فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پایان تنهایی

کتاب پایان تنهایی

نسخه الکترونیک کتاب پایان تنهایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پایان تنهایی

اقامتگاهی که من و خواهر و برادرم پس از مرگ والدینم به آن‌جا رفتیم، برخلاف آنچه در ابتدا انتظار داشتیم، از آن دست اقامتگاه‌های مجلل نبود که زمین تنیس و هاکی و کارگاه کوزه‌گری دارند، بلکه اقامتگاهی دولتی در روستا بود، تشکیل‌شده از دو ساختمان خاکستری و یک سالن غذاخوری در محوطه‌ای که مدرسه هم آن‌جا واقع شده بود. صبح‌ها با بچه‌های روستا به مدرسه می‌رفتیم، بعدازظهرها و شب‌ها را در اتاقمان، کنار دریاچه یا در زمین فوتبال سپری می‌کردیم. آدم به این زندگی پادگانی عادت می‌کرد، با وجود این، بعد از گذشت سال‌ها، همچنان ناراحت‌کننده است که سایر بچه‌های روستا اجازه داشتند پس از پایان مدرسه نزد خانواده‌هایشان بروند و خود آدم در این اقامتگاه اسیر باشد و احساس کند انگار عیب و ایرادی دارد. آدم اتاق ساده و محقرش را با عده‌ای غریبه تقسیم می‌کرد که گاهی به دوست تبدیل می‌شدند. پس از یک سال مجبور بودی دوباره نقل‌مکان کنی، پهن کردن بساط زندگی در زمان و مکان محدود بسیار دشوار است. دعواهای زیادی رخ می‌داد، ولی گفتگوهای شبانه هم وجود داشت. به‌ندرت درباره مسائل ارزشمند با هم صحبت می‌کردیم، مسائلی که در روشنایی روز هرگز تکرارشان نمی‌کردیم، ولی اغلب مواقع درباره معلم‌ها و دخترها حرف می‌زدیم. «امروز موقع ناهار خوردن به من نگاه کرد؟» یا «چی؟ نمی‌شناسی‌اش؟ مورو، او در این مدرسه لعنتی زیباترین است.» بسیاری از دانش‌آموزان اقامتگاهمان حداقل یک بار توجهات را به سوی خود جلب کردند، مردود شدند، عده‌ای هم مواد مخدر مصرف کردند. از آن‌جا که اقامتگاه دولتی‌مان موظف بود تقریبا هر آدمی را بپذیرد، گاهی عده‌ای خلافکار هم به آن‌جا سرازیر می‌شدند. جوانان حیرت‌زده روستا مجبور بودند با چشمان خودشان ببینند که دیوانگان شهری چطور به جان زندگی ساده و آرام روستا افتاده‌اند. بعد می‌پرسیدند: «تو هم در آن اقامتگاه زندگی می‌کنی؟» در حالی که منظورشان از اقامتگاه بیشتر دیوانه‌خانه بود تا مدرسه شبانه‌روزی. موقع غذا خوردن همه‌چیز را می‌بلعیدیم. هیچ‌وقت به اندازه کافی غذا موجود نبود. گرسنگی درونی‌مان هیچ‌وقت کاملاً برطرف نمی‌شد. پشت این قضیه همیشه شایعاتی وجود داشت؛ دقیقا ثبت می‌شد که چه کسی با چه کسی حرف می‌زند، چه دوستی‌هایی برقرار می‌شود و چه کسی در جمع دخترها محبوب است. با هر تغییری موافقت نمی‌شد، لباس‌های جدیدی بودند که صاحبانشان ابتدا آن‌ها را با غرور می‌پوشیدند و اگر مورد توجه قرار نمی‌گرفتند، بلافاصله در کمدهای لباس گم می‌شدند. عده‌ای از دانش‌آموزان اقامتگاه سعی می‌کردند در تعطیلات تابستانی از خودشان تصویر دیگری بسازند. از خانه با اعتمادبه‌نفس تازه‌ای برمی‌گشتند، ولی اکثر آن‌ها بعد از چند روز تبدیل می‌شدند به همان آدم قبلی. آدم‌ها همان بودند. و همان باقی می‌ماندند که در نظر دیگران بودند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پایان تنهایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

خیلی وقت است که مرگ را می شناسم، ولی حالا مرگ هم مرا می شناسد.
چشمانم را با احتیاط باز می کنم و چند بار پلک می زنم. تاریکی کم کم محو می شود. اتاقی خالی که فقط با پرتوهای نور سبز و قرمزِ دستگاهی کوچک روشن شده، و با نوری که از لای درِ نیمه باز وارد اتاق می شود. سکوت شبانه بیمارستان.
به نظرم می آید از رویایی چندروزه بیدار شده ام. دردی خفه و گرم را در زانوی راست، شکم و سینه ام احساس می کنم. در سرم سر و صدایی آهسته می پیچد و به تدریج قوی تر می شود.
کم کم حدس می زنم باید چه اتفاقی افتاده باشد.
جان سالم به در برده ام.
تصاویر جلو چشمانم ظاهر می شوند؛ با موتورسیکلت از شهر خارج می شوم، سرعتم را زیاد می کنم، جلو رویم یک پیچ. چرخ ها دیگر سطح جاده را لمس نمی کنند، چشمم به درختی می افتد، بیهوده سعی می کنم مسیر را عوض کنم، چشمانم را می بندم...
چه چیزی مرا نجات داد؟
خودم را ورانداز می کنم: محافظ گردن، پای راستم که ثابت شده، احتمالاً با گچ، و ترقوه ام که باندپیچی شده. قبل از تصادف اوضاع جسمانی ام خوب بود، با توجه به سن و سالم حتی بسیار خوب. شاید همین به من کمک کرد.
قبل از تصادف... چیز دیگری هم کاملاً متفاوت نبود؟ ولی نمی خواهم به یاد بیاورمش، ترجیح می دهم روزی را به یاد بیاورم که به بچه ها یاد دادم سنگ را طوری پرتاب کنند که روی سطح آب بجهد، روزی را به یاد بیاورم که برادرم وقتی با من جر و بحث می کرد دست هایش را تکان می داد، زمانی را به یاد بیاورم که با همسرم به ایتالیا سفر کردیم و این را که چگونه صبح زود در یکی از خلیج های ساحل آمالفی قدم می زدیم و همزمان هوا روشن می شد و آب کف آلود دریا به نرمی با صخره ها برخورد می کرد...
خوابم می برد. در عالم رویا روی بالکن می ایستم. زن نگاه نافذی به چشمانم می اندازد، انگار دستم را خوانده باشد. با چانه به حیاط که فرزندانمان در آن جا سرگرم بازی با پسرهای همسایه هستند اشاره می کند. در حالی که دخترم با شجاعت تمام از دیوار بالا می رود، پسرم پا پس می کشد و فقط دیگران را تماشا می کند.
زن می گوید: «این را از تو به ارث برده.»
صدای خنده اش را می شنوم و می خواهم دستش را بگیرم...

صدای بیب دستگاه بارها بلند می شود. یکی از پرستاران مرد سِرُم جدیدی وصل می کند. هنوز نیمه شب است. تقویم دیواری سپتامبر ۲۰۱۴ را نشان می دهد. سعی می کنم از جا بلند شوم.
«امروز چندشنبه است؟» صدایم غریب به گوش می رسد.
پرستار می گوید: «چهارشنبه. شما دو روز در کما بودید.»
حرف هایش طوری به گوش می رسد که انگار دارد درباره شخص دیگری حرف می زند.
«حالتان چطور است؟»
دوباره تکیه می دهم. «سرم کمی گیج می رود.»
«کاملاً طبیعی است.»
«کی می توانم فرزندانم را ببینم؟»
«فردا صبح زود به خانواده تان خبر می دهم.» پرستار به سمت در می رود، لحظه ای همان جا می ایستد. «اگر موردی پیش آمد، زنگ بزنید. خانم دکتر هم تا چند دقیقه دیگر معاینه تان می کند.»
وقتی جوابش را نمی دهم، اتاق را ترک می کند.
