فیدیبو نماینده قانونی راشین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب كارآفرين يک دقيقه‌ای

کتاب كارآفرين يک دقيقه‌ای
رموز راه‌اندازی و حفظ يک كسب و كار موفق

نسخه الکترونیک کتاب كارآفرين يک دقيقه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب كارآفرين يک دقيقه‌ای

اگرچه کارآفرین یک دقیقه‌ای در قالب یک داستان تخیلی نوشته شده است، اما شماری از مشاوران این داستان افراد حقیقی هستند. چرا از این افراد اسم می‌بریم؟ زیرا همه ما موفقیت‌هایمان را مدیون راهنماها و مرشدان خود می‌دانیم که در زمان مناسب، با توصیه‌های درست پا به زندگی‌مان گذاشته‌اند، و ما هم درایت لازم را داشته و به آنها گوش داده‌ایم. چرا اسم این کتاب را کارآفرین یک دقیقه‌ای گذاشتیم؟ چون به این نتیجه رسیدیم که بهترین توصیه‌هایی که در عمرمان شنیده‌ایم، کمتر از یک دقیقه طول کشیده‌اند. به عبارت دیگر، گوهرهای زندگی نه از لفاظی‌های طولانی، که از بینش‌ها و آموزه‌های کوتاه و پرمعنی حاصل شده‌اند.‌ شاید به همین دلیل باشد که مدیر یک دقیقه‌ای، کتابی که بر پایه سه راز ساده تدوین شده است، بیش از بیست و پنج سال در فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌ها قرار داشته است.

ادامه...
  • ناشر راشین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب كارآفرين يک دقيقه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

ظاهراً اصول اولیه خاصیتی دارند که همه ما آنها را نادیده می گیریم. وقتی پای کارآفرینی به میان می آید، محو رویاها و دیدگاه های خود می شویم و پول را از یاد می بریم. محو مشتری خود می شویم و کارمندان را از یاد می بریم. محو زندگی می شویم و مرگ را فراموش می کنیم. آیا عجیب نیست که من و شما این گونه از اصول اولیه دور می افتیم؟ به همین دلیل است که من این کتاب کوچک را دوست دارم؛ چون داستانی است جذاب، در باره اصول اولیه کارآفرینی.
بعد از سال ها مطالعه در باره کارآفرینی، من از یک چیز اطمینان دارم: موفق شدن به زبان ساده تر است، تا در عمل. هر سال در ایالات متحده، نزدیک به یک میلیون کسب و کار کوچک راه اندازی می شود و چه غم انگیز است که دست کم ۴۰% آنها در همان سال اول تعطیل می شوند. ۸۰% در عرض پنج سال به این مرحله می رسند و ۹۶% قبل از دهمین سالگرد تولدشان درهای خود را برای همیشه می بندند.
یک دلیل اصلی شکست کسب و کارهای کوچک این است که موسسان آنها پیشه وران و آدم های فنی هستند، افرادی که در کاری مهارت دارند و از انجام آن لذت می برند. این افراد اعم از این که برقکار، نویسنده، عکاس، یا برنامه نویس کامپیوتر باشند، مرتکب این اشتباه سرنوشت ساز می شوند که بی توجه به بخش های حیاتی و کلیدیِ کسب و کار، به کاری که در آن تخصص دارند ادامه می دهند.
کارآفرین یک دقیقه ای به شما کمک می کند مرتکب این اشتباه خطرناک نشوید. کن بلانچارد و هوستون، طی روایتی داستانی، که در عین جذابیت، مملو از دستورالعمل های کاربردی و مفید است، سه اصل مهم را که برای موفقیت در کارآفرینی باید مورد توجه قرار گیرد، زیر ذره بین می گذارند.
اصل اول، مسئله مالی شماست. بسیارند کارآفرینانی که به دلیل عدم آگاهی از زیر و بم های مسائل مالی و سوء مدیریت در این زمینه، کسب و کارشان به تعطیلی می کشد؛ هزینه هایشان بر فروش پیشی می گیرد، مطالباتشان وصول نمی شود و توجه ندارند که موفقیت شان تنها متکی بر پول نقد، پول نقد، پول نقد است.
دومین اصل موفقیت در کارآفرینی، کارمندان شما هستند. اختیار عمل دادن به کارمندان در حوزه وظائف و مسئولیتشان، شمای کارآفرین را از انجامِ یک تنه کارها معاف می کند. وقتی افرادتان احساس می کنند اختیار عمل دارند، خود را مالک می دانند و با علاقه از مشتری ها مراقبت می کنند.
و اینجاست که کن بلانچارد و دان هوستون سومین ابزار حیاتی موفقیت در کارآفرینی را معرفی می کنند: مراقبت از مشتری ها. شاید شما ماهرترین تکنیسین دنیا باشید، اما اگر از مشتری هایتان به خوبی نگهداری نکنید، هرگز موفق نمی شوید. کارآفرین یک دقیقه ای به شما کمک می کند دریابید که هرچند دست یابی به موفقیت به زبان ساده تر است، تا در عمل، اما توجه داشتن به چند نکته اساسی، احتمال موفقیت تان را به میزان قابل ملاحظه ای افزایش می دهد و به شما کمک می کند همه این کارها را با لذت انجام بدهید.

