فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب معمای بچه‌ی عوضی

کتاب معمای بچه‌ی عوضی
خیابان وحشت - ۱۲

نسخه الکترونیک کتاب معمای بچه‌ی عوضی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب معمای بچه‌ی عوضی

لوک برای اینکه پدر و مادرش را به خانه برگرداند، از دوستان جدیدش رسوس نگتیو (خون‌آشام رنگ‌پریده) و کلوئه‌فار (مومیایی مصری) کمک گرفت تا شش یادگاری را که انجمن اجداد بنیان‌گذار از خود به جا گذاشته بودند، پیدا کند. او فقط با جمع کردن این یادگاری‌ها می‌توانست درِ خروج به دنیای خودش را باز کند. هنگامی که لوک و دوستانش به هدفشان رسیدند، خانم و آقای واتسون متوجه شدند که لوک در شهر جدید خوشحال‌تر است و تصمیم گرفتند در خیابان وحشت بمانند؛ اما دروازه‌ای که باز شده بود، مشکل‌ساز شد. سِر- اتو اسنییر، شهردار بدجنس خیابان وحشت، از افراد معمولی دنیای لوک پول می‌گرفت تا بتوانند جهانی را که او آن را؛ بزرگ‌ترین نمایش اعجوبه‌های دنیا می‌نامید، ببینند. برای محافظت از خیابان وحشت، لوک، رسوس و کلوئه باید تمام یادگاری‌ها را به صاحبان اصلی‌یشان برگردانند تا دروازه دوباره بسته شود و دریافت‌کننده‌ی بعدی درست پشت در است...

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب معمای بچه‌ی عوضی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:









برای بسیاری از مردم

آنچه گذشت:
وقتی خانم و آقای واتسون برای نخستین بار پسرشان را به شکل گرگ دیدند، خیلی ترسیدند؛ اما ترسشان به اندازه ی وحشتی که در خیابان وحشت داشتند، نبود. به خصوص وقتی فهمیدند هیچ راه برگشتی وجود ندارد. آنها توسط؛ سازمان (سازمان دولتی کنترل زندگی های نامعمول) به خیابان وحشت منتقل شده بودند.
لوک برای اینکه پدر و مادرش را به خانه برگرداند، از دوستان جدیدش رسوس نگتیو (خون آشام رنگ پریده) و کلوئه فار (مومیایی مصری) کمک گرفت تا شش یادگاری را که انجمن اجداد بنیان گذار از خود به جا گذاشته بودند، پیدا کند. او فقط با جمع کردن این یادگاری ها می توانست درِ خروج به دنیای خودش را باز کند.
هنگامی که لوک و دوستانش به هدفشان رسیدند، خانم و آقای واتسون متوجه شدند که لوک در شهر جدید خوشحال تر است و تصمیم گرفتند در خیابان وحشت بمانند؛ اما دروازه ای که باز شده بود، مشکل ساز شد.
سِر- اتو اسنییر، شهردار بدجنس خیابان وحشت، از افراد معمولی دنیای لوک پول می گرفت تا بتوانند جهانی را که او آن را؛ بزرگ ترین نمایش اعجوبه های دنیا می نامید، ببینند.
برای محافظت از خیابان وحشت، لوک، رسوس و کلوئه باید تمام یادگاری ها را به صاحبان اصلی یشان برگردانند تا دروازه دوباره بسته شود و دریافت کننده ی بعدی درست پشت در است...

