فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب باد در درختان بید

نسخه الکترونیک کتاب باد در درختان بید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب باد در درختان بید

صدای زمخت و مشکوکی گفت: «اگر یک بار دیگرچنین اتفاقی بیفتد، خیلی عصبانی می‌شوم. این دیگر کیست که در همچین شبی مزاحم مردم می‌شود؟ حرف بزن!»
موش فریاد زد: «گورکن، لطفاً بگذار بیاییم داخل. منم، موش، با دوستم موش کور. توی برف راهمان را گم کردیم.»
گورکن با لحنی کاملاً متفاوت گفت: «چی؟ موش‌موشک، دوست کوچولوی عزیزم! بیایید داخل، هر دوتان، همین حالا. حتماً خیلی عذاب کشیدید! توی برف گم شده‌اید. من هیچ‌وقت در برف گم نشده‌ام، آن هم در جنگل، آن هم این وقت شب. بیایید تو.»
دو جانور از بس هول بودند وارد خانه شوند لای دست‌ و‌ پای هم رفتند داخل و وقتی صدای بسته شدن در پشت سرشان را شنیدند، خوشحالی و آسودگی وجودشان را فرا گرفت.
گورکن، لباس خواب بلندی به تن داشت، دمپایی‌هایش هم واقعاً کهنه بودند، شمع کوتاهی در دست گرفته بود و احتمالاً وقتی احضارش کردند داشت می‌رفت بخوابد. او نگاه محبت‌آمیزی به آن دو انداخت، دستی به سرشان کشید و مثل پدری دلسوز گفت: «این از آن شب‌هایی نیست که دو جانور کوچک بیرون بمانند. فکر کنم دوباره سرگرم یکی از آن مسخره‌بازی‌هایت بودی، موش‌موشک. بیایید، بیایید توی آشپزخانه. آنجا آتش خوبی روشن است و شام هم هست.»
گورکن شمع ‌به‌دست جلوتر رفت و راه را روشن کرد، آنها هم سقلمه‌ای به هم زدند و دنبالش رفتند، از راهرویی دراز، تاریک و درب و ‌‌داغان گذشتند، وارد اتاقی مرکزی که راهروهای دراز و تونل‌مانندی از آن خارج می‌شد شدند، تونل‌هایی اسرارآمیز که از قرار معلوم ته نداشتند. اما اتاق درهایی هم داشت، درهایی محکم از چوب بلوط. گورکن یکی‌ از آنها را باز کرد و بلافاصله خود را در روشنایی و گرمای آشپزخانه‌ای با آتشی بزرگ یافتند.
زمین از آجرهایی قرمز و کهنه‌ بود و در شومینه‌ی بزرگش، آتشی بین دو ستون که در دیوار کار گذاشته شده بود، دور از خطر باد و بوران می‌سوخت. یک جفت نیمکت با پشتی بلند روبه‌روی هم، جلو آتش قرار داشتند و وسایل آسایش بیشتری را برای کسانی که دوست داشتند بنشینند و معاشرت کنند فراهم می‌کردند. وسط اتاق میز درازی از چوب خام با سه پایه و دو نیمکت در دو طرفش قرار داشت. در انتهای میز، جایی که یک صندلی عقب زده شده بود، بقیه‌ی شام روستایی اما مفصل گورکن قرار داشت. ردیف‌های بشقاب‌های تمیز از قفسه‌های کمدی در انتهای اتاق به آنها چشمک می‌زدند و از تیرک‌های بالای سرشان گوشت، دسته‌های سبزی خشک، تورهایی پر از پیاز و سبدهای تخم‌مرغ آویزان بود. شبیه جایی بود که قهرمانان می‌توانستند پیروزی‌شان را با بریز و بپاش بزرگی جشن بگیرند، جایی که کشاورزان خسته از درو محصول می‌توانستند گروه گروه پشت میزش بنشینند و با آواز و شادی جشن خرمن برگزار کنند، یا جایی که دو سه دوست ساده می‌توانستند هر طور که راحت بودند دور هم بنشینند، با ‌آسودگی و رضایت چیزی بخورند و پیپ بکشند و با هم حرف بزنند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب باد در درختان بید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

