فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پوینده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب صداهای شب

نسخه الکترونیک کتاب صداهای شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب صداهای شب

عایشه کولین یکی از دوست‌داشتنی‌ترین و پرخواننده‌ترین نویسندگان معاصر ترکیه در کتاب صداهای شب، رازهای یک خانواده سنتی ترکیه را مورد بررسی قرار می‌دهد. این رمان از رازهای سر به مهری که در میان نسل‌های این خانواده بزرگ اهل اگه سیال است پرده‌برداری می‌کند. به همان اندازه که این جریان‌ها متعجب‌کننده است، با استادی تمام نفس خواننده را در سینه حبس می‌کند و او را در این ماجرا سهیم می‌گرداند. رمان صداهای شب که در واقع رمانی در مورد یک مادر و دختر است، از یک طرف بحث‌برانگیزترین رابطه را در برابر چشمان زنده می‌کند و از طرفی دیگر لرزش‌های عمیق اجتماعات ترکیه را نیز بیان می‌دارد. عایشه کولین چهره‌های تاریخی معاصر داستان‌های تاریخی را با واقعیت به بهترین شکل هماهنگ و موزون می‌سازد. در رمان صداهای شب یک‌بار دیگر ثابت می‌کند که چرا تبدیل به نویسنده‌ای شده است که صد هزار خواننده از او دست نمی‌کشند...

ادامه...

  • ناشر: انتشارات پوینده
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.51 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۷۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب صداهای شب



سفر

در حالی که در درونم غوغایی به پاست از پنجره بیرون را نگاه می کنم. پشت آن شیشه، دیواری سفید وجود دارد که زمان را متوقف می­کند. افق دیده نمی­شود. با دلتنگی از اینکه در مکانی بدون افق حبس شده­ام، می­پرم بر روی کیف­های روی هم تلنبار شده و سر جایم برمی گردم. به خاطر برفی که معمولاً می­بارد و سفرها را خراب می­کند، تقریباً دو ساعتی می­شود که بر روی صندلی­های ناراحت فرودگاه اِسن بوآ(۱) نشسته­ام و پاهایم خواب رفته است. از دری که به منظور ورود و خروج مسافران باز و بسته می­شود، سرما به داخل می­دود و به درونم نفوذ می­کند. از روی زمین سنگی رطوبت به پاهایم نفوذ می­کند. مثل پرنده­ای به گوشه­ی صندلی پلاستیکی خزیدم. از گرسنگی سرم گیج می رود، حالت تهوع دارم و با صبری درویش­وار انتظار می­کشم. برای اینکه از صدای بلندگوهای عزیز فرودگاه نشنوم که می­گوید: "مسافران عزیز به خاطر برف شدید سفر کنسل شده است"، راضی هستم که چند ساعت دیگر همین جا بنشینم. فقط به شرط اینکه روز تمام نشده از این سالن سرد، نمناک و ناخوشایند رها شوم. فقط کافی است که این سفر غیرمنتظره که امروز شروع شده قبل از اینکه به روز بعد بکشد تمام شود.
روی کیف سفری­ام که بر روی صندلی کنار دستی­ام گذاشته­ام، تعدادی روزنامه و مجله چپانده­ام. آنهایی که سرپا ایستاده­اند چپ­چپ به وسایلم نگاه می­کنند. از آنجایی که توان ندارم آنها را جای دیگری قرار بدهم، نادیده­شان می­گیرم. از بی­حوصلگی کم مانده است که منفجر بشوم. برای اینکه وقت بگذرانم هر کدام از مجله­ها را با توجه به اینکه بارها و بارها خوانده­ام دوباره می­خوانم حتی این بار آگهی­های ترحیم آنها را هم می­خوانم. حتی عکس­ها و جدول­هایش را هم یک نگاهی می­اندازم. از کتابی که همراه خودم دارم خیلی وقت است که صرف­نظر کرده­ام. از وقتی که نزدیکی­های صبح با صدای تلفن از جا پریدم و مدام در راه بودم از شدت خستگی نمی­توانم توجه­ام را به کتاب بدهم.
