فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تشویش منزلت

کتاب تشویش منزلت

نسخه الکترونیک کتاب تشویش منزلت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تشویش منزلت

فرضیه‎‎های متدوالی درباره‎ی اینکه چه انگیزه‎‎هایی ‎باعث می‎شود خواستار جایگاه اجتماعی رفیعی باشیم وجود دارد؛ ازجمله ثروت اندوزی، شهرت طلبی و نفوذ طلبی.
به جای اینها خلاصه کردن آنچه به دنبالش هستیم در لغتی که به ندرت در فلسفه‎ی سیاسی مورد استفاده قرار می‎گیرد دقیق‎تر خواهد بود: عشق. زمانی‎که خوراک و مسکن تامین باشند انگیزه‎ی اصلی پنهان در تمایل به کسب جایگاه اجتماعی والا خیلی به منافعی که می‎توانیم به دست آوریم یا قدرتی که می‎توانیم اعمال کنیم نسبت داده نمی‎شود بلکه به میزان عشقی که در نتیجه‎ی جایگاه اجتماعی رفیع دریافت خواهیم کرد، برمی‎گردد. پول، شهرت و نفوذ بیشتر به عنوان نشانه‎‎هایی ‎از عشق و وسیله‎ای برای عشق‎ورزی ارزیابی می‎شوند تا اینکه به خودی خود یک هدف باشند.
چطور واژه‎ای که معمولاً فقط درباره‎ی آنچه از والدین یا شریک عشقی خود می‎طلبیم استفاده می‎شود می‎تواند به خواسته‎ی ما از دنیا اطلاق شود؟ شاید بتوان عشق را در معنای خانوادگی اش در اشکال مادی و جنسی، نوعی احترام و حساسیت یک شخص به حضور شخصی دیگر تعریف کرد. وقتی مورد محبت قرار می‎گیریم احساس مهم بودن می‎کنیم. حضورمان مورد توجه قرار می‎گیرد، شناسنامه می‎گیریم، عقایدمان پذیرفته می‎شود، احساساتمان مورد التفات قرار می‎گیرد وبه نیازهایمان توجه می‎شود. و در سایه‎ی چنین توجهی رشد می‎کنیم. میان شکل عاشقانه و منزلتی عشق تفاوت‎‎هایی ‎وجود دارد- مورد دوم هیچ‎گونه بُعد جنسی ندارد، نمی‎تواند به ازدواج ختم شود، طرفین آن انگیزه‎‎های فرعی دارند- و با این حال افراد محبوب در حوزه‎ی منزلت هم همانند معشوقه‎‎های یک رابطه‎ی عاشقانه از امنیت در پناه نگاه رئوف دیگران برخوردار خواهند بود.
نام بردن از افرادی که جایگاه مهمی در جامعه دارند به عنوان "آدم حسابی" و کسانی که در مقابلشان هستند به عنوان "هیچ‎کاره" کاملاً رایج است- اینها اصطلاحاتی مهمل هستند، چراکه همه‎ی ما ضرورتاً افرادی دارای هویت و حقوق یکسان برای زندگی هستیم. اما چنین کلماتی نشان‎دهنده‎ی تغییر کیفیت رفتار با گروه‎‎های مختلف می‎باشند. کسانی که جایگاهی ندارند نامرئی می‎مانند، با خشونت با آنها رفتار می‎شود، عقاید شان پایمال شده و هویتشان نادیده گرفته می‎شود.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تشویش منزلت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیامد انکار

دیدگاه دیگران تجسم خود

تو یک فرد ناتوان هستی من باعث خجالت هستم
تو بی اهمیت هستی من هیچ کاره‎ام
تو کودن هستی من احمقم
من با هوشم
من مقبولم
من با ارزشم

پیامد‎های عشق

دیدگاه دیگران تجسم خود
تو باهوش هستی من باهوشم
تو با اهمیت هستی من مقبولم
تو موفق هستی من با ارزشم
من باعث خجالتم
من هیچ کاره ام
من احمقم

ب. خودپسندی(۲۳)

۱

زمانی‎که تازه پا به جهان می‎گذاریم هیچ کس به کار‎هایی ‎که می‎کنیم اهمیتی نمی‎دهد، وجودمان به تنهایی ‎برای دریافت محبت بی قید و شرط کافی است. می‎توانیم بادگلو بزنیم، بلندترین فریادها را بکشیم، پول در نیاوریم و دوست مهمی نداشته باشیم و همچنان ارزشمند باشیم.
اما رسیدن به دوره‎ی بزرگسالی معادل است با پیدا کردن جایگاهمان در جهانی که تحت کنترل شخصیت‎‎های دلسرد کننده و افاده‎ای است، کسانی که رفتارآنها مسبب اصلی نگرانی‎‎های ما درباره‎ی جایگاه مان است. اگرچه برخی دوستان و محبوبان قول می‎دهند که حتی اگر ورشکسته یا بدبخت شویم، ترکمان نکنند (اگر روز خوبی باشد احتمالاً حرفشان را باور می‎کنیم)، به خاطر توجهات به شدت مشروط همان گران سایه‎هاست که مجبور به ادامه‎ی حیات هستیم.

