فیدیبو نماینده قانونی نشر فرمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب در پانسيون اعيان
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب در پانسيون اعيان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب در پانسيون اعيان

نزدیکی‌های ظهر معمولاً ابرهای گرد و بلندی که رنگ خاکستری مایل به طلایی و حاشیه‌های ظریف سفیدی دارند در آسمان پدیدار می‌شوند. ابرها بسان جزایر کوچکی در یک رودخانه بی‌انتها که از بستر خود خارج شده باشد پراکنده می‌شوند و در میان شعب و شاخه‌های لاجوردی آسمان صاف تقریبا بی‌حرکت می‌مانند. پاره‌ابرها نزدیک خط افق تنگ هم جمع می‌شوند و آسمان نیلگون را می‌پوشانند و با آسمان لاجوردی یکی‌شده به‌نظر می‌آید که نور و گرما پخش می‌کنند. رنگ روشن افق که مایل به بنفش کمرنگ است در تمام طول روز تغییر نمی‌کند و به هر طرف که نگاه کنید به‌همین رنگ است. هیچ‌جا اثری از ابرهای سیاه طوفانی به چشم نمی‌خورد مگر در بعضی نقاط که خطوط آبی‌رنگی از بالا سرازیر می‌شوند و نشانه باران خفیفی هستند که باریدن گرفته است. نزدیک غروب ابرها پراکنده می‌شوند و آخرین لکه‌های ابر که رنگ نسبتا تیره و حدود غیرمشخصی دارند مثل دود صورتی‌رنگ در برابر خورشید غروب در هم می‌لولند. آسمان در نقطه‌ای که خورشید با آرامش غروب می‌کند عین نقطه طلوع آرام آن بر فراز زمین، مدت کوتاهی سرخ می‌ماند و اولین ستاره شامگاهان چون شمعی که با احتیاط حمل شود در آسمان به تلألؤ درمی‌آید. در این روزها همه رنگ‌ها روشنند و گرمی و لطافت خاصی دارند و گرما ممکن است به قدری شدید باشد که حتی بر فراز مزارع به صورت دمه آویخته‌ای نمایان شود. ولی باد گرما را عقب می‌راند و گردباها که علامت مشخص پایداربودن هوا هستند به شکل ستون‌های بلند سفیدی در راه‌های بین مزارع به حرکت درمی‌آیند. رایحه گل افسنطین و چاودار دروشده و گندم سیاه در هوای خشک و تمیز پراکنده می‌شود و شما حتی یک ساعت قبل از رسیدن شب رطوبت هوا را احساس نمی‌کنید. زارع، آرزوی چنین هوایی را برای برداشت محصول گندم دارد...

ادامه...
  • ناشر نشر فرمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب در پانسيون اعيان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۶. شب پراضطراب
عمه خانوم خواب دید که رفتگر با جاروی دسته دار دنبالش افتاد و از فرط وحشت از خواب پرید.
اتاق ساکت و تاریک و خفه بود. کک ها بدنش را می گزیدند. عمه خانوم سابقا هرگز از تاریکی هراس نداشت ولی حالا معلوم نبود چرا وحشتش گرفت به طوری که هوس کرد پارس کند. صدای آه خواب آلود ارباب از اتاق مجاور و بعد صدای خروخر خوک از درون انباری شنیده شد و دوباره سکوت برقرار گردید. وقتی که انسان به یاد غذا می افتد دلش باز می شود. به همین جهت عمه خانوم به یاد این موضوع افتاد که امروز پای کبکی از فیودور تیموفه ئیچ کش رفته و آن را در اتاق پذیرایی بین بوفه و دیوار که از تار عنکبوت و گردوخاک بود قایم کرده است. بد نیست حالا برود و ببیند که پای کبک سالم است یا نه؟ خیلی احتمال داشت که ارباب آن را پیدا کرده و خورده باشد. ولی قبل از رسیدن روز نباید از اتاق خارج شد ــ این موضوع در حکم قانون است. عمه خانوم چشم هایش را بست که زودتر بخوابد چون از روی تجربه می دانست که هرچه زودتر بخوابد صبح زودتر می رسد. ولی ناگهان بغل دست وی صدای عجیبی شنیده شد که وادارش کرد از جا بپرد و روی هر چهار دست وپا بایستد. این صدا را ایوان ایوانیچ درآورده بود. صدای او مثل همیشه یکریز و پشت سرهم و قانع کننده نبود. فریادی بود وحشیانه و گوشخراش و غیرطبیعی، عین صدای زوزه ی لولای زنگ زده ی دروازه. عمه خانوم که نتوانست در تاریکی چیزی ببیند و بفهمد احساس وحشت بیشتری کرد و غرید: «ر ــ ر ــ ر ــ ر...»
مدتی که برای لخت کردن یک استخوان خوب ضرورت دارد گذشت ولی صدای فریاد تکرار نشد. عمه خانوم کم کم آرام گرفت و خوابش برد. در خواب، دو سگ سیاهرنگ را که پشم پشت و پهلوشان گوله شده بود دید. هر دو از یک طشت بزرگ با حرص و ولع مشغول خوردن چیزی بودند که بخار سفیدی از سطح آن بلند می شد و بوی لذیذی می داد. سگ ها بعضی اوقات سرشان را به طرف عمه خانوم برمی گرداندند و دندان های سفیدشان را به او نشان می دادند و می غریدند، انگار که می گویند: «بهت نمی دیم!» ولی در این موقع یک مرد دهاتی پوستین پوش دوان دوان از خانه خارج شد و آنها را با شلاق فراری داد. آنوقت عمه خانوم به طرف طشت رفت و مشغول خوردن شد. ولی به محض اینکه مرد دهاتی از دروازه گذشت هر دو سگ با غرش به او حمله کردند و ناگهان همان صدای گوشخراش قبلی دوباره شنیده شود.
ایوان ایوانیچ فریاد زد: «قه ــ ه! قه ــ ه ــ ه!»
عمه خانوم از خواب پرید و بدون اینکه از روی تشکچه پایین بیاید عوعو بلندی سر داد. به نظرش رسید که این صدا مال کس دیگریست، نه مال ایوان ایوانیچ. معلوم نبود چرا خوک هم توی انبار به خروخر افتاد.
در این موقع صدای کفش دم پایی ارباب به گوش رسید و ارباب با روب دوشامبر و شمع وارد اتاق شد.
نور شمع روی کاغذدیواری های کثیف به رقص درآمد و تاریکی را فراری داد. عمه خانوم متوجه شد که هیچ ناشناسی در اتاق نیست. ایوان ایوانیچ بیدار کف اتاق نشسته بود و بال ها و منقارش را باز کرده حالتی به خودش داده بود انگار فوق العاده خسته است و احساس تشنگی می کند. فیودور تیموفه ئیچ هم نخوابیده بود. ظاهرا صدای فریاد غاز او را هم بیدار کرده بود.
ارباب از غاز پرسید: «ایوان ایوانیچ، چته؟ چرا داد می زنی؟ مریض شدی؟»
غاز ساکت بود. ارباب دستی به گردن و پشتش کشید و گفت: «عجب موجودی هستی. هم خودت نمی خوابی، هم نمی ذاری بقیه بخوابن.»
وقتی که ارباب رفت و روشنایی را با خودش برد و اتاق دوباره تاریک شد عمه خانوم وحشتش گرفت. غاز دیگر داد نمی زد ولی عمه خانوم دوباره احساس کرد که بیگانه ای در تاریکی اتاق ایستاده است. وحشتناک تر از همه این بود که او را نمی شد گاز گرفت چون نه دیده می شد و نه شکل و شمایلی داشت. عمه خانوم بی اختیار فکر کرد که امشب باید حادثه خیلی بدی رخ بدهد. فیودور تیوفه ئیچ نیز نگران بود. عمه خانوم می شنید که گربه روی تشکچه خودش ورجه ورجه می کرد، خمیازه می کشید و سرش را تکان می داد.
از خیابان صدای درزدن کسی شنیده شد و صدای خروخر خوک از انبار به گوش رسید. عمه خانوم زوزه ای کشید و پاهایش را دراز کرد و سرش را روی پاهای جلوییش گذاشت. صدای در و خروخر خوک در زمینه ی تاریکی و سکوت شب عین فریاد ایوان ایوانیچ غم انگیز و هولناک بود. همه نگران و ناراحت بودند، ولی چرا؟ آن بیگانه نامریی کیست؟ در این لحظه دو جرقه سبز کمرنگ کنار عمه خانوم روشن و خاموش شد. فیودور تیموفه ئیچ برای اولین بار در تمام طول مدت آشنایی با عمه خانوم به او نزدیک شده بود. گربه چکار داشت؟ عمه خانوم پای گربه را لیس زد و بدون اینکه بپرسد چرا به طرف او آمده به الحان گوناگون زوزه سر دارد.
ایوان ایوانیچ داد زد: «قه! قه ــ ه ــ ه!»
در دوباره باز شد و ارباب با شمع وارد اتاق گردید. غاز به همان شکل سابق با هر دو بال و منقار باز نشسته بود و چشم هایش را بسته بود.
ارباب صدایش کرد و گفت: «ایوان اوانیچ!»
غاز تکان نخورد. ارباب مقابل غاز کف اتاق نشست. لحظه ای بدون اینکه حرفی بزند به او نگاه کرد و گفت: «ایوان ایوانیچ! یعنی چه؟ نباشه داری می میری؟»
بعد ناگهان سرش را با دو دست گرفت و داد زد: «ها، حالا یادم اومد. می دونم چرا اینطور شدی! امروز اسب لگدت زد! خدایا، خدایا!»
عمه خانوم نفهمید که ارباب چه گفت ولی از قیافه اش متوجه شد که او هم منتظر رویداد هولناکیست. سگ پوزه اش را به طرف پنجره ای که به نظرش رسید بیگانه ای از آنجا به درون اتاق نگاه می کند برگرداند و زوزه بلندی کشید.
ارباب گفت: «عمه خانوم، اون داره می میره!»
بعد هر دو دستش را تکان داد و گفت: «بله، بله، داره می میره! مرگ به اتاق ما اومده. چیکار کنیم؟»
ارباب با رنگ ورویی پریده و مضطرب، در حالی که آه می کشید و سرش را تکان می داد به اتاق خواب برگشت. عمه خانوم که از تاریکی وحشت داشت دنبالش راه افتاد. مرد روی تختخواب نشست و چندبار تکرار کرد: «خدایا، چیکار کنیم؟»
عمه خانوم پیش پای ارباب راه می رفت و نمی فهمید چرا دلش گرفته و چرا همه اینقدر نگران و مضطرب هستند و برای اینکه بفهمد مراقب هر یک از حرکات مرد بود. فیودور تیموفه ئیچ که به ندرت تشکچه خودش را ترک می کرد نیز به دنبال ارباب وارد اتاق خواب شد و خودش را به پاهای او مالید. گربه سرش را تکان می داد انگار می خواست افکار غم انگیز را دور کند و با شک و تردید زیر تختخواب نگاه می کرد. ارباب نعلبکی کوچکی برداشت، شیر دستشویی را باز کرد و مقداری آب در آن ریخت و دوباره نزد غاز برگشت.
بعد نعلبکی را جلوی غاز گذاشت و با لحن محبت آمیزی گفت: «ایوان ایوانیچ، بخور! بخور، عزیزم.»
ولی ایوان ایوانیچ حرکت نمی کرد و چشم نمی گشود. ارباب سرش را به طرف نعلبکی خم کرد و منقارش را در آب گذاشت ولی غاز آب نخورد و هر دو بالش را بازتر کرد و سرش روی نعلبکی بی حرکت ماند.
ارباب آهی کشید و گفت: «نه، دیگه نمی شه کاری کرد. تموم شد. بیچاره ایوان ایوانیچ از دست رفت.»
آنوقت قطره های براقی شبیه قطره هایی که موقع باران روی شیشه پنجره دیده می شوند از روی صورتش سرازیر شد. عمه خانوم و فیودور تیموفه ئیچ که سر از قضیه درنمی آوردند با وحشت خودشان را به پای ارباب می مالیدند و با ترس به غاز نگاه می کردند.
ارباب آهی از روی غم و اندوه کشید و گفت: «بیچاره ایوان ایوانیچ! منو باش که آرزو داشتم بهار ببرمش ییلاق و باهاش توی چمن زارهای سبز گردش کنم. حیوونکی، رفیق عزیزم، تو دیگه نیستی. آخه من بدون تو چیکار کنم؟»
عمه خانوم به نظرش رسید که این بلا سر او هم خواهد آمد، یعنی همینطور بدون اینکه بفهمد چرا، دراز می کشد و چشم هایش را می بندد و پاهایش را دراز می کند و دندان هایش را نشان می دهد و همه با ترس و وحشت به وی نگاه خواهند کرد. ظاهرا فیودور تیموفه ئیچ نیز در بحر همین افکار بود. گربه ی پیر تاکنون هرگز اینقدر عبوس و غمگین نبود.
سحر فرا رسید و آن بیگانه ناپیدایی که اینهمه عمه خانوم را به وحشت انداخته بود اتاق را ترک کرد. وقتی که هوا کاملاً روشن شد رفتگر پاهای غاز را گرفت و او را به نقطه نامعلومی برد. چندی بعد، پیرزن وارد اتاق شد و طشت را از اتاق برد.
عمه خانوم به اتاق پذیرایی رفت و پشت بوفه را نگاه کرد: ارباب پای کبک را نخورده بود. پای کبک همانجا در میان گرد و غبار و تار عنکبوت افتاده بود. ولی عمه خانوم دلش گرفته بود و گریه اش می آمد. عمه خانوم حتی پای مرغ را بو نکرد، بلکه زیر کاناپه رفت و همانجا با صدای آرامی شروع به ناله کرد: «عوــ عوــ عو...»
۷. نمایش ناموفق
یکی از شب ها ارباب به اتاق کوچکی که کاغذدیواری های کثیف داشت آمد و درحالی که کف دست هایش را به هم می مالید گفت: «خیلی خب قربان...»
او خواست چیزی اضافه کند ولی حرفی نزد و از اتاق خارج شد. عمه خانوم که در موقع آموزش به خوبی به حالات صورت و الحان او وارد شده بود به نظرش رسید که ارباب نگران و مضطرب و حتی عصبانیست. چندی بعد ارباب برگشت و گفت: «امروز، من عمه خانوم و فیودور تیموفه ئیچ رو با خودم می برم. عمه خانوم، امروز تو توی هرم مصر جای ایوان ایوانیچ فقید رو می گیری. خدا می دونه چی می شه! برنامه حاضر نیست، تمرین کم کردیم، آبرومون می ره، موفق نمی شیم!»
بعد دوباره از اتاق بیرون رفت و با پالتو پوست و کلاه سیلیندر به اتاق برگشت. ارباب به گربه نزدیک شد، دو پای جلو گربه را گرفت و بلندش کرد و زیر پالتو پوست روی سینه خودش جا داد. درضمن فیودور تیموفه ئیچ خیلی بی حال و بی اعتنا به نظر می رسید و حتی این زحمت را به خودش نداد که چشم هایش را باز کند. ظاهرا برای او همه چیز علی السویه بود: بخوابد، پاهایش را بگیرند و بلندش کنند، روی تشکچه دراز شود یا زیر پالتو پوست ارباب روی سینه اش جا بگیرد...
