فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب صبح بنارس

نسخه الکترونیک کتاب صبح بنارس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب صبح بنارس

مرگ در جانم تلاطم می‌کند این روزها
زندگی دارد مرا گم می‌کند این روزها

عشق می‌آید خبر می‌گیرد از اندوه من
درد می‌آید تبسّم می‌کند این روزها

گاه تنهایی می‌آید می‌نشیند پای حوض
سنگ هم با من تکلّم می‌کند این روزها

مرگ از جسمم نمی‌پرسد که حتّی کیستی
مرگ بر روحم ترحّم می‌کند این روزها

روح بازیگوش، می‌خندد به جسم خسته‌ام
جسم، روحم را تجسّم می‌کند این روزها

دختران کوزه بر سر، می‌رسند از راه دور
کوزه‌گر خاک مرا خُم می‌کند این روزها

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.5 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب صبح بنارس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۵

کیست تا کشتیِ جان را ببرد سوی نجات؟
دست ما را برساند به دعای عرفات

موسی من! تو به دنبال کدامین خضری؟
گوشه ی چشم تو ابری ست پر از آب حیات

خوش به حال شهدایی که نمردند هنوز
که دلی دارند بشکسته تر از پیرِ هرات

دردشان دردی ست از دردِ ابوالفضلِ علی
تشنه لب، با تنِ پُرزخم، لبِ شطّ فرات

نیست جز از جگرِ خونیِ شان این همه گُل
نیست جز از نفسِ زخمیِ شان این برکات

یا حسین بن علی! عشق، دعای عرفه ست
عشق؛ آن عشق که بیرون برَدم از ظلمات

پشت بر کعبه نکردی؛ که چنان ابراهیم
به منا با سر رفتی پیِ رمیِ جمرات

به منا رفتی؛ قنداقه ی توحید به دست
تا بری باشی از ملعبه ی لات و منات

تو همه اصل و اصولی، تو همه فرع و فروع
تو همه حجّ و جهادی، تو همه صوم و صلات

ظاهر و باطنِ تو نیست به جز جلوه ی حق
که هم آیین صفاتی و هم آیینه ی ذات

مرحبا! آجرک الله! بزرگا مردا!
نیست در دستِ تو جز نسخه ی حاجات و برات

شعرِ ناقابلِ من چیست که نذرِ تو شود؟
جانِ ناقابلِ من چیست که گویم به فدات؟

تو کدامین غزلی؟ عطرِ کدامین ازلی؟
از تو گفتن نتوانند چرا این کلمات؟

جبل الرّحمه همین جاست؛ همین جا که تویی
پای این سفره که نور است و سلام و صلوات

روز عرفه، ۱۳۹۰

۶

اوّلِ مهر رسید و من، در همان «اوّلِ آ» بودم
مثل گنجشک، دلم می زد؛ مثل گنجشک، رها بودم

پایِ یک پنجره میزی بود؛ چه تقلّای عزیزی بود
پنجره راهِ گریزی بود؛ خیره در پنجره ها بودم

پشتِ هر پنجره دنیایی ست؛ چشم وا کردم و بستم، آه!
من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش، در همین چون و چرا بودم

گفت: «بابا دو هجا دارد»؛ نامِ من چارهِجایی بود
نان یکی، آب یکی، باران...؛ مثل باران دو هجا بودم

گفت: «هر حرف صدا دارد»؛ در سکون حرف زدم با خود
هم صدا بودم و هم ساکت، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: «دل تنگِ که ای؟»؛ خندید... گریه کردم که: «پدر»؛ خم شد
...آه، بابا! بابا! بابا! سخت دل تنگِ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد، بچّه ها تشنه سفر کردند
هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرب وبلا بودم

گفت: «هی، هی، تو! کجایی تو؟» راست می گفت؛ کجایم من؟
تو نبودی، تو چهل سال است... «من... اجازه؟ همه را بودم»

تو، چهل سال، همه غایب... تو، چهل سال، همه در خویش...
من، چهل سال، خدای من! من، چهل سال کجا بودم؟