موش قایق را کنار ساحل رودخانه آورد، آن را بست، به موش کور که هنوز گیج و دستپاچه بود کمک کرد به ساحل برود و سبد ناهار را هم روی خشکی انداخت. موش کور التماس کرد خودش ناهار را بچیند، موش هم با کمال میل اجازه داد و روی چمن ولو شد تا استراحت کند. دوست هیجان زده اش هم سفره را تکاند، پهن کرد، تمام بسته های اسرارآمیز داخل سبد را یکی یکی بیرون آورد، محتویاتشان را منظم روی سفره چید و هر بسته ای را که باز می کرد می گفت: «خدای من! خدای من!» وقتی همه چیز آماده شد، موش گفت: «شروع کن، پیرمرد!» موش کور هم با کمال میل اطاعت کرد، چون خانه تکانی بهاره را مثل همه ی مردم از صبح زود شروع کرده بود و یک لحظه هم مکث نکرده بود تا لقمه ای نان یا جرعه ای آب بخورد و از آن وقت به بعد هم ماجراهای زیادی را پشت سر گذاشته بود، ماجراهایی که انگار روزها از آنها گذشته بود.
وقتی غذا ته دلشان را گرفت، موش کور توانست کمی چشم از سفره بگیرد. موش گفت: «به چی نگاه می کنی؟»
موش کور گفت: «به یک ردیف حباب نگاه می کنم که روی سطح آب حرکت می کنند. به نظرم خیلی مسخره است!»
موش گفت: «حباب؟ عجب!» و با خوشحالی صداهایی از دهانش درآورد؛ انگار داشت کسی را به سوی خود می خواند.
پوزه ی پهن و براقی از لب ساحل بیرون زد، سمور خودش را از آب بیرون کشید و تکاند تا کتش خشک شود.
بعد به سوی غذا رفت و گفت: «ای دزدهای طماع! چرا من را دعوت نکردی، موش موشک؟»
موش گفت: «یکدفعه ای شد. بگذریم... دوستم، آقای موش کور.»
سمور گفت: «مایه ی افتخار است.» و به این ترتیب دو جانور با هم دوست شدند.
سمور گفت: «چقدر شلوغ است! انگار امروز تمام دنیا آمده اند کنار رودخانه. آمدم طرف این برکه ی پشتی تا یک لحظه آرامش داشته باشم که به شما برخوردم! عذر می خواهم، منظور بدی نداشتم، خودتان که می دانید.»
خش خشی از پشت سرشان، از طرف پرچینی که کلی از برگ های خشک سال گذشته هنوز در آن گیر کرده بود به گوش رسید وکله ی راه راه جانوری با شانه های بالا گرفته که از پشت پرچین نگاهشان می کرد به چشمشان می خورد.
موش فریاد زد: «بیا گورکن پیر!»
گورکن یکی دو قدمی جلو آمد و بعد غرغرکنان گفت: «هممم... مهمان...» و برگشت و از نظر ناپدید شد.
موش ناامیدانه گفت: «همچین موجودی است دیگر! از معاشرت متنفر است! امروز دیگر نمی بینیمش. خب، بگو کی کنار رودخانه آمده؟»
سمور گفت: «وزغ. با قایق مسابقه ی نو، لباس نو، همه چیز نو.»
دو جانور همدیگر را نگاه کردند و خندیدند.
موش گفت: «اول به چیزی جز قایقرانی فکر نمی کرد. بعد، از این کار خسته شد و از کرجی ها خوشش آمد. هیچ چیز راضی اش نمی کرد جز اینکه تمام روز کرجی سواری کند، چقدر هم خودش را به دردسر انداخت. پارسال توی کارِ خانه های قایقی بود. همه باید می رفتیم، پیشش در خانه ی قایقی اش می ماندیم و وانمود می کردیم که از این کار خوشمان هم می آید. می خواست باقی عمرش را در خانه ی قایقی زندگی کند. همه شان، هر چیزی که انتخاب می کند مثل هم است؛ هرچه باشد از آن خسته می شود و کار تازه ای را شروع می کند.»
سمور که در فکر فرو رفته بود گفت: «موجود خوبی هم هست ها، اما ثبات ندارد، به خصوص در مورد قایق ها!»
از جایی که نشسته بودند می توانستند کمی از رودخانه را در آن سوی جزیره ای که از رودخانه جدایشان کرده بود ببینند، و در همان لحظه سر و کله ی یک قایق مسابقه پیدا شد؛ قایقی که قایقرانش، موجودی قدکوتاه و ورزیده، بدجور شلپ شولوپ می کرد و باعث تکان های شدید قایق می شد، اما برای کنترل آن تمام تلاشش را می کرد. موش از جا بلند شد و صدایش زد، اما وزغ (چون قایقران همان وزغ بود) سرش را تکان داد و با جدیت به کارش ادامه داد.
موش دوباره نشست و گفت: «اگر این طوری پیش برود تا یک دقیقه ی دیگر از قایق می افتد بیرون.»
سمور خندید و گفت: «معلوم است که می افتد بیرون. ماجرای وزغ و مامور آب را برایتان تعریف کردم؟ قضیه از این قرار است که وزغ...»
پشه ای سرگردان که تازه چشم به دنیا گشوده بود، لرزان و مست از خون تازه اش، در بالای آب پیچ و تاب خورد. حلقه هایی روی آب ظاهر شدند، صدای شلپی به گوش رسید و پشه ناپدید شد.
سمور هم ناپدید شده بود.
موش کور پایین را نگاه کرد. صدای سمور هنوز در گوشش بود، اما چمنی که مدتی قبل روی آن پهن شده بود، دیگر خالی بود. تا خود افق را هم که نگاه می کردی، هیچ سموری به چشمت نمی خورد.
اما دوباره ردیفی حباب روی سطح رودخانه پدیدار شده بود.
موش آهنگی را با خود دم گرفته بود و موش کور به یاد آورد که مطابق ادب و نزاکت جانوری، هرگونه صحبتی درباره ی ناپدید شدن ناگهانی یکی از دوستانشان، با دلیل یا بی دلیل ممنوع است.
موش گفت: «خب، خب، فکر می کنم بهتر است راه بیفتیم. یعنی کدام مان سبد ناهار را بهتر جمع می کند؟» به نظر نمی رسید که خودش میل چندانی به این کار داشته باشد.
موش کور گفت: «وای، خواهش می کنم اجازه بده من این کار را بکنم.» موش هم اجازه داد.
جمع کردن وسایل سبد به اندازه ی پهن کردنشان لذت بخش نبود، هیچ وقت نیست، اما موش کور قصد داشت از همه چیز لذت ببرد. درست وقتی که وسایل را جمع کرد و بندهای سبد را محکم بست، بشقابی را روی چمن دید و وقتی دوباره کارش را تمام کرد، موش، چنگالی را نشانش داد که هر کسی پیش از آن می توانست ببیندش و در آخر... ای وای! شیشه ی خردل که بی خبر روی آن نشسته بود؛ اما بالاخره کار تمام شد، آن هم بدون اینکه موش کور عصبانی شده باشد.
خورشیدِ بعدازظهر در آسمان پایین می آمد که موش آرام به سوی خانه راه افتاد. غرق خیالات خودش بود، زیر لب شعرهایی می خواند و توجه چندانی به موش کور نداشت. اما شکم موش کور از ناهار و وجودش از رضایت و غرور پر بود و (به نظرش) در قایق عین خانه ی خودش راحت بود و با این همه کمی هم بی قرار شده بود و یکدفعه گفت: «موش موشک! خواهش می کنم. می خواهم من پارو بزنم. الان!»
موش با لبخند سرش را تکان داد و گفت: «هنوز نمی شود دوست جوانم. صبر کن تا چندتا چیز را یاد بگیری. آن قدرها هم که به نظر می رسد آسان نیست.»
موش کور یکی دو دقیقه ای ساکت ماند، اما لحظه به لحظه بیشتر به موش که با آن مهارت و به راحتی پارو می زد حسودی می کرد و غرورش به او می گفت که او هم می تواند به همان خوبی پارو بزند. ناگهان چنان از جا پرید و پاروها را گرفت که موش، همان طور که داشت آب را تماشا می کرد و باز با خودش شعرهایی می خواند غافلگیر شد، از پشت افتاد و پاهایش برای دومین بار به هوا رفت و موش کور، پیروزمندانه سر جای او نشست و با اعتماد به نفسِ تمام پاروها را در دست گرفت.
موش از کف قایق فریاد زد: «صبر کن احمق دیوانه! تو که نمی توانی! غرقمان می کنی!»
موش کور با یک حرکت نمایشی پارو را عقب برد و حسابی آن رادر آب فرو برد. پارو اصلاً به سطح آب نرسید، پاهای موش کور به هوا رفت و روی موش بیچاره افتاد. حسابی ترسیده بود، دستش را به طرف لبه ی قایق برد و لحظه ای بعد، شلپ!
قایق چپه شد و موش کور شروع کرد به دست و پا زدن در آب.
همان طور که در آب پایین تر و پایین تر و پایین تر می رفت، این جمله ها در گوشش زنگ می زد که: خدای من، چقدر آب سرد است. خدای من، چقدر خیس است. وقتی با سرفه و شلپ شولوپ داشت به سطح آب برمی گشت هم فکر کرد: چقدر خورشید روشن و دلگرم کننده است. وقتی حس کرد دوباره در آب پایین می رود چه یاس عمیقی حس کرد. بعد پنجه ای قوی او را از پشت گردن گرفت. این موش بودو از قرار معلوم داشت می خندید. موش کور می توانست خنده اش را در طول بازو و پنجه ی او و روی گردن خودش احساس کند.
موش پارو را گرفت و آن را زیر بازوی موش کور برد، بعد با بازوی دیگرش همین کار را کرد، پشتش شنا کرد، جانور بیچاره را به ساحل آورد، از آب بیرونش کشید و آن قلنبه ی گوشتالوی بدبخت را روی زمین نشاند.
وقتی موش کمی او را چلاند و تا حدی خشک کرد گفت: «خب، پیرمرد! برو و با تمام سرعت توی جاده بدو تا دوباره گرم و خشک شوی. من هم بروم سبد ناهار را از آب بیرون بکشم.»
به این ترتیب موش کورِ پریشان، با تنی خیس و دلی شرمنده، آن قدر دوید که تا اندازه ای خشک شد، موش هم دوباره توی آب پرید، قایق را گرفت، برگرداند و بست و به تدریج وسایلش را به ساحل آورد و سرانجام با شیرجه ای موفق سبد ناهار را هم گرفت و به ساحل برگرداند.
وقتی همه چیز بار دیگر آماده شد تا بار دیگر به سوی خانه راه بیفتند، موش کور، خسته و پکر سر جایش ته قایق نشست. وقتی هم راه افتادند، با صدایی آرام که از بس احساساتی شده بود می لرزید گفت: «موش موشک، دوست خوبم! از رفتار احمقانه و زشتم خیلی متاسفم. طاقت ندارم فکرش را هم بکنم، اما ممکن بود باعث شوم آن سبد زیبا گم شود. قبول دارم که مثل یک احمق واقعی رفتار کردم. می شود این بار کارم را ندیده بگیری و مرا ببخشی تا همه چیز مثل قبل شود؟»
موش، شاد و خوشحال جواب داد: «چیزی نیست بابا! یک کم خیس شدن چه ضرری برای یک موش آبی دارد؟من اغلب روزها بیشتر توی آبم تا بیرونش. دیگر فکرش را هم نکن. ببین. فکر می کنم بهتر است بیایی و مدتی پیش من بمانی. می دانی خانه ی من خیلی ساده و زمخت است، اصلاً مثل خانه ی وزغ نیست، اما تو که هنوز آنجا را ندیده ای. تازه، من می توانم کاری کنم که راحت باشی. بهت پارو زدن و شنا کردن یاد می دهم و خیلی زود، مثل بقیه مان در این کار ماهر می شوی.»
موش کور چنان تحت تاثیر این حرف های پرمحبت قرار گرفته بود که زبانش بند آمده بود و نمی توانست جواب بدهد، و مجبور شد با پشت پنجه اشک هایش را پاک کند. اما موش مهربان جای دیگری را نگاه کرد و موش کور به سرعت روحیه اش را به دست آورد و حتی جواب دو مرغ جنگلی را هم که داشتند به ظاهر ژولیده اش می خندیدند داد.
وقتی به خانه رسیدند، موش در اتاق نشیمن آتشی روشن کرد و موش کور را روی مبلی جلو آن نشاند، یک روبدوشامبر و یک جفت دمپایی برایش آورد و تا شام داستان هایی از زندگی کنار رودخانه برایش تعریف کرد. این داستان ها برای جانوری خاکی مثل موش کور خیلی هیجان انگیز بودند. داستان هایی درباره ی سدها، سیل های ناگهانی، اردک ماهی هایی که از آب بیرون می پریدند و مسافرهایی که توی رودخانه بطری پرت می کردند ـ دست کم معلوم بود که بطری ها از طرف مسافرها به سوی رودخانه می افتادند، پس احتمالاً آنها پرتشان می کردند ـ داستان هایی درباره ی حواصیل ها و اینکه فقط با افراد خاصی حرف می زدند، درباره ی ماجراهای پایین آبراه ها، ماهیگیری های شبانه با سمور یا گشت و گذار با گورکن. شام خیلی خوبی بود، اما مدتی نگذشته بود که موش کور خوابش گرفت و میزبانِ با ملاحظه اش مجبور شد اورا به بهترین اتاق خواب طبقه ی بالا ببرد. موش کور هم، آگاه از این که دوست جدیدش ـ رودخانه ـ به لبه ی پنجره ی اتاقش می خورد، با آرامش و رضایت تمام سرش را روی بالش گذاشت.
این اولین روز از روزهای مشابهی بود که موش کور،آزاد و رها، قرار بود پشت سر بگذارد و هر چه از تابستان می گذشت، این روزها طولانی تر و پر ثمرتر هم می شدند. او یاد گرفت چطور شنا کند و پارو بزند و وارد جریان لذت بخشِ آب جاری شود. هر بار هم که گوش هایش را روی ساقه های نی می گذاشت، کمی از آنچه باد مدام بینشان زمزمه می کرد را می شنید.



