فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غیرزمینی

کتاب غیرزمینی
جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب غیرزمینی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب غیرزمینی

«فقط لازمه یه مدتی عصبانی باشم، خب؟ می­دونم ممکنه سنجیده‌ترین کار نباشه، ولی همینه.» تلفنی که در آشپزخانه است، شروع به زنگ‌زدن می­کند. به‌هم نگاه می‌کنیم. می­گوید: «من برمی­دارم.» و از صندلی­اش سر می‌خورد تا تلفن را از روی دیوار بردارد. پشت میز فرو می‌افتم. تست فرانسوی‌ام سرد شده است. بشقابم را برمی‌دارم و به آشپزخانه می‌روم، جایی که مامان به پیشخوان تکیه داده است. وقتی به هرچه که او می‌گوید، گوش می­دهد و سر تکان می­دهد، انگار که کاملاً طرف او را می‌گیرد. او دستانش را روی اپن می‌گذارد. «واقعاً فکر می‌کنم باید باهاش حرف بزنی.» تست فرانسوی­ام را در سطل آشغال می‌ریزم، سپس به‌سادگی بشقابم را در ظرفشویی زیر آب می‌گیرم و آن را در ماشین ظرفشویی می‌گذارم و دستانم را با حوله‌ی آشپزخانه خشک می­کنم. دستم را برای تلفن دراز می‌کنم. او متعجب آن را به من می‌دهد. آن را کنار گوشم قرار می‌دهم. کریستین با امیدواری می­گوید: «کلارا؟» در گوشی تلفن می‌گویم: «خودت می‌دونی.» سپس قطع می‌کنم. تلفن را به مامان برمی‌گردانم. به‌اندازه‌ی کافی باهوش هست که وقتی از کنارش می‌گذرم و پله­ها را به‌سمت اتاق خوابم بالا می‌روم، چیزی نگوید. در را پشت سرم می‌بندم و خودم را روی تخت می‌اندازم. می‌خواهم در بالشم فریاد بزنم. من آن دختری نیستم که اجازه بدهم پسری آن‌طور با من رفتار کند و هنوز دورش دم تکان بدهم. من با کریستین پریسکات به جشن رقص رفتم. به خودم می‌گویم: قرار نبود جادویی باشد. قرار نبود رمانتیک باشد. بیشترش، شغلم است اما قرار نبود با منی که از تراک تاکر آخر شب بیرون می‌افتادم، تمام شود. تصمیم می‌گیرم: پس همینه. از حالا به بعد، این قضیه‌ی کریستین یک کار جدیه. تو به جنگل می‌ری، ظاهراً با پرواز اون رو بیرون می‌آری، هرجا که خواست می‌بری‌ش و همه‌اش همینه. لازم نیست دوستش، یا هیچ‌چیز دیگه‌ای باشی. هیچ دست همدیگه رو گرفتن و خیره شدن مسحورانه‌ی تو چشماش در کار نیست. از خاطره‌ی تصویر ذهنی، از وضوحش، سینه‌ام سخت می‌شود. دست داغش در برابر گونه‌ام. چشمانم را می‌بندم. بر آن گرما که درونم را پر می‌کند، لعنت می‌فرستم. به تصویر ذهنی برای اینکه نمی‌دانم، گمراهم می‌کند، لعنت می­فرستم.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب غیرزمینی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

نفلیم ها در آن روزها و نیز بعد از آن وقتی فرشتگان به سوی دختران آدمیان رفتند و از آنان صاحب فرزند شدند، روی زمین بودند.
آنان قهرمانان باستانی و انسان های بلندآوازه بودند.

کتاب پیدایش
(نخستین بخش انجیل) ۶:۴

پیشگفتار

در آغاز، پسری ایستاده در میان درختان وجود دارد. تقریباً همسن من است، در آن فضای بین کودکی و بزرگسالی، شاید تنها هفده سال دارد. مطمئن نیستم چطور این را می دانم. تنها می توانم پشت سرش و موهای تیره اش را که به طور نمناکی روی گردنش فر خورده اند، ببینم. گرمای خشک خورشید را حس می کنم که بسیار آتشین است و زندگی را از همه چیز به سوی خود می کشد. نور نارنجی عجیبی آسمان شرقی را پر کرده است. بوی تند دود می آید. برای لحظه ای با چنان اندوه خفقان آوری پر می شوم که نفس کشیدن برایم سخت می شود. نمی دانم چرا. گامی به سوی پسر برمی دارم و دهانم را باز می کنم تا نامش را صدا بزنم؛ فقط تنها مسئله این است که نامش را نمی دانم. زمین زیر پایم خش خش صدا می دهد. صدای ایم را می شنود. دارد برمی گردد. یک ثانیه ی دیگر بگذرد، صورتش را خواهم دید.
درست همان موقع تصویر ذهنی، مرا ترک می کند. پلک می زنم و آن رفته است.