۲

واژه‎ی "خودپسندی" اولین بار در انگلیس در سال‎‎های ۱۸۲۰ متداول شد. گفته می‎شود که برگرفته از عادت بسیاری از کالج‎‎های آکسفورد و کمبریج به نوشتن sine nobilitate (غیر اشرافی) یا s.nob است که در کنار اسم دانشجویان عادی یا لیست‎‎های آزمون‎ها نوشته می‎شد تا از همکلاسی‎ها اشرافی شان تمایز داده شوند.
اولین روز‎هایی ‎که این واژه متولد شد به معنی فردی بدون جایگاه والا بود، اما کمی بعد معنای مدرن و کاملاً متضاد آن را پذیرفت: کسی که از افرادی که جایگاه رفیعی ندارند بیزار است. همچنین کاملاً واضح بود که کسانی که از این واژه استفاده می‎کردند آن را به طور ناشایستی برای توصیف فرآیند تبعیض کسانی که از نظرشان قابل تاسف و درخور تمسخر بودند به کار می‎بردند.
ویلیام تاکری(۲۴) در یکی از مقالات پیشگامش در باب این موضوع به نام ماجرای خودپسندان(۲۵) (۱۸۴۸) به این نتیجه رسید که این خودپسندان در طول بیست و پنج سال گذشته "مثل ریل قطار در انگلیس پخش شده‎اند. آنها اکنون در امپراطوری‎ای ساکن‎اند که خورشید هیچ وقت در آنجا غروب نمی‎کند". اما درواقع موضوع جدید خودپسندی نبود، بلکه روحیه‎ی برابری طلبی بود که آن نوع رفتار سنتی تبعیض گرایانه در کنارش، حداقل برای افرادی مثل تاکری به شدت غیر قابل پذیرش بود.

۳

از آن به بعد باب شده که هرکسی که تبعیض فرهنگی یا اجتماعی آشکاری قائل شود یا ادعا کند نوع خاصی از افراد، موسیقی یا شراب بهتر از بقیه است خودپسند نامیده می‎شود. طبق این مفهوم خودپسندان افرادی را شامل می‎شود که بیش از حد بر وجود معیاری برای ارزش‎ها اصرار می‎ورزند.
با این حال محدود کردن معنای خودپسندی به روش خاصی از پاسخ به سوال چه کسی و چه چیزی را محترم بدانیم دقیق‎تر است. نشان برجسته‎ی خودپسندان فقط تبعیض نیست بلکه اصرار بر برابری صددرصدی بین جایگاه اجتماعی و ارزش انسانی است.
اگرچه ممکن است آنها از قدیم به اشرافیت علاقه مند بوده باشند (چرا که از ابتدا در زمان و مکانی زبان را فراگرفتند که اشراف زاده‎ها در راس جامعه وجود داشتند)، یکی انگاری خودپسندی با تمایل به شکار و کلوپ‎‎های جنتلمن‎ها به طور کامل گویای ابعاد مختلف این پدیده نیست.
خودپسندان در دوره‎‎های مختلف پذیرای گروه‎‎های برجسته‎ای از افراد بودند- سربازان (اسپارت(۲۶)، ۴۰۰ سال قبل از میلاد(، اسقف ها(۲۷) (رم، ۱۵۰۰)، شعرا (وایمار(۲۸)، ۱۸۱۵)، کشاورزان (چین، ۱۹۶۷)- چرا که خواسته‎ی اصلی خودپسندان قدرت است و وقتی توزیع قدرت تغییر کند به طور طبیعی و بلافاصله هدف تحسین آنها نیز تغییر می‎کند.

۴

گروه خودپسندان این قدرت را دارد که ما را خشمگین یا تضعیف روحیه کند چراکه از اعماق وجود حقارتمان را حس می‎کنیم- این یعنی خارج از جایگاهمان چقدر حقیر هستیم- و در نتیجه قادرخواهند بود رفتارشان نسبت به ما را تعیین کنند. ممکن است ما از خرد سلیمان بهره مند باشیم و هوش و قریحه‎ی ادیسه(۲۹) را داشته باشیم اما اگر نتوانیم درجات لیاقت‎مان را که از نظر اجتماعی شناخته شده است به کار بگیریم، به وجودمان اعتنایی نخواهد شد.
احتمالاً این ماهیت شرطی آزارمان می‎دهد چرا که عشق بزرگسالی مثل عشق بی قید و شرط پدرو مادر به فرزند حفظ می‎شود. اولین تجربه‎ی ما از عشق مورد توجه قرار گرفتن در وضعیتی برهنه و ضعیف است. طبق تعریف نوزادان نمی‎توانند با هدایای مادی از مراقب خود تشکر کنند. همان‎طورکه مورد محبت و مراقبت قرار می‎گیرند شخصیت‎شان نیز شکل می‎گیرد- هویت در ابتدایی ترین و ضروری ترین حالتش. آنها به خاطر شخصیت لجباز و غیرقابل کنترل‎شان یا بهتر بگوییم علی‎رغم آن مورد محبت قرار می‎گیرند.
فقط زمانی که بالغ می‎شویم این محبت به موفقیت هایمان هم وابسته می‎شود: مودب بودن، موفقیت در مدرسه و پس از آن، کسب رتبه و پرستیژ. چنین تلاش‎‎هایی ‎شاید علاقه‎ی دیگران را جلب کند اما نیاز شدید احساسی نهفته به‎ اندازه‎ای نیست که به خاطر کارهایمان برای دوباره به دست آوردن فحوای مهر و محبت فراوان و بی غرضی که در ازای چیدن آجرها کف آشپزخانه دریافت می‎کردیم یا به خاطر داشتن بدنی نرم و تپل و چشمانی گرد شده مورد تحسین واقع شود.
گواهی برای این نیاز شدید این است که فقط نالایق‎ترین متملقین اقرار می‎کنند که دلشان می‎خواهد به خاطر کسب قدرت یا شهرت بنای یک دوستی را بریزند. چنین امتیاز‎هایی ‎توهین آمیز است و دلایلی زودگذر برای دعوت به ناهار دارند چرا که آنها خارج از چرخه‎ی خویشتن واقعی و کم نشدنی مان دروغ می‎گویند. ممکن است مشاغل از دست رفته یا تحلیل روند بدون اینکه ما از بین برویم یا اینکه چیزی از نیاز در کودکی پایه گذاری شده مان به محبت کم شود. بنابراین متملقینِ با استعداد می‎دانند که باید نشان دهند که کمترین علاقه‎ای به جایگاه طعمه‎ی خود ندارند و آن اتومبیل سفارت خانه‎ای، عکس در روزنامه یا مدیریت شرکت، تنها ویژگی‎‎های اتفاقی یک ارتباط خالص و عمیق هستند.
با این حال علی‎رغم تلاش هایشان، طعمه‎ها باید ناپایداری نهفته در پشت ظاهر بی عیب و نقص آنها را تشخیص داده و از ترس نامربوطی خویشتن اصلی شان به هرگونه جایگاهی که ممکن است به طور مخاطره‎آمیزی در دست بگیرند گروه خودپسندان را ترک کنند.