وقتی آماده شدند، وزغِ پیروز همراهانش را به چراگاه برد و مجبورشان کرد اسبی پیر و خاکستری بگیرند. اسبی که بدون مشورت و در کمال ناراحتی، از طرف وزغ برای خاکی ترین کارِ این سفر خاکی انتخاب شده بود. اسب آشکارا ترجیح می داد میان چمنزار بماند و رفتاری از خودش نشان داد که گرفتنش را خیلی سخت کرد. در این بین، وزغ تا می توانست کمدهای گاری را با چیزهای مختلف پر کرد و توبره، کیسه های پیاز، بسته های علوفه و چند سبد را از زیر گاری آویزان کرد. سرانجام اسب را گرفتند، زین و یراق بستند و راه افتادند. همه با هم حرف می زدند و یا کنار گاری راه می رفتند، یا یکی شان روی مالبند اسب، هر جا که دوست داشت می نشست. غروب زیبایی بود. بوی خاکی که از زیر پایشان بلند می شد تند و دلنشین بود، صدای شادِ آوازِ پرنده ها از باغ های دو طرف جاده به گوش می رسید. مسافرهای خوش قلبی که از کنارشان می گذاشتند به آنها "روزخوش" می گفتند یا می ایستادند و از گاری شان تعریف می کردند و خرگوش ها که جلو در خانه هایشان توی پرچین ها نشسته بودند، پنجه هایشان را بالا می گرفتند و می گفتند: «خدایا!خدایا! خدایا!»
بالاخره، خسته، شاد و کیلومترها دور از خانه، در زمینی دورافتاده و خالی از سکنه توقف کردند. اسب را باز کردند، روی چمن کنار گاری نشستند و شام ساده ای خوردند. وزغ حرف هایی گنده تر از دهانش می زد. حرف هایی درباره ی کارهایی که می خواست در روزهای آینده بکند، و ستاره ها پرنورتر و بزرگ تر شدند و ماه نقره ای ناگهان و بی صدا ظاهر شد تا مهمانشان شود و به حرف هایشان گوش دهد. سر آخر همه به رختخواب های کوچکشان داخل گاری رفتند. وزغ پاهایش را از ته تخت بیرون انداخت و خواب آلود گفت: «خب، شب به خیر دوستان! یک آقا این طوری باید زندگی کند! از رودخانه ی قدیمی تان بگویید!»
موش با صبر و بردباری گفت: «من از رودخانه ام چیزی نمی گویم. می دانی که نمی گویم وزغ.» و طوری که آدم دلش برایش می سوخت اضافه کرد: «اما به آن فکر می کنم. تمام مدت دارم به آن فکر می کنم!»
موش کور دستش را از زیر پتویش بیرون آورد، در تاریکی پنجه ی موش را پیدا کرد و آن را فشرد. زیر لب گفت: «هر کاری بخواهی می کنم، موش موشک. می خواهی فردا صبح زود، صبح خیلی زود، برویم و به سوراخ قدیمی و خوبمان کنار رودخانه برگردیم؟»
موش پچ پچ کنان جواب داد: «نه، نه، باید تا تهش با وزغ برویم. خیلی ممنون، اما باید تا ته این سفر پیش وزغ بمانیم. خطرناک است تنها بماند. خیلی طول نمی کشد. هوس های او هیچ وقت خیلی طول نمی کشند. شب به خیر!»
در واقع، پایان سفر خیلی نزدیک تر از آن چیزی بود که موش حدس می زد.
بعد از آن همه هواخوری و هیجان، وزغ تخت خوابید و صبح روز بعد هر چقدر تکانش دادند بیدار نشد. این شد که موش و موش کور، مصمم و بی سر و صدا دست به کار شدند. تا موش به اسب رسیدگی کرد، آتشی روشن کرد، فنجان ها و بشقاب های شام را شست وصبحانه را آماده کرد، موش کور هم برای تهیه ی شیر و تخم مرغ و چیزهای دیگری که وزغ فراموش کرده بود با خود بیاورد، به نزدیک ترین دهکده که باز هم کلی با آنها فاصله داشت، رفت. تمام کارهای سخت انجام شده بود و دو جانور، خسته و کوفته داشتند استراحت می کردند که سر و کله ی وزغ، شاد و سرِ حال پیدا شد و گفت اینجا چه زندگی خوب و راحتی دارند؛ آن هم بعد از آن همه دغدغه و نگرانی و کارهای سختی که در خانه داشتند.
آن روز حسابی در میان چمنزارها و راه های فرعی گردش کردند و مثل قبل در زمین بازی اردو زدند، فقط این بار دو مهمان حواسشان بود که وزغ هم سهمی در انجام کارها داشته باشد. در نتیجه، صبح روز بعد وزغ اصلاً از سادگی این زندگی خوشحال نبود و سعی کرد سر جایش توی تخت بماند، اما آنها به زور بیرونش کشیدند. راهشان مثل قبل، از میان جاده های باریک روستایی می گذشت و عصر نشده به جاده ی اصلی رسیدند؛ به اولین جاده ی اصلی سفرشان، و آنجا بلایی تند و پیش بینی نشده بر سرشان فرود آمد؛ بلایی که اثری حیاتی بر سرنوشت سفرشان گذاشت، اما اثرش بر کارهای بعدی وزغ هم ویران کننده بود.
داشتند در جاده ی اصلی پیش می رفتند. موش کور کنار اسب بود و با او حرف می زد چون اسب شکایت کرده بود که خیلی تنهایش گذاشته اند و هیچ کس کوچک ترین، کوچک ترین توجهی به او نمی کند. وزغ و موش آبی از پشت گاری می آمدند و با هم حرف می زدند؛ دست کم وزغ حرف می زد و موش هر از گاهی می گفت: «بله، دقیقاً. تو چه جوابش را دادی؟» و تمام مدت هم در فکر چیز دیگری بود که از جایی پشت سرشان صدای خفیف و تهدید آمیزی مثل وزوز زنبور شنیدند. نگاهی به پشت سرشان انداختند و ابر کوچکی از گرد و غبار را دیدند که چیزی سیاه و پرانرژی در مرکزش بود و با سرعتی باورنکردنی به طرفشان می آمد، و از جایی بیرون گرد و غبار هم صدای ضعیفی، مثل صدای جانوری که صدمه ای دیده باشد به گوش شان رسید. توجهی به آن نکردند و برگشتند تا به حرفشان ادامه بدهند که ناگهان آرامش به هم خورد و بلا با بادی تند و صدایی بلند که وادارشان کرد به گودال نزدیکی بپرند بر سرشان فرود آمد! صدای بلند ‎ "تق تق" در گوش هایشان پیچید. لحظه ای پشت شیشه های براق و چرمِ اعلایی را دیدند و ماشینی باشکوه، درجه یک و خیره کننده با راننده ا ی عصبی که فرمان ماشین را محکم چسبیده بود. برای کسری از ثانیه زمین و زمان را به هم ریخت و گرد و غباری به هوا بلند کرد که به طور کامل جلو دیدشان را گرفت و دوره شان کرد، بعد به لکه ای در دوردست بدل شد و دوباره، تنها صدای وزوزی مثل وزوز زنبورهای عسل به گوش شان رسید.
اسبِ خاکستری پیر که در فکر چمنزار آرام رویایی اش بود، در این موقعیت، خودش را به احساسات طبیعی اش سپرد: رم کرد، جلو پرید، عقب رفت و با وجود اینکه موش کور سرش را عقب می کشید و با تمام وجود از او می خواست سر عقل بیاید، گاری را عقب عقب به سوی گودال عمیقی درکنار جاده برد. گاری لحظه ای تلوتلو خورد، بعد صدایی آزاردهنده بلند شد که قلبشان را به درد آورد و گاری زرد قناری ـ مایه ی شادی و افتخارشان ـ یک وری داخل گودال افتاد و طوری شکست که دیگر نمی شد درستش کرد.
موش از فرط عصبانیت در جاده بالا و پایین می پرید، هر دو مشتش را تکان می داد و فریاد می زد: «ای بدذات ها! ای بی وجدان ها! راهزن ها... ای... راننده های بی ملاحظه! کاری می کنم که قانون حسابتان را برسد! گزارش این کارتان را می دهم! می کشانمتان دادگاه!» دیگر دلتنگ خانه اش نبود و در آن لحظه کاپیتان کشتی زرد قناری بود که ملوانان بی احتیاطِ رقیب به کناری پرتش کرده اند و حالا سعی می کند هر چیز زننده و گزنده ای را که یادش می آید به آنها بگوید؛ همان چیزهایی که وقتی صاحبان لنج های موتوری زیادی به ساحل رودخانه نزدیک می شدند و امواج آب از پشت لنج هایشان بیرون می زد و روی قالی نشیمن خانه اش می ریخت به آنها می گفت.