در طول چند هفته ی بعدی، تصویر ذهنی، هر دو یا سه روز یک بار تکرار می شود. در حال انجام کارهایم هستم و سپس بوم! در آگهی تبلیغاتی اسموکیِ خرس (۱۵) قرار دارم. به اینکه در زمان های عجیب انتظارش را بکشم، عادت کرده ام؛ هنگام رفتن به مدرسه، زیر دوش، هنگام خوردن ناهار. در زمان های دیگر آن حس را بدون خود تصویر ذهنی دریافت می کنم. گرما را حس می کنم. بوی دود به مشامم می رسد.
دوستانم متوجه می شوند. اسم خودمانی تاسف بار تازه ای را به من می چسبانند: خیالاتی. فکر می کنم می توانست بدتر باشد. معلم هایم هم متوجه می شوند اما من کارم را انجام می دهم، بنابراین وقتی در طول کلاس با خط خرچنگ قورباغه ای دفتر خاطراتم را با چیزی پر می کنم که احتمالاً نمی تواند یادداشت های کلاسی باشد، چندان اذیتم نمی کنند.
اگر چند سال پیش به دفتر خاطراتم نگاه می کردید، آن دفتر صورتی پرزدار با جلد هلو کیتی(۱۶) که وقتی دوازده سالم بود، داشتم و با یک کلید طلایی رنگ زپرتی که آن را روی زنجیر دور گردنم نگاه می داشتم، قفل کرده بودم تا از چشمان فضول جفری در امان باشد، می توانستید رشد یک دختر کاملاً عادی را ببینید. خط خطی های گل و شاهزاده ها، یادداشت هایی درباره ی مدرسه و هوا، فیلم هایی که دوست داشتم، موسیقی هایی که با آن ها می رقصیدم، رویاهایم درباره ی اجرای گروه شوگر پلام فیری(۱۷) در نمایش فندق شکن(۱۸)، یا اینکه چطور جرمی موریس(۱۹) یکی از دوستانش را فرستاده بود تا از من بخواهد دوست دخترش باشم و مطمئناً من جواب منفی داده بودم برای اینکه چرا باید بخواهم با کسی بیرون بروم که ترسوتر از آن بود که خودش مرا دعوت کند؟
سپس دفتر خاطرات فرشته که از وقتی چهارده سالم بود، آن را شروع کرده بودم، به میان می آید. این یکی دفتری به رنگ آبی تیره با عکس فرشته ی مونث آرامی است که به طور ترسناکی به مامان شباهت دارد، با موهای قرمز و بال های طلایی، ایستاده روی هلال نقره ای رنگ ماه که با ستارگان احاطه شده است و پرتوهای نور از سرش ساطع می شود. تمام چیزهایی را که مامان درباره ی فرشته ها و فرشته زاده ها به من گفته است و تمامیِ واقعیت ها یا تکه حدس هایی را که توانسته ام با چرب زبانی از او به دست آورم، در آن نوشته ام. تجربه هایم را هم ثبت کرده ام، مثل وقتی که بازویم را با یک چاقو بریدم فقط برای آنکه ببینم خون ریزی می کنم یا نه (که داشتم، زیاد) و با دقت، مدت زمان بهبودیافتنش را یادداشت کردم (تقریباً بیست و چهار ساعت از وقتی که زخم را ایجاد کردم تا وقتی که آن خط صورتی کاملاً ناپدید شد) و یا زمانی که در فرودگاه سان فرانسیسکو(۲۰) با مردی به زبان سواحیلی(۲۱) حرف زدم (تعجب هردو مان را تصور کنید) یا اینکه چطور توانستم بیست و پنج پرش باله را در راستای زمین استودیوی باله انجام دهم بدون آنکه از نفس بیفتم. آن موقع بود که مامان به طور جدی درباره ی اینکه نباید حداقل در مکان های عمومی زیاده روی کنم، برایم شروع به سخنرانی کرد. همان موقع بود که داشتم خودم را پیدا می کردم، نه تنها به عنوان کلارای دختر، بلکه به عنوان کلارای فرشته زاده و کلارای فراطبیعی.
حالا دفتر خاطراتم (ساده، سیاه و نقش برجسته) کاملاً روی ماموریتم تمرکز دارد: طراحی ها، یادداشت ها و جزئیات تصویر ذهنی، به خصوص وقتی شامل آن پسر اسرارآمیز می شوند. او به طور مداوم در گوشه های ذهنم پرسه می زند؛ به جز آن لحظات حیرت آوری که کورکورانه به وسط صحنه می رود.
او را از روی پیکرش در حافظه ام می شناسم. شانه های پهنش را می شناسم، موهایش را که به دقت پریشان شده اند، قهوه ای گرم و تیره که آن قدر بلند هستند که گوش هایش را بپوشانند و روی یقه ی پشتش قرار بگیرند. دستانش را در جیب های کت سیاهش که فکر می کنم پرزدار و شاید پشمی باشد، فرو برده است. وزنش را همیشه به نرمی به یک طرف می اندازد انگار که برای دورشدن آماده می شود. لاغر اما قوی به نظر می رسد. هرگاه شروع به چرخیدن می کند، می توانم کمرنگ ترین خطوط گونه هایش را ببینم و این همیشه باعث می شود که قلبم سریع تر بتپد و نفسم در گلویم گیر بیفتد.
با خودم فکر می کنم: اون چه فکری درباره ی من می کنه؟
می خواهم بسیار تاثیرگذار باشم. وقتی در جنگل در برابرش ظاهر می شوم، وقتی سرانجام برمی گردد و مرا آنجا ایستاده می بیند، می خواهم حداقل اندکی فرشته به نظر برسم. می خواهم مثل مادرم تماماً درخشان و شناور باشم. می دانم که بدقیافه نیستم. فرشته زاده ها تقریباً گونه ی جذابی هستند. من پوست خوبی دارم و لب هایم به طور طبیعی سرخ هستند، به طوری که هیچ وقت چیزی به جز برقِ لب نمی زنم. زانوهای بسیار خوبی دارم یا این طور می گویند، اما زیادی بلند و لاغر هستم، نه مثل یک ابر مدلِ قلمی بلکه مانند لک لک که تماماً دست و پاست! و چشمانم که در بعضی نورها خاکستریِ طوفانی به نظر می آیند و در بقیه ی موارد آبی- خاکستری تیره، برای صورتم زیاد از حد بزرگ به نظر می رسند.
موهایم بهترین مشخصه ام هستند، بلند و مواج، به رنگ طلاییِ روشن با سایه ای قرمزرنگ، هرکجا که می روم مانند یک پس اندیشه پشتم کشیده می شوند. مشکل موهایم این است که کاملاً وز هستند. درهم پیچ می خورند. به چیزها گیر می کنند: زیپ لباس ها، درهای ماشین، غذا. جمع کردن و بافتن شان هیچ گاه فایده ای ندارد. مانند موجود زنده ای هستند که سعی می کند آزاد شود. در کمتر از چند دقیقه بعد از بستن شان، حلقه های مو روی صورتم می ریزند و در مدت یک ساعت، معمولاً به طور کامل از حصارشان بیرون می جهند. به معنای واقعی کلمه غیرقابل کنترل هستند.
بنابراین با شانس من، هیچ وقت نمی توانم آن پسر درون جنگل را به موقع نجات دهم چون که موهایم به شاخه ی درختی در یک مایل عقب تر گیر می کند.
***
مامان از آشپزخانه فریاد می زند: «کلارا، گوشی ت داره زنگ می زنه!» با گیجی از جا می پرم. دفتر خاطراتم روی میز جلویم باز مانده است. روی صفحه اش طراحی دقیقی از پشت سر آن پسر، گردنش، موهای پریشان و اندکی از گونه و مژگانش وجود دارد. کشیدنش را به یاد نمی آورم.
در جوابش داد می زنم: «باشه!» دفتر خاطرات را می بندم و آن را زیر کتاب درسیِ جبرم سُر می دهم. سپس به طبقه ی پایین می دوم. بویی مانند شیرینی پزی می آید. فردا روز شکرگزاری(۲۲) است و مامان دارد پای درست می کند. او پیش بند خانه داری دهه ی پنجاه اش را که آردی شده، پوشیده است. (آن را از دهه ی پنجاه داشته است، هرچند که ما را مطمئن می کند آن وقت­ها خانه دار نبوده است) تلفن را به سمت من نگه می دارد.
