فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب غزل هزاره‌ی دیگر

نسخه الکترونیک کتاب غزل هزاره‌ی دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب غزل هزاره‌ی دیگر

قویی کشید بال و پر آن سوی ابرها
گم شد غریب و در به در آن سوی ابرها

من ماندم و سکوت و سیاهی زمین سرد
او بود آفتاب در آن سوی ابرها

رویایی از بشارت باران زندگیست
افسانه ی دو چشم تر، آن سوی ابرها

دیریست روی قله کوهی نشسته‌ام
شاید بیفکند نظر آن سوی ابرها

فریاد می زنم من و کوه، کوه و من
آه، ای خدا مرا ببر آن سوی ابرها

آه آه، آه... آه!مگر می رسد خدا
این آه آه شعله ور، آن سوی ابرها

من بال و پر ندارم و تو ای امید خاک
پیدا نمی‌شوی مگر، آن سوی ابرها

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.5 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب غزل هزاره‌ی دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

چهار سرباز آوازهایشان زیباست چقدر زیبا – نیست؟
درون کوچه ی آوازهایشان آیا درخت پیدا نیست؟

یکی نشسته و در روزنامه می خواند حروف سربی را
یکی در آینه می بیند و نمی داند که صبحِ فردا نیست

یکی به نامه ی خود بوسه می زند شاید که زود برگردد
یکی به برج نگهبانی ایستاده ولی خودش در آنجا نیست

درون آینه خطی دوید خون پاشید و تن به خاک افتاد
شکست آینه، سربازها زیاد شدند یکی از آن ها نیست

و روزنامه ورق خورد بادها بردند حروف سربی را
و روزنامه ی او را گلوله ها خواندند چقدر خوانا نیست!

هنوز برج نگهبانی ایستاده ببین کبوتری بر مین
رسید با همه ی خود مسافری غمگین ولی نه، یک پا نیست

و مرد خسته به دنبال یک نشانی بود و نامه خون آلود
درست بود نشانی درست بود ولی دری در اینجا نیست

معلم آمده بود و نبود مدرسه ای وَ با نگاه شمرد
ستاره، رویا، باران، نسیم، گلچهره، سپیده، یلدا، نیست

چهار سرباز آوازهایشان زیباست - هنوز هم زیبا هست-
و در ادامه ی آوازهایشان این خاک، هنوز بارانیست

۲

درخت را بگذارید در غروب بماند!
پرنده را بگذارید تا همیشه بخواند

مگر بیاید خدمتگرِ قدیمی این باغ
دوباره صندلی ات را کنار من بنشاند

چقدر صندلی اینجاست، کاش یاد یک آواز
دوباره مهمان ها را به جشن ما بکشاند

درون خانه ی متروک، صفحه ی گرامافون
اگر بچرخد و تصنیفی از گذشته بخواند

دوباره شاعری از راه می رسد که بگرید
و آخرین غزلش را به انتها برساند

که سطر آخرِ آن می رسد زنی که سرانجام
به او بگوید من عاشقم، اگر بتواند

درخت می شود آن گاه روح شاعر غمگین
که تا همیشه در این جا در انتظار بماند...