وزغ وسط جاده ی خاکی نشست، پاهایش را دراز کرد و صاف به جایی که ماشین ناپدید شده بود خیره شد. نفس نفس می زد، صورتش آرام و سرشار از رضایت بود و هر از گاهی زیر لب می گفت: «تق تق!»
موش کور مشغول آرام کردن اسب بود و کمی بعد هم موفق شد. بعد رفت نگاهی به گاری که به پهلو در گودال افتاده بود بیندازد. صحنه ی غم انگیزی بود. تخته ها و پنجره های گاری خرد شده بودند، محورش خم شده بود و دیگر به درد نمی خورد، یک چرخش در رفته بود، کنسروهای ساردین همه جا پخش شده بود و پرنده ی توی قفس ناله می کرد تا آزادش کنند.
موش به کمک او آمد، اما باز هم نتوانستند گاری را از جا بلند کنند. صدا زدند: «آهای وزغ، بیا کمک کن!»
وزغ یک کلمه هم جواب نداد و از کف جاده تکان نخورد، آنها هم رفتند ببینند چه شده است. دیدند انگار ماتش برده، لبخندی روی صورتش دارد و چشم هایش به غباری که از ماشین نابودگر بر جا مانده خیره شده است. هنوز گهگاهی زیر لب می گفت: «تق تق!»
موش شانه ی او را تکان داد و با بدخلقی پرسید: «می آیی کمکمان کنی، وزغ؟»
وزغ از جایش تکان نخورد. فقط زیر لب گفت: «چه منظره ی فوق العاده و تکان دهنده ای! چه حرکت شاعرانه ای! این وسیله ی واقعی سفر کردن است! تنها راه سفر کردن است! امروز اینجایی، هفته ی دیگر جایی دیگر! دهکده ها و شهرها به چشم بر هم زدنی از کنارت می گذرند، و همیشه افق دیگری جلو چشمت است! عجب چیزی! تق تق! خدایا! خدایا!»
موش کور ناامیدانه گفت: «مسخره بازی در نیاور، وزغ!»
وزغ با صدایی بی حالت و خواب آلود ادامه داد: «تازه، من اصلاً از وجودش خبر نداشتم! این همه سال تلف شد و نمی دانستم، حتی فکرش را هم نمی کردم! اما حالا، حالا می دانم، حالا خوب فهمیده ام! از این به بعد چه جاده ی پُرگُلی جلوم است! با سرعت که می روم چه ابر و گرد و غباری پشت سرم جا بگذارم! حرکت که کنم چه گاری هایی را کنار جاده پرت کنم! گاری های کوچولوی وحشت زده، گاری های عادی، گاری های زرد قناری!»
موش کور از موش آبی پرسید: «چه کارش کنیم؟»
موش محکم جواب داد: «هیچ، چون واقعاً هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. می دانی که من از قدیم می شناسمش. الان فکرش درگیر این موضوع شده. یک هوس تازه پیدا کرده، همیشه همین طور است. این تازه مرحله ی اولش است. حالا چند روز همین طوری است، مثل جانوری که در رویای لذت بخشی فرو رفته و به درد هیچ کاری نمی خورد. ولش کن. برویم ببینیم چه کار می توانیم برای گاری بکنیم.»
با یک بررسی دقیق متوجه شدند که حتی اگر بتوانند به تنهایی گاری را صاف کنند، دیگر نمی شود سوارش شد. محورهایش خراب شده بودند و یک چرخش هم کاملاً خرد شده بود.
موش افسارِ اسب را پشتش انداخت و دهنه اش را در یک دست و قفس و ساکن وحشت زده اش را در دست دیگر گرفت و باناراحتی به موش کور گفت: «بیا، هفت هشت کیلومتری با اولین شهر فاصله داریم. مجبوریم تا آنجا پیاده برویم. هرچه زودتر راه بیفتیم بهتر است.»
همان طور که راه افتادند، موش کور با نگرانی پرسید: «اما وزغ چه؟ نمی توانیم تنهایی وسط جاده ولش کنیم، آن هم وسط جاده، وقتی این طور حواسش پرت است. خطرناک است. اگر یکی دیگر از آن چیزها از راه برسد چه؟»
موش با لحن تندی گفت: «آخ، امان ازوزغ! من که دیگر کاری به کارش ندارم!»
اما خیلی پیش نرفته بودند که صدای تپ تپ پایی را از پشت سرشان شنیدند. وزغ به آنها رسید و در حالی که هنوز نفس نفس می زد و به روبه رو خیره شده بود بازو در بازوی دوتایشان انداخت.
موش با همان لحن تند گفت: «ببین وزغ، به محض اینکه به شهر برسیم باید صاف بروی پیش پلیس و ببینی درباره ی آن ماشین چیزی می دانند، می دانند مال کیست یا نه، و از آن شکایت کنی. بعد هم باید بروی پیش آهنگری، چرخسازی چیزی، تا گاری را بیاورد و درست کند. کمی طول می کشد، اما آن قدر خراب نشده که نشود درستش کرد. تا آن وقت، من و موش کور می رویم مهمانخانه و چند اتاق راحت پیدا می کنیم که تا گاری درست و اعصاب تو هم آرام شود، آنجا بمانیم.»
وزغ زیر لب گفت: «پلیس؟ شکایت؟ من از آن رویای زیبا و بهشتی که به من بخشیده شده شکایت کنم؟ گاری را درست کنم؟ من دیگر کاری با گاری ها ندارم. دیگر نمی خواهم آن گاری را ببینم یا چیزی ازش بشنوم. آخ موش موشک! نمی دانی چقدر ازتو ممنونم که قبول کردی به این سفر بیایی! من بدون تو نمی آمدم و آن وقت ممکن بود هیچ وقت آن را نبینم، آن قو، آن بارقه ی آفتاب، آن رعد و برق! ممکن بود هیچ وقت صدای مسحورکننده و بوی مفتون کننده اش را نشنوم! همه اش را مدیون توهستم، تو بهترین دوست منی!»
موش با ناامیدی از او رو برگرداند و از بالای سر وزغ به موش کور گفت: «می بینی چطوری است؟ هیچ امیدی به او نیست. من که تسلیم شدم. وقتی به شهر رسیدیم، می رویم ایستگاه راه آهن و اگر شانس بیاوریم سوار قطاری می شویم که امشب ما را به ساحل رودخانه برساند. و دیگر نمی بینی که دم به دم این جانور اعصاب خردکن بدهم!» صدای تحقیرآمیزی در آورد و در ادامه ی آن مسیر خسته کننده فقط با موش کور حرف زد.
وقتی به شهر رسیدند، مستقیم به ایستگاه قطار رفتند. وزغ را در اتاق انتظار درجه دو گذاشتند و به یکی از باربرها دو پنس دادند تا حسابی مراقبش باشد. بعد، اسب را به اصطبل مهمانخانه ای بردند و تا جایی که می توانستند نشانی محل گاری و محتویاتش را بهشان دادند. سرانجام، قطاری کُند و آرام، آنها را در ایستگاهی نه چندان دورتر از عمارت وزغ پیاده کرد. آنها هم وزغ را که هنوز افسون زده بود و انگار در خواب راه می رفت به خانه اش رساندند، بردند داخل و به خدمتکارش گفتند به او غذا بدهد، لباس هایش را از تنش در آوَرَد و او را به رختخواب ببرد. بعد قایقشان را از آشیانه ی قایق ها بیرون آوردند، به سوی خانه پارو زدند و دیر وقت، در کمال خوشحالی و رضایت موش، در پذیرایی دنجشان نشستند و شام خوردند.
روز بعد، موش کور که دیر از خواب بیدار شد و تمام روز استراحت کرد، عصر کنار ساحل نشست و ماهیگیری می کرد که موش، بعد از رفتن سراغ دوستانش و کمی غیبت، دنبالش آمد. گفت: «خبر تازه را شنیدی؟ همه در تمام طول رودخانه فقط از این موضوع حرف می زدند. وزغ صبح زود با قطار به شهر رفته و یک ماشین بزرگ و گران سفارش داده.»