«پدرته.»
یک ابرویم را به نشانه ی پرسشی خاموش برایش بالا می برم.
می گوید: «نمی دونم.» تلفن را به دستم می دهد، سپس برمی گردد و محتاطانه از اتاق خارج می شود.
در گوشی می گویم: «سلام، بابا.»
«سلام.»
وقفه ای به وجود می آید. مکالمه مان تنها سه کلمه شده و به همین زودی چیزی برای گفتن ندارد.
«خب، به چه مناسبت زنگ زدی؟»
لحظه ای هیچ چیز نمی گوید. آهی می کشم. سال ها عادت داشتم این سخنرانی را درباره ی اینکه چقدر به خاطر ترک مامان عصبانی بودم، تمرین کنم. من سه سالم بود که جدا شدند. یادم نمی آید دعوایی کرده باشند. تمام چیزی که از مدت با هم بودن شان در خاطرم حفظ شده، زمان های کوتاه برق آسا بودند. یک مهمانیِ تولد. بعدازظهری در یک ساحل. پدر که کنار ظرفشویی ایستاده و ریشش را می تراشد و سپس خاطره ی ظالمانه ی روزی که رفت وجود دارد؛ من با مامان در راه ورودی ایستاده بودم، مامان که جفری را روی پایش نگه داشته بود، همان طوری که بابا دور می شد، با قلبی شکسته گریه می کرد. نمی توانم بابا را به خاطرش ببخشم. به خاطر خیلی چیزها نمی توانم او را ببخشم. برای رفتن به آن سوی کشور تا از ما دور باشد. برای به اندازه ی کافی تماس- نگرفتن. برای ندانستن اینکه وقتی تماس می گیرد چه بگوید، اما بیشتر از همه نمی توانم از چهره ی مامان که با هربار شنیدن اسمش پژمرده می شود، بگذرم.
مامان درباره ی اینکه بین شان چه اتفاقی افتاد، بیشتر از ماموریتش حرفی نمی زند اما چیزی که می دانم این است: مادر من به بهترین زنی که این دنیا می تواند به خود ببیند، نزدیک است. به هرحال او نیمه فرشته است، هرچند که پدرم آن را نمی داند. زیباست. باهوش و بامزه است. جادویی ست. او از مادرم دست برداشت. او همه ی ما را رها کرد.
و این چیزی است که به عقیده ی من، یک احمق از او می سازد.
سرانجام می گوید: «فقط می خواستم بدونم حالت خوبه یا نه.»
«چرا خوب نباشم؟»
سرفه ای می کند.
«منظورم اینه که، نوجوون بودن سخته، نه؟ دبیرستان. پسرا.»
حالا این مکالمه از غیرمعمول به عجیب محض تبدیل شده است.
می گویم: «درسته. آره، سخته.»
«مامانت می گه نمره هات خوبه.»
«با مامان حرف زدی؟»
سکوتی دیگر.
برای اینکه موضوع مکالمه را از خودم دور کنم، می پرسم: «زندگی توی بیگ اپل(۲۳) چطوره؟»
«معمولی. چراغ های روشن. شهر بزرگ. دیروز توی پارک مرکزی(۲۴) درک جتر(۲۵) رو دیدم. زندگی وحشتناکیه.»
او می تواند جذاب هم باشد. همیشه می خواهم از دستش عصبانی باشم، بگویم که لازم نیست خودش را برای در ارتباط بودن با من به زحمت بیندازد، اما هیچ وقت موفق نمی شوم. آخرین باری که او را دیدم، دو سال پیش بود، در تابستانی که چهارده ساله شدم. داشتم سخنرانیِ «من ازت متنفرم» را تمرین می کردم؛ در فرودگاه، هواپیما، بیرون دروازه، در پایانه و سپس او را دیدم که در نزدیکی قسمت تحویل چمدان منتظرم ایستاده است و از شادی عجیب و- غریبی پر شدم. خودم را در بازوانش پرت کردم و گفتم که دلم برایش تنگ شده است.
حالا می گوید: «داشتم فکر می کردم، شاید تو و جفری بتونین تعطیلات بیاین نیویورک(۲۶).»
از زمان بندی اش نزدیک بود خنده ام بگیرد.
می گویم: «دلم می خواد ولی الان یه اتفاق های مهمی داره می افته.»
مثل پیداکردن یک آتش سوزی در جنگل که تنها دلیل وجودم روی این زمین است و هیچ گاه نمی توانم برای او توضیح بدهم.
چیزی نمی گوید.
می گویم: «متاسفم.» و خودم را از اینکه واقعاً منظورم همان است، شگفت- زده می کنم. «اگه چیزا تغییر کرد بهت می گم.»
«مامانت گفت که تو آزمون رانندگی قبول شدی.» به وضوح سعی دارد بحث را عوض کند.
«آره، امتحان دادم و پارک دوبل و همه شو انجام دادم. شونزده سالمه. الان به سن قانونی رسیدم. فقط مامان نمی ذاره ماشین رو بردارم.»
«شاید وقتشه برات یه ماشین بگیریم که واسه خودت باشه.»
دهانم باز می ماند. او امروز پر از شگفتی است.
و سپس بوی دود به مشامم می رسد.
این بار آتش باید دورتر باشد. آن را نمی بینم. آن پسر را نمی بینم. وزش داغی از باد شدید، موهایم را از دم اسبی ام بیرون می فرستد. سرفه ای می کنم و همان طور که موها را از روی صورتم کنار می زنم، رویم را از جریان ناگهانیِ باد برمی گردانم.
همان موقع است که تراکی نقره ای رنگ را می بینم. چند قدم آن طرف تر از جایی که در گوشه ی جاده ی خاکی پارک شده است، ایستاده ام. پشتش با حروف نقره ای، «آوالانچ(۲۷)» نوشته شده است. یک تراک بزرگ با بستر پوشیده ی کوتاه است. این تراک آن پسر است. یک جورهایی می دانم.
به خودم می گویم: به پلاکش نگاه کن. روی اون تمرکز کن.
پلاک قشنگی است. بیشتر آن آبی است: آسمان به همراه ابر. سمت راستش تحت الشعاع کوهستانِ سنگی همواری قرار دارد که به طور مبهمی آشنا به نظر می رسد. سمت چپش سیاه قلم گاوچرانی است که در حال تکان دادن کلاهش در هوا، روی اسب نری نشسته است. این را قبلاً دیده ام اما کاملاً نمی شناسمش. سعی می کنم شماره های روی پلاک را بخوانم. در ابتدا همه ی چیزی که می توانم تشخیص دهم، عدد ۲۲ بزرگی است که سمت چپ نوشته شده است. سپس چهار کد که سمت دیگر گاوچران قرار دارند: ۹۹CX.
سپس انتظار دارم به طرز دیوانه واری احساس شادی کنم و از اینکه چنین اطلاعات بسیار مفیدی به آن آسانی در دستم قرار گرفته است، هیجان زده باشم، اما هنوز در تصویر ذهنی هستم و ادامه دارد. از تراک رو برمی گردانم و به سرعت میان درختان می روم. خاکستر روی زمین جنگل حرکت می کند. جایی در همان نزدیکی، صدای شکستن می شنوم، مانند افتادن شاخه ای. سپس آن پسر را می بینم، دقیقاً همان جای همیشگی ایستاده است. پشتش می چرخد. آتش ناگهان به بالای تیغه ی کوه شلاق می زند. خطر بسیار واضح است، بسیار نزدیک.
فشار ناراحتی مانند پرده ای که می افتد، در من سرازیر می شود. گلویم مسدود می شود. می خواهم اسمش را بگویم. قدمی به سمتش برمی دارم.
«کلارا؟ حالت خوبه؟»
صدای پدرم. به خودم می آیم. به یخچال تکیه داده ام، به بیرون از پنجره، جایی که یک مرغ مگس خوار، با بال های محو، در نزدیکی ظرف غذای مادرم بال می زند، خیره شده ام. مگس خوار به سرعت داخل می شود، جرعه ای می نوشد و به تندی بال می زند.
«کلارا؟»
به نظر احساس خطر کرده است. همچنان منگ، گوشی را به سمت گوشم می برم.
«بابا، فکر کنم باید بعداً بهت زنگ بزنم.»

