فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب وَرَمشور
غزل‌واره‌ها

نسخه الکترونیک کتاب وَرَمشور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب وَرَمشور

... ولی نشد برسد دستِ من به دامن تو
نشد که بو کنمت ای بهار در تنِ تو!

گرفت دستِ مرا هرکه، بر زمینم زد
بگیر دستِ مرا، دستِ من به دامن تو

به شاه‌بیتِ غزل‌های خواجه می‌مانست
غزل‌ترانه‌ی چشمانِ مردافکنِ تو

شکوهِ شرقی خورشیدهای ناپیدا
نشد که نور بتابد به من ز روزنِ تو

تو باغِ روشن آوازهای پیوندی
نشد که خوشه بچینم شبی ز خرمنِ تو

غریبه چشمِ تو را جار می‌زند امّا
منم که گم شده‌ام در نگاهِ روشنِ تو
***
غریب و گنگ به بن‌بستِ مرگ افتادم
بیا! نیایی اگر خون من به گردنِ تو
***
غروب بود و من و تو غریب، وقتِ وداع
صدای هِقْ‌هِق من بود و گریه کردن تو

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب وَرَمشور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 

به:
مادرم ربابه میرحیدری (نسرین خانم)

غزل واره ی اسفند ۱

گل و ترانه و لبخند می رسد از راه
بهار، سرخوش و خُرسند می رسد از راه

گذشت دلهره آور غروبِ تنهایی
پگاهِ روشنِ پیوند می رسد از راه

بهار، گمشده ی سبزِ آسمانی ماست
کسی که گفتم و گفتند می رسد از راه

کسی که روحِ به افسردگی دچارِ مرا
نجات می دهد از بند می رسد از راه

مگو بهار، بگو روز بکرِ رستاخیز
بگو رسولِ خداوند می رسد از راه

همیشه تازه، همیشه رها، همیشه زلال
همیشه دلکش و دلبند می رسد از راه

اگرچه آخِرِ اسفند اوّلِ عید است
بهار اوّلِ اسفند می رسد از راه

غزل واره ی اسفند ۲

ای همه همسایگان! زمزمه خوانی کنید
می رسد اسفند ماه، خانه تکانی کنید

ماهِ بلوغِ زمین، ماهِ بلاغت رسید
مزرعه دارانِ عشق! دانه فشانی کنید

یک نفس از آسمان سرِّ مگو می چکد
سبز سرِ عشق باد، سُرخ زبانی کنید

قایقِ ذوقِ شما منتظرِ آب بود؟
دریا باریده است، قایق رانی کنید

هستی آیینه شد، می شود آیا مگر
روبروی آینه عیشِ نهانی کنید؟

هستی عریان همین یک دو نفس پیشِ ماست
جلوه تَلَف می شود، چشم چرانی کنید

نکته ی اصلی چه بود؟ اینکه خدا متنِ ماست
حاشیه تذهیب چیست؟ نکته پرانی کنید

وادی پیموده را می شود از سَر گرفت
باغ جوان می شود، رو به جوانی کنید
***
باز هم از آسمان یک سَر و گردن سَر است
قامتِ روحِ مرا هرچه کمانی کنید

غزل واره ی اسفند ۳

ماهِ اسفند شد و ماهِ شکوفایی من
باز کن پنجره را چشمِ تماشایی من!

می زند زُل که مگر ذرّه ی نوری دَهَمَش
چشمِ خورشید به چشمِ من و بینایی من

مهر و آبان به سلامت سپری شد، دی رفت
ماهِ اسفند کمر بسته به رسوایی من
***
نامِ من چیست؟ کجایم؟ چه نژادی دارم؟
بفرستید کسی را به شناسایی من

جلوه در چهره ی من کرده جمالی جذّاب
زشتم و هیچ کسی نیست به زیبایی من
***
باز باران و ترانه، غزل و زمزمه باز
دل به دریا بزن ای دل! دلِ دریایی من

شعرِ ناب از در و دیوارِ دلم می بارد
این تو و این غزلِ روشن و نیمایی من

غزل واره ی اسفند ۴

اسفند شد و ماهِ به خود آمدنِ من
جان است در این ماهِ جنون جذبه تنِ من

یک نیمه لجن بودم و یک نیمه زُلالی
جاری شده ام گم شده نیمِ لجنِ من

دیشب خودِ من بود، خودِ من، خودِ من او
امشب خودِ او می شود آهسته منِ من

برگشت طبیعت به وطن از سفری سرد
آه ای وطنِ من! وطنِ من! وطنِ من!