۱. ساحل رودخانه

موش کور تمام صبح در خانه ی کوچکش سرگرم کار بود و برای بهار خانه تکانی می کرد. اول با جارو، بعد با گردگیر، بعد از روی نردبان و پله و صندلی، با بُرس و یک سطل دوغاب؛ تا اینکه چشم و گلویش پر از خاک و روی خز سیاهش پر از لک دوغاب شد. کمرش درد گرفت و دست هایش خسته شدند. بهار در هوای بالای سر و زمین زیر پا و دوروبرش به جریان درآمده بود و حس نارضایتی و اشتیاق ملکوتی ناشی از آن، حتی به خانه ی تاریک و محقر او هم نفوذ کرده بود. به همین دلیل تعجبی نداشت که ناگهان بُرسش را زمین انداخت، و گفت: «ای بابا!» و «لعنتی!» و «گور پدر خانه تکانی!» و بدون اینکه حتی کتش را تنش کند از خانه بیرون زد. چیزی از سطح خاک او را آمرانه به سوی خود می خواند، و او هم به طرف تونل کوچکی با شیب تند رفت، که به نوبه ی خود به راه کالسکه روی جانورانی که نزدیک تر به خورشید و هوا زندگی می کردند ختم می شد. به این ترتیب زمین را کَند و خراشید و گَشت و در پنجه فشرد، و بعد دوباره کند و خراشید، و همان طور که سخت با چنگال های کوچکش مشغول کار بود با خودش می گفت: «می رویم بالا! می رویم بالا!» تا اینکه سرانجام، تق! پوزه اش زیر آفتاب از خاک بیرون زد و دید بین سبزه های گرمِ چمنزاری بزرگ است.
با خودش گفت: «چه قشنگ! این خیلی بهتر از دوغاب مالیدن دیوارهاست!» آفتاب گرم روی خزش می تابید، نسیم ملایمی پیشانی داغش را نوازش می کرد و بعد از بیرون آمدن از آن زیرزمین دلگیری که آن همه وقت آنجا مانده بود، نوای پرندگان شاد به گوش تنبلش مثل فریاد بود. از شوق زندگی و ذوق بهارِ بدون خانه تکانی، یکدفعه و با هر چهاردست و پا از تونل بیرون پرید و از میان چمنزارگذشت تا به پرچین انتهای آن رسید.
خرگوش پیری از لای پرچین گفت: «ایست! شش پنس عوارض عبور از مسیر خصوصی!» موش کور با عجله و انزجار به چشم به هم زدنی او را کنار زد، به راهش در امتداد پرچین ادامه داد و سر به سر دیگر خرگوش هایی که با عجله سرشان را از سوراخ هایشان بیرون آورده بودند تا ببینند دعوا سر چیست گذاشت. به مسخره گفت: «سس پیاز... سس پیاز...» و پیش از آنکه خرگوش ها بتوانند جواب درست و درمانی پیدا کنند رفته بود. بعد همه شروع کردند به جان همدیگر غر زدن. «چه احمقی! چرا به او نگفتی...» «خب، چرا خودت نگفتی...» «می توانستی یادش بیندازی که...» و از این چیزها؛ اما معلوم است که مثل همیشه، دیگر خیلی دیر شده بود.
همه چیز بهتر از آن بود که واقعیت داشته باشد. موش کور حسابی این طرف و آن طرف چمنزار، در امتداد پرچین ها و میان شقایق ها گردش کرد و دید همه جا پرنده ها مشغول لانه سازی، غنچه ها مشغول شکوفایی و برگ ها مشغول جوانه زدن بودند، همه خوشحال، در حال رشد و سرگرم کار. به جای آن هم که وجدانش با ناراحتی به او سیخونک بزند و بگوید: «دوغاب!» حس می کرد چه خوب که بین این همه جانور پرمشغله، او تنها موجود بیکار است. اصلاً شاید خوبی تعطیلی به این نبود که آدم خودش استراحت کند، به این بود که ببیند دیگران چقدر کار دارند.
فکر می کرد دیگر امکان ندارد بیشتر از این خوشحال شود، اما همان طور که بی هدف به راهش ادامه می داد، ناگهان کنار رودخانه ی خروشانی رسید. او در عمرش رودخانه ندیده بود؛ این موجود نرم، مواج و تنومند را که به راه خود می رفت، می خندید، هرچه می خواست با خودش می برد و با خنده ای سر راه رهایشان می کرد، خودش را روی همبازی های تازه می انداخت و آنها هم با تکانی خودشان را از چنگش رها می کردند و دوباره اسیرش می شدند. تمامش جنبش و لرزش، درخشش و سوسو و زرق و برق، خش خش و گردش، پچ پچ و حباب بود.
موش کور مسحور، مشعوف و متحیر شده بود. طوری کنار رودخانه راه می رفت که بچه ای کنار مردی، مفتون داستان های هیجان انگیز او راه می رود؛ و وقتی هم که بالاخره خسته شد در ساحل رودخانه نشست، در حالی که رودخانه هنوز با او حرف می زد و بهترین داستان های جهان را برایش تعریف می کرد؛ بهترین داستان هایی که از اعماق زمین برمی داشت و می برد تا در نهایت، برای گوش های سیری ناپذیر دریا تعریف کند.
وقتی روی چمن نشست و آن طرف رودخانه را نگاه کرد، سوراخ سیاهی در ساحل رو به رو، درست بالای سطح آب، به چشمش خورد و به این فکر افتاد که چه جای خوب و دنجی است برای حیوانی با نیازهایی اندک و عاشق ملکی قشنگ کنار رودخانه، بالاتر از سطح آب و دور از سر و صدا و گرد و غبار.
همان طور که داشت نگاه می کرد، انگار چیز ریز و براقی، میان سوراخ درخشید، ناپدید شد و بعد مثل ستاره ای کوچک دوباره درخشید. ولی امکان نداشت چنین جایی ستاره وجود داشته باشد و درخشان تر و کوچک تر از آن هم بود که کرم شب تاب باشد. بعد، در مقابل چشم های موش کور، به او چشمک زد و معلوم شد که چشم است، و آرام آرام صورت کوچکی، مثل قابی گرد دورش را گرفت.
صورتی کوچک و قهوه ای، با سبیل.
صورتی گرد و جدی، با چشم هایی که هنوز همان برقی را داشتند که از اول چشم او را گرفته بود.
گوش هایی تر و تمیز و کوچک و موهایی پرپشت و براق.
یک موش آبی بود!
دو جانور سر جایشان ماندند و با احتیاط همدیگر را نگاه کردند.
موش آبی گفت: «سلام، موش کور!»
موش کور گفت: «سلام، موش!»
موش پرسید: «می خواهی یک سر بیایی اینجا؟»
موش کور که تازه وارد بود و به رودخانه و زندگی در ساحل آن آشنایی نداشت با بدخلقی گفت: «همین که حرف می زنیم کافی است.»
موش چیزی نگفت، ولی خم شد طنابی را باز کرد و کشید. بعد آرام سوار قایق کوچکی که موش کور اول آن را ندیده بود شد. بیرون قایق آبی و داخلش سفید بود و درست اندازه ی دو جانور جا داشت، و با اینکه موش کور هنوز درست و حسابی مورد استفاده ی قایق را نمی فهمید، دلش د رجا برایش پر کشید.
موش ماهرانه و سریع از عرض رودخانه گذشت. بعد پنجه اش را جلو برد و موش کور با احتیاط سوار شد. موش گفت: «به این تکیه بده. حالا زود بیا این طرف.» و موش کور در کمال تعجب و وجد دید که عقب یک قایق واقعی نشسته است.
گفت: «تا اینجا چه روز خوبی بوده!» موش او را کنار زد و دوباره پاروها را در دست گرفت. «می دانی؟ من تا حالا سوار قایق نشده بودم.»
دهان موش باز ماند و گفت: «چه؟ تا حالا سوار... تا حالا... خب... پس چه کار می کردی؟»
موش کور با خجالت فراوان پرسید: «همیشه این قدر خوب است؟» اما همان طور که تکیه داد، نگاهی به کوسن ها، پاروها، جاپارویی ها و دیگر لوازم جالب قایق انداخت و حرکت آرام قایق را زیر بدنش احساس کرد، کاملاً باورش می شد که همین طور است.
موش آبی برای پاروزدن خم شد و خیلی جدی گفت: «خب؟ این بهترین چیز دنیاست. باور کن، دوست جوانم، هیج چیز، مطلقاً هیچ چیز نیست که به اندازه ی گشت و گذار خالی با قایق بیارزد.» و مثل کسی که در رویایی فرو رفته باشد ادامه داد: «گشت... و... گذار... خالی... با... قایق... گشت... و...»
ناگهان موش کور فریاد زد: «مراقب جلوت باش، موش!»
دیر شده بود. قایق با پهلو به کنار رودخانه خورد. پاروزنِ شاد و رویاباف کف قایق افتاد و پاهایش به هوا رفت.
