشیدن است. آیا برای نفس کشیدن باید مطالعه کرد؟ تنها پاسخی که می توانستم بدهم این بود که دفعه بعد با خودم تاری یا سه تاری می آورم تا بنوازد. اگر تمرین و ممارست در هنر لازم نیست پس می توان از همان ابتدا، تار و سه تار را هم عالی نواخت. چه نیازی به دهه ها مشق و ریاضت است؟! پدر بزرگوارم که البته به معنای واقعی سنتی فکر می کند و با چند استثناء به تبعیت از قدما، شعر فارسی را بعد از جامی پایان یافته می داند، از کودکی به ما تاکید می کرد که به تبعیت از «المعجم» مشهور، تا بیست هزار بیت از اشعار شعرای عرب و فارس حفظ نداشته باشیم، اصلاً طرف سرودن شعر نرویم. این البته رویه ای سنّتی است. کمااین که موسیقیدان های آن زمان هم تا سال ها به یک جوان ولو مستعد، حق خواندن نمی دادند. تنها می بایست در مجالس ظاهر می شد و گوش می کرد و به اصطلاح قدما مایه می گرفت. نمی توانم ادعا کنم اگر آن رویه افراطی باشد، این روزها تا حدی به تفریط دچار شده ایم. اما محتمل است که چنین باشد. بارها در گفت وگوهای مطبوعاتی هم اشاره کرده ام که برای ما که در ورزش هایی نظیر کشتی صاحب دیرینه ای باشکوه هستیم، تکیه بر دانش داخلی در این قبیل ورزش ها ضروری است. برای کشوری که بزرگ ترین شاعران جهان را پرورده، چندان هم مرعوب شدن در تئوری های غربی و سبک های غربی ضرورت ندارد و به نوعی زیره به کرمان بردن است. آنچه تئوریسین های صاحب نام غربی در شعر تئوریزه کرده اند، قرن ها پیش از آن، توسط نوابغ ادبی ما به کار گرفته شده است. به هرحال ما زادگانِ سرزمین حافظ و سعدی و خیام و مولانا جلال الدین هستیم. نیما یوشیج و اخوان ثالث و پروین اعتصامی و رهی معیری و علی اشتری و محمود فرخ و شفیعی کدکنی و دیگر بزرگان ادب معاصر ما، وامدار همین بزرگان هستند. چه در حوزه احساس و چه اندیشه.
سوم این که، با توجه به فضای فعلی ادبی ایران، انتشار یک مجموعه شعر از سوی فردی که اسم و رسمی هم ندارد، صرفاً از نظر ارضای روحی ارزشمند است. مثل آدمی که در تنهایی برای خودش زمزمه ای می کند. خب این همه اش هم بد نیست. یعنی می توانی تا حدی آن گونه که می خواهی آزادی عمل داشته باشی. به همین سبب است که از دسته بندی خودداری کرده ام و قصیده را درکنار مثنوی و مثنوی را در کنار دوبیتی، و دوبیتی را در کنار نیمایی و اخوانی آورده ام تا نوعی تنوّع مورد علاقه خود را ایجاد کرده باشم. حالا که قرار است خواننده اول و آخرش خودم باشم، بهتر است از دل پیروی کنم و نه عقل و مآل اندیشی و در نظر گرفتن سلیقه خواننده ای که بعید می دانم وجود داشته باشد. جان اشتاین بک می گوید دو دسته کتاب خوب خوانده می شود، کتاب های خیلی خوب و کتاب های خیلی بد. خیلی خوب که به کنار. امیدوارم حداقل خیلی بد نباشد تا اگر خواننده ای نداشت، بتوانم تا آن جا که ممکن است خودم را خوش بین نگاه دارم.

شادمان شکروی
تابستان ۱۳۹۶

به جای مقدمه(۲)

*داستان بسیار جالب و تکان دهنده ای بود. پس همان طور که در گفت وگوی دوم اشاره کردید، غربال خردجمعی همیشه کار خودش را خواهد کرد. هرچند تحت تاثیر مسائل اجتماعی و فرهنگی، زمان تند یا کند شود.
بله. راستش در درون انسان، این موجود پیچیده ای که هنوز سرسوزنی از پیچیدگی هایش درک نشده، قوه کشف و به قول فلاسفه قوه ادراک شهودی اصیلی وجود دارد. نمی خواهم وارد مباحث نه چندان جذاب زیست شناسی نظری شوم بنابراین وارد سخت افزار این قوه نمی شوم. تنها هست و شاید آنچه انسان شناس ها در هنر تمدن های اولیه مانند اینکاها و آزتک ها و سرخپوستان آمریکای فعلی و قبل تر از آن، جوامع کوچک محاصره شده در دل جنگل های آمازون کشف کرده اند، نمودهایی از آن باشد. بحث پیچیده است اما اگر بخواهم خلاصه اش کنم، آنچه در این جوامع به صورت هنر واقعی پایدار مانده است، برخاسته از همان قوه ادراک شهودی اصیل بوده است. برای همین نوآوری و تغییر در این جوامع بسیار منطقی و غربال شده انجام می گیرد. باید هر دخل وتصرفی با روح اصیل انسانی هماهنگی داشته باشد تا وسیله ای برای پویایی اندیشه و سرشت شود. در پیچیدگی جوامع شهری، افراد دچار بحران هویت می شوند و از خود فاصله می گیرند. رابطه شان با طبیعت کم می شود و به شدت تحت تاثیر تبلیغات، دچار انحراف ذهنی می شوند. طبیعی است که این انسانِ از چرخ گوشت گذشته، می تواند هر کالایی را پذیرا باشد. اسامی زیبا و فریبنده مانند نوگرایی یا سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر یا روح زمانه و نظیر این، بسیار تاثیرگذار هستند. اگر به قاعده به کار گرفته شوند که عالی است، وگرنه ممکن است نتیجه معکوس گرفته شود.