ارباب گفت: «عمه خانوم، بریم.»
عمه خانوم که چیزی نفهمیده بود درحالی که دمش را تکان می داد دنبال مرد راه افتاد. یک دقیقه بعد سگ داخل سورتمه کنار پای ارباب نشسته بود و به حرف های او که از فرط سرما و هیجان کز کرده بود گوش می داد. ارباب هی می گفت: «آبرومون می ره! موفق نمی شیم!»
سورتمه جلوی خانه ی بزرگ و عجیبی که شبیه دیس سوپ وارونه بود توقف کرد. ایوان بلند خانه که سه تا در شیشه ای داشت در نور یک دوجین چراغ درخشان غرق شده بود. درها با سروصدا باز می شد و مثل یک دهان بزرگ مردمی را که مقابل ایوان حرکت می کردند می بلعید. مردم خیلی زیاد بودند، گاهی اوقات اسب ها هم به در ایوان می رسیدند ولی سگ دیده نمی شد.
ارباب عمه خانوم را سر دست گرفت و او را زیر پالتو پوست روی سینه اش همانجایی که فیودور تیموفه ئیچ نشسته بود گذاشت. اینجا تاریک و خفه ولی گرم و خوب بود. یک آن دو نقطه سبز کمرنگ برقی زد. ظاهرا گربه که پاهای خشن همسایه ناراحتش کرده بود چشم هایش را باز کرد. عمه خانوم گوشش را لیس زد و درحالی که سعی می کرد حتی الامکان جای راحت تری پیدا کند با ناراحتی به جنب وجوش افتاد و با پاهای سردش گربه را زیر جثه خودش انداخت و بی اختیار سرش را از زیر پالتو پوست درآورد. ولی بلافاصله غری زد و سرش را تو برد. به نظرش رسید که اتاق عظیم و کم نور پر از جن وپری بود. از پشت نرده ها و طارمی ها که در دو طرف اتاق امتداد داشت پوزه های وحشتناکی خارج را نگاه می کردند: پوزه های اسب و چند تا پوزه شاخدار و درازگوش و یک پوزه عظیم و وحشتناک با یک دم به جای بینی و دو تا استخوان لخت و دراز که از دهانش درآمده بود.
گربه با صدای گرفته ای زیر دست وپای عمه خانوم مئومئو کرد ولی در این موقع پالتو پوست باز شد و ارباب گفت: «هوپ!» و فیودور تیموفه ئیچ به اتفاق عمه خانوم روی کف اتاق افتادند. آنها خود را در اتاق کوچکی که دیوارهای تخته ای خاکستری رنگی داشت یافتند. اینجا به جز میز کوچک آینه دار و چارپایه و کهنه هایی که در گوشه های اتاق آویزان بود هیچ گونه مبل دیگری وجود نداشت و به جای لامپ یا شمع، آتش درخشان بادبزن مانندی روشن بود که شعله آن از لوله ی وصل به دیوار خارج می شد. فیودور تیموفه ئیچ پشم های خودش را که عمه خانوم پریشان کرده بود لیس زد، به طرف چارپایه رفت و زیر آن پهن شد. ارباب که هنوز نگران بود و کف دست هایش را به هم می سائید شروع به کندن لباس کرد... او لباسش را همان طوری که معمولاً در منزل قبل از اینکه برود و زیر پتو بخوابد درمی آورد از تنش کند و با لباس زیر روی چارپایه نشست و درحالی که به آینه نگاه می کرد مشغول انجام کارهای عجیب و غریبی شد. ابتدا یک کلاه گیس فرق دار که دوتا گیس شبیه شاخ داشت روی سرش گذاشت، بعد چیز سفیدی به صورتش مالید و روی رنگ سفید دوتا ابرو و سبیل و دوتا لب سرخ کشید. بازی های او به اینجا ختم نشد. ارباب بعد از اینکه صورت و گردنش را آلوده به رنگ کرد لباس عجیب و غیرقابل تصوری که عمه خانوم هرگز در خانه و خیابان ندیده بود تنش کرد. شلوار فوق العاده گشادی را تصور نمایید که از پارچه چیت گلداری که در خانه های عوام از آن پرده ی روپنجره و روکش مبل می دوزند دوخته شده بود، شلواری که نزدیک زیر بغل تکمه می شد. درضمن یک لنگه اش از چیت قهوه ای و لنگه دیگر آن از چیت زرد کمرنگ دوخته شده بود. ارباب که در عمق شلوار گشادش غرق شده بود یک کت چیت که یقه دندانه داری داشت و ستاره طلایی براقی پشتش دوخته شده بود پوشید و جوراب چند رنگ و کفش سبز به پا کرد.
چشم های عمه خانوم قیلی ویلی رفت. هیکل بیقواره بوی اربابش را می داد، صدای او هم آشنا بود ولی لحظاتی دست می داد که عمه خانوم دچار شک و تردید می شد و حاضر بود از بغل این هیکل رنگ به رنگ فرار و پارس کند. محل جدید، آتش بادبزن مانند، بو و دگردیسی ارباب، همه ی اینها او را دچار وحشت کرد و عمه خانوم حدس زد که حتما با کابوس وحشتناکی مانند آن پوزه چاقی که دمی به جای بینی داشت روبه رو خواهد شد. علاوه بر همه اینها از پشت دیوار صدای نفرت انگیز موزیک به گوش می رسید و گاهی اوقات غرش نامفهومی طنین افکن می شد. یگانه عاملی که باعث تسلی خاطر عمه خانوم می شد بی اعتنایی فیودور تیموفه ئیچ بود. گربه آرام و خونسرد زیر چارپایه چرت می زد و موقعی که چارپایه حرکت می کرد حتی چشم هایش را باز نمی کرد.
شخص ناشناسی که لباس فراک و جلیقه سفیدی داشت سری به اتاق زد و گفت: «حالا نمایش میس آرابلا شروع می شه. بعد نوبت شماست.»
ارباب جوابی نداد. او چمدان نسبتا کوچکی از زیر میز درآورد و به انتظار نشست. از روی لب ها و دست های ارباب پیدا بود که او نگران است و عمه خانوم تنفس بلند و پی درپی او را می شنید.
در این موقع از پشت در داد زدند: «موسیو ژرژ، بفرمایین!»
ارباب برخاست، سه بار روی خودش علامت صلیب کشید، گربه را از زیر چارپایه درآود و توی چمدان انداخت. بعد با صدای آرامی گفت: «عمه خانوم، بیا!»
عمه خانوم که از همه جا بی خبر بود به طرف او رفت. ارباب کله عمه خانوم را بوسید و او را کنار فیودور تیموفه ئیچ درون چمدان گذاشت. فضای داخل چمدان تاریک شد... عمه خانوم روی گربه افتاد و پنجه هایش را روی دیواره ی چمدان کشید و از فرط ترس و وحشت زبانش بند آمد. در آن میان چمدان عین اینکه روی امواج دریا افتاده باشد تکان می خورد و می لرزید...
ناگهان صدای بلند ارباب به گوشش رسید: «اینم منم! اینم منم!»
عمه خانوم احساس کرد که بعد از این فریاد چمدان به چیز محکمی خورد و بی حرکت ماند. صدای غریو نیرومندی به گوش رسید: عین این بود که داشتند با کف دست به پشت کسی می زدند و این موجود ناشناس که به ظاهر صاحب همان پوزه دم دار بود با چنان صدای وحشیانه ای نعره کشید و قهقهه زد که قفل های چمدان به ارتعاش درآمد. در پاسخ غرش، صدای خنده ی نازک ارباب که هرگز در خانه به این شکل نخندیده بود به گوش رسید.
ارباب درحالی که سعی می کرد صدایش به گوش همه برسد نعره زد: «ها! حضار محترم! من تازه از ایستگاه برگشته ام. مادربزرگم دق کرد و ارثی واسم گذاشت. توی این چمدون چیز خیلی سنگینی هست. حتما طلاست...ها ــ ها! اگه توش یه میلیون باشه چی؟ حالا چمدونو وا می کنیم و می بینیم...»
صدای بازشدن سگک چمدان شنیده شد. نور خیره کننده ای چشم های عمه خانوم را کور کرد. عمه خانوم از توی چمدان بیرون پرید و درحالی که همهمه و غرش مردم گوشش را کر کرده بود دور اربابش چرخید و با صدای بلند و زنگ داری پارس کرد. ارباب فریاد زد: «شما هستین، عموجون فیودور تیموفه ئیچ؟ شما هستین، عمه خانوم عزیز! قوم و خویشای عزیزم! می خوام سر به تنتون نباشه!»
ارباب با شکم روی ماسه ها افتاد و گربه و عمه خانوم را با هر دو دست گرفت و مشغول بغل کردن آنها شد. تا موقعی که ارباب عمه خانوم را بغل می کرد و او را به خودش می فشرد عمه خانوم فرصت کرد با گوشه چشمش دنیایی را که قسمتش شده بود تماشا کند. عمه خانوم که از عظمت آن دچار حیرت شده بود لحظه ای از فرط ذوق و تعجب سر جایش خشک شد، ولی بعد خودش را از آغوش ارباب رها کرد و درنتیجه شدت احساساتی که این منظره در او به وجود آورده بود عین فرفره در یک جا شروع به چرخیدن کرد. دنیای جدید عظیم و پر از روشنایی خیره کننده بود، به هرجا که نظر می انداختی از پایین تا بالا تا چشم کار می کرد صورت بود و صورت، صورت بود و صورت.
ارباب فریاد زد: «عمه خانوم، خواهش می کنیم بنشین!»
عمه خانوم که معنی این حرف را به خاطر داشت روی صندلی پرید، نشست و به ارباب نگاه کرد. چشم های ارباب با حالتی جدی و پرمحبت نگاه می کرد ولی صورتش به خصوص دهان و دندان هایش را لبخند گشاد و بی حرکتی از ریخت انداخته بود. ارباب مدام قهقهه می زد، می پرید، شانه هایش را تکان می داد و وانمود می کرد که در حضور هزاران نفر فوق العاده خوش و سرحال است. عمه خانوم به این حالت ذوق زدگی ارباب ایمان آورد و با تمام وجود احساس کرد که این هزاران چهره به او نگاه می کنند. به همین جهت پوزه روباهی خودش را بلند کرد و از روی خوشحالی زوزه کشید.
ارباب گفت: «عمه خانوم، شما فعلاً بنشینین تا ما با عموجون یه پا برقصیم.»
فیودور تیموفه ئیچ در انتظار لحظه ای که او را وادار به انجام کارهای احمقانه خواهند کرد ایستاده بود و با بی اعتنایی به اطراف نگاه می کرد. وقتی نوبت به او رسید خیلی سست و بی اعتنا مشغول رقص شد. از حرکات و حالت دم و سبیلش پیدا بود که از ته دل از انبوه مردم و نور خیره کننده و ارباب و از شخص خودش بیزار است... گربه مقداری را که می بایست برقصد رقصید و دهان دره ای کرد و نشست.
ارباب گفت: «حالا عمه خانوم، اول با هم آواز می خوانیم و بعد می رقصیم، باشه؟»
ارباب نی لبکی از جیبش درآورد و شروع به نواختن آهنگی کرد. عمه خانوم که از صدای موزیک بیزار بود روی صندلی ورجه ورجه کرد و زوزه بلندی سرداد. صدای غرش و کف زدن های مردم از همه طرف شنیده شد. ارباب تعظیمی کرد و موقعی که همه ساکت شدند به نواختن ادامه داد... در موقع نواختن یک نت بسیار بالا، کسی که در میان مردم با صدای بلندی ابراز تعجب کرد و بلافاصله صدای کودکی گفت: «باباجون! نیگاه کن. این کاشتانکاس!»
صدای ضعیف و لرزانی که معلوم بود صاحبش دمی به خم زده است در تایید گفت: «آره، کاشتانکاست! خودشه! خدا بزنه توی کمرم، فدیوشکا، خودشه! کاشتانکا! کاشتانکا!»
از بالکن سیرک صدای سوت به گوش رسید و دو نفر یکی با صدای ظریف کودکانه و دیگری با صدای مردانه سگ را صدا کردند: «کاشتانکا! کاشتانکا!»
عمه خانوم یکه خورد و به طرف ی که صدایش می کردند نگاه کرد. صورت دو شخص، یکی پرمو و منگ و متبسم و دیگری تپل و گلگون و وحشت زده عین نوری که قبلاً کورش کرده بود به چشم هایش ضربه زد... کاشتانکا آنها را شناخت، از روی صندلی غلتید و روی ماسه ها افتاد، بعد از جا پرید و با عوعوی شاد و پر از خوشحالی به طرف آن دو دوید. غرش گوشخراشی شنیده شد، مردم سوت می زدند و صدای تیز کودکی شنیده شد که سگ را صدا کرد: «کاشتانکا! کاشتانکا!»
عمه خانوم از روی جدول دور صحنه پرید و از روی شانه کسی رد شد و خودش را به لژ رساند، برای رسیدن به لژ بالاتر می بایست از روی دیوار بلندی می پرید. عمه خانوم پرید ولی به لژ بالا نرسید و از روی دیوار به طرف پایین لغزید. بالاخره سگ را دست به دست دادند، کاشتانکا دست و صورت چند نفر را لیس زد و همینطور دست به دست به بالکن رسید...
نیم ساعت بعد کاشتانکا در خیابان دنبال اشخاصی که بوی سریشم و لاک الکل می دادند می دوید. لوکا آلکساندریچ تلوتلو می خورد و به طور غریزی سعی می کرد از جوی آب فاصله بگیرد.
مرد نجار زیر لبش گفت: «ای گناه هایی که توی بطن من هستین... و اما تو یکی ــ کاشتانکا، ــ تو یه ابله هستی. فرق تو با آدم مثل فرق شاگرد نجار با درودگره.»
فدیوشکا که کلاه کاسکت پدر را سرش کرده بود کنار او راه می رفت و کاشتانکا به نظرش می رسید که مدت هاست به همین شکل دنبال آنها می دود و خوشحال بود از اینکه زندگی حتی یک آن دچار وقفه نشده است.
کاشتانکا به یاد اطاقکی که کاغذدیواری های کثیفی داشت و به یاد غاز و فیودور تیموفه ئیچ و ناهارهای خوشمزه و تمرینات و سیرک افتاد ولی به نظرش رسید که همه ی اینها خواب دراز و ناراحت کننده و سنگینی بود...

آنتون چخوف

داستان کاشتانکا اولین بار در سال ۱۸۸۷ در روزنامه چاپ شد. ولی پنج سال گذشت تا چخوف موفق شد این کتاب را به صورت کتاب جداگانه ای برای بچه ها منتشر کند. این کتاب با موفقیت سرشاری روبه رو بود.
