فیدیبو نماینده قانونی راشین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شادی بی‌دلیل

کتاب شادی بی‌دلیل
هفت گام ساده و موثر برای اینکه بی‌اعتنا به شرایط بیرون از درون شاد باشیم

نسخه الکترونیک کتاب شادی بی‌دلیل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شادی بی‌دلیل

مارسی شایماف از پیشوایان معروف و محبوب تحول شخصیت، متخصص روش‌های شاد زیستن و رضایت از زندگی و یکی از برجسته‌ترین سخنرانان انگیزه‌بخش آمریکا است و تاکنون با سخنرانی‌هایش بر زندگی میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا تأثیر مثبت گذاشته است. او در بیست سال گذشته، به خاطر ارائه روش‌های ساده و کارآمد برای تحقق هدف‌های شخصی و موفقیت‌های حرفه‌ای، مورد تحسین و استقبال زیادی قرار گرفته است. مارسی یکی از نویسندگان پرفروش‌ترین کتاب‌های غیرداستانی است و از جمله در نوشتن «سوپ جوجه برای روح زن» و شش عنوان دیگر از این مجموعه، همکاری داشته است. کتاب‌های او به سی‌وسه زبان ترجمه شده و ۱۳ میلیون نسخه از آنها در سراسر دنیا به فروش رفته است. او همچنین، یکی از چهره‌های درخشان فیلم و کتاب معروف راز است. محبوبیت مارسی پای او را به تلویزیون و رادیو هم کشانده و تاکنون در بیش از ۵۰۰ برنامه رادیویی و تلویزیونی شرکت کرده و برای چاپ ۱۰۰ مقاله در روزنامه‌ها و مجلات با او مصاحبه شده است. خانم شایماف تاکنون سمینارهای متعددی در مورد تقویت و پرورش شخصیت برگزار کرده است و حضور فعالی در شرکت‌های بزرگ تجاری، انجمن‌های بانوان و سازمان‌های حرفه‌ای و غیرانتفاعی دارد. او دارای مدرک فوق‌لیسانس در رشته رفتارِ سازمانی است و دوره یکساله کنترل استرس را نیز گذرانده است. مارسی شایماف یکی از پایه‌گذاران و اعضاء کمیته اجرایی انجمن پیشوایان دگرگون‌سازی است که به بیش از ده میلیون نفر خدمت رسانی می‌کند. مارسی زندگی‌اش را وقف این هدف کرده است که به انسان‌ها کمک کند توانمندتر و شادتر زندگی کنند.

ادامه...
  • ناشر راشین
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شادی بی‌دلیل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

شادی ماندگار

این شادی را زندگی به من نداده است که بتواند آن را باز بستاند.
شرلی سزار، خواننده سرودهای مذهبی