آن بعدازظهر ما برای اولین بار در پیاده رو خیابان برادوی(۳۸) در جکسون وایومینگ می ایستیم. حتی در ماه ژانویه هم گردشگرهای زیادی وجود دارند. کالسکه ها و درشکه هایی که با اسب کشیده می شوند هر چند دقیقه در امتداد ریسمانِ تمام نشدنی ماشین ها می گذرند. نمی توانم از گشتن به دنبال یک تراک خاص نقره ای دست بردارم: یک آوالانچ مرموز با پلاک ۹۹CX. در حال تماشای ماشین های در حال عبور، اظهار می کنم: «کی می دونست این قدر ترافیک ممکنه وجود داشته باشه؟»
مامان می پرسد: «اگه اون پسر رو الان ببینی، چی کار می کنی؟» او کلاه حصیری گاوچرانی جدیدی را بر سر گذاشته است که نتوانسته بود در اولین فروشگاه سوغاتی که واردش شده بودیم، در برابر خریدنش مقاومت کند. یک کلاه گاوچرانی. شخصاً فکر می کنم درباره ی این غرب باستانی زیاده روی می کند.
جفری می گوید: «احتمالاً غش می کنه.» او مژه هایش را به تندی تکان می دهد و خودش را باد می زند، سپس وانمود می کند که روی مامان می افتد. هردو آن ها می خندند.
جفری برای خودش یک تی شرت با تصویر یک اسکی باز خریده است و دارد یک چوب اسکی واقعاً عالی را که در ویترین مغازه خوشش آمده است، حساب می کند. او از وقتی که به خانه رسیده ایم و دیده که همه چیز کاملاً از دست نرفته، در حالت خیلی بهتری قرار گرفته است. بسیار مانند جفری سابق عمل می کند، همانی که لبخند می زد و شوخی می کرد و معمولاً با جمله های کامل حرف می زد.
با چرخاندن چشمانم، می گویم: «شما دوتا خیلی مسخره اید.» به سمت پارک کوچکی که در آن سوی خیابان متوجهش شده ام، می روم. ورودی، طاق بزرگی است که از شاخ گوساله ساخته شده است.
رو به مامان و جفری می گویم: «بیاین از این طرف بریم.» درست زمانی که دست کوچک نارنجی رنگ شروع به چشمک زدن می کند، به سرعت از خط عابر پیاده می گذریم. سپس دقیقه ای زیر طاق درنگ می کنیم و به داربست شاخ ها که به طور مبهمی به استخوان شباهت دارند، خیره می شویم. بالای سرمان آسمان با ابرها تاریک شده و باد سردی شروع به وزیدن کرده است.
جفری می گوید: «بوی کباب می آد.»
«خیلی شکمویی.»
«هی، من چی کار کنم که متابولیسم بدنم سریع تر از آدمای عادیه؟ چطوره اونجا غذا بخوریم.» او به خیابان که صفی از مردم برای واردشدن به بار گاوچران میلیون دلاری(۳۹) منتظر ایستاده اند، اشاره می کند.
مامان می گوید: «حتماً، منم برات یه آبجو می خرم.»
«واقعاً؟»
«نه.»
وقتی آن ها درباره اش بگومگو می کنند، من با اشتیاق ناگهانیِ ثبت کردن این لحظه، که قادر باشم به عقب نگاه کنم و بگویم این آغازش بود، میخکوب شده ام. بخش اول از ماموریت کلارا. سینه ام با آن فکر متورم می شود. یک شروع تازه، برای همه ی ما.
از زنِ عابری می پرسم: «ببخشید خانم، ممکنه از ما عکس بگیرین؟» او سری به تایید تکان می دهد و دوربین را از مامان می گیرد. زیر طاق ژست می گیریم، مامان در وسط و من و جفری در دو طرفش می ایستیم. آن زن سعی می کند عکس بگیرد اما هیچ اتفاقی نمی افتد. مامان جلو می رود تا به او نشان بدهد چطور فلاش را کار بیندازد.
همان وقت است که خورشید دوباره بیرون می آید. ناگهان بیش از اندازه از آنچه در اطرافم اتفاق می افتد، آگاه می شوم؛ انگار که همه شان دارند برایم آهسته می شوند تا از جزء به جزء آن ها باخبر شوم: صدای مردم در پیاده رو، برق دندان های شان وقتی حرف می زنند، غرش موتورها و صدای گوش خراش ترمزها وقتی ماشین ها پشت چراغ قرمز می ایستند. قلبم به کندی و با صدای بلندی می تپد. نفسم به ریه هایم وارد و از آن خارج می شود. بوی پِهِن اسب و سنگ نمک، شامپوی اسطوخدوس خودم، اسپری وانیل مامان، دئودورانت مردانه ی جفری، حتی رایحه ی ناچیز پوسیدگی را که هنوز روی استخوان های بالای سرمان مانده است، حس می کنم. موسیقیِ کلاسیک از زیر درهای شیشه ایِ یکی از گالری های هنری بیرون می زند. سگی در دوردست پارس می کند. جایی نوزادی گریه می کند. به نظر بسیار زیاد می آیند، انگار در تلاش برای دریافت همه ی آن ها منفجر خواهم شد. همه چیز زیادی روشن است. پرنده ی کوچک تیره رنگی، آوازخوان، روی درختی در پارک پشت سرمان فرود آمده و پرهایش را در برابر سرما پف داده است. اگر پشت سرم است، پس چطور می توانم آن را ببینم؟ اما چشمان سیاه تیزش را روی خودم احساس می کنم، می بینم که سرش را این طوری کج می کند و تماشایم می کند، تا اینکه ناگهان از روی درخت می پرد و در آسمان بی انتها مانند دود چرخ می زند و در خورشید ناپدید می شود.
جفری مصرانه نزدیک گوشم زمزمه می کند: «کلارا، هی!»
به زمین برمی گردم. جکسون هول. جفری. مامان. آن خانم با دوربین. همه ی آن ها به من خیره شده اند.
«چه خبره؟» گیج و ازهم گسسته هستم، انگار که بخشی از من هنوز آن بالا به همراه آن پرنده در آسمان قرار دارد.
جفری زمزمه می کند: «موهات، انگار، می درخشن.» نگاهش را برمی گرداند انگار که خجالت زده شده باشد.
به پایین نگاه می کنم. نفسم بند می آید. درخشیدن واژه ی مناسبی نیست. موهایم رنگین کمانِ پرآشوبِ طلایی- نقره فامی از نور و رنگ است. نور می افشاند. نور را مانند آینه ای که خورشید را بازتاب دهد، به خود جذب می کند. دستانم را از بین طره های گرم تابناک عبور می دهم و قلبم، که چند دقیقه پیش به نظر کند می تپید، به طور دردناکی سریع شروع به تپیدن می کند. چه اتفاقی دارد برایم می افتد؟
با ضعف صدا می زنم: «مامان؟» به چشمان آبیِ گشادشده اش نگاه می کنم. سپس او به سمت آن خانم برمی گردد؛ بسیار عالی خودش را جمع و جور می کند.
مامان می گوید: «روز زیبایی نیست؟ می دونی اونا چی می گن: اگه آب و-هوای وایومینگ رو دوست نداری، ده دقیقه صبر کن.»
آن زن با حواس پرتی سری تکان می دهد، هنوز طوری به موهای غیرطبیعی تابناک من خیره شده است، انگار سعی دارد حقه ی شعبده باز را بفهمد. مامان از آن سو به سمتم می آید و به چابکی طول موهایم را مانند طنابی در دستانش جمع می کند. آن را در یقه ی سوییشرتِ کلاه دارم پس می راند و کلاهش را روی سرم می کشد.
همان طوری که به فضای میان من و جفری می رود، زمزمه می کند: «فقط آروم بمون. خیلی خب. ما الان آماده ایم.»
آن خانم چندباری پلک می زند و سرش را تکان می دهد انگار که سعی دارد آن را پاک کند. حالا که موهایم پوشیده شده، مثل این است که همه چیز به حالت عادی برگشته و انگار که هیچ چیز غیرعادی اتفاق نیفتاده است. انگار ما همه ی اینها را خیال کرده ایم. آن خانم دوربین را بالا می برد.
به ما دستور می دهد: «بگین سیب.»
تمام سعی ام را می کنم که لبخند بزنم.
***
در آخر برای شام به پیتزای ماونتن های(۴۰) می رویم، چون آسان ترین و نزدیک ترین مکان است. من و مامان به غذای مان خیره شده ایم، درحالی که جفری پیتزایش را می بلعد. حرف نمی زنیم. حس می کنم در حال انجام دادن کار وحشتناکی دستگیر شده ام. کاری شرم آور. تمام مدتی که راه مان را به آرامی به سمت خانه طی می کنیم، حتی در ماشین، کلاهم را روی سرم کشیده ام.
وقتی به خانه می رسیم، مامان مستقیم به دفترش می رود و در را می بندد. من و جفری، از این رو که هیچ کار بهتری برای انجام دادن نداریم، شروع به راه انداختن تلویزیون می کنیم. او تمام مدت به من نگاه می کند انگار که نزدیک است شعله ور شوم.
در آخر با پرخاش می گویم: «میشه بر وبر نگاه کردن رو تموم کنی؟ داری منو می ترسونی.»
«اونجا، اون عجیب بود. چی کار کردی؟»
«من هیچ کاری نکردم. فقط اتفاق افتاد.»
مامان که کتش را پوشیده در آستانه ی در ظاهر می شود.
می گوید: «من باید برم بیرون. لطفاً تا وقتی برگردم از اینجا بیرون نرین.»
سپس، قبل از آنکه بتوانیم از او سوال کنیم، می رود.
جفری زیر لب می گوید: «عالیه.»