اوّلِ مهر ۱۳۸۹

۷

سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی
نه با خود زادِ راهی بردم از دنیا، نه همراهی

اگر زادِ رهی دارم، همین اندوه و فریاد است
«نه بر مژگانِ من اشکی، نه بر لب های من آهی»(۱)

غروبی را تداعی می کنم با شوقِ دیدارش
تماشا می کنم عطرِ تنش را هر سحرگاهی

دلم یک بار بویش را زیارت کرد، این یعنی
نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی

نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد
دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟

از این سرگشتگی، سمت تو پارو می زنم، مولا!
از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی

به طبعِ طوطیانِ هند عادت کرده ام؛ هندو
همه شب «رام رام(۲)»ی گفت و من «الله الله»ی

هلال نیمه ی شعبان رسید و داغ دل نو شد
دعای «آل یاسین» خوانده ام با شعر کوتاهی

اگر عصری ست یا صبحی، تو آن عصری، تو آن صبحی
اگر مهری ست یا ماهی، تو آن مهری، تو آن ماهی

دلِ مصر و یمن خون شد ز مکرِ نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسفِ افتاده در چاهی

صبحِ نیمه ی شعبان؛ ۲۶ تیر ۱۳۹۰

۸

ای مرگ! دیر کردی و طاقت تمام شد
ای زخم! مرهمی؛ که جراحت تمام شد

دنیا حکایتی شد و بعد از هزار سال
یک شب به ما رسید و حکایت تمام شد

می خواستم برای دلم گریه سر دهم
نشکست قلب و ذکر مصیبت تمام شد

گفتم: «دریغ و وااسفا!» خنده کرد مرگ
یعنی: «چه جای گریه؟ ندامت تمام شد!»

می خواستم شهیدِ شهادت شوم، نشد
پنداشتم که دورِ شهادت تمام شد

از رستخیزِ واقعه روحم گذر نکرد
خاکم به باد رفت و قیامت تمام شد

۱۷ خرداد ۱۳۹۰

۹

به حضرت امام خمینی(ره)

هنوز این کوچه ها، این کوچه ها بوی پدر دارد
نگاه روشن ما ریشه در باغ سحر دارد

هنوز ای مهربان! در ماتمت هر تارِ جانِ من
نیستان در نیستان، زخمه های شعله ور دارد

نمی گویم تو پایانِ بهاری؛ بعدِ تو امّا
بهارِ عیشِ ما لبخند از خونِ جگر دارد

اگر خورشید رفت، این آسمان خورشید می زاید
اگر خورشید رفت، این آسمان قرصِ قمر دارد

در این بازار، عاشق تر کسی کز خود نمی گوید
همیشه مردِ کم گو دردهای بیشتر دارد

مخواه از نابرادرها که یار و مونست باشند
عزیزِ مصر بودن، یوسفِ من! دردسر دارد

دو روزی مهربانا! غربتِ ما را تحمّل کن
می آید آن که از دردِ تمامِ ما خبر دارد

خرداد ۱۳۹۰

۱

نه پلکی می زند عقلم، نه راهی می رود هوشم
چراغ خسته ای در انتهای شهر خاموشم

شبیه گنگ حیرانم، همین اندازه می دانم
نه هشیارم، نه سرمستم، نه بیدارم، نه مدهوشم

به دوشم بار شب هایی و روزانی ست پر حسرت
یکی این کوزه های کهنه را بردارد از دوشم

به چشمم عیش و نوش این جهان فرقی ندارد هیچ
نه عسرت می زند نیشم، نه عشرت می دهد نوشم

سکوتستان فریاد است هر سطر غزل هایم
اشارت های پنهانم، قیامت های خاموشم

نصیحت های واعظ را لبی تر می کنم امشب
به قدر آتش روز قیامت باده می نوشم

به یاران اعتمادی نیست از خاطر اگر رفتم
کجایی ای فراموشی؟ تو هم کردی فراموشم

بیا ای آفتاب مطمئن، خورشید پنهانی
که دست تو گره وا می کند از فکر مغشوشم

فروردین ماه ۱۳۹۱

۲

«...و عاقبتِ کارِ آدمی، مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار؛ که بزرگ تر از حسینِ علی نی اَم. این خواجه که مرا این می گوید، مرا شعر گفته است.»
(تاریخ بیهقی)