معرفی

به یک زندگی شادتر خوش آمدید

من و سی نفر دیگر، پشت یک کامیون بی دیواره عهد بوق، چپیده بودیم و در یک جاده خاکی و سنگلاخ، به طرف کوهپایه های هیمالیا می رفتیم. مقصدمان دهکده کوچک و دورافتاده ای در دل کوه و هدفمان ارائه کمک های بشردوستانه آموزشی ، پزشکی و خانه سازی برای ساکنان آن دهکده بود. بعد از شش ساعت کامیون سواری ، راننده توقف کرد، از کامیون پیاده شد و در کمال بی احترامی، چمدان های ما را از کامیون پایین کشید و روی زمین خاکی انداخت.
«بقیه راه رو باید پیاده برین. بیشتر از یک کیلومتر دیگه باقی مونده، ولی از اینجا به بعد، جاده خیلی سربالاست و کامیون من نمی کشه.»
وقتی کامیون راه افتاد و تلق تلق کنان دور شد ، با وحشت نگاهی به چمدان چهل و پنج کیلویی ام انداختم. چرا آن همه چیزهای زائد را در چمدانم ریخته بودم؟ در آن کوره راه باریک و سنگلاخ، به زحمت چمدان را چند متر روی زمین کشیدم، ولی بیفایده بود‎. زورش را نداشتم. چیزی به غروب آفتاب نمانده بود‎. همه همسفرهایم مشغول کلنجار رفتن با چمدان های خودشان بودند و هیچ کس
نمی توانست به کمکم بیاید. دیگران هر طور بود، بارهایشان را از سربالایی می کشیدند و چیزی نمانده بود از دیدرسِ من خارج شوند. نشستم و سعی کردم با وحشتم که هرلحظه بیشتر می شد، مبارزه کنم‎؛ یعنی این دور و بر، ببر هم پیدا می شود؟
آنوقت بود که پیرزن پابرهنه و چروکیده ای از لا به لای درخت ها بیرون آمد. لبخندزنان به من نزدیک شد، چمدانم را برداشت و خیلی راحت، مثل این که یک سبد سبک میوه را بلند کرده باشد، آن را روی سرش گذاشت و در سربالایی به راه افتاد. به من هم اشاره کرد دنبالش بروم.
در راه که می رفتیم، با اینکه زبان همدیگر را نمی دانستیم، برقی که در چشم هایش می درخشید و شادی طبیعی و بی تکلفی که از خودش متصاعد می کرد، مرا به حیرت انداخته بود.
من دو هفته در آن دهکده اقامت کردم و در این مدت دوش به دوش اهالی اش کار کردم، با هم از بچه ها مراقبت کردیم، غذا پختیم و من در پرستاری و خدمات پزشکی، به همسفرهایم کمک کردم. مثل اهالی دهکده روی زمین می خوابیدم، خودم را در رودخانه می شستم و شیر تازه گاو می نوشیدم. برایم تعجب آور بود، اما این سبک زندگی ساده و بی آلایش، با روحیه ام جور در می آمد. احساس آسودگی و آرامش خیال می کردم و سرشار از انرژی بودم.
در مدت اقامتم، وقت زیادی را هم صرف مطالعه روی میزبانان کوه نشین خودم کردم. مردم آنجا نه برق داشتند، نه آب جاری، و با محرومیت کامل از تمام وسایل آسایش و ضروریات زندگی، در بَدوی ترین شرایط زندگی می کردند. با وجود این، نوعی سرزندگی، شوخ طبعی و مهربانی ذاتی چشمگیری در وجودشان بود. احساس رضایت و شادی از درونشان به بیرون می تراوید.
یقین داشتم که شادی آنها، حاصل فقر و ساده زیستی شان نبود، چون قبل از آن در گوشه و کنار دنیا، مردها، زن ها و بچه های خاکسترنشین زیادی را دیده بودم که مجسمه بدبختی بودند. آدم هایی را هم دیده بودم که هر اسباب بازی براق و گرانقیمتی را که با پول بتوان خرید، در اختیار داشتند و به خاطر آن همه خوش شانسی، در حالت خلسه زندگی می کردند‎؛ آدم های بی نهایت ثروتمندی را هم دیده بودم که شاهد زنده این مدعا بوده اند: «با پول نمی توان خوشبختی را خرید»
تجربه زندگی در آن دهکده، این باور مرا تقویت کرد که احساس رضایت و شادکامی، در رسیدن به چیزهایی نیست که همیشه در آرزویشان بوده ایم‎؛ البته انکار لذات مادی هم خوشبختی نمی آورد. چیزی که همه ما در جستجویش هستیم، یک احساس شادی درونی است که متکی بر شرایط خارجی زندگی نیست، از آن نوعی که من اسمش را می گذارم شادی بی دلیل.
***
اقامت من در آن دهکده هیمالیایی هدف زندگی ام را شفاف و مشخص کرد: می خواستم بی آنکه از زندگی عادی ام دست بکشم، راهی پیدا کنم تا هر جا که باشم و به هر کاری که مشغول باشم، آن نوع شادی و رضایت را احساس کنم.
چه بسا شما هم به همین دلیل این کتاب را انتخاب کرده اید. این خاصیت تغییرناپذیرِ آدمیزاد است که هر که باشد و هر جا که باشد، خواستار شادی و رضایت از زندگی است. شاید شما در حال حاضر کاملاً خوشحال و راضی باشید و فقط بخواهید میزان این شادکامی را یکی دو درجه بالاتر ببرید. شاید هم به شدت احساس بدبختی می کنید و تعجب می کنید از این که اطرافیانتان می توانند خوشی هایی در زندگی شان پیدا کنند. شاید هم به رویاهایتان دست یافته اید، اما هنوز هم نوعی احساس تهی بودنِ درونی با شماست که هیچ عامل بیرونی آن را پر نمی کند.
خبر خوبی برایتان دارم؛ مهم نیست از کجا شروع کنید. در هر مرحله ای که باشید، این کتاب راه و رسم شادتر بودن را به شما نشان می دهد. برای این منظور نیازی نیست که ژِن تان شاد باشد، بلیط بخت آزمایی تان برنده شود، یا به یک قدیس وارسته و بی نیاز تبدیل شوید. وقتی این کتاب را تا آخر بخوانید، می دانید چه کنید که تا آخر عمر در یک حالت رضامندی و شادی حقیقی به سر ببرید.
خواسته قلبی من
دلیل تولد این کتاب این بود که خود من از ته دل می خواستم شاد باشم؛ شادی واقعی و پایداری که در عمق وجودم لنگر بیندازد، تا بتوانم بی توجه به شرایط بیرونی زندگی ام، از یک حس کامیابی، شادی و آرامش درونی برخوردار شوم. هستند کسانی که اینگونه زندگی کرده اند و من یقین داشتم که امکان پذیر است؛ با این همه، سال ها بود که به رغم تلاش زیاد، این حس شادی از من فرار می کرد.
من از بچگی غمگین بودم و برای همین، از سال های اولیه نوجوانی جستجویی را آغاز کردم که ابتدا جنبه شخصی داشت و بعدها به جستجویی حرفه ای تبدیل شد و سی و پنج سال طول کشید تا بالاخره به یافته های شگفت انگیزی ختم شد که در این کتاب می خوانید. در این سال ها، من در تک تک سمینارهای نوسازی و دگرگون سازی شخصیت که زیر این گنبد کبود برگزار می شد، شرکت کردم. سال های زیادی را صرف مطالعه و تدریس اصول موفقیت کردم. زمانی رسید که دلایل متعددی برای خوشحالی داشتم: نفر اول فهرست پرفروش ترین نویسنده های نیویورک تایمز بودم. در سرتاسر مملکت به عنوان سخنران انگیزه بخش، معروف و مورد تحسین بودم و روی زندگی میلیون ها نفر تاثیر مثبت گذاشته بودم؛ اما اینها آن حس رضایتی را که می خواستم، برایم به ارمغان نمی آورد.
وقتی دور و برم را نگاه کردم، متوجه شدم خوشحال ترین و خوشبخت ترین آدم هایی که می شناسم، موفق ترین و معروف ترین آدم ها نیستند. بعضی از آنها متاهل بودند، بعضی مجرد. بعضی از آنها خیلی پولدار بودند، بعضی ها آه در بساط نداشتند. بعضی از آنها حتی با بیماری های سخت دست و پنجه نرم می کردند. به این نتیجه رسیدم که برای چیزهایی که آدم ها را خوشحال می کند، هیچ حساب و کتاب و ترتیب معینی وجود ندارد. از اینجا بود که این سوال بدیهی و ساده برایم پیش آمد: کسی می تواند بی دلیل راضی و شاد باشد؟
تصمیم گرفتم جواب این سوال را پیدا کنم.
مطالعه روی رضایت و شادکامی
برای این منظور با تعداد زیادی متخصص و کارشناس مصاحبه کردم و تحقیقات را از حوزه روانشناسی «تفکر مثبت» شروع کردم؛ یعنی بررسی علمی ویژگی های مثبتی که باعث می شود آدم ها از یک زندگی پرمعنی، هدفمند و توام با کامیابی بهره مند شوند. حاصل این جستجو اطلاعات جالب، شگفت انگیز و مفیدی بود که زندگی مرا عوض کرد و یقین دارم زندگی شما را هم تغییر خواهد داد.