آنتون پاولوویچ چخوف که فرزند یک دکاندار نادار شهرستانی بود از سنین کودکی به امور خانه می پرداخت و در دکان پدرش که حتی در فصل تابستان مرطوب و سرد بود شاگردی می کرد. این وضع سلامتی او را مختل کرده بود به طوری که سرانجام در سن ۴۴سالگی درنتیجه بیماری سل دارفانی را وداع گفت. داستان ها و رمان های چخوف درباره ی بچه ها مشحون از عشق و ترحم و درک عمیق روحیات آنهاست. نویسنده که در ایام طفولیت از شادی و خوشی بی بهره بود، به خوبی واقف بود که بچه ها تا چه حد به خوشی و نشاط احتیاج دارند و سعی می کرد نشاط و شادی را با آثار خود به بچه ها بدهد. او ضمن خطاب به بزرگسالان از آنها دعوت می کرد که در روابط خویش با کودکان کمال حق و عدالت را رعایت کنند.

کاشتانکا

۱. رفتار ناپسند
سگ خرمایی جوانی که از نژاد باسه و سگ های ولگرد بود، با پوزه ای شبیه روباه، در پیاده رو به این ور و اون ور می دوید و با نگرانی و اضطراب به اطراف نگاه می کرد. حیوان گاهی می ایستاد و به نوبت پاهای سرمازده ی خودش را بلند می کرد و سعی می کرد بفهمد که چه اتفاقی رخ داده که او راهش را گم کرده؟
کاشتانکا خوب به یاد داشت که روز را چگونه گذرانده و بالاخره چگونه به این پیاده رو ناشناس رسید.
روز اینطور شروع شد: اربابش، لوکا آلکساندریچ که مرد نجاری بود کلاهش را سرش گذاشت و یک شی ء چوبی که توی دستمال سرخ پیچیده شده بود زیر بغلش گرفت و داد زد: «کاشتانکا، راه بیفت!»
حیوان دورگه، به محض اینکه اسم خودش را شنید، از زیر دستگاه نجاری که زیر آن روی تراشه می خوابید بیرون آمد، با لذت خمیازه ای کشید و دنبال ارباب دوید. منزل مشتریان لوکا آلکساندریچ فوق العاده دور بود، به همین علت مرد نجار همیشه قبل از اینکه به منزل هرکدام برسد چندبار سر راه می رفت و دمی به خمره می زد. کاشتانکا یادش بود که در راه خیلی شلوغکاری می کرد، از فرط خوشحالی که او را به گردش برده بودند، عوعوکنان به واگن های ترن اسبی حمله می کرد، وارد حیاط خانه ها می شد و دنبال سگ های مردم می افتاد. مرد نجار مدام گمش می کرد، می ایستاد و سرش داد می زد. حتی یکبار با قیافه گرفته ای گوش روباهی اش را گرفت و چندبار سرش را تکان داد و با لحن مقطعی گفت: «ایکاش... دق... می... کردی، بدذات!»
پس از دیدار با مشتری ها، لوکا آلکساندریچ به منزل خواهرش رفت و آنجا هم نوشیدنی و غذایی میل کرد و از آنجا پیش مرد صحافی که آشنای او بود رفت. بعد، روانه نوش خانه شد و از آنجا به یکی از بستگانش سر زد و الی آخر... خلاصه وقتی کاشتانکا به پیاده رو ناشناسی رسید غروب شده بود و مرد نجار عین یک کفاشِ منگ شده بود. لوکا هر دو دستش را تکان می داد و درحالی که آه های عمیق می کشید زیرلب می گفت: «خدایا، گناهکار به دنیا اومدیم و گناهکار می ریم! ای، گناه ها، گناه ها! حالا داریم واسه خودمون تو خیابون راه می ریم و به فانوس ها نیگاه می کنیم ولی وقتی مُردیم توی آتیش جهنم کباب می شیم...» یا اینکه با لحن مهربانی کاشتانکا را صدا می زد و می گفت: «کاشتانکا، تو یه حشره هستی، فهمیدی؟ فرق تو با آدم مثل فرق شاگرد نجار با درودگره...»
وقتی مرد نجار با این لحن با کاشتانکا حرف زد ناگهان صدای موزیک در خیابان پیچید. کاشتانکا سرش را برگرداند و چشمش به یک هنگ سرباز افتاد که یکراست به طرف او می آمد. کاشتانکا نمی توانست صدای موزیک را که روی اعصابش تاثیر می کرد تحمل کند و به همین جهت به تقلا افتاد و زوزه کشان در رفت. کاشتانکا تعجب کرد از اینکه اربابش به جای اینکه وحشت کند و جیغ بکشد و پارس کند، تا بناگوش لبخند زد، خبردار ایستاد و هر پنج انگشتش را به لبه کلاهش چسباند. کاشتانکا که دید اربابش اعتراضی نمی کند، با صدای بلندتری زوزه کشید و بی محابا به طرف پیاده رو آنسوی خیابان دوید.
وقتی کاشتانکا به خودش آمد صدای موزیک قطع شده بود و هنگ سربازها از خیابان گذشته بود. ولی افسوس! مرد نجار هم غیبش زده بود. کاشتانکا به طرف جلو دوید، بعد برگشت و یکبار دیگر از این سوی خیابان به آن سو دوید ولی زمین انگار دهان باز کرده بود و مرد نجار را بلعیده بود... سگ مشغول بوییدن پیاده رو شد به این امید که از روی رد پا، اربابش را پیدا کند، ولی از قرار معلوم قبلاً آدم مزخرفی با گالش لاستیکی نو از پیاده رو گذشته بود و حالا تمام بوهای خفیف با بوی گند کائوچو درهم آمیخته و هیچ بویی به درستی قابل تشخیص نبود.
کاشتانکا مدام این ور و آن ور می دوید و موفق نمی شد اربابش را پیدا کند. در آن میان هوا پیوسته تاریک و تاریک تر می شد. فانوس های دو طرف خیابان و پنجره های خانه ها روشن شد. برف درشتی باریدن گرفت و سواره رو خیابان و پشت اسب ها و کلاه های درشکه چی ها را سفید کرد. هرقدر هوا تاریک تر می شد اشیاء مختلف سفیدتر به نظر می رسیدند. مشتری های ناشناس درحالی که میدان دید کاشتانکا را می بستند و با پا هولش می دادند از کنارش می گذشتند. (کاشتانکا تمام بشریت را به دو قسمت فوق العاده نابرابر تقسیم کرده بود: به ارباب ها و مشتری ها. بین این عده و آن عده تفاوت فاحشی وجود داشت: دسته اول حق داشتند او را بزنند ولی دسته دوم را خود او حق داشت از ناحیه ساق پا گاز بگیرد.) مشتری ها عجله داشتند و کمترین توجهی به او نمی کردند.
وقتی که هوا کاملاً تاریک شد، سراپای کاشتانکا را ترس و وحشت فرا گرفت. سگ خودش را به در ورودی خانه ای چسباند و زوزه خفیفی سرداد. سفر یک روزه با لوکا آلکساندریچ خسته اش کرده بود، گوش ها و پاهایش یخ زده بود و علاوه براین احساس شدید گرسنگی کلافه اش می کرد. آن روز کاشتانکا فقط دو بار موفق شده بود چیزی بخورد: در منزل صحاف مقداری سریشم خورده بود و در یکی از میخانه ها پوسته کالباسی کنار پیشخوان پیدا کرده و قورت داده بود. همین و بس. اگر کاشتانکا انسان بود حتما به این فکر می افتاد که: «نه، اینجور نمی شه زندگی کرد! باید خودکشی کرد!»
۲. ناشناس اسرارآمیز
ولی کاشتانکا هیچ فکر نمی کرد و فقط زوزه می کشید. موقعی که برف نرم و پف کرده تمام پشت و کله اش را پوشاند و کاشتانکا از فرط خستگی در خواب سنگینی فرو رفت، درِ ورودی خانه ناگهان با سروصدا روی پاشنه اش چرخید و به پهلوی کاشتانکا خورد. کاشتانکا از جا پرید. مردی که جزو دسته مشتری ها بود از لای در گذشت. چون کاشتانکا جیغ کشید و زیر پای او ماند، مرد ممکن نبود او را نبیند. ناشناس بالای سرش خم شد و پرسید: «آقا سگه، تو دیگه از کجا اومدی؟ دردت گرفت؟ ای بیچاره، ای بینوا... عیبی نداره، دلخور نشو... معذرت می خوام.»
کاشتانکا از خلال دانه های برف که روی مژه هایش نشسته بود به ناشناس نگاه کرد و چشمش به مرد قدکوتاه و چاقی که صورت تراشیده و پف کرده ای داشت و کلاه سیلندری بر سر گذاشته و پالتو پوست به تن کرده بود افتاد.
مرد درحالی که با انگشت برف ها را از روی پشت سگ پاک کرد دوباره گفت: «پس چرا زوزه می کشی؟ اربابت کجاس؟ حتما گمش کردی، نه؟ بیچاره آقاسگه! خب، حالا چیکارت بکنیم؟»
کاشتانکا لحن گرم و محبت آمیز مرد ناشناس را درک کرد، دستش را لیس زد و با التماس بیشتری زوزه کشید.
ناشناس گفت: «اما تو خیلی مامانی، خیلی خنده داری! عین روباه هستی. خب، چیکارت بکنیم، بیا با هم بریم! شاید به درد کاری بخوری... خب دیگه، راه بیفت!»
مرد با لب هایش موچ موچ کرد و با دست علامت داد که «بریم!» و کاشتانکا دنبالش راه افتاد.
در حدود نیم ساعت بعد کاشتانکا کف اتاق بزرگ و روشنی نشسته بود و سرش را به یک طرف خم کرده با علاقه و کنجکاوی به مرد ناشناس که سر میز نشسته بود و شام می خورد نگاه می کرد. مرد غذا می خورد و تکه های غذا را برای او می انداخت... ابتدا مقداری نان و پوسته سبزرنگ پنیر جلویش انداخت، بعد یک تکه گوشت و نصف پیراشکی و مقداری استخوان مرغ به او داد. کاشتانکا از فرط گرسنگی همه ی این غذاها را با چنان عجله ای قورت داد که مزه ی هیچ کدامشان را نفهمید. درضمن، هرچه بیشتر می خورد، احساس گرسنگی اش بیشتر می شد.
مرد ناشناس با دیدن اینکه کاشتانکا با چه حرص و ولعی تکه های نان نجویده را قورت می داد گفت: «معلومه اربابت غذای حسابی بهت نمی داد! ببین چقدر لاغری! چیزی ازت نمونده، فقط پوست و استخون هستی...»
کاشتانکا زیاد خورد ولی سیر نشد. غذا نشئه اش کرد. بعد از ناهار کاشتانکا وسط اتاق لم داد. پاهایش را دراز کرد و با احساس رخوت مطبوعی دمش را تکان داد. تا موقعی که ارباب جدیدش روی مبل پهن شده بود و سیگار بزرگ دود می کرد کاشتانکا دمش را تکان می داد و مشغول حل این مسئله بود که کجا بهتر است، اینجا یا پیش مرد نجار؟ لوازم منزل ناشناس فقیرانه و بی ریخت بود و به جز چندتا مبل و کاناپه و لامپ و قالی چیزی نداشت و به همین علت اطاقش خالی به نظر می رسید، درحالی که منزل مرد نجار پر از اشیاء مختلف بود: مرد نجار میز و دستگاه نجاری و یک عالمه تراشه و رنده و اسکنه و اره و یک سهره ی زرد توی قفس و یک طشت بزرگ داشت... منزل مرد ناشناس بویی نمی داد، درحالی که منزل مرد نجار همیشه مه آلود بود و بوی خوش سریشم و لاک الکل و تراشه چوب می داد. ولی درعوض مرد ناشناس یک مزیت بسیار بزرگ داشت که غذای زیادی می داد و از حق نباید گذشت، که وقتی کاشتانکا مقابل میز نشسته بود و با محبت نگاهش می کرد حتی یکبار دستش را روی او بلند نکرد و کف پایش را به زمین نکوبید و حتی یکبار داد نزد: «گمشو، لعنتی!»
ارباب جدید پس از کشیدن سیگار برگ بیرون رفت و یک دقیقه بعد با تشکچه کوچکی برگشت. تشکچه را گوشه اتاق کنار کاناپه پهن کرد و گفت: «آقاسگه، بیا اینجا! اینجا بخواب. بخواب دیگه!»
بعد چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت. کاشتانکا روی تشکچه پهن شد و چشم هایش را بست. از خیابان صدای پارس سگی به گوش رسید و کاشتانکا خواست به آن جواب بدهد که ناگهان غصه اش گرفت. کاشتانکا به یاد لوکا آلکساندریچ و پسرش فدیوشکا و جای راحتی که زیر دستگاه نجاری داشت افتاد... یادش آمد که شب های بلند زمستان که مرد نجار چیزی رنده می کرد یا روزنامه ای با صدای بلند می خواند فدیوشکا معمولاً با او بازی می کرد... پسرک پاهای او را می گرفت و از زیر دستگاه درش می آورد و چنان بازی هایی سرش درمی آورد که چشم هایش سیاهی می رفت و تمام مفاصل بدنش درد می گرفت. پسرک مجبورش می کرد روی دو پای عقبش راه برود، او را به صورت یک ناقوس درمی آورد، یعنی دمش را با چنان شدتی می کشید که کاشتانکا جیغ می زد و عوعو می کرد یا اینکه توتون به بینی اش نزدیک می کرد... ولی در میان همه اینها به ویژه این عمل فدیوشکا زجرآور بود که نخی را به یک تکه گوشت می بست و به کاشتانکا می داد. بعد موقعی که کاشتانکا گوشت را قورت می داد با خنده بلندی گوشت را از معده اش بیرون می کشید. سرانجام هرچه خاطرات کاشتانکا بارزتر می شد، با غم و اندوه بیشتری ناله می کرد.
ولی دیری نپایید که خستگی و گرما بر غم وغصه غلبه کرد... کاشتانکا چرتش گرفت. در ذهنش تصویر چند سگ که مشغول دویدن بودند نمایان شد. درضمن یک پودل پشمالود سیاه که چشمش آب آورده بود و پشم های پوزه اش گوله شده بود و کاشتانکا این سگ را همین امروز در خیابان دیده بود دوان دوان از بغلش رد شد. فدیوشکا با اسکنه ای که در دست داشت دنبال پودل دوید و بعد ناگهان تمام بدنش پوشیده از پشم شد و فدیوشکا چندبار پارس کرد و کنار کاشتانکا ایستاد. کاشتانکا و فدیوشکا بامحبت پوزه همدیگر را بو کردند و به طرف خیابان دویدند...
5۳. یک آشنائی مطلوب جدید
وقتی که کاشتانکا بیدار شد، هوا روشن شده بود و از خیابان هیاهویی که معمولاً روزها به گوش می رسد شنیده می شد. کاشتانکا خمیازه ای کشید، دهان دره ای کرد و ناراحت و عصبانی در اتاق راه افتاد. سگ تمام گوشه ها و مبل ها را بو کرد، سری به راهرو زد و هیچ چیز جالبی نیافت. علاوه بر دری که به طرف راهرو باز می شد، درِ دیگری هم بود. کاشتانکا کمی فکر کرد، پنجه هایش را به در کشید، در را باز کرد و وارد اتاق بعدی شد. مردی روی تخت خوابیده بود که برای کاشتانکا بوی همان مشتری ناشناس دیروزی را می داد.