۳

مرا سفر به تماشاست در جهان هایش
و گر نه مقصدِ باد است بیکران هایش

من آن مسافرِ غمگینِ سکه هایش اشک
سوارِ کشتی از ابر بادبان هایش

منِ رسیده ی در راه سنگِ در خود ابر
منِ گذشته و آینده در زمان هایش

به هر کجا بروم ماه موطلایی من
همان عمارت آبی ست آسمان هایش

و آن پری که سفر کرد روزی از گل سرخ
و ماند در دل هر غنچه جامه دان هایش

هزار دامن گلدوزی بهارانش
هزار پیرهن رنگی خزان هایش

عبارتش همه ابر ـ از مِه ـ از گُل ـ از باد است
مرا که نیستم آگاه از زبان هایش

و آن پَری که کنون با متاع مرجان ها
مسافر شب دریاست کاروان هایش

و سینه ریز هزاران لبش که دریا را
شبانه سرخ کند خون ارغوان هایش

و نیمه شب که به طوفانِ بوسه برخیزد
هزار غنچه ـ صدف گل کند دهان هایش

و آن گلی که به سودای ناز او با هم
همیشه بر سر جنگند باغبان هایش

گلی که قصه ی هفتاد ملّتش باد است
به عالمی که رسیده ست داستان هایش

و من مسافرِ غمگینِ حرف هایم باد
و من که این همه نومیدم از نشان هایش

و من کجا بروم؟ شب گرفته نیزه به دست
مواظب است مرا با نگاهبان هایش

۴

چه کوچک است ببین شیشه ی هواپیما، برای دست تکان دادن
برای دیدن زیبایی ات برای وداع، چه کوچک است برای من

دو چشم های تو در قاب شیشه ای ابری درست مثل دو پروانه
تمام راه به چشمم نگاه خواهد کرد و ابری از غزل آبستن ـ

تمام خاطره ات را مرور خواهد کرد و شب در آینه خواهد گفت:
هزار خانه ی غمگینِ عاشقان خاموش! هزار شمعِ غزل روشن!

و این که گونه ی خود را به شیشه چسبانده ـ به اشک و بوسه ـ منم یا تو؟
و آن که شهرِ تو را تا چراغ آخرِ اشک گریسته ست، تویی یا من

۵

درنگ صاعقه واری ست

درنگ صاعقه واری ست زندگی بی تو میان برزخ و مرگ
درنگ لکنت یک شاخه ی تکانده شده ست به حرف آخر برگ

درنگ صاعقه واری که دعوت دریاست به خانه های «ونیز»
درنگ صاعقه واری که باز می ماند دهان وحشت «ارگ»

تو برف بودی بر صخره های آغوشم که سیل مرگ شدی
که آسمان ها بر روح من ببارانند هزار سال، تگرگ

درنگ صاعقه واری که باز من باشم، وَ تو درآن سوی میز
که ناگزیر ببازم قمار عشق تو را دوباره برگ به برگ

۶

سر می کشم در آینه حیرانم از خودم
بر من چه رفته است که پنهانم از خودم؟

خود را مرور می کنم و فکر می کنم
من جز حدیث رنج چه می دانم از خودم

عمریست هرچه می کشم از خویش می کشم
باید دوباره روی بگردانم از خودم

آن رهبرم که گرچه همه رهروم شدند
بر گشته در هوای تو ایمانم از خودم

باید دگر به خویش بگویم که عاشقم
تا کی همیشه چهره بپوشانم از خودم

از تن به تیغ عشق سرم را جدا نما
تا چهره ای دوباره برویانم از خودم

هر روز می روم سر آن کوچه ی قدیم
آنقدر پر شتاب که که می مانم از خودم

شاید دگر نبینیم اما برای توست
این آخرین ترانه که می خوانم از خودم

امشب چگونه از تو بگویم، چگونه آه...
چیزی ندارم از تو پشیمانم از خودم

۷

غروب بود، دری باز شد، کتابی بود
که در تلاوت هر سطرش آفتابی بود

نگاه کردم و دیدم اگرچه بیدارم
قسم به وسعت بیداری ام که خوابی بود

به سطر «میکده» دکان میفروشی بود
که ارث باقی او شیشه ی شرابی بود

هر آن چه داشتم از من گرفت و باده نداد
که با منش ز ازل مانده ی حسابی بود

خیال کردم و گفتم که: جامتان بشوم؟
قبول کرد و چه رندانه انتخابی بود

هزار سال نشستم درون خود، شاید
دوباره رنگ بگیرم، چه سکر نابی بود

هنوز یک نفر انگار بود غیر از من
هنوز آن سوی هستی من، حجابی بود

به خود نیامده دیدم که شیشه می لرزید
چه ارتعاش غریبی چه اضطرابی بود

نگاه کردم و دیدم که جام هستی من
به دست مرتعشِ پیر کامیابی بود

گرفت شیشه ام و ریشه زد گُلِ تَرَکی
کدام شیشه که نازکتر از حبابی بود

نماند رنگ من و هر چه بود خالی شد
که نقشِ نیستی و هستی ام سرابی بود

کسی که شیشه می را شکست، من بودم
دکان و میکده هم خانه ی خرابی بود...