۵

از آنجایی که علاقه‎ی اصلی خودپسندان به شهرت و موفقیت است، وقتی محیط خارجی دوستان و آشنایانشان تغییر کند، مستعد تجدید نظر‎های ناراحت کننده و هم‎زمان خنده داری در دوستان صمیمی خود هستند.
یکی از شب‎‎های مه گرفته در پاری در اواخر قرن نوزدهم راوی بورژوای کتاب درجستجوی زمان گم شده(۳۰) (۱۹۲۲) اثر مارسل پروست(۳۱) به رستورانی گرانقیمت می‎رود تا با یکی از دوستان اشراف زاده اش، مارکی دو سن-لو(۳۲) شام بخورد. او زود می‎رسد و سن-لو دیر می‎کند و کارکنان مشتریشان را بر اساس پالتوی کهنه و اسمی ناشناس قضاوت کرده و گمان می‎کنند یک هیچ کاره به رستورانشان آمده. بنابراین ارباب وار با او رفتار کرده و او را به میزی می‎برند که در کنارش باد سردی از تهویه می‎وزد و خیلی دیر غذا و نوشیدنی برایش می‎آورند.
اما یک ربع بعد مارکی از راه می‎رسد و دوستش را می‎بیند و به یکباره ارزش راوی را در چشم کارکنان تغییر می‎دهد. مدیر جلویش تعظیم می‎کند، منو را بیرون می‎آورد، با ژست‎‎هایی ‎مهیج پیشنهاد‎‎های ویژه‎ی روز را برایش می‎خواند، از لباس هایش تعریف می‎کند، و برای اینکه او فکر نکند این احترامات به خاطر رابطه اش با یک اشراف زاده است هرازچندگاهی لبخندی کوچک و مخفی تحویلش می‎دهد که نشانگر علاقه‎ای کاملاً شخصی باشد. وقتی راوی از او کمی نان می‎خواهد مدیر پاهایش را به هم می‎کوبد و می‎گوید:
" "حتماً موسیو لو بارون(۳۳)! " با لحنی از تمسخر ناراحتی به او گفتم "من بارون نیستم." "او، معذرت می‎خوام موسیو لو کامتی(۳۴)!" وقت برای اعتراض دوباره نداشتم وگرنه احتمالاً تا نشان مارکی ارتقا می‎یافتم."
هرچقدر هم این تغییر حالت رضایت بخش باشد، تغییر نهفته در آن ناراحت کننده است، چرا که مدیر قطعاً به هیچ وجه سیستم ارزشی خودپسندانه اش را اصلاح نکرده است. فقط در محدوده‎ی ظالمانه اش به روش متفاوتی کسی را محترم شمرده است – و خیلی کم پیش می‎آید که یک مارکی دو سن-لو یا یک پرنس چارمینگ(۳۵) پیدا کنیم که با ما هم صحبت شود تا جهان اشرافی روحمان را باور کنیم. اکثر ما غالباً شام‎مان را کنار دستگاه تهویه در هوایی سرد تمام می‎کنیم.