موش با خنده ای از جا بلند شد و متین و موقر ادامه داد: «گذار... با قایق... یا سوار قایق. چه توی قایق باشی چه بیرونش مهم نیست. جذابیتش به همین است. انگار بعدش دیگر هیچ چیز مهم نیست، جذابیتش به همین است. چه جان سالم در ببری، چه نبری، چه به مقصدت برسی چه از جای دیگری سر در بیاوری، یا اصلاً به هیچ جا نرسی، همیشه مشغولی، اما هیچ کار خاصی هم انجام نمی دهی، همیشه سرت گرم است و در عین حال هیچ کار خاصی هم نکردی؛ وقتی هم که تمام شد همیشه کار دیگری هست که بتوانی بکنی، اگر دلت بخواهد، اما بهتر است نکنی. آنجا را ببین! اگر امروز صبح کار دیگری نداری، نظرت چیست با هم پایین رودخانه برویم و تمام روز گردش کنیم؟»
موش کور از فرط شادی انگشت های پایش را تکان داد، سینه اش با آهی از سر رضایت باز شد و در اوج سعادت به کوسن های نرم قایق تکیه داد: «عجب روزی شد! همین حالا شروع کنیم!»
موش گفت: «پس یک دقیقه صبر کن.» طناب قایق را به حلقه ای در اسکله بست، توی سوراخ بالای سطح آب رفت و بعد از مدت کوتاهی در حالی که زیر سبدِ ناهار گنده ای تلوتلو می خورد بیرون آمد.
سبد را توی قایق فرستاد و به موش کور گفت: «این را بگذار زیر پایت.» بعد طناب قایق را باز کرد و دوباره پاروها را در دست گرفت.
موش کور که از فرط کنجکاوی روی پایش بند نبود پرسید: «تویش چیست؟»
موش جواب داد: «مرغ سرد، زبان سرد، گوشت سرد، سالاد با خیارشور، نان فرانسوی، ساندویچ با شاهی، کنسرو گوشت، ماءالشعیر، لیموناد، آب...»
موش کور با شوق و ذوق فریاد زد: «وای بس کن! بس کن! این که خیلی زیاد است!» موش خیلی جدی پرسید: «این طور فکر می کنی؟ فقط همان چیزهایی است که همیشه برای این سفرهای کوتاه با خودم می برم. جانورهای دیگر همیشه می گویند من خسیسَم و ناخن خشکی می کنم.»
موش کور هیچ حرف های او را نشنید. او مجذوب زندگی نویی که داشت واردش می شد، مست درخشش، امواج، بوها، صداها و آفتاب، پنجه اش را روی آب کشید و غرق خیالات دور و دراز شد. موش آبی هم مثل یک رفیق کوچک و خوب به پارو زدن ادامه داد و مزاحمش نشد.
نیم ساعتی که گذشت گفت: «خیلی از لباس هایت خوشم می آید، مرد! بالاخره یک روز که بتوانم پولش را جور کنم برای خودم یک کت و شلوار مخمل سیاه می گیرم.»
موش کور خودش را جمع و جور کرد. «عذر می خواهم، حتماً فکر کردی خیلی موجود بی ادبی هستم، اما تمام این چیزها برای من تازگی دارند. پس... این یک... یک رودخانه... است!»
موش آبی حرفش را اصلاح کرد و گفت: «بله...ولی هر رودخانه ای نیست.»
ـ تو واقعاً کنار رودخانه زندگی می کنی؟ چه زندگی خوبی!
موش گفت: «کنار رودخانه، با رودخانه، روی رودخانه و توی رودخانه. رودخانه جای برادر و خواهر من است، جای خاله هایم، همدمم، آب و غذایم و طبیعتاً جای شستشویم. تمام دنیای من است و دنیای دیگری نمی خواهم. چیزی که رودخانه نداشته باشد ارزش داشتن، و چیزی که رودخانه نداند ارزش دانستن ندارد. خدایا! چه روزگاری با هم داشتیم! زمستان و تابستان، بهار یا پاییز، همیشه هیجان انگیز و سرگرم کننده است. چه ماه دوم زمستان که طغیان می کند و سرداب ها و زیرزمین خانه ام از آن نوشیدنی که برایم خوب نیست پُر می شود و آب قهوه ای تا لب پنجره ی بهترین اتاق خواب خانه ام بالا می آید؛ چه وقتی که آب حسابی پایین می رود و تکه هایی از گِل کف رودخانه بوی کیک آلو می دهد و نی ها، دسته های علف و آبراه ها را می شود دید و می توانم بدون اینکه ته کفشم خیس شود در بستر رودخانه قدم بزنم و برای خوردن غذای تازه، چیزهایی را که آدم های بی احتیاط از قایق هایشان توی رودخانه انداخته اند پیدا کنم.»
موش کور پرسید: «اما گاهی کسل کننده نمی شود؟ این که فقط تویی و رودخانه، و هیچ کس دیگری نیست که یک کلام با او حرف بزنی؟»
موش با گذشت و اغماض گفت: «هیچ کس دیگری نیست که... خب، نباید به تو سخت بگیرم. تازه واردی و نمی دانی. ساحل رودخانه این روزها آن قدر شلوغ است که خیلی ها دارند کلاً از اینجا می روند. نه، دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. سمورها، مرغ های ماهیخوار، اردک های شانه به سر و مرغ های جنگلی، همه تمام روز این دور و برند و همیشه از تو درخواست یک کاری دارند، انگار آدم هیچ کاری برای خودش ندارد!»
موش کور پرسید: «آنجا چیست؟» و با پنجه اش جنگل تاریکی را نشان داد که دور چمنزارِ حاشیه ی یک سوی رودخانه را گرفته بود.
موش مختصر گفت: «آن؟ چیزی نیست، جنگل است. ما اهالی رودخانه خیلی آنجا نمی رویم.»
موش کور کمی نگران گفت: «یعنی... یعنی آنهایی که آنجا زندگی می کنند مردم خوبی نیستند؟» موش جواب داد: «خُب... بگذار ببینم. سنجاب ها خوبند. همین طور خرگوش ها، بعضی هایشان، ولی خب، همه جور خرگوشی پیدا می شود. بعد هم که گورکن است. او درست در مرکز جنگل است، اگر تمام دنیا را هم به او بدهی جای دیگری زندگی نمی کند. گورکن پیر عزیز! هیچ کس سربه سرش نمی گذارد.» و با تاکید اضافه کرد: «بهتر است که نگذارند.»
موش کور پرسید: «چرا؟ کی ممکن است سربه سرش بگذارد؟»
موش دودل گفت: «خب... جانورهای دیگری... هم هستند. راسوها... قاقم ها... و روباه ها... و این جور جانورها. از جهتی اشکالی ندارند... من که خیلی با آنها دوست هستم... وقتی همدیگر را می بینیم با هم وقت می گذرانیم، از این جور کارها... اما نمی شود انکار کرد که گاهی از کنترل خارج می شوند، آن وقت... خب، اصلاً نمی توانی بهشان اعتماد کنی، اصلاً.»
موش کور خوب می دانست برخلاف ادب و نزاکتِ جانوری است که به دردسرهای احتمالی آینده فکر یا به آن اشاره کند، برای همین موضوع را رها کرد.
پرسید: «پشت جنگل چه؟ آنجا که کبود و تاریک است و آدم چیزهایی می بیند که شاید تپه باشند، شاید هم نباشند، و چیزهایی مثل دود دودکش های شهر، که شاید هم فقط ابرند.»
موش گفت: «پشت جنگل جهان وحش است، چیزی که اگر عاقل باشی می بینی برای من و تو اهمیتی ندارد. آنجا نرفته ام، و هیچ وقت هم نمی روم، تو هم همین طور، یعنی اگر عقل درست و حسابی داشته باشی. خواهش می کنم دیگر هیچ وقت حرفش را هم نزن. حالا، بالاخره به برکه ی پشتی مان رسیدیم، جایی که ناهار می خوریم.»
از رودخانه خارج و به جایی که در نظر اول شبیه دریاچه ای کوچک بود وارد شدند. چمن سبز دورتادورش را گرفته بود، ریشه های قهوه ای و پیچ در پیچ درختان زیر سطح آرام آب دیده می شدند و مقابلشان شانه ی سفید و غرق در آب های کف آلود سد قرار داشت که بازو در بازوی چرخ آسیابی که مدام می چرخید و آب از آن می چکید داده بود. چرخ آسیاب هم به نوبه ی خود به آسیابی با شیروانی خاکستری وصل بود و فضا را پر از زمزمه ی آرامش بخش، گنگ و خفه می کرد که گهگاهی صدای واضح و شاد دیگری از میان آن به گوش می رسید. این منظره آن قدر زیبا بود که موش کور پنجه هایش را بالا گرفت و در حالی که نفسش داشت بند می آمد گفت: «خدای من! خدای من! خدای من!»