۸

شنیده بودم و باران دلیل رفتن بود
عصای نازک ابر تحیر من بود

شنیده بودم و تسخیر ابر، حسرت بود
شنیده بودم و تقدیرِ خانه روشن بود

شنیده بودم و ابر از پرنده پُر می شد
ولی پرنده همان ابرِ در نرفتن بود

شنیده بودم و در بادها مرا کشتند
شنیده بودم و ابر رفیق، دشمن بود

شنیده بودم و دو قلب در سفر خون شد
ولی هنوز درخت کهن به شیون بود

ولی هنوز در آیینه شمع روشن بود
ولی هنوز مه بغض من سترون بود

ولی هنوز هنوز از هنوز فاصله بود
ولی هنوز هنوزِ هنوز یک زن بود

ولی هنوز تمامش نکرده بود سفر
ولی هنوز گلوبند و عطر و دامن بود

گلی به دیدن من آمد و سرم را برد
سری که همسفرش رفت و از مهش تن بود

شنیده بودم و نشنیده بودم و گل شد
گلی که روی رگان بریده ی من بود

۹

امید خاطر آسوده را به من ندهید
کلید خانه ی نابوده را به من ندهید

فرشتگانِ به رویا غزلفروش! این قدر
ترانه های غم آلوده را به من ندهید

مرا امیدِ رسیدن نمانده پس دیگر
نشان راه نپیموده را به من ندهید

برایم اسب بیارید، گاری خالی
وَ گاو آهن فرسوده را به من ندهید

۱۰

نسیم آمد و غمگین شدند ماهی ها
به فکر چشمه ی پایین شدند ماهی ها

کدام طعمه به جوی حقیرشان آورد
چه جرم بود که نفرین شدند ماهی ها

به جوی پیرِ پُراز لاشه و لجن، معتاد
به لایه های فرودین شدند ماهی ها

به جای آن که سوی رودخانه برگردند
دچارِ رخوت و تسکین شدند ماهی ها

به فال گیری خرچنگ ها طلسم شدند
به زیر رفته و کف بین شدند ماهی ها

حباب بافی کنسرو های خالی را
پُر از هیاهوی تحسین شدند ماهی ها

ز یاد بُردندآبی سبزِ دریا را
یکی یکی لجن آجین شدند ماهی ها

یکی یکی لبِ جوی فقیر جان دادند
و عاقبت همه نفرین شدند ماهی ها

(ولی نه! ماهی ها را کسی نمی داند
چه در ادامه پس از این شدند ماهی ها

نسیمی آمد و خاشاک ها تکان خوردند
به سوی سطحِ پُر از چین شدند ماهی ها

شبیهِ قصّه ی ماهی سیاهِ کوچک، باز
برای دریا غمگین شدند ماهی ها)

۱۱

تقدیم به دکترعلی رضا رعیت حسن آبادی

شبی تمامی گُل ها شدند مهمانم
چرا؟ برای چه اصلا؟ خودم نمی دانم

یکی نهاد صمیمانه سر به بازویم
یکی نشست غریبانه روی دستانم

یکی برای خودش ریشه کرد در جیبم
یکی شکوفه شد و سر زد از گریبانم

نگاه کردم و گفتم چه می کنید آخر؟
نه حجم باغچه ای کوچکم، نه گلدانم

نمی توانم هرگز دوباره غنچه شوم
نمی شود که زمان را عقب بگردانم

درون ساعتِ من نیست قطره ای شبنم
اگرچه گاه پُر از انتظارِ بارانم

نمی توانم با یک گُل ازدواج کنم
شما گُلید ولی من فقط یک انسانم

نظرات کاربران درباره کتاب غزل هزاره‌ی دیگر