فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب منشأ
سرچشمه

نسخه الکترونیک کتاب منشأ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب منشأ

- در این داستان فردی تئوری «از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم؟» را مطرح می‌کند. شعری از بلیک دستاویز این کتاب است. براون در این کتاب درباره «از کجا آمده‌ایم؟» می‌گوید: «در کلاس، دانشجویی از استاد می‌خواهد درباره زمان صفر توضیح بدهد؛ که استاد می‌گوید ما راجع به بعد از صفر صحبت می‌کنیم، اگر پرسشی درباره آغاز یا همان صفر را دارید باید به بخش دینی مراجعه کنید.» یعنی می‌خواهد بگوید علم برای قبل از پیدایش تعریفی ندارد و فقط دین است که برای آن تعریف دارد.

در این کتاب می‌خوانیم: پروفسور لانگدون، از طرف دانشجوی سابقش، ادموند کرش به مراسمی مرموز دعوت می‌شود. در این مراسم قرار است ادموند شاهد پاسخ به دو کهن‌پرسش بشر باشد: از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم؟
این دو پرسش فورا با واکنش‌های گروه‌های مختلف مواجه می‌شود. و در این میان ادموند به قتل می‌رسد و به ناگزیر لانگدون وارد ماجرایی خطرناک می‌شود. همه شخصیت‌های داستان در مظان اتهام به قتل قرار می‌گیرند: رقبا، رهبران مذهبی یا حتی شخصیت‌های تراز اول کاخ سلطنتی. لانگدون با هدف تحقق بخشیدن به آرزوی دانشجوی سابقش، یعنی ارائه‌ی نتیجه پژوهش‌ها، با بانوی اول کاخ سلطنتی اسپانیا همراه می‌شود و آنچه رخ می‌دهد حوادث شورانگیزی است که لحظه لحظه‌های خواننده را آکنده از هیجان و اضطراب و همدلی با قهرمانان قصه می گرداند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات بهنام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب منشأ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

پروفسور رابرت لانگدون(۸) به سگ چهل فوتی که در میدان نشسته بود، خیره شد. پشم حیوان را چمن و گل های خوشبو تشکیل می داد.
با خود اندیشید: دارم سعی می کنم ازت خوشم بیاد، واقعا دارم سعی می کنم.
لانگدون اندکی دیگر نیز به آن جانور خیره ماند و سپس به راهش در پیاده راهی معلق ادامه داد که دارای پلکانی عریض بود و عاج های آن به این منظور طراحی شده بود تا رهگذران را از گام های یکنواخت همیشگی رها کند. لانگدون که تقریبا دوبار روی پله های بی قاعده سکندری خورده بود، با خود فکرد از پسش بر اومدم.
لانگدون در پایین پله ها با تکانی در جایش متوقف شد و به شی ء بزرگی که در مقابلش درهم تنیده شده بود، خیره ماند.

حالا دیگه همه جورش رو دیدم.