کنترل را به سمتش پرت می کنم و به اتاقم در طبقه ی بالا بازمی گردم. هنوز هم باید چیزهای زیادی را باز کنم اما ذهنم مرتب به لحظه ی زیر طاق قوسی برمی گردد، وقتی که به نظر می رسید تمام جهان داشت سعی می کرد درون سرم جمع شود و موهایم! غیرزمینی بودند. نگاه روی صورت آن زن وقتی که مرا آن طوری دید: در آغاز هاج و واج، گیج و سپس کمی ترسیده بود، انگار که من یک موجود فضایی بودم که به آزمایشگاهی با دانشمندانی که موهای خیره کننده ام را زیر میکروسکوپ بررسی می کردند، تعلق داشتم. انگار که من هیولا بودم.
حتماً خوابم برده است. چیز بعدی که می دانم، مامان ایستاده در آستانه ی در اتاقم است. او جعبه ی رنگ موی کلیرول(۴۱) را روی تختم می اندازد. آن را برمی دارم.
می خوانم: «غروب آفتاب سدونا(۴۲). شوخی می کنی، درسته؟ قرمز؟»
«قهوه ای مایل به قرمز. مثل مال من.»
می پرسم:«ولی چرا؟»
می گوید: «بذار موهاتو درست کنیم. بعد حرف می زنیم.»
وقتی در حمام روی رنگ کردن موهایم کار می کند، می نالم: «برای مدرسه این رنگی می شه!» من روی درِ بسته ی توالت فرنگی به همراه یک حوله ی کهنه روی شانه هایم نشسته ام.
«من عاشق موهاتم. اگر فکر نمی کردم مهمه ازت نمی خواستم.» او قدمی به عقب برمی دارد و سرم را به دنبال نقاطی که ممکن است جا انداخته باشد، بررسی می کند. «بیا. تموم شد. حالا باید منتظر بمونیم که رنگ بگیره.»
«خب، پس حالا قصد داری اینو برام توضیح بدی، درسته؟»
او به مدت پنج ثانیه ی تمام نگران به نظر می آید. سپس لب وان می نشیند و دستانش را روی ران هایش گره می کند.
می گوید: «اتفاقی که امروز افتاد، عادی بود.» این مرا به یاد وقتی می اندازد که به من درباره ی قاعدگی ام گفت، یا وقتی وارد موضوع رابطه شد، همه بی احساس و منطقی و به طور فوق العاده ای برای من دیکته شد، انگار که سال ها این سخنرانی را تمرین کرده بود.
«آممم، سلام، چطوری امروز عادی بود؟»
به سرعت می گوید: «خیلی خب، عادی نه. برای ما عادی بود. همون طوری که توانایی هات شروع به رشد می کنن، بخش فرشته گونه ات هم به صورت محسوس تری شروع به نشون دادن خودش می کنه.»
«بخش فرشته گونه ام. عالیه. انگار که به اندازه ی کافی مساله برای حل کردن ندارم.»
مامان می گوید: «اون قدرها هم بد نیست. یاد می گیری که کنترلش کنی.»
«یاد می گیرم که موهامو کنترل کنم؟»
می خندد.
«آره، نهایتاً، یاد می گیری چطور پنهانش کنی، که ملایمش کنی تا به چشم انسان ها دیده نشه اما الان، رنگ کردن به نظر آسون ترین راه میاد.»
متوجه می شوم که او همیشه کلاه می گذارد. در ساحل. پارک. تقریباً هر زمانی که بیرون در جمعیت می رویم، کلاه بر سر می گذارد. او کلاه ها و دستمال گلدار و روسری های زیادی دارد. همیشه فکر کرده بودم به خاطر قدیمی بودنش است.
می پرسم: «پس برای تو هم اتفاق می افته؟»
او که لبخند محوی می زند، به سمت در برمی گردد.
«بیا تو جفری.»
جفری از اتاق من، جایی که فالگوش ایستاده بوده است، به آرامی درون می آید. احساس گناهِ روی صورتش زیاد باقی نمی ماند. یک راست به کنجکاویِ وحشیگرانه ای تغییر می یابد.
می پرسد: «واسه منم می شه؟ این قضیه ی موها؟»
مامان پاسخ می دهد: «آره. برای بیشتر ماها اتفاق می افته. برای من فکر کنم اولین بار جولای ۱۹۰۸ بود. داشتم روی یه نیمکت توی پارک، کتاب می خوندم و بعد...» مشتش را بالای سرش می برد و دستش را مانند یک جور انفجار باز می کند.
مشتاقانه به سمتش خم می شوم. «و مثل این بود که همه چی آهسته می شه، انگار می تونستی چیزایی رو ببینی و بشنوی که نباید بتونی؟»
او برمی گردد تا به من نگاه کند. چشمانش به رنگ نیلی تیره ی آسمان هستند؛ درست بعد از آنکه تاریکی فرو می ریزد، با نقطه های کوچک نور انگار که به راستی از درون روشن شده باشند. می توانم خودم را در آن ها ببینم. نگران به نظر می رسد.
می پرسد: «برای تو اون جوری بود؟ زمان آهسته شد؟»
سرم را تکان می دهم.
صدای کوچک هوم تفکرآمیزی درمی آورد و دست گرمش را روی دست من قرار می دهد. «بچه ی بیچاره. تعجبی نداره این قدر ترسیدی.»
جفری می پرسد: «وقتی برات اتفاق افتاد، چی کار کردی؟»
«کلاهم رو گذاشتم. اون روزا، خانمای جوان باوقار بیرون خونه، کلاه سرشون می ذاشتن و خوشبختانه، از وقتی حقیقت از بین رفت، رنگ مو اختراع شد. تقریباً بیست سال مومشکی بودم.» بینی اش را بالا می کشد. «بِهِم نمی اومد.»
می پرسم: «ولی این چیه؟ چرا اتفاق می افته؟»
مکث می کند انگار که دارد کلماتش را به دقت در نظر می گیرد. «این بخشی از هاله ی نورانیه که خارج می شه.» به نظر کمی معذب می آید، انگار که این اطلاعاتی نیست که برای گفتنش به ما اعتماد کند. «حالا، کلاس واسه امروز کافیه. اگه دوباره همچین اتفاقی افتاد، توی جمعیت منظورمه، متوجه شدم که بهترین کار فقط عادی رفتارکردنه. بیشتر وقت ها مردم خودشون رو قانع می کنن که واقعاً چیزی ندیدن، که خطای نور بوده، یه تصور اشتباه. ولی فکر بدی نیست که از حالا بیشتر کلاه بپوشین. جفری، برای ایمن بودن.»
جفری با نیشخندی می گوید: «باشه.» احتمالاً با کلاه لبه دار غول پیکرش می خوابد.
مامان که مستقیماً به جفری نگاه می کند، ادامه می دهد: «و بیاین سعی کنیم توجه دیگران رو به خودمون جلب نکنیم.» به طور واضحی به اینکه جفری احساس می کند باید در همه چیز بهترین باشد، اشاره می کند: رئیس حمله، پرتاب کننده ی بیس بال، ستاره ی همه ی تیم های ورزشی. «خودنمایی نباشه.»
فک جفری منقبض می شود.
می گوید: «نباید مشکلی باشه. هیچ تیمی نیست که توی ژانویه بشه رفت، مگه نه؟ مسابقات انتخابی کشتی نوامبر بود. مال بیس بال تا بهار شروع نمی شه.»
«شاید این بهترین چیز باشه. یه کم وقت برای هماهنگ شدن قبل از اینکه هیچ کلاس فوق برنامه ای برداری بهت می ده.»
«درسته. بهترین چیز.» چهره اش دوباره نقابی از بی روحی می شود. سپس به سمت اتاقش می رود و در را پشت سرش به هم می کوبد.
مامان که با لبخندی به سمت من برمی گردد، می گوید: «خب، ترتیبش داده شد. بیا بشوریمش.»
***
موهایم به رنگ نارنجی درآمده است. مانند یک هویج گندیده. لحظه ای که آن را می بینم واقعاً به تراشیدن موهایم فکر می کنم.
مامان که به سختی تلاش می کند نخندد، قول می دهد: «درستش می کنیم. اولین کار فردا. قسم می خورم.»
«شب به خیر.» در را به رویش می بندم. سپس خودم را روی تخت می اندازم و حسابی گریه می کنم. این بدتر از پیش بینی ام برای تحت تاثیر قرار دادن پسر مرموز با آن موهای فوق العاده ی قهوه ای رنگش است.
پس از آنکه آرام می شوم، روی تختم دراز می کشم و به صدای باد که به پنجره ی اتاقم برخورد می کند، گوش می دهم. جنگل بیرون به نظر بسیار بزرگ و پر از تاریکی می آید. می توانم کوهستان را احساس کنم، حضور غول آسای شان پشت خانه پدیدار شده است. چیزهایی دارد اتفاق می افتد که نمی توانم کنترل شان کنم؛ دارم تغییر می کنم و نمی توانم به حالتی که قبلاً چیزها بودند، برگردم.
سپس تصویر ذهنی مانند دوست آشنایی به ذهنم می آید، اتاقم را پاک می کند و مرا به جنگل دودزده می سپارد. هوا به قدری داغ و خشک و سنگین است که نفس کشیدن را سخت می کند. آوالانچ نقره ای رنگ را می بینم که در گوشه ای از جاده پارک شده است. به صورت خودکار به سمت تپه ها برمی گردم، خودم را با جایی سازگار می کنم که می دانم آن پسر را پیدا می کنم. راه می روم. سپس آن غم را احساس می کنم، ماتمی که انگار قلبم از جا کنده شده باشد، ماتمی که با هر قدمی که برمی دارم، بیشتر می شود. چشمانم با اشک های بیهوده ای پر می شوند. با پلک زدن آن ها را کنار می زنم و به راه رفتن ادامه می دهم، مصمم هستم به آن پسر برسم و وقتی او را می بینم، برای دقیقه ای می ایستم و به سادگی تماشایش می کنم.
منظره ی او که با ناآگاهی آنجا ایستاده، مرا با ترکیبی از درد و حسرت پر می کند.
با خودم فکر می کنم: من اینجام.