اولین کشف من این بود که دانشمندان دریافته اند هر یک از ما دارای یک مرز تعیین شده، یا به عبارتی، «نقطه اوج شادی» مخصوص به خودمان هستیم که عبارتست از یک میل و گرایش ژنتیک، (همچنین اکتسابی)، برای باقی ماندن در یک سطح مشخصِ شادی. این گرایش ژنتیک یا اکتسابی مانند ترموستات کوره عمل می کند و در صورت پایین آمدنِ سطح شادی فرد، آن را به سطح طبیعی اش می رساند. خوشبختانه ثابت شده که این نقطه اوج قابل تغییر است، قابل توجه آنهایی که همیشه نیمه خالی لیوان را می بینند. من در فصل بعدی این نکته را مطرح می کنم و در سرتاسر کتاب تمرین های خاصی را برای بالا بردن نقطه اوج شادی تان به شما می آموزم.
یافته دیگر من این بود که دو مانع و سد راه شادی ما آدم ها، یعنی ترس و نگرانی، به این منظور از هزاران سال پیش در وجودمان سیم پیچی و برنامه ریزی شده اند، که بقای گونه مان را حفظ کنیم؛ هر چند که در دنیای امروز، این سیم پیچی قدیمی بیشتر برایمان مضر است تا مفید. در فصل های بعدی، راه هایی را برای قطع این سامانه هشداردهنده می آموزید تا زندگی شادتری داشته باشید.
من در آن سال هایی که روی موفقیت مطالعه و بررسی می کردم، دریافتم که «موفقیت» سرنخ هایی از خودش به جا می گذارد و شما می توانید با نگاه کردن به آدم های موفق، راه و رسم موفق شدن را بیاموزید. با توجه به این نکته، پیش خودم حساب کردم که این واقعیت باید در مورد «شادی» هم صادق باشد؛ این بود که راه افتادم و با ۱۰۰ آدم واقعاً خوشحال و راضی مصاحبه کردم.
۱۰۰ شادکام
در عمل معلوم شد که پیدا کردن صد آدم خوشحال واقعی، حتی در یک کشور ۲۸۰ میلیونی هم کار آسانی نیست! من قبلاً از آمار شیوع نارضایتی و غم و اندوه در کشورمان با خبر بودم: از هر پنج زن آمریکایی، یک نفر داروی ضد افسردگی می خورد و هر سال ۶ ملیون مرد، خوردن این داروها را شروع می کنند؛ با این حال وقتی شخصاً این واقعیت را مشاهده و لمس کردم شوکه شدم. به هر کس که می رسیدم می پرسیدم: «شادترین آدمی که می شناسید کیست؟» و مردم واقعاً مجبور می شدند بایستند و فکر کنند. آنوقت، بدون استثنا از فردی نام می بردند که موفقیتی افسانه ای دارد. بعد هم اضافه می کردند: «صبر کن ببینم! نه، این آدم واقعاً از زندگی اش راضی نیست.» خیلی ها هم اصلاً نمی توانستند از کسی اسم ببرند که به نظرشان واقعاً راضی و شاد باشد؛ اما من با سماجت به جستجو ادامه دادم و بالاخره بیش از ۱۰۰ آدمِ واقعاً شاد را برای مصاحبه پیدا کردم و اسمشان را گذاشتم ۱۰۰ شادکام.
این گروه شامل مردان و زنانی از سنین مختلف، با پیشینه های متفاوت و از طبقات اجتماعی مختلف است که داستان زندگی یکایک شان شگفت انگیز است و چشم خواننده را به حقایقی باز می کند. این افراد مرا با شیوه تازه ای از زندگی آشنا کردند.
علاوه بر انجام مصاحبه، یک پرسشنامه ساده هم روی سایتم گذاشته بودم که فقط یک سوال داشت: «به نظر شما، مهم ترین چیزی که برای احساس شادی بی دلیل لازم است، چیست؟» پاسخ ها همه چیز را برایم روشن کرد.
حق با من بود، شادی هم مثل موفقیت، از خودش سرنخ به جا می گذارد. حاصل مصاحبه ها و پرسشنامه، کشف این واقعیت بود که روش زندگی آدم های راضی و شاد با روش زندگی آدم های ناراضی و غمگین تفاوت دارد. من ۲۱ عادت مشترک را بین آدم های راضی و شاد شناسایی کردم و اسمشان را گذاشتم عادات شادکامی که هرکس می تواند با تمرین و به کاربستن آنها، به راحتی به یک شادی عمیق و پایدار دست یابد.
پس از آن، به مهم ترین کشف خودم دست یافتم، چیزی که این کتاب را از بقیه کتاب ها جدا می کند: مفهوم شادکامی بی دلیل.
سایر متخصصین و کارشناسان شما را تشویق می کنند چیزهایی را در زندگی تان پیدا کنید که باعث شادی شما بشوند و بیشتر به آن کارها بپردازید. این کار هیچ اشکالی ندارد، اما شادی واقعی و پایدار را برایتان به همراه نمی آورد. کتاب «شادی بی دلیل» با رویکردی کاملاً متفاوت، روش هایی را به شما نشان می دهد که مدام آن شادی عمیق و درونی را که در عمق وجودتان نهفته است، احساس کنید؛ نوعی شادی که از مرز دلیل و واسطه فراتر رفته و برای همیشه در وجودتان جاگیر شده است.
تجربه شخصی و تحقیقات من روی شادی، مرا قانع کرد که شادی بی دلیل امکان پذیر است. طی دو دهه اخیر، دانشمندان در زمینه روانشناسی تفکر مثبت گام های بزرگ و فوق العاده ای برداشته و از جمله موفق به شناسایی چند عامل مهم شده اند: نقطه اوج شادی، ناقل های عصبی(۲) که شادی را منتقل می کنند و محل استقرار شادی در مغز. حالا برای اولین بار در طول تاریخ، ما این واقعیت را می دانیم که شادی یک «هیجان انتزاعی» نیست، بلکه یک حالت فیزیولوژیک و قابل اندازه گیری است که فعل و انفعال های خاص مغزی، کارکرد و ریتم ضربان قلب و ترشحات هورمونی در ایجاد آن نقش دارند.
کشفیات من به قدری چشمگیر بود که تصمیم گرفتم آنها را در اختیار دیگران قرار بدهم. به دوست قدیمی ام کارول کلاین، پیشنهاد همکاری دادم و حاصل این همکاری کتابی است که در دست دارید.
آنچه در این کتاب می خوانید
«شادی بی دلیل» به سه بخش تقسیم شده است. در بخش اول، به جستجو برای کشف الگوی شادی واقعی، که من آن را شادکامی بی دلیل می نامم، ادامه می دهیم. کافی است اساس ایده شادکامی بی دلیل را درک کنید تا نحوه احساس و برخورد تان با شادی تغییر کند. در این بخش، یک پرسشنامه شادکامی بی دلیل طراحی کرده ام که به کمک آن می توانید سطح کنونی شادی تان را ارزیابی کنید. علاوه بر آن، با سه قاعده کلی آشنا می شوید که به شما کمک می کنند از موانع متداولی که سد راهِ شما برای دستیابی به شادکامی هستند، بگذرید و با شتاب بیشتری پیش بروید. در انتهای بخش اول، به شما می گویم که چگونه توانسته ام با استفاده از قانون جذب زندگی شادتری داشته باشم. این از افتخارات من است که در فیلم مشهور و افسانه ای راز که روی این قانون تاکید زیادی دارد، شرکت داشته ام. من شاهد زندگی هایی بوده ام که این قانون، آنها را دگرگون کرده است.
بخش دوم، بخش آموزش راهکارهاست و قدم به قدم راه و رسم بالا بردن سطح شادی را به شما نشان می دهد. تحقیقات به من نشان داد که برای رسیدن به شادکامی بی دلیل، هفت مرحله مشخص وجود دارد و من می خواستم کاری کنم که این هفت مرحله را به راحتی به خاطر بسپارید. از آنجا که معمولاً خانه آدم ها را سمبل زندگی آنها می دانند، تصمیم گرفتم این هفت مرحله را در قالبِ تشبیه ساده ای ارائه کنم که به خاطر سپردنش آسان باشد: ساختن خانه شادکامی. هفت مرحله ساختن خانه شادکامی، با هفت زمینه مهم و اصلی زندگی شما شباهت دارد: قدرت شخصی، ذهن، قلب، جسم، روح، هدف و آدم ها.
این رویکرد همه جانبه، اهمیت حیاتی دارد. خیلی از کتاب هایی که در مورد شادکامی و خوشبختی نوشته شده اند، فقط روی فکر و ذهن تکیه دارند، اما اگر عادات رفتاری تان را مورد توجه و بازبینی قرار ندهید، شادی حقیقی را احساس نخواهید کرد. با هم نگاهی به این هفت مرحله که هر کدام در یک فصل مطرح می شوند، می اندازیم:

زیربنا: اختیار شادکامی تان را به دست بگیرید
ستون ذهن: هرچه به فکر تان می رسد، باور نکنید
ستون قلب: عشق را سرلوحه زندگی خود قرار دهید
ستون جسم: سلول هایتان را شاد کنید.
ستون روح: با عالم روح و معنویت رابطه برقرار کنید
سقف: هدفمند زندگی کنید.
حیاط و باغچه: بذر رابطه های غنی و بارور بکارید

هر یک از این مراحل شامل هفت عادت شادکامی و تمرین های مرتبط با آنهاست که حاصل آخرین تحقیقات و یافته ها در مورد روش های ارتقاء نقطه اوج شادی هستند؛ همراه با داستان های الهام بخش.
بخش سوم کتاب، درباره شاد بودنِ بی دلیل برای همیشه است. در این بخش دستورالعمل هایی به شما می دهم که بتوانید عادات شادکامی تان را در زندگی روزمره به کار بگیرید و منابعی را پیدا کنید که به شما کمک کنند شادی بی دلیل تان را تا آخر عمر حفظ کنید.
***
شاید بی دلیل شاد شدن، یک شبه اتفاق نیفتد، هر چند که من در مواردی شاهد چنین اتفاقی بوده ام!، اما وقتی در ذهنتان بدانید که چنین چیزی وجود دارد و مراحل رسیدن به آن را بشناسید، در مسیری قرار می گیرید که به سرعت زندگی تان را دگرگون می کند. این را می گویم چون برای خودم و هزاران نفر دیگر اتفاق افتاده است. من این تکنیک ها را برای خودم و مراجعینم به کار برده ام. خودِ من با این که سالیان درازی شاد نبودم، توانسته ام روی ترازوی شادی، از نمره تجدیدی، به رتبه شاگرد ممتازی سعود کنم و حالا وقتی زندگی قایقم را این طرف و آن طرف می اندازد، خیلی راحت تر تعادلم را حفظ می کنم و دیگر واژگون نمی شوم. من هنوز هم مسافر این راه هستم. هنوز هم دانش آموز این مکتب هستم و هم معلم آن. شاهد زنده ای برای این واقعیت هستم که این هفت گام، از هر نقطه ای که راه که شروع کرده باشید، می توانند شما را بلافاصله در جهت صحیح قرار بدهند. حرفم را باور کنید، اگر من توانستم این کار را بکنم، شما هم می توانید.
از ته دل دعا می کنم و آرزو دارم که این کتاب شما را راهنمایی کند تا در درون تان یک خانه شادکامی محکم و استوار بنا کنید و از آن مکان پابرجا و امن و امان، شادی بیشتری در دنیا ایجاد کنید.