چه عاملی باعث می شود که زندگی این گونه شود که هست؟
در سکوت صدای تک تک افکارم را می شنوم و ناگهان کاملاً هوشیار می شوم. شروع می کنم به کند و کاو مراحلی از زندگی ام که پشت سر گذاشته ام. ماجراهایی که تصور می کردم فراموششان کرده ام به سراغم می آیند؛ خودم را به شکل نوجوانی می بینم که در سالن ورزشی مدرسه شبانه روزی ام ایستاده است. و نور قرمز تاریکخانه ام را در هامبورگ می بینم. خاطراتم ابتدا چندان واضح نیستند، ولی در چند ساعت آینده دقیق می شوند. تصوراتم همیشه به سمت آن دوران می روند، تا بالاخره به فاجعه ای برسند که بر کودکی ام سایه انداخت.

جریان آب

( ۱۹۸۰ )

هفت ساله بودم که سفری خانوادگی به جنوب ایتالیا کردیم. پدرم، استفان مورو، اصالتا اهل بردیلاک بود، روستایی حوالی مونپلیه، با هزار و هشتصد نفر جمعیت، یک نانوایی، یک رستوران، دو شرابخانه، یک نجاری و یک تیم فوتبال. ما به دیدار مادربزرگمان می رفتیم، که در سال های اخیر از آن محل تکان نخورده بود.
مثل تمام سفرهای طولانی ای که با ماشین انجام می دادیم، پدرم کاپشن چرم قهوه ای روشن قدیمی ای پوشیده و گوشه دهانش پیپ گذاشته بود. مادرم که تقریبا در قسمت اعظم راه چرت زده بود نوار کاستی از گروه بیتلز گذاشت و رویش را به سمت من چرخاند.
«برای تو، ژول.»
آهنگ مورد علاقه ام در آن زمان: «پِیپربک رایتِر». من پشت سرش نشسته بودم و همراه او زمزمه می کردم. صدای موسیقی تحت تاثیر صدای خواهر و برادرم قرار گرفت. خواهرم به برادرم سیلی زده بود. مارتین، که ما او را «مارتی» صدا می زدیم، فریاد کشید و به والدینمان شکایت کرد.
«دهن لقِ احمق.» لیز دوباره گوش او را کشید.
دعوایشان شدیدتر شد، تا این که مادرم رویش را برگرداند و به آن ها نگاه کرد. نگاهش شاهکار بود، سرشار از تفاهم به هر دو: به مارتی به خاطر داشتن خواهری وقیح، و به لیز به خاطر داشتن برادری که روی اعصابش راه می رفت. ولی مخصوصا به این دلیل که نشان می داد دعوا و مرافعه فایده ای ندارد و مضاف بر این نشان می داد که ممکن است در پمپ بنزین بعدی برای بچه های سربه راه بستنی خریده شود، خواهر و برادرم بلافاصله دست از سر هم برداشتند.
مارتی پرسید: «اصلاً برای چه باید هر سال برویم پیش مادربزرگ؟ چرا نمی توانیم یک بار به ایتالیا برویم؟»
پدر، بدون این که نگاهش را از جاده بردارد، به فرانسوی گفت: «چون درستش همین است.»
«واقعیت ندارد. او اصلاً ما را دوست ندارد.»
لیز گفت: «تازه بوی بدی هم می دهد، بوی مبلِ پارچه ایِ کهنه.»
برادرم گفت: «نه، بوی زیرزمین نمور می دهد.»
«درباره مامیتان این طور حرف نزنید!» پدر ماشین را از میدانی عبور داد.
از پنجره به بیرون نگاه کردم. در دوردست بوته های تیمیان، تنک بیشه و درختچه های بلوط گسترش یافته بودند. هوا در جنوب فرانسه معطرتر بود و در مقایسه با مونیخ رنگ ها تندتر بودند. دستم را داخل جیبم کردم و با سکه هایی که از سال قبل داشتم بازی کردم.
حوالی غروب به بردیلاک رسیدیم. با نگاه به گذشته، این روستا همیشه به نظرم مثل پیرمردی عبوس ولی دوست داشتنی می آمد که تمام روز مشغول چرت زدن بود. مثل بسیاری از مناطق لانگداک، خانه های این روستا هم از ماسه سنگ درست شده بودند، پنجره های ساده ای داشتند و سقف های سفال پوش شده قرمزرنگ در نور خورشید که به زمین نزدیک بود غرق بودند.
وقتی وَنمان ته خیابان گُف، جلو خانه، توقف کرد، سنگریزه ها در زیر چرخ های ماشین به صدا درآمدند. ساختمان مخوف به نظر می رسید، نمای بیرونی ساختمان با پیچک پوشیده شده بود، و سقف خانه در آستانه فروریختن بود. بوی گذشته می آمد.
ابتدا پدرم پیاده شد و با گام هایی سبک به سمت در رفت. به قول معروف، آن موقع دورْ دورِ او بود. با داشتن سی و چند سال، هنوز موهایش سیاه و پرپشت بود و با همه مودب و دوست داشتنی رفتار می کرد. اغلب شاهد بودم که همسایه ها و همکارانش دور او حلقه می زدند و وقتی حرف می زد، با دقت به گفته هایش گوش می دادند. راز این کار در صدایش نهفته بود: نرم، نه خیلی بم، نه خیلی زیر، ته لهجه ای داشت و مثل کمندی نامرئی دور گردن شنوندگانش می افتاد و آن ها را به سمت خودش می کشاند. محاسب اقتصادیِ بسیار محترمی بود، ولی برای او فقط خانواده اش مهم بودند. هر یکشنبه برایمان غذا می پخت، همیشه برای فرزندانش وقت داشت و با لبخند جوانانه ای که بر لب داشت خوش بین به نظر می آمد. ولی بعدها، که عکس هایش را می دیدم، متوجه شدم که آن موقع یک چیزی درست نبود. چشمانش. رگه ای از درد در آن ها پنهان بود، شاید هم ترس.
مادربزرگمان جلو در ظاهر شد. دهانش کج بود و به ندرت به پسرش نگاه می کرد، انگار از چیزی خجالت بکشد. آن دو همدیگر را در آغوش گرفتند.
ما بچه ها از داخل ماشین شاهد این صحنه بودیم. گفته می شد که مادربزرگ در دوران جوانی شناگر فوق العاده قابلی بوده و در روستا محبوبیت خاصی داشته. حتما باید از آن دوران صد سال گذشته باشد. دست هایش شکننده به نظر می آمدند، سرش مثل سر لاک پشت چروکیده بود و اصلاً تحمل سر و صدای نوه هایش را نداشت. ما بچه ها از او وحشت داشتیم، و از خانه اش، که با آن کاغذدیواری های قدیمی و تختخواب های فلزی اش به شکل فقیرانه ای چیدمان شده بود. برایمان معما شده بود که چرا پدر می خواست هر سال به این جا بیاید. مارتی بعدها یک بار گفت: «انگار مجبور بود هر سال به محلی بازگردد که بزرگ ترین تحقیرها در حقش روا داشته می شد.»
ولی این چیزها هم وجود داشتند: بوی عطر قهوه صبحگاهی، تابش نور خورشید روی سرامیک های سالن، وراجی خواهر و برادرم در آشپزخانه، وقتی برای آوردن سرویس صبحانه به آن جا می رفتند، پدرم که غرق در روزنامه بود و برنامه ریزی مادرم برای گذراندن روز، بازدید از غارها، تور دوچرخه سواری، یا یک دور بازی پتانک در پارک.
آخر اوت هم بالاخره جشن سالانه شراب در بردیلاک برگزار شد. شب ها گروه موسیقی می نواخت، خانه ها چراغانی و با کاغذهای رنگی تزیین شده بودند و بوی گوشت گریل شده خیابان را پر کرده بود. خواهرم، برادرم و من روی پله بزرگ جلو شهرداری نشسته بودیم و رقص بزرگسالان روستا را تماشا می کردیم. در دستم دوربینی داشتم که پدرم اعتماد کرده و آن را به من داده بود، مامیایی سنگین و گران قیمت. به من وظیفه عکسبرداری از جشن واگذار شده بود. احساس غرور می کردم، چون پدرم دوربین را به هیچ کس نمی داد. در حالی که پدرم با ظرافت تمام مادرم را روی صحنه هدایت می کرد، با خوشحالی چند عکس انداختم.
لیز کارشناسانه گفت: «پدر خوب می رقصد.»