سفرم ساعت پنج صبح با پرواز ساعت هشت از ارزروم شروع شد. از آنکارا عبور کردیم و به استانبول رسیدیم. وقتی که مجبور شدم سمینار را نیمه رها کنم و به استانبول برگردم، از یکی از شاگردان دوستم آتا برای اینکه به جای من در سمینار شرکت کند، خواهش کردیم بیاید. پرونده­هایم را برای اینکه به او برسانم پیشِ مسئول پذیرش هتل که دختری جوان بود به امانت گذاشتم.
این بار خدا از تلفن همراه که من هیچ­وقت از آن خوشم نمی­آمد که هیچ، نفرت هم داشتم راضی باشد. فکر نمی­کردم که یک روز به خاطر داشتن این وسیله­ی نفرت­انگیز که وقت و بی­وقت و جا به جا زنگ می خورد و خبرها را می­رساند خدا را شکر کنم. به جای اینکه آتا را سر صبح بیدار کنم، در حالی که هواپیمای آنکارا را عوض می­کردم به وسیله ی تلفن همراه شماره­اش را گرفتم و کارم را حل کردم و فهمیدم که چقدر این کار آسان است.
آتا گفت: "استاد، البته که متن شما را می­خوانم اما من که نمی­توانم جای شما را پر کنم. خیلی بد شد که می­روید."
گفتم: "مجبور بودم. مگر دلم می­خواست که بروم! پسرم هر کاری که از دستت برمی­آید انجام بده. من تو را برای این کار مامور کردم."
مامور کردن! چیزی مثل اسیر کردن است. برای اینکه وقت بگذرد، سعی کردم لغت دیگری که با "م" شروع شود و به کلمه­ی مامور هم بیاید پیدا کنم؛ مامور و امانت­دار، مامور و محزون، مامور و ممنوع، مامور و محتاج، مامور و ممنون... اه این که ممکن نیست! کسی نیست که هم مامور باشد و هم ممنون. می­دانم، چون من هم یک مامور هستم. مامور بودن یک کار و یا یک شغل نیست، در مملکت من یک وضعیت انسانی است. هستند مامورانی که این دنیا را با مقدار کمی پول بگذرانند، مامورانی که یاد گرفته­اند صبور باشند و چشم و دل سیر. البته اگر از آن دست مامورهایی نباشند که خوب بلدند چکار کنند و از جنس مخالف نباشند.
خدا می­داند برای چندمین بار از روی کیسه­ام روزنامه­ی آخری را برداشتم و خواندم. ساعت­هاست که اینجا نشسته­ام. صدای زنی که آن لحظه برای من به شیرینی عسل بود از بلندگو می­گوید: "دقت کنید، دقت کنید، پرواز ۱۳۱ به مقصد استانبول آماده­ی پرواز است. مسافران لطفاً به سمت کنترل پلیس تشریف ببرند."
از جا می­پرم. با درماندگی به مجله­هایی که به خاطر گیر کردن گوشه­ی پالتویم به کیسه­ی آنها روی زمین ولو شده­اند نگاه می­کنم. کتابم را که از روی زمین برداشته­ام داخل ساکم می­گذارم و کیفم را روی شانه­ی چپم جا به جا می­کنم و با عجله می­دوم. در لحظه­ای که می خواهم از پله­ها پایین بیایم یک لحظه مکث می­کنم؛ اصلاً دوست ندارم از دستشویی تنگ و باریک هواپیما استفاده کنم. یعنی وقت دارم که به دستشویی فرودگاه بروم؟ خدا می­داند چندمین نسکافه را الان تمام کردم! دهانم مزه­ی زهر می­دهد. دلم می­خواهد مزه­ی دهانم را تازه کنم و آبی به صورتم بزنم. با قدم­های سریع برمی­گردم، دری را که تصویر یک زن روی آن است هل می­دهم و وارد می­شوم و درست در آیینه­ی رو به رویم تصویرم را می­بینم.