۱. آیا شادی بی دلیل واقعاً ممکن است؟

«شادکامی» معنا و هدف زندگی است، هدف اصلی و غایی موجودیت بشر است
ارسطو

سال ها پیش، در سمیناری که در مورد موفقیت برگزار کرده بودم، از شرکت کنندگان خواستم یک ورق کاغذ بزرگ بردارند و بالای آن بنویسند: «۱۰۰ کاری که می خواهم انجام بدهم. ۱۰۰ چیزی که می خواهم داشته باشم، یا بشوم» و زیر این جمله، در سه ستون بلند، همه آرزوهای بزرگ و کوچک شان را فهرست وار بنویسند. شرکت کننده ها نوشته بودند که آرزو دارند در دریاچه سد معروفی در استرالیا غواصی کنند، مرسدس بنز رُداستار شیری که چرخ هایش از آلیاژ نقره و تیتانیوم باشد، داشته باشند، در کاخ سفید برقصند و با یک هواپیمای کوچک شخصی به سفر دور دنیا بروند؛ در رشته کاری شان به بالاترین درجه برسند، گرسنگی را در دنیا ریشه کن کنند، صلح جهانی برقرار کنند و عکس شان را روی جلد مجله تایم ببینند.
چند نفری در فهرست «می خواهم چه باشم» نوشته بودند: «شاد باشم» و برای من باورکردنی نبود که اکثر آن افراد به این نکته اشاره ای نکرده بودند. در حالیکه اساساً هدف از همه چیزهایی که روی آن ورقه ها نوشته شده بود، همین بود: شادی! مگر نه اینکه انجام همه آن کارها، داشتن و بودنِ آن چیزها مساوی است با رضایت و خوشحالی؟
واقعیت این است که شادکامی آنقدر تحریک کننده، آنقدر جذاب و آنقدر مقاومت ناپذیر است که دانسته یا ندانسته، هر کاری که می کنید، برای خوشحال کردن خودتان است. از قدیم گفته اند شادکامی همه چیز و غایت زندگی و هستی بشر است. ارسطو آن را هدفِ همه هدف ها نامیده است.
مطالعاتی که در سرتاسر دنیا انجام شده، نشان داده است که وقتی از مردم می خواهند خواسته هایشان را از زندگی، درجه بندی کنند، خوشحال بودن را بالای فهرست می نویسند؛ یعنی قبل از ثروت، مقام و منزلت، شغل خوب، شهرت و سکس. این مسئله در مورد همه آدم ها، از هر فرهنگ ، نژاد، مذهب، سن و شیوه زندگی که برخاسته باشند، صدق می کند. تحقیقات همچنین ثابت کرده که شادی تا چه حد ضروری و حیاتی است: آدم های شاد و راضی بیشتر عمر می کنند، سالم ترند و با دیگران روابط بهتری دارند. در حقیقت، شادی باعث می شود در همه زمینه های زندگی موفق تر باشید.
متاسفانه خیلی ها از شادی پایدار، اصیل و واقعی برخوردار نیستند. به این آمار غم انگیز توجه کنید:
کمتر از ۳۰% آدم ها خودشان را برخوردار از شادی عمیق و واقعی می دانند.
۲۵% آمریکایی ها و ۲۷% اروپایی ها اقرار می کنند که افسرده اند.
سازمان بهداشت جهانی پیش بینی کرده است که تا سال ۲۰۲۰، ابتلا به افسردگی، بعد از بیماری های قلبی، مقام دوم را در سراسر جهان خواهد داشت.
با وجودی که امروزه شیوه زندگی ما بهتر از همیشه است، از همیشه غمگین تر هستیم. ظاهراً هر چه دستگاه ها، وسایل و کالاهای بیشتری دور خودمان جمع می کنیم، بیشتر احساس غم و نارضایتی می کنیم.
من در این کتاب، خیال ندارم مستقیماً به شما یاد بدهم چه کنید تا پول بیشتری به دست بیاورید، موفق تر باشید، یا رابطه های بهتری داشته باشید. اینها را به عهده دوستان و همکارانم در حوزه دگرگون سازی شخصیت می گذارم که در این کار بسیار خبره هستند. این کتاب به سوالی پاسخ می دهد که من سی و پنج سال گذشته را صرف مطالعه و تحقیق درباره آن کرده ام؛ سوالی که برای من از هر چیزی مهم تر است: چه کنم که از ته دل راضی و خوشحال باشم؟
یک موجود غمگین
وقتی بچه بودم، در خیال مجسم می کردم که: بزرگ شده ام، در خانه زیبایی زندگی می کنم، شوهر بی نظیر و شغل عالی دارم. وضعیت جسمی ام عالی است و زندگی اجتماعی ام لذت بخش و هیجان انگیز است. راضی و خوشحالم!
می دانستم برای رسیدن به آن زندگی رویایی باید خیلی زحمت بکشم، اما راه رسیدن به آن را دقیقاً نمی دانستم. تنها از یک چیز مطمئن بودم: که خوشحال نیستم. من اصلاً از مادر غمگین متولد شده ام.
در سیزده سالگی در اولین سمینار انگیزه بخش، با سخنرانی زیگ زیگلار شرکت کردم. وقتی پس و پیش رفتنِ او را روی سن تماشا می کردم و به داستان هایی که می گفت، گوش می دادم، چیزی در وجودم جرقه زد. فهمیدم که می خواهم یک سخنران حرفه ای بشوم؛ در اوایل دهه ۱۹۷۰ برای یک دختر نوجوان خیلی عجیب بود که این شغل را برای آینده اش انتخاب کند، با این حال، در خیال مجسم کردم که در سراسر دنیا و در مقابل جماعت زیادی سخنرانی می کنم و به آنها انگیزه می دهم که با ایجاد تغییر، زندگی شان را بهتر کنند. پدر و مادرم هم این ایده را پذیرفتند؛ با اینکه پدرم دندان پزشک بود و هر دوی آنها دلشان می خواست من متخصص بهداشت دهان بشوم، مادرم گفت: «مارسی، تو خیلی پرحرفی، پس چه بهتر که برای پرحرفی هات پول بگیری!»
دست به کار شدم، رمان های پلیسی ام را کنار گذاشتم و با ولع شروع کردم به مطالعه کتاب هایی درباره روانشناسی بشردوستانه. در شانزده سالگی هر روز مراقبه می کردم و در بیست سالگی معلم مراقبه شدم.
گذشت زمان مرا یک لحظه هم از آرمان شغلی ام منصرف نمی کرد. بعد از گرفتن مدرک ام.بی.ای. شغل دلخواهی پیدا کردم و معاون بخش فروش یک شرکت شدم. کار من آموزش دادن به کارمندان و انگیزه بخشیدن به آنها بود و من عاشق این کار بودم.
بعد از آنجا، مربی مجموعه شرکت های Fortune ۵۰۰ شدم و بعد با یک شرکت برگزارکننده سمینار برای زنان در سراسر آمریکا همکاری کردم. با هر شغلِ بهتر، پول بیشتری به طرفم سرازیر می شد، اما هنوز راضی و خوشحال نبودم. می دانستم چیزی کم دارم، اما نمی توانستم انگشت رویش بگذارم.
فکر کردم رشته ام را تغییر بدهم و به جای موفقیت، روی عزت نفس کار کنم. هر روز برای دویست – سیصد زن سخنرانی می کردم. از هفت صبح تا دیروقت آموزش می دادم و بعد، سه ساعت رانندگی می کردم که برای سخنرانی بعدی به شهر دیگری بروم.
بعدها، با جک کنفیلد در نوشتن کتاب های سوپ جوجه همکاری کردم. سوپ جوجه برای روح زنان، پرفروش ترین کتاب فهرست نیویورک تایمز شد. دیگر مشهور شده بودم، دایم در تلویزیون و رادیو برنامه داشتم و مثل ملکه ها با من رفتار می شد، اما واقعاً شاد و راضی نبودم. و می دیدم آدم های مشهوری که با آنها سروکار دارم هم شاد نیستند.
فکر کردم مشکل از کارم نیست، از کمبود عشق در زندگی است. بعد از مدتی جستجو، بالاخره سِرجو، شوالیه ایتالیایی سوار بر اسب سفید، از راه رسید. با هم ازدواج کردیم، خانه زیبایی خریدم و زندگی خوبی را شروع کردیم. رویای بچگی ام به حقیقت پیوسته بود: شوهر خوب، خانه زیبا، شغل عالی... همه دلایل رضایت از زندگی و خوشحالی برایم فراهم بود، اما من باز هم خوشحال نبودم. از خودم می پرسیدم، اگر همه این دستاوردها رضایت و خوشحالی به بار نمی آورد، پس شادی را در چه چیزی باید جستجو کرد؟
... شاید اصلاً رضایت و خوشحالی، نیاز به دلیل و بهانه ندارد...!
***
از اینجا بود که ایده شادکامی بی دلیل، به ذهنم خطور کرد و راهم را برای رسیدن به شادی عوض کردم. مصاحبه هایی که با آن ۱۰۰ نفر انجام دادم، سطح رضایت و شادی خودم را هم به شکلی نجومی بالا برد. از صبح تا شب آواز می خواندم و قدر آدم های دور و برم را بیشتر می دانستم. وقتی دوستانم لقب «خوش خنده» را به من دادند آنقدر خوشحال شدم که انگار برنده جایزه نوبل شده ام.
در میان یافته هایم، یک چیز از همه بارزتر بود؛ چیزی که برداشت مرا از شادکامی به کلی دگرگون کرد و به من نشان داد چرا در طول آن سالیان، شادی از من فرار می کرد.
چرا بعضی ها از دیگران شادتر هستند؟
اگر من و شما در یک کافه سر میزی نشسته باشیم و من سوال کنم: «از زندگی راضی هستی؟» چه جوابی می دهید؟
چند نفری در جواب این سوال می گویند: «کاملاً. خوشبخت تر از من امکان ندارد!»
خیلی از شما خواهید گفت: «اِی، گاه گداری.»
اما شرط می بندم دست کم نیمی از شما بگویید: «نه، نمی شه گفت که راضی هستم.»
بعضی ها بی توجه به هر اتفاقی که برایشان بیفتد، از زندگی لذت می برند؛ در مقابل، عده ای هر چه سعی می کنند، به شادکامی نمی رسند. اکثریت با افرادی است که بین این دو دسته قرار می گیرند.
دلیل این تفاوت فاحش، در «نقطه اوج شادی» نهفته است. بر اساس تحقیقات، هر اتفاق ناخوشایندی در زندگی ما بیفتد، دوباره به همان محدوده ثابت و همیشگی شادی مان برمی گردیم. این نقطه اوج تنها در صورتی تغییر می کند که از جان و دل برای تغییر دادنش کوشش کنیم.
تحقیقاتی که روی برنده های بلیط بخت آزمایی انجام شد، نشان داد ظرف یک سال، نقطه اوج شادی این افراد به حالت اولیه اش برمی گردد. از آن طرف هم همین موضوع در مورد افرادی که فلج می شوند، صادق است. حدود یک سال که از معلول شدن شان بگذرد، دوباره به همان سطح شادی قبلی برمی گردند.
فقط سه مسئله است که برای بازگشت فرد به حال طبیعی، به زمان بیشتری نیاز دارد: از دست دادن همسر، بیکاری طولانی و فقر شدید.
تحقیقات ثابت کرده که ۵۰% نقطه اوج شادی ژنتیک و ۵۰% آن اکتسابی است. اینکه کلاً بشاش هستید، یا همیشه گرفته و مغموم، نیمی به این دلیل است که این طور زاییده شده اید و نیمی حاصل افکار، احساسات و باورهایی است که در واکنش به پیشامدهای زندگی تان شکل گرفته است. ۱۰% نقطه اوج شادی ما را میزان ثروت، وضعیت زناشویی و شغل مان تعیین می کند و ۴۰% بقیه تابع افکار تکراری و همیشگی، احساسات، اعمال و گفتار ماست.؛ به هیمن دلیل است که می توانیم با برنامه ریزی، نقطه اوج شادی مان را بالاتر ببریم تا از آسایش و سلامت بیشتری برخوردار شویم. کشف این نکته باورهای ما را در مورد شادکامی زیر و رو می کند و اگر تاکنون فکر می کردیم برای شاد بودن باید دنبال ثروت، زیبایی، شغل خوب،.... برویم، حالا می دانیم برای این منظور کافی است نقطه اوج شادی مان را بالا ببریم.