خواهرم یازده ساله بود، دختری درشت اندام، با موهای بلوند. همان موقع هم چیزی داشت که من و برادرم به آن «جنون نمایش» می گفتیم؛ لیز آن زمان طوری رفتار می کرد که انگاری روی صحنه ایستاده. طوری می درخشید انگار چندین پروژکتور به سمت او معطوف شده، و طوری بلند و واضح حرف می زد که حتی آدم هایی که در آخرین ردیف قرار داشتند صدایش را بدون هیچ مشکلی می شنیدند. جلو بیگانه ها خودش را مثل آدم های بالغ جلوه می داد، ولی در حقیقت تازه دوران کودکی را پشت سر گذاشته بود. خواهرم نقاشی می کشید و آواز می خواند، با علاقه، بیرون خانه با بچه های همسایه بازی می کرد، اغلب روزها حمام نمی رفت، می خواست مخترع شود، ولی بعد رویای پری بودن را در سر می پروراند، و به نظر می آمد که در سرش هزاران اتفاق همزمان رخ می دهد.
آن موقع اکثر دخترها لیز را دست می انداختند. اغلب می دیدم که وقتی همکلاس هایش او را عصبانی یا کوله پشتی اش را پنهان می کردند، مادرم در اتاق او می نشست و با حرف هایش او را آرام می کرد. بعد من هم اجازه داشتم وارد اتاق لیز شوم. او هم دست هایش را محکم دور گردن من می انداخت. نفس گرمش را روی پوستم احساس می کردم، و بعد تمام چیزهایی که برای مادر تعریف کرده بود یک بار دیگر هم برای من تعریف می کرد، و احتمالاً چیزهای بیشتری. من خواهرم را عاشقانه دوست داشتم، و وقتی سال ها بعد پشتم را خالی کرد، در احساسم به او هیچ تغییری حاصل نشد.
***
بعد از نیمه شب هم هوای روستا هنوز گرم و شرجی بود. مردان و زنانی که هنوز روی صحنه رقص بودند، من جمله والدینم، با هر آواز جدید با یک نفر دیگر می رقصیدند. با این که دیگر به سختی می توانستم مامیا را در دستم نگه دارم، عکس دیگری انداختم.
برادرم گفت: «دوربین را بده به من.»
«نه، بابا آن را به من داد، باید مواظبش باشم.»
«فقط یک لحظه، می خواهم یک عکس بگیرم. تو که به هر حال نمی توانی.»
مارتی دوربین را از دستم قاپید.
لیز گفت: «این قدر بدجنس نباش. او از این که اجازه داشت دوربین را نگه دارد خیلی خوشحال بود.»
«بله، ولی عکس هایی که می اندازد افتضاح است. بلد نیست با فلاش عکس بیندازد.»
«تو آدم احمق و ازخودراضی ای هستی. بیخود نیست که هیچ دوستی نداری.»
مارتی چند عکس انداخت. او بچه وسطی بود. ده ساله، عینکی، موهای تیره، چهره ای رنگ پریده و معمولی. در حالی که در چهره من و لیز می شد پدر و مادر را دید، او از نظر ظاهری هیچ شباهتی به آن ها نداشت. به نظر می آمد که مارتی از ناکجاآباد آمده باشد، بیگانه ای که بین ما جا خوش کرده بود. اصلاً دوستش نداشتم. در فیلم هایی که دیده بودم برادران بزرگ تر همیشه قهرمانانی بودند که هوای خواهران و برادران کوچک تر از خودشان را داشتند، ولی برادرم آدم تک رویی بود که تمام روز در اتاقش چمباتمه می زد تا با لشکر مورچه ها بازی کند، یا نتیجه آزمایش خون سمندرها و موش های کالبدشکافی شده را بررسی کند ــ انبار لاشه حیوانات کوچکش کاملاً پر بود. لیز همین چندی پیش او را «موجود عجیب و نفرت انگیز»ی خطاب کرد و با این کار تقریبا به هدف زد.
از آن سفری که به فرانسه کردیم، در کنار اتفاق دراماتیکی که آخر کار رخ داد، برایم فقط چند تکه از خاطرات باقی مانده، ولی این را هنوز خوب به یاد دارم که ما، من و خواهرم و برادرم، چطور در جشنْ کودکان فرانسوی را نظاره می کردیم، که در میدان روستا فوتبال بازی می کردند و این که چطور به ما احساس غربت دست داد. بجز غذاهای مخصوص، چیز دیگری نداشتیم که نشان دهنده اصلیتمان باشد و به ندرت هم به زبان فرانسوی صحبت می کردیم. این در حالی بود که والدینم در مونپلیه با هم آشنا شده بودند. پدرم پس از اتمام دبیرستان به آن جا نقل مکان کرده بود، چون می خواست از دست خانواده اش فرار کند. مادرم به آن جا نقل مکان کرده بود، چون عاشق فرانسه بود. (و چون می خواست از دست خانواده اش فرار کند.) وقتی والدینم می خواستند خاطرات آن زمان را تعریف کنند، همیشه از شب هایی می گفتند که با هم به سینما می رفتند و شب هایی که مادرم گیتار می نواخت، از اولین ملاقاتشان با هم در جشن دانشجویی یکی از دوستان مشترکشان، یا چطور آن دو ــ مادرم آن موقع حامله بود ــ با هم به مونیخ رفته بودند. بعد از این گونه تعریف ها، من و خواهرم احساس می کردیم پدر و مادرمان را می شناسیم. بعدا وقتی آن ها رفتند، متوجه شدیم که از آن ها هیچ چیز نمی دانیم، اصلاً.
***
با هم به پیاده روی رفتیم، ولی موقع حرکت پدرم نگفت کجا می رویم. در طول راه هم به ندرت حرف می زد. پنج نفری از تپه ای بالا رفتیم و به منطقه ای جنگلی رسیدیم. پدرم جلو درخت بلوط تنومندی ایستاد.
پرسید: «می بینید این جا چه چیزی کنده شده؟» ولی خودش به نظر غایب می آمد.
لیز خواند: «L'arbre d'Eric، درخت اریک.»
به بلوط نگاه کردیم. «آن جا را نگاه کنید، یک نفر شاخه درخت را بریده.» مارتی به نقطه ای گرد و برآمده روی درخت اشاره کرد.
پدر زیر لب گفت: «بله، درست است.»
من و خواهر و برادرم هیچ وقت با عمویمان اریک آشنا نشدیم. گفته می شد که سال ها پیش از دنیا رفته.
لیز پرسید: «چرا اسم درخت اریک است؟»
اخم های پدر باز شد. «چون برادرم این جا از نامزدش خواستگاری کرد. او را این جا آورد، روی نیمکت نشستند، به دره نگاه کردند، برادرم برایش شعر خواند و بعد از او خواستگاری کرد.»
لیز پرسید: «شعر خواند؟ و با این کار موفق شد؟»
«بله. به همین دلیل هم یکی از دوستانش که آدم شوخی بود با چاقو اسم او را روی درخت حک کرد.»
پدر به آسمان آبی نگاه کرد که هنوز سردی صبح را در خود داشت، مادر به او تکیه داد. من به درخت چشم دوختم و در دلم تکرار کردم: L'arbre d'Eric.
***
و بعد پایان سفر فرارسید، آخرین گردش. شب دوباره باران باریده بود، شبنم های درشت روی برگ درختان نشسته بودند، هوای تازه صبحگاهی را روی پوستم احساس می کردم. مثل همیشه، وقتی صبح زود از خواب بیدار می شدم، این احساس فوق العاده را داشتم که امروز به من تعلق دارد. چند روز پیشش با یکی از دخترهای روستا آشنا شده بودم، با لودیوین، و ماجرا را برای مادرم تعریف کرده بودم. پدرم، مثل هر بار، در پایان تعطیلات فرانسه خیالش راحت می شد که برای یک سال خلاص شده است. گاهی می ایستاد تا چند عکس بگیرد و در ضمن با خیال راحت سوت می زد. لیز از جلو حرکت می کرد، مارتی تلوتلوخوران پشت سر همه می آمد، تقریبا همیشه مجبور بودیم منتظرش بمانیم.
در جنگل به رودخانه ای رسیدیم که پر بود از سنگ های صیقل خورده و تنه درختی که روی آن قرار داشت. چون به هر حال باید به آن طرف رودخانه می رفتیم، من و خواهرم و برادرم پرسیدیم آیا اجازه داریم از روی آن رد شویم یا نه.
پدر روی تنه درخت رفت و استقامت آن را امتحان کرد. گفت: «ممکن است خطرناک باشد. من که از روی آن رد نمی شوم.»
