فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رادیو سکوت

نسخه الکترونیک کتاب رادیو سکوت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رادیو سکوت

خوشم نمی‌آید بقیه آدم‌ها بیایند به اتاقم، چون می‌ترسم پرده از یکی از رازهایم بردارند؛ مثلاً از نقاشی‌هایم خبردار شوند، یا تاریخچه جست‌وجوی صفحه‌های اینترنتی‌ام را بگردند، یا بفهمند که من هنوز صددرصد با یک خرس عروسکی در تختم می‌خوابم.
از همه بیشتر، هیچ خوشم نمی‌آید بقیه آدم‌ها در تختم بخوابند؛ نه از وقتی که دوازده ساله بودم و یک شب کابوس دیدم که یک اسباب‌بازی تاماگوچی(۹) با صدایی بم و ترسناک شروع کرد به حرف زدن. همان شب یکی از دوستانم پیشم خوابیده بود. در خواب، مشتی حواله صورتش کردم و دخترک خون‌دماغ شد و زد زیر گریه. این نمونه، استعاره دقیق از همه دوستی‌هایم تا به امروز است.
باوجودِاین، آن شب آلِد لَست سر از تختخوابم درآورد.
هاها.
نه، نه آن‌طوری که شما فکرش را می‌کنید.
وقتی من و آلِد از قطار پیاده شدیم ــ بهتر بگویم که آلِد از قطار پرت شد پایین ــ و از پله‌های سنگی بین ایستگاه قطار و دهکده بیرون‌شهری‌مان گذشتیم، آلِد اعلام کرد که کلیدهایش دست دانیل یون است و نمی‌تواند مادرش را از خواب بیدار کند چون مادرش «به معنای واقعی کلمه، سر از تنش جدا می‌کند.» طوری این جمله را به زبان آورد که من کاملاً قانع شدم و مامانش یکی از اعضای هیئت‌مدیره انجمن اولیا و مربیان مدرسه است، برای همین چند ثانیه من واقعاً حرفش را باور کردم. مادرش همیشه مرا می‌ترساند، طوری که انگار این زن با یک کلمه می‌تواند خودباوری مرا در هم بشکند و بندازدش جلوی سگ‌شان تا آن را ببلعد. البته نه که این کار آن‌قدرها دشوار باشد!
خلاصه، آره. این شد که گفتم: «چی؟ نکنه منظورت اینه که می‌خوایی امشب خونه من بخوابی؟» معلوم بود که دارم شوخی می‌کنم، اما آلِد تمام وزنش را روی شانه‌هایم انداخت و در آمد که: «راستش...» و بعد من زدم زیر خنده و آلِد را دیدم که وسط جاده دولا شده.
برای همین گفتم: «باشه، باشه.»
آلِد بلافاصله خوابش برد و من هم از آن آدم‌های چهل‌ساله غیرطبیعی نبودم که فکرهای عجیب‌وغریب می‌کنند.
آلِد آمد خانه ما و بدون یک کلمه حرف روی تختم ولو شد و در دستشویی پیژامه‌ام را پوشیدم و وقتی آمدم بیرون، آلِد خوابِ خواب بود. پشتش را کرده بود به من و سینه‌اش آرام بالا و پایین می‌رفت. چراغ را خاموش کردم.
ای کاش کله من گرم بود، چون دست‌کم دو ساعت طول کشید خوابم ببرد، همیشه همین‌طور بود. در تمام آن دو ساعت که نه با گوشی تلفن همراهم بازی می‌کردم و نه مشغول زیرورو کردن صفحه تامبلر بودم، مجبور شدم در آن نور خفیف و آبی‌رنگ اتاقم، به پسِ سرش خیره بمانم.

ادامه...

  • ناشر: نشر نون
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.22 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۷۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب رادیو سکوت

یونیورس سیتی، قسمت اول، آبی تیره

یونیورس سیتی
۱۰۹۹۸۲ بازدید

درمانده. گرفتار در یونیورس سیتی. کمک بفرستید.
برای خواندن متن، به پایین اسکرول کنید.

سلام.
امیدوارم کسی صدایم را بشنود.
این پیام را با سیگنال رادیویی می فرستم ــ منسوخ و قدیمی است، می دانم. اما شاید یکی از معدود روش های برقراری ارتباط باشد که سیتی هنوز آن را ردیابی نمی کند و زیرنظر نگرفته ــ فریادی درمانده برای کمک.
اوضاع در یونیورس سیتی آن چیزی نیست که به نظر می رسد.
نمی توانم بهتان بگویم کی هستم. لطفاً مرا... لطفاً مرا رادیو صدا کنید. رادیو سکوت. هر چه باشد من تنها صدای برخاسته از رادیو هستم. شاید هم اصلاً کسی به حرفم گوش نمی کند.
خودم هم نمی دانم ــ آیا کسی به صدایم گوش می دهد؟ آیا اصلاً صدایی از گلویم بیرون می آید؟
[...]