خدای من! زیر نور ضعیف توالت، داخل آیینه جادوگری پیر، خسته و عصبانی و رنگ و رو پریده به چشم می­خورد. این من هستم؟ زیر چشمانم کبود است، موهایم که از شش صبح یک شانه به آنها نخورده در هم گره خورده است. میان دو ابرویم خط بزرگی مثل جای یک چاقو به چشم می­خورد. ریمل­هایی که دیشب نتوانسته بودم به خوبی آنها را پاک کنم، گوله­گوله روی مژه­هایم چسبیده­اند. احساسات متناقضی که بعد از تلفن بدموقع صبح بهم دست داد هنوز در وجودم است. خستگی و ناامیدی در چشمانم، لب­هایم و تمام خطور چهره­ام هویداست.
برای اینکه بخواهم آن خستگی و زشتی­ای را که در چهره­ام است از بین ببرم، بارها به صورتم آب می­پاشم. کیسه­ی سفری­ام که آدم را به یاد یک سوسیس چاق می­اندازد در کنار کیفم روی شانه جا به جا می­کنم و از دستشویی خارج می­شوم. با عجله به سمت پله­ها می­روم تا از قسمت کنترل پلیس رد شوم.
ما، مسافرانی که از صبر کردن خسته شده بودیم بعد از اینکه از اولین مرحله­ی این کار خسته کننده عبور کردیم و از کنترل پلیس رد شدیم، جلوی در صف بزرگی تشکیل دادیم. بعد از اینکه شناسنامه­هایمان را به مامور جوان جلوی در نشان دادیم خیلی آرام و یکی یکی از در می­گذریم و سوار اتوبوس می­شویم. در حالی که کنار هم قدم می­زنیم به سمت اتوبوس می­رویم. باد مثل سیلی به صورت­مان برخورد می­کند. شماره­ی صندلی­ام را پیدا می­کنم و سوسیس بزرگی را که در دست دارم جاساز می­کنم و بالاخره می­نشینم.
حسابی از این صندلی­ای که بوی عرق و توتون را در آن واحد با هم دارد کفری هستم و اصلاً تحمل اینکه یک هموطن در کنارم بشیند را ندارم. مسافرانی که بر روی شانه­ها، کلاه­ها و روسری­هایشان برف نشسته، یکی یکی به آن سمت می­روند.
کسی کنارم نمی­نشیند. از اینکه قرار است روی این صندلی سه نفره تنها بنشینم خوشحال می­شوم. ظاهرا آدمی می­تواند به دلایل خیلی کوچک از چیزهایی پیش پا افتاده احساس شادمانی بکند! وقتی که دومین اتوبوس هم خالی می­شود و مسافران سوار هواپیما می­شوند خوشحالی­ام در سینه می­ماند. همان طور که می­ترسیدم روی صندلی کنار من، درست مثل صندلی­ام که بوی سیگار و عرق می­دهد زنی جوان نشسته است که با دختر زر زرویش سر و کله می­زند. زن به بچه­ای که کنار پنجره نشسته و مدام به صندلی جلویش لگد می­زند التماس می­کند: "نکن عزیزم، نکن مادرجان، ببین عمویی را که آن جلو نشسته است ناراحت می­کنی."
بچه می­گوید: "جیش دارم."
"قبل از اینکه هواپیما بلند شود اجازه نمی­دهند بلند شویم اما بعد بلافاصله می­برمت توالت."
"الان برویم، الان برویم. خیلی جیش دارم."
نمی­دانم چرا، اما زن با صدایی ملتمسانه برای من توضیح می­دهد که: "دروغ می­گوید به خدا! تازه بردمش جیش بکند. مدام دوست دارد با او مشغول باشی. جیش نداردها فقط می­خواهد جلب توجه بکند... بچه بزرگ کردن کار خیلی سختی است."
می­گویم: "فکر می­کنید نمی­دانم؟! من هم یک دختر بزرگ کردم."
"واقعاً؟ دخترتان چند سالش است؟"
"بزرگ است. دانشجوست."
مادر جوان می­گوید: "آه ای خدا... من هم آن روزها را می ببینم؟"
"می­بینید..."