زنجیره شادکامی
«خوشبختی» به هر دلیلی که باشد، چیزی نیست جز شکل دیگری از بدبختی.
برگرفته از اپانیشاد، جُنگ رسالات فلسفی



ناشاد: این حالت وقتی دست می دهد که زندگی برای انسان ناخوشایند است و بعضی از نشانه هایش عبارتند از: اضطراب، خستگی مفرط، احساس گرفتگی و بی حوصلگی. توجه داشته باشید که این حالت، با «افسردگی بالینی» که با علایمی چون ناامیدی شدید، عجز و درماندگی، زندگی طبیعی را مختل می کند و نیازمند درمان های طبی است، تفاوت دارد.
شاد به دلیل بد: گاهی مردم برای فرار از غم و غصه ها، به شادی های زودگذرِ حاصل از مشروب، قمار، مواد مخدر، پرخوری افراطی و... رو می آورند که به هیچ وجه نمی توان نام شادی روی آنها گذاشت.
شاد به دلیل خوب: این نوع شادی، همانی است که همه در جستجویش هستند؛ شادی حاصل از شغل خوب، ثروت، خانه، اتوموبیل، روابط خانوادگی خوب و غیره و غیره.
همه اینها عالی است و من هم عاشق همه شان هستم؛ اما این شادی به دلیل خوب، بیرونی است و هر زمان که این شرایط تغییر کند، این شادی هم از دست می رود.
شاد بی دلیل: شاد بودن واقعی این است؛ یعنی یک حالت آرامش و سلامت درونی و حاکم بر سیستم عصبی، که متکی بر عوامل بیرونی نیست. شادی بی دلیل، مثل سرخوشی، شور و شعف یا هر نوع احساس خوب افراطی نیست که دوام نداشته باشد؛ شادی بی دلیل، یک احساس هیجانی و برانگیختگی نیست. وقتی بی دلیل شاد هستید، می توانید هر نوع احساسی داشته باشید، از جمله اندوه، ترس، خشم یا آزردگی، و در عین حال، همان آرامش و خوشی درونی را حس کنید.
وقتی بی دلیل شاد هستید، به جای اینکه بخواهید شادی را از عوامل بیرونی زندگی تان بیرون بکشید، شادی درونی تان را به آن عوامل منتقل می کنید. در این حالت، به جای اینکه برای شاد شدن زندگی کنید، از موضع شادی زندگی می کنید.
اکثر ما همه توجه مان را به شادی به دلیلِ خوب معطوف می کنیم و تمام وقت و انرژی مان را می گذاریم که چیزهای خوبی پیدا کنیم و آنها را مثل دانه های گردنبند، کنار هم به زنجیر بکشیم و یک «گردن بند شادکامی» درست کنیم.
وقتی بی دلیل شاد هستیم، مثل این است که یک «زنجیر شادکامی» داریم؛ در این صورت، هر نوع دانه ای که به این زنجیر بکشیم، خوب، بد، یا خنثی، تفاوتی نمی کند، چون این حس درونی ماست که به زندگی شادی می بخشد؛ یک شادی بی قید و شرط، که شرایط زندگی آن را زایل نمی کند.
وقتی با آن گروه ۱۰۰ نفری مصاحبه می کردم، همه آنها شادی بی دلیل را این طور توصیف کردند:
احساس سبکی و غوطه وری
احساس سرزندگی، شور و انرژی
احساس جاری بودن، پذیرندگی و شکفتگی
احساس عشق و محبت نسبت به خود و دیگران
عشق به زندگی و هدف آن
احساس حق شناسی و بخشایندگی
آشتی بودن با زندگی
با تمام وجود، در لحظه و حال زندگی کردن
شما هم بی دلیل شاد هستید؟
به این پرسشنامه پاسخ بدهید و میزان شادکامی تان را ارزیابی کنید:
***
پرسشنامه شادکامی بی دلیل

به هریک از جواب هایتان از ۱ تا ۵ نمره بدهید:
۱ = به هیچ وجه
۲ = تا اندازه ای درست است
۳ = پنجاه، پنجاه، همین طور است
۴ = اکثراً همین طور است
۵ = کاملاً درست است