*به زبان ساده، می خواهید بگویید که آیا واقعاً و اساساً به این گونه نوگرایی ها و این گونه تغییر ذائقه ها نیازی هست؟ آیا واقعاً جامعه ای مثل جامعه ما در حوزه هنر، نیازهای خود را آن طور که باید ارزیابی کرده است؟
دقیقاً همین را می خواهم بگویم. اگر یادتان باشد در گفت وگوی قبل اشاره کردم که مشکل جامعه هنری ما زبان و شیوه بیان نیست. گذشتگان ما آن قدر ظرفیت های زبانی برای ما فراهم کرده اند که می توانیم حدیث عشق را به هر زبان که می خواهیم بیان کنیم. مشکل، ضعف اندیشه است، به نوعی جهت یابی. ساده تر بگویم، مشکل در چه می خواهم بگویم است و نه چطور می خواهم بگویم. در تعریفی که از پیشرو به معنی اصیل داشتیم، من روی سه ویژگی تاکید کردم. این که از عنصر اندیشه ورزی برخوردار باشد، ظرفیت های خود و هنر درون مرزی خود را بشناسد و در نهایت این که جامعه خود را رصد دقیقی کرده باشد. تلفیق شایسته این سه با هم در همان سوال چه می خواهم بگویم خلاصه می شود.

*اما این روزها اندیشه ورزی کم شده و بر واردات سبک ها و ژانرها افزوده شده است؛ ضمن این که نامهربانی به ظرفیت های عالی گذشته هم افزایش یافته است.
متاسفانه همین طور است. نشریات تخصصی، حلقه های فرهیختگی، جلسات و همایش های مستمر و توجه عمیق به مهندسی فرهنگی و هنری، می تواند تا حدی تعادل را به سیستم بازگرداند که متاسّفانه کم به آن عنایت می شود. حتی در دانشگاه ها نیز بسیار کم عنایت می شود. وقتی محتوا ضعیف شد، نگاه ها همه به سطح می گراید. سعدی و حافظ به ما یاد دادند که ظرف و مظروف باید در توازن باشند. مظروف غنی و ظرفی که ظریف و گیرا ترصیع شده، شهود درونی را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد و جذبه می آفریند. این خاصیت انسان است. اما درحال حاضر دچار نوعی عدم تعادل شده ایم. مظروف تا حد زیادی تهی شده و ظرف، آرایش های عجیب وغریب گرفته است. با توجه به حافظه تاریخی با شکوه ما، این در مجموع اصلاً با کالاهایی که از قبل در سبد فرهنگی ما وجود داشته قابل مقایسه نیست و هرچه هم بکنیم نمی توانیم به جز تفننی کوتاه مدت و محض سرگرمی به آن نگاه کنیم. استاد بزرگ موسیقی هوشنگ ظریف، اصطلاح «موسیقی یک بار مصرف» را به کار برده اند که اصطلاحی گدازنده ولی دقیق است.

*با این اوصاف، کمتر کسی می تواند به سمت داستان ها و شعرهای به معنای واقعی دشوار برود؛ آن هایی که هم از نظر تکنیک دشوار هستند و هم از نظر اندیشه و درونمایه. خواه ناخواه، کمیت کاهش چشمگیری می یابد.
همین طور است. در واقع چیزی مثل خواندن قطعات استاد بنان است که سابق بر این صحبت کردیم. مثلاً در تصنیف «می ناب» یا «چه شورها...»، مرحوم بنان، هوشمندانه امضای خود را پای هر اثر خود به جا می گذاشت. از مقوله هنرنمایی های حافظ با امضای خود او؛ نوعی ندای هَل مِن مُبارز... اگر کسی مرد میدان است بیاید. در آن زمان هم موسیقی های بسیاری بود که زیبا بودند و به دل می نشستند. موسیقی های زیادی هم بود که مردم دوست داشتند و فروش بالایی هم داشت. اما این موسیقی ها به مراتب ساده تر و شاید در مواردی سطحی تر از آن بودند که با هنر بنان قابل مقایسه باشند. بعد هم که البته موسیقی جَز و پاپ آمد و متاسفانه فرهنگ خود را با خود نیاورد. نتیجه این که پوسته گرفته شد و هسته در غرب برجای ماند. رفته رفته هنر اصیل گذشته به فراموشی سپرده شد و سهل الوصول بودن موسیقی وارداتی غربی که اصالتش را آن سوی مرزها گذاشته بود، سبب شد که دکان های فروش فست فود های هنری پشت سرهم افتتاح شوند.

*متاسفانه همه هم یک دلیل به ظاهر موجه دارند؛ مردم می پسندند!
بله. نمی شود هم گفت که درست نمی گویند. تنها برداشت شان از مردم، یک برداشت کلی است. بالیوود فیلم هایی تولید می کند که هندی ها واقعاً می پسندند اما جامعه ایرانی عمدتاً این فیلم ها را با دیده تمسخر می نگرد و آن را هنر سینما نمی داند. در این میان حق با کدام است؟ جامعه ایرانی یا جامعه هندی؟ قدر مسلم فیلم های بالیوودی فیلم های عمیقی نیستند. اما به هرحال اقبال جامعه هند مشوّق تولید آن هاست. اگر در ایران تولید شوند شانسی برای ادامه کار نخواهند داشت. نیویورکر، تریبون داستان روز است اما به گمانم اگر نویسندگان ایرانی تلاش زیادی کنند تا در حد نیویورکر بنویسند، باز هم آثار آن ها مورد توجه عموم خوانندگان ایرانی قرار نمی گیرد. این جا قضیه برعکس می شود. مواقعی پیش می آید که استقبال عموم با کیفیت اثر در دو مسیر جداگانه قرار می گیرد. دردناک است ولی وجود دارد. از این جاست که پای آن هایی که هوش مدیریتی دارند باز می شود؛ جفای به هنرمندان واقعی هم از همین جا شروع می شود.