رادیو  سکوت

آلیس آزمن

مترجم: ثمین نبی پور




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



آینده ها

کاریس لَست گفت: «می تونی بشنوی؟» یکهو پرید جلوی من و کم مانده بود محکم بخورم بهش. هر دو روی سکوی ایستگاه قطار ایستاده بودیم. هر دو پانزده سال داشتیم و با هم دوست بودیم.
گفتم: «چی؟» چون یک گوشی هدفونم توی گوشم بود و جز موسیقی، هیچ چیز دیگری نمی شنیدم. فکر کنم انیمال کالِکتیو(۱) بود.
کاریس خندید. زیاد پیش نمی آمد که او بخندد. گفت: «صدای موزیکت زیادی بلنده.» انگشتش را انداخت دورِ سیم هدفون و آن را کشید: «گوش کن!»
بی حرکت سر جایمان ایستادیم و گوش کردیم و تک تک چیزهایی را که در آن لحظه به گوشم رسید به خاطر دارم. صدای غرّش قطاری را شنیدم که تازه از آن پیاده شده بودیم. قطار از ایستگاه دور شد و به دلِ شهر تاخت. صدای نگهبان گِیت بلیت را شنیدم که به پیرمردی توضیح می داد قطار سریع السیر به مقصد سنت پانکراس به خاطر برف لغو شده. صدای گوش خراش ترافیک را شنیدم، صدای باد بالای سرمان، صدای سیفون دستشویی ایستگاه را و صدای «قطارِ ورودی به ایستگاه قطار ساعت هشت و دو دقیقه به مقصد رَمز گِیت.» و صدای پارو شدن برف ها و صدای ماشین آتش نشانی و صدای کاریس و...
سوختن.
برگشتیم و به شهرِ پیش رویمان خیره شدیم؛ برف گرفته و مُرده. معمولاً می توانستیم از همین ایستگاه ساختمان مدرسه مان را ببینم. امروز اما ابری از دود دیدمان را مسدود می کرد.
کاریس پرسید: «چطوری سوار قطار بودیم و این دود رو ندیدیم؟»
«من که خواب بودم.»
«من که خواب نبودم!»
«حواست نبود.»
«خب، حدس می زنم مدرسه سوخته و فرو ریخته.»
کاریس این را گفت و رفت روی نیمکت ایستگاه قطار بنشیند. ادامه داد: «آرزوی کاریسِ هفت ساله یک روزی به واقعیت تبدیل شد!»
یک لحظه دیگر به دود خیره ماندم و بعد، رفتم پیش کاریس.
«فکر می کنی کار اون خرابکارها بوده؟»
منظورم وبلاگ نویس هایی بی نام و نشان بود که در یک ماه گذشته با پشتکار تمام سر به سر مدرسه مان گذاشته بودند.
کاریس شانه بالا انداخت: «واقعاً اهمیتی نداره، مگه نه؟ نتیجه نهایی همینه.»
«خیلی هم اهمیت داره.»
درست در همین لحظه بود که واقعاً فهمیدم چه اتفاقی افتاده: «این... به نظر جدّی می رسه. مجبوریم مدرسه رو عوض کنیم. انگار کلِ ساختمون سی و دی... فقط... ناپدید شدن.» گوشه دامنم را محکم توی مشتم گرفتم: «کمد قفل دارِ من تو ساختمون دی بود. دفتر طراحی امتحان عمومی من توی کمدم بود. روزها وقت صرفش کرده بودم.»
«ای گندش بزنن.»
به خودم لرزیدم: «چرا این کار رو کردن؟ یک عالمه سخت کوشی رو نابود کردن. با نمره امتحان عمومی و آموزش ثانوی یک عالمه آدم بازی کردن. این چیزا روی آینده خیلی ها تاثیر داره. اونا به معنای واقعی کلمه زندگی آدم ها رو نابود کردن.»
معلوم بود کاریس به فکر فرو رفته. دهانش را باز کرد که جواب بدهد، بعد دوباره دهانش را بست و حرفی نزد.

ترم تابستانی (الف)

من باهوش بودم

مدیر مدرسه مان، دکتر آفولایان، جلوی چهارصد نفر از پدرها و مادرها و کلاس ششمی های سابق و والدین هم کلاسی های کلاس دوازدهمی من در ترم تابستان گفت: «برای ما خوشبختی شاگردان و موفقیتشون اهمیت بسیاری داره.» من هفده ساله بودم و ارشد دانش آموزان دختر مدرسه. پشت صحنه منتظر بودم تا ظرف دو دقیقه نوبت سخنرانی ام شود. متن سخنرانی ام را ننوشته بودم و البته دلواپسی ای هم نداشتم. درمجموع خیلی از خودم راضی بودم.
«وظیفه خودمون می دونیم که در دنیای امروز، فرصت های بهتری در اختیار جوانانمون بذاریم.»
پارسال که به عنوان ارشد دخترها انتخاب شدم، به این خاطر بود که در عکس پوسترم غبغبم دیده می شد و از کلمه میم(۲) هم استفاده کردم. همین نشان می داد که انتخاباتْ پشیزی برایم ارزش نداشت، گرچه عکسش واقعیت داشت. همین پوستر باعث شد آدم ها بخواهند به من رای دهند. خب می بینید که مخاطبم را می شناسم!
باوجودِاین، خودم هم مطمئن نبودم در جلسه اولیا و مربیان چه می خواهم بگویم. آفولایان همه چیزهایی را که روی آگهی کلوپ شبانه نوشته بودم، پشت سر هم بلغور می کرد. کاغذ آگهی را پنج دقیقه پیش در جیب کاپشن ورزشی ام پیدا کردم.
برنامه آکس بریج(۳) مدرسه ما امسال بسیار موفق بوده...
آگهی را مچاله کردم و انداختمش روی زمین. بزن برویم سراغ بداهه گویی!
قبلاً هم سخنرانی هایم را با بداهه گویی سرهم بندی کرده بودم، برای همین نمی ترسیدم. هرگز کسی نمی فهمید سخنرانی را درجا از خودم ساختم. هیچ کسی حتی فکرش را هم نمی کرد. من به نظم و انضباطم مشهور بودم، همیشه تکلیف هایم را انجام می دادم، همیشه نمره های بالا می گرفتم و همیشه برای دانشگاه کمبریج جاه طلبی می کردم. آموزگارهایم عاشقم بودند و هم کلاسی هایم به من حسادت می کردند.
من باهوش بودم.
من در سال خودم، شاگرد اول بودم.
من به کمبریج می رفتم و شغل خوبی پیدا می کردم و پول دار می شدم. و قرار بود خوشبخت شوم.
دکتر آفولایان گفت: «و من فکر می کنم کادر آموزشی مدرسه شایسته یک تشویق جانانه ان، به خاطر تمام سخت کوشی و کار ارزشمندشون در سال گذشته.»
جمعیت دست زدند، اما دیدم چند تا از شاگردها پشت چشم نازک کردند.
«و حالا، اجازه می خواهم که ارشدِ دانش آموزان دختر رو خدمت شما معرفی کنم، فرانسیس ژانویه!»
نام خانوادگی ام را اشتباه تلفظ کرد. می توانستم دانیل یون، ارشد دانش آموزان پسر، را ببینم که از آن طرف سن بهم خیره شده. دانیل از من متنفر بود، چون هر دو نفرمان خرخوان های درجه یک و بی رحم بودیم.
«فرانسیس از چند سال پیش که به ما محلق شد، به طور پیوسته نمره های بالا گرفته. این باعث افتخار منه که اون رو به عنوان نماینده تمام عیار آرمان های آکادمی مون معرفی کنم. اون امروز با شما درباره تجربه ش به عنوان دانش آموز سال آخر و مرحله پیش رفته تر آزمون های دوره متوسطه و نقشه هاش برای آینده صحبت می کنه.»
بلند شدم، ایستادم و رفتم روی سن. لبخند زدم و حالم خوش بود، چون اساساً برای همین کار به دنیا آمده بودم.