عنکبوت سیاه بزرگی در مقابل او قرار داشت، پاهای لاغر آهنینش بدنی چاق را در فاصله ای حداقل سی فوت در آسمان نگه داشته بود. زیر شکم عنکبوت، کیسه ای سمی از تخم جای داشت که با گوی های شیشه ای پر شده بود.
صدایی گفت: «اسمش مامانه.»
لانگدون به پایین نگاه کرد و مرد لاغری را دید که زیر عنکبوت ایستاده بود. او لباس سنتی زربفتی بر تن و سبیلی مضحک شبیه به سبیل سالوادور دالی(۹) داشت.
او ادامه داد: «من فرناندو(۱۰) هستم. و اینجام که ورود شما رو به موزه خوشامد بگم.» مرد برچسب های اسامی روی میز مقابلش را بررسی کرد: «اسمتون لطفا؟»
- رابرت لانگدون.
مرد به سرعت به بالا نگاه کرد و گفت: «آه، خیلی متاسفم! شما رو نشناختم قربان!»
لانگدون که با کت فراک مشکی، پاپیون و جلیقه ی سفیدش با دشواری حرکت می کرد، با خود فکر کرد خودم هم به دشواری خودم رو می شناسم. عجیب و غریب شدم. از عمر کت فراک لانگدون حدودا سی سال می گذشت و از روزهایی باقی مانده بود که عضو کلوب غذاخوری پیچک در دانشگاه پرینستون بود؛ اما با توجه به عادت لانگدون به شنا کردن، هنوز هم به خوبی اندازه اش بود. لانگدون با عجله ای که داشت، رخت آویز اشتباه را از کمد لباسش برداشته و کت و شلوار همیشگی اش را جا گذاشته بود.
لانگدون گفت: «تو دعوتنامه نوشته بود سیاه و سفید بپوشیم. کت فراک که اشکالی نداره؟»
مرد دستش را پیش آورد و با دقت برچسب اسم را روی یقه ی برگردان ژاکت لانگدون چسباند و گفت: «کت فراک کلاسیکه! شما فوق العاده به نظر می رسین!»
مرد سبیلو گفت: «ملاقات با شما باعث افتخار منه قربان. حتما قبلا هم از اینجا بازدید کردین؟»
لانگدون از میان پاهای عنکبوت به ساختمان درخشان مقابلش خیره شد و گفت: «راستش رو بخواین، متاسفانه نه.»
مرد تظاهر کرد دارد گیج گیجی می خورد و گفت: «نه! شما طرفدار هنر مدرن نیستین؟»
لانگدون همیشه از چالش هنر مدرن لذت برده بود، خصوصا اینکه کشف کند چرا کارهای خاصی شاهکار هنری تلقی شده اند. گرچه لانگدون ترجیح می داد درباره ی نمادهای مذهبی و آثار نقاشی شده با قلم مو بحث کند.
لانگدون پاسخ داد: «من پیرو سبک های کلاسیکم. بیشتر با داوینچی کنار میام تا با کونینگ(۱۱).»
- اما داوینچی و کونینگ خیلی شبیه به همن!
لانگدون صبورانه لبخندی زد و گفت: «پس باید درباره ی کونینگ بیشتر یاد بگیرم.»
مرد دستش را به سمت ساختمان غول پیکر تکان داد و گفت: «پس، به جای درستی اومدین! در این موزه یکی از بهترین مجموعه های هنر مدرن دنیا رو می بینین! امیدوارم لذت ببرین.»
لانگدون پاسخ داد: «همین قصد رو دارم. فقط کاش می دونستم که چرا اینجام.»
مرد با شعف خندید و در حالیکه سر تکان می داد گفت: «شما هم مثل بقیه! میزبان تون درباره ی هدف مراسم امشب خیلی پنهون کاری کرده. حتی کارکنان موزه هم نمی دونن چه اتفاقی داره می افته. همین رازآلودی کار رو جالب کرده، بازار شایعه داغه! چند صد مهمون داخل هستن که خیلی از اونا از چهره های مشهورن و هیچکس نمی دونه موضوع امشب چیه!»
آنگاه لانگدون خندید. اندکند میزبانانی که این شهامت را داشته باشند تا در آخرین لحظه دعوت نامه هایی با این مضمون بفرستند: شنبه شب. اینجا باشید. به من اعتماد کنید. و حتی افراد بسیار کمی بودند که می توانستند صدها فرد مهم را متقاعد کنند تا دست از همه چیز شسته و به شمال اسپانیا پرواز کنند تا در مراسمی شرکت داشته باشند.
لانگدون که به بالا و به پرچم بسیار بزرگ قرمزی نگاه می کرد که بر فراز سرش به اهتزاز درآمده بود، از زیر عنکبوت عبور کرد و به راهش در مسیر ادامه داد.