نمی­توانم جمله­ام را تمام کنم. بچه بازوی مادرش را می­گیرد و چیزی به او می­گوید و از آنجایی که با صدای بلند حرف می­زند بقیه به سمت ما برمی­گردند. همیشه از نگاه­های غریبه معذب شده­ام. انگار همه دارند به من نگاه می­کنند و اصلاً این را دوست ندارم؛ نگاه­های کنجکاوانه به یک دختر کوچک که در حال صحبت با مادرش است. چیزی که می­دانم او، من هستم. یک مادر، یک دختر کوچک... نگاه­ها... چقدر عجیب است که بعضی از خاطرات در تمام عمرمان مثل سریش به پیشانی­مان می­چسبند. در برابر چشمانم یک کشتی بخار که به سمت جزیره می­رود جان می­گیرد.
"مادر، چرا این آدم­ها فقط به ما نگاه می­کنند؟"
"به تو نگاه می­کنند دخترم چون آرام نایستادی."
"اما من که آرام ایستاده­ام مادر."
"من به تو چه گفته بودم... پا گذاشتن بر روی صندلی نداریم، نگفته بودم؟ ببین ایستاده­ای."
"وقتی که می­نشینم نمی­توانم دریا را ببینم."
در کنار مادرم مچاله می­شوم اما هنوز هم همه دارند ما را نگاه می کنند.
"مادر ببین، نشستم. اما هنوز هم دارند ما را نگاه می­کنند."
"به لباست نگاه می­کنند."
"لباسم را پدرم برایم آورده است."
این را با صدای بلند می­گویم تا هر کسی که کنارمان نشسته است بشنود. انگار در همان سن و سال هم می­دانستم که این تنها یکی از همان دو هدیه­ای است که در تمام عمرم پدرم به من داده. دلم می­خواست تمام عالم بدانند که آن را پدرم برای من هدیه آورده است. دوباره داد می­زنم: "از اروپا آورده است."
"هیسس... اینطوری داد نزن."
این بار کنار گوش مادرم زمزمه می­کنم: "چرا این مرد اینطوری به ما زل زده است؟"
"گفتم که لباس به تو خیلی می­آید به این دلیل است که نگاهت می کنند."
گول دروغی را که مادرم به من می­گوید می­خورم. چون فقط پنج سالم بود. با آن لباس اروپایی و آن تزئینات دمده­ی رویش خودم را شیک­ترین بچه­ی عالم حس می­کردم. کمی دیگر به دروغ­هایی که مادرم به من می­گفت گوش دادم. بعد از آن یعنی حدودا از نه، ده سالگی به بعد دیگر می­دانستم در کشتی، قطار و هواپیما آنها نه به من، بلکه به او نگاه می­کنند. به آن بدن مثل مرمرِ او، به موهای رنگ عسلش به آن صورت مثل ماهش که هیچ کس نمی­توانست از آن چشم بردارد. بعد از اینکه متوجه شدم تا وقتی که او در کنارم باشد کسی به من نگاه نمی­کند، ناراحتی­ام مثل گودالی شد که رفته رفته بزرگتر می­شد و با شدت بیشتری مرا از مادرم دورتر می­کرد. همان طور که سنم بیشتر می­شد زیبایی مادرم مرا به دورترها و دورترها برد و من از این موضوع کینه به دل داشتم؛ بالاخره هم مرا در ساحلی بی­سکنه رها کرد. شن­های داغی که بر روی تنم ریخته می­شدند مرا می­سوزاندند و قلبم را آب می­کردند و یک نقطه ای در درونم همیشه بدون مادر وجود داشت.
دختری که کنار پنجره نشسته است موهای مجعدی دارد. خدا می­داند که موقع شانه کردنش چقدر اذیت می­شود. خیلی از دانه­های نازک موهایش احتمالاً داخل شانه نمی­آید و در همین لحظه پرده­ی دیگری از خاطرات در برابر ذهنم کنار می­رود.
"مادر تو را به خدا موهایم را شانه نزن. درد می­گیرد مادر!"
"اینطوری که نمی­شود عزیزم، یک کم تحمل کن، این روبان را هم ببندم و تمام."