۶

روزنامه‎ها هم این مسئله را تشدید می‎کنند. از آنجا که خودپسندان ظرفیتی ‎اندک برای قضاوت مستقل را با تمایلی برای پذیرش دیدگاه‎‎های افراد ذی نفوذ ترکیب می‎کنند، عقایدشان به شدت به وسیله‎ی جریانات مطبوعات شکل می‎گیرد.
تاکری خاطر نشان می‎کرد که علاقه‎ی وسواسی انگلیسی‎ها به جایگاه‎‎های رفیع و اشرافیت می‎تواند ریشه در مطبوعات کشور داشته باشد که هر روزه پیام‎‎هایی ‎درباره‎ی پرستیژ افراد اشرافی و مشهور و به طور ضمنی پیش پا افتادگی افراد غیر اشرافی و معمولی ارائه می‎کردند. ترس اصلی او بخش "اخبار دربار" مطبوعات بود که با احترام مهمانی ها، تعطیلات، تولدها و فوت‎‎های "بالا دستیان" را پوشش می‎داد. در منتخبی از روزها در اکتبر ۱۸۴۸ در همان ماه انتشار کتاب ماجرای خودپسندان، اخبار دربار روزنامه‎ی مورنینگ پست(۳۶) گزارشی از مهمانی مجلل لرد بروم(۳۷) در تالار بروم(۳۸) منتشر کرد، زایمان قریب الوقوع بانو اگنس داف(۳۹) در ادینبرا و ازدواج جورجینا پاکنهام(۴۰) با لرد برگلی(۴۱) ("بانو پیراهن ساتن سفید باشکوهی به تن داشتند، که تور‎های پلیسه دار داشت. زیبایی اش قابل وصف نیست."
سوال تاکری این است که "چطور می‎توان از خودپسند بودن جلوگیری کرد، آن هم وقتی که این چرندیات در مقابل انسان گذاشته می‎شوند؟ مرگ بر مطبوعات، آن مسببین و مروجین خودپسندی!" و برای بسط دادن تفکر تاکری اگر مطبوعات علاقه‎ی خود به بانو اگنس داف و وارثین‎اش را تغییر داده و در عوض بر اهمیت زندگی معمولی تمرکز کنند سطوح تشویش منزلت می‎تواند به شدت از بین بروند.

۷

هنگام تلاش برای درک این مسئله احتمالاً فقط و فقط ترس مقصر است. کوچک شمردن دیگران برای کسانی که به جایگاه خود اعتقاد دارند سرگرمی به حساب نمی‎آید. در ورای تکبر وحشت وجود دارد. وقتی به دیگران این احساس را می‎دهیم که آنها مناسب ما نیستند ذهنیتی آزاردهنده از پستی خود به وجود می‎آوریم.
این ترس به نسل‎‎های بعد هم سرایت می‎کند. در الگویی که در تمام رفتار‎های توهین آمیز وجود دارد. خودپسندان مولد خودپسندان هستند. نسل بزرگتر برداشت به شدت قدرتمند خود از رده‎ی پایین و فاجعه را تحمیل کرده و آن سطح از اساس عاطفی که این راحتی درونی را به فرزندانش می‎بخشد که تصور کنند جایگاه پایین(خود و دیگران) با بی ارزشی و جایگاه بالا با برتری برابر نیست از آنها می‎گیرد.
در یک از صفحات طنز مجله‎ی پانچ(۴۲) در سال ۱۸۹۲ یک دختر بچه هنگامی که در یک صبح بهاری با مادرش در حال قدم زدن در پارک هاید(۴۳) است با تعجب می‎گوید "اونجارو خانواده‎ی اسپایسر ویلکوکس(۴۴) مامان! شنیدم اونا خیلی دلشون می‎خواد با ما آشنا بشن. بهتر نیست صداشون کنیم؟"
مادر جواب می‎دهد "معلومه که نه عزیزم. اگه اونا دلشون می‎خواد با ما آشنا شن پس ارزش آشنایی ندارن. تنها کسایی که ارزش آشنایی با مارو دارن کسایی ان که نمی‎خوان با ما آشنا شن!"
تا زمانی که به مادر کمک نشود زخم‎‎هایی ‎که آثارش در رفتارش واضح است بهبود پیدا کند، امید زیادی نیست که بتواند علاقه‎ی درست تری به اسپایسر ویل کوکس پیدا کند- و امید ناچیزی به اینکه چرخه‎‎های ترسناک خودپسندی متوقف شوند.
با این حال دست کشیدن از تاکتیک‎‎های خودپسندی به تنهایی ‎کار دشواری است چرا که این بیماری یک بیماری جمعی است. خشم جوانی از خودپسندی برای نجات ما از اینکه به تدریج به یک خودپسند تبدیل شویم کافی نیست، چرا که با بی احترامی مورد انکار قرار گرفتن به طور طبیعی عطشی برای جلب توجه انکار کنندگان مان پرورش می‎دهد (دوست نداشتن افراد به ندرت دلیل کافی برای این است که نخواهیم آنها ما را دوست بدارند). بنابراین خودپسندی یک گروه برجسته مردم را به سمت هدف‎‎های اجتماعی سوق دهد که ممکن است در ابتدا علاقه‎ای به آن نداشته باشند ولی اکنون به عنوان تنها وسیله‎ی مسلم برای عشق و پذیرش اتخاذ می‎شود.
اندوه و شناخت کلمات دقیق تری نسبت به مذمت در پاسخ به رفتار‎هایی ‎هستند که برخاسته از تمایلی وحشت زده و آزرده برای جایگاه است.
کسانی که به نیازی کشنده برای نشانه‎‎هایی ‎از مقام مبتلا هستند باعث خنده‎اند: تازه به دوران رسیده‎ها و نو کیسه ها. تاریخ اثاثیه‎‎های ویکتوریان با فروش برخی اقلام کاملاً بی قواره به وجود آمد. بسیاری از آنها آثار شرکت لندن جکسون و گراهام(۴۵) بودند که پرزرق و برق ترین پیشکشان یک کمد حکاکی شده از چوب بلوط هرس شده بود که اشکالی از پسربچه‎‎هایی ‎در حال جمع آوری انگور، دو زن کاریاتید و مجموعه‎ای از ستون‎‎های کنده کاری شده تزیین شده‎ی بود. در راس آن هم یک گاو طلایی شصت سانتی متری باشکوه قرار گرفته بود.
قبل از تمسخر کسی که چنین قطعه‎ای را می‎خرد منصفانه‎تر است که موقعیتی وسیع‎تر را در نظر بگیریم که این‎گونه لوازم در آن تولید و مصرف می‎شدند. به جای دست ‎انداختن خریداران باید جامعه‎ای را سرزنش کنیم که در آن زندگی می‎کردند، جامعه‎ای که شرایطی به وجود آورده بود که خرید کمد‎های پر نقش و نگار از نظر روانی ضروری و با ارزش و احترام مبتنی بر نمایش‎‎های پر زرق و برق بود. تاریخ تجمل را به جای افسانه‎ی طمع تاریخچه‎ای از آسیب روحی نامید. این میراث کسانی است که به وسیله‎ی تحقیر دیگران تحت فشار قرار گرفته‎اند تا حجم خارق العاده به خودِ عریانشان بیفزایند تا نشان دهند آنها هم درخور محبت هستند.