فصل یکم: درس



شبح سرش را عقب کشید و جیغ جیغ کرد. زیر و بم صدایش پنجره ها را تکان می داد و وسایل تزئینی اتاق را می لرزاند. ناگهان گلدان پر از گلِ کنارِ دیوار که روی میز بود، تکان شدیدی خورد، روی زمین افتاد و خُرد شد.
دکتر اسکالی میان جیغ جیغ او فریاد زد:
- متشکرم! حالا می تونی بشینی.
فاوِل تپ بالاخره ساکت شد و درحالی که پشت میزش می نشست به همکلاسی های جدیدش لبخند زد. در ردیف اول، رسوس نگتیو دستش را با احتیاط از روی گوشش برداشت و حیرت زده گفت:
- وای خدا! اگه اشباح این طوری اسمشونو می گن، پس یادم باشه هیچ وقت ازشون نشونیه جایی رو نپرسم!
کلوئه فار لبخند زد:
- یا وقتی پاهاش خواب می ره، دور و وَرِش نباشیم.
لوک واتسون بی صبرانه توی صندلیش جابه جا شد و زیر لب غرغر کرد:
- واقعاًکه! باورم نمی شه برگشتیم مدرسه.
دکتر اسکالی گفت:
- شما سه تا... حرف زدن بسه... نمی دونید کلاس شروع شده؟ دیگه حواستون به درس علوم باشه؛ به گیاهان و جانوران... لطفاً همگی فصل دوازده کتابتون رو باز کنید. باید با خوشحالی به اطلاعتون برسونم امروز صبح یه کارشناس دانه و پیاز افتخار داده که به کلاس ما بیاد...
در باز شد و مرد گنده و خالکوبی شده ای با لباس صورتی، خودش را داخل اتاق چپاند. پری توئینکل خرخرکنان گفت:
- چطور مطورید بچه ها!
دکتر اسکالی با صورت ترسناک بدون لب، پوزخند زد:
- توئینکل با مهربانی تمام قبول کرده هر چیزی رو که درباره ی لوبیاها می دونه به ما بگه.
پری خرخر کرد، دور کلاس چرخید و جلوی هر شاگرد یک لوبیای قهوه ای گذاشت.
- اینا لوبیاهای سحر آمیزن و چون خیلی ارزش دارن، نباید اونا رو با هیچ گاو یا حیوون دیگه ای عوض کرد. قدیما پیرزنی رو می شناختم که پسرش با یه گاو به بازار رفت...
کائن نگتیو وسط قصه دستش را بالا برد. توئینکل پرسید:
- چی؟
- من یه خون آشامم!
توئینکل لحظه ای ماتش برد و بعد ادامه داد:
- خب، داشتم می گفتم؛ قدیما پیرزنی رو می شناختم که پسرش...
لوک پرید پشت میز تک نفره ی کلوئه و آه عمیقی کشید و با ناله گفت:
- ما نباید اینجا باشیم.
رسوس گفت:
- می دونم، کی خوشش میاد این چرت و پرتا رو یاد بگیره؟
لوک جواب داد:
- منظورم این نبود؛ منظورم اینه که باید ما رو تعطیل کنن تا یادگار بعدی رو به صاحبش پس بدیم. زِل چیچیس قول داد تا وقتی همه ی اونا رو پس ندادیم، درس و مدرسه تعطیل باشه.
کلوئه زمزمه کرد:
- اگه سازمان بو ببره، کلوئه نمی تونه کمک کنه. اون گفت همه چیز تا جایی که می شه باید طبیعی به نظر بیاد. حالا هم بچه های زیادی توی خیابون وحشت زندگی می کنن، اگه همه نیان مدرسه، مشکوک به نظر میاد.
لوک راهی نداشت جز اینکه قبول کند حق با کلوئه ست. وقتی برای نخستین بار به خیابان وحشت آمده بود، رسوس و کلوئه تنها شاگردانی بودند که دکتر اسکالی به آنها درس می داد ولی حالا هفت بچه ی دیگر هم توی سالن غذاخوری معلم نشسته بودند.
کنار رسوس پسر عموی کوچولویش، کائن نشسته بود. پشت سر آنها رایان آیر(که مانند شبح بود) و برادرش فین بودند و فاوِل تپ هم لبه ی نیمکت آنها نشسته بود.
شاگردان جدیدش داشتند تند تند درباره ی لوبیاهای سحرآمیز چیزهایی در دفتر خود می نوشتند. رسوس لوبیای خود را توی نور بالا گرفت و به آن زل زد.
- نگو که یه گیاه کامل توی اینه و منتظره تا بیرون بیاد.
لوک، یواش گفت:
- مطمئنم بیشتر از من منتظر بیرون رفتن نیست.
کلوئه گفت:
- منم همین طور. خواهر ایفا امروز صبح با دختر کوچولوش از استرالیا اومده. گفت من می تونم بعداً برم اونجا و باهاش بازی کنم.
رسوس شکلک در آورد و گفت:
- این داستان دخترها و نی نی ها چیه؟! چرا شما از یه ماشین تولید پی پی و استفراغ خوشتون میاد؟
صدای دکتر اسکالی بالا رفت:
- امیدوارم شما سه نفر همه ی حرف های توئینکل رو فهمیده باشین.
هر سه سرشان را بالا آوردند و معلم را دیدند که از پشت میز به آنها خیره شده است. لوک گفت:
- بله آقا. من و کلوئه داشتیم به رسوس توضیح می دادیم که چطوری از توی این لوبیاها شاخ و برگ میاد بیرون.
دکتر اسکالی، آرام سرش را تکان داد و دوباره به طرف توئینکل برگشت و گفت:
- لطفاً ادامه بده.
- سپس صبح، پسربچه و مادرش با تعجب متوجه شدند که کلبه ی حقیر و کوچکشان زیر سایه ی انبوه...
لوک اول صبر کرد تا مطمئن شود دکتر اسکالی به آنها نگاه نمی کند بعد با پچ پچ گفت:
- هر دقیقه ای که اینجا نشستیم و به اینا گوش می دیم، اسنییر از مردم بیشتری پول می گیره تا بیان به خیابون وحشت سرک بکشن. باید از اینجا دربریم!
کلوئه گفت:
- راست می گی. اما چطوری؟
رسوس چشمک زد:
- بذارش به عهده ی من.
بعد داخل شنلش را گشت. چند لحظه بعد، کلوئه دستش را بلند کرد و گفت:
- آقا اجازه!... دکتر اسکالی!
دکتر اسکالی، نگاهش را از توئینکل که مشغول کشیدن یک چنگ طلایی روی تخته سیاه بود، برداشت و گفت:
- بله، خانم فار؟ دیگه چی شده؟
- فکر نمی کنم حال رسوس زیاد خوب باشه، آقا!
خون آشام سرش را روی میز گذاشته بود و آرام ناله می کرد. شاگردان جدید به دکتر اسکالی که به طرف آن سه نفر رفت، نگاه کردند.
- جناب نگتیو، اگه اینم یکی دیگه از شوخیاته...