*با این حساب، شما هم بر این صحه می گذارید که در مواردی آثار ادبی پرفروش لزوماً آثار ادبی فاخر نیستند، حتی اگر در گروه به اصطلاح هنری قرار داشته باشند.
در مواردی بله و در مواردی خیر؛ هدایت «بوف کور» را در بمبئی به صورت نسخه های پلی کپی چاپ کرد. مدت ها زمان لازم بود که درخشش نثر «بوف کور» برای جامعه ایرانی جا بیفتد. منظورم معماهای درونی آن نیست که ظاهراً برای عده زیادی محمل گمانه زنی است. منظورم نثر فوق العاده آن است. گیرم رمز و رازهای درونی را بشکافی و به کنه آن ها پی ببری یا نبری؛ من که هیچگاه علاقه ای به این که منظور از پیرمرد خنزر پنزری و لکاته و گزمه و عسس و شالمه هندی و دختر گل نیلوفر به دست و... چه بوده، نداشته ام و همیشه مجذوب نثر بسیار زیبای هدایت شده ام. در آن زمان هم نویسندگان مورد علاقه مردم زیاد بودند؛ از حسینقلی مستعان بگیر تا دیگران. رفته رفته که جامعه رشد فرهنگی کرد و بر فرهیختگی آن افزوده شد، هدایت بیشتر مطرح شد. اما تصور می کنم هنوز هم میان داستان هایی مانند «حاجی مراد» و «مردی که نفسش را کشت» با داستان های برجسته ای مانند «دون ژوان کرج» یا «هوسباز» و «داش آکل»، تفاوت زیادی گذاشته نمی شود. داستان های کوتاهی مانند «مادلن» هدایت و «عدل» چوبک هنوز هم از نمونه های شایسته ادبیات و داستان کوتاهِ کوتاه ایران هستند. همین را می توانید به جامعه امروز هم تعمیم دهید. در گفت وگوهای قبل هم اشاره کردم که دانشگاه ها می باید محل اصلی کشف آثار فاخر باشند که متاسفانه آنچنان که باید نیستند.

*تابه حال شده که سعی کنید داستان دشواری بنویسید یا شعر دشواری بسرایید؟ اگر شده، چه سرنوشتی پیدا کرده است؟
بله؛ واقعاً زمانی بود که تمرین می کردم. جدی هم تمرین می کردم. اجازه بفرمایید به یک مورد اشاره کنم که در ذهنم مانده است. از کار درآوردن یک موضوع تا حدی غریب بود. یک نفر در متروی پاریس از دیگری می خواهد که او را بکشد! همین. شروطی هم داشت. می باید هردو نفر ایرانی باشند. می باید فضا به طور کامل رئال باشد و از جریان سیال ذهن و سوررئالیسم و فراداستان و از این چیزها نباشد. در ضمن باید حوادث کاملاً باورپذیر باشند. نهایت این که می باید در محدوده داستان کوتاه کار را درآورد و نه مثلاً رمان و حتی داستان بلند. خوب این فکر متروی پاریس مدت ها ما را مشغول کرده بود.

*جالب است! اما حالا چرا متروی پاریس؟
همین طوری. فکر می کنم به خاطر دیدن فیلم گیرای «وایت» (سفید) از مجموعه سه گانه «کریشتوف کیشلوفسکی» کارگردان شهیر لهستانی بود. البته از این تمرین ها روی موضوعات عجیب و غریب زیاد می کردیم. به هرحال تقریباً یک سال طول کشید که داستان را نوشتم. یکی، دو ماه اول فکرم مشغول بود و تا حدی روی مهندسی داستان کار می کردم. واقعاً چفت وبست کردن شرط ها با هم مشکل بود. متروی پاریس را چه کار کنی؟ هفت تیر را چه کار کنی؟ گلوله را چه کار کنی؟ خودکشی به چه دلیل؟ ایرانی را چه کار کنی؟ حجم محدود را چه کنی؟ خلاصه هر جایش را می گرفتی چند تا بیرون می افتاد. دو ماه طول کشید که بتوانم این ها را با هم چفت کنم. اما نوشتن، خود معضلی بود. نمی دانستم چطور شروع کنم. یک ماهی تمرین کردم تا شیوه شروع را پیدا کنم. مدام نوشتم و پاک کردم. بعد هم ترس برم داشت و گفتم که نمی توانم از پسش برآیم. یکی، دو ماه طول کشید که شجاعت نوشتن پیدا کنم. دو ماه هم طول کشید که نوشته هایم از کج وکولگی دربیایند و به سامان برسند. این جا البته دیگر مطمئن شدم که به هرحال چیزکی از کار درآورده ام. اما خب جزرومد زیاد داشت. سه ماه هم روی پیش نویس کار کردم و نسخه ابتدایی را به وجود آوردم؛ طوری که مثلاً حوادث فرعی بتواند تا حد زیادی روی دروغ هایم سرپوش بگذارد. روی هم رفته بد نبود. حداقل شرط ها را رعایت کرده بودم. در کلاس های خودمان برای دانشجویان خواندم و گفتم که دقیق بخوانند و نظر دهند. البته دیدگاه ها جالب بود و ایرادهای بجایی گرفته بودند ولی کسی روی ساختار و شرط ها ایراد نگرفته بود. برای افراد دیگری هم ارسال کردم؛ آن ها هم روی هم رفته تایید کرده بودند. راستش اول کار خیلی خوشحال بودم که از عهده چنین کار دشواری برآمده ام اما بعد، رفته رفته ذوقم فروکش کرد.

*تمرین بسیار سختی بوده است؛ حالا بهتر حرف هایتان را درک می کنم. اما چرا ذوقتان فروکش کرد؟ حتماً توی ذوقتان خورد.
همانطور که گفتم مسئله قضاوت مهم است. اگر بخواهم صادقانه بگویم کسی متوجه سختی کار نشد و این مرا دلسرد کرد.