ما هم روی تنه درخت پریدیم. تازه آن موقع متوجه شدیم که عمق رودخانه چقدر است، تنه درخت تا چه حد لغزنده است و رودخانه چقدر سنگ دارد. عرض رودخانه حداقل ده متر بود و اگر کسی سُر می خورد و داخل رودخانه می افتاد، حتما مجروح می شد.
لیز گفت: «آن پشت یک پل است.» با این که او همیشه همه چیز را امتحان می کرد، این بار جا زد و به رفتن ادامه داد، برادرم هم پشت سرش. فقط من همچنان ایستاده بودم. آن موقع کلمه ترس برایم بیگانه بود، چند ماه قبلش تنها کسی بودم از کلاسمان که توانسته بودم از سرپایینی تندی با دوچرخه پایین بیایم. بعد از چند متر کنترلم را از دست داده بودم، زمین خورده بودم و دستم شکسته بود. ولی هنوز چیزی از باز شدن گچ دستم نگذشته بود که می خواستم دنبال ماجراجویی خطرناک بعدی بروم.
هنوز به تنه درخت که جلو رویم قرار داشت خیره بودم و، بدون این که زیاد نگرانش باشم، قدم بعدی را برداشتم.
مارتی گفت: «تو دیوانه ای.» ولی به حرفش گوش نکردم. یک بار چیزی نمانده بود سُر بخورم. وقتی به رودخانه پر از سنگ نگاه کردم، سرم گیج رفت، ولی آن موقع به نیمه راه رسیده بودم. قلبم تندتر می زد، چند متر آخر را دویدم و خوشحال به آن طرف رودخانه رسیدم. از شدت سبکبالی دست هایم را بالا بردم. خانواده ام تا رسیدن به پل از سمت چپ رودخانه حرکت می کردند. من تنها سمت راست ایستاده بودم، گاهی به آن ها نگاه می کردم و پوزخند می زدم. تا آن موقع این قدر به خودم افتخار نکرده بودم.
***
رودخانه از وسط جنگل رد می شد. عرضش بیشتر شد و جریان آب شدیدتر. بارش باران در روزهای اخیر سطح آب را بالاتر آورده بود. اسکله پر از گل و لای بود و سطحش لغزنده. تابلویی بازدیدکنندگان را از نزدیک تر شدن برحذر می داشت.
«هر کس بیفتد داخل آب غرق می شود.» مارتی به آب خروشان نگاه کرد.
لیز گفت: «امیدوارم پرت شوی داخل آب، تا بالاخره از شرت راحت شویم.»
مارتی به سمت لیز هجوم برد، ولی لیز ماهرانه جاخالی داد و، آن طور که فقط از خودش برمی آمد، خودش را با چابکی و مهارت به مادر قلاب کرد.
مادر گفت: «باز بی ادب شدی؟ از قرار معلوم مجبوریم تو را این جا پیش مادربزرگ جا بگذاریم.»
لیز، نیمی شوخی نیمی جدی، گفت: «نه، لطفا نه.»
«راه دیگری برایم باقی نگذاشته ای، مادربزرگ به خوبی از تو مراقبت خواهد کرد.» مادرم ادای نگاه سرزنش بار مادربزرگ را درآورد و لیز خندید.
مادرم به شکل کاملاً آشکاری ستاره خانواده مان بود. حداقل برای ما بچه ها. جذاب و باریک اندام بود، در سر تا سر مونیخ دوستانی داشت و مراسم شامی برگزار می کرد که در آن ها هنرمندان، موسیقیدانان، یا هنرپیشگان تئاتر شرکت می کردند. خدا می داند از کجا می شناختشان. درثانی، اگر او را فقط «جذاب» و «باریک اندام» توصیف کنم، حق مطلب را خوب ادا نکرده ام. این ها کلمات رقت انگیزی اند که نمی توانند حق مطلب را در مقابل شخصی که ترکیبی از گِرِیس کلی و اینگرید برگمن بود و اتفاقاً مادر ما ادا کنند. در دوران کودکی برایم قابل درک نبود که چرا در زندگی اش هنرپیشه معروفی نشده و معلمی ساده است. وظایفش را در خانه اغلب با اخلاق خوش و لبخندی عاشقانه انجام می داد و تازه بعدها متوجه شدم که او خود را تا چه حد محدود به احساسش می کرده.
روی چمن های مقابل اسکله ورجه وورجه می کردیم. پدرمان پیپش را پر کرد و ما هم ساندویچ های ژامبونی را که همراه آورده بودیم خوردیم. مادر بعدا با گیتار چند شانسون(۱) از ژیلبر بِکو نواخت.
وقتی او همراه با پدر شروع کرد به خواندن، مارتی چشمانش را چرخاند. «لطفا دست بردارید. باعث خجالت است.»
مادر گفت: «ولی این جا که کسی نیست.»
«چرا، آن ها!»
برادرم به خانواده ای که آن طرف اسکله نشسته بودند اشاره کرد. بچه هایشان هم سن و سال ما بودند، سگ جوان و دورگه ای هم همراه داشتند که میان پاهایشان بالا و پایین می پرید.
ظهر شد. خورشید در آسمان می درخشید. من و مارتی از شدت گرما تی شرت هایمان را درآوردیم و روی پتو دراز کشیدیم. لیز روی یک تکه الوار کنده کاری می کرد؛ علامت های کوچکی می کند و مرتبا اسمش را حک می کرد. آن موقع ها انواع خط ها را امتحان می کرد تا ببیند اسمش با کدام یک زیباتر نوشته می شود و اسمش را همه جا می نوشت: روی کاغذ، روی میز، داخل پوشه و روی دستمال سفره. لیز، لیز، لیز.
پدر و مادرم قدم زدند و در حالی که شانه به شانه هم بودند از نظر ناپدید شدند. من و خواهر و برادرم روی چمن ها ماندیم. نور خورشید طبیعت را سیراب کرده بود. مارتی و لیز ورق بازی می کردند، من با سیم های گیتار ورمی رفتم و خانواده ای را تماشا می کردم که آن طرف رودخانه بودند. مرتبا صدای خنده هایشان را می شنیدم و صدای پارس کردن سگ را. پسربچه ای گاه وبی گاه تکه چوبی را پرت می کرد و سگ هم بلافاصله می دوید و آن را می آورد. تا این که حوصله پسربچه سر رفت و چوب را زیر پتو پنهان کرد. ولی سگ می خواست همچنان بازی کند، بنابراین به سمت تک تک اعضای خانواده می دوید و نهایتا به سمت رودخانه رفت. در میان بوته زار، شاخه نسبتا بزرگی گیر کرده بود. سگ سعی کرد آن را با پوزه اش بیرون بکشد، ولی موفق نشد. شدت جریان آب در این ناحیه زیاد بود. من تنها شاهد صحنه بودم و احساس کردم که چگونه مو بر اندامم سیخ شد.
سگ جوان شاخه را می کشید و، ازخودبی خودشده، به آب خروشان نزدیک تر می شد. می خواستم خانواده روبه رویی را متوجه این مسئله کنم که صدای زوزه سگ را شنیدم. قسمتی از اسکله شکسته شده و سگ داخل آب افتاده بود. فقط خودش را با دست ها و دندان هایش محکم به شاخه چسبانده بود و پا می زد. زوزه می کشید و سعی می کرد دوباره خودش را به اسکله برساند، ولی شدت جریان آب زیاد بود. ناله های سگ بلندتر شد.
لیز گفت: «اوه، خدای من!»
مارتی گفت: «موفق نمی شود.» چنان قاطعانه حرف می زد که انگار داشت صحنه را داوری می کرد.
اعضای خانواده ای که آن طرف آب بودند به سمت سگ دویدند، تازه به سگ رسیده بودند که شاخه درخت از بوته زار جدا شد و آب آن را همراه با سگ برد.
سگ لحظه ای خودش را روی آب نگه داشت، ولی بعد غرق شد. در حالی که بچه ها از آن طرف جیغ می کشیدند و گریه می کردند، رویم را برگرداندم و به چهره خواهر و برادرم نگاه کردم. نگاه هایشان را هنوز فراموش نکرده ام.
***
شب در تختخواب هم صدای ناله سگ را می شنیدم. لیز تمام روز گرفته و غمگین بود، مارتی به ندرت حرف می زد. ولی عجیب ترین چیز این بود که در موقع حادثه والدینم حضور نداشتند. طبیعتا بعد از بازگشتشان سعی کردند آراممان کنند، ولی در آنچه من و خواهر و برادرم تجربه کرده بودیم و بدنمان را به لرزه انداخته بود هیچ تغییری حاصل نشد.