۱. اکثر اوقات بدون هیچ دلیل خاصی احساس شادی و رضایت می کنم
۱
۲
۳
۴
۵

در این لحظه و در حال زندگی می کنم.
۱
۲
۳
۴
۵

احساس می کنم سرزنده، پرشور و پرانرژی هستم.
۱
۲
۳
۴
۵

در درونم احساس آرامش، سلامتی و سعادت می کنم.
۱
۲
۳
۴
۵

به نظر من زندگی یک ماجرای بی نظیر است.
۱
۲
۳
۴
۵

اجازه نمی دهم شرایط نامطلوب روحیه ام را خراب کند
۱
۲
۳
۴
۵

از کارهایی که می کنم لذت می برم و آنها را با اشتیاق انجام می دهم
۱
۲
۳
۴
۵

اکثر روزهایم با خنده و شادی می گذرد.
۱
۲
۳
۴
۵

اعتقاد دارم که زندگی و روزگار با آدم ها خوب تا می کند.
۱
۲
۳
۴
۵

به نظر من هر اتفاقی که در زندگی می افتد ، یا ره آوردی برایم دارد، یا درسی به من می دهد.
۱
۲
۳
۴
۵

می توانم خطاهای دیگران را ببخشم.
۱
۲
۳
۴
۵

خودم را دوست دارم.
۱
۲
۳
۴
۵

سعی می کنم در وجود هرکسی، خوبی ها و صفت های مثبتش را ببینم.
۱
۲
۳
۴
۵

هر چه را بتوانم، تغییر می دهم و هر چه را نتوانم تغییر بدهم، می پذیرم.
۱
۲
۳
۴
۵

آدم هایی را دور و برم جمع می کنم که حامی من باشند.
۱
۲
۳
۴
۵

دیگران را سرزنش نمی کنم و ناله و شکایت نمی کنم.
۱
۲
۳
۴
۵

نمی گذارم افکار منفی بر من مسلط شوند.
۱
۲
۳
۴
۵

کلاً آدم شاکر و حق شناسی هستم.
۱
۲
۳
۴
۵

احساس می کنم با منشائی بزرگ تر از خودم مرتبط هستم.
۱
۲
۳
۴
۵

از حسی که می گوید زندگی ام باید هدف و معنایی داشته باشد ، الهام می گیرم.
۱
۲
۳
۴
۵
***
امتیازات
- اگر نمره تان بین ۱۰۰ – ۸۰ است، واقعاً بی دلیل شاد هستید.
- اگر نمره تان بین ۷۹ – ۶۰ است، در حد قابل قبولی از شادی بی دلیل برخوردار هستید.
- اگر نمره تان بین ۵۹ – ۴۰ است، گاه گداری شادی بی دلیل را حس می کنید.
- اگر نمره تان کمتر از ۴۰ است، خیلی کم با شادی بی دلیل سروکار پیدا می کنید.
***
نگران نباشید، هر نمره ای که آوردید، همیشه این امکان هست که سطح شادی بی دلیل را در زندگی تان بالا ببرید. وقتی این کتاب را خواندید و دستورالعمل هایش را به کار بستید، دوباره و دوباره به این پرسشنامه پاسخ بدهید و شاهد پیشرفت خود باشید.

۲.  تمرین شادکامی

واقعیت ها تغییر نمی کنند، ماییم که عوض می شویم.
هنری دیوید تورو، نویسنده و فیلسوف

آدم هایی که بی دلیل شاد هستند، افراد خوش بینی هستند که نه تنها نیمه پر لیوان را می بینند، بلکه پارچ آبی هم می آورند و لیوان را تا لبه اش پر می کنند؛ بعد هم به خودشان می گویند، حالا که آب دستم است، بگذار لیوان دیگران را هم پر کنم. این افراد الزاماً هم شلوغ و پر سروصدا نیستند؛ بعضی از آنها فقط مظهر بی صدای آرامش و رضایت درونی هستند. پدرِ دندانپزشک من یکی از این افراد بود؛ به رغم جوانی سختی که گذراند و خاطرات تلخی که از دوران خدمتش در جنگ جهانی دوم داشت، همیشه و در همه حال شاد بود و هیچ اتفاقی نمی توانست شادی را از او بگیرد.
عادات آدم های شاد
آدم هایی که نقطه اوج شادی شان بالاست، موجودات خارق العاده ای نیستند که قدرت خاصی داشته باشند، یک قلب یدکی داشته باشند، یا چشم هایشان به اشعه ایکس مجهز باشد؛ این افراد فقط عادت هایشان با دیگران متفاوت است. روانشناسان معتقدند نود درصد رفتارهای آدم ها بر اساس عادت صورت می گیرد؛ بنابراین، با تجدید نظر در عادت هایتان می توانید شادتر باشید.
بعضی کتاب ها به شما می آموزند که برای شاد شدن، کافی است اراده کنید که شاد باشد، تا همین طور بشود.
من این را قبول ندارم. درست مثل این است که بگوییم اگر اراده کنید پیانیست مشهوری بشوید، بلافاصله استاد نواختن پیانو می شوید. برای این کار باید درس پیانو بگیرید و تمرین کنید؛ همان طور که برای شاد بودن لازمست عادات آدم های شاد را تمرین کنید.
اعمالی که در گذشته از روی عادت تکرار می کردید، مغز شما را برای غمگین بودن برنامه ریزی کرده اند؛ با تغییر این عادات، مغز هم برنامه ریزی اش را عوض خواهد کرد. مغز درست همان طور که نواختن پیانو و بازی تنیس را می آموزد، شاد بودن را هم فرا می گیرد.
دو عامل مهم که سد راه شادی ما هستند، عبارتند از حکایت قدیمی و رایجِ «بیشتر» و «وقتی خوشحال می شوم که...»
حکایتِ «بیشتر»
ثروتمند کیست؟ کسی که با همان چیزهایی که دارد، از زندگی راضی است
نقل از تَلمود(۳)