کاشتانکا غرید: «ر ــ ر ــ ر ــ ر...» ولی به یاد شام دیروز افتاد، دمش را تکان داد و مشغول بوییدن اشیاء اتاق شد.»
سگ، لباس و چکمه های ناشناس را بو کرد و متوجه شد که لباس و چکمه بوی تن اسب می دهد. اتاق خواب درِ دیگری هم داشت که معلوم نبود به کجا باز می شود. این در هم بسته بود. کاشتانکا پنجه هایش را به در کشید، سینه اش را به در فشرد، آن را باز کرد و بلافاصله بوی عجیب و مشکوکی به دماغش خورد. کاشتانکا با پیش بینی یک برخورد نامطلوب درحالی که می غرید و کله اش را برمی گرداند وارد اتاق کوچکی شد که کاغذدیواری های کثیفی داشت و بلافاصله با ترس و وحشت عقب عقب رفت زیرا با منظره ی غیرمترقبه و وحشتناکی روبه رو شد. یک غاز درشت درحالی که سر و گردنش را پایین آورده و هر دو بالش را باز کرده بود فش فش کنان به طرف او می آمد. کمی آن طرف تر گربه سفیدی روی تشکچه دراز کشیده بود. گربه به محض دیدن کاشتانکا از جا پرید، قوز کرد، دمش را بالا برد و عین غاز فش وفش راه انداخت. کاشتانکا پاک وحشت کرد ولی برای اینکه ترس خودش را بروز ندهد با عوعو بلندی به طرف گربه حمله ور شد... گربه خم پشتش را بیشتر کرد و با فش وفش کله کاشتانکا را پنجول کشید. کاشتانکا به طرف عقب پرید و روی هر چهار دست وپای خودش نشست و درحالی که پوزه اش را به طرف گربه دراز می کرد با صدای بلند و زنگ داری مشغول پارس شد؛ در این موقع غاز از پشت سر به کاشتانکا نزدیک شد و منقارش را محکم به پشت او زد. کاشتانکا از جا پرید و به غاز حمله کرد...
ولی در همین موقع صدای عصبانی و بلندی شنیده شد که می گفت: «اینجا چه خبره؟»
و مرد ناشناس با رب دوشامبر و سیگار برگی که لای دندان گرفته بود وارد اتاق شد.
ــ «یعنی چه؟ برین سر جاتون!»
مرد به گربه نزدیک شد، تلنگری به پشت خمیده اش زد و گفت:
ــ «فیودور تیموفه ئیچ، یعنی چی؟ دعوا راه انداختی؟ بدجنس پیر! بخواب ببینم!»
بعد خطاب به غاز داد زد:
ــ «ایوان ایوانیچ، برو سر جات!»
گربه اطاعت کرد، روی تشکچه دراز کشید و چشم هایش را بست. از حالت پوزه و سبیلش پیدا بود که خودش هم ناراضی بود که حرارت به خرج داده و وارد دعوا شده بود. کاشتانکا با دلخوری زوزه کشید. غاز گردنش را دراز کرد و تند و تند به زبان نامفهومی شروع به صحبت کرد.
صاحب خانه دهان دره ای کرد و گفت: «خیلی خب، خیلی خب! باهاش با صلح و دوستی زندگی کنین!»
مرد دستی به سر کاشتانکا کشید و گفت: «خرمایی کوچولو، نترس... اینها مردم خوبی هستن، بی آزارن. اما صبر کن ببینم، باید برات اسمی انتخاب کرد. بی اسم که نمی شه موند، برادر.»
مرد ناشناس کمی فکر کرد و گفت: «آها، پیدا کردم... اسمتو می ذاریم «عمه خانوم... فهمیدی؟ عمه خانوم!»
او چندبار کلمه «عمه خانوم» را تکرار کرد و از اتاق خارج شد. کاشتانکا نشست و سرگرم تماشا شد. گربه بی حرکت روی تشکچه نشسته بود و وانمود می کرد که خواب است. غاز گردنش را دراز می کرد، درجا می زد و همچنان باعجله و حرارت به سخنرانی ادامه می داد. ظاهرا این غاز، غاز خیلی عاقلی بود، چون بعد از هر جمله پرطمطراقی که می گفت هر بار با قیافه حیرت زده ای عقب عقب می رفت و وانمود می کرد که دارد از سخنرانی خودش تمجید می کند... کاشتانکا کمی به نطق های غاز گوش داد، جوابش را با صدای «ر ــ ر ــ ر ــ ر...» داد و مشغول بوکردن گوشه های اتاق شد. در یکی از گوشه های اتاق طشت کوچکی بود که کاشتانکا مقداری نخود خیسانده و تکه های نان چاودار تریت شده در آن دید. کاشتانکا نخودها را خورد و از طعم آن خوشش نیامد، بعد مزه تکه های نان تریت شده را چشید و مشغول خوردن شد. غاز به هیچ وجه دلگیر نشد که سگ ناشناس مشغول خوردن غذای او شده است، بلکه برعکس با لحن گرم تری به سخنرانی ادامه داد و برای اینکه اعتماد خودش را نسبت به سگ نشان بدهد به طشت نزدیک شد و چند دانه نخود میل کرد.
۴. دنیای عجایب
چندی بعد مرد ناشناس دوباره وارد اتاق شد و چیز عجیب و غریبی که شبیه دروازه بود با خودش آورد. زیر داربست دروازه که از تخته های زمخت درست شده بود ناقوس و تپانچه ای آویزان بود. دو قطعه ریسمان به زبانه ناقوس و ماشه تپانچه وصل بود. مرد ناشناس دروازه را وسط اتاق گذاشت و مدت مدیدی چیزی را گره زد و باز کرد و بعد به غاز نگریست و گفت: «ایوان ایوانیچ، بفرمایین!»
غاز به مرد ناشناس نزدیک شد و به حالت انتظار ایستاد.
ناشناس گفت: «خیلی خب قربان، حالا از اول شروع می کنیم. اول تعظیم کن و بشین. بعد پاشو! یالا!»
ایوان ایوانیچ گردنش را دراز کرد، به هر چهار طرف تعظیم کرد و پنجه پایش را جلو برد.
ــ «خیلی خب، آفرین... حالا بمیر!»
غاز طاقباز دراز کشید و هر دو پایش را هوا کرد. ناشناس بعد از انجام چند عمل ساده ی دیگر ناگهان سرش را با هر دو دست گرفت و قیافه وحشت زده ای به خود گرفت و داد زد: «کمک! آتیش! آتیش گرفتیم!»
ایوان ایوانیچ به طرف دروازه دوید، ریسمان را با منقارش گرفت و کشید و ناقوس را به صدا درآورد.
مرد ناشناس فوق العاده راضی بود. او دست نوازش به گردن غاز کشید و گفت: «آفرین ایوان ایوانیچ! حالا وانمود کن که جواهرساز هستی و داری طلا و برلیان می فروشی. وانمود کن که به مغازه خودت می ری و چند تا دزد می بینی. اگه اینطور بشه چیکار می کنی؟»
غاز ریسمان دیگر را با منقار گرفت و کشید. بلافاصله صدای شلیک گوشخراشی شنیده شد. کاشتانکا از صدای زنگ خیلی خوشش آمد ولی صدای تیر چنان او را به هیجان آورد که دور دروازه دوید و مشغول پارس کردن شد. اما مرد ناشناس خطاب به کاشتانکا داد زد: «عمه خانوم، برو سر جات! ساکت شو!»
کار ایوان ایوانیچ به تیراندازی خاتمه نیافت. بعد از اینکار مرد ناشناس یک ساعت تمام غاز را دور خودش با ریسمان چرخاند و پیوسته شلاق را با صدای بلندی فرود می آورد. ضمنا غاز می بایست از روی مانع و از لای حلقه بپرد، روی دمش بنشیند و هر دو پایش را در هوا تکان بدهد. کاشتانکا چشم از ایوان ایوانیچ برنمی گرفت. سگ از فرط لذت زوزه می کشید و چندبار سعی کرد با عوعوی بلند غاز را تعقیب کند. مرد ناشناس بعد از اینکه غاز را خسته کرد و خودش خسته شد عرق پیشانی اش را گرفت و داد زد: «ماریا، خاورونیا ایوانوونا را بیار تو!»
یک دقیقه بعد صدای خروخری به گوش رسید... کاشتانکا غرشی کرد و قیافه خیلی دلیرانه ای گرفت و برای خالی نبودن عریضه و مصونیت بیشتر به مرد ناشناس نزدیک شد. در این موقع لای در باز شد و پیرزنی داخل اتاق را نگاه کرد و چیزی گفت. بعد بلافاصله خوک سیاه خیلی بدترکیبی را به اتاق راه داد. خوک بدون اینکه کمترین توجهی به غروغر کاشتانکا بکند پوزه ی پخ خودش را بلند کرد و با خوشحالی و خروخر وارد اتاق شد. خوک از اینکه ارباب و گربه و غاز را می دید بی نهایت خوشحال شده بود. وقتی خوک به گربه و غاز نزدیک شد و پوزه پخ خودش را به شکم گربه زد و با غاز مشغول احوالپرسی شد در حرکات و صدا و لرزش خفیف دمِ کوتاهش محبت زیادی احساس شد. کاشتانکا فوری پی برد که غریدن و پارس کردن سر اینگونه موجودات کار غلطی است.
ارباب دروازه را جمع کرد و داد زد: «فیودور تیموفه ئیچ، بفرمایین!»
گربه برخاست و از روی تنبلی خمیازه ای کشید و بدون هیچ گونه میل و رغبتی، انگار می خواست در حق کسی لطف کند به خوک نزدیک شد.
ارباب گفت: «خیلی خب قربان، از هرم مصر شروع می کنیم.»
او مدتی صرف توضیح مطلبی کرد و بعد فرمان داد: «یک... دو... سه!...» ایوان ایوانیچ به محض شنیدن کلمه سه بال زد و از پشت خوک بالا رفت... وقتی ایوان ایوانیچ تعادل خودش را با هر دو بال و گردن درازش روی پشت خوک برقرار کرد، فیودور تیموفه ئیچ با قیافه ای بی حال و بی اعتنا انگار از هنر خودش بیزار بود و کمترین ارزشی برای آن قائل نبود سوار خوک شد و بعد با بی میلی از سر و کول غاز بالا رفت و روی دو پای عقب خودش ایستاد. خلاصه آنچه که ناشناس هرم مصری نامیده بود ساخته شد. کاشتانکا با حالتی ذوق زده زوزه کوتاهی کشید ولی در همین موقع گربه پیر دهان دره کرد و تعادلش را از دست داد و از روی غاز پایین افتاد. ایوان ایوانیچ هم تکانی خورد و از روی خوک سر خورد. ارباب فریادی کشید، دست هایش را تکان داد و دوباره مشغول توضیح مطلبی شد. ناشناس خستگی ناپذیر بعد از اینکه یک ساعت تمام صرف ساختن هرم کرد مشغول آموختن سوارکاری روی گربه به ایوان ایوانیچ شد و بعد به آموختن کشیدن سیگار به گربه پرداخت و الی آخر.
آموزش به آنجا ختم شد که مرد ناشناس عرق جبینش را گرفت و از اتاق بیرون رفت. فیودور تیموفه ئیچ با اشمئزاز فروفری کرد و به طرف تشکچه اش رفت، خوابید و چشم هایش را بست. ایوان ایوانیچ به طرف طشت رفت، و خوک را پیرزن برده بود. خلاصه بر اثر دیدن یک دنیا چیزهای نو، کاشتانکا متوجه نشد که آن روز چگونه گذشت. اما وقتی که شب شد با تشکچه خودش در اطاقی که کاغذدیواری کثیفی داشت مقیم شد و شب را در جمع فیودور تیموفه ئیچ و غاز به صبح رساند.
۵. چه استعدادی! چه استعدادی!
یک ماه گذشت.
کاشتانکا عادت کرده بود که هرشب شام لذیذی به او می دادند و عمه خانوم صدایش می کردند. او به مرد ناشناس و به همسایگان جدیدش عادت کرده بود و زندگی را شیرین و جالب می دید.
همه ی روزها به طور یکنواخت شروع می شد. معمولاً ایوان ایوانیچ زودتر از هم بیدار می شد و بلافاصله به طرف عمه خانوم یا گربه می رفت و گردنش را خم می کرد و مشغول نطق های گرم و قانع کننده اش که مثل همیشه غیرقابل فهم بود می شد. گاهی اوقات ایوان ایوانیچ سرش را بلند و سخنرانی های مفصلی ایراد می کرد. در اولین روزهای آشنایی، کاشتانکا فکر می کرد که ایوان ایوانیچ به علت عقل فراوان، زیاد صحبت می کند ولی مدتی گذشت و کاشتانکا تمام احترامی را که نسبت به او داشت از دست داد، به طوری که هر بار ایوان ایوانیچ با نطق های غرایش به وی نزدیک می شد، از تکان دادن دمش صرفنظر می کرد و او را به عنوان یک وراج سرتق که مزاحم خواب دیگران می شود بدون هیچگونه تکلف و تشریفاتی با صدای «ر ــ ر ــ ر ــ ر» دور می کرد.
ولی فیودور تیموفه ئیچ موجودی بود کاملاً متفاوت. این یکی وقتی بیدار می شد صدایی از خودش درنمی آورد، تکان نمی خورد و حتی چشم هایش را باز نمی کرد. ظاهرا با کمال میل به خواب ادامه می داد، چون از قرار معلوم علاقه ای به این زندگی نداشت. هیچ چیز برای او جالب نبود. نسبت به همه چیز رفتاری از روی بی حالی و بی اعتنایی داشت، از همه چیز بدش می آمد و حتی موقع خوردن شام لذیذ با اشمئزاز فروفر می کرد. و اما کاشتانکا بعد از اینکه بیدار می شد در اتاق ها راه می افتاد و مشغول بوکردن گوشه های اتاق می شد، فقط او و گربه اجازه داشتند در تمام آپارتمان راه بروند درحالی که غاز حق نداشت از آستانه درِ اطاقی که کاغذدیواری کثیف داشت بگذرد. خاورونیا ایوانوونا هم در نقطه ای از حیاط در یک انباری زندگی می کرد و سروکله اش فقط موقع آموزش پیدا می شد. ارباب خیلی دیر از خواب برمی خاست و بعد از صرف چای بلافاصله دست به کار می شد. هر روز دروازه چوبی و شلاق و حلقه ها را به اتاق می آوردند و هر روز کارهای قبلی تقریبا به همان شکل سابق تکرار می شد. آموزش در حدود سه چهارساعت طول می کشید به طوری که گاهی اوقات فیودور تیموفه ئیچ از فرط خستگی مثل منگ ها به تلوتلوخوردن می افتاد و ایوان ایوانیچ منقارش را باز می کرد و به سختی نفس نفس می زد. ارباب هم مثل لبو سرخ و پیشانی اش خیس عرق می شد.