آن شب نیمی از شب را در تختخواب غلت زدم. فکر این که چگونه خوشحالی خانواده آن طرف آب در چشم برهم زدنی نابود شده بود از سرم بیرون نمی رفت. دوباره یاد عمو اریک افتادم و این که به ما گفته شده بود او «کشته شده است». تا آن زمان دست حمایت پدر و مادر بالای سرم بود، ولی از قرار معلوم قدرت هایی نامرئی و جریان هایی قوی وجود داشت که در چشم برهم زدنی همه چیز را نابود می کرد. چون به نظر می رسید خانواده هایی وجود داشتند که از شر بلایا در امان بودند و خانواده هایی که بداقبالی گریبانشان را می گرفت، و آن شب از خودم پرسیدم آیا خانواده من هم یکی از همین خانواده هاست، یا نه.

بر سر دوراهی

(۱۹۸۳-۱۹۸۴)

سه سال و نیم بعد، در دسامبر ۱۹۸۳: آخرین جشن عید کریسمس با والدینم. اوایل غروب جلو پنجره اتاق کودک ایستادم، در حالی که سایر اعضای خانواده سرگرم آراستن اتاق نشیمن بودند. مطابق هر سال، زمانی مرا صدا زدند که کارشان تمام شده بود، ولی چقدر طول کشید؟ از بیرون صدای غر زدن های برادرم را می شنیدم و صدای خنده های شفاف و صلح جویانه مادرم را. می شنیدم که چگونه خواهر و پدرم با هم بحث می کردند که بهتر است از کدام رومیزی استفاده کنند. برای این که حواسم را پرت کنم، به حیاط چشم دوختم، به درختان بی شاخ و برگ که در خواب زمستانی بودند، به تاب و به خانه درختی. در سال های اخیر خیلی چیزها عوض شده بود، ولی نگاهم به حیاط مورد علاقه ام هرگز.
یک نفر در زد. پدرم وارد شد. پلیور کشمیری آبی ای پوشیده بود و گوشه پیپش را می جوید. او به سمت چهل سالگی پیش می رفت. موهای جلو سرش جوگندمی شده بود و لبخند جوانانه اش ناپدید. چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ چند سال پیش از قیافه اش خوشحالی و امیدواری می بارید، ولی حالا موجودی گرفته و غمگین در اتاقم ایستاده بود.
او و مادرم دیگر به ندرت دونفری با هم کاری انجام می دادند. پدرم اغلب ساعت ها ناپدید می شد تا عکاسی کند. ولی هیچ وقت عکس هایش را به ما نشان نمی داد. حتی وقتی با دوستانم بازی می کردم، می توانستم نگاه های عبوسش را پشتم احساس کنم. از دید او، دنیا محل رخ دادن دایم حوادث ناخوشایند بود. مثلاً هنگام رانندگی، وقتی مادرم پشت فرمان می نشست. «خیلی سریع می رانی لنا، همه مان را به کشتن می دهی.» یا وقتی می خواستم مثل هر تابستان عرض رودخانه بردیلاک را طی کنم، و از روی تنه درخت رد شوم. «ژول، دیگر واقعا تحمل دیدنش را ندارم. اگر سقوط کنی، گردنت می شکند!» یا وقتی لیز می خواست با دوستان مدرسه اش به کنسرت برود. «اجازه نمی دهم بروی، معلوم نیست چه آدم هایی آن جا ول می گردند!» اگر پدرم می خواست توصیه نامه ای بنویسد، سرفصلش حتما «از خیرش بگذر» می شد.
فقط وقتی با دوستانش در پارک فوتبال بازی می کرد، از نگرانی فارغ بود، و بعد من او را تحسین می کردم که با توپ پیشروی می کرد و حریفانش را جا می گذاشت. در دوران نوجوانی، در یکی از باشگاه های فرانسه بازی کرده بود و هنوز هم درک خوبی از فضا داشت، می توانست حدس بزند حریف کجا می خواهد پاس بدهد و در لحظه ای مناسب فضای خالی را پر می کرد. انگار او تنها کسی بود که واقعا درک درستی از این بازی داشت.
پدرم کنارم، لب پنجره، ایستاد. بوی تنباکو می داد و اَفترشیو تلخ و بدبو. «ژول، از آمدن کریسمس خوشحالی؟»
وقتی سرم را به علامت تایید تکان دادم، شانه هایم را لمس کرد. قبلاً وقتی از سر کار به خانه برمی گشت، اغلب مواقع با هم در منطقه شوابینگ(۲) قدم می زدیم. هنوز هم بارها و کافه ها وجود دارند. باجه های زرد و کثیف تلفن و خرده ریزفروشی هایی که شکلات و جوراب پشمی و جنس مورد علاقه ام ــ اسناد رسمی املاک ماه ــ را عرضه می کردند. این منطقه مثل روستایی بسیار بزرگ بود که وقت در آن به کندی می گذشت. گاهی داخل پارک بستنی می خوردیم و پدرم تعریف می کرد که در جوانی شش ماه در بندر ساوتمپتن کار کرده بوده تا خرج تحصیل دانشگاهش را درآورد و انگلیسی یاد بگیرد. یا داستان دعواهایش را با برادرش اریک تعریف می کرد و من عاشق این داستان ها بودم.
ولی آخرین توصیه ای را که حین آخرین گردشمان به من کرد هنوز خوب به یاد دارم. آن موقع درست متوجه حرف هایش نشدم، ولی با گذشت زمان آن را به چشم ارثی دیدم که او برایم باقی گذاشته بود.
پدرم آن موقع گفته بود: «مهم ترین چیز این است که تو دوست واقعیات را پیدا کنی، ژول.» متوجه شده بود که من از حرف هایش سر درنیاورده ام، بنابراین نگاه نافذی به من کرد. «دوست واقعی ات کسی است که همیشه حضور دارد، که در تمام زندگی جانب تو را می گیرد. باید او را پیدا کنی، این مهم ترین چیز است، حتی از عشق هم مهم تر است. چون عشق ممکن است از بین برود.» شانه ام را گرفت. «گوش می کنی؟»
داشتم با تکه چوبی که روی زمین پیدا کرده بودم بازی می کردم. چوب را پرت کردم.
پرسیدم: «دوست واقعی تو کیست؟»
پدرم سرش را به علامت تاسف تکان داد. «او را از دست دادم.» پیپ به دهان ادامه داد: «عجیب نیست؟ خیلی راحت او را از دست دادم.»
نمی دانستم باید چه بگویم و چه کار کنم، و حدس زدم که او با توصیه خیرخواهانه اش، در واقع، دلخوری اش را به زبان می آورد. با وجود این، توصیه اش را به خاطر سپردم. کاش این کار را انجام نداده بودم.
وقتی داشت اتاق را ترک می کرد، به زبان فرانسوی گفت: «شنیده ام قرار است کادوی خیلی خوبی دریافت کنی.»
«واقعا؟ چی؟»
پدرم لبخند زد. «باید این چند دقیقه را هم تحمل کنی.»
برایم سخت بود. از بیرون صدای نواختن پیانو به گوشم می رسید ــ «شب خاموش» و «A la venue de Noél» و بعد، بالاخره لیز و ماری طول راهرو را پیمودند و درِ اتاقم را با شدت باز کردند.
«عجله کن، بیا!»
درختی که ارتفاعش به سقف اتاق نشیمن می رسید با گوی های رنگی و آدمک های چوبی و شمع تزیین شده بود. زیر درخت هم کادوها انباشته شده بود. بوی واکس و شاخه های کاج می آمد. روی میز بوقلمون بزرگی قرار داشت، به علاوه گراتن سیب زمینی، راگوی گوشت بره، رست بیف، مارمالاد لینگون بری، کیک کره ای و پاستا. غذا همیشه زیاد بود، به نحوی که آدم می توانست باقیمانده آن را روزهای بعد از یخچال بیرون بیاورد و به عنوان اسنک سرد بخورد، کاری که خیلی دوست داشتم.
بعد از صرف غذا، شعرهای مخصوص کریسمس را خواندیم، بعد آخرین مراسم قبل از باز کردن هدایا: مادرم با گیتار «مون ریور» را نواخت. هر بار از این لحظه نهایت لذت را می برد.