راوی

مامان پانزده دقیقه قبل پرسید بود: «فرانسیس، دوباره که قرار نیست بداهه گویی کنی؟» و «دفعه قبل بعد از سخنرانی ت انگشت شستت رو به نشانه موفقیت به همه نشون دادی.»
مامان پیش من در راهرویی ایستاده بود که به ورودی سن ختم می شد.
مامان من همیشه عاشق جلسه های بعدازظهر اولیا و مربیان بود، بیشتر به خاطر اینکه نگاه های کوتاه و سردرگمی را که مردم به او می انداختند دوست داشت؛ وقتی خودش را به عنوان مادر من معرفی می کرد. این نگاه ها معمولاً ردوبدل می شوند چون من دونژادی هستم و مادرم، سفیدپوست. به دلایلی بیشتر آدم ها فکر می کنند من اسپانیایی باشم، چون سال پیش برای امتحان های آخر سال در درس زبان اسپانیایی معلم خصوصی گرفتم.
علاوه براین، او عاشق این بود که آموزگارها پی درپی بهش بگویند من چه آدم بی نظیری هستم.
برگه آگهی کلوپ را جلوی صورتش تکان دادم: «می بخشیدها، من خیلی هم آماده م.»
مامان آگهی را از دستم کشید و زیرورویش کرد: «روی این که فقط سه تا عبارت نوشته شده. یکی شون می گه: اینترنت یادت نره.»
«فقط به همین احتیاج دارم. من در هنر مزخرف گویی به غایت ماهرم.»
«اوه، خودم می دونم چقدر ماهری.»
آگهی را به من پس داد و به دیوار پشت سرش تکیه زد: «فقط کافیه مثل دفعه قبل سه دقیقه تمام درباره بازی تاج و تخت(۴) سخن وَری نکنی!»
«امکان نداره بگذاری اون خاطره رو فراموش کنم، نه؟»
«نه.»
شانه بالا انداختم: «حواسم به همه نکته های اصلی هست. من باهوشم، قراره برم دانشگاه، فلان و بهمان، نمره، موفقیت، خوشبختی. از پسش برمی آم.»
بعضی وقت ها احساس می کنم همیشه فقط درباره همین ها حرف می زنم. هر چه باشد باهوش بودن اصلی ترین سرچشمه اعتمادبه نفس من بود. من آدم خیلی غمگینی هستم، غمگین به تمام معنا. اما دست کم قرار است بروم دانشگاه.
مامان ابرویی بالا انداخت: «داری نگرانم می کنی.»
سعی کردم به جای سخنرانی، به برنامه های عصرم فکر کنم.
آن روز عصر قرار بود بروم خانه و قرار بود برای خودم قهوه درست کنم و یک تکه کیک بردارم و قرار بود بروم طبقه بالا و روی تختم بنشینم و به آخرین قسمت یونیورس سیتی گوش کنم. یونیورس سیتی یک پادکست در وب سایت یوتیوب بود درباره یک دانش آموز کت وشلواری کارآگاه مآب که دنبال راهی برای فرار از یک دانشگاه علمی تخیلی هیولا زده می گردد. هیچ کس نمی دانست خالق این پادکست کیست ــ فضایی ملایم داشت، باعث می شد دلتان هوای خوابیدن کند. در عجیب ترین شکل ِ ممکن، مثل این بود که کسی موهایتان را نوازش می کند.
خانه که می رسیدم، این برنامه کاری ام بود.
مامان پرسید: «مطمئنی حالت خوبه؟» من را تماشا می کرد. همیشه قبل از سخنرانی های عمومی همین را ازم می پرسید؛ که یعنی بارها و بارها.
«حالم خوبه و از پسش برمی آم.»
یقه کاپشنم را صاف کرد و با یک انگشت روی مدال ارشدی ام زد.
پرسید: «یک بار دیگه یادم بنداز که چرا می خواستی ارشد دخترها بشی؟»
و من گفتم: «به خاطر اینکه کارم حرف نداره.» اما پیش خودم فکر کردم: چون دانشگاه ها عاشق دانش آموزهای ارشد هستند.

مُردن، اما از حالِ خوش

سخنرانی ام را تمام کردم و از سن آمدم پایین و گوشی تلفن همراهم را چک کردم، چون تمامِ بعدازظهر حتی یک نگاه بهش نینداخته بودم. و درست همین موقع بود که دیدمش. پیامی در توییتر دیدم که نزدیک بود زندگی ام را دگرگون کند، احتمالاً برای همیشه.
از جا پریدم و صدایی شبیه سُرفه از گلویم خارج شد. توی صندلی پلاستیکی فرو رفتم و با چنان قدرتی به بازوی دانیل یون، ارشد دانش آموزهای پسر را چنگ زدم که دندان هایش را روی هم فشار داد: «اووخ! چته؟»
«همین الآن یک اتفاق سرنوشت ساز در توییتر افتاد.»
دانیل که تا وقتی واژه «توییتر» را نگفته بودم، علاقه ای به حرفم نشان نداد، اخم کرد و بازویش را پس کشید. چینی به بینی اش انداخت و طوری نگاهش را از من برگرفت، که انگار حسابی آبروریزی کرده بودم.
درباره دانیل یون همین بَس که بدانید اگر مطمئن بود برای گرفتن نمره های بهتر باید خودش را بکشد، یک لحظه هم معطل نمی کرد. در نگاه بیشتر آدم ها، من و دانیل هیچ فرقی با هم نداشتیم. ما هر دو باهوش بودیم و هر دو کمبریج را هدف گرفته بودیم و این تمام چیزی بود که بقیه به چشمشان می آمد: یک ایزد و یک الهه در دنیای علم که بر فراز ساختمان مدرسه در پرواز بودند.
تنها تفاوت ما این بود که به نظر من «رقابت و هماورد طلبی» صددرصد مضحک است، درحالی که در نگاه دانیل ما درگیر جنگی هستیم که برنده اش بزرگ ترین بچه درس خوان دنیا می شود.
خلاصه...
درواقع، دو اتفاق سرنوشت ساز رخ داده بود. اولی اش:
@UniverseCity شما را دنبال می کند.
و دومی پیامی مستقیم به Toulouse، اسم مستعارِ آن لاین من بود.
پیام مستقیم با رادیو:
سلام تولوز! ممکنه به نظرت عجیب باشه، اما من چند تا از نقاشی های تو از یونیوِرس سیتی رو دیدم و عاشقشون شدم.
داشتم فکر می کردم شاید تو دوست داشته باشی با پادکست همکاری کنی و تصویرهایی برای قسمت های مختلف برنامه بکشی.
مدت هاست سعی می کنم کسی رو پیدا کنم که سبکش به برنامه بخوره و از کار تو خوشم آمده.
یونیورس سیتی غیرانتفاعیه، برای همین نمی تونم بهت دستمزد بدم. بنابراین، کاملاً درک می کنم اگه جواب رد بدی، اما معلومه که خودت هم برنامه رو دوست داری و حدس زدم به همکاری علاقه مند باشی. البته معلومه که اسمت پای کار می آد و اعتبارش واسه خودت می مونه. صادقانه بگم که واقعاً دوست داشتم می تونستم بهت دستمزد بدم، اما من آه در بساط ندارم.
(من دانش آموزم). آره. اگه دوست داشتی همکاری کنیم، خبرم کن. اگر نه، من هنوزم عاشق کارت هستم... خیلی خیلی. باشه؟
رادیو.