آموزش و ناهار رنگ و جلایی به روزها داده بود ولی شب ها نسبتا غم انگیز می گذشت. معمولاً ارباب شب ها به نقطه نامعلومی می رفت و غاز و گربه را با خودش می برد. وقتی که عمه خانوم تنها می ماند روی تشکچه دراز می کشید و غصه می خورد... غم وغصه به طور نامحسوسی بر دلش مستولی می شد و تدریجا مانند هوایی که تاریک می شود وجودش را دربر می گرفت بدین معنی که حوصله پارس کردن و غذاخوردن و دویدن در اتاق ها و حتی حوصله نگاه کردن از او سلب می شد. بعد در ذهنش دو شکل مبهم که معلوم نبود سگ بودند یا آدم پدیدار می شد. صورت هر دوشان دوست داشتنی و عزیز ولی محو و مبهم بود. موقعی که این دو شکل ظاهر می شدند عمه خانوم دمش را تکان می داد و به نظرش می رسید که آنها را جایی دیده و زمانی دوست داشته است... هر بار که خوابش می برد احساس می کرد که این شکل ها بوی سریشم و تراشه و لاک الکل می دهند.
وقتی عمه خانوم به زندگی جدید خودش عادت کرد و از یک سگ ولگرد لاغر مردنی مبدل به سگ چاق و قشنگی شد روزی ارباب قبل از شروع تمرینات دستی به سرش کشید و گفت: «عمه خانوم، فکر می کنم وقتش رسیده که تو هم مشغول کاری بشی. دیگه بیکاری و بیعاری کافیه. من می خوام ازت یه هنرپیشه بسازم... می خوای هنرپیشه بشی؟»
و او شروع به یاددادن علوم مختلف به عمه خانوم کرد. سر درس اول عمه خانوم ایستادن و راه رفتن روی دو پای عقب را آموخت که خیلی هم از اینکار خوشش آمد. سر درس دوم می بایست روی دو پای عقب بپرد و تکه قندی را که معلم بالای سرش گرفته بود بگیرد. سر درس های بعدی عمه خانوم رقصید و دور ارباب دوید و با صدای موزیک زوزه کشید و ناقوس را به صدا درآورد و تیراندازی کرد و یک ماه بعد با موفقیت توانست جای فیودور تیموفه ئیچ را در ساختن هرم مصر بگیرد. دویدن دور ارباب با زبان آویخته و پریدن از لای حلقه و سواری روی کول فیودور تیموفه ئیچ پیر برای او فوق العاده لذت بخش بود. هر بار که موفق می شد کاری انجام بدهد ذوق زده می شد و با صدای زنگ دار بلندی پارس می کرد. معلمش در حیرت و تعجب فرو می رفت و با شوق و ذوق کف دست هایش را به هم می سائید و می گفت: «چه استعدادی! چه استعدادی! یه استعداد بدون شک و تردید! تو حتما بین مردم موفق می شی!»
عمه خانوم به قدری به کلمه «استعداد» عادت کرده بود که هر بار صاحبش آن را بر زبان می آورد از جا می پرید و برمی گشت، انگار این کلمه اسمش بود.

هنوز ایلیوشا آخرین کلمه را بر زبان نیاورده بودند که ناگهان هر دو سگ با هم از جا پریدند و با عوعو بلندی از آتش فاصله گرفتند و در تاریکی ناپدید شدند. همه پسربچه ها وحشت کردند. وانیا از زیر گونی درآمد و پاولوشا با دادوفریاد دنبال سگ ها دوید. صدای پارس سگ ها پیوسته دور می شد... صدای پای گله اسب ها که مضطرب شده بودند شنیده شد. پاولوشا با صدای بلندی سگ ها را صدا کرد: «سری! ژوچکا!» چند لحظه بعد عوعو سگ ها خاموش شد و صدای پاول از دور به گوش رسید... مدت کمی گذشت. پسربچه ها باتعجب به همدیگر نگاه می کردند ومنتظر بودند که چه اتفاقی روی خواهد داد... ناگهان صدای سم اسبی که درحال تاخت بود شنیده شد. اسب یکمرتبه کنار خرمن آتش ایستاد و پاولوشا که یالش را گرفته بود چست و چالاک از روی اسب پایین پرید. هر دو سگ نیز وارد دایره ی روشنایی شدند و بلافاصله نشستند و زبان سرخشان را درآوردند.
بچه ها پرسیدند: «اونجا چه خبر بود؟ چی شد؟»
پاول دستش را به طرف اسب تکان داد و گفت: «هیچی. سگ ها خیال کردن چیزیه.»
بعد درحالی که نفس عمیق می کشید با لحن بی اعتنایی افزود: «فکر کردم گرگه.»
بی اختیار از دیدن پاولوشا لذت بردم. او در این لحظه بسیار دوست داشتنی بود. در صورت زشتش که بعد از تاخت وتاز هیجان زده می نمود آثار شجاعت و غیرت هویدا بود. او بدون اینکه ترکه ای به دست بگیرد، شب هنگام، تنها، بدون ترس و واهمه به طرف گرگ رفت. درحالی که به او نگاه می کردم فکر می کردم: «چه پسر خوبیه!»
کوستیا که معلوم بود بچه ترسوئیست پرسید: «مگه اون ها رو دیدی؟ گرگ ها رو می گم.»
پاول گفت: «اون ها همیشه اینجا زیادن. ولی فقط زمستون ها اسباب دردسر می شن.»
پاول دوباره کنار آتش نشست. وقتی می خواست روی زمین بنشیند دستش را پس گردن یکی از سگ ها گذاشت، حیوان سپاسگزار با خوشحالی آمیخته با غرور از پهلو به پاولوشا نگاه کرد.
وانیا دوباره زیر گونی ها دراز کشید.
فدیا که به عنوان فرزندی ک روستایی ثروتمند همیشه سر کرده بود (خودش معمولاً کم حرف می زد انگار می ترسید حیثیتش را از دست بدهد) سر صحبت را دوباره باز کرد و گفت: «ایلیوشکا، عجب چیزهای وحشتناکی واسه ما تعریف کردی. سگ ها هم یهو از کوره در رفتن. اون موضوعی هم که گفتی صحیحه. خودم شنیدم. جای جن زده ایه.»
ــ «وارناویتسی؟... البته، خیلی هم جن زده س! اونجا می گن بارها ارباب سابقو، ارباب مرحومو دیدن! می گن با سرداری بلند راه می ره و همش آخ و اوخ می کنه و دنبال چیزی می گرده. روزی بابا تروفیمیچ اونو سر راه دید و پرسید: «ایوان ایوانیچ، پدرجون، بفرمایین دنبال چی روی زمین می گردین؟»
فدیا باتعجب پرسید: «از آن مرحوم پرسید؟»
ــ «آره، پرسید.»
ــ «بعد از این باید به تروفیمیچ آفرین گفت... خوب اون یکی چی گفت؟»
ــ گفت: «دارم دنبال علف مشکل گشا می گردم.» با صدای خیلی خفه ای هم گفت: «علف مشکل گشا.» تروفیمیچ پرسید: «پدرجون، ایوان ایوانیچ، می خوای باهاش چیکار کنی؟» ارباب گفت: «سنگ قبرم سنگینی می کنه، تروفیمیچ، دلم می خواد از زیرش دربیام، آزاد بشم، آزاد...»
فدیا گفت: «عجب. معلومه وقتی مُرد از زندگی سیر نشده بود.»
کوستیا گفت: «جدا عجیبه! من فکر می کردم مرده ها رو می شه فقط شنبه های والدین(۱) دید.»
ایلیوشا به طوری که متوجه شدم بهتر از دیگران به اعتقادات اهالی ده وارد بود گفت: «مرده ها رو هر وقت بخوای می شه دید. ولی شنبه های والدین می تونی کسانی رو هم که باید همون سال بمیرن ببینی. کافیه شب روی ایوون کلیسا بشینی و به خیابون نیگاه کنی. اون هایی که باید همان سال بمیرن از پهلوت رد می شن. سال گذشته ننه اولیانا روی ایوون کلیسا نشست.»
کوستیا با کنجکاوی گفت: «کسی رو هم دید؟»
ــ «البته. اول، خیلی نشست، اما نه کسی رو دید و نه صدای کسی رو شنید... فقط صدای پارس سگی از دور شنیده می شد... یهو دید پسربچه ای با یه پیرهن داره رد می شه. خوب که نیگاه کرد ایواشکای فدوسی یف رو شناخت...»
فدیا حرفش را قطع کرد و پرسید: «همون که بهار مرد؟»
ــ «آره، همون. رد شد و سرشو هم بلند نکرد... بااین حال اولیانا شناختش... بعد دید زنی داره رد می شه... خوب دقت کرد، دقت کرد و خدایا! خودشو دید.»
فدیا پرسید: «راس راسی خودش بود؟»
ــ «به خدا آره.»
ــ «ولی اونکه هنوز نمرده؟»
ــ «آخه سال تموم نشده. بهش نیگاه کن، ببین چه حالی داره.»
همه دوباره ساکت شدند. پاول یک مشت شاخه خشک توی آتش انداخت. آتش زبانه کشید و شاخه ها در میان آن سیاه شد، صدای ترکیدن شاخه ها به گوش رسید. سطح شاخه ها چین خورد و نوک نیم سوخته آنها به طرف بالا خم شد. انعکاس نور به همه طرف پخش شد مخصوصا به طرف بالا. ناگهان کبوتر سفیدی کنار آتش نشست، چندبار دور خودش در یک نقطه چرخید، شعله های گرم آتش بر تمام بدنش تابید و بعد پر زد و ناپدید شد.
پاول گفت: «حتما راه خونه رو گم کرده. حالا اونقد پرواز می کنه تا به چیزی بخوره. وقتی هم که خورد همونجا تا سپیده می مونه.»
کوستیا گفت: «پاولوشا، شاید هم روح پاکی بود که به آسمون می رفت، ها؟»
پاول یک مشت شاخه توی آتش ریخت و گفت: «شاید.»
فدیا گفت: «پاولوشا، بگو ببینم. می گن توی دهکده ی شالاموف شما هم پیش بینی آسمونی(۲) دیدن؟»
ــ «وقتی خورشید گرفته بود؟ آره.»
ــ «حتما شماها هم ترسیدین؟»
ــ «تنها ما نترسیدیم. اربابمون با اینکه از قبل به ما گفته بود که قراره کسوف بشه، به محض اینکه هوا تاریک شد، می گن چنان وحشت کرد که اون سرش ناپیدا. توی آشپزخونه ی اعیانی زن آشپز همین که هوا تاریک شد تمام دیگ ها و دیزی های گل روی که توی تنور بود خورد و خمیر کرد. می گفت: «روز قیامت شده. کی همه ی اینها رو بخوره.» آش ها همین جور ولو شد. توی ده ما، برادر، شایع شده بود که گرگ های سفید می آن و مردمو می خورن. پرنده های شکاری پرواز می کنن و شاید خود تریشکا(۳) هم پیداش بشه.»
کوستیا پرسید: «تریشکا دیگه کیه؟»
ایلیوشا با شور و حرارت گفت: «مگه نمی دونی، برادر؟ مگه بچه ی کجایی که چیزی راجع به تریشکا نشنیدی؟ عجب آدم های نفهمی توی ده شما زندگی می کنن. حقا که نفهمن. تریشکا آدم عجیبیه که می آد. آدم عجیبیه که وقتی اومد نمی شه گرفتش و هیچ کاری نمی شه باهاش کرد. اونقد عجیبه. مثلاً اگه دهاتی ها بخوان گیرش بندازن و با چوب و چماق محاصرش کنن، همچین چشم هاشو چپ می کنه که اون ها با چوب به جون هم می افتن. یا مثلاً می ندازنش توی حبس. می گه یه کاسه آب براش بی آرن. وقتی آبو می آرن شیرجه می پره توی کاسه و اثری هم ازش نمی مونه. اگر زنجیرش کنن، کوچیک می شه و زنجیرها رو وا می کنه. خلاصه همین تریشکاهه توی شهرها و دهات راه می افته و مردم مسیحی رو فریب می ده... کاری هم باهاش نمی شه کرد... چون خیلی آدم عجیب و حیله گریه...»
پاول آهسته گفت: «آره، همین جوره. اینجاها منتظر اومدنش بودن. پیرمردها می گفتن که وقتی کسوف خورشید شروع بشه سروکله تریشکا هم پیدا می شه. تا اینکه کسوف شروع شد. مردم ریختن توی کوچه ها و بیابون. همه انتظار می کشیدن که چی می شه. اطراف ده ما هم که می دونین ــ زمین ها همواره. همه چی از دور پیداس. یهو دیدن از اسلابودکا آدم ناشناسی از روی تپه به طرف ده می آد. کله عجیب و غریبی داره. همه داد زدن: «وای، تریشکا اومد! تریشکا اومد!» و پا به فرار گذاشتن! کدخدای ما توی جوب دراز کشید و زنش لای در گیر کرد و چنان قیل وقالی راه انداخت که سگ منزل از ترس زنجیر رو پاره کرد، از روی چپر پرید و به طرف جنگل فرار کرد. دوروفه ئیچ، پدر کوزکا، لای چاودارها قایم شد و صدای بلدرچین درآورد به این امید که «شاید این دشمن آدم کش دلش به حال پرنده بسوزه.» خلاصه همه چی به هم ریخت! اما اون آدمی که داشت می اومد ــ واویلا ــ بشکه ساز ده خودمون بود: یه بشکه کوچولو واسه خودش خریده بود و اونو روی سرش گذاشته بود.»
بچه ها همگی خندیدند و دوباره مثل اشخاصی که در هوای آزاد دور هم جمع می شوند و از این در و اون در حرف می زنند چند لحظه ساکت شدند. من به اطراف نگاه کردم: شب، منظره باشکوه و پرابهتی داشت. هوای گرم نیمه شب جای هوای خنک و مرطوب اوایل شب را گرفته بود و هنوز مدت زمان زیادی لازم داشت تا مزارع خفته را دربر بگیرد. تا اولین همهمه بامداد و تا لحظه ای که اولین قطره های شبنم سحرگاهی روی سبزه ها بنشیند وقت زیادی مانده بود. قرص ماه در آسمان دیده نمی شد چون آن وقت ها دیر درمی آمد. ستارگان بی شمار که مثل طلا می درخشیدند، سوسوزنان در جهت کهکشان در حرکت بودند و انسان با دیدن آنها انگار به طور مبهم حرکت سریع و بلاوقفه زمین را احساس می کرد. فریاد عجیب و گوشخراشی که انگار ناشی از درد بود دوبار پشت سرهم بر فراز رودخانه طنین افکن گردید و چند لحظه بعد از نقطه دورتری به گوش رسید...
کوستیا لرزید... «این چی بود؟»
پاول با لحن آرامی گفت: «لک لک بود...»
کوستیا تکرار کرد: «لک لک...» بعد لحظه ای سکوت کرد و گفت: «پاولوشا، دیشب صدای عجیبی شنیدم. شاید تو بدونی...»
ــ «چی بود؟»
ــ «حالا می گم چی شنیدم. داشتم از میون سنگلاخ کامنایا به شاشکینو می رفتم. اول کنار درخت های گردو رد شدم. بعد به چمن زار رسیدم. می دونی، اونجایی که دره دور می زنه، یه چاله آب بهاری هم اونجا هست که عین نیزار شده. از بغل چاله آب که رد می شدم، از وسطش صدای ناله ای بلند شد که قلبم وایساد. صداش اینطور بود: او ــ و... او ــ و... او ــ و! اونقد ترسیدم. دیروقت بود. صدای ناله به قدری دردآلود بود که حس کردم داره گریه م می گیره... چی ممکن بود باشه،ها؟»
پاولوشا گفت: «تابستون پیرارسال دزدها اکیم جنگلبونو توی این چاله ی آب خفه کردن. شاید روحش بود...»