مادر پرسید: «واقعا می خواهید این قطعه را بشنوید؟»
همه یکصدا گفتیم: «بله.»
«آخ، نمی دانم، فکر می کنم فقط می خواهید مودب باشید.»
با صدایی بلندتر از قبل گفتیم: «نه، واقعا می خواهیم بشنویم!»
مادرم با دلخوری آه کشید و گفت: «به من تماشاگران دیگری بدهید! این ها از من سیر شده اند و دیگر مرا نمی خواهند.»
مادرمان برای ما هنوز هم مرکز ثقل خانواده بود. اگر به صحنه دعوای خواهر و برادرم نزدیک بود، دعواهای آن ها تبدیل می شد به رد و بدل کردن کلماتی مسخره که می شد به آن ها خندید، و مشکلات مدرسه تبدیل می شدند به ضربات نرمی که می شد به راحتی تحملشان کرد. او مدل نقاشی های لیز می شد، به مارتی اجازه می داد نتیجه تحقیقاتش را زیر میکروسکوپ به او نشان دهد. به من آشپزی یاد می داد و حتی راز پختن کیک بسیار خوشمزه اش را برایم افشا کرد؛ توده شکلاتی چسبناکی که آدم را بلافاصله معتاد می کرد. و گرچه کمی تنبل بود ــ یک صحنه کلاسیک: مادرمان روی مبل نشسته بود و ما را به سمت یخچال هدایت می کرد تا برایش چیزی بیاوریم ــ و سیگار می کشید، همه می خواستیم مثل او شویم.
بالاخره شروع کرد به نواختن. صدایش فضا را پر کرد.
Moon River, wider than a mile,
I'm crossing you in style some day.
Oh, dream maker, you heart breaker,
Wherever you're going I'm going your way.

این لحظه ای از سال بود که همه چیز با هم همخوانی داشت. لیز با دهان باز گوش می داد، برادرم در حالی که تحت تاثیر قرار گرفته بود با عینکش ور می رفت و پدرم با چشمانی غمگین، ولی چهره ای خوشحال، فالگوش می ایستاد. کنارش خاله هلن نشسته بود، خواهر بزرگ تر مادرم، زنی سرزنده و چاق که در منطقه گلوکنباخ زندگی می کرد و همیشه بزرگ ترین کادوها را برایمان می آورد. صرف نظر از مادربزرگی که در فرانسه زندگی می کرد و از ما بسیار دور بود، این کل خانواده ای بود که ما داشتیم، شاخه ای نازک از شجره مورو.
هنگام رد و بدل کردن هدایای کریسمس، ابتدا به کادوی پدرم چنگ انداختم، کادویش بزرگ بود. جعبه را باز کردم. دوربین مامیای قدیمی. پدرم متوقعانه به من نگاه کرد. دوربین به نظرم آشنا آمد، ولی از زمان جشنی که در بردیلاک برپا شده بود دیگر عکس نینداخته بودم. در ضمن، دوربین قدیمی و پر از خراش بود، لنزش مثل چشم بسیار بزرگِ غولی به نظر می آمد، دکمه هایش هنگام تغییر وضعیت سر و صدا می کردند. با دلخوری دوربین را کنار گذاشتم و رفتم سراغ کادوهای دیگر.
از مادرم دفترچه یادداشت قرمزی با جلد چرمی و سه رمان هدیه گرفتم: تام سایر، شازده کوچولو و کرابات. مادرم شب ها آن ها را برایم می خواند، ولی اغلب به من هم اجازه می داد آن ها را بخوانم و اگر کارم را خوب انجام می دادم، تشویقم می کرد. کمی پیش از آن، برای اولین بار، خودم داستانی نوشته بودم، درباره سگی افسون شده. مادرم از داستان خیلی خوشش آمده بود. دفترچه یادداشت قرمز را در دست گرفتم و بعد، وقتی بقیه سرگرم بازی بودند، افکارم را داخل آن نوشتم.
***
کمی قبل از سال نو، پدرمان را برای اولین و آخرین بار در حال گریستن دیدم. در آن بعدازظهر روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم داستان کوتاه می نوشتم. ماجرای کتابخانه ای بود که کتاب هایش شب ها مخفیانه با هم حرف می زدند، جلو هم از مولفشان به نیکی یاد می کردند و لاف می زدند، یا از جای بدی که در قفسه های پشتی نصیبشان شده بود شکایت می کردند.
خواهرم، بدون این که در بزند، وارد اتاق شد. مکارانه نیشخند زد و در را پشت سرش بست.
«چی شده؟»
در واقع می توانستم جوابش را کوتاه کنم. لیز در این فاصله چهارده ساله شده بود و دقیقا به سه چیز علاقه داشت: نقاشی، فیلم های عشقی آبکی و جنس مخالف. او حالا زیباترین دختر کلاس بود: موهای بلوند، صدایی بم و لبخندی که هوش از سر همه می برد. زنگ های تفریح اغلب مواقع، با گروهی دختر، که ملازمانش محسوب می شدند، در این باره حرف می زد که کدام پسر به نظرش جذاب بوده و کدام پسر خسته کننده یا متوسط. هرگز هیچ کس آن قدر که باید خوب نبود و همیشه درباره پسرهای بزرگسال خارج از مدرسه نظر می داد. همکلاس هایش در مقابل او هیچ شانسی نداشتند. با این حال گاهی شانسشان را امتحان می کردند، ولی لیز به آن ها کوچک ترین توجهی نمی کرد.
روی تختم نشست و به من تنه زد.«خائن!»
هنوز سرگرم نوشتن بودم و به حرف هایش دقیق گوش نمی کردم. «چطور مگر؟»
«شنیده ام با یک دختر دوست شده ای.»
گونه هایم سرخ شد. «تو از کجا می دانی؟»
«یکی از دوستانم تو را دیده. گفت درست جلو در ساختمان شما را دیده.»
لیز خندید و همزمان دفترچه یادداشتم را از دستم گرفت و شروع کرد به نقاشی کشیدن با ناخنش و همه جا اسمش را حک کرد. لیز، لیز، لیز.
داستان آن دختر واقعیت داشت. می توانستم با دخترها طوری حرف بزنم که انگار پسر هستند. گاهی هم برایم نامه ای روی نیمکتم می گذاشتند. چنین به نظر می آمد که زندگی پر باشد از لحظات نویدبخش، و اعتمادبه نفسم افزایش می یافت. با این که سخنگوی کلاس بودم، وسط درس اغلب حرف می زدم، یا با لبخندی خودخواهانه پاهایم را روی میز دراز می کردم، تا این که معلم به من تذکر می داد. بعدها رفتارم به نظرم خودخواهانه آمد، ولی آن موقع خوشم می آمد که جلو دوستانم خودنمایی کنم و در کانون توجهات قرار گیرم. شروع کردم به پرسه زدن با پسرهای بزرگ تر از خودم و اغلب با آن ها کتک کاری می کردم. اگر یکی از اعضای گروه حرف بدی درباره ام می زد، بلافاصله به سمتش حمله ور می شدم. هیچ وقت کاملاً جدی نبود، ولی کاملاً شوخی هم نبود. تعدادی از پسرانی که از من بزرگ تر بودند حشیش می کشیدند و الکل می نوشیدند، ولی وقتی به من تعارف می کردند، پیشنهادشان را رد می کردم. در ضمن به آن ها نگفته بودم که اهل مطالعه ام و در ذهنم داستان می پرورانم. می دانستم که مرا مسخره می کنند و باید این قسمت از وجودم را پنهان نگه دارم.
«چطور بود؟» لیز دفترچه یادداشت را روی پاهایم پرت کرد.
«به تو مربوط نیست.»
«بگو دیگر. ما که همه چیز را به هم می گوییم.»
«بله، ولی الآن نمی خواهم درباره اش حرف بزنم.»
از جایم بلند شدم و به اتاق کار پدرم رفتم، که همیشه بوی پرونده های غبارگرفته و کاغذهای قدیمی می داد. وقتی دیدم خواهرم من را تعقیب می کند، خودم را سرگرم نشان دادم و عکس های روی میز کار پدرم را زیر و رو کردم. در بیشتر کشوها قاب عینک و شیشه های مرکب و دفترچه های یادداشت زردشده وجود داشت. ولی در پایین ترین کشو چشمم به لایکایی افتاد که بدنه اش سیاه و لنزش نقره ای بود. دوربین داخل بسته بندی اصلی اش قرار داشت. تا به حال هرگز ندیده بودم که پدرم با این دوربین عکس بیندازد. داخل کشو یک نامه بود که به زبان فرانسوی نوشته شده و دستخطش برایم ناآشنا بود.