دانیل پشت چشمی نازک کرد و گفت: «بگو دیگه. چه اتفاقی افتاده؟»
من به زمزمه گفتم: «یک اتفاق سرنوشت ساز.»
«بله، خودم متوجه شدم!»
ناگهان دوزاری ام افتاد که به هیچ وجه نمی توانم این مسئله را با کسی در میان بگذارم. احتمالاً هیچ کدام شان نمی دانستند یونیورس سیتی اصلاً چی هست و نقاشی هواداران پادکست ها سرگرمی غیرطبیعی و مسخره ای بود و شاید فکر می کردند من پنهانی هرزه نگاری یا چیزی در این مایه ها می کشیدم و همه به صفحه تامبلر(۵) من حمله می آوردند و همه نوشته های خصوصی ام را می خواندند و همه چیز خراب می شد. فرانسیس ژانویر، ارشد دانش آموزان، در مقام یک هواخواه مجنون و آشفته حال نقاشی های کُمیک.(۶)
گلویم را صاف کردم: «اِهِم... تو علاقه ای به این چیزها نداری. بی خیالش.»
«خیلی خب.»
دانیل سرش را تکان داد و برگشت.
یونیورس سیتی. من را. به عنوانِ. هنرمندِ. نقاش. برای. برنامه شان. انتخاب. کرده.
احساس می کردم الآن است که بمیرم، اما از حالِ خوش.
صدایی آهسته گفت: «فرانسیس؟ حالت خوبه؟»
سرم را بالا گرفتم و دیدم با آلِد لَست، بهترین دوستِ دانیل چشم در چشم شده ام.
آلِد لَست همیشه شبیه آن بچه هایی بود که مادرشان را در سوپرمارکت گم کرده اند. شاید به خاطر اینکه خیلی کم سن و سال می زد، یا به خاطر چشم های گردش بود، یا شاید هم به خاطر موهایش که مثل موی بچه ها نرم بود. هیچ وقت به نظر نمی رسید در لباس هایی که به تن دارد، واقعاً احساس راحتی کند.
او به مدرسه ما نرفته ــ او را به دبیرستان دولتی تمام پسرانه فرستادند که آن طرف شهر بود و گرچه فقط سه ماه از من بزرگ تر بود، در مدرسه سال بالایی من به حساب می آمد. بیشتر آدم ها او را از صدقه سرِ دانیل می شناختند. من او را می شناختم چون خانه اش درست روبه روی خانه ما آن طرف خیابانمان بود و یک زمانی با خواهرش دوست بودم و هر روز صبح با هم سوار یک قطار می شدیم و می رفتیم مدرسه؛ گرچه در واگن های جداگانه می نشستیم و با هم کلامی حرف نمی زدیم.
آلِد لَست کنار دانیل ایستاده و به صندلی من چشم دوخته بود. روی صندلی نشسته بود و تندتند نفس می کشید. خودش را کمی جمع وجور کرد و درآمد که: «اِم، ببخشید... اِم... منظورم اینه که از قیافه ت معلومه ممکنه الآن بالا بیاری یا چی.»
من کوشیدم بدون اینکه شبیه دیوانه ها بزنم زیر خنده هیستریکْ جمله ای بسازم و بیانش کنم.
گفتم: «حالم خوبه.» اما نیشم تا بناگوشم باز بود و احتمالاً به قیافه ام می خورد کسی را به قتل برسانم: «تو چرا اینجایی؟ پشتیبانی از دانیل؟»
شایعه ها حکایت از این داشت که آلِد و دانیل همه عمرشان از هم جدایی ناپذیرند، با وجود این واقعیت که دانیل یک کله خرابِ خودپسندِ پُراِفاده بود و آلِد شاید در روز فقط پنجاه کلمه حرف می زد.
آن قدر آهسته حرف می زد که به سختی می شد صدایش را شنید: «اِم... نه. دکتر آفولایان ازم خواست سخنرانی کنم. درباره دانشگاه.»
بهش خیره ماندم: «اما تو که حتی تو مدرسه ما درس نمی خونی.»
«اِم، نه.»
«پس حالا که چی؟»
«فکرِ آقای شانون بود.»
آقای شانون مدیر مرسه آلِد بود: «یک چیزی شبیه دوستی بین مدرسه هامون. درواقع قرار بود یکی از دوستام سخنرانی کنه... پارسال ارشدِ پسرها بود... اما سرش شلوغه، پس... از من خواست این کار رو انجام بدم... آره.»
صدای آلِد وسط حرف زدنش کوتاه و کوتاه تر شد، انگار فکر می کرد من به حرفش گوش نمی دهم، گرچه تمام مدت صاف به چشم هایش نگاه می کردم.
پرسیدم: «و تو هم قبول کردی؟»
«بله.»
«چرا؟»
آلِد فقط خندید.
به طرز مشهودی می لرزید و تکان تکان می خورد.
دانیل دست به سینه ایستاد: «چون مثل شلغم بی خاصیته!»
آلِد زمزمه کرد: «آره.» اما هنوز لبخند به لب داشت.
من گفتم: «تو مجبور نیستی سخنرانی کنی. می تونم به همه بگم مریض شدی. مشکلی پیش نمی آد.»
«یک جورهایی مجبورم این کار رو انجام بدم.»
«تو واقعاً مجبور نیستی کاری که دوست نداری انجام بدی.»
اما هم من و هم آلِد می دانستیم این حرف درست نیست، چون فقط به من خندید و سرش را تکان داد.
دیگر با هم حرف نزدیم.
آفولایان دوباره برگشته بود روی سِن. گفت: «و حالا دوست دارم از آلِد لَست دعوت کنم برای سخنرانی روی صحنه بیاد. آلِد یکی از فوق العاده های کلاس پیش دانشگاهی مدرسه پسرانه ست، که قراره به یکی از بهترین دانشگاه های بریتانیا بره، البته اگر نمره های آزمون نهایی ش طبق برنامه عالی بشه!»
همه پدرها و مادرها به این حرفش خندیدند. دانیل و آلِد و من نخندیدیم.
آلِد که رفت به سمت سِن، آفولایان و پدرها و مادرها شروع کردند به دست زدن. نزدیک میکروفون ایستاد. من که تا حالا هزار بار سخنرانی کرده بودم، هر بار نزدیک میکروفون می شدم دل وروده ام بهم می پیچید. از قیافه آلِد معلوم بود حالش سه میلیارد بار از من خراب تر است.
من واقعاً تا قبل از امروز با آلِد حرف نزده بودم. من و او هر دو تا مدرسه سوار یک قطار می شدیم، اما او در واگن جداگانه می نشست. تقریباً هیچ چیزی درباره اش نمی دانستم.
«اِم، سلام، آره!»
صدایش طوری بود که انگار تا همین الآن داشته گریه می کرده.
درِ گوش دانیل آهسته گفتم: «تا حالا نمی دونستم آلِد این قدر خجالتیه.» دانیل اما جوابم را نداد.
«خب، من، اِم، یک مصاحبه ای داشتم...»
دانیل و من نشستیم به تماشای آلِد که سخنرانی اش را خراب می کرد. دانیل که مثل من یک سخنور مجرب و ورزیده بود، گه گاه وسط حرف های آلِد سرش را تکان می داد.
یک بار هم گفت: «محض رضای خدا، آلِد نباید قبول می کرد.» من چندان دوست نداشتم سخنرانی اش را تماشا کنم، برای همین نیمه دومش را بی خیال شدم و توی صندلی ام فرو رفتم و پیام های توییترم را پنجاه بار پشت سرهم خواندم. سعی کردم مغزم را خاموش کنم و فقط به پیام ها و یونیورس سیتی فکر کنم. رادیو از طراحی های من خوشش آمده بود. طراحی های کوچولوی احمقانه از شخصیت های داستان، نقاشی های خطی عجیب وغریب، خط خط های ساعت سه صبح؛ در دفتر طراحی نود و نُه برگم، به جای اینکه بنشینم و مقاله درس تاریخم را تمام کنم. تابه حال چنین اتفاقی برایم نیفتاده بود، هرگز.
وقتی آلِد از سن آمد پایین و دوباره به ما پیوست، گفتم: «آفرین. کارت خیلی خوب بود.» گرچه هر دومان می دانستیم دروغ می گویم. دوباره!
به چشم هایم نگاه کرد. زیر چشم هایش خط های عمیق و تیره افتاده؛ شاید او هم مثل من شب زنده دار است.
گفت: «ممنون.» و رفت و دور شد. و من فکر کردم احتمالاً این آخرین باری است که آلِد لَست را دیدم.