کوستیا چشم های درشت خودش را گرد کرد و گفت: «برادرها، من نمی دونیستم که اکیمو رو اونجا خفه کردن. اگه می دونستم از ترس می مردم.»
پاول ادامه داد و گفت: «می گن قورباغه های کوچولویی هم هستن که اینطور ناله می کنن.»
ــ «قورباغه؟ نه، بابا، کدوم قورباغه... قورباغه ها (صدای لک لک دوباره بر فراز رودخانه شنیده شد) ــ کوستیا بی اختیار گفت: «عجب صدایی داره! عین آدم جنگلی داد می زنه.»
ایلیوشا وارد صحبت شد و گفت: «آدم جنگلی داد نمی زنه. آدم جنگلی لاله. فقط کف می زنه و صدای ترق وتروق درمی آره...»
فدیا با تمسخر حرفش را قطع کرد و گفت: «مگه تو آدم جنگلی رو دیدی؟»
ــ «نه، ندیدم. خدا نکنه ببینم. دیگرون دیدن. چند روز پیش آدم جنگلی یکی از دهاتی های خودمونو توی جنگل سرگردون کرد. هی اونو دور چمن زار وسط جنگل چرخوند... دهاتیه به زحمت خودشو نزدیکی های صبح به منزل رسوند...»
ــ «خب، مگه دیدش؟»
ــ «آره، می گفت جثه درشتی داره. سیاه و درشت. عین اینکه پشت درخت قایم شده باشه. درست دیده نمی شد. انگار از مهتاب درمی رفت. وایساده بود و با چشم های گندش نیگاه می کرد، نیگاه می کرد و چشمک می زد، نیگاه می کرد و چشمک می زد...»
فدیا لرزید، شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «ای بابا! تن آدم مورمور می شه!»
پاول گفت: «اصلاً نمی تونم بفهمم این کثافت ها چرا توی دنیا پیدا شدن.»
ایلیا گفت: «فحش نده، یهو می شنون.»
بچه ها دوباره ساکت شدند.
ناگهان صدای کودکانه وانیا به گوش رسید: «بچه ها، نیگا کنین، به ستاره های خداوند نیگا کنین. عین زنبورهای عسل هستن!»
وانیا صورت ترگل ورگل خودش را از زیر گونی درآورد، چانه اش را روی مشتش گذاشت و چشم های درشت و معصوم خود را آرام به طرف آسمان بلند کرد. چشم های همه بچه ها به آسمان دوخته شد و مدتی پایین نیامد.
فدیا با لحن محبت آمیزی گفت: «وانیا، خواهرت آنیوتکا حالش خوبه؟»
وانیا گفت: «خوبه.»
ــ «ازش بپرس چرا دیگه پیش ما نمی آد.»
ــ «نمی دونم.»
ــ «بهش بگو که بی آد.»
ــ «باشه.»
ــ «بگو آب نبات بهش می دم.»
ــ «به من هم می دی؟»
ــ «به تو هم می دم.»
وانیا آهی کشید و گفت: «نه، من نمی خوام. بهتره به اون بدی. خیلی دختر مهربونیه.»
وانیا دوباره سرش را روی زمین گذاشت. پاول بلند شد و دیگ خالی را برداشت.
فدیا از او پرسید: «کجا می ری؟»
ــ «می رم از رودخونه آب بیارم. تشنم شده.»
سگ ها بلند شدند و دنبالش راه افتادند.
ایلیوشا از پشت سر داد زد: «مواظب باش توی رودخونه نیافتی!»
فدیا گفت: «چرا بیافته؟ اون مواظب خودشه.»
ــ «آره، مواظب خودشه، هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته. مثلاً دولا می شه آب ورداره، یهو آدم آبی دستشو می گیره و دنبال خودش می کشه. بعد می گن، پسره توی آب افتاد... کدوم افتاد؟ ــ او گوشش را تیز کرد و گفت: «وارد نیزار شده، می شنوین؟»
اتفاقا صدای به هم خوردن نی ها به گوش رسید.
کوستیا پرسید: «راس می گن که آکولینای خل از وقتی که تو آب افتاد دیوونه شد؟»
ــ «آره، راس می گن. حالا به ریختش نیگاه کنین. می گن اونوقت ها خیلی قشنگ بود. آدم آبی خرابش کرد. حتما فکر نمی کرد که به این زودی ها از توی آب درش می آرن. برای همین ته آب اونو از ریخت انداخت.»
(من خودم بارها آکولینا را دیده بودم. او با لباس پاره پاره و هیکل فوق العاده لاغر، با صورتی که عین ذغال سیاه بود و با چشم های تار و دهان باز ساعت ها کنار جاده می ایستاد و دست های استخوانی اش را محکم به سینه اش می فشرد و مثل یک حیوان وحشی که در قفس افتاده باشد این پا و آن پا می کرد. آکولینا هر چیزی که به او می گفتند نمی فهمید و فقط گاهی اوقات با تشنج قهقهه می زد.)
کوستیا در ادامه صحبتش گفت: «می گن آکولینا بعد از اینکه معشوقش اونو فریب داد خودشو توی رودخونه انداخت.»
ــ «آره، درسته.»
کوستیا با غم و اندوه افزود: «واسیارو یادته؟»
فدیا پرسید: «کدم واسیا؟»
کوستیا جواب داد: «همونکه توی این رودخونه غرق شد. چه پسر خوبی بود! چه پسر خوبی! مادرش ــ فکلیستا، خیلی واسیا رو دوست داشت! انگار حس می کرد که واسیا باید توی آب بمیره. هر وقت واسیا تابستون ها با ما بچه ها کنار رودخونه می اومد که آبتنی کنه، مادرش عین مرغ سربریده پرپر می زد. زن های دیگه واسه خودشون با طشت رد می شدند ولی فکلیستا طشتو زمین می گذاشت و داد می زد: «برگرد، برگرد، عزیزم! برگرد، خوشگلم!» تازه، هیچکی نمی دونه چطور شد که غرق شد. داشت لب رودخونه بازی می کرد. مادرش هم اونجا بود. کاه ها رو جمع می کرد. یهو صدایی شنید انگار کسی داشت حباب توی آب ول می کرد. نیگاه کرد و دید کلاه واسیا روی آب شناوره. از اونموقع فکلیستا هم عقلشو از دست داده. هر چندبار یه دفعه می ره اونجایی که واسیا غرق شده، دراز می کشه و شروع به خوندن همون آوازی می کنه که واسیا می خوند، یادتونه؟ همون آواز رو سر می ده و خودش گریه می کنه و گریه می کنه و به درگاه خداوند گله می کنه...»
فدیا گفت: «پاولوشا داره می آد.»
پاول با دیگ پر از آب به خرمن آتش نزدیک شد.
پاول مکثی کرد و گفت: «بچه ها، وضع خرابه.»
کوستیا با عجله پرسید: «مگه چطور شده؟»
ــ «صدای واسیا رو شنیدم.»
همه یک مرتبه لرزیدند.
کوستیا گفت: «چی می گی، بابا، این حرف ها چیه؟»
ــ «به خدا، تا دولا شدم آب وردارم یهو صدای نازک واسیا رو که انگار از زیر آب می اومد شنیدم که می گفت: «پاولوشا، آهای پاولوشا، بیا اینجا ببینم». من خودمو عقب کشیدم اما دیگ رو پر کردم.»
بچه ها هرکدام نشان صلیب روی سینه شان رسم کردند و گفتند: «خدایا! خدایا!»
فدیا افزود: «پاول، این آدم آبی بود که صدات می زد. اتفاقا ما همین حالا راجع به واسیا حرف می زدیم.»
ایلیوشا با کلمات بریده گفت: «این علامت نحسیه.»
پاول با لحن قاطعی گفت: «عیبی نداره، هر طور شد، شد! هر کی یه قسمتی داره!»
این جمله را گفت و روی زمین نشست.
بچه ها ساکت شدند. معلوم بود که حرف های پاول اثر عمیقی در آنها بخشیده بود. همه شان وانمود کردند که می خواهند کنار خرمن آتش بخوابند.
کوستیا ناگهان سرش را بلند کرد و پرسید: «این چه صداییه؟»
پاول گوش هایش را تیز کرد و گفت: «ابیاها دارن رد می شن و سوت می زنن.»
ــ «کجا دارن می رن؟»
ــ «اونجایی که می گن زمستون وجود نداره.»
ــ «مگه همچین جایی هم هست؟»
ــ «آره.»
ــ «از اینجا دوره؟»
ــ «خیلی، اونور دریاس.»
کوستیا آهی کشید و چشم هایش را بست.
از لحظه ای که به بچه ها ملحق شدم بیش از سه ساعت گذشته بود. بالاخره ماه هم در آمد. من فوری متوجه آن نشدم: از بس هلالش کوچک و نازک بود. آن شب بدون ماه همچنان زیبا و باابهت بود... ولی بسیاری از ستاره ها که همین چندی پیش در آسمان بلند برق می زدند به افق نزدیک شده بودند. اطراف، همه جا ساکت و آرام بود. این سکوت و آرامش خاص قبل از سپیده است. همه چیز در خواب سنگین و عمیق قبل از سحر فرو رفته بود. هوا دیگر آمیخته با رایحه تند نبود و به نظر می رسید که دوباره پر از نم و رطوبت شده است... شب های تابستان بلند نیست!... گفت وگوهای بچه ها همراه با آتش خاموش می شد... حتی سگ ها چرتشان گرفته بود. اسب ها نیز، تا جایی که توانستم در نور ضعیف و لرزان ستارگان ببینم، دراز کشیده و سرشان را پایین انداخته بودند... فراموشی خفیفی بر وجودم مستولی شد که به خواب سبکی تبدیل گردید.
جریان خنک هوا به صورتم خورد. چشم هایم را باز کردم. سحر تازه داشت فرا می رسید. شفق گلگون هنوز پدیدار نشده بود ولی آسمان مشرق روشن تر شده و اطراف من همه چیز تشخیص داده می شد، البته به طور محو و مبهم ولی قابل رویت. آسمان خاکستری کمرنگ روشن تر و خنک تر می شد و به رنگ آبی می گرایید. ستاره ها گاه به طور ضعیفی سوسو می زدند و گاه ناپدید می شدند. زمین مرطوب و برگ ها نمناک شده بود. از گوشه وکنار صدای موجودات زنده شنیده شد و نسیم سحری بر فراز زمین شروع به وزش کرد. لرزش خاص صبح های سرد بدنم را فرا گرفت، من شاد و سرحال از جا برخاستم و به طرف بچه ها رفتم. همه ی آنها مثل مرده دور آتشی که درحال خاموش شدن بود خفته بودند. تنها پاول نیم خیز شد و بادقت به من نگریست.
من سرم را به علامت خداحافظی تکان دادم و در امتداد رودخانه که انگار دود از سطح آن برمی خاست راهی منزل شدم. هنوز دو فرسخ دور نشده بودم که ابتدا اشعه سرخ آتشین که بعد به نور ارغوانی و روشنایی طلایی گرم و دلنواز مبدل شد دوروبر من روی مرغزار شبنم زده و تپه وماهور سبزرنگ و جنگل هایی که جلو من بودند و روی راه خاکی درازی که پشت سرم مانده بود و روی بوته های ارغوانی براق و رودخانه ای که از میان مه پراکنده بستر نیلگون خود را با شرم و حیا نمایان می ساخت گسترده شد. همه چیز به حرکت درآمد، بیدار شد، نغمه سرداد، همهمه کرد و گویا شد. قطره های درشت شبنم همه جا بسان الماس های درشت درخشیدن گرفت. صدای صاف و تمیز ناقوس که مثل صبح باطروات و زیبا بود از دور به گوش رسید و ناگهان گله اسب هایی که بچه های آشنا آن را می راندند از بغلم گذشت...
متاسفانه باید اضافه کنم که همان سال پاول درگذشت. او غرق نشد. از روی اسب افتاد و کشته شد. حیف بچه خوبی بود!

ایوان تورگنف

در سال ۱۸۵۲ کتاب یادداشت های یک شکارچی نوشته ایوان تورگنف که در آن زمان کمتر شناخته شده بود منتشر گردید. در این کتاب داستانی هم به نام چمن زار بژین گنجانده شده بود که علاقه نویسنده را به کودکان روستایی و زیبایی خاص روایات و اعتقادات ملی منعکس می کرد.
ایوان سرگی یویچ تورگنف از سال ۱۸۱۸ تا سال ۱۸۸۳ در قید حیات بود.

چمنزار بژین

(از «یادداشت های یک شکارچی»)
یکی از روزهای زیبای ماه ژوییه بود، از آن روزهایی که وقتی هوا پایدار می شود حالت دائمی پیدا می کنند. در این روزها هوا از صبح سحر روشنایی و طراوت خاصی کسب می کند و شفق صبحگاهی به جای اینکه مانند زبانه های آتش شعله ور گردد به رنگ ارغوانی زیبایی در آسمان پراکنده می شود. خورشید درخشان که هیچ شباهتی به آفتاب گداخته و سوزان ایام خشک و گرم یا آفتاب تیره و سرخ قبل از توفان ندارد به آرامی از زیر قطعه ابری باریک و دراز خارج می شود یک آن برق تازه ای زده دوباره در مه ارغوانی رنگ فرو می رود. حاشیه دندانه دار و باریک بالای ابر به طور مارپیچ درخشیدن می گیرد و برق آن شبیه برق نقره ی چکش خورده می شود... آنگاه خورشید دوباره بازی کنان شروع به تابیدن می کند و کوکب نیرومند انگار بال گسترده باشد، سرمست و باوقار در آسمان بلند اوج می گیرد. نزدیکی های ظهر معمولاً ابرهای گرد و بلندی که رنگ خاکستری مایل به طلایی و حاشیه های ظریف سفیدی دارند در آسمان پدیدار می شوند. ابرها بسان جزایر کوچکی در یک رودخانه بی انتها که از بستر خود خارج شده باشد پراکنده می شوند و در میان شعب و شاخه های لاجوردی آسمان صاف تقریبا بی حرکت می مانند. پاره ابرها نزدیک خط افق تنگ هم جمع می شوند و آسمان نیلگون را می پوشانند و با آسمان لاجوردی یکی شده به نظر می آید که نور و گرما پخش می کنند. رنگ روشن افق که مایل به بنفش کمرنگ است در تمام طول روز تغییر نمی کند و به هر طرف که نگاه کنید به همین رنگ است. هیچ جا اثری از ابرهای سیاه طوفانی به چشم نمی خورد مگر در بعضی نقاط که خطوط آبی رنگی از بالا سرازیر می شوند و نشانه باران خفیفی هستند که باریدن گرفته است. نزدیک غروب ابرها پراکنده می شوند و آخرین لکه های ابر که رنگ نسبتا تیره و حدود غیرمشخصی دارند مثل دود صورتی رنگ در برابر خورشید غروب در هم می لولند. آسمان در نقطه ای که خورشید با آرامش غروب می کند عین نقطه طلوع آرام آن بر فراز زمین، مدت کوتاهی سرخ می ماند و اولین ستاره شامگاهان چون شمعی که با احتیاط حمل شود در آسمان به تلالو درمی آید. در این روزها همه رنگ ها روشنند و گرمی و لطافت خاصی دارند و گرما ممکن است به قدری شدید باشد که حتی بر فراز مزارع به صورت دمه آویخته ای نمایان شود. ولی باد گرما را عقب می راند و گردباها که علامت مشخص پایداربودن هوا هستند به شکل ستون های بلند سفیدی در راه های بین مزارع به حرکت درمی آیند. رایحه گل افسنطین و چاودار دروشده و گندم سیاه در هوای خشک و تمیز پراکنده می شود و شما حتی یک ساعت قبل از رسیدن شب رطوبت هوا را احساس نمی کنید. زارع، آرزوی چنین هوایی را برای برداشت محصول گندم دارد...