روییده به یمنِ نَفَسِ روشنِ اسفند
یک باغِ گلِ سرخِ فلق در چمنِ من
***
در سینه ام آتشکده ی زمزمه جاری است
بالاست در این ماه دمای بدنِ من
***
ترسم بپَرَد از دهنم سرّ مگو، باز
اسفند شد و واشده قُفلِ دهنِ من

سَر می روم این گونه که سَرپوش ندارم
از سِحر و سَحَر پُر شده ظرفِ سُخنِ من

ترسم که بدانند کی ام من، چه کسَم من
ترسم که درآرند سَر از فوت و فنِ من

نو می شود این ماه، نما، نور، نشانه
اسفند شد و نو شد شعرِ کهنِ من
***
قبرِ منِ آزاده پر از حورِ بهشتی است
آیینه ببندید به بَندِ کفنِ من

غزل واره ی اسفند ۵

آمد از راه به شادابی و شَنگی اسفند
بسته شد باز میانِ من و شادی پیوند

چشمِ بَد دور! عجب جلوه ی گرمی دارد!
دود کن کوری چشمِ دی و بهمن اسفند

باز از زندگی و زمزمه آکنده شدم
آه از این زمزم از این زمزمِ باران آکند

همه در هول و ولای شبِ عیدند و خرید
من خبر دارم و می دانم اسفند به چند

می کشد تُندر، هر شب به سرِ باغ هوار
می زند صاعقه، هر صبح به جنگل لبخند

بسته بر گردنِ عریانِ خود از گنجشکان
بیدِ مجنونِ سرِ کوچه ی ما گردن بند
***
شعر از ابر، در اسفند فرو می بارد
طبعِ سرشارِ من و این همه مضمونِ بلند

زیرِ باران غزلی تازه سرودم امشب
غزلی مثل غزل های پریشب خُرسند

نکته می ریزد از دُرجِ دهانم یک ریز
شعر می جوشد از طبعِ روانم یک بند
***
حک شده نامِ تو بر لوحِ سجلّم آری
پیشوند من و فامیل منی ای پسوند!
***
گوش کن! باز صدای غزلی می آید
آمد از راه به شادابی و شَنگی اسفند

غزل واره ی اسفند ۶

اسفند فراز آمد و من زمزمه وارم
بی صبر و قرارم من و بی صبر و قرارم

جاری است در آوازِ من آهنگِ شکفتن
در فصلِ زمستانم و انگار بهارم

از نو، هوس خانه تکانی به سرم زد
آیینه بیارید که بی گرد و غبارم

باغی شده ام باغچه در باغچه آواز
گل می چکد از زیر و بمِ سیمِ دوتارم

تا منزلِ نوروز مگو فاصله چند است
نوروز منم، من که بر اسفند سوارم

من حنجره ی روشنِ صبحم، بگذارید
در کوه بپیچد نفسی چند هوارم
***
در فکرِ پُلی هستم از این رود به آن رود
شاید به تو دستم برسد، دست به کارم

غزل واره ی اسفند ۷

اسفند ماه آمد و جان بی نقاب شد
هستی به حال آمد و یک شعرِ ناب شد

در من جنون و جذبه دوباره جوانه زد
از ذوقِ شعر در دلِ من قند آب شد

خمیازه های خسته و مُمتد به خواب رفت
آباد بود خانه ی رخوت، خراب شد

بوی زُلالِ زمزمِ نوروز می رسد
وقتِ شکفتن است، درنگم شتاب شد

دیشب تلف نبود نَفَس، گرمِ گرم بود
امشب هدر نرفت دعا، مُستجاب شد

پاکم! چنان که پاک تر از من خودِ منم
در انعکاسِ نور، گناهم ثواب شد
***
باور نداشتم تب و تابِ معاد را
اسفند ماه آمد و روحم مُجاب شد

غزل واره ی اسفند ۸

آبان و آذر رفت، دی رفت و بهمن شد
خانه تکانی کن اسفند روشن شد

بی تاب از ظلمت رفتم به سوی نور
ماهِ شکوه و شور، ماهِ شکفتن شد

تصویرهای لال آواز می خوانند
آوازهای زیر، بَم شد مُطنطن شد

این روزها هر روز در حالِ تغییرم
دیروزِ من او بود، امروزِ او من شد
***
آیینه می بارد، یا قطره ی باران؟
چشمم مفصّل باد هستی مبین شد

در بین جسم و جان، این ماه فرقی نیست
جان جامه اش را شست تن پاکدامن شد

حسّ می کنم این جاست آری خدا این جاست
نزدیک تر با من از رگ به گردن شد

دی رفت و بهمن رفت او آمد و من رفت
خانه تکانی کن اسفند روشن شد

غزل واره ی اسفند ۹

موسمِ سیر و سیاحت موسمِ اسفند بود
موسمِ پیک و پیام و پَرسه و پیوند بود

خلسه پشت خلسه می آمد سراغِ خلوتم
روحِ من آسوده از فکرِ زن و فرزند بود

موسمِ پرواز من در کهکشانِ بی خودی
موسمِ ماهی که در آن گریه هم لبخند بود
***
باز هم تبریز بود و من، من و تبریز پاک
از من، امّا باز هم تبریز ناخرسند بود

مَدرک من این ورق پاره که می گویند نیست
مَدرک من هفت سال از هفت پیله، پند بود

هفت سال از هفت خوان همواره می کردم عبور
روی دوشِ زخمی ام، سنگینی الوند بود

خوانِ اول مکر آری دوم و سوم فریب
همچنان تا خوانِ هفتم حیله و ترفند بود

بندبازی کرده ام با بندبازان هفت سال
رشته ی عمرم خدا شاهد به مویی بند بود
***
راست با چپ چانه می زد بر سرِ من روز و شب
عشق می دانست اما قیمتِ من چند بود

نظرات کاربران درباره کتاب وَرَمشور