۱. ماموریت

نخستین بار- اگر بخواهم دقیق باشم، ششم نوامبر- ساعت دو صبح با حس مورموری در سرم بیدار می شوم، انگار که کرم های شب تاب کوچک جلو چشمانم می رقصند. بوی دود را احساس می کنم. بلند می شوم و از اتاقی به اتاق دیگر بی هدف پرسه می زنم تا مطمئن شوم هیچ کدام از قسمت های خانه آتش نگرفته اند. همه چیز خوب است، همه به آرامی خوابیده اند. هرچند که بوی دود مربوط به چیزی بیشتر از یک آتشِ کوچک است، تند و جنگلی. آن را به حساب حالت مرموزِ همیشگیِ زندگی ام می گذارم. سعی می کنم اما نمی توانم دوباره به خواب بروم، بنابراین به طبقه ی پایین می روم. لحظه ای در حال نوشیدن لیوان آبی پرشده از ظرف شویی آشپزخانه و لحظه ای دیگر، بدون هیچ هشدار پیشینی، وسط جنگل سوزان هستم. مانند یک خواب نیست. مثل این است که به طور فیزیکی آنجا باشم. زیاد نمی مانم، شاید فقط سی ثانیه و سپس به آشپزخانه برمی گردم و در گودال آبی ایستاده ام، زیرا لیوان از دستم افتاده است.
بی درنگ می دوم تا مامان را بیدار کنم. پای تختش می نشینم و سعی می کنم هنگام بازگوکردن همه ی جزئیات تصویر ذهنی ای که می توانم به یاد آورم، سرگیجه نداشته باشم. در حقیقت خیلی کوتاه است، فقط آتش و آن پسر.
می گوید: «خیلی زیادش یه دفعه ای گیج کننده می شه. برای همینه که این- جوری تیکه تیکه به ذهنت میاد.»
«تو هم وقتی ماموریتت رو دریافت کردی، همین جوری بود؟»
می گوید: «برای بیشتر ماها همین جوریه.» به سادگی از سوالم طفره می رود.
درباره ی ماموریتش به من نمی گوید. این یکی از آن موضوعات ممنوعه است. مرا آزار می دهد، چون ما به هم نزدیک هستیم، همیشه نزدیک بوده ایم اما این بخش بزرگی از او است که نمی خواهد آن را در میان بگذارد.
می گوید: «درباره ی درختای توی تصویر ذهنی ت بهم بگو. چه شکلی بودن؟»
«فکر کنم، کاج. برگ سوزنی بودن، نه برگ معمولی.»
متفکرانه سری به رضایت تکان می دهد، انگار که این سرنخ مهمی است. ولی به درخت ها فکر نمی کنم، به آن پسر فکر می کنم.
«کاش می تونستم صورتشو ببینم.»
«می بینی.»
«فکر کنم باید ازش محافظت کنم.»
از فکر ناجیِ او بودن خوشم می آید. تمامیِ فرشته زاده ها(۱) ماموریت های مختلفی دارند- بعضی پیغام رسان، بعضی شاهد، برخی برای آرامش بخشیدن در نظر گرفته شده اند و بعضی فقط کارهایی می کنند که باعث می شود چیزهای دیگر اتفاق بیفتند- اما نگهبانشدن به نظر جذاب می آید. به طور خاصی فرشته گونه به نظر می رسد.
مامان به همراه آهی می گوید: «باورم نمی شه اون قدر بزرگ شده باشی که ماموریتت رو بهت بدن. باعث می شه حس کنم پیر شدم.»
«پیر هستی.»
از آنجایی که بیش از صدسال وخرده ای سن دارد، نمی تواند با آن مخالفت کند، گرچه سنش یک روز هم بیشتر از چهل سال به نظر نمی آید. از طرف دیگر من دقیقاً همان حسی را دارم که باید داشته باشم: یک شانزده ساله ی (اگر دقیقاً نگوییم معمولی) احمق که هنوز صبح ها به مدرسه می رود. در این لحظه حس نمی کنم هیچ خون فرشته ای در من وجود داشته باشد. به مادر زیبای سرزنده ام نگاه می کنم و می دانم ماموریتش هرچه که بود، می بایست با شجاعت، شوخ طبعی و مهارت با آن روبه رو شده باشد. بعد از یک دقیقه می گویم: «فکر می کنی...» سخت است سوالم را بپرسم زیرا نمی خواهم فکر کند یک ترسوی واقعی هستم. «فکر می کنی ممکنه توی آتیش کشته شم؟»

«کلارا(۲).»