"چرا موهای من مثل موهای تو صاف نیستند؟"
"تو به پدرت رفتی."
"من هم موهای صاف می­خواهم."
"بزرگ که شدی به آرایشگاه می­روی و صاف­شان می­کنی."
"چطوری؟"
"با مواد صافش می­کنند."
"من الان می­خواهم."
"به موهای بچه­ها این چیزها را نمی­زنند. در ضمن ببین چقدر قشنگ است... اینطوری فردار... ای کاش موهای من هم همین طوری بود."
با خودم می­گویم دروغگو، زن مو بلوند دروغگو. دروغگو، دروغگو، دروغگو. مادرِ دروغگو!

بچه­ی موفرفری نصفی از خوراکی­هایش را روی زمین و نصف دیگرش را روی دامن مادرش می­ریزد. خدا را شکر از آنجایی که کنار من نیست و نزدیک پنجره نشسته است، سر و وضع من از دستش در امان است. اما از اذیت­هایی که می­کند من هم بی­نصیب نمی­مانم. در طول سفر چهار بار مجبور می­شوم از جایم بلند شوم برای اینکه به این بچه و مادرش راه بدهم. دومین بار که بلند می­شوم نگاهی هم به این طرف و آن طرف می­اندازم تا بلکه جایی خالی برای فرار پیدا کنم. متاسفانه تمام صندلی­ها پر است. ظاهراً تمام مسافرانی که ساعت­ها برای هواپیما منتظر بوده­اند به اینجا آمده­اند، در کنار هم. از روی ناچاری دوباره سر جایم می­نشینم. سعی می­کنم بخوابم. از آنجایی که این بچه مدام حرف می­زند و تکان می­خورد و تندتند هم به دستشویی می­رود، خوابیدن امکان ندارد. از سر بدشانسی کتابم هم داخل کیفم مانده است. و به خاطر این میز نوشیدنی­ها که روبه­رویمان است نمی­توانم به کیفم دسترسی داشته باشم. چشمانم را می­بندم و همان طور منتظر می­مانم.
بعد از مدتی طولانی چشمانم را باز می­کنم. سرم را بلند می­کنم و سعی می­کنم بیرون را نگاه کنم و تشخیص بدهم که کجا هستیم. با اینکه تا حدودی ارتفاع کم کردیم اما باز هم از شر ابرها خلاص نشدیم. آن بیرون هنوز هم سفید است. اصلاً مهم نیست که هیچ چیزی دیده نمی شود. من اولین سفرم را با هواپیما آنچنان به ذهن سپردم که از هر شهری که عبور می­کنیم یاد و خاطره­ی سفرمان به اِگه(۲) در ذهنم تداعی می­شود.
دختر کوچک در حالی که بازوی مادرش را می­کشد می­گوید: "ابر، ابر، ابر! همه جا پر از ابر است، ببین مادر!"
من هم به مادرم همین را گفته بودم. با هواپیما داشتیم روی جزیره پرواز می­کردیم. برای دیدن خانواده­ی مردی که می­خواست با او ازدواج کند. آن روز مادرم موهای فر مرا را بافته بود، به انتهای آنها روبان قرمز زده بود. به تنم لباسی قرمز بود و کفش­هایی به رنگ قرمز هم به پا داشتم. متوجه بودم که بیشتر از خودش، دوست داشت که آنها مرا بپسندند. چون مادر من که حتی در موقع گردش هم دوست داشت موهایش را روی شانه­هایش بریزد، این بار آنها را از پشت سر دم اسبی کرده بود و اصلاً هم آنها را رنگ نکرده بود. البته نمی­دانستم که منظورش از این کار این است که از چیزی که هست جوانتر به نظر بیاید. آن زمان هم مثل حالا از داخل هواپیما هیچ جایی دیده نمی­شد. همان طور که در میان تکه­های پنبه پرواز می­کردیم مادر مدام به من گوشزد می­کرد: "یادت باشد سبک بازی در نیاوری، باشه عزیزم؟ یکی یکی با همه دست بده. به آنهایی که ازت سوال می­پرسند درست و محکم جواب بده."