۸

اگر فقر مجازات مادیِ متداول برای جایگاه پایین است، پس نگاه‎‎های انکار آمیز مجازات عاطفی‎ای است که یک دنیای خودپسند بر کسانی که نشانی از اهمیت ندارند، روا می‎دارد.

اهمیت عشق

۱

ویلیام جیمز(۲۰) اصول روانشناسی(۲۱) (بوستون(۲۲)، ۱۹۸۰): هیچ مجازاتی شدیدتر از این ابداع نشده که شخصی در جامعه رها شده و هیچ یک از اعضای جامعه توجهی به او نکنند. اگر زمانی که وارد مکانی می‎شدیم هیچ کس سربرنمی‎گرداند، اگر وقتی حرف می‎زدیم کسی پاسخی نمی‎داد یا اقداماتمان برای کسی اهمیتی نداشت و هیچ یک از کسانی که ملاقات می‎کردیم "آدم حسابمان نمی‎کردند" و طوری رفتار می‎کردند که گویی وجود نداریم، طولی نمی‎کشید که نوعی خشم و نومیدی بی اثر در وجودمان ریشه می‎دواند که بی رحمانه ترین شکنجه در برابر آن هیچ بود.

۲

چطور تحت تاثیر کمبود محبت قرار می‎گیریم؟ چرا نادیده گرفته شدن ما را به خشم و نومیدی بی اثر دچار می‎کند که خود شکنجه در مقایسه با آن تسکین به شمار می‎رود؟
می‎توان گفت که دلیل اصلی اهمیت توجه دیگران به ما این است که ما به تردیدی ذاتی درباره‎ی ارزشمندی‎‎های خود دچار هستیم- که در نتیجه‎ی آن افکار دیگران درباره‎ی ما نقشی تعیین‎کننده در دیدگاه‎مان نسبت به خود ایفا می‎کند. درک هویتی ما دربند قضاوت کسانی است که در میان شان زندگی می‎کنیم. اگر به جوک‎هایمان بخندند به توانایی مان برای سرگرم کردن دیگران اعتماد پیدا می‎کنیم. اگر تحسین‎مان کنند احساس باکفایتی می‎کنیم. و اگر هم‎زمان که وارد محلی می‎شویم نگاهشان را از ما بدزدند یا پس از صحبت درباره‎ی کارمان بی‎علاقه به نظر برسند احساس عدم اعتماد به نفس و بی ارزشی خواهیم کرد.
اگر در یک جهان ایده‎آل زندگی می‎کردیم تاثیر ناپذیر‎تر بودیم. چه مورد توجه قرار می‎گرفتیم چه اعتنایی به ما نمی‎شد، چه تحسین می‎شدیم و چه تمسخرمان می‎کردند دچار تزلزل نمی‎شدیم. اگر کسی به دروغ از ما تعریف می‎کرد بی جهت فریب نمی‎خوردیم و اگر ارزیابی منصفانه‎ای از خود داشتیم و از ارزش‎‎های خود مطمئن بودیم حرف دیگران مبنی بر نامناسب بودن مان آزار مان نمی‎داد. ما از ارزش خود آگاه بودیم. درعوض طیفی از دیدگاه‎‎های مختلف درباره‎ی شخصیت مان را در دل نگه می‎داشتیم. همه‎ی ما نشانه‎‎هایی ‎از هوشمندی و حماقت، شوخ طبعی و کسالت، اهمیت و افراط در خود داریم. و در چنین شرایط پرتردیدی معمولاً نظر جامعه تعیین کننده‎ی اهمیت و برجستگی ما خواهد بود. بی توجهی، خودارزیابیِ منفیِ نهفته‎ی ما را آشکار می‎کند درحالی که یک لبخند یا یک تعریف، خلافش را باعث می‎شود. ظاهراً برای تحمل کردن خود نیازمند محبت دیگران هستیم.
ایگو یا خودانگاری انسان می‎تواند به یک بالن سوراخ تشبیه شود که برای پرباد ماندن تا ابد به هلیوم عشق خارجی نیاز دارد و در برابر کوچکترین خراش از بی اعتنایی آسیب پذیر است. معیار تعیین حدی که توجه در آن میزان ما را مسرور کرده و بی توجهی به ما صدمه می‎زند، نامعقول و هشداردهنده است. ممکن است فقط به این دلیل که یکی از همکارانمان با پریشانی به ما سلام کرده یا به تلفن مان پاسخ داده نشده دلخور شویم. و تنها به این خاطر که یک نفر اسممان را به خاطر داشته یا یک سبد میوه برایمان فرستاده شده زندگی را باارزش بدانیم.