۲. جاده

صبح یک روز تابستانی، ناگهان موش کور گفت: «موش موشک، می شود لطفی در حق من بکنی؟»
موش کنار رودخانه نشسته بود و شعری می خواند که خودش تازه گفته بود، این است که تمام حواسش به آن بود و توجه چندانی به موش کور یا موجودی دیگر نداشت. از صبح زود همراه دوستانش، مرغابی ها، در رودخانه شنا کرده بود. وقتی مرغابی ها ناگهان سرهایشان را در آب می بردند ـ همان کاری که همه ی مرغابی ها می کنند ـ او هم زیر آب می رفت و گردنشان را، درست زیر غبغبشان را غلغلک می داد، یعنی اگر مرغابی ها غبغب داشتند، تا وقتی که مرغابی ها مجبور می شدند با عجله به سطح آب برگردند و عصبانی و شلپ شولوپ کنان پرهایشان را تکان می دادند؛ چون وقتی سرت زیر آب است غیرممکن است که بتوانی درست و حسابی تمام احساست را نشان دهی. دست آخر التماسش کردند برود به کارهای خودش برسد و بگذارد آنها هم کارشان را بکنند. موش هم رفت، کنار رودخانه زیر آفتاب نشست و شعری درباره ی مرغابی ها گفت، شعری به نام ترانه ی مرغابی ها:

در برکه ی پشتی
بین نی های بلند
مرغابی ها با دم های بالا
در آب شلپ شولوپ می کنند

دم های مرغابی ها، دم های اردک ها
با پاهای زردی که تکان می خورند
و منقارهای زردی که دیگر دیده نمی شوند
و در رودخانه سرگرم کارند

سبزه های لیز زیر آب
که سوسک ها بینشان شنا می کنند
خنک و پر و پیمان و تاریک
همان جایی که غذاهایمان را نگه می داریم

هر کس هر جور دوست دارد زندگی می کند
ما دوست داریم سرهایمان پایین
و دم هایمان بالا باشد
و شلپ شولوپ کنیم

چلچله ها در آسمان آبی
چرخ می زنند و می خوانند
ما هم در آب شیرجه می زنیم
و دم هایمان را بالا می گیریم