قول می­دادم که مودبانه رفتار کنم. کمی بعد باید با مادرم برای ورانداز شدن می­رفتیم. احتمالاً من اولین بچه­ای بودم که به همراه مادرش برای پسندیده شدن می­رفت. در حالی که مادرم برای آشنایی با خانواده­ی مردی که می­خواست با او ازدواج کند می­رفت، برای بردن من با خودش هم اصرار داشت. به هر حال من تکه­ی جدانشدنی از او بودم. به هر حال آقای ندیم اورتاچلی(۳) به همراه مادرم باید مرا هم می پذیرفت. در این پاکت من هم بودم و ظاهراً حتی با وجود من نمی­شد از این پاکت صرف نظر کرد.
مادرم زن جوان و بسیار زیبایی بود که با وجود داشتن حدود بیست و اندی سال سن هنوز هم مثل دخترهای هجده ساله به نظر می­رسید. از پدرم که جدا شد تنها بیست و دو سال داشت. از مادربزرگ پدری­ام اگر بپرسید می­گفت که در پس این چهره­ی معصوم یک مغز گردوی پر شر و شور نهفته است. چون در حالی که یک بچه­ی دو ساله در بغل داشت، شوهر ثروتمند و خوش­تیپش را رها کرده و رفته بود. شوهرش را ول کرده بود اما دانشگاه را نه. دیوانه بود، یک دیوانه زنجیری! همیشه و مدام این حرف­ها را تکرار می­کرد. من هم به امید اینکه پدرم را آنجا ببینم هر ماه به خانه­اش می­رفتم. پدرم آنجا نبود. نمی­دانم چرا اما همیشه در سفر بود. کلاس سوم دبستان بودم که فهمیدم معنای سفر، یعنی داشتن یک همسر و فرزند جدید. خوب به یاد دارم که سال­ها بعد با لحن بدی از مادربزرگم پرسیدم که مدام به سفر رفتن چه معنایی دارد و چرا پسرش هیچ وقت خانه نیست. گفته بودم: "مادربزرگ، پدر من کاپیتان کشتی است؟"
"این حرف را از کجا درآوردی بچه؟"
"دوستی دارم که پدرش کاپیتان است. پدر او هم مثل پدر من هیچ وقت خانه نیست."
مادربزرگم گفته بود: "پدر تو مشغول به کار تجارت است" و در حالی که آهی کشیده بود ادامه داده بود: "آه دخترم... آه ای کاش آدم می­توانست به بچه­هایش حرف حالی بکند اما نمی­تواند. من کم به مادرت گفتم. گفتم پرنده­ای که به هر طرف پر می­زند پدر خوبی نمی شود. نتوانستم حالی­اش کنم که این مادر است که می­تواند خانواده را یک جا نگه دارد. خراب شدن یک خانه را نه پدر می فهمد و نه بچه..."
مادربزرگم مثل همیشه یک نفر دیگر را مقصر کارهای پدرم می دانست و همیشه هم مادرم را متهم می­کرد. در حالی که خیلی کنجکاو بودم تا بدانم دلایل جدا شدن مادرم از پدر چه بوده است، اما با این حال دیگر هیچ وقت از مادربزرگم چیزی در این رابطه نپرسیدم.
برای فهمیدن هزاران سوالی که از پدرم در ذهن داشتم و در دلم نگه داشته بودم، یکی از شب­هایی را انتخاب کردم که برای امتحان ورودی دانشگاه درس می­خواندم. یکی از شب­های تابستان بود. درختان جلوی خانه راه به راه گل داده بودند. از میان پنجره­های باز عطر خوشایند یاسمین به داخل می­آمد. وقتی که از درس خسته می­شدم در رویاهایم غرق می­شدم. یعنی اگر با جوانی که دوست داشتیم ازدواج می­کردیم، خوشبخت می­شدیم؟ یعنی می­توانستیم از زندگی زناشویی­مان حداقل تا وقتی که بچه­هایمان بزرگ شوند محافظت کنیم؟ البته که تمام فکر و خیال­های بچه­هایی که پدر و مادرشان از هم جدا شده بودند را من هم با خودم داشتم. سال­ها بود که نمی­توانستم حس فرزندخواندگی را در حالی که پدر و مادرم از هم جدا شده بودند، از ذهنم بیرون کنم و مدام با خودم فکر می­کردم که در حق من بی­عدالتی شده است. حتی نام خانوادگی­ام با تمام اعضای خانواده فرق داشت. بیشتر از همه از این موضوع ناراحت بودم!