۳

بنابراین تعجبی ندارد که از زاویه‎ی دید احساسی هم به ‎اندازه‎ی زاویه‎ی دید مادی نگران جایگاهمان در جهان باشیم. همین جایگاه تعیین کننده‎ی این است که چه میزان عشقی دریافت می‎کنیم و بنابراین بدین ترتیب می‎توانیم عشق بورزیم یا باید اعتماد به نفس‎مان را از دست دهیم. کلید مزیت فردی که اهمیت بسیاری برای ما دارد اینجاست: عشقی که بدون آن نمی‎توانیم به خودمان اعتماد کرده یا خود را تحمل کنیم.

پ. توقع

پیشرفت مادی

۱

در جولای ۱۹۵۹ معاون رئیس جمهور ریچارد نیکسون(۴۶) به مسکو سفر کرد تا نمایشگاهی را افتتاح کند که دستیابی‎‎های تکنولوژیکی و مادی کشورش را به نمایش می‎گذاشت. نکته‎ی جالب نمایشگاه این بود که نسخه‎ی عینی تمام و کمال از خانه‎ی یک کارگر متوسط امریکایی بود: با فرش‎‎هایی ‎یک جور، یک تلویزیون در پذیرایی، حمام و دستشویی مجزا، شومینه و آشپزخانه‎ای با یک لباسشویی، یک خشک کن و یک یخچال.
با گزارش‎‎هایی ‎که از نمایشگاه منتشر شد یکی از مطبوعات خشمگین شوروی با عصبانیت این موضوع را انکار کرد که یک کارگر معمولی امریکایی بتواند در چنین رفاهی زندگی کند و به خوانندگانش توصیه کرد خانه را فقط یک بخش تبلیغاتی دانسته و نادیده بگیرند- و آن را با تمسخر "تاج محل" نامید.
وقتی نیکسون نمایشگاه را به رهبر شوروی، نیکیتا کروشچف(۴۷) نشان می‎داد او هم باورش نمی‎شد. کروشچف بیرون از خانه‎ی نمونه یک آبلیموگیری برقی پیدا کرد و به نیکسون گفت که هیچ آدم عاقلی نمی‎خواهد چنین "وسیله‎ی احمقانه ای" داشته باشد.
نیکسون جواب داده بود "هرچیزی که باعث شود کار زنان راحت‎تر شود به درد بخور است. ما به زنان به چشم کارگر نگاه نمی‎کنیم و دیدگاه کپیتالیستی شما را نداریم." و کروشچف بسیار عصبانی شد.
همان شب از نیکسون دعوت شد تا در برنامه‎ی زنده‎ی تلویزیون شوروی صحبت کند و او از فرصت استفاده کرد تا از مزایای زندگی امریکایی با آب و تاب صحبت کند. آنقدر زیرک بود که صحبت هایش را با حرف زدن از دموکراسی حقوق بشر آغاز نکند؛ با پول و پیشرفت مادی شروع کرد. نیکسون توضیح داد که کشور‎های غربی از طریق صنعت و سرمایه گذاری ظرف تنها چند صد سال توانسته بودند برقحطی و فقری که تا اواسط قرن هجدهم وجود داشت و هنوز در برخی نقاط جهان وجود دارد، فائق شوند.
او به مخاطبین شوروی اش که بسیاری از آنها نه حمام داشتند و نه آب گرمکن گفت که امریکایی‎‎های مدرن ۵۶ میلیون تلویزیون و ۱۴۳ میلیون رادیو دارند. حدود ۳۱ میلیون خانواده منزل شخصی داشتند. یک خانواده‎ی متوسط امریکایی می‎توانست سالانه ۹ پیراهن و کت و شلوار و ۱۴ جفت کفش بخرد. در امریکا افراد می‎توانستند از میان هزاران سبک معماری مختلف خانه خریداری کنند. بیشتر این خانه‎ها از یک استودیوی تلویزیونی هم بزرگتر بودند. کروشچف خشمگین کنار نیکسون نشسته بود، دست هایش را مشت کرده و دندان هایش را به هم می‎فشرد و طبق گزارشی زیر لب به روسی می‎گفت "نخیر! نخیر! برو عمتو خر کن."

۲

اما نیکسون دروغ نمی‎گفت. قبل از سخنرانی او هم کشور‎های غربی شاهد سریع ترین و اساسی ترین تحولات در استاندارد‎های زندگی در طول تاریخ بودند.
اکثریت مردم قرون وسطی و اروپای مدرن رعیت بودند. آنها فقیر، دچار سوء تغذیه، سرمازده و در وضع بسیار بدی بودند و معمولاً قبل از چهل سالگی از دنیا می‎رفتند. پس از یک عمر کار کردن باارزش ترین سرمایه شان یک گاو، یک بز یا یک دیگ بود. قحطی هیچ وقت سایه‎اش را کم نکرده و بیماری‎ها بسیار بودند که شایع ترینشان نرمی استخوان، زخم معده، سل، جذام، آبسه، قانقاریا، تومور و تبخال بود.