*حق دارید. حتی می شود گفت کاملاً حق دارید... انگار که هنوز هم با نقد نظری قهر هستید!
به هیچ عنوان. دانش اش را ندارم. این یک؛ اما دو این که در دانشگاه ها افراد باصلاحیت به مراتب بیشتر و به مراتب بهتر از من از آن استفاده می کنند؛ سوم البته نظر شخصی است. من هیچ گاه خود را منتقد و تحلیل گر ندانسته ام. تنها نکاتی را از زاویه دید خود بیان کرده ام که شاید به درک بهتر کمک کند. زمانی که کتاب های «داستان و نقد داستان» را که احمد گلشیری ترجمه کرده اند می خواندم، سخت علاقه مند نوشتن داستان های کوتاه و خوب بودم. به طور خستگی ناپذیری مشق می کردم و مدام سعی می کردم داستان های کوتاهِ دشوار بنویسم. به طورطبیعی در طی این فرآیند با مسائل بسیاری مواجه شدم. چیزهایی را یاد گرفتم که برایم بسیار مهم بود و به نظرم اساس هنر نویسنده می آمد. بسیار مشتاق بودم بدانم منتقدان بزرگی مانند «لایونل تریلینگ» چگونه این نکات را تشریح و تبیین کرده اند. راستش در مواردی یافتم و در مواردی نیافتم. مدت ها تلاش کردم داستانی مانند «بشکه جادو»ی «برنارد مالامود» بنویسم؛ به نهایت تلاش کردم و نتوانستم. متحیّر بودم که چطور این مضمون را درآورده، چطور تصاویر را به هم پیوند داده و چطور از برش های زمانی استفاده کرده است. هنگامی که نقد داستان را خواندم تا حدی مایوس شدم. حتی یک اشاره نکرده بود. نکاتی را ذکر کرده بود که اگر کسی آن تمرین های سخت را هم نمی کرد به مدد راهنمایی منتقد از داستان درمی یافت. من به واقع به دنبال چیز دیگری بودم. همین مسئله را در تحلیل ها و نقدهای دانشگاهی هم دنبال کردم و چیزی نیافتم. همین طور داستان های چخوف و دیگران. کمی مایوس کننده بود. می گویند فاکنر و چخوف و بسیاری دیگر نقدهای آثارشان را نمی خوانده اند اما همین چخوف، یک بار که داستانی از تولستوی را از ابتدا بازنویسی می کرده، هنگامی که از او علت کارش را سوال کرده اند گفته، می خواهم ببینم چطور توانسته این داستان را بنویسد!

*یعنی نوع نگرش از دید یک نویسنده یا شاعر یا علاقه مند این دو، لزوماً با نوع نگاه یک منتقد و تحلیل گر ادبی یکی نیست.
در بسیاری موارد بله. از همان نوع اختلاف ها که مثلاً بین موزیکولوژیست ها و نوازنده ها و خواننده های بااستعداد وجود دارد. کم هستند موزیکولوژیست هایی که از تحریرهای قمرالملوک وزیری پی به نبوغ او ببرند. می دانید که تحریرهای قمر منحصربه فرد بود. همین طور شاهکار زنده یاد بنان در خواندن تصنیف های عارف قزوینی نظیر «گریه کن» یا «چه شورها...» و تنها کسی می تواند شکوه این آثار را درک کند که خودش با همان دشواری ها، حداقل تاحدی دست و پنجه نرم کرده باشد و تمرین های وحشتناک و اعصاب خردکن را پشت سر گذاشته باشد. آن وقت نوع نگاه اش متفاوت خواهد شد.

*ایجاد نوعی بصیرت؟
بله. البته تا حد امکان. منظور این که به هرحال با یک معادله چندمجهولی پیچیده طرف هستی. قبلاً هم اشاره کرده ام. کتاب باید مخاطب داشته باشد. خواننده و علاقه مند داستان کوتاه در کشور ما کم است. مجموعه شعرهای بسیاری هم منتشر شده است که در میان این عده هم واگرایی زیادی وجود دارد. ناشر خصوصی است و طبیعی است که نمی خواهد کتاب روی دست اش بماند. بنابراین باید مثل یک مار لابه لای سلیقه ها پیچ خورد. کوتاه نباشد، بلند نباشد، خیلی ابتدایی نباشد، خیلی پیچیده نباشد که خواننده عادی را پس بزند، بیان جذاب داشته باشد، حرف نو داشته باشد، درعین حال مخاطب عام از آن استقبال کند؛ مخاطب خاص آن را با عبارت گدازنده «چیزی نداشت» رد نکند و از همه مهم تر، سلیقه و افکار خودت هم در آن لحاظ شده باشد. با توجه به تیراژ کتاب ها و فاجعه سقوط کتاب خوانی در کشور، واقعاً که کار سختی است. ضمن این که امپراتوری اسم ها هم هست. صاحب نام اگر باشی هرچه بگویی وحی منزل است و اگر گمنام باشی حتی اگر طلا از حرف هایت بریزد به هرحال حالا یک چیزهایی گفته ای دیگر... ترکیب این همه باهم تقریباً غیرممکن است. برخی دوستان توصیه می کنند که حرف خودت را بزن و چیزهای دیگر را در نظر نگیر. ای کاش می شد؛ اما اگر چنین کنم فکر می کنم تنها خواننده اش خودم باشم. شاید خودم هم نخوانم!