در کوچه بعدِ این همه قرن، سر می کشد سرِ حسنک
پیچیده روی دار و درخت، نام معطّر حسنک
***
انگار کن حکایتِ من از یک قلندردگری ست
شعری نبشته ام همه درد، از روز دیگرحسنک

انگار کن زمانه ی بد، بد کرده خوب های مرا
انگار کن که خوف و خطر، افتاده از سرحسنک

انگار کن که بالشِ خز، خوابانده شور و حالِ وِرا
سرد است کوچه ی فقرا، گرم است بسترحسنک

انگار کن در آینه ی این روزهای تلخ ترین
شمشیر می زند حسنک، آن هم برابرحسنک

دیگر زمینی اند و زبون، اوضاع شان ز وصف برون
حتّی نمی پرد به هوا، باز و کبوترحسنک

شاید کسی که گفتم از او، من باشم و تو باشی و ما
شاید خودِ خودِ حسنک... شاید برادرحسنک...

شاید دگر شده حسنک، پاسوزِ زر شده حسنک
بیچاره بیهقی که منم، بیچاره مادرحسنک...

دی ۱۳۹۰

۳

به جای زاهدان، با جانماز و شانه در مسجد
نشستم با شراب و شاهد و پیمانه در مسجد

نشستم با همه بدنامی ام نزدیکِ محرابی
بنا کردم کنارِ منبری می خانه در مسجد

موذّن گفت: «حد باید زدن این رندِ مرتد را»
مکبّر گفت: «می آید چرا دیوانه در مسجد؟!»

دعاخوان گفت: «کفر است و جزایش نیست کم از قتل
به جای ختمِ قرآن، خواندن افسانه در مسجد»

همه در خانه ی تو خانه ی خود را علَم کردند
کمک کن ای خدا! من هم بسازم خانه در مسجد

اگر گندم بکارم، نان و حلوا می شود فردا
به وقتِ اشک باری چون بریزم دانه در مسجد

اگر من آمدم یک شب به این مسجد، از آن رو بود
که گفتم راه را گم کرده آن جانانه در مسجد

دلم می خواست می شد دور از این هوها، هیاهوها
بسازم زیرِ بالِ یاکریمی لانه در مسجد

آذر ۱۳۹۰

۴

چشمِ ما به در مانده بی خبر، وعده ی اجابت به ما بده
مسندِ بزرگی از آنِ تو، ذرّه ای کرامت به ما بده

عشق اگر ولایت به ما دهد، پیرِ ما و سلطانِ ماست او
خرقه ی خلافت که داده ای، خرقه ی لیاقت به ما بده

ما کجا و شرحِ بیان تو؟ ای خوشا تماشای جان تو
هیبت و کرامت از آن تو؛ جلوه ی جلالت به ما بده

صبح و شام مان سر نمی شود، حال و روز دیگر نمی شود
سهمی از عدالت که داده ای، سهمی از عبادت به ما بده

درد را به ما تحفه داده ای، اشک را به ما هدیه کرده ای
داغِ تازه ای داده ای به دل، دردِ بی نهایت به ما بده

یارب! این دو روز بقا گذشت، فرصت نماز و دعا گذشت
تاب این جهان را نداشتیم، طاقت قیامت به ما بده

بشکن این طلسمِ شکسته را، باز باز کن قفل بسته را
خنده ی جسارت که داده ای، گریه ی ندامت به ما بده

ما سیاه پوشِ غمِ خودیم؛ زخم خورده ی مرهم خودیم
در عزای خود گریه می کنیم، مرده ایم؛ طاقت به ما بده

شب رسید و گیسوی درهمت، گم شدیم در کوچه ی غمت
کشتگانِ زلفِ خمِ توایم، رخصت زیارت به ما بده

آذر ۱۳۹۰

نظرات کاربران درباره کتاب صبح بنارس