۳

سپس در اوایل قرن هجده بریتانیا، تحول عظیم غرب آغاز شد. به لطف تکنیک‎‎های جدید کشاورزی (کشت تناوبی، دامپروری علمی و تقویت زمین) محصولات کشاورزی رشد سریعی پیدا کردند. از سال ۱۷۰۰ تا ۱۸۲۰ بازده کشاورزی بریتانیا دو برابر و منجر به توزیع سرمایه و نیروی انسانی در شهرها و سرمایه گذاری آن در صنعت و تجارت شد. اختراع ماشین بخار و دستگاه پارچه بافی برقی شیوه‎ی کارکردن و انتظارات اجتماعی را تغییر داد. جمعیت شهرها افزایش پیدا کرد. در سال ۱۸۰۰ تنها یک شهر در برتیش آیلز(۴۸) لندن جمعیتی بیش از صدهزار نفر داشت. در سال ۱۸۹۱ بیست شهر از آن قبیل به وجود آمده بودند. کالاها و خدماتی که سابقاً فقط به طبقه‎ی اشرافی تعلق می‎گرفت در دسترس همگان قرار گرفت. تجملات به تسهیلات و تسهیلات به ضروریات تبدیل شدند. دنیل دفو(۴۹) هنگام سفر به جنوب انگلیس در سال ۱۷۵۴ متوجه بازگشایی مغازه‎‎های جدید بزرگی شد که ویترین‎ها و محصولاتی اغوا کننده داشتند. درحالی‎که طبق آنچه در تاریخ وجود داشت مد و لباس برای چندین دهه یا بیشتر ثابت می‎ماند، تشخیص این که هر سبک خاص متعلق به کدام سال است روز به روز راحت‎تر می‎شد (در انگلیس در سال ۱۷۵۳ بنفش رنگ سال زنان بود، در سال ۱۷۵۴ سفید لنین با طرح صورتی و در سال ۱۷۵۵ خاکستری.)
انقلاب مصرفی برتیانیا(۵۰) در قرن نوزدهم شیوع و بسط پیدا کرد. فروشگاه‎‎های جدید و بسیار بزرگ در سراسر اروپا و امریکا بازگشایی می‎شدند: بن مارشه(۵۱) و او پرینتمپ(۵۲) در پاریس، سلفریج(۵۳) و وایتلی(۵۴) در لندن، میسی(۵۵) در نیویورک.
آنها کالا‎هایی ‎را به مردم عادی ارائه می‎کردند که قبلاً منحصر به نجیب زادگان بود. در جشن افتتاحیه‎ای برای گرامی داشت افتتاح یک مارشال فیلد(۵۶) دوازده طبقه‎ی جدید در شیکاگو در سال ۱۹۰۲، گوردون سلفریج(۵۷) مدیر مجموعه توضیح داد که "ما این نهاد عظیم را برای مردم عادی بنیان نهاده ایم تا مغازه‎‎های آنها، خانه‎‎های مرکز شهرشان و مرکز اصلی خریدشان باشد. اینجا فقط برای ثروتمندان فاخر نیست."
هجوم ابداعات تکنولوژیکی زندگی روزمره را متحول و به تغییر افق‎‎های فکری نیز کمک کرد: دیدگاه قدیمی و چرخشی به جهان که در آن افراد انتظار داشتند سال بعد هم مثل سال قبل (و همان‎قدر بد) باشد، جایش را به دیدگاهی داد که بشر می‎تواند سال به سال پیشرفت کرده و به‎سوی کمال برود. در اینجا تنها برخی از آن ابداعات آورده شده‎اند:

برشتوک توسط جی اچ کلاگ(۵۸) در سال ۱۸۹۵ به ثبت رسید، بعد از اینکه ترکیب غلاتی که در آسایشگاهش برای بیمارانش سرو می‎کرد به اشتباه سفت و خرد شده بودند این ایده به طور تصادفی به ذهنش خطور کرده بود.
درباز کن در سال ۱۸۷۰ ثبت شد.
سنجاق قفلی در سال ۱۸۴۹ اختراع شد.
چرخ خیاطی توسط‎ ای ام سینجر(۵۹) در سال ۱۸۵۱ ساخته شد. لباس‎‎های آماده از سال‎‎های ۱۸۶۰ رایج‎تر شدند؛ لباس زیر‎های ماشینی در سال‎‎های ۱۸۷۰ به بازار آمدند.
ماشین تایپ در سال ۱۸۶۷ اختراع شد (اولین کتاب خطی تایپ شده زندگی در می‎سی‎سی‎پی مارک تواین(۶۰) در سال ۱۸۸۳ بود.)
غذا‎های آماده: در سال‎‎های ۱۸۶۰ گراس و بلک ول بریتانیا(۶۱) سالانه بیست و هفت هزار گالن کچاپ تولید می‎کرد. در اوایل سال‎‎های ۱۸۸۰ شیمیدان آلفرد برد(۶۲) یک پودر کاستارد بدون تخم مرغ اختراع کرد. پودر بلمانژ(۶۳) در سال‎‎های ۱۸۷۰ و ژله در سال‎‎های ۱۸۹۰ ابداع شد.
روشنایی: شمع‎‎های استاریک(۶۴) که از سال‎‎های ۱۸۳۰ مورد استفاده قرار گرفتند جایگزین شمع‎‎های قدیمی کم عمرتر و پیه دار شدند.
فاضلاب: در سال ۱۸۴۶ دالتون(۶۵) تولید لوله‎‎های سفالین لعاب‎دار را آغاز کرد که باعث ایجاد انقلابی در فاضلاب‎‎های شهری شد. در اواخر سال‎‎های ۱۸۷۰ توالت‎‎های عمومی در اروپا و امریکا ایجاد شدند. "گلدان پایه دار" مشهور جورج جنینگ(۶۶) در سال ۱۸۸۴ با توانایی شستشویش همه را شگفت زده کرد. تبلیغاتش آن را این‎گونه معرفی می‎کرد "ده سیب و یک اسفنج صاف با دو گالن آب."
تلفن در سال ۱۸۶۳ توسط الکساندر گراهام بل(۶۷) اختراع شد.
خشک شویی در سال ۱۸۴۹ توسط خیاط پاریسی جولی-بلین(۶۸) اختراع شد. او که به طور تصادفی تربانتین(۶۹) روی رومیزی ریخته بود متوجه شده بود که قسمتی که روی آن تربانتین ریخته شده بود، لکه‎ای وجود نداشت. از سال ۱۸۶۶ پولارز از پرس(۷۰) در سراسر جزایر بریتانیا خدمات دو روزه‎ی پستی خشکشویی ارائه می‎داد و مایع پاک کننده‎ی جولی بلین را با ترکیبی از نفت و بنزین بهبود بخشیده بود.