روزی در ولایت چرنسکی از شهرستان تولا، در چنین هوایی به شکار بلدرچین رفته بودم. شکار زیاد بود و من تعداد زیادی بلدرچین زدم. بند کیفم که محتوی شکار بود بیرحمانه شانه ام را آزار می داد ولی من موقعی تصمیم به بازگشت گرفتم که شفق خاموش شده بود و در هوایی که هنوز روشن بود ولی نور آفتاب غروب به آن نمی رسید سایه های سرد و تیره ای روی زمین افتاده بود. من با قدم های تند از وسط بوته های پرپشتی که در مساحت زیادی روییده بود گذشتم، از تپه ای که آنجا بود بالا رفتم ولی به جای اینکه در سمت راست خودم دشت هموار و بیشه بلوط های جوان و کمی آن طرف تر کلیسای سفیدرنگ کوتاهی ببینم، نقاط کاملاً ناشناسی دیدم. از زیر پایم دره ی تنگی می گذشت و درست روبه روی من بیشه ی کبوده به صورت دیوار بلندی سر به آسمان کشیده بود. من با تعجب ایستادم و سرم را برگرداندم... فکر کردم: «عجب! پس راه را عوضی آمده ام، خیلی به طرف راست پیچیدم.» و حیران از این اشتباه به سرعت از روی تپه پایین آمدم. بلافاصله رطوبت نامطبوعی که تکان نمی خورد سراپای مرا فرا گرفت انگار من وارد زیرزمین شده بودم. انبوه علف های بلند ته دره که تماما خیس بود به صورت سفره سفیدی گسترده بود. راه رفتن در آن کمی وحشت آور بود. من با عجله خودم را به آن طرف دره رساندم و درحالی که به سمت چپ می پیچیدم در امتداد جنگل کبود راه افتادم. شبکورها بیدار شده بودند و به طور اسرارآمیزی در زمینه آسمان تیره و درعین حال روشن بر فراز شاخه های بالای کبوده های لرزان پرواز می کردند. قرقی کوچکی که ظاهرا در بازگشت به لانه اش تاخیر کرده بود سریع و مستقیم پهنه آسمان را درنوردید. فکر کردم: «به محض اینکه به آن گوشه برسم بلافاصله راه را می بینم، با همه ی اینها در حدود یک فرسخ اضافه راه رفتم!»
بالاخره به گوشه جنگل رسیدم ولی آنجا راهی نبود. بوته های کوتاه درونشده ای در مقابل من گسترده بود و پشت آنها دست لخت و عریانی به چشم می خورد. دوباره ایستادم و فکر کردم: «عجب داستانیست... پس من کجا هستم؟» سعی کردم به خاطر بیاورم که طی روز از کجا گذشتم. بالاخره متوجه شدم: «به! اینها بوته های پاراخینسک هستند! صحیح، آنهم بیشه ی سیندی یف باید باشد... اصلاً چطور شد که من اینهمه راه آمدم؟... عجیب است! حالا دوباره باید به سمت راست پیچید.»
از میان بوته ها به طرف راست رفتم. ضمنا شب مثل ابر توفانی نزدیک می شد. به نظر می رسید که تاریکی، همراه مه شبانه، از همه جا برمی خاست و حتی از ارتفاع سرازیر می شد. سرانجام به کوره راه ناهمواری که پوشیده از علف بود رسیدم. درحالی که با دقت به پیش نگاه می کردم در امتداد آن راه افتادم. دوروبر، همه چیز سیاه و ساکت بود ــ تنها بلدرچین ها بودند که گاهی اوقات با فریادهای خود سکوت را می شکستند. یک پرنده شب که روی بال های نرم خویش بی صدا در ارتفاع کمی پرواز می کرد نزدیک بود به من بخورد و با وحشت کنار پرید. من به حاشیه بوته زار رسیدم و در امتداد خط بین دو مزرعه راه افتادم. حالا دیگر اشیایی را که دورتر بود به زحمت تشخیص می دادم: مزرعه به طور مبهمی در اطراف من سفیدی می زد و تاریکی عبوس مدام غلیظ تر و غلیظ تر می شد. صدای قدم های من در هوای بی حرکت انعکاس گنگی داشت. آسمان رنگ پریده، رنگ سرمه ای تندی به خود گرفت که رنگ آسمان شب بود و در پهنه بیکران آن ستاره های کوچک به تلالو درآمدند.
آنچه من با بیشه عوضی گرفته بودم تپه ی گرد و تیره ای بود. دوباره با صدای بلند تکرار کردم: «پس من کجا هستم؟» بعد برای بار سوم ایستادم و با استفهام به دیانکا سگ انگلیسی زرد ابلق خودم که از همه چارپایان روی زمین عاقل تر بود نگاه کردم. ولی این موجود عاقل فقط دمش را تکان داد و چندبار چشم هایش را بست و هیچ راه چاره ای به من نشان نداد. من ازش خجالت کشیدم و با عزم راسخ به طرف جلو حرکت کردم، انگار فهمیده بودم که کجا می بایست بروم. بعد تپه را دور زدم و به فرورفتگی همواری رسیدم که خاک آن شخم زده شده بود. بلافاصله احساس عجیبی به من دست داد.
فرورفتگی شکل یک دیگ کامل را داشت. کناره های آن کم شیب بود. ته آن چند سنگ درشت سفید از خاک درآمده بودند، انگار برای مشورت محرمانه ای گرد هم جمع شده بودند. هوای درون گودال به قدری گرفته و خفه بود و آسمان شب از درون آن چنان عبوس و خوفناک به نظر می رسید که حس کردم قلبم دارد از فرط غصه فشرده می شود. جانور کوچولویی با صدای ضعیف و ترحم انگیزی بین سنگ ها صدا کرد. من سعی کردم هر چه زودتر از برآمدگی بالا بروم. تا این موقع هنوز این امید را از دست نداده بودم که راه خانه را پیدا می کنم ولی وقتی به اینجا رسیدم مطمئن شدم که راه را گم کرده ام و بدون اینکه سعی کنم اطراف را که کاملاً در تاریکی فرو رفته بود شناسایی کنم کورکورانه از ستاره های آسمان کمک گرفتم و به راه خود ادامه دادم... در حدود نیم ساعت، درحالی که به زحمت قدم برمی داشتم به همین منوال راه رفتم. به نظرم می رسید که هرگز پایم به چنین نقطه خلوتی نرسیده است: هیچ جا سوسوی آتش دیده نمی شد و صدایی به گوش نمی خورد. تپه های شیب دار جای خود را به هم می دادند، دشت ها و مزارع از پس هم کشیده می شدند. بوته ها ناگهان در میان تاریکی جلو روی من سبز می شدند. من همچنان پیش می رفتم و دیگر قصد داشتم جایی پیدا کنم که شب را در آنجا به صبح برسانم و ناگهان به پرتگاه وحشتناکی رسیدم.
با عجله پای خودم را که بلند کرده بودم عقب بردم و از خلال تاریکی شب دشت وسیعی را که زیر پایم گسترده شده بود دیدم. یک رودخانه پهناور به صورت هلالی که انتهای آن از من دور می شد دشت را دور می زد. درخشش پولادین آب گاهی اوقات جریان آن را نشان می داد. تپه ای که من روی آن ایستاده بودم به پرتگاه تقریبا قائمی ختم می شد. سیاهی تپه اندک تفاوتی با رنگ سرمه ای فضای پرتگاه داشت. درست زیر پای من در گوشه ای که از تلاقی پرتگاه با دره به وجود آمده بود، کنار رودخانه که سطح آن در این محل بی حرکت به نظر می رسید و شباهت تامی به آینه تیره داشت، در دامنه پرتگاه دو خرمن کوچک آتش کنار هم زبانه می کشید و دود می کرد. چند نفر دور آتش حرکت می کردند و سایه های رقصان آنها به دوروبر می افتاد. گاهی اوقات سر کوچولویی که موهای مجعدی داشت به طور بارزی روشن می شد...
بالاخره فهمیدم به کجا رسیدم. این چمنزار در ناحیه ما معروف به «چمنزار بژین» است... ولی بازگشت به منزل به هیچ وجه ممکن نبود علی الخصوص هنگام شب. زانوهایم از فرط خستگی خم می شد. تصمیم گرفتم خودم را به خرمن آتش برسانم و شب را در جمع اشخاصی که آنها را با گاوچرانانی که دام ها را برای فروش می بردند عوضی گرفته بودم، به صبح برسانم و به انتظار سپیده سحر بنشینم. من بدون هیچ گونه ناراحتی از روی تپه سرازیر شدم ولی هنوز آخرین شاخه ای را که چسبیده بودم رها نکرده بودم که دو سگ سفید رنگ درشت و ژولیده با عوعوی خشمگینی به طرف من حمله کردند. دوروبر خرمن های آتش صدای زنگدار بچه ها به گوش رسید. دوسه پسربچه باعجله از روی زمین برخاستند. من به فریاد استفهام آنها پاسخ دادم. بچه ها دوان دوان به طرف من آمدند و بلافاصله سگ ها را صدا کردند. من به طرف آنها رفتم.
من دچار اشتباه شده بودم. اینها گاوچران نبودند. پسربچه های اهل ده مجاور بودند که از گله اسب ها مواظبت می کردند. در ایام گرم تابستان اهالی اینجا شب ها اسب ها را به دشت می برند زیرا روزها مگس ها و خرمگس ها اسب ها را ناراحت می کنند. پسربچه های ده خیلی دوست دارند عصرها گله اسب را به دشت ببرند و نزدیکی سپیده اسب ها را به ده برگردانند. آنها بدون کلاه، با نیم تنه های پوستی سوار تیزپاترین اسب ها می شوند و با قیل وقال می تازند و دست و پایشان را تکان می دهند و روی اسب ها ورجه ورجه می کنند. گردوخاک به شکل ستون زردرنگی پشت سرشان بلند می شود. صدای سم اسب ها از فاصله دور به گوش می رسد. اسب ها با گوش های تیز می تازند و در پیشاپیش آنها یک اسب خرمایی یال بلند که برگ های گیاه باباآدم به یال ژولیده اش چسبیده است درحالی که پیوسته قدم عوض می کند می دود.
من به پسربچه ها گفتم که راهم را گم کرده ام و پهلوی آنها نشستم. بچه ها از من پرسیدند که از کجا می آیم، بعد کمی سکوت کردند و تنگ هم نشستند و برای من جا باز کردند. ما کمی با هم حرف زدیم. من زیر بوته کم شاخ وبرگی دراز کشیدم و به اطراف نگاه کردم. منظره معجزه آسایی بود. دوروبر خرمن های آتش مثل این بود که هاله سرخ رنگی سوسو می زد و تاریکی را به عقب می راند. زبانه های آتش درحالی که می لرزید گاهی اوقات روشنایی خود را به خارج از دایره ی مزبور می راند. زبانه های نازک گاهی شاخه های لخت بید را لیس می زد و بلافاصله از بین می رفت، سایه های تیز و بلند یک لحظه به وجود می آمد و جای خود را به روشنایی می داد. تاریکی با روشنایی مبارزه می کرد. گاهی اوقات که شعله آتش ضعیف تر و دایره ی روشنایی تنگ تر می شد، از میان تاریکی سر اسب سفید یا ابلقی نمایان می گردید که نشخوارکنان به ما خیره خیره می نگریست و لحظه ای بعد ناپدید می شد. فقط صدای نشخوار و خروخر اسب ها به گوش می رسید. از جای روشنْ دیدن آنچه در تاریکی می گذرد دشوار است و به همین علت به نظر می رسید که پرده سیاهی اطراف را پوشانده بود. ولی دورتر، به طرف افق تپه ها و جنگل ها به صورت لکه های سیاهی به چشم می خورد. آسمان صاف و تیره با تمام زیبایی اسرارآمیز خود بر فراز ما گسترده شده بود. رایحه سکرآور و باطراوت شب که از مختصات شب های تابستان روسیه است به طور لذت بخشی سینه را می فشرد. دوروبر تقریبا صدایی شنیده نمی شد. فقط گاهی اوقات ماهی بزرگی در آب رودخانه با صدای بلندی خود را به سطح آب می زد و نیزارهای کنار ساحل در اثر موجی که به آنها می رسید با همهمه ی ضعیفی تکان می خورد... صدای آرام سوختن شاخه ها به گوش می رسید.
بچه ها دور خرمن آتش حلقه زده بودند. آن دو سگی هم که خیلی دلشان می خواست مرا پاره کنند کنار آتش نشسته بودند. آنها چند مدت نمی توانستند با حضور من سازش کنند و درحالی که با قیافه های خواب آلوده چشم هایشان را می بستند گاهی اوقات می غریدند و ناراحت از اینکه نتوانستند خواست خود را به کرسی بنشانند با صدای خفیفی زوزه می کشیدند. بچه ها پنج نفر بودند: فدیا و پاولوشا و ایلیوشا و کوستیا و وانیا. (من از صحبت های آنها پی به اسامیشان بردم و الساعه قصد دارم خواننده را با آنها آشنا کنم).