هر کار دوست داری بکن

سوار ماشین که شدم، به مامان مهلت ندادم بهم بگوید «کارت خوب بود»، و بلافاصله شروع کردم به حرف زدن درباره یونیورس سیتی. یک بار مجبورش کردم در مسیرمان تا کورن وال به پنج قسمت اول پادکست گوش کند. اما نتیجه گیری مامان این شد: «من واقعاً متوجه نمی شم. قراره داستان خنده دار باشه یا ترسناک؟ صبر کن ببینم، رادیو دختره یا پسره یا هیچ کدوم؟ چرا هیچ وقت نمی ره سر کلاس ها و سخنرانی های دانشگاهش؟» پیش خودم فکر کردم تا همین اندازه هم خوب است. دست کم سریال تلویزیونی گلی(۷) را پا به پایم تماشا می کرد.
از مدرسه که دور می شدیم، مامان اخم کرد و گفت: «مطمئنی کسی سر کارِت نذاشته؟» پاهایم را گذاشتم لبه صندلی ماشین. مامان دوباره گفت: «از من اگه بپرسی، می گم می خوان هنر و طراحی های تو رو بدزدن، بدون اینکه پشیزی بالاش پول بدن.»
«پیام از طرف صفحه رسمی یونیورس سیتی فرستاده شده. از همون صفحه هایی که خودِ توییتر اصالتش رو تایید می کنه.»
این جمله اما همان تاثیری را که روی من داشت، روی مامان نگذاشت. گفتم: «این قدر از نقاشی ‎ها و طراحی های من خوششون اومده که بهم پیشنهاد کرد عضو گروهشون بشم.»
مامان هیچ نگفت. ابروهایش را بالا گرفت.
سرم را به سمتش خم کردم و گفتم: «خواهش می کنم واسم خوشحال باش!»
«خیلی خوبه، بی نظیره. فقط نمی خوام مردم طراحی های تو رو بدزدن. تو عاشقشون هستی.»
«فکر نکنم اسمش دزدی باشه. اسمم پای کارم ذکر می شه.»
«قرارداد امضا کردی؟»
«مامان!»
اوقاتم تلخ شده بود. توضیح دادن بیشتر بی‎فایده بود: «مهم نیست. من که به هرحال جوابم منفیه.»
«صبر کن ببینم، چی گفتی؟ منظورت چیه؟»
شانه بالا انداختم: «برای این کار وقت ندارم. چند ماه دیگه کلاس سیزدهم رو شروع می کنم و همیشه خدا یک عالمه کار و تکلیف و درس دارم. علاوه بر همه این ها، باید خودم رو برای مصاحبه کمبریج هم آماده کنم... امکان نداره برسم برای هر قسمت پادکست هر هفته یک طراحی جدید بکشم.»
مامان دوباره اخم کرد: «من متوجه نمی شم. فکر کردم خیلی شوق وذوق داری.»
«معلومه که دارم، چون شاهکاره که به من پیام دادن و فکر کردن طراحی هام به درد می خوره، اما... باید واقع بین باشم...»
«خودت می دونی که فرصت هایی مثل این هر روز درِ خونه آدم رو نمی زنن. کاملاً روشنه که دوست داری قبول کنی.»
«خب راستش، آره... اما هر روز یک عالمه تکلیف دارم و درس ها و مرورشون سنگین و سنگین تر می شن..».
«من که فکر می کنم باید پیشنهادشون رو قبول کنی.»
مامان به جلو خیره شد و فرمان را چرخاند: «به نظر من که زیادی درس و مشق رو جدی گرفتی و یک بار هم که شده باید قدر این فرصت رو بدونی و کاری رو انجام بدی که دلت می خواد.»
کاری که دوست داشتم بکنم، این بود:
پیام مستقیم به رادیو
آهای، وای!... خیلی از شما ممنونم. باورم نمی شه از نقاشی های من خوشتون اومده. همکاری با شما در این برنامه باعث افتخاره.
آدرس ایمیل من اینه: toulouser@gmail.com
شاید حرف زدن با ایمیل راحت تر باشه. با بی صبری منتظرم بشنوم شما درباره طراحی فضای کار چه پیشنهادهایی دارید.
صادقانه بگم، یونیورس سیتی محبوب ترین برنامه منه. نمی تونم به اندازه کافی ازتون تشکر کنم که سراغ من آمدید.
امیدوارم مثل یک هوادارِ سینه چاکِ دیوانه به نظر نیومده باشم. هاهاها!