۴

پیشرفت مادی در قرن بیستم تسریع بیشتری یافت. جی بی پریستلی(۷۱) در کتاب سفر انگلیسی(۷۲) اش(۱۹۳۵) اظهار می‎کند که انگلستان جدیدی به وجود آمده است، کشوری با جاده‎‎های گسترده و خانه‎‎های ییلاقی، جایی که کارگران معمولی روزنامه می‎خوانند، به رادیو گوش می‎دهند و اوقات فراغتشان را با خرید کردن و امیدوار بودن به افزایش سالانه‎ی درآمد خود می‎گذارنند: "در این انگلستان برای اولین بار شرایط جک و جیل(۷۳) هم تقریباً به ‎اندازه‎ی آقا و بانویشان خوب است."
جورج اورول(۷۴) در کتاب شیر و تک شاخ(۷۵) (۱۹۴۱) جنبه‎‎های مشابهی از انقلاب مادی غرب را به تصویر می‎کشد: "تقریباً تمام شهروندان کشور‎های متمدن از جاده‎‎های خوب، آب بدون جرم، محافظت پلیس، کتابخانه‎‎های رایگان و نوعی آموزش رایگان برخوردارند. تا حد زیادی ثروتمندان و فقرا یک نوع کتاب را می‎خوانند و فیلم‎‎های مشابهی را می‎بینند و به برنامه‎‎های رادیویی مشابهی گوش می‎دهند.
تولید انبوه پوشاک ارزان و توسعه‎‎های مسکن تفاوت در سبک زندگی آنها را از بین برده است. منشا پیشرفت انگلستان آینده در صنایعِ سَبُک و جاده‎‎های گسترده است. در اسلو(۷۶)، داگنهام(۷۷)، بارنت(۷۸)، لچورث(۷۹)،هیس(۸۰)، درواقع همه جا در حومه‎ی کلان شهرها، الگوی قدیمی به تدریج در حال تبدیل شدن به چیز جدیدی است. در آن پهنه‎‎های جدید و گسترده‎ی شیشه و آجر یک زندگی پرتلاطم و بی فرهنگ وجود دارد که به غذا‎های کنسرو شده، کارت پستال‎‎های تصویری، رادیو و موتور درون سوز علاقمند است."
وقتی از فرانکلین دی روزولت(۸۱) پرسیدند که چه کتابی می‎تواند به شوروی‎ها بدهد تا مزایای جامعه‎ی امریکایی را به آنها بیاموزد، او به کاتالوگ سیرس(۸۲) اشاره کرد.
در توسعه‎ی اقتصادی بعد از جنگ جهانی دوم، جوامع غربی و به ویژه امریکا، مصرف کنندگان بیشترین مزایا را به دست آورده و هم‎زمان جیبشان بسیار خالی شد. در سراسر امریکا توسعه‎ی فروشگاه‎ها که شهروندان را قادر می‎ساخت در هر ساعتی در محیط با دمای کنترل شده خرید کنند، تمایلات جدیدی را به وجود می‎آورد. وقتی فروشگاه سوث دیل(۸۳) در سال ۱۹۵۰ در مینسوتا(۸۴) افتتاح شد، تبلیغاتش این بود که "هرروز یک روز فوق العاده برای خرید در سوث دیل خواهد بود."
در سال‎‎های ۱۹۷۰، تخمین زده می‎شد که امریکایی‎ها بعد از محل کار و تاج محل‎هایشان، بیشترین وقت خود را در فروشگاه‎ها می‎گذارنند.

نظرات کاربران درباره کتاب تشویش منزلت

با ترجمه دیگر جمله به جمله مقایسه کردم بسیاری از مطالب دراین ترجمه بصورت کامل حذف شده است.
در 2 ماه پیش توسط
جالبه که همه کارشناس ترجمه هستند. همه هم معتقدن این ترجمه خوب نیست و اون یکی ترجمه بهتره. فرقی نمی‌کنه این کتاب باشه یا یه کتاب دیگه. اگر دو تا ترجمه داشته باشه یهو سی چهل تا کارشناس ترجمه پیدا میشه.
در 2 ماه پیش توسط
حتی اسمش جذابیت خرید رو کم میکنه نسبت به اسمی که اون یکی ترجمه داره
در 2 ماه پیش توسط
از نظر من ترجمه ی کتاب قابل قبول نیست.
در 2 ماه پیش توسط
دوستان یا جناب فیدیبو ، آیا این کتاب تر جمه ی دیگه از کتاب اضطراب موقعیت است؟؟؟
در 2 ماه پیش توسط