بعد از ظهری با ادموند کرش

لانگدون که متحیر شده بود با خود اندیشید که ادموند هیچوقت بی اعتماد به نفس نبوده.
ادی کرش جوان حدود بیست سال پیش یکی از اولین دانشجویان لانگدون در دانشگاه هاروارد بود: جوانی با موهای نرم و عشق کامپیوتری که علاقه اش به کدها او را به سمینار سال اولی های لانگدون به نام کدها، رموز و زبان نمادها کشانده بود. هوش سرشار کرش، لانگدون را به شدت تحت تاثیر قرار داده بود و با اینکه کرش در نهایت دنیای پر گرد و خاک نشانه شناسی را به امید دنیای درخشان رایانه رها کرد، او و لانگدون پس از فارغ التحصیلی کرش رابطه ی معلمی و شاگردی برقرار کردند که آن رابطه در دو دهه ی گذشته حفظ شده بود. لانگدون با خود اندیشید الان دانشجو از معلمش چند سال نوری پیشی گرفته.
امروز، ادموند کرش فردی مستقل و مشهور، دانشمند کامپیوتری میلیاردر، آینده گرا، مخترع، و موسس شرکت بود. این مرد چهل ساله صاحب تعداد کثیری از فناوری های پیشرفته بود که نشان دهنده ی جهش هایی در رشته های مختلف از جمله رباتیک، علوم ذهنی، هوش مصنوعی، و فناوری نانو بود و پیش بینی های دقیقش درباره ی موفقیت های علمی آتی، حالتی رمزآلود به او می داد.
لانگدون شک داشت استعداد عجیب ادموند در پیشگویی از دانش گسترده ی او از جهان اطرافش نشات گرفته باشد. تا جایی که لانگدون به خاطر می آورد، ادموند علاقه ای سیری ناپذیر به خواندن داشت و هرآنچه که جلوی چشمش بود؛ می خواند. عشق این مرد به کتاب و گنجایشش برای بلعیدن مطالب آنها، از هرچیزی که لانگدون در عمرش دیده بود، فراتر می رفت.
در چند سال اخیر، کرش اصولا در اسپانیا زندگی کرده و دلیل انتخابش را به عشق روز افزونش به جاذبه های کهن آن کشور، معماری پیشگام، میخانه های عجیب و آب و هوای عالی نسبت می داد.
هر سال یکبار، زمانی که کرش به کمبریج باز می گشت تا در آزمایشگاه رسانه ای ام آی تی(۱۲) سخنرانی کند، لانگدون برای صرف وعده ای غذا به یکی از مد روزترین نقاط بوستون که درباره ی آن چیزی نمی دانست به او ملحق می شد. گفتگوهای آنها هیچوقت درباره ی فناوری نبود؛ تنها چیزی که کرش همیشه می خواست با لانگدون درباره ی آن بحث کند، هنر بود.
کرش اکثرا به شوخی می گفت: «رابرت، تو ارتباط فرهنگی منی؛ لیسانس خصوصی من!»
حمله به وضعیت تاهل لانگدون کنایه آمیز بود، آن هم از طرف دوست مجردی که تک همسری را به عنوان "یک بی حرمتی به سیر تکامل" محکوم می کرد و در طول سال ها با مدل های مختلفی؛ دیده شده بود.
با در نظر گرفتن شهرت کرش به عنوان فردی نوآور در علوم کامپیوتر، ممکن بود افراد تصور کنند او یک انسان تک ساحتی در کامپیوتر است. اما خود را تبدیل به تصویری مدرن و مد روز کرده بود که میان افراد مشهور رفت وآمد داشت، جدیدترین مدهای لباس را می پوشید، به موسیقی های عجیب زیرزمینی گوش می داد و تعداد زیادی آثار هنری متعلق به امپرسیونیسم و مدرن گرانبها را جمع آوری کرده بود. اکثرا کرش به لانگدون ایمیل می زد تا نظر او را درباره ی آثار هنری جدیدی بداند که می خواست به مجموعه اش اضافه کند.
لانگدون با خود فکر کرد: سوال می کنه و بعدش دقیقا برعکسش رو انجام می ده.
حدود یک سال پیش، کرش لانگدون را با پرسش درباره ی خدا و نه درباره ی هنر به تعجب انداخته بود؛ این موضوع برای کسی که بر خود نام بی خدا را می نهاد عجیب بود. به هنگام صرف ناهار در رستورانی در بوستون، کرش از لانگدون درباره ی اعتقادات بنیادین ادیان دنیا، خصوصا داستان های مختلف شان درباره ی خلقت، پرسیده بود.
لانگدون کلیاتی در باب اعتقادات کنونی ارائه داده بود، از داستان های آفرینش یهودیت، مسیحیت و اسلام گرفته تا داستان های هندو درباره ی برهما، افسانه های بابل درباره ی مردوک و سایر موارد.
وقتی از رستوران بیرون می آمدند، لانگدون پرسید: «کنجکاوم بدونم چرا یه آینده گرا اینقدر به گذشته علاقمنده؟ این به این معنا است که خدانشناس مشهور ما بالاخره خدا رو پیدا کرده؟»
ادموند از ته دل خندید و گفت: «چه خیال خامی! من فقط دارم رقبام رو سبک سنگین می کنم رابرت.»
لانگدون لبخندی زد و با خود فکر کرد: عادیه. سپس گفت: «خب علم و دین رقیب هم نیستن، اونا دو زبان مختلفن که سعی می کنن داستان واحدی رو تعریف کنن. توی این دنیا واسه هردوشون جا هست.»
پس از آن ملاقات، تا یک سال خبری از ادموند نبود. و بعد، ناگهان سه روز پیش، لانگدون پاکتی به همراه یک بلیط هواپیما، رزرو هتل، و یادداشتی با دست خط، از ادموند دریافت کرد که از او می خواست در مراسم امشب شرکت کند. در یادداشت نوشته شده بود: رابرت، اگه از میون همه ی آدم ها، تو بتونی در این مراسم شرکت کنی خیلی خوشحال می شم. بینش تو در مکالمه ی آخرمون به من کمک کرد تا امشب ممکن بشه.
داخل پاکت، همچنین عکس سیاه و سفیدی از دو آدم بود که مقابل هم ایستاده بودند. کرش شعر کوتاهی برای لانگدون نوشته بود.
رابرت،