*اشاره کردید که در مواردی نقد و تحلیل دانشگاهی نمی تواند هنر نویسنده را متجلی کند؛ ممکن است مثالی مصداقی بزنید.
در یکی از جلسات دانشگاه شهید بهشتی، دانشجویانی از مقطع دکترای ادبیات انگلیسی و دیگر رشته های مشابه شرکت کرده بودند. بسیار فهمیده و منطقی بودند و درعین حال اهل مطالعه و علاقه مند. صحبت ما در خصوص داستان «اُسقف» چخوف بود و این که چرا نگارش آن به قول نویسنده بیست سال طول کشیده است؛ آنچه در گفت وگوهای قبل هم به عنوان نمونه به شکل های مختلف به آن استناد کردم. ایشان در تحلیل داستان بسیار خوب صحبت کردند اما صحبت هایش سرشار از استعاره ها و سمبل هایی بود که برای من زیاد قابل پذیرش نبود. ماه توصیف شده در شب، سمبل این است و خورشید توصیف شده در روز، سمبل آن. رودخانه نشانه ای از این است و نخل نشانه آن. من سوال کردم که همه این ها صحیح اما بحث اصلی این بود که نگارش داستان چرا این قدر از نویسنده وقت گرفته است؟ اگر داستان دیگری از چخوف هم بود لابد همین سمبل ها و نمادها را برای آن هم می شد آورد. داستان هایی که ممکن است مربوط به دوران جوانی نویسنده باشد. موقعی که برای امرار معاش داستان می نوشته و خیلی سریع و سطحی. از این جا بحث ما حالت دیگری به خود گرفت. ایشان دلایلی آوردند ولی بعد قبول کردند که هیچ کدام پاسخ سوال نیست. هنگامی که من به طور مختصر از دید روانشناسی و علوم طبیعی، همان طور که در جلد دوم کتاب «چند داستان کوتاه همراه با تحلیل» آورده بودم، اشاراتی کردم به فکر فرورفتند. بعد تایید کردند و بعد افسوس خوردند که شاید نوع نگرش شان به شاهکارهای ادبی چندان درست نبوده است. آنقدر مناعت طبع داشتند که صادقانه به این مطلب اعتراف کنند. البته این مورد نخست نبود. من این سوال را از افراد مختلف پرسیده ام. پاسخ ها تقریباً با کمی تفاوت، یکی بوده است و هیچ کدام رنج نویسنده را توجیه نکرده است و هیچ کدام مخصوص این داستان خاص نبوده است. هیچ کدام آن طور که باید سره را از ناسره غربال نکرده است. اگر این مسئله را به کل داستان جریان داستان کوتاه تعمیم دهیم، آن وقت درخواهیم یافت که چرا چخوف نقدهای داستان هایش را نمی خوانده و درعوض داستان تولستوی را برای آموختن بازنویسی می کرده است.

*بله، در تحلیل داستان چخوف در کتاب خودتان روی این مسئله، به طور مفصل بحث کرده اید؛ بحثی که تصور می شود زمان زیادی برده است.
تقریباً به اندازه داستان. یعنی بیست سال! البته این که محض مزاح بود اما بله تا علوم طبیعی و روانشناسی را وارد کنیم و به تلفیق این دو بپردازیم فکر می کنم شش سالی طول کشید؛ با همه مشکلات و تلخی هایی که داشت. تنهایی، عدم همراهی دیگران، وقت پیدا کردن لابه لای کوه مشغله ها. ساعت های مدید گفت وگو و غیره و غیره. دوست و همکارم مسعود نوروزیان آن زمان سیگار می کشید و برای این که از منظر ریاضی نقاط ورود به داستان را پیدا کند، این آخری ها تعداد سیگارهایش به سه پاکت در روز رسیده بود! خوشبختانه حالا مدتی است که ترک کرده است اما قبول دارم که کار بسیار دشواری را انجام داده بود و شاید باید اعصابش را قدری تسکین می داد.

*دلتان نمی سوزد که ثمره به قول خودتان شش سال تلاش را در یک کتاب بیاورید و دیگران نخوانند یا بخوانند و تصور کنند مثل خیلی از کتاب ها، سطحی و قلم انداز نوشته شده و البته به خودشان حق بدهند که بگویند چیزی برای گفتن نداشت یا از این قبیل؟
می سوزد و چه سوختنی! حق با شماست. عموماً افراد در مواجهه با یک کتاب، تصور می کنند که مطالب، فی البداهه و خلق الساعه نگاشته شده است. می شود با همین دید به آن نگاه کرد. برای من سردرآوردن از نظریات پیچیده ای مانند آشوب یا فاز خارجی تکامل یا مفهوم زیستی و ذهنی زمان، وقت زیادی برده است. خب من این ها را در بحث ها وارد کرده ام. می توانستم به مقالات دانشگاهی بدل کنم اما گفتم بد نیست در حد سرسوزن رسالتی را ادا کنم. باور بفرمایید برای من نگارش به شیوه متداول بسیار راحت تر بود. من داوری مقالات مجلات دانشگاهی را که برخی معتبر هم هستند انجام می دهم. از دانش نظری چندان هم بی بهره نیستم، اگر بودم که داوری مقالات نشریات تخصصی دانشگاه ادبیات را به کسی که رشته تحصیلی اش زیست شناسی است نمی دادند. با این حال وظیفه همه ماست که رسالت خود را حداقل در مقطعی ادا کنیم. البته چون انگیزه ام سست شده (بی تعارف بگویم) دیگر چندان هم طرف این چیزها نمی روم. در برخی داستان ها هم نرفته ام. اما برای این که بدانند می توانستم طور دیگری عمل کنم، در برخی تحلیل های جلد چهارم، مثلاً در داستان مالامود، از دیدگاه های چند مقاله مطرح خارجی استفاده کرده ام. اگر دست خودم بود استفاده نمی کردم ولی حتی این روزها حافظ و سعدی و نظامی را هم می خواهند از دریچه تفاسیر آن هایی که اوف و اوفسکی دارند تحلیل زیبایی شناختی کنند. انگار که بخواهیم روشنایی خورشید را با شمع اثبات کنیم. هنر و ادبیات ما آن قدر غنی است که بسیاری از این مفاهیم و تعابیر صدها سال قبل در ادبیات خلاق ایران به کار گرفته شده است.