اولی که از همه بزرگ تر و اسمش فدیا بود در حدود چهارده سال داشت. فدیا پسرک خوش اندامی بود با صورتی زیبا. خطوط صورتش کمی ریز و ظریف بود. موهای بورش مجعد، چشم هایش روشن و چهره اش پیوسته شاد و متبسم می نمود. از قرائن معلوم بود که فدیا از خانواده ثروتمندیست و برای تفریح به دشت آمده است نه از روی احتیاج. یک پیراهن چیت رنگی با نوار زرد تنش بود. کت ارمک مانند خود را روی شانه های باریکش انداخته بود به طوری که هر آن ممکن بود از روی شانه هایش بیفتد. شانه ای به کمربند آبی رنگ باریکش آویخته بود. چکمه های ساقه کوتاه او از قرار معلوم مال خودش بود نه مال پدرش. پسربچه دوم که اسمش پاولوشا بود موهای ژولیده سیاه و چشم های خاکستری رنگ و گونه های پهن و صورت رنگ پریده و آبله گون و دهان بزرگ و سر درشت و هیکل کوتاه و بیقواره ای داشت. پسرک بدون تردید بدقواره بود! ولی بااین حال از او خوشم آمد: نگاه چشم های عاقلش مستقیم و صدایش حاکی از قدرت اراده بود. لباسش چندان تعریفی نداشت. جامه اش از یک پیراهن بلند کتانی و شلوار وصله پینه شده تشکیل شده بود. صورت سومی که اسمش ایلیوشا بود، چندان قابل توجه نبود. بینی عقابی و چهره ی کشیده و چشم های نزدیک بین او حاکی از گرفتگی درونی بیمارگون و بی فراستی بود. لبهای فشرده اش تکان نمی خورد و ابروهای گره خورده اش از هم باز نمی شد، انگار نور آتش باعث می شد که چشم هایش را ببندد و ابروهایش را گره کند. موهای زرد او که تقریبا سفید به نظر می رسید دور کلاه نمدی کوچکی که آن را پیوسته با هر دو دست تا گوشش پایین می کشید سیخ ایستاده بود. چاروق و پاپیچ تازه ای به پا داشت. یک طناب کلفت سه بار دور کمرش پیچ خورده و بلوز بافته ی سیاه و خوشدوختش را چسب بدنش کرده بود. او و پاولوشا به ظاهر بیش از دوازده سال نداشتند. چهارمی به اسم کوستیا که در حدود ده سال داشت با قیافه گرفته و نگاه اندوهبار خود توجه مرا جلب کرد. تمام صورتش کوچک و لاغر و پر از کک ومک و چانه اش عین پوزه ی سنجاب تیز بود. لب های او به زحمت قابل تشخیص بود ولی چشم های درشت و سیاهش که برق خیره کننده ای داشت اثر عمیقی در انسان به جا می گذاشت. به نظر می رسید که چشم هایش می خواست چیزی بگوید، مطلبی که برای بیان آن، لااقل در قاموس او، واژه ای وجود نداشت. پسرک، قدی کوتاه و جثه ای ضعیف و نحیف داشت و لباس فقیرانه ای تنش بود. پسربچه آخری را که اسمش وانیا بود من ابتدا ندیدم: او ساکت و آرام روی زمین دراز کشیده و پارچه گونی مانندی روی خودش کشیده بود و بعضی اوقات سر کوچولوی خودش را که موهای بور مجعدی داشت از زیر آن درمی آورد. سن این پسرک از هفت تجاوز نمی کرد.
من زیر بوته ای دراز کشیده بودم و گاهی به بچه ها نگاه می کردم. دیگ کوچکی روی یکی از خرمن های آتش آویزان بود و توی آن چندتا سیب زمینی پخته می شد. پاولوشا مواظب دیگ بود و درحالی که سرزانو ایستاده بود ترکه ای را توی آب جوشان فرو می کرد. فدیا دامن ارمک خودش را پهن کرده روی زمین دراز کشیده و به آرنجش تکیه داده بود، ایلیوشا پهلوی کوستیا نشسته بود و همچنان چشم هایش را تنگ می کرد. کوستیا سرش را کمی خم کرده و به نقطه دوردستی خیره شده بود. وانیا زیر گونی تکان نمی خورد. من خودم را به خواب زدم. کم کم بچه ها دوباره مشغول صحبت شدند.
آنها ابتدا از این در و آن در راجع به کار فردا و درباره اسب ها صحبت کردند. ولی ناگهان فدیا ایلیوشا را مخاطب قرار داد و مثل اینکه صحبتی را که قطع شده بود دوباره به میان می آورد از ایلیوشا پرسید: «خُب، بالاخره لولوخرخره رو دیدی؟»
ایلیوشا با صدای ضعیف و گرفته ای که فوق العاده با حالت چهره اش مناسب بود جواب داد: «نه، ندیدمش. تازه، اونو که نمی شه دید... من صداشو شنیدم، تازه تنها هم نبودم.»
پاولوشا پرسید: «کجا بود؟»
ــ «توی کارگاه قدیمی کاغذریزی.»
ــ «مگه شما به کارخونه می رین؟»
ــ «آره، می ریم. من و برادرم آودیوشکا کاغذساب هستیم.»
ــ «به، کارخونه یی ها رو باش!...»
فدیا پرسید: «بالاخره نگفتی چطور صداشو شنیدی؟»
ــ «خیلی ساده. روزی من و برادرم آودیوشکا با فیودور میه یفسکی و ایواشکا کاسوی و اون ایواشکای اهل کراسنی یه خولمی و ایواشکا سوخوروکوف و بچه های دیگه، خلاصه در حدود ده نفر می شدیم، مجبور شدیم توی کارگاه کاغذریزی بخوابیم، اجبار ما هم از این لحاظ بود که نازاروف، سرکارگر قدغن کرده بود و به ما گفته بود که: «بچه ها، چه لزومی داره خونه برین؟ فردا کار زیاد داریم و شماها، بچه ها، بهتره همین جا بمونین.» ما هم موندیم. همه ی ما کنار هم دراز کشیده بودیم که آودیوشکا گفت: «بچه ها، اگه لولوخرخره پیداش بشه چی؟»... هنوز این حرفشو تموم نکرده بود که صدای قدم های کسی بالای سرمون شنیده شد. ماها پایین خوابیده بودیم. صدای قدم های اونم از بالا، از کنار چرخ شنیده شد. تخته ها زیر پاش خم می شدن و ترق وتروق صدا می کردن. از بالای سرمون که رد شد صدای برخورد آب با پره های چرخ شنیده شد. خلاصه چرخ صدا کرد و صدا کرد، به تق وتق افتاد و حرکت کرد درحالی که ما دریچه های آبو بسته بودیم. تعجب کردیم دریچه ها رو کی بلند کرد که آب راه افتاد. ولی چرخ واسه ی خودش چرخید و وایساد. صدای قدم های یارو دوباره شنیدن شد، بعد آروم و بی عجله از پله ها پایین اومد. پله ها زیر پاش فرو می رفتن و ناله می کردن... خلاصه به در ما نزدیک شد. صبر کرد، صبر کرد ــ بعد یهو دولنگه در واز شد. همه مون سرمونو برگردوندیم و به در نیگاه کردیم اما چیزی ندیدیم... یهو دیدیم سرند کاغذکشی، کنار یکی از دیگ ها حرکتی کرد، بلند شد، توی دیگ رفت و اونجا دوسه بار توی هوا حرکت کرد انگار کسی با سرند چیزی توی دیگ به هم می زد، بعد دوباره سر جاش قرار گرفت. بعدش چنگک کنار یکی از دیگ ها از روی میخ کنده شد و دوباره به میخ آویزان شد، بعد مثل اینکه یکی به طرف در رفت و یهو سرفه اش گرفت. با صدای بلند و رسا، عین گوسفند، ما، همه مون روی هم ریختیم، هر کی سعی می کرد زیر دیگری بره... نمی دونین اونشب چقدر ترسیدیم!»
پاولوشا گفت: «که اینطور! خب، پس چرا سرفه اش گرفت؟»
ــ «نمی دونم، شاید از رطوبت بود.»
بچه ها ساکت شدند.
فدیا پرسید: «سیب زمینی ها پخت؟»
پاولوشا دستی به سیب زمینی ها زد و گفت: «نه، هنوز خامه...»
پسرک سرش را به طرف رودخانه برگرداند و گفت: «صدای شلپ توی آبو شنیدی؟ حتما اردک ماهی بود... یه ستاره هم توی آسمون کنده شد.»
کوستیا با صدای نازکی گفت:
ــ «نه، بچه ها، گوش کنین من چی می خوام بگم. ببین بابام چی تعریف کرده.»
فدیا با لحن پدرانه ای گفت: «داریم گوش می دیم.»
ــ «شماها که گاوریلا ــ نجار قصبه رو می شناسین؟»
ــ «آره، می شناسیم.»
ــ «می دونین چرا همیشه قیافش گرفته و ناراحته و هیچ وقت حرف نمی زنه؟ حالا بهتون می گم. بابام گفت که نجاره روزی رفت جنگل گردو بکنه. وقتی به جنگل رسید راهشو گم کرد. خدا می دونه از کجا سر درآورد. هی راه رفت، راه رفت ولی نتوانست راه خودشو پیدا کنه. تا اینکه هوا تاریک شد. خلاصه، زیر درختی نشست و تصمیم گرفت تا صبح صبر کنه. نشست و چرتش گرفت، چرتش گرفت و یهو شنید که یکی داره صداش می زنه. نیگاه کرد اما کسی رو ندید. دوباره چرتش گرفت. باز صداش کردن. دوباره نیگاه کرد. نیگاه کرد و دید روبه روش یه پری روی شاخه نشسته و تاب می خوره، صداش می کنه و داره از فرط خنده روده بر می شه، هی می خنده... ماه به شدت می درخشید. اونقد روشن بود که همه چی به خوبی دیده می شد. خلاصه پریه صداش کرد. خودش مثل برف سفید و روشن بود و عین پرنده کوچولویی روی شاخه درخت نشسته بود... گاوریلای نجار ماتش برد. بچه ها، پریه هم هی می خندید و اونو با دست به طرف خودش صدا می کرد. گاوریلا پا شد و نزدیک بود حرف پری رو گوش کنه. ولی بچه ها، خدا به دادش رسید: گاوریلا یه علامت صلیب روی خودش کشید... خودش می گه به زحمت موفق شد نشون صلیب روی خودش بکشه. می گه دستش انگار خشک شده بود و بلند نمی شد. خلاصه، تا علامت صلیبو کشید پریه دست از خنده برداشت و گریه اش گرفت... هی گریه می کرد و چشم هاشو با موهاش پاک می کرد، موهاش سبز سبز بود عین بوته شاهدونه. گاوریلا بهش نیگاه کرد، بازهم نیگاه کرد و پرسید: «آهای سبزه ی جنگل، چرا گریه می کنی؟» پریه گفت: «نمی بایس نشون صلیب روی خودت می کشیدی. یه عمر می تونستی با من با خوشی و سعادت زندگی کنی. گریه وزاریم از نشون صلیبیه که کشیدی، ولی من تنها غصه نمی خورم. تو هم باید تا آخرین روزهای عمرت غصه بخوری.» بچه ها، پری این حرفو گفت و غیبش زد. گاوریلا هم بلافاصله راه خروج از جنگلو پیدا کرد... ولی از اون روز گاوریلا همیشه دلخور و غمگینه.»
فدیا بعد از مدتی سکوت گفت: «عجب! آخه اون کثافت جنگلی چطور ممکن بود یه مسیحی رو از راه راست منحرف کنه؟ اون که به حرفش گوش نداد!»
کوستیا گفت: «همینطوره! گاوریلا گفته بود که اون پریه صدای نازک و ظریفی داشت عین صدای وزغ. دل آدمو به رحم می آورد.»
فدیا دوباره پرسید: «بابات خودش این داستانو تعریف کرده؟»
ــ «آره، من روی تخت دراز کشیده بودم و همه چیزو شنیدم.»
ــ «عجیبه! چرا باید غمگین و ناراحت باشه؟... معلومه که پریه ازش خوشش اومده بود، وگرنه صداش نمی کرد.»
ایلیوشا گفت: «آره، خوشش اومده بود! معلومه! می خواست غلغلکش بده. همینو می خواست، این پری ها همشون از اینکارها می کنن!»
فدیا گفت: «این دوروورها هم باید پری باشه.»
کوستیا جواب داد: «نه. اینجا جای تمیزیه، زیر آسمونه. فقط رودخونه نزدیکه.»
همه ساکت شدند. ناگهان صدای ضجه بالابلندی از دور شنیده شد، از آن صداهای نامفهوم شبانه که بعضی اوقات سکوت مطلق شب را به هم می زنند، از دور به گوش می رسند، در فضا اوج می گیرند و طنین خاصی پیدا می کنند، و بعد پراکنده می شوند و به خاموشی می گرایند. وقتی گوش تیز می کنی، انگار صدایی نیست ولی لرزش آن را همچنان احساس می کنی. انگار کسی نزدیک افق داد بلندی برآورده و ناشناسی در جنگل با صدای خنده تیز و نازکی بهش جواب داده و صدای سوت او به طرف رودخانه کشیده شده. بچه ها به هم نگاه کردند و یکه خوردند.
ایلیا پچ وپچ کنان گفت: «ای صلیب مقدس. بدادمون برس!»
پاول داد زد: «ای کلاغ ها، چرا اینطور جا خوردین؟ نیگاه کنین، سیب زمینی ها حاضر شد.»
همه سرشان را به طرف دیگ جلو بردند و مشغول خوردن سیب زمینی ها شدند. از روی سیب زمینی بخار برمی خاست. تنها وانیا از جایش تکان نخورد.
پاول گفت: «پس چرا معطلی؟»
ولی وانیا از زیر گونی ها درنیامد. دیگ به زودی خالی شد.
ایلیوشا گفت: «بچه ها، شنیدین چند روز پیش توی وارناویتسی چه حادثه ای اتفاق افتاد؟»
فدیا گفت: «اتفاق روی سد رو می گی؟»
ــ «آره، روی سدی که شکست. جای جن زده و خلوتیه. دوروور تا چشم کار می کنه دره و خندقه. خندق ها یه عالمه مار داره...»
ــ «خب، چه حادثه ای اتفاق افتاد؟ تعریف کن...»
ــ «حالا تعریف می کنم. فدیا، تو شاید نمی دونی ولی باید بگم که اونجا یه غریق رو دفن کردن. اون خیلی وقت پیش غرق شده بود، وقتی برکه عمق زیادی داشت. اما قبرش هنوز پیداس، البته به زحمت دیده می شه ــ یه برآمدگی کوچیکه... خلاصه، چند روز پیش مباشر، محافظ سگ ها رو صدا کرد و بهش گفت، یرمیل، برو پستخونه. یرمیل همیشه می ره پستخونه. سگ هاش همه مردن. نمی دونم چرا پیشش زنده نمی مونن، هیچوقت هم زنده نمی موندن. اما خودش آدم خوبیه. از هر حیث. خلاصه، یرمیل رفت پست و توی شهر معطل شد. وقتی که داشت برمی گشت سرش گرم شده بود. شب روشنی بود، هلال ماه می درخشید... یرمیل راهش از روی سد می گذشت. وقتی از بغل قبر مرد غریق رد می شد دید بره سفید و مجعد و خوشگلی روی قبر راه می ره. یرمیل فکر کرد: «می رم ورش می دارم، چرا باید بی خودی از بین بره.» خلاصه، پیاده شد و بره را از زمین بلند کرد و سر دست گرفت... بره تکان هم نخورد. یرمیل به طرف اسبش رفت. اسب، خودشو عقب کشید، چشم هاشو گرد کرد، خرناس کشید، سرشو تکان داد، ولی یرمیل اسبو ساکت کرد، با بره سوار اسب شد و دوباره راه افتاد: بره جلوش بود. یرمیل به بره نگاه کرد و دید که بره صاف توی چشم هاش نگاه می کنه. وحشتش گرفت. فکر کرد هیچ یادم نمی آد که گوسفند راست راست به چشم های آدم نیگاه کنه. اما اهمیتی نداد. بعد یرمیل دست نوازش به پشمش کشید و گفت: «ببعی، ببعی!» بره هم یهو دندان هاشو نشون داد و گفت: «ببعی، ببعی...»

نظرات کاربران درباره کتاب در پانسيون اعيان