استفان عزیز، این دوربین برای توست. باید به خاطرت بیاورد که تو کیستی و این که چه چیزهایی در زندگی هرگز اجازه ندارند خراب شوند. لطفا سعی کن مرا بفهمی.
این نامه از طرف چه کسی بود؟ دوباره داخل کشو گذاشتمش و شروع کردم به وارسی دوربین، درپوش فیلم را باز کردم و لنز را چرخاندم. گرد و غبار در نوری که از پنجره می تابید می رقصید.

چشم لیز در آینه ای کوچک به خودش افتاد. با خوشحالی تمام از فرارسیدن چنین لحظه ای، خودش را از همه طرف نظاره کرد. بعد دوباره به سمت من چرخید.
«اگر به تو بگویم که من هنوز با هیچ پسری قرار ملاقات نگذاشته ام چه؟»
«چی؟»
خواهرم لب پایینی اش را جوید و سکوت کرد.
«ولی تو تمام مدت تعریف می کنی که با این و آن بیرون رفته ای.» دوربین در دستم تکان می خورد. «غیر از این حرف دیگری نمی زنی.»
«اولین قرار ملاقاتم باید چیز خاصی شود...»
صدای قژقژ در بلند شد. برادرم، که برای فهمیدن این که کجای آپارتمان اسرار رد و بدل می شوند شامه تیزی داشت، جلو در ظاهر شد. از نیشخند شیطانی اش می شد حدس زد که پشت در فالگوش ایستاده بوده.
مارتی آن موقع سیزده ساله بود، آدمی تک رو و جاه طلب، با عینک نیکلی، رنگ پریده و لاغر، مثل تکه ای گچ. کودکی که از کودکان متنفر بود، که خودش را به بزرگسالان آویزان می کرد و در سایر موارد آگاهانه تنها می ماند. همیشه در سایه خواهرش قرار داشت، خواهری که تا آن جا که می توانست اذیتش می کرد، در مدرسه اصلاً به او توجهی نمی کرد و مسخره اش می کرد، چون دوست چندانی نداشت. و حالا ــ هدیه ای آسمانی ــ اسرار پنهانی لیز به دست مارتی افتاده بود و او می توانست در عرض چند ثانیه شهرت خواهر را نابود کند.
گفت: «چه جالب! پس به همین دلیل پسرها را درک می کنی؟ چون از آن ها می ترسی؟ چون بچه ای هستی که ترجیح می دهد نقاشی های مسخره بکشد و به آغوش مامان پناه ببرد؟»
لیز لحظه ای زمان احتیاج داشت تا به خودش بیاید.
«اگر این چیزها را به کسی بگویی، آن وقت...»
«آن وقت چه؟» مارتی خندید و به شکل اغراق آمیزی از خودش صدای بوسیدن درآورد.
لیز به سمت او حمله ور شد. هر دو موهای هم را کشیدند و به هم لگد زدند. سعی کردم جدایشان کنم و ندیدم چه کسی به دوربین ضربه زد، فقط این را دیدم که دوربین از دستم به آن سمت اتاق پرتاب شد و با لنز روی زمین فرود آمد... لعنتی.
بلافاصله سکوت حکمفرما شد. لایکا را بلند کردم، لنز از جایش در آمده بود.
لحظه ای با هم مشورت کردیم که چه کار کنیم.
لیز گفت: «خیلی راحت می گذاریمش داخل کشو. شاید پدر اصلاً متوجه نشود.»
و مثل همیشه خواهرم حرف آخر را زد.
آن روز پدرم بسیار زود به خانه برگشت. آشفته به نظر می رسید و بلافاصله به اتاق کارش رفت.
لیز دستور داد: «با من بیایید!»
سه نفری توانستیم از لای در ببینیم که چگونه پدر مدتی بی قرار در اتاق چرخید و دستش را لای موهایش برد. بعد گوشی سبزرنگ تلفن را برداشت و شماره گرفت.
با ته لهجه فرانسوی گفت: «دوباره منم، استفان. می خواستم بگویم دارید اشتباه می کنید. شما که نمی توانید به این راحتی...»
به نظر می آمد طرفِ گفتگوی پدرم بلافاصله او را از پا درآورد. پدرم آشکارا شکست. مرتبا با لکنت زبان می گفت: «ولی شما...» یا «چرا، این...». حتی یک بار ملتمسانه گفت: «لطفا.» ولی نوبت حرف زدن به او نمی رسید.
پدرم نهایتا گفت: «حداقل می توانستید اشاره ای به آن بکنید. بعد از دوازده سال. من که نمی توانم...»
دوباره صدایش در گلو خفه شد. بعد گوشی را گذاشت.
رفت وسط اتاق و ساعت ها بی حرکت همان جا ماند، انگار یک نفر سیم او را از برق کشیده باشد. مثل روح.
بالاخره، دوباره آثار حیات در او دیده شد. به سمت میزتحریر رفت و بلافاصله متوجه شدم که می خواهد کدام کشو را بیرون بکشد. ابتدا نامه را خواند، بعد لایکا را از داخل جعبه بیرون کشید. وقتی چشمش به لنز خراب افتاد، جا خورد. دوربین و نامه را به کشو برگرداند و رفت لب پنجره. و بعد گریه کرد. برایمان مشخص نبود برای چه گریه می کند: برای گفتگوی تلفنی، برای لایکا یا برای مصایبی که آن چند سال اخیر گریبانش را گرفته بود. فقط این را می دانستیم که نمی خواستیم شاهد چنین صحنه ای باشیم، پس ساکت و خاموش به اتاق هایمان برگشتیم.
***
والدینم می خواستند آغاز سال نو یک آخر هفته به سفر بروند، سفری که از قبل برنامه ریزی نشده بود و به نظر می آمد با اخراج پدر از سر کار ارتباط دارد، ولی مادرم فقط تا این حد برایمان تعریف کرد که می خواهند به ملاقات دوستانشان در مونپلیه بروند و ما نمی توانیم همراهی شان کنیم. و خاله مان از ما مواظبت خواهد کرد.
لیز گفت: «ولی ما به پرستار کودک احتیاج نداریم. هرچه باشد من چهارده سالم است.»
مادرم پیشانی او را بوسید. «بیشتر به خاطر همکاران مردت است.»
مارتی، بدون این که نگاهش را از روی روزنامه بردارد، گفت: «ممنون، شنیدم.»
در ساختمانمان در مونیخ نُه مستاجر دیگر هم زندگی می کردند، من جمله مارلین یاکوبی، بیوه ای جوان و بسیار زیبا که همیشه لباس های تیره می پوشید. هر وقت می دیدی اش تنها بود و برای من قابل درک نبود که آدم چگونه می تواند در انزوا زندگی کند. لیز برعکسْ او را تحسین می کرد و هر بار زن را در راه پله ساختمان یا در خیابان می دید، هیجان زده می شد، بعد یا بازویم را نیشگون می گرفت یا به پهلویم می زد.
هیجان زده می گفت: «زن بسیار زیبایی است!»
افسون شدنش باعث شد که من و مارتی شروع کنیم به دست انداختنش. آن روز بعدازظهر به او گفتیم: «یاکوبی همین چند لحظه پیش این جا بود. اگر چند ثانیه زودتر آمده بودی، می دیدی اش. زیباتر از هر زمان دیگری شده بود.»
لیز، در حالی که به شکل اغراق آمیزی خودش را بی حوصله نشان می داد، گفت: «آخ، یک کلمه از حرف هایتان را هم باور نمی کنم.»
گفتیم: «چرا، سراغت را گرفت، می خواهد با تو ازدواج کند.»
لیز گفت: «شما بچه های احمقی هستید.» و خودش را کنار مادرم روی مبل اتاق نشیمن ولو کرد. در حالی که به من نیشخند می زد، گفت: «مامان، حدس بزن چه کسی تازگی ها برای اولین بار با یک دختر قرار ملاقات گذاشته بوده.»
مادرم بلافاصله به من نگاه کرد. پرسید: «راست می گوید؟» و فکر می کنم لحنش با تمجید همراه بود.