مادرم بعد از ساعت ۱۲ سرش را از لای در بیرون آورده و پرسیده بود:" من تا چند دقیقه دیگر می­خوابم. می­خواهی قبل از خواب برایت یک چایی بیاورم؟"
"بله، خوبه مادر."
کمی بعد مادرم در حالی که یک فنجان در دست دارد کنار تختم می نشیند.
"آنقدر خودت را خسته نکن، همه چیز رو بسپار به تقدیر. بگیر بخواب دیگر. قسمت هر چه که باشد همان می­شود دخترم."
با نادیده گرفتن صمیمیتی که هیچوقت میان من و مادرم وجود نداشت در مورد پدرم که سال­ها بود ذهنم را به خود مشغول کرده بود از مادر پرسیدم: "مادر، چرا تو و پدرم از هم جدا شدید؟"
"این سوال دیگر از کجا درآمد این وقت شبی، بعد از این همه سال؟"
"نمی دانم، همینطوری به ذهنم رسید."
"از آن زمان خیلی گذشته عزیزم، دیگر یادم نمی­آید."
"راستش را نمی­گویی. یک چنین چیزی هرگز از یاد آدم نمی­رود. من حق دارم درمورد این موضوع همه چیز را بدانم."
"چه فایده­ای برای تو دارد؟"
"اگر تو نگویی تنها چیزهایی که من در ذهن خواهم داشت همان هایی خواهد بود که مادربزرگم به من گفته است. حتماً نمی­خواهی که اینطوری شود. "
"اصلاً برایم مهم نیست."
"اما من می­خواهم بدانم مادر. مادربزرگم گفته است که تو پدرم را رها کرده­ای."
"ممکن است."
"چرا پدرم را رها کردی؟"
"گفتم که یادم نمی­آید. سال­ها از آن موضوع گذشته."
"مگر ممکن است آدم یک چنین چیزی را فراموش کند؟"
"به نظرت بهتر نیست این موضوع را که به هیچ دردی هم نمی­خورد همین جا تمام کنیم؟"
"مادر، خواهش می­کنم برای من تعریف کن."
"دخترم به نظرت الان واقعاً وقت این چیزهاست؟"
"ببین، بگذار یک چیزی بگویم. تا نفهمم که چرا از پدرم جدا شدی نمی­توانم روی درس­هایم تمرکز کنم."
"باشه، بفهم. پدرت آدم بی­شخصیت و بی­عقلی بود. افسارش همیشه دست مادرش بود. با من که ازدواج کرد، افسار از دست مادرش رها شد و به دست من افتاد و بعد از من هم به دست زن دومش. یک نفر باید همیشه او را هدایت می­کرد و راه و چاه یادش می­داد. من را هم که می شناسی تحمل حماقت را نداشتم. دلم نمی­خواست کسی را هدایت کنم و راه نشانش بدهم. تنها خواسته­ام این بود که زندگی را تقسیم کنیم، زندگی­ای که هر کدام از ما فکرش را می­کردیم با هم خیلی فرق داشت. هنوز اول راه بودم که منصرف شدم."
"با این حال پس چرا از همان اول ازدواج کردی؟"
"زمان جوانی ما اینطور نبود که مثل الان شما ما هم حق و حقوقی داشته باشیم. گردش رفتن با مردها... هم صحبت شدن با آنها... اصلاً به ما این فرصت را نمی­دادند تا مردی را که از او خوش­مان آمده بشناسیم. در یک دورهمی دوستانه آشنا شدیم. چشمم افتاد به خوش تیپی­اش. چند باری با هم ملاقات کردیم، به سینما و تئاتر رفتیم. بعد هم مادرش برای خواستگاری از من به خانه­مان آمد. فرصت نشد که او را بشناسم."