وقتی با من، رو در رو مواجه بشی،
فضای خالی را آشکار خواهم کرد.
از طرف ادموند

وقتی لانگدون تصویر را دید، لبخندی زد. اشاره ای هوشمندانه بود به داستانی که لانگدون چند سال پیش درگیرش بود. تصویری سیاه و سفید از یک جام، جام مقدس(۱۳)، در میان دو چهره نمایان بود.
اکنون لانگدون بیرون این موزه ایستاده و مشتاق بود تا بداند دانشجوی سابقش می خواهد چه چیزی را اعلام کند. وقتی روی مسیر سیمانی کنار رود نرویون(۱۴) که شاهرگ شهری صنعتی و پررونق بود عبور می کرد، باد به دنباله ی کتش چین انداخته بود. هوا کمی بوی مس می داد.
زمانی که لانگدون از پیچی در مسیر عبور کرد، سرانجام به خودش اجازه داد تا به موزه ی عظیم الجثه ی درخشان نگاه کند. غیر ممکن بود که در یک نظر، کل ساختمان را دید. درعوض، نگاهش بر کل ارتفاع اشکال عجیب و بلند ساختمان چرخید.
لانگدون با خود اندیشید این ساختمون فقط قوانین رو زیرپا نمی ذاره، بلکه کاملا اونا رو نادیده می گیره. مکان مناسبی برای ادمونده.
موزه ی گوگنهایم بیلبائو در اسپانیا، شبیه چیزی در خیالی ناآشنا و بیگانه بود، ترکیبی مواج از اشکال فلزی که به نظر می رسید به طور تصادفی به هم تکیه داده شده اند. حجم بی نظم اشکال، تا دوردست ها با بیش از سی هزار کاشی فلزی دیگر ادامه داشت که مانند پولک های ماهی می درخشید و همزمان به بنا هم حال و هوایی زنده و پویا داده بود و هم حسی فرازمینی؛ گویی نهنگی از آینده از آب به بیرون جهیده تا در کنار رودخانه آفتاب بگیرد.
وقتی برای اولین بار در سال ۱۹۹۷ از ساختمان رونمایی شد، نیویورکر(۱۵) از معمار آن فرانک گری(۱۶) تقدیر کرد که "یک کشتی رویایی عالی را با شکلی مواج در پوششی از تیتانیوم" طراحی کرده، و اینگونه بود که سایر منتقدان دنیا به آن نام "بهترین ساختمان دوران ما!"، "ذکاوتی عطاردی!" و "شاهکار معماری خارق العاده!" دادند.
از هنگام افتتاح موزه، تعداد زیادی ساختمان ساختارشکنانه ی دیگر نیز ساخته شد: تالار کنسرت دیزنی در لس آنجلس، دنیای بی.ام.و در مونیخ، و حتی کتابخانه ای جدید در دانشگاه لانگدون. هریک از آنها، طراحی و بنای کاملاً غیرمتعارفی را ارائه می دادند، با این حال لانگدون شک داشت هیچ یک از آنها بتواند با موزه ی گوگنهایم بیلبائو به دلیل ارزش متحیرکننده ی آن رقابت کند.