دیگر به یاد ندارم راجع به چه موضوعاتی حرف زدیم، ولی هنوز یادم است که مادرم ناگهان از روی مبل بلند شد و آواز خواند. «Via con Me» از پائولو کونته. دستش را هم به سمت من دراز کرد.
وقتی داشتیم می رقصیدیم به من گفت: «ژول، حواست را خوب جمع کن، اگر می خواهی قلب دختری را تصاحب کنی، باید با او با این آهنگ برقصی. بعد موفقیتت قطعی است.»
مادرم خندید. تازه سال ها بعد متوجه شدم که این تنها باری بود که او با من مثل آدم بزرگ ها رفتار کرد.
کمی قبل از این که والدینم هنگام غروب حرکت کنند با پدرم مشاجره لفظی کوچکی داشتم و ترجیح می دهم آن را همان طور بازگو کنم که مدت های طولانی در خاطر داشته ام.
اتفاقی از کنار اتاق خواب رد می شدم، پدرم داشت وسایلش را جمع می کرد. عصبی به نظر می رسید.
گفت: «چه خوب که آمدی، باید با تو حرف بزنم.»
به در تکیه دادم و همان جا ایستادم. «راجع به چی؟»
بلافاصله نرفت سر اصل مطلب، بلکه ابتدا نگرانی های همیشگی اش را پیش کشید، که از دوستان بزرگ تر از خودم اصلاً خوشش نمی آید، که من «ارتباطات ناسالم» دارم. بعد صحبت هدیه عید کریسمس را پیش کشید، دوربین.
«هنوز هم گوشه ای افتاده. حتی یک عکس هم با آن نینداخته ای، درست است؟ حتی به آن درست و حسابی نگاه نکرده ای.»
ناگهان دلم برای پدرم سوخت. نگاهم را از او برگرفتم.
«دوربین واقعا باارزشی است. اگر من در سن و سال تو آن را هدیه می گرفتم، خیلی خوشحال می شدم.»
«نمی دانم چطور با آن عکس بیندازم، خیلی سنگین و قدیمی است.»
پدرم از جایش بلند شد و به سمتم آمد. مردی به طرز شگفت انگیز درشت اندام و قدبلند. «این دوربین کلاسیک است، می فهمی؟» لحظاتی صورتش جوان تر شد. «بهتر از دوربین های جدید است، روح دارد. وقتی برگشتیم، نشانت می دهم که چطور می توان با آن عکس گرفت و عکس ها را ظاهر کرد، قبول؟»
با تاخیر سرم را به علامت موافقت تکان دادم.
پدرم گفت: «تو دید خوبی داری، ژول. خوشحال می شوم که بعدها عکاسی کنی.» و این کلمه ها را هم هرگز فراموش نکردم.
دیگر از آن شب چه چیزهایی به یاد دارم؟ این که چطور مادرم هنگام خداحافظی پیشانی ام را بوسید. در زندگی ام یقینا هزار بار این آخرین بوسه و در آغوش گرفتن او را مرور کرده ام، بویش و صدای آرامش بخشش را. اغلب فکر می کنم که آیا این صحنه ها واقعیت دارد یا نه.
***
من و خواهر و برادرم آخر هفته را در خانه سپری کردیم. با خاله مان مالِفیز بازی کردیم (مثل همیشه تنها هدف لیز این بود که با مهره های کوچک سفید راه مارتی را سد کند) و شب برای همه املت با قارچ درست کردم، طبق دستور پختی که مادرم به من یاد داده بود.
شنبه من و لیز به سینما رفتیم، و به این ترتیب وقتی پدر از میان راه تماس گرفت، فقط مارتی خانه بود. والدینمان می خواستند در کمال شگفتی چند روزی بیشتر بمانند. آن ها ماشینی کرایه کرده بودند تا سری هم به بردیلاک بزنند.
من هیچ مخالفتی نداشتم و به خصوص از هدایای کوچک و پنیری که از جنوب فرانسه با خودشان می آوردند خوشحال بودم.
و بعد هشتم ژانویه فرارسید، یک روز یکشنبه. طی سال های بعد بارها سعی کردم به خودم بقبولانم که به نوعی از وقوع آن حادثه پیش آگاهی داشته ام، ولی احتمالاً فکرم بی معنی بود. حوالی غروب تلفن زنگ زد. وقتی خاله ام گوشی را برداشت، بلافاصله متوجه تغییر اوضاع شدم و نشستم. مارتی هم لحظه ای از حرکت ایستاد. سایر جزئیات دیگر از ذهنم پاک شده اند. نمی دانم صبح چه کردم، نمی دانم بعد از تماس تلفن چه کردم و به چه دلیل خواهرم آن شب خانه نبود.
تنها چیزی که از آن روز برایم باقی مانده آخرین خاطره ای است که در واقع سال ها بعد به معنی اش پی بردم.
آن روز بعدازظهر من خوش و سرحال در اتاق نشیمن می چرخیدم. لیز مشغول داستان مصورش بود، برادرم کنار او نشسته بود و با دستخط خرچنگ قورباغه اش برای گونار نوردال، که دوست مکاتبه ای اش در نروژ بود، نامه می نوشت، ولی من و لیز همیشه می گفتیم که شخصی به اسم گونار نوردال اصلاً وجود خارجی ندارد و فقط در تخیلات مارتی زندگی می کند.
جلو برادرم ژست بوکسورها را گرفتم. آن موقع فاز محمدعلی را داشتم و به نظر خودم خیلی خوب از دیگران تقلید می کردم، مخصوصا از گزارشگران وراج مسابقات خیلی خوشم می آمد.
به مارتی گفتم: «هی، امروز نوبت توست، موش صحرایی. تو فقط عمو تامی!»
«ژول، داری می روی روی اعصابم. درثانی، اصلاً نمی دانی عمو تام کیست یا چیست.»
ضربه ای به شانه اش زدم. وقتی عکس العمل نشان نداد، یکی دیگر. برادرم مشتش را به سمتم پرتاب کرد، ولی جاخالی دادم و با سایه ام بوکس بازی کردم. «مثل پروانه در حرکت باش، مثل زنبور نیش بزن!»
من نمی توانستم خوب از محمدعلی تقلید کنم، ولی رقص پایش را خوب بلد بودم.
لیز هیجان زده به ما نگاه کرد.
دوباره ضربه نرمی به مارتی زدم. با چشمانی کاملاً باز نعره کشیدم: «راند دوم خدمتت می رسم. من با تمساح سرشاخ شده ام، به برق دستبند زده ام و رعد را زندانی کرده ام. هفته پیش صخره ای را به قتل رساندم، سنگی را مجروح کردم و آجری را آن قدر کتک زدم که از بیمارستان سر درآورد. تو در مقابل آن ها آن قدر کریهی که هنگام مبارزه رغبت نمی کنم به تو نگاه کنم.»
«مزاحم نشو.»
لیز با لحنی تمسخرآمیز گفت: «راست می گوید، مزاحمش نشو. دارد دوباره برای دوست نروژیِ مجازی اش نامه می نویسد.»
مارتی گفت: «آخ، دارید حوصله ام را سر می برید.»
این بار به او پس گردنی زدم، چنان محکم که دستش خط خورد. بلافاصله از جا پرید و دنبالم کرد. با هم گلاویز شدیم. قضیه ابتدا جدی به نظر می آمد، ولی وقتی مرتبا جیغ کشیدم و نعره کشیدم که من بزرگ ترین هستم، مارتی برخلاف خواسته اش خندید و همدیگر را ول کردیم.
تقریبا همزمان با این اتفاقات والدینم سوار رنویی شده بودند که کرایه کرده بودند تا به ملاقات مادربزرگم در بردیلاک بروند. خانم وکیل جوانی هم همزمان سوار تویوتایش شده بود. او در مونپلیه قرار شام داشت و می خواست خودش را به موقع برساند. خودروش در جاده خیس از کنترلش خارج شده و وارد لاین روبه رویی شده بود و با رنوی والدینم تصادف کرده بود. دو نفر درجا کشته شده بودند.
و خانم وکیل جوان با خوش اقبالی زیاد زنده مانده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب پایان تنهایی

کتاب خوبی است...بخونید
در 2 هفته پیش توسط
من خوندمش خوب بود
در 2 ماه پیش توسط
یکی نظر بده دیگه!
در 2 ماه پیش توسط