"تمام زمستان را با هم به گردش رفته بودید."
"آخر تو چی در مورد این چیزها می­دانی؟"
"همه­ی آن چیزهایی که مادربزرگ برایم تعریف کرده."
"گردش رفتن برای شناختن یک آدم کافی نیست. وقتی که آدم با یک نفر زیر یک سقف زندگی می­کند تازه آن زمان است که می­فهمد دور و برش چه خبر است."
"عاشق پدرم شده بودی."
"آیدا، من فقط نوزده سال داشتم. اولین بار بود که با پسری بیرون می­رفتم. البته که تحت تاثیر قرار گرفته بودم."
"مادربزرگ و پدربزرگم چطور راضی شدند دختر گرانقدرشان را بدهند برود؟"
"راستش را بخواهی آنها هم بلافاصله مرا ندادند. پدربزرگت خودش قبول کرد که ما نامزد بشویم اما راضی نبود تا بعد از اتمام درسم عروسی کنیم. جوان بودم، به حرف پدرم گوش ندادم. آدم وقتی جوان است فکر می­کند همه چیز را می­داند، در حالی که هیچ چیز نمی­داند. جوانی یک کم هم با خودش حماقت و نادانی به همراه دارد. "
"تو هم احمق و لجباز بودی مادر؟"
"البته."
"خوب، حالا که هر دو احمق و لجباز بودید گناه پدرم چه بود؟"
"آدم به تنهایی که جدا نمی­شود، اینطور نیست؟"
"می­توانستی صبر کنی تا او به بلوغ ذهنی برسد. یک بچه داشتی. در برابر من مسئولیت داشتی."
صدایش جدی شد: "ظاهراً مادربزرگت خوب مغزت را شستشو داده. ببین عزیزم، پدرت از درون خالی بود. اگر صد سال دیگر هم زندگی می­کرد باز هم حفره­ای خالی در وجودش بود که پر نمی­شد. درست مثل دره­ای تاریک و بی­انتها. درونش چیزی وجود داشت که با یک نگاهش تمام زیبایی­ها، خوبی­ها و ارزش­ها پر می­زدند و می­رفتند. قبل از آنکه من هم در این حفره غرق شوم پدرت را رها کردم. وگرنه من هم می شدم آدمی که در آن حفره سرم به کار خودم گرم بود و الکی می­گفتم و می­خندیدم تا عمرم تمام شود. رفتن، در واقع یک جور احساس مسئولیتم به تو را نشان می­داد."
"یعنی از پدرم یک جانور ساختی..."
"بزرگش نکن آیدا، پدرت جانور نبود. فقط جوانی لوس و بی­هویت بود، همین."
"تو که می­گویی از پول و پله خوشت نمی­آید، پس چرا یک شوهر پولدار برای خودت پیدا کردی؟"
"من گفتم پول را دوست ندارم؟ من گفتم حماقت را دوست ندارم. چه کسی پول را دوست ندارد؟"
"من."
"شعار است! حالا وارد زندگی شو بعد می­بینی. بدون پول که نمی شود. بعد هم ندیم را من پیدا نکردم او مرا پیدا کرد."
"اما تو هم پیشنهاد ازدواجش را رد نکردی..."
"رد کردن یعنی چه! ناز کردم اما راستش داشتم بازی در می­آوردم. از اینکه تنها مبارزه کنم خسته شده بودم. تو داشتی بزرگ می­شدی، هزینه هایت زیاد می­شدند. به دورانی نزدیک می­شدی که به نظارت یک پدر احتیاج داشتی. اصلاً برای پدر واقعیت اهمیت نداشتی، نه به سراغت می­آمد و نه از احوالت می­پرسید. گرچه بیشتر روزهای سال را در خارج از کشور می­گذراند."
"یعنی تو فقط به خاطر اینکه به فکر من بودی با بابا ندیم ازدواج کردی؟"

نظرات کاربران
درباره کتاب صداهای شب