لوک گفت:
- فکر نکنم این طور باشه، آقا. امروز صبح هم گفته بود که حالش زیاد خوب نیست.
دکتر اسکالی که انگشتانش تَلَق تَلَق صدا می کردند، دستش را روی کمر استخوانی اش گذاشت و پرسید:
- چی شده رسوس؟
خون آشام، سر بلند کرد و ناگهان کلاس در سکوت سنگینی فرو رفت. صورت رسوس پر از کرم های تپل براق بود.
او با صدای خَش داری گفت:
- اجازه آقا... فکر کنم آنفلوانزای کرمکی گرفتم.
- آنفلوانزای کرمکی؟
لوک می خندید و با رسوس و کلوئه از میان جمعیت آدم های معمولی می گذشت.
رسوس پوزخند زد:
- اوهوم! تنها بیماری واگیردار مشترک بین همه ی افراد خیابون وحشت. اگه دکتر اسکالی کلاس رو تعطیل نمی کرد، مسئولیت این بیماری همه گیر می افتاد گردنش!
کلوئه پرسید:
- حالا از کجا می دونی اون کرما واقعاً بیماری ندارن؟
رسوس گفت:
- چون اونا کرم نیستن؛ اونا زالو هستن. دیو بچه هایی داره.
کلوئه حیرت زده فریاد زد:
- اون زالو، همون حیوون خونگی تو، بچه دار شده؟ ولی اون که پسر بود، نه؟
رسوس شانه هایش را بالا انداخت:
- فکر نکنم برای زالوها موضوع مهمی باشه. تازه، کی اهمیت می ده؟ اون بچه های کوچولو خیلی دوست داشتنی ان.
کلوئه خندید:
- حالا ببین کی کشته مرده ی بچه هاست.
لوک گفت:
- ولی دکتر اسکالی سال های زیادی توی آزمایشگاه بوده؛ مطمئناً فرق کرم و زالو رو می دونه.
رسوس موافق بود:
- ریسک کردم... ولی حاضر بودم شرط ببندم نمیاد نزدیک درست نگاه کنه!
هر سه به خانه ی شماره ی ۲۷ خیابان وحشت رسیدند. لوک بعد از اینکه مطمئن شد کسی حواسش به آنها نیست، درِ باغ را باز کرد و جلوی مقبره ی مرمری بزرگی ایستادند. بالای در ورودی، کلمات زیر نوشته شده بود:
آخرین آرامگاه
فِمور ریبز
کلوئه آه کشید:
- بعضی وقتا میام اینجا می شینم و کتاب می خونم. خیلی آروم می شی وقتی می دونی یکی از اجداد بنیان گذار درست چند متر اون طرف تر به خواب رفته.
رسوس حرف او را اصلاح کرد:
- بیشتر قسمت های یکی از اجداد بنیان گذار.
و جمجمه ی فِمور را از داخل شنلش بیرون کشید و به لوک داد.
جمجمه فریاد زد:
- خدای من! این آفتاب چقدر روشنه!
لوک جلوی نور ایستاد و روی جمجمه سایه انداخت:
- ببخشید فِمور، یادم رفته بود توی شنل رسوس خیلی تاریکه.
فِمور لبخند زد:
- اشکالی نداره پسر جوان. ولی می شه بپرسم این بیرون چیکار داریم؟
کلوئه توضیح داد:
- آقای اتو، خیابون وحشت رو پر از آدمای معمولی کرده و ما مجبوریم تمام یادگارا رو به ترتیب پس بدیم تا دروازه بسته بشه. این طوری از شر اونا خلاص می شیم.
جمجمه ی فِمور به ورودی مقبره اش نگاه کرد.
- منظورت اینه که می خوای دوباره منو سر هم کنی؟
رسوس گفت:
- اگه اشکالی نداره...
فِمور لبخند زد:
- البته که اشکالی نداره، باید اعتراف کنم یه کم عجیب غریبه که آدم از بقیه ی بدنش جدا باشه!
لوک به او اطمینان خاطر داد:
- ما توی یه چشم به هم زدن تو رو به یه بدن کامل برمی گردونیم.
سپس به طرف درِ ورودی مقبره که کاملاً بسته بود، رفت و پرسید:
خب حالا... اینو چطوری باز می کنی؟



نظرات کاربران درباره کتاب معمای بچه‌ی عوضی