وقتی لانگدون پیش می رفت، به نظر می رسید با هر گام ظاهر کاشی کاری شده ی ساختمان تغییر یافته و ویژگی تازه ای را از هر زاویه ارائه می دهد. اکنون دیگر چشمگیرترین خطای حسی ساختمان قابل دیدن بود. از این زاویه به طرزی باور نکردنی، به نظر می رسید بنای عظیم کاملا روی آب معلق است، و روی تالابی بی نهایت سرگردان است که به دیوارهای بیرونی موزه برخورد می کند.
لانگدون لحظه ای توقف کرد تا این تصویر را تحسین کند و سپس شروع کرد به عبور از تالاب به وسیله ی پیاده راه باریکی که روی آب قرار داشت. تنها نیمی از مسیر را پیموده بود، که صدای بلند هیس مانندی او را حیرت زده کرد. صدا از زیر پایش می آمد. او کمی قبل تر ار آنکه مه سیالی از زیر پیاده راه، بالا بیاید، در جایش متوقف شد. حجم عظیمی از مه، دور او را فرا گرفت و سپس روی تالاب لغزید، به سمت موزه پیچید و پایه ی کل ساختمان را احاطه کرد.
لانگدون با خود فکر کرد، این مجسمه ی مه است.
درباره ی این طراحی که توسط یک هنرمند ژاپنی به نام فوجیکو ناکایا(۱۷) صورت گرفته بود؛ مطلبی خوانده بود. این مجسمه به این سبب حرکتی انقلابی بود که به وسیله ی هوای قابل رویت ساخته شده بود، دیواری از جنس مه که در طول زمان شکل گرفته و از بین می رفت و از آنجا که نسیم و شرایط جوی هیچوقت یکسان نبود، هربار که مجسمه شکل می گرفت، متفاوت از بار قبل بود.
صدای هیس مانند پل قطع شد، و لانگدون دیوار مه را دید که در سکوت شکل می گرفت، و طوری می چرخید و می خزید که گویی از خودش ذهن و عقل داشت. تاثیر آن هم اثیری بود و هم گیج کننده. اکنون به نظر می رسید کل ساختمان روی آب معلق است، و با بی وزنی روی ابری قرار دارد، مانند کشتی ارواحی که در دریا گم شده است.
درست زمانی که لانگدون می خواست دوباره به راه بیفتد، سطح آرام آب با فوران های کوچکی متلاطم شد. ناگهان پنج ستون آتش از تالاب به سمت آسمان شلیک شد که مانند موتورهای موشک دائما هوای مه آلود را سوراخ می کردند و بارقه های نور را بر کاشی های فلزی موزه می پراکند.
سلیقه ی معماری خود لانگدون بیشتر با موزه های کلاسیک مانند لوور و پرادو، هماهنگ بود، با این حال وقتی مه و شعله ها را تماشا می کرد که روی تالاب معلق بود، نمی توانست به مکان دیگری جز این موزه ی بسیار مدرن فکر کند که میزبان مردی باشد که عاشق هنر و نوآوری بود و به وضوح آینده را می دید.
لانگدون که اکنون میان مه راه می رفت، به سمت ورودی موزه رهسپار شد که حفره شوم سیاهی در بنای خزنده بود. وقتی لانگدون به آستانه نزدیک شد، حس آزاردهنده ای داشت که گویی در حال ورود به دهان اژدها بود.