همیشه در آرزوی یک سرگرمی بودم

خانه که رسیدم یک عالمه کار داشتم. تقریباً هر بار که می رسیدم خانه یک عالمه کار داشتم، چون هر وقت کاری نمی کردم، احساسم این بود که دارم وقتم را تلف می کنم. خودم می دانم وضعیتم تاسف بار است و همیشه در آرزوی یک سرگرمی بودم، مثلاً فوتبال بازی کردن یا پیانو زدن یا پاتیناژ یاد گرفتن. اما واقعیت امر این بود که تنها کاری که بلد بودم، قبولی در امتحان ها بود. که البته اشکالی هم نداشت. ناشکری نمی کردم. اگر همه کار بلد بودم جز قبولی در امتحان ها، شرایط افتضاح می شد.
آن روز، همان روزی که پیام توییتری خالقِ یونیورس سیتی به دستم رسید، خانه که رسیدم، هیچ کاری نکردم.
روی تختم وِلو شدم و لپ تاپم را روشن کردم و مستقیم رفتم سراغ صفحه تامبلرِ خودم؛ همان جا که تمام نقاشی ها و طراحی هایم را آپلود می کردم. آمدم تا پایین صفحه. خالق پادکست در این طراحی ها چه دیده؟ به نظر من که همه اش آشغالِ واقعی بود. خط خطی هایی که برای آرامش مغزم کشیده بودم تا خوابم ببرد و مقاله های تاریخ و تکالیف هنر و سخنرانی های ارشد دانش آموزان دختر را پنج دقیقه هم که شده فراموش کنم.
رفتم سراغ توییتر تا ببینم خالقِ یونیورس سیتی جوابم را داده یا نه، که نداده بود. امیلیم را چک کردم که ببینم بهم ایمیل زده، که نزده بود.
من عاشق یونیورس سیتی بودم.
شاید سرگرمی ام همین باشد. نقاشی کردن یونیورس سیتی.
احساسِ یک سرگرمی واقعی را به من نمی داد. بیشتر به یک رازِ کثیف می مانست.
تازه، نقاشی ها و طراحی های من همه بی خاصیت بودند. طوری نبودند که بتوانم بفروشمشان. طوری نبودند که بتوانم آن ها را به دوستانم نشان دهم. طوری نبودند که کاری کنند در دانشگاه کمبریج پذیرفته شوم.
باز هم رفتم پایین تر. ماه ها و ماه ها قبل تا رسیدم به سال پیش و سال پیش تر از آن. انگار در زمان عقب می رفتم. همه چیز را کشیده بودم، شخصیت ها را کشیده بودم، راوی داستان رادیو سکوت را کشیده بودم و همکارها و شریک های مختلفش را. فضا و دکور داستان را کشیده بودم، همان دانشگاه علمی تخیلی تیره وتار و خاک گرفته را. آدم بدها و اسلحه ها و هیولاها را کشیده بودم. دوچرخه قمری رادیو را و لباس های رادیو را. ساختمانِ آبی تیره را کشیده بودم و جاده تنهایی و فوریه فرایدِی را. من واقعاً همه چیز پادکست را کشیده بودم.
چرا این کار را کردم؟
چرا این طوری هستم؟
تنها چیزی بود که واقعاً ازش لذت می بردم. تنها چیزی که به جز نمره هایم در زندگی داشتم.
نه، صبر کنید. این واقعاً غم انگیز و عجیب شد!
نقاشی کشیدن کمکم می کرد خوابم ببرد.
شاید.
نمی دانم.
لپ تاپم را بستم و رفتم طبقه پایین چیزی بخورم و سعی کردم بهش فکر نکنم.