*تصور نمی کنید به هرحال افراد در نگرش به آثار هنری و ادبی، به خصوص آثار مدرن آزاد هستند که نوع نگرش خاص خود را داشته باشند؟
کاملاً موافقم. صاحب نظر شدن را نمی شود به کسی آموخت. اما می توان او را در مسیر صحیح هدایت کرد تا نوع نگرش خاص خود را پیدا کند. نوعی بنیادسازی. اندیشه پویا شود، قدرت تشخیص بالا رود، تمرین های اندیشه ورزی و اتاق های گفت وگو ایجاد شود و بعد البته فرد کاملاً آزاد گذاشته شود که حدیث عشق را به آن زبان که می داند بیان کند. اگر همه را به یک چوب برانیم و به یک مسیر هدایت کنیم، آن وقت خلاقیت ها از میان می رود. در برخی دانش ها مانند زیست شناسی و فیزیک البته به غرب وابسته هستیم. طبیعی است که سررشته ها را از آن جا بگیریم. اما در هنر و به خصوص ادبیات، هیچ لزومی ندارد. زیره به کرمان نباید صادر کرد! آنچه خود به طور کامل داریم، چرا از بیگانه تمنّا کنیم و آن هم به شکل نازل؟ منظور این نیست که قهر پیشه کنیم و درها را ببندیم. خیر، برعکس. می توانیم شنونده عاقلی باشیم و سره را از ناسره جدا کنیم و به اندازه و قاعده از ظرفیت ها و کارآیی های دیگران استفاده کنیم.

*در خاتمه نکته دیگری هست که بخواهید به عنوان نکته نهایی اشاره کنید؟
قبلاً در گفت وگوها دو خاطره را تعریف کرده ام. به طور خلاصه برای روشن شدن بحث تکرار کنم. نخست زمانی بود که کارم با یک خانم دانشجوی جوان بر سر داستان های مارکز به مشاجره کشیده بود. ایشان بسیار سرسختانه داستان هایی از نویسنده را شاهکار می شمرد و من با او موافق نبودم. آخر کار چون قانع نمی شد برایش گفتم که شخص نویسنده گفته که این داستان ها (دقیقاً همین ها) بخشی از رمانی بوده که داشته می نوشته و چون نتوانسته، عصبانی شده و پاره کرده و در سطل زباله ریخته است؛ ناشری از راه رسیده و در میان بهت نویسنده مطالب داخل سطل زباله را با خود برده و هفته بعد مجموعه داستان های نویسنده توسط همان ناشر منتشر شده است. همان داستان هایی که خانم دانشجو با رگ های گردن بیرون زده به عنوان شاهکار از آن ها نام می برد و سخت دفاع می کرد. نوشته های سطل زباله ای! اما ماجرای دوم باز مربوط به مارکز است. او در یادداشت های خود نوشته است که پسرش در دانشگاه مردود شده و با عصبانیت به سراغ او آمده که این «واو» معکوس روی جلد «صد سال تنهایی» چه معنی دارد؟ نویسنده گفته «واو» معکوس دیگر چیست؟ پسرش گفته پروفسور ادبیات یک ساعت او را جلوی دیگران تحقیر کرده که مفهوم عمیق «واو» معکوس را نمی داند. بعد هم او را رد کرده است. مارکز گفته اگر نویسنده اوست که «واو» معکوسی ننوشته اما شاید کار طراح روی جلد باشد. به وی تلفن کرده و طراح گفته، محض زیبایی و تنوع «واو» را معکوس کرده وگرنه منظوری نداشته است. مارکز بعد از ذکر موارد زیادی از این دست در خاتمه می گوید، برای پروفسورها احترام زیادی قائل است ولی بهتر است در درک هنر ذهن جوان ها را آزاد بگذارند یا منطقی راهنمایی کنند. خیلی خوب نیست که ما اسیر شاهکارهای سطل زباله ای یا واوهای معکوس شویم. آن هم به حدی که رگ های گردن ها بیرون بزند و افراد مستعد از دانشگاه محروم شوند. صحت و سقم اش را نمی دانم ولی می گویند شادروان سیمین بهبهانی دانشجوی ادبیات بوده است، دوستانش در کلاسی گفته اند که او شاعر است. استاد گفته اگر این طور است بیاید پای تخته. بعد جمله عربی ای، چیزی به او داده که تحلیل کند. مرحومه بهبهانی هم گفته نمی تواند. استاد گفته چطور به خودش جرات می دهد شعر بگوید، در حالی که نمی تواند یک جمله عربی را تحلیل صرف و نحوی کند. خانم بهبهانی از فردای آن روز دانشگاه را رها می کند. خوشبختانه آینده او تباه نمی شود و شاید اگر می ماند تباه می شد. این ها نکات دردناکی است که واقعاً باید روی آن تامّل کرد.

۱

شنیدم نوگلی با خار می گفت
دریغا عمر گل تنها بهاری ست

کشید آهی و گفت اما به حسرت:
خزان و زندگانی، مرگِ خواری ست!

۲

بدین فسانه که خوانند بر من و تو عزیز
نصیب من نشود جز هوای وهم و تو نیز

من از طریقت دُردَ́م تو از شریعت ́دَرد
کدام جان بَرَد ای شیخ روز رستاخیز؟

تو جام مانده ز عهد گناهی و ترسم
شکستن ات نتوانم به موسم پرهیز

به کین آن که فسردند چشمه خورشید
ستاره می چکد از چشم ماهْ وقت ستیز

سخن درشت مگو کان نسیم نازک دل
شکسته بس چو صراحی به سنگ حادثه ریز

سزای آن که نماندی تهی چو ابر بهار
تهی کنند ز برگ ات به موسم پاییز

منم نواگر فریاد و خوش مدار ای دوست
که خسته نای بمانم ز خامشی لبریز

چه خون که می رود از چشم شادمان امشب
که داد رهزن غم را به فتنه خنجر تیز؟!