سخن ویراستار

بر سر آن بودم به محض پایان بردن بازخوانی متن کتاب به عنوان ویراستار کلامی چند در وصف نویسنده و قابلیت های زبانی و دانش کامپیوتری و فراتر ذهن خلاق او و به خصوص آگاهی های هنری اش بنویسم و یادآور شوم که نویسنده با این دستمایه های گران بها داستانی را آفریده که خواننده را شیفته که کم است ـ مسحور ـ باز هم فکر می کنم ناچیز توصیف کرده ام؛ آری، واژه را بازیافتم، میخکوب کرده است. اما وقتی قصه به سر رسید، بی خویشتن خویش نشستم، چند دقیقه ای و شاید دقایقی چند تا این رمان بلند زیبا در تک تک سلول های جانم بنشیند، جاری شود، سیلان پیدا کند و به فیضان برسد و چون فیضان آن را حس کردم، احساس کردم می توانم نه به کمال و نه به جمال؛ که آنچه احساس کرده ام، به روال بنویسم.
باز هم دن براون، قهرمان قصه های خود، رابرت لانگدون آمریکایی مقیم مادرید اسپانیا را در ماجرایی پرشگفت و شگرف وارد می کند و لانگدون نه یک هفت تیرکش حرفه ای، نه یک ماجراجوی بزن بهادر و نه یک کارمند پپه ی بایگانی که یک استاد دانشگاه است؛ مردی اخلاقی، دانا، زیرک، خردورز و شیفته دانشجویانش و مفتخر به برجسته ترین آنان، ادموند کرش که حاصل سی سال تدریس اوست.
ادموند کوتاه زمانی پس از فارغ التحصیلی در عرصه کامپیوتر شگفتی ها می آفریند و بدیعه ها و بداهه ها دارد که ثروتی هنگفت برای او به ارمغان می آورد، آنقدر هنگفت که در دنیای سرمایه داری مغرب زمین با گشاده دستی زندگی می کند و نبوغش را به کار می گیرد یا نبوغش یقه اش را می چسبد تا دریافتی نو از زندگی داشته باشد و حکمت دیرین را که گاه موجب نکبت امروزین شده، مورد پرسش قرار دهد.
حوادث داستان در اسپانیا رخ می دهد که پس از سقوط حکومت امویان و بیرون رانده شدن مورهای مسلمان از آن سرزمین، هنوز گروه های مسلمان در کنار یهودان و مسیحیان در کمال آرامش و دوستی با یکدیگر زندگی می کنند و ادموند متاثر از دانشمندان زیست شناسی چون لامارک و سپس داروین باب تازه ای را در زیست شناسی مطرح می کند که تکمله یی شورانگیز بر نظریه این دو دانشمند است و دریچه یی را به روی آینده می گشاید که این شیوه خلق رمان، داستان را در طبقه بندی داستان های علمی ـ تخیلی جای می دهد، هرچند که دریغ می آیدم که واژه تخیل و فانتزی یا ایماژ را در مورد آن به کار گیرم که آنقدر این ذهنیت ملموس و محسوس است که ما خود را در آستانه ی دستیابی به آن یافته هایی می بینیم که دن براون برای نه یکصد سال آینده که قریب به چهل سال آینده مشاهده می کند و این تکمله با این پرسش آغاز می شود «از کجا می آییم؟ به کجا می رویم؟»
داستان «از کجا می آییم» بر خوانندگان دانش پژوه پوشیده نیست، همان یافته های لامارک و داروین است با افزوده هایی چند و نوآوردهایی جذاب تر و علمی تر و شاید بتوان گفت از آن دو، گام هایی چند به دورتر و دورتر رفته تا به سرآغاز برسد؛ آغازی که ابتدا جز هیچ، هیچ نیست و سرانجام از همان هیچ است که همه چیز سر برمی آورد و تکیه گاه نویسنده در این پژوهش، ثمره تلاش های دانشمند دیگری در نیمه دوم قرن بیستم است که می کوشد آن شرایط اولیه را که هیچ و هیچ بوده است، دیگربار پدید آورد ـ منتها در آزمایشگاه ـ و چون به نتیجه نمی رسد تنها یک لوله آزمایش از آن تلاش باقی می ماند و شگفتا که چون دست ادموند به هر ترتیبی به آن می رسد، درمی یابد که حیات به گونه ای تک سلولی در این لوله آزمایش پیدایی گرفته است؛ خیالی یا واقعی، باورپذیر می نماید و بدین گونه راز منشا، مستقل از آن خرد کل و بدون حضور او فهم می شود، اما نبوغ ادموند کرش رهایش نکرده و در جستجوی مقصد است: «به کجا می رویم؟»
و ادموند پاسخی دارد باورکردنی و لمس شدنی. همان پاسخی که مولانای ما در قرن هفتم هجری (چهاردهم میلادی) به آن رسیده است و به راستی عرفان ما چه زیبا از طریق اشراق همبال با عقاب تیزپرواز علم اوج می گیرد، چنانکه مولانا می گوید:

از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نما مُردم ز حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

بار دگر چون بمیرم از بشر
تا برآرم چون ملایک بال و پر

از مَلَک هم بایدم پران شوم 
آنچه در وصف تو ناید آن شوم

و نابغه ی قصه ما آنچه در وصف نیاید را به توصیف می نشیند و آنگاه آنچه یافته است به گونه ای مستند در لپ تاپ خویش می ریزد و به نزد سه چهره بزرگ سه دین ابراهیمی که به سفر پیدایش باور دارند و در کتاب های مقدس شان بدان پرداخته اند، به نمایش می گذارد تا بیمی در دل آنان بیفکند، با حذف خالق گیتی.
آنچه این رمان را از دیگر رمان های این ژانر متمایز می کند، نظم ذهنی لانگدون، قهرمان و شخصیت اصلی رمان یا به عبارتی روشن تر خود نویسنده، دن براون است. براون، لانگدون را در پایگاه استاد دانشگاه نشانده است و به همین روی هر آموزه ی حِکمی که از زبان او بیرون می تراود، منطقی و بر دل نشستنی است و به سخن دیگر از این استاد فرهیخته ی دانشگاه جز به حکمت سخن گفتن و درست اندیشیدن و یافتن نایافته هایی که از چشم انسان های متعارف و متوسط ناپیداست، دور از ذهن نمی نماید. در جایی می گوید: «عظمت هر انسان به اندازه مسئولیتی است که می پذیرد.» و این کلام حکمت آموز چه خوش در ذهن خواننده ی نکته اندوز می نشیند و در جای دیگر مخاطبش را به پرهیز از عصبیت و تعصب کورکورانه دعوت می کند و می گویدش حقیقت متعلق به همگان است و هیچ کس حقیقت مطلق نیست، چه بسا کسی را که "غلط مطلق" می خوانی، وقتی جای خود را با او عوض می کنی، درمی یابی "درست مطلق" است و مثال زیر را می آورد:
I+XI=X
آنان که با اعداد رومی آشنایند، می دانند که این معادله نادرست است زیرا «یک + یازده» قطعا «ده» نمی شود و حال کافی است جای خود را تغییر دهید و از منظر کسی که این معادله را نوشته است به آن بنگرید، بالطبع این معادله را وقتی در طرف مقابل می ایستید، بدینگونه می خوانید:
X=I+IX
که معادله یی کاملاً درست است زیرا ۹+۱=۱۰ است.
در جایی دیگر می گوید: «دینی که عقایدش [نه اصولش] را تغییر نمی دهد، مثل ماهی ای می ماند که در برکه ای رو به زوال است.» و با خواندن این عبارت بی آنکه در اندیشه دین فروشی باشم و بخواهم نان را به نرخ روز بخورم، از خاطرم گذشت که در میان فِرَق اسلامی این تشیع است که باب اجتهادش را گشوده و می تواند با حفظ مبانی و اصول، احکام و شریعت را مطابق نیازهای روز تغییر دهد و احکامی را صادر کند که دین را روزآمد گرداند.
در جایی دیگر همین لانگدون متفکر به نقل از وینستون چرچیل، صدراعظم دهه ۱۹۵۰ بریتانیا که در خردورزی و زیرکی شهره است و به راستی انگلستان را در برابر حمله نازیسم حفظ کرد، می نویسد: «کسانی که گذشته را به خاطر نسپارند، مجبور به تکرار آن هستند.» و این سخن، سروده ی زیبای رودکی را در خاطرم زنده گرداند که می گوید:

هر که نامُخت از روزگار
هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

و باز می نویسد:
«آنان که شرح حال می نویسند، تاریخ با آنان مهربان خواهد بود، چون خودشان تاریخ را رقم می زنند.» که تلمیحی زیرکانه است که هر شرح حال خودنگاشته ای را چندان نباید باور کرد.
لانگدون قهرمان این رمان شورانگیز، برخلاف دیگر متفکران که کم تر که هیچ، هرگز تن به مبارزه آن هم از نوع تن به تن آن نمی دهند، وقتی ناگزیر از دفاع از خویش است، با ذهن شفافی که دارد، قاتل حرفه ای را به رغم آنکه در موقعیت بهتری قرار گرفته، به کام مرگ فرومی غلتاند و با خواندن این بخش چه آرامشی در وجودم جاری گشت زیرا این قلم دریافت لااقل اگر مرد مبارزه ی تن به تن نیست، ذوق خواندن و تجسم کردنش را داراست.
بر سر آن نیستم که همه آنچه خوانده ام و بسیار لذت برده ام، کپسول وار در این چند صفحه آغازین قصه کنم که دریغ است شما را از همه آن شور و آن همه هیجان و آن همه حادثه محروم گردانم که لحظه لحظه ی وقوع شان قلب را به تپش و ذهن را به کنجکاوی می کشاند؛ اما بایدم به روشنی بگویم ادموند و به گونه ای دقیق تر، دن براون را آن سودا نیست که در مسیر این مبدا و مقصد حضور خداوند را نفی کند که اثبات می کند، کماکان که پاپ کنونی وقتی عذاب های بیم داده شده در تورات و انجیل را غیرواقعی خواند، نه از شوق دینداری کم شد و نه بر شدت دست یازیدن به گناه افزوده گشت و چه بسا مفهوم عشق الهی محسوس تر و قابل فهم تر گردید.
این نکته را نیز بگویم، ویراستار در سراسر داستان براساس اصل همذات پنداری، شیفته ی لانگدون بود، چراکه این قلم با سی سال تدریس در دانشگاه های مختلف خود را به قهرمان قصه نزدیک تر می دید تا هر چهره دیگری خواه آدمیرال آویلای انتقام گیرنده، یا فقیهان و علمای دینی یا شاهزاده اسپانیایی و...
و باز این نکته را به توصیه به خوانندگان بیفزایم که بی سبب این و آن را متهم به قتل و توطئه نکنید، نه شاهزاده را زیر سوال ببرید و نه والدسپینو را و نه ویراستار را و نه هیچ یک را...

مهدی افشار
آذرماه آخر برگریز ۹۶

تمام آثار هنری، معماری، علمی، مکان ها و سازمان های دینی این رمان واقعی هستند.

نظرات کاربران درباره کتاب منشأ

لطفا کتاب خاستگاه رو با ترجمه آقای شهرابی در فروشگاه بگذارید
در 5 روز پیش توسط
عالی بود جالبه هیچ اثری از دن بروان نسخه ثوتی نداره
در 1 ماه پیش توسط
متنش بعضی جاها خسته کننده اس ، توصیف زیاده از حد مکانها...میشد چندتا صفحه رو نخونم و به روند داستان آسیبی نخوره، بهش امتیاز خوب میدم، ارزش خوندن و فکر کردن به بعضی مفاهیم رو داره ،،یه جور رنسانس مذهبی رو پیش بینی میکنه ، چون دست روی کلیسا میذاره میتونه اینقدر مانور بده با فلسفه اسلام نمیتونه به این راحتی دربیفته😁
در 2 ماه پیش توسط
ترجمه خوبی نیست...چرا یه مترجم نمیفهمه کشور پادشاهی..رییس جمهور نداره...بلکه نخست وزیر داره...ویراستاری ضعیف
در 2 ماه پیش توسط
یه داستان بسیار عالی و مهیج که هر فردی رو به فکر فرو خواهد برد... البته خیلی از استدلال های مطرح شده علمی در این کتاب قابلیت بحث بیشتر داره و نمیتونه وجود خالق رو نفی کنه
در 2 ماه پیش توسط