یک دختر نوجوان معمولی

چند روز بعد، وقتی ساعت نُه شب ماشین بیرون وِدِرسپون نگه داشت، گفتم: «خیلی خب، باشه.»
«می رم یک عالمه نوشیدنی بنوشم، یک عالمه مواد مخدر استفاده کنم و یک عالمه شیطنت دیگه.»
مامان با لبخندی نصفه نیمه گفت: «اوه، دخترم کاملاً یاغی شده.»
«درواقع، این شخصیتِ صددرصد حقیقی منه.»
در ماشین را باز کردم، پریدم روی سنگفرش خیابان و بلند داد زدم: «نگرانِ مُردن من نباش!»
«خودت رو به آخرین قطار شب برسون.»
آخرین روز مدرسه بود و از فردا، فُرجه مطالعه مان شروع می شد و قرار بود من با دوستانم به کلوپی به نام جانی ریچاردز بروم. اولین بار بود که در زندگی ام به کلوپ می رفتم و من از اساس وحشت زده بودم. اما [این مدت] آن ‎قدر با دوستانم معاشرت نکرده بودم که می ترسیدم اگر امشب هم به کلوپ نروم، آن ها مرا از دایره «دوستان اصلی گروه» بیندازند بیرون و اوضاع برایم آن قدر خراب شود که دیگر نتوانم هر روز با آن سروکله بزنم. حتی نمی توانستم تصور کنم علاوه بر آدم های پاتیل با پیراهن های رنگ روشن، و مایا و رِین که سعی می کردند مرا با موسیقی گروه اسکریلِکس برقصانند، چه چیز دیگری در انتظارم بود.
مامان با ماشین رفت.
از خیابان رد شدم و از لای در توی کلوپ را تماشا کردم. می توانستم دوستانم را ببینم که یک گوشه نشسته اند و می نوشند و می خندند. همه شان آدم هایی دوست داشتنی بودند، اما در حضورشان معذب می شدم. باهام بدجنسی یا از این کارها نمی کردند، فقط نگاهی مخصوص به من داشتند ــ فرانسیسِ مدرسه باز، ارشد دخترها، کسل کننده، درس خوان الکی، خرخوان. البته حدس می زنم چندان بی راه هم نمی گویند.
رفتم کنار بار و نوشیدنی قوی و لیموناد سفارش دادم. مسئول بار کارت شناسایی ازم نخواست، گرچه یک کارت تقلبی محض احتیاط همراهم داشتم. عجیب بود، چون بیشتر وقت ها من حداکثر سیزده ساله به نظر می رسم.
بعد رفتم به طرف دوستانم. دسته دسته به پسرها و بچه های زیر سنّ قانونی تنه می زدم و پیش می رفتم. همین ها بیشتر معذبم می کرد. واقعاً نباید از اینکه یک دختر نوجوان معمولی هستم، این قدر بترسم.
«چی گفتی؟ چطوری؟»
لورِین سِنگوپتا که همه رِین صدایش می کردند، کناردستم نشسته بود: «اصلاً ارزشش رو نداره رفیق. پسرها خیلی کم توان ان. بعدش حتی حاضر نیستن یه کم مهربون بشن.»
مایا، پرهیاهوترین عضو گروه و درنتیجه رهبر ما، آرنج هایش را روی میز گذاشته بود و جلویش سه لیوان خالی داشت: «اوه، بی خیال! همه پسرها که این طوری نیستن.»
«خیلی هاشون هستن، اما من که حاضر نیستم. ر.ر.ب(۸)، اصلاً به دردسرش نمی ارزه.»
رِین به جای عبارت «راستش رو بخواهید» دقیقاً از همین حروف استفاده کرد. او از روی طعنه حرف نمی زد و من نمی دانستم در این مورد چه حسی دارم.
این گفت وگو چنان به زندگی من بی ربط بود که به مدت ده دقیقه وانمود کردم سرگرم پیام فرستادن و پیام گرفتن هستم.
رادیو هنوز به پیام های توییتر من پاسخ نداده و بهم ایمیل نزده بود. چهار روز می گذشت.
رِین گفت: «نه بابا، من هیچ اعتقادی به [خوشبختی] زوج هایی که با هم هستن ندارم.» حالا درباره موضوع جدیدی حرف می زدند: «فکر می کنم این دروغ رسانه های جمعی باشه.»
«اوه، آهای، دانیل!»
صدای فریاد مایا باعث شد توجهم را از گوشی تلفن همراهم بردارم. دانیل یون و آلِد لَست از کنار میزمان گذشتند. با هم حرف می زدند. دانیل یک تی شرت ساده خاکستری رنگ و شلوار جین آبی پوشیده بود. در این یک سالی که او را می شناختم، تا حالا ندیده بودم لباس های طرح دار بپوشد. ظاهرِ آلِد هم به همین اندازه ساده بود، انگار آلِد لباس هایش را برایش انتخاب کرده بود.
دانیل نگاهی به میز ما انداخت و ما را دید و یک لحظه پیش از آنکه جواب مایا را بدهد، به من نگاه کرد. بعد گفت: «سلام. چطوری؟»
مایا و دانیل شروع کردند حرف زدن. آلِد ساکت پشت سر دانیل ایستاد. طوری قوز کرده بود انگار می خواست خودش را نامرئی کند. چشمم به چشمش افتاد، اما او تندی نگاهش را از من برداشت.
دانیل و بقیه که با هم حرف می زدند، رِین سمت من خم شد و گفت: «این پسر سفیده دیگه کیه؟» آهسته پرسید.
«آلِد لَست؟ به مدرسه پسرانه می ره.»
«اوه، برادر دوقلوی کاریس لَست؟»
«آره.»
«تو یه زمانی با کاریس دوست نبودی؟»
«اِم...»
داشتم فکر می کردم چه جوابی بدهم.
«تقریباً. تو قطار با هم حرف می زدیم. بعضی وقت ها.»
رِین احتمالاً تنها عضو گروه بود که من بیشتر از بقیه با او حرف می زدم. او برخلاف بقیه مسخره ام نمی کرد که یک خرخوانِ اساسی بودم. اگر کمتر فیلم بازی می کردم، فکر کنم دوست های خیلی خوبی می شدیم؛ چون شوخ طبعی مان به هم رفته بود. اما او اجازه داشت باحال و عجیب باشد، چون ارشد دانش آموزهای دختر نبود. تازه، او موهای سمت راست کله اش را تراشیده بود، برای همین اگر کاری غیرعادی از او سر می زد، آدم ها زیاد تعجب نمی کردند.
رِین سر تکان داد: «خیلی هم خوب.»
آلِد را تماشا کردم که یک قُلُپ از نوشیدنی ای که توی دستش بود سر کشید و خردمندانه نگاهی به گوشه و کنار کلوپ انداخت.
یکی از دوستانم روی میز خَم شد و با پوزخنده ای شبیه کوسه، به من گفت: «فرانسیس، آماده ای بریم کلوپ جانی آر؟»
همان طور که گفتم دوستانم رفتار هولناکی با من نداشتند، اما طوری برخورد می کردند انگار من تقریباً هیچ تجربه واقعی ای از زندگی ندارم و همیشه یک خرخوانِ بزرگ بودم.
که البته حق با آن ها بود، بنابراین، اعتراضی ندارم.
«اِم، آره. فکر کنم آماده ام.»
دوتا پسر رفتند پیش آلِد و شروع کردند به حرف زدن با او. هر دو تنومند بودند و بهشان می خورد مقتدر و قوی باشند و همان موقع متوجه شدم پسرِ دست راستی ــ با پوست زیتونی و تی شرت طرح دارش ــ سال گذشته مدتی ارشد دانش آموزان مدرسه پسرانه بود و پسر دست چپی ــ با قد کوتاه و هیکل خپل و آرایش موهای کات دارش ــ قبلاً کاپیتان تیم راگبی دانش آموزان بود. هر دو نفرشان را در روز شروع دوره آموزشی پیش از دانشگاه در مدرسه خودشان دیده بودم.
آلِد به هر دو پسر لبخند زد ــ امیدوار بودم آلِد به جز دانیل دوستان دیگری هم داشته باشد. خواستم تکه هایی از حرف هایشان را بشنوم. آلِد گفت: «آره، دان موفق شد این بار متقاعدم کنه.» و ارشد پسرها گفت: «اگر دوست نداری بری، مجبور نیستی به جانی آر بری. ما قبلش می ریم خونه.» و به کاپیتان تیم راگبی نگاه انداخت که سرش را تکان داد و گفت: «آره، اگه خواستی خبرمون کن برسونیمت، رفیق. من ماشین دارم.» صادقانه بگویم که من هم دوست داشتم همین کار را بکنم؛ دوست داشتم هر وقت عشقم می کشد بروم خانه، اما نمی توانم، چون بزدل تر از آنم که هر کاری عشقم می کشد انجام دهم.
یکی از دوستانم گفت: «خیلی غم انگیزه.» حواسم از گفت وگوی پسرها پرت شد.
یکی دیگرشان گفت: «احساس بدی دارم. فرانسیس خیلی معصومه. احساس می کنم تاثیر بدی روت داریم؛ از این کلوپ به اون کلوپ می کشیمت و مجبورت می کنیم بنوشی.»
«گرچه سزاواره یک شب از درس خوندن آزاد باشه.»
«فکر می کنی زودگریه باشه؟»
«نه، من فکر می کنم خنده دار بشه. فکر می کنم فرانسیس یک شخصیت مخفی [پلید] هم داره که ما هنوز ازش بی خبریم.»
نمی دانستم چه بگویم.
رِین بهم سُقُلمه زد: «نگران نباش. اگه پسرهای چندش آور بیان سراغت، من خیلی اتفاقی نوشیدنی م رو روشون خالی می کنم!»
یکی زد زیر خنده: «اون واقعاً این کار رو می کنه. قبلاً هم این کار ازش سر زده.»
من هم خندیدم و آرزو کردم ای کاش جرئت داشتم حرف خنده داری بزنم، اما دل و جرئتش را نداشتم چون وقتی پیش دوستانم بودم، آدم بامزه ای نمی شدم. من فقط حوصله سربر بودم.
بقیه نوشیدنی ام را سر کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم و فکر کردم آلِد و دانیل کجا رفتند.
احساس عجیبی داشتم، چون رِین به کاریس اشاره کرده بود و من همیشه وقتی آدم ها اسم کاریس را می آورند احساس عجیبی پیدا می کردم، چون دوست نداشتم درباره اش فکر کنم.
کاریس لَست وقتی سال یازدهم مدرسه بود از خانه فرار کرد و من سال دهم بودم. هیچ کس نمی دانست چرا و هیچ کس اهمیتی هم نمی داد، چون کاریس یک عالمه دوست و رفیق نداشت. در واقع، او هیچ دوستی نداشت، البته به جز من.