موش کور با احتیاط گفت: «فکر نمی کنم چیز زیادی از شعرت فهمیده باشم، موش.» او شاعر نبود و به شعر هم علاقه ای نداشت، ذاتاً هم موجود منصفی بود.
موش با خوشحالی جواب داد: «نظر مرغابی ها هم همین است. می گویند "چرا یکی اجازه ندارد هر کاری که دوست دارد، هر وقت که دوست دارد و هر طور که دوست دارد بکند، اما یکی دیگر می تواند کنار رودخانه بنشیند، تماشایش کند، درباره اش نظر بدهد و شعر بگوید؟ این دیگر چه وضعی است؟!" این جوری می گویند.»
موش کور از صمیم قلب گفت: «همین طور هم هست. همین طور هم هست.»
موش عصبانی داد زد: «نه، این طور نیست!»
موش کور برای آرام کردن او گفت: «خب، پس این طور نیست.این طور نیست. چیزی که می خواستم بپرسم این بود که مرا به دیدن آقای وزغ نمی بری؟ خیلی چیزها درباره اش شنیده ام و خیلی دوست دارم با او آشنا شوم.»
موش خوش قلب از جا پرید، دیگر شعر و شاعری را از ذهنش بیرون کرد و گفت: «حتماً. قایق را بیاوریم بیرون و همین حالا برویم آنجا. همیشه می شود سراغ وزغ رفت. چه زود چه دیر، همیشه همان وزغ همیشگی است. همیشه خوش اخلاق است، از دیدن آدم خوشحال می شود و از رفتن آدم ناراحت!»
موش کور همان طور که سوار قایق می شد و پاروها را به دست می گرفت گفت: «حتماً جانور خیلی خوبی است.» موش هم راحت ته قایق نشست.
موش جواب داد: «واقعاً بهترین جانور دنیاست، ساده، خوش قلب و خونگرم. شاید خیلی باهوش نباشد، خب همه ی ما که نابغه نیستیم. شاید هم قدری لاف می زند و مغرور است، اما خصوصیات خیلی خوبی هم دارد.»
از خم رودخانه گذشتند و خانه ی قدیمی زیبا و بزرگی در برابرشان ظاهر شد که آجرهای سرخ قدیمی داشت و چمن مرتبش تا لب آب می رسید.
موش گفت: «این عمارتِ وزغ است. آن نهرِ سمت چپ هم که روی تابلوی جلوش نوشته "خصوصی. پارک نکنید" به آشیانه ی قایق هایش می رسد. ما هم قایقمان را همان جا می گذاریم. اصطبل ها آنجا سمت راستند. جایی که داری نگاهش می کنی تالار پذیرایی است، خیلی قدیمی است. می دانی، وزغ جانور ثروتمندی است و این یکی از بهترین خانه های این اطراف است. البته ما هیچ وقت این را جلو وزغ نمی گوییم.»
وارد نهر شدند و همان طور که از زیر سایه ی آشیانه ی قایق ها می گذشتند موش کور پاروهایش را جمع کرد. آنجا چند قایق خوب و قشنگ دیدند که یا از تیرهای سقف آویزان بودند یا روی سطح شیبداری قرار داشتند، اما هیچ کدام در آب نبودند. انگار همه بدون استفاده به حال خود رها شده بودند.
موش دور و برش را نگاه کرد و گفت: «فهمیدم. قایق سواری دیگر تمام شده. از این کار خسته شده و کنارش گذاشته. یعنی چه هوس تازه ای به سرش زده؟ برویم او را ببینیم. خیلی زود همه چیز را برایمان تعریف می کند.»
پیاده شدند و از روی چمن پوشیده از گُل رفتند تا وزغ را پیدا کنند. خیلی زود او را دیدند که روی صندلی حصیری نشسته بود. از قرار معلوم فکرش مشغول بود و نقشه ی بزرگی هم روی پایش قرار داشت.
همین که آنها را دید، از جا پرید و گفت: «هورا! چه عالی!» به گرمی پنجه های آن دو را فشرد و منتظر نماند کسی موش کور را به او معرفی کند. دورشان چرخید و گفت: «چقدر لطف کردید! می خواستم یک قایق دنبالت بفرستم موش موشک، و دستور بدهم هر کاری هم که داشتی بلافاصله بیاورندت اینجا. خیلی به تو احتیاج دارم، به هر دویتان. چیزی می خورید؟ بیایید تو و چیزی بخورید! نمی دانید چه شانسی آوردم که الان پیدایتان شد!»
موش روی صندلی راحتی ولو شد و گفت: «بگذار یک کم بنشینیم، وزغ جان!» موش کور هم روی صندلی کنارش نشست و م‍ودبانه درباره ی ملک زیبای وزغ چیزهایی گفت.
وزغ با شوق و ذوق گفت: «این بهترین خانه ی کل رودخانه است.» نتوانست جلو خودش را بگیرد و اضافه کرد: «بهترین خانه ی دنیاست!»
موش با شنیدن این حرف سقلمه ای به موش کور زد. متاسفانه وزغ این حرکت را دید و حسابی سرخ شد. سکوت ناراحت کننده ای در گرفت. بعد وزغ زد زیر خنده و گفت: «بسیار خوب، موش موشک. این عادت من است دیگر، می دانی که. اینجا هم که خانه ی بدی نیست، هست؟ می دانی که. خودت اینجا را دوست داری. ببین، بیایید جدی باشیم. شما دقیقاً همان جانورهایی هستید که همیشه دلم می خواست. باید کمکم کنید. خیلی مهم است!»
موش با حالتی از همه جا بی خبر گفت: «فکر کنم موضوع قایقرانی باشد. خیلی خوب پیش می روی، البته هنوز کمی شلپ شولوپ می کنی. با صبر زیاد و کمک یک مربی می توانی...»
وزغ حرفش را قطع کرد و با ترشرویی فراوان گفت: «اَه! قایقرانی! سرگرمی احمقانه ی پسر بچه ها. خیلی وقت است که ولش کردم. وقت تلف کردن محض است، همین و بس. واقعاً متاسف می شوم که می بینم شماها، که باید عاقل تر از این حرف ها باشید، تمام انرژی تان را این طور بی هدف تلف می کنید. نه، من یک سرگرمی واقعی پیدا کردم، تنها کار درست و حسابی دنیا. قصد دارم باقی عمرم را صرفش کنم و تنها چیزی که از آن متاسفم حرام کردن سال های گذشته است که با کارهای بی مورد تلف شد. با من بیایید موش موشک عزیز، و همین طور دوست مهربانت، تا همین اصطبل بیایید و خودتان ببینید!»
به این ترتیب آنها را تا اصطبل برد، موش هم با بی اعتمادی آشکار دنبالش رفت. آنجا دیدند بیرون گاراژ، در فضای باز، یک گاری مثل گاری کولی ها قرار دارد که از نویی برق می زند، رنگِ زردِ قناری با خال های سبز داشت و چرخ هایش هم قرمز بود.
وزغ سوار گاری شد، گل از گلش شکفت و فریاد زد: «بفرمایید! این هم از زندگی واقعی با یک گاری کوچولو. جاده ی بی انتها، اتوبان خاکی، زندگی سالم، زمین های باز، پرچین ها، رفتن به سوی افق! اردوها، دهکده ها، شهرها! امروز اینجایی، فردا راه می افتی و جای دیگری می روی! سفر، تغییر، جاذبه، هیجان! تمام دنیا پشت سرت است و افق پیش رویت همیشه در حال تغییر! تازه حواستان باشد، این در نوع خودش بهترین گاری دنیاست، هیچ استثنایی هم ندارد. بیایید داخل و وسایلش را ببینید. همه اش را خودم چیده ام، خودم!»
موش کور که حسابی هیجان زده شده بود با شوق و ذوق دنبال او از پله ها بالا رفت و وارد گاری شد. موش صدایی به نشانه ی تمسخر درآورد، دست هایش را در جیب هایش فرو برد و سر جایش ماند.
داخل گاری واقعاً هم خیلی جمع و جور و راحت بود. تختخواب های تاشوی کوچک، میز کوچکی که تا می شد و کنار دیوار می رفت، اجاق، کمد، قفسه ی کتاب، قفسی که یک پرنده توی آن بود و قابلمه ، ماهیتابه ، کوزه و کتری هایی در همه شکل و اندازه.
وزغ درِ قفسه ای را باز کرد و پیروزمندانه فریاد زد: «همه چیز هست! ببینید، بیسکویت، کنسرو خرچنگ، ساردین، هرچه که بخواهید. آب، توتون، کاغذ، گوشت، مربا، کارت و دومینو، همه اش همین جاست.» و همان طور که دوباره از پله ها پایین می آمد ادامه داد: «امروز عصر که راه بیفتیم، می بینید که هیچ چیز را فراموش نکرده ام.»
موش که داشت ته کاهی را می جوید، آرام گفت: «عذر می خواهم، ولی درست شنیدم که گفتی "امروز عصر" و "راه بیفتیم"؟»
وزغ التماس کنان گفت: «موش موشک عزیز، این قدر سخت نگیر و اَه و پیف نکن، چون می دانی که مجبوری بیایی. بدون تو از پس این کار برنمی آیم، پس لطفاً دیگر حرفش را هم نزن و بحث هم نکن، این تنها چیزی است که طاقتش را ندارم. تو که نمی خواهی تمام عمر به این رودخانه ی قدیمی بوگندو و کسل کننده بچسبی و در سوراخ کنار ساحل و آن قایقت زندگی کنی؟ من می خواهم دنیا را نشانت بدهم. می خواهم از تو یک جانور واقعی بسازم، پسرم!»
موش با یکدندگی گفت: «برایم مهم نیست. من که نمی آیم، همین و بس! هم می خواهم به رودخانه ی قدیمی ام بچسبم، هم می خواهم توی سوراخ و قایقم بمانم، همیشه همین را می خواستم. تازه، موش کور هم پیشم می ماند، همان کاری را می کند که من می کنم، مگر نه موش کور؟»
موش کور وفادارانه گفت: «معلوم است؛ من همیشه پیشت می مانم، موش. هر چیزی هم که بگویی همان است.» اما با حسرت اضافه کرد: «ولی، مثل اینکه می توانست ماجرای... خب... جالبی باشد!» موش کور بیچاره! ماجراهای زندگی برایش تازگی داشتند و خیلی هیجان انگیز بودند، و این وجه تازه اش هم خیلی وسوسه انگیز بود. او به محض اینکه گاری زردِ قناری و اسباب و اثاثیه ی کوچولویش را دیده بود، عاشقش شده بود.
موش فهمید چه در فکر اوست و شک کرد. از اینکه دیگران را ناامید کند بیزار بود، موش کور را دوست داشت و هر کاری می کرد تا خوشحالش کند. وزغ با دقت هر دو را نگاه می کرد. سیاستمدارانه گفت: «بیایید تو و ناهاری بخورید تا درباره ی این موضوع حرف بزنیم. لازم نیست با عجله تصمیم بگیریم. البته برای من خیلی مهم نیست. فقط می خواهم اسباب لذت شما دو تا را فراهم کنم. "در خدمت دیگران باش!" این شعار من در زندگی است.»
در طول ناهار که مثل همه ی چیزهای دیگر عمارت عالی بود، وزغ حسابی خودش را ول کرد و بدون توجه به موش، موش کورِ بی تجربه را به بازی گرفت. او که جانور پرحرفی بود و تخیل قدرتمندی هم داشت، چنان تصویر رنگارنگی از سفر و لذت زندگی آزاد و مناظر جاده برایشان ترسیم کرد که موش کور از فرط هیجان نمی توانست روی صندلی اش بند شود. خیلی زود همه قبول کردند که سفر قطعی شده است و موش، گرچه هنوز قانع نشده بود، به خوش قلبی اش اجازه داد حس مخالفتش را کنار بزند. نمی توانست دو دوستش را ناامید کند، دو دوستی که غرق برنامه ریزی و تهیه و تدارک شده بودند و برای تک تک روزهای چند هفته ی آینده برنامه ی جداگانه ای در نظر داشتند.

نظرات کاربران درباره کتاب باد در درختان بید

من این کتاب را با ترجمۀ استاد اصغر رستگار خوانده‌ام. به دوستان اکیداً توصیه می‌کنم آن ترجمه را بگیرند تحت عنوان «باد در بیدزاران». از کیفیت این ترجمه خبر ندارم، اما آن ترجمه و آن کتاب را با تمام وجود توصیه می‌کنم.
در 2 ماه پیش توسط