«جدی.»
«چرا اینو می گی؟»
«فقط چون وقتی اونجا پشت سر اون پسر ایستاده بودم، خیلی احساس ناراحتی می کردم. نمی دونم چرا.»
بازوهای مامان دورم می آیند و مرا آن قدر نزدیک می کشند که می توانم تپش های قوی و منظم قلبش را بشنوم.
زیر لب می گویم: «شاید دلیل اینکه این قدر غمگینم اینه که قراره بمیرم.»
آغوشش تنگ تر می شود.
به آرامی می گوید: «این موضوع کم پیش میاد.»
«ولی پیش میاد.»
«با هم ازش سر درمی آریم.» مرا تنگ تر در آغوش می کشد و موهایم را مانند وقتی که در کودکی کابوس می دیدم، از روی صورتم کنار می زند. «الان دیگه باید استراحت کنی.»
تابه حال هیچ وقت به اندازه ی حالا در زندگی ام احساس بیداری نکرده ام اما روی تختش دراز می کشم و به او اجازه می دهم پتوها را روی مان بکشد. بازویش را دورم قرار می دهد. بدنش گرم است؛ انگار که زیر نور خورشید ایستاده باشد، گرما را حتی در نیمه ی شب هم انعکاس می دهد. رایحه اش را استشمام می کنم: گلاب و وانیل، عطر یک بانوی پیر. این رایحه همیشه باعث می شود احساس امنیت کنم.
وقتی چشمانم را می بندم، هنوز می توانم آن پسر را ببینم. آنجا منتظر ایستاده است. منتظر من؛ که مهم تر از ناراحتی یا احتمال مرگی هولناک و آتشین به نظر می آید. او منتظر من است.
***
با صدای باران و نور خاکستریِ ملایمی که از میان پرده ها می تراود، بیدار می شوم. مامان را در حالی پیدا می کنم که پشت اجاق آشپزخانه ایستاده است و مخلوط خاگینه را درون ظرفی می ریزد. مانند همه ی روزهای دیگر از قبل لباس پوشیده و آماده ی کار است؛ موهای بلند قهوه ای مایل به قرمزش هنوز از دوشی که گرفته، خیس هستند. با دهان بسته برای خودش زمزمه می کند. خوشحال به نظر می آید.
با صدای بلند می گویم: «صبح به خیر.»
برمی گردد، کاردک را کنار می گذارد و از کف پوش عبور می کند تا سریع مرا در آغوش بگیرد. لبخندش پرافتخار است، مانند آن زمانی که در مسابقه ی هجی کردن سوم شده بودم: پرافتخار اما طوری که انگار هیچ گاه چیزی کمتر از آن انتظار نداشت.
«امروز صبح چطوری؟ همه چی روبه راهه؟»
«آره، خوبم.»
برادرم، جفری(۳)، در آستانه ی در می گوید: «چه خبره؟»
برمی گردیم تا به او نگاه کنیم. به چهارچوب در تکیه داده است، مانند همیشه هنوز از خواب، ژولیده، بدبو و بدخلق است. به هیچ وجه نمی شد او را سحرخیز نامید. به ما خیره می شود. حسی مانند ترس از صورتش می گذرد، انگار خودش را برای شنیدن خبرهای وحشتناکی آماده می کند، انگار کسی از آشنایان مان مرده باشد.
«خواهرت ماموریتش رو دریافت کرده.» مامان دوباره لبخند می زند اما این بار سرمستی اش کمتر از قبل است. یک لبخند محتاط.
جفری سر تاپایم را برانداز می کند، انگار که این گونه می تواند نشانه ی الهی را جایی روی بدنم پیدا کند. «تو یه تصویر ذهنی دیدی؟»
«آره. درباره ی آتیش سوزیِ یه جنگل.» چشمانم را محکم می بندم و همه اش را دوباره می بینم: دامنه ی تپه ای که با درختان کاج پوشیده شده بود، آسمانِ نارنجی رنگ، دودی که جریان داشت. «و یه پسر.»
«از کجا می دونی فقط یه خواب نبوده؟»
«چون خواب نبودم.»
می پرسد: «خب این یعنی چی؟» همه ی این اطلاعات مربوط به فرشته ها برایش تازه هستند. هنوز در آن برهه ی زمانی است که چیزهای ماوراء الطبیعی می توانند هیجان انگیز و خوشایند باشند. به این خاطر به او غبطه می خورم.
به او می گویم: «نمی دونم. این چیزیه که باید پیداش کنم.»
***
دو روز بعد دوباره آن تصویر ذهنی را می بینم. وسط یکی از دورهای زمین دو، بیرون از محوطه ی ورزش دبیرستان ماونتن ویو(۴) هستم که ناگهان به ذهنم می آید، درست به همین سادگی. دنیایی که می شناسم- کالیفرنیا(۵)، دبیرستان ماونتن ویو، ورزشگاه- فوراً ناپدید می شود. در جنگل هستم. واقعاً می توانم آتش را بچشم. این بار شعله ها را می بینم که تا تیغه ی کوه اوج می گیرند.
و سپس نزدیک است به یک سردسته ی تشویق کنندگان برخورد کنم.
می گوید: «مراقب باش، دست و پا چلفتی!»
تلوتلوخوران به کناری می روم و اجازه می دهم عبور کند. همان طور که به سختی نفس می کشم، به صندلی های جمع شده تکیه می دهم و سعی می کنم دوباره تصویر ذهنی را برگردانم اما مثل برگشتن به خواب است زمانی که کاملاً از آن بیدار شده اید. تصویر ذهنی رفته است.
لعنتی. هیچ کس تابه حال مرا دست وپا چلفتی صدا نزده بود. مشتقِ بی عرضه. چیز خوبی نیست.
مربی ورزش، خانم شوارتز(۶)، صدا می زند: «نایست. می خوایم رکورد دقیقی از اینکه چقدر سریع می تونی یک مایل رو بدویی داشته باشیم. با توام کلارا.»
در زندگیِ دیگر باید افسر تمرین نظامی بوده باشد.
فریاد می زند: «اگه تا کمتر از ده دقیقه دیگه تمومش نکنی، مجبوری هفته ی بعد دوباره بدویی.»
شروع به دویدن می کنم. سعی می کنم در حال دورزدن در گوشه ی بعدی، روی کاری که انجام می دهم، تمرکز کنم و سرعتم را بالا نگه می دارم تا بخشی از زمانی را که از دست داده ام جبران کنم، اما ذهنم در تصویر ذهنی پرسه می زند. شکل درختان. کف جنگلِ زیر پایم با سنگ و برگ های سوزنی کاج پوشیده شده است. پسری پشت به من آنجا ایستاده است و نزدیک شدن آتش را تماشا می کند. قلبم ناگهان بسیار تند می تپد.
خانم شوارتز می گوید: «آخرین دوره، کلارا.»
سرعتم را بیشتر می کنم.
با خود می گویم: چرا اون اونجاست؟ چشمانم را نبسته ام اما هنوز تصویرش را می بینم، انگار که روی شبکیه های چشمم حک شده باشد. آیا از دیدنم تعجب خواهد کرد؟ ذهنم در کشمکش با سوالات به سرعت کار می کند اما زیر همه ی آن ها تنها یک سوال وجود دارد: اون کیه؟
با آن فکر، همان طور که به سرعت می دوم، از کنار خانم شوارتز عبور می کنم.
صدا می زند: «خوبه، کلارا.» و سپس، دقیقه ای بعد. «امکان نداره درست باشه.»
سرعتم را به اندازه ی راه رفتن کم می کنم، دور می زنم تا زمانم را بفهمم.
«زیر ده دقیقه رسیدم؟»
«زمانت شده پنج دقیقه و چهل و هشت ثانیه.» به نظر می رسد کاملاً یکه خورده باشد. طوری به من نگاه می کند انگار او هم تصاویری ذهنی از من در تیم مسابقات دو دارد.
ای وای. حواسم نبود، جلو خودم را نگرفته بودم. اگر مامان بفهمد، توی دردسر بدی خواهم افتاد.
شانه ام را بالا می اندازم.
در تلاش برای خونسردبودن، توضیح می دهم: «حتماً ساعت خراب شده.» امیدوارم آن را باور کند، حتی اگر به معنای آن باشد که هفته ی دیگر دوباره مجبور خواهم شد دور آن زمین مسخره بدوم.
با تکان دادن سرش از روی حواس پرتی، می گوید: «آره. حتماً اشتباه شروعش کردم.»
***
آن شب وقتی مامان به خانه می رسد، مرا در حالی می یابد که روی مبل قوز کرده ام و دارم بازپخش عاشق لوسی هستم(۷) را تماشا می کنم.
«این قدر حالت بده، ها؟»
به کنایه می گویم: «وقتی نمی تونم لمس شده ی یک فرشته(۸) رو پیدا کنم، این تنها چیزیه که دارم.»
یک بسته بستنی بن اند جریز(۹) را از پاکت کاغذی بیرون می کشد. انگار که ذهنم را خوانده است.
می گویم: «تو یه الهه ای.»
«نه خیلی.»
کتابی را بالا می گیرد: درختان آمریکای شمالی، راهنمای شناسایی منطقه.
«شاید درخت من تو آمریکای شمالی نباشه.»
«حالا بیا با این شروع کنیم.»
کتاب را به میز آشپزخانه می بریم و در جست وجوی گونه ی دقیق درخت کاجِ درون تصویر ذهنی ام، با هم روی آن خم می شویم. برای کسی که از بیرون نگاه کند، مادر و دختری هستیم که با کمک همدیگر در حال انجام دادن تکالیف من هستیم، نه یک جفت فرشته واره که بر روی ماموریتی از بهشت تحقیق می کنند.
در آخر، با اشاره به تصویری در کتاب می گویم: «خودشه.» سپس با حس رضایت بسیار از خودم، در صندلی ام به عقب تاب می خورم. «کاج کوهی.»
مامان از روی کتاب می خواند: «پیچیده شده با برگ های سوزنی مایل به زرد در دو جفت یافت می شود. مخروط های قهوه ای رنگ تخم مرغی شکل؟»
با خوردن یک قاشق بستنی پاسخ می دهم: «من نتونستم مخروطا رو از نزدیک ببینم، مامان. این فقط همون شکلیه، با شاخه هایی که مثل این از نیمه ی تنه ی درخت به سمت بالا شروع می شن، حس می کنم همونه.»
«باشه.» دوباره به کتاب مراجعه می کند. «به نظر میاد کاج کوهی به طور خاص فقط توی رشته کوه های راکی(۱۰) و ساحل شمال غربیِ آمریکا و کانادا پیدا می شه. آمریکایی های بومی دوست داشتن از تنه های درخت برای پایه ی اصلی چادرهاشون استفاده کنن. از اون به بعد بهشون کاج کوهی گفته می شده و...» ادامه داد: «اینجا می گه که مخروط ها به گرمای زیادی- مثل آتیش سوزیِ جنگل- نیاز دارن تا باز بشن و دونه هاشون رو پخش کنن.»
به شوخی می گویم: «خیلی آموزنده ست.» بااین حال، فکر درختی که تنها در جاهای سوخته رشد می کند، لرزه ای از هیجان درونم می فرستد. حتی آن درخت به نوعی معنای مقدرشده دارد.
مامان می گوید: «خوبه. پس دقیق می دونیم کجا پیش میاد. حالا تنها کاری که باید بکنیم اینه که محدوده شو نزدیک کنیم.»
«خب بعدش چی؟» با بررسی تصویر کاج، ناگهان شاخه ها را در شعله تصور می کنم.
«بعدش می ریم.»
«می ریم؟ یعنی کالیفرنیا رو ترک می کنیم؟»
می گوید: «آره.» ظاهراً جدی است.
جویده جویده می گویم: «ولی... مدرسه چی می شه؟ دوستام؟ کارِت چی؟»
«فکر می کنم یه مدرسه ی جدید می ری و دوستای جدید پیدا می کنی. یه کار جدید پیدا می کنم یا یه راهی پیدا می کنم که تو خونه کار کنم.»
«جفری چی؟»
خنده ی کوتاهی سر می دهد و دستم را نوازش می کند انگار که سوال احمقانه ای است. «جفری هم می آد.»
با فکرکردن به ارتش دوستان جفری و نمایش های تمام نشدنیِ بازی های بیس بال، مسابقات کشتی، تمرین های فوتبال و همه ی چیزهای دیگر، می گویم: «اوه، آره، عاشقش می شه.» ما زندگیِ خودمان را داریم، من و جفری. برای اولین بار درمی یابم برای چیزی بیشتر از آنچه پیش بینی کرده ام، زندگی می کنم. ماموریتم قرار است همه چیز را تغییر بدهد.
مامان کتاب درخت ها را می بندد و موقرانه از آن سوی میز آشپزخانه به من نگاه می کند.
می گوید: «این خیلی مهمه کلارا. این تصویر ذهنی، این ماموریت؛ برای همینه که اینجایی.»
«می دونم. فقط فکر نمی کردم مجبور باشیم بریم.»
از میان پنجره به حیاطی که با بازی در آن بزرگ شده ام، نگاه می کنم؛ تاب قدیمی بی حرکتم که مامان هرگز به فکر بازکردنش نیفتاده است، ردیفی از بوته های گل رز پشت نرده ها که از وقتی که به یاد می آورم، آنجا بوده اند. پشت نرده ها تقریباً می توانم طرح مه آلود کوه های دوردست را که همیشه در حاشیه ی دنیایم قرار داشته اند، تشخیص دهم. می توانم صدای غریدن قطار کالترین(۱۱) را که از بلوار شورلاین (۱۲)عبور می کند و با کمی تمرکز بیشتر، صدای ضعیف موسیقی را از گریت آمریکا(۱۳) که دو مایل آن طرف تر است، بشنوم. محال به نظر می آید که هرگز این مکان را ترک کنیم.
گوشه ی دهان مامان با لبخند مهربانی فرو می رود.
«فکر کردی می تونی برای تعطیلات به یه جا پرواز کنی، ماموریتت رو کامل کنی و برگردی؟»
«آره، شاید.» با خجالت نگاهم را برمی گردانم. «کِی می خوای به جفری بگی؟»
«فکر کنم باید صبر کنیم تا بدونیم کجا می ریم.»
«وقتی داری بهش می گی می شه منم اونجا باشم؟ ذرت بوداده می آرم!»
می گوید: «نوبت جفری هم می رسه.» غمی خاموش در چشمانش پدید می آید، همان نگاهی که وقتی فکر می کند زیادی سریع داریم بزرگ می شویم، پیدا می کند. «وقتی اونم ماموریتش رو دریافت کنه، تو هم باید باهاش کنار بیای.»
«و بازم می ریم؟»
«جایی می ریم که ماموریتش هدایت مون کنه.»
با تکان دادن سرم، می گویم: «دیوونگیه. همه ی اینا دیوونگی به نظر میاد. اینو می دونی، آره؟»
«حکمت خدا(۱۴)، کلارا.» قاشقم را می گیرد و یک تکه ی بزرگ بستنی را از جعبه بیرون می آورد. لبخند پهنی می زند، دوباره به صورت همان مامان شیطان و بازیگوش جلو چشمانم برگشته است. «حکمت خدا.»
***