نظرات کاربران
درباره کتاب رادیو سکوت

کسل کننده.برای فهمیدنش باید دوسه بار بخونی
در 2 ماه پیش توسط
متاسفانه عملکرد فیدیبو در حذف پیامها کاملا سلیقه ای است و بدون هیچ ساز و کار مشخصی. برای کتاب قبلی این‌ ناشر ، مترجمان در مدت کوتاهی بیش از ۷۰ اکانت فیک و جعلی ساختند و فضا را آلوده کردند ، گزارش هم دادیم ولی متاسفانه اقدامی نشد ولی الان فیدیبو اومد ۱۶ تا پیام را فله ای حذف کرد . این رفتار فقط باعث دلسردی کاربران واقعی میشه و اعتمادی که به اپلیکیشن دارند را از بین‌ می بره. امیدوارم فیدیبو هر چه زودتر یک قانون ثابت و مشخص تعریف کنه تا اینجوری سلیقه ای نباشه حذف کامنت ها. اهانت به کاربران‌ فعال هم توسط اکانت های جعلی ،تا چند روز میمونه و حذف نمیشه اکثر اوقات . ** فیدیبو اعتماد ایجاد شده را از بین‌ نبر ** با تشکر
در 2 ماه پیش توسط
اسم کتاب اصطلاحه ولی متاسفانه کلمه به کلمه ترجمه شده توسط مترجم، حالا دلیلش چی بوده اظهار نظری نمیکنم، معنی دقیقش میشه بی محلی کردن، نادیده گرفتن کتاب زبان اصلی ۴۷۴ صفحه س یعنی ترجمه فارسی باید حداقل ۶۶۰ صفحه باشه، حالا چرا نیست ؟ چون موضوع اصلی کتاب همجنسگرایی است ( دسته بندی LGBT ) و این هم در کتگوری کتاب زبان اصلی به صراحت نوشته شده، حالا چرا باید همچین کتابی ترجمه بشه و در ترجمه دچار حذفیات بسیار زیادی بشه و روابط همه خواهر برادری !!! بشن ؟ باید ناشر و مترجم بیان پاسخگو باشن
در 2 ماه پیش توسط