۳

آن که شکست این قلم تا شکند کلام ما
وز شکن کلام ما، بشکند او دوام ما

هر شکن اش چو دانه ای ُرست به هر کرانه ای
آینه ای شجر نمون از برِ اهتمامِ ما

لوح ازل به قطره ها بحر صفت به جلوه ها
نقش تمامِ حرف خود بر نیِ ناتمامِ ما

۴

آنان که تخته پاره به دریا سپرده اند(۳)
چون موج، آرزو به دریغا سپرده اند

آفاق خون گرفت ز داغِ سیاوُشان
ای دادگر، به تیغ تو دل ها سپرده اند

با مزرعِ خزان زده، این قوم، همچو دِی
امّید نوبهار به فردا سپرده اند

حاشا که خودْ گره ز چنین بخت وا شود
کاینان گره گشا به تحاشا سپرده اند

ماییم سِحرِ موسوی و زهد عیسوی
آن چیست کو به موسی و عیسا سپرده اند

بالای خود که دید در این آینه دریغ
کو دیده ها که بحر تماشا سپرده اند

تا ناز کم کنی و به بستان قدم نهی
چون لاله بس که دل به تمنّا سپرده اند

یک تن شریک دَرد نشد شادمان، دریغ
غم های عالمی به تو تنها سپرده اند...

۵

در آسمانِ خیالم به سوگ بدر و هلال
هزار ابرِ سیه جامه در عزاداری

نه تیره خاکِ توّهم مجال طلعت اوست
که آفتاب به قیراندرون که دید؟ آری!

۶

جان بخش بوسه ای که مرا بر لبان گرفت
خورشیدِ مهر بود و شبم در میان گرفت

یک جرعه بود سهم من از نوش ماهتاب
لبریز شد ستاره ام و آسمان گرفت

آغوش ناز تا بگشودم، شراب شوق
زان لب چکید و مست، مرا در دهان گرفت

۷

شنیدم ذرّه با خورشید می گفت
من و تو آفتابِ مهرباریم

بگفتا لیک در دلْ هر دو دانیم
که از تاریکیِ خود شرمساریم!

۸

بگفتا مردمان را جز دو حسرت
ندیدم در همه دوران نهانی

نخستین زندگانی گاهِ مردن
دگر مردن به گاهِ زندگانی

۹

بهار زمزمه آسمانی است و زمین(۴)
بدین ترنّم شیرین ترانه ها سازد

به چنگ زهره و آهنگ فرودین گویی
هزار نفخه به نایِ فلک دراندازد

چه مطرب است و چه بربط که لاله در کفِ باد
حریم پردگیان سحر براندازد

عروس مهر ز ناز نسیم از سر شوق
شرار شرم بر آفاقِ مغرب اندازد

ندانم این که چه ره می زند مقام نسیم
مبرهن است که بر جان من همی سازد

بیا و در صف خنیاگرانِ بزم افروز
ملال کهنه رها کن که روح بگدازد

شبی که تار شهاب است و نغمه های ظریف
ظریف طبع منْ عمرِ دوباره آغازد

ز شوق راک و نفیر و نوای جان بخش اش
رواست مرغ دل ار سوی عرش پر بازد

چو ساز او نتوان یافت هیچ دم سازی
گرت هواست که غم یک دم ات رها سازد

۱۰

تا ریزم از سبوی شفق جرعه ای به کام
رنگ فلق گرفت دل و دیده ام چو جام

صد بحر بیکرانه بجوشد ز خاکِ خشک
گر اشکِ بی امانْ بُوَد وُ آهِ با دوام

زآهم که ناتمام به افلاک بر گرفت
باریک چون هلال شد از تب، مَهِ تمام

گفتند چون شِکَر شود ایّام بعد از این
شد بعد از این و زهر شد ایّام خود به کام

ما آبروی دین و شریعت نبرده ایم
او بُرد کو حلالِ ریا کرد و می، حرام

نَک شعر شادمان و کهن گویش دَری
تا پر کنی ز عطر گلستانِ نو مشام

۱۱

کاش بارانی که می بارید
آسمان و ابر دیگر داشت

این که می بارد ز چرکین آسمان چون رشح قیراندود کی آرد؟
پاک روحی، پاک جسمی، پاک فکری

ور چو بر خاک سیه بارد چه سان زاید؟
نو نهالی پاک چون شرمی دوان بر عارض دوشیزه بکری

زین سیاهی گر که صد آب سیه ریزد نخواهد شست
آن همه آلودگی کز زندگی بر جان من بنشست

آسمانی باید و ابری که می ریزد
از زلال چشمه خورشید پاک آیین، دمی سرمست

پاک رشحی کو زداید هرچه غیر از من
و به جا بگذاردم آری

نقش صافی کو فروزد چشم را چون اشک بر دامن
در شب دلگیر تنهایی

۱۲

آن نازنین که دل بربود از من و به ناز
گفتا برو که قلب مرا جای چون تو نیست

یا دلفریب عشوه نمود و فزود ناز
یا راست می بگفت و عیان بر نمود راز

گر آن، روا که خنده زد ایام بر چو من
ور این، روا که تلخ به حال چو من گریست...