اکثر ما آدم ها اسیر و بازیچه چیزی هستیم که من اسمش را گذاشته ام «حکایتِ بیشتر». هر چه بیشتر داشته باشیم، احساس بهتری به ما دست می دهد. باور جامعه ما این است که بازیچه های بیشتر، موفقیت و پول بیشتر، یعنی خوشحالی و رضایت بیشتر. البته با وجود این تبلیغاتی که از صبح تا شام در گوش ما فرو می کنند که باید بیشتر و بیشتر بخریم، تعجبی هم ندارد. من به این آگهی ها گوش نمی دهم. وقتی شادی بی دلیل را آموختید، از همین چیزهایی که در حال حاضر دارید، لذت می برید.
حکایت «وقتی خوشحال می شوم که...»
آیا چند تا از جمله های زیر به گوشتان آشنا می آید؟
وقتی خوشحال می شوم که همسر خوبی داشته باشم.
وقتی خوشحال می شوم که شغل بهتری داشته باشم.
وقتی خوشحال می شوم که بچه دار بشوم (یا بچه دیگری داشته باشم.)
وقتی خوشحال می شوم که بچه ها به سن مدرسه برسند.
وقتی خوشحال می شوم که قدرم را بیشتر بدانند.
وقتی خوشحال می شوم که بازنشسته بشوم
وقتی خوشحال می شوم که ۲ (۵، ۱۰، ۲۰) کیلو وزن کم کنم.
هر تعداد از این «وقتی خوشحال می شوم»ها را به دست بیاورید، باز هم کافی نیست و دستیابی به هر کدام از آنها، یا فقط یک احساس رضایت زودگذر را برایتان به ارمغان می آورد، یا سرخوردگی شدید. به پنج خواسته ای که اخیراً به آنها رسیدید، فکر کنید. چقدر مایه شادکامی تان شد و این شادکامی چه مدت دوام آورد؟
وقتی اسیر دست وقتی خوشحال می شوم ها می شوید، خوشحالی همیشه به آینده موکول می شود، در حالیکه خوشحالی واقعی، درست در همین لحظه است.
سه اصل راهنما:
من در مصاحبه هایم با گروهِ ۱۰۰، متوجه شدم که همه آنها از «بیشتر» خواستن و موکول کردن شادکامی به آینده، خودداری می کنند و همگی به این سه اصل اعتقاد دارند:
***
- هرچیزی که انسان را تقویت و منبسط کند، او را شادتر می کند (قانون انبساط)
- زندگی و روزگار حامی و دوستدار آدم ها هستند (قانون حمایت فراگیر)
- هرچیزی که قدرش را بدانید، قدرتان را می داند و به شما رو می آورد. (قانون جذب)
***
اصل راهنمای شماره ۱:
دانشمندان می گویند هر چیزی که در جهان هستی وجود دارد، از جمله خودِ شما، از ذرات انرژی تشکیل شده است. هر کاری که انجام می دهید، هر فکری که می کنید و هر کلمه ای که به زبان می آورید، هر چیزی که در اطرافش هستید، یا انرژی شما را منبسط و تقویت می کند، یا آن را منقبض می کند و از آن می کاهد.
وقتی انرژی تان منبسط می شود، شادی بیشتری احساس می کنید. وقتی انرژی تان منقبض می شود، شادی کمتری احساس می کنید.
با این تمرین، صحت این گفته را آزمایش کنید:
صاف بنشینید، شانه ها را عقب ببرید، دست ها را کاملاً به طرفین باز کنید، نفس عمیقی بکشید و لبخند بزنید. چشم هایتان را ببندید و به احساسی که دارید، فکر کنید. احتمالاً احساس تان را این طور وصف می کنید:
آزاد
گشاده رو و پذیرا
شاد و خوشحال
این احساس سبکی و آزادی که به شما دست داده، همان انبساط است.
حالا به کسی فکر کنید که دوستش دارید، تحسینش می کنید و دوست دارید در کنارش باشید. وقتی به او فکر می کنید، چه احساسی دارید؟
حتماً باز هم احساس می کنید منبسط شده اید، آزاد و سبکبار هستید. وقتی خوشحالید، در حالت انبساط به سر می برید. دانشمندان می توانند با کنترل عملکرد جسم شما، میزان شادی تان را تعیین کنند. اگر در لحظات شادی به دستگاه های سنجش علمی وصل شوید، می توانید افزایش جذب اکسیژن، باز شدن رگ ها، رها شدن عضلات، آرام و منظم شدن ضربان قلب تان را مشاهده کنید. همه اینها علایم انبساط انرژی در بدن شماست.
حالا شانه هایتان را به جلو خم کنید، دست ها را مشت کنید، نفس های تند و کوتاه بکشید و اخم کنید. چه احساسی دارید؟
نگران
گرفته و کشیده
پریشان
احساس سنگینی که به شما دست داده همان انقباض است.
حالا به کسی فکر کنید که از او می ترسید، یا از دستش عصبانی هستید. چه احساسی دارید؟ باز هم همان انرژی سنگین و منقبض.
این احساس است که در حالت ناراحتی و ناراضی بودن، به ما دست می دهد. همه انرژی های منفی، یعنی خشم، ترس، تاثر، حسادت...، ما را منقبض می کنند. وقتی این انرژی های منفی را حس می کنیم، عضلات مان خشک و سفت، تنفس مان سطحی و گردش خون مان مختل می شود. اگر در این حالت به همان دستگاه وصل شوید، بالا رفتن ترشح هورمون های استرس زا را می بینید. این شرایط، سیستم ایمنی بدن را به هم می زند و موجب عفونت و بیماری می شود. به حالت هایی که موجب انبساط و انقباض می شوند، توجه کنید:
انقباض
اندوه
ترس
بدبینی
محدودیت
مقاومت
بی رمقی
کسالت و ناراحتی
بیمارگونگی
جدایی
دل و دماغ نداشتن

انبساط

شادی
عشق
خوش بینی
سبکبال و مواج بودن
پذیرندگی
پرشوری و جنب و جوش
آسایش و راحتی
رفاه و سلامتی
ارتباط
سرحال بودن

بدن ما یک سیستم مکان یاب (GPS) درونی دارد که از طریق واکنش های انبساطی و انقباضی ما را به سمت شادی هدایت می کند؛ اگر احساس انبساط بیشتری می کنید، مسیر را درست رفته اید. اگر احساس انقباض می کنید، مسیرتان اشتباه است و باید تغییر مسیر بدهید. به GPS بدنتان اعتماد کنید.
برای اینکه بدانید چه مقدار از زندگی تان را در انبساط و چه مقدار از آن را در انقباض می گذرانید، این تمرین را انجام بدهید:
***
فهرست انبساط/انقباض

۱- بالای یک ورقه کاغذ، سمت چپ، بنویسید «انقباض» و سمت راست آن بنویسید «انبساط».
۲- حالا به زندگی تان فکر کنید: شغل، خانه، وضع جسمی، روابط تان با دیگران و غیره. موقع بررسی هریک از اینها چشم ها را ببندید، یک نفس عمیق بکشید و مشخص کنید این مسئله بخصوص، انرژی تان را منبسط می کند، یا منقبض؛ آن را زیر ستون مناسب بنویسید.
۳- دست آخر، فهرست را مرور کنید و ببینید کدامیک از مسایل و زمینه های زندگی تان در شادی شما نقش دارند و کدامیک از آنها شما را غمگین می کنند. در مورد مسایلی که زیر ستون انقباض نوشته اید، باید تجدید نظر کنید و تغییر مسیر بدهید.
***

نظرات کاربران درباره کتاب شادی بی‌دلیل