۲. آنجا جکسون هول(۲۸) است

در راه وایومینگ(۲۹) تابلوهای زیادی وجود دارد. بیشترشان نوعی خطر را هشدار می دهند: مراقب گوزن ها باشید. خطر سقوط سنگ. کامیون ها، ترمزتان را چک کنید. از مسدودشدن جاده آگاه باشید. دو مایل دیگر گوساله ها از جاده عبور می کنند. نواحی لغزنده از برف، پارک کردن یا توقف ممنوع. من به همراه جفری که در صندلی مسافر نشسته است، تمام راه را از کالیفرنیا پشت سر مامان می رانم و سعی می کنم از اینکه چطور تابلوها به این واقعیت اشاره دارند که داریم به جایی وحشی و خطرناک می رویم، وحشت زده نشوم.
در این لحظه در میان جنگلی رانندگی می کنم که تماماً از کاج های کوهی ساخته شده است. صحبت از چیزهای عجیب و غریب شد. نمی توانم از منظره ی همه ی پلاک های وایومینگ روی ماشین هایی که به سرعت می گذرند و شماره ی سرنوشت ساز ۲۲ سمت چپ شان است، بگذرم. آن عدد، پس از شش هفته ی کوتاه، ما را به راهی طولانی کشانده است: از آماده شدنی دیوانه وار، فروختن خانه مان، خداحافظی با دوستان و همسایگانی که در تمام طول زندگی ام آن ها را شناخته ام، تا بستن وسایل و رفتن به جایی که هیچ کدام مان چیزی درباره اش نمی دانیم: ایالت تیتون(۳۰)، وایومینگ که بر اساس گوگل ایالت شماره ی ۲۲ و جمعیتش کمی بیشتر از بیست هزار نفر است. این عدد کمتر از پنج نفر در هر متر مربع می شود.
ما داریم به یک ده کوره می رویم. همه اش به خاطر من.
تابه حال هیچ وقت این همه برف ندیده ام. ترسناک است. پریوس(۳۱) جدیدم (لطفی از پدر قدیم عزیز) در جاده ی کوهستانی برفی به سختی کار می کند، اما حالا راه بازگشتی وجود ندارد. مردی داخل پمپ بنزین به ما اطمینان خاطر داد که گذشتن از کوهستان تا زمانی که طوفان نیاید، کاملاً امن است. همه ی کاری که می توانم انجام دهم، این است که به فرمان بچسبم و سعی کنم به اینکه کوهپایه از چند فوتی کنار جاده سرازیر می شود، توجهی نکنم.
تابلوی به وایومینگ خوش آمدید را می بینم.
به جفری می گویم: «هی، اینجاست.»
او پاسخی نمی دهد. در صندلی مسافر فرو رفته است و صدای موسیقی خشمناکی از آیپادش به گوش می رسد. هرچه بیشتر از کالیفرنیا و تیم ورزش و دوستانش دور می شویم، عبوس تر می شود. پس از دو روز در جاده بودن، این موضوع دارد عادی می شود. سیم آیپاد را می گیرم و یکی از گوشی هایش را بیرون می کشم.
او که به من چشم غره می رود، می گوید: «چیه؟»
«ما توی وایومینگ هستیم، احمق جون. تقریباً اونجاییم.»
می گوید: «خیلی هیجان انگیزه!» و دوباره گوشی را در گوشش می گذارد.
قرار است تا مدتی از من متنفر باشد.
جفری واقعاً قبل از آنکه موضوع فرشته ها را بداند، بچه ی آسان گیری بود اما من می دانم این قضیه چطور اتفاق می افتد. یک دقیقه شما یک نوجوان چهارده ساله ی خوشحال و در هرچه که امتحان می کنید- شهرت، تفریح- خوب هستید و دقیقه ی بعد هیولایی بال دار می شوید. کمی سازگاری می خواهد. تنها چیزی حدود یک ماه از وقتی او درباره اش مطلع شده، گذشته بود که من ماموریت کوچکم را از بهشت دریافت کردم و حالا ما داریم او را در ژانویه، نه چیزی کمتر، به ناکجاآباد، وایومینگ، می کشیم؛ سیلیِ سختی در وسط سال تحصیلی است.
وقتی مامان رفتن مان را اعلام کرد، او که دستانش را در طرفین بدنش طوری مشت کرده بود که انگار می خواست چیزی را بزند، داد زد: «من نمی آم!»
مامان با نگاه سردی به او جواب داد: «می آی و من تعجب نمی کنم اگه تو هم ماموریتت رو توی وایومینگ پیدا کنی.»
او گفت: «برام مهم نیست.» سپس برگشت و چنان چشم غره ای به من رفت که به یادآوردنش هربار باعث می شود خودم را از ترس جمع کنم.
مامان، به سهم خودش، به طور واضحی درباره ی وایومینگ تحقیق کرده است. او چندباری برای پیداکردن خانه، ثبت نام من و جفری در مدرسه ی جدیدمان، ردیف کردن انتقالش در کمپانی اپل در کالیفرنیا و کاری که بعد از رفتن مان قرار است در خانه برای شان انجام بدهد، به آنجا رفته و برگشته است. او ساعت های پی درپی درباره ی چشم اندازی که حالا بخشی از زندگی روزانه مان خواهد شد، هوای تازه، حیات وحش، آب و هوا و اینکه ما چقدر برف زمستانی را دوست خواهیم داشت، صحبت کرده است.
برای همین است که جفری با من سفر می کند. او نمی تواند گوش دادن به حرف های بی معنی مامان را درباره ی اینکه چطور همه چیز قرار است عالی باشد، تحمل کند. اولین باری که در سفر برای بنزین توقف کردیم، از ماشین مامان خارج شد، کوله پشتی اش را برداشت و به سمت ماشین من آمد و سوار شد. بدون هیچ توضیحی. حدس می زنم که تصمیم گرفت در حال حاضر بیشتر از من، از او متنفر باشد.
دوباره گوشی را از گوشش می کشم.
به او می گویم: «می دونی، این جوری نیست که من اینو خواسته باشم. برای هر اتفاقی که افتاده، متاسفم.»
«حالا هرچی.»
گوشی ام زنگ می خورد. در جیبم جست وجو و آن را برای جفری پرت می کنم. او گیج شده، آن را می گیرد.
به شیرینی می پرسم: «می تونی اونو جواب بدی؟ من دارم رانندگی می کنم.»
او آهی می کشد، گوشی را باز می کند و سپس آن را دم گوشش می گذارد.
می گوید: «آره. باشه. آره.»
با یک حرکت گوشی را می بندد.
«اون می گه نزدیک گردنه ی تیتون(۳۲) هستیم. می خواد کنار برج دیده بانی بزنیم کنار.» درست سر وقت پیچی را دور می زنیم و دره ای که قرار است در آن زندگی کنیم، در زیر زنجیره ای از تپه های کوتاه و کوه های ناهموار آبی و سفید پدیدار می شود. منظره ی فوق العاده ای است، مانند چشم اندازی از یک تقویم یا یک کارت پستال. مامان در یک جاده ی انحرافی کنار «برج دیده بانی تماشایی» توقف می کند و من به دقت می رانم تا در کنارش پارک کنم. او عملاً از ماشین بیرون می جهد.
به جفری می گویم: «فکر کنم می خواد بریم بیرون.»
جفری فقط به داشبورد خیره می شود.
در را باز می کنم و در هوای کوهستانی تاب می خورم. مانند قدم گذاشتن به یک فریزر است. کلاه لباس استنفوردی ام(۳۳) را که ناگهان بسیار نازک به نظر می آید، روی سرم می کشم و دستانم را تا ته در جیب هایم فرو می برم. واقعاً می توانم نفسم را که با هربار بازدم از من دور می شود، ببینم.
مامان به طرف درِ سمت جفری می رود و ضربه ای به شیشه می زند.
با صدایی که اقتدار در آن مشخص است، دستور می دهد: «از ماشین بیا بیرون.»
او مرا به سمت مرز هدایت می کند، جایی که تابلوی چوبی بزرگی یک گاوچران کارتونی را نشان می دهد که به سمت دره ی پایین اشاره دارد. رویش نوشته است: سلام غریبه، اینجا جکسون هوله(۳۴). باقی مانده ی غرب باستانی. ساختمان های پراکنده ای در دو طرف رودخانه ی درخشان نقره ای رنگی وجود دارند. آنجا جکسون است، سرزمین جدیدمان.
«اونجا پارک بین المللی تیتون(۳۵) و رودخونه ی یلواستونه(۳۶).» مامان به سمت افق اشاره می کند. «اونو ببین، ما بهار باید اونجا بریم.»
جفری روی مرز به ما ملحق می شود. او کت نپوشیده است، فقط شلوار جین و یک تی شرت، اما به نظر نمی آید سردش باشد. عصبانی تر از آن است که از سرما بلرزد. قیافه اش در حال بررسیِ محیط جدیدمان، به دقت بی حالت است. ابری روی خورشید می رود و دره را سایه فرامی گیرد. همان لحظه هوا ده درجه سردتر به نظر می آید. ناگهان نگران می شوم؛ انگار حالا که رسماً به وایومینگ رسیده ام، درخت ها شعله ور می شوند و باید همان جا ماموریتم را کامل کنم. انتظار زیادی از من در اینجا می رفت.
مامان دستانش را روی شانه هایم می گذارد و کمی فشارشان می دهد. «نگران نباش. اینجا جایی است که بهش تعلق داری، کلارا.»
سعی می کنم لبخند شجاعانه ای بزنم. «می دونم.»
او در حال رفتن به سمت جفری، می گوید: «تو عاشق ورزش های اینجا می شی. اسکی روی برف و اسکی روی آب و سنگ نوردی و همه نوع ورزش تند و تیز. من بهت اجازه ی تمام و کمال می دم که خودتو باهاشون خفه کنی.»
جفری زیر لب می گوید: «فکر کنم همین طوره.»
مامان که راضی به نظر می آید، می گوید: «عالیه.» عکسِ سریعی از ما می گیرد. سپس به چابکی به سمت ماشین برمی گردد.
«حالا بیاین بریم.»
به دنبال او در جاده که به سمت پایین کوه پیچ و تاب می خورد، می روم. تابلوی دیگری چشمم را می گیرد. نوشته است: هشدار، پیچ های تندی پیش روست.
***
درست قبل از آنکه به جکسون برسیم، وارد جاده ی اسپرینگ گلچ(۳۷) می شویم، که ما را به جاده ی طولانی و پیچ درپیچ دیگری می برد؛ این یکی دروازه ی بزرگ آهنینی دارد که برای گذشتن از آن رمز لازم داریم. این اولین نشانه ی من است که منزل حقیرانه ی ما قرار است نسبتاً مجلل باشد. دومین نشانه ام دیدن خانه های جنگلی بسیار بزرگی است که در میان درختان جای گرفته اند. ماشین مامان را که از یک راه اختصاصی تازه برف روبی شده پایین می رود و به آرامی راهش را از میان جنگلی از کاج های کوهی، توسکا و درختان سپیدار پیدا می کند، دنبال می کنم، تا زمانی که به فضای بازی می رسیم که خانه ی جدیدمان روی تپه ی کوچکی در آن قرار دارد.
همان طور که از شیشه ی جلو به خانه خیره شده ام، نجوا می کنم: «وای. جفری ببین.»
خانه از الوارهای مستحکم و سنگ های رودخانه ای ساخته شده، سقف با پوششی از برف پاکیزه ی سفید پوشیده شده است، مانند چیزی که در یک خانه ی زنجبیلی می بینید. خانه با دسته ای از قندیل های فوق العاده ی نقره ای- رنگی که در راستای گوشه ها آویزان اند، کامل شده است. از خانه مان در کالیفرنیا بزرگ تر اما یک جورهایی گرم و نرم تر است، به همراه ایوانی سرپوشیده و پنجره هایی بسیار بزرگ که به چشم اندازی پرشکوه و مسحورکننده از سلسله کوه های پوشیده از برف دید دارند.
مامان می گوید: «به خونه خوش اومدین.» او که به ماشینش تکیه داده است، به واکنش متعجب ما که در راه دایره وار ورودی قدم می گذاریم، نگاه می کند. او به قدری به خاطر پیدا کردن این خانه از خودش راضی است که عملاً شروع به آوازخواندن می کند. «نزدیک ترین همسایه مون تقریباً یه مایل دورتره. این جنگل کوچولو همه اش مال ماست.»
نسیمی که درختان را به حرکت درمی آورد، باعث می شود مشتی برف از میان شاخه ها پایین بریزد، انگار که خانه مان در داخل یک گوی برفی روی طاقچه ی بالای بخاری قرار دارد. هوا اینجا گرم تر است و فضا کاملاً در سکوت فرو رفته. حسِ خوبی مرا در بر می گیرد.
با خودم فکر می کنم: اینجا خونه ست. ما اینجا در امان هستیم، که آسودگی خاطر بزرگی است؛ زیرا، پس از هفته ها نبودنِ چیزی جز تصاویر ذهنی و خطر و اندوه، تردید از رفتن و همه چیز را پشت سر گذاشتن و جنون از همه ی اینها، بالاخره می توانم خودمان را- به جای دیدن قدم گذاشتن خودم به درون یک آتش- تصور کنم که در وایومینگ یک زندگی داریم.
به مامان نگاهی می اندازم. او به راستی می درخشد، ثانیه به ثانیه روشن تر می شود، زمزمه ی پرجوش و خروش از لذتی فرشته گونه از او ساطع می شود. از الان هر ثانیه ای ممکن است بتوانیم بال هایش را ببینیم.
جفری سرفه ای می کند. این منظره هنوز هم به قدر کافی برای گیج کردنش تازه است.
می گوید: «مامان. داری اون هاله ی نورانی رو به وجود می آری.»
مامان کم نور می شود.
می گویم: «کی اهمیت می ده؟ هیچ کس این اطراف نیست که ببینه. اینجا می تونیم خودمون باشیم.»
مامان به آرامی می گوید: «آره. درواقع، حیاط پشتی می تونه برای یه کم تمرین پرواز عالی باشه.»
با ترس و نومیدی به او خیره می شوم. مامان دقیقاً دوبار سعی کرده است به من پرواز یاد بدهد، اما هردو آن ها یک فاجعه ی تمام و کمال بودند. درحقیقت، من در دم، فکر پرواز را به طور کامل رها کرده ام و پذیرفته ام فرشته زاده ای خواهم شد که زمینی باقی می ماند؛ یک پرنده ی ناتوان از پرواز، شاید مثل یک شترمرغ یا در این هوا، یک پنگوئن.
مامان کمی به خشکی می گوید: «شاید لازم بشه اینجا پرواز کنی.» و رو به جفری اضافه می کند. «و تو شاید بخوای امتحانش کنی. شرط می بندم موفق بشی.»
می توانم داغ شدن صورتم را احساس کنم. حتماً، جفری موفق خواهد شد درحالی که من نمی توانم حتی از روی زمین بلند شوم.
می گویم: «می خوام اتاقم رو ببینم.» و به امنیت خانه فرار می کنم.
***

نظرات کاربران درباره کتاب غیرزمینی

داستانش جالب بود
در 2 ماه پیش توسط