۱۳

این دختر خیلی رقصیدن را دوست دارد
به خصوص رقص شرقی را
ایرانی، ترکی، عربی اش فرقی نمی کند
هروقت صدای آهنگی چیزی بلند می شود
نمی تواند خودش را نگه دارد
راستش من که از رقص چیزی نمی دانم
اما به نظرم خیلی قشنگ می آید
اندام زیبایی دارد و موقع رقصیدن چشم هایش با تمام وجود می خندد
بدنش پیچ وتاب زیبایی می خورد
آدم دل اش می خواهد همین طور بنشیند و به رقص اش نگاه کند
در این مواقع آنقدر مجذوب می شود
که یادش می رود این دختر سال های سال پیش زنده به گور شده است

۱۴

بِزد دیوانه ای سنگی به عاقل
بگفتا سنگ دیگر آوریدم

مگر عقلش به سنگ خاره یابد
کزین مجنون به دنیا چون کشیدم

۱۵

ماه می گوید فلات بنویس
مهتاب می گوید لایه دار بنویس
خورشید می گوید حذف اش کن
باد می گوید زیادش کن
خاک می گوید شخصیت هایت خوب جا نیفتاده اند
باران می گوید فقط شخصیت هایت خوب جا افتاده اند
رعد و برق می گوید عنوان ات اصلا خوب نیست، گویا نیست
ابر می گوید تنها چیزی که خوب از کار درآمده عنوان است
مریخ می گوید البته مقداری استعداد داری ولی باید حسابی کار کنی
اورانوس می گوید چیزی که نداری استعداد است. صریح بگویم
نپتون می گوید استعدادت عالی است. بدون اغراق می گویم ولی باید مطالعه کنی. خیلی هم زیاد
پلوتون می گوید معلوم است که خیلی مطالعه کرده ای و این باعث شده صدای خودت را گم کنی
آلفا سنچوری می گوید چه کار به حرف های دیگران داری. کار خودت را بکن.
جی اس سیصد و پنج می گوید حرف های دیگران را خوب بشنو. اینقدر خودرای نباش
اس ایکس هفتاد امگا وای زیرو زیرو می گوید خسته نمی شوی اینقدر مزخرف سرهم می کنی؟
کهشکان راه شیری می گوید خیلی کم می نویسی. چرا اینقدر کم کار هستی؟
کائنات می گوید غلط های املایی ات زیاد است
ضد ماده می گوید فقط یک حُسن داری و آن این است که غلط های املایی کم داری
ابر ریسمان تشکیل دهنده جهان می گوید، ببین من که چیزی نمی بینم. این که کاغذ سفید است پس نوشته ات کو؟ نکند سرکار گذاشتن باشد...؟

۱۶

نمی دانم گربه ام در آغوشِ شعر خوابیده است
یا شعری که دیروز گفتم در بغل گربه ام خیلی آرام و عمیق به خواب رفته است.
صحنه زیبایی است
وقتی که می بینی شعرات در آغوش گربه ات به خواب رفته
یا گربه ات در آغوش شعرات خوابیده
آدم به معنی واقعی لذت می برد
حتّی به این فکر نمی کنم که کمی عجیب است
آخر من هیچ وقتِ خدا گربه و از این چیزها نداشته ام...

۱۷

همره کیقباد و جم، می گذریم و می رویم
تاج شهنشهی نگر همره ِ بوریای ما

بر ره نیستی روان راهبر آن عدالتی
کش نکند تفاوتی شاهِ تو و گدای ما

۱۸

استادم گفت هیچ نایافته ای
هرچند بریده ای و بشکافته ای

چون بافته را ز هم فروتافته ای
مفتون شده ای که طرح نو بافته ای...

۱۹

ز پرنیان و حریر این رَدا کشید خدای(۵)
سپید و پاک و گنه پوش تا بیاساید

دمی ز دغدغه این خراب آلوده
تجّسمی ز پلیدی که جان بیالاید

ندانم این که به رخسار خاک افکند این
و یا به دیده خود تا که شرم نفْزاید؟!

۲۰

کس نمی داند که حال این هوای گاه ابری گاه بارانی چه خواهد بود.(۶)
طبع من خفته است چون بختم تو گویی
باد سردی هست و لرزان است چشم انداز
برفِ چرکینی فسرده کوه های آن سر دنگاله را افسوس
روح کِز کرده درون خویش
دست می لرزد قلم را باید افشردن
چنگ را باید کشیدن با صلابت نی ظرافت بر گلوی ساز

درد تلخی هست گیرا در رگ هر استخوان ام سخت
شهد جان بخشی قوام شکرّین ایام هجران و صبوری!
گر شرابی بود بس حال خوشم بود امشب و ایام در چشمم
جلوه دیگر داشت
مست می باید شدن لابد که خوش گفت آن حکیم پیر
عالم امکان به دریای جنون لامکان مغروق اگر می بود
حال بهتر داشت
مستی ام نی درد افزاید دمادم گر نه این آن بود بی تردید
روح، خوش تر داشت

گاه با خود گاه بی خود فاش می گویم
روزی آخر باید اینسان یا که آنسان
یا بمانم یا گریزم یا بسوزم یا بسازم
نی شب ابری نه بارانی که صبح اش یا شب اش در پی چه کس داند
نی چو باد رفته از بی حاصلی، پیچیده در خود خسته و نالان
کولی گمنام سرگردان

دانی ای بربط زنِ از خود رمیده
در دل دنیای ابراندود عقل آلود
فاش اگر گویم
بارها پرسیده ام از خود که آخِر در دل دریای بی موجِ کرانش تا کران چون صبح امیدم سیاه وُ شوم وُ قیراندود
قایق خردی به دورستان ایام فرومرده، فرارفته، در آغوش هزار افسانه بی حاصل تاریخ، خوش خفته، چرایی؟
خود کجایی؟
وین غریبانه نوا را از کجا سازی؟
گر که مستی از چه هستی؟
ور که هشیاری نوایی را که نی جز مستی آرد در کدامین پرده بنوازی؟

قصه کوته بایدم باری...
کس نمی داند که حال این هوای گاه ابری گاه بارانی چه خواهد بود
باد می پیچد فراز چارپیچ و جنگل شش بانگ
گوییا نجوا کند بی روح
اندر این دنیای ابراندود عقل آلود
هر که دارد راه خود در پیش...

نظرات کاربران درباره کتاب شکستِ پایِ امیدِ روندگانِ سراب