به قلم مایکل گربر،
کارآفرین و نویسنده کتاب های: اسطوره کارآفرینی،
نگاهی مجدد به اسطوره کارآفرینی، و کارآفرین درون خود را بیدار کنید

یادداشتی برای خواننده ها

اگرچه کارآفرین یک دقیقه ای در قالب یک داستان تخیلی نوشته شده است، اما شماری از مشاوران این داستان افراد حقیقی هستند. چرا از این افراد اسم می بریم؟ زیرا همه ما موفقیت هایمان را مدیون راهنماها و مرشدان خود می دانیم که در زمان مناسب، با توصیه های درست پا به زندگی مان گذاشته اند، و ما هم درایت لازم را داشته و به آنها گوش داده ایم.
چرا اسم این کتاب را کارآفرین یک دقیقه ای گذاشتیم؟ چون به این نتیجه رسیدیم که بهترین توصیه هایی که در عمرمان شنیده ایم، کمتر از یک دقیقه طول کشیده اند. به عبارت دیگر، گوهرهای زندگی نه از لفاظی های طولانی، که از بینش ها و آموزه های کوتاه و پرمعنی حاصل شده اند. شاید به همین دلیل باشد که مدیر یک دقیقه ای، کتابی که بر پایه سه راز ساده تدوین شده است، بیش از بیست و پنج سال در فهرست پرفروش ترین کتاب ها قرار داشته است.
اِتان ویلیس(۹) در تکمیل آموزه های این کتاب، بیست خصیصه ضروری و حیاتی یک کارآفرین موفق را، که فهرست آنها ضمیمه این کتاب است، در سایت اینترنتی www.strengths.com به معرض سنجش گذاشته است؛ این تست ارزیابی به شما کمک می کند با کشف قابلیت های کارآفرینانه خود، بیشترین بهره را از مطالعه این کتاب بگیرید.

پایه ریزی یک زیربنای محکم

راه اندازی کسب و کار شخصی، رویای کودکی جاد مَک کرلی(۱۰) بود، هرچند که چیزی نمانده بود قبل از اتمام دوره دبیرستان، این شانس را از خودش بگیرد.
جاد بچه خوبی بود، اما در درس موفقیت چندانی نداشت. از نظر خودش، سال آخر دبیرستانش سال خوب و بی نظیری بود، زیرا از همه چیزهایی که برایش اهمیت داشت، بهره مند بود: محبوبیت زیادی داشت، در خطِ کناری تیم فوتبال برنده ای بازی می کرد و دوست دختر زیبایی داشت که فکر می کرد زندگی فقط در وجود جاد خلاصه می شود. اما یک بار مسئله ای پیش آمد که چیزی نمانده بود روند این سال بی نظیر متوقف شود.
در یک شنبه شب عادی، جاد دوست دخترش را بعد از شام به خانه رساند و خودش به رستوران گریدران گریل رفت که با چند تا از پسرها دیدار کند. بعد از مدتی، جوان ها که از گفتگوهای پیش پا افتاده حوصله شان سر رفته بود، تصمیم گرفتند برای آشامیدن یک نوشیدنی خنک، به جای دیگری بروند.
جری «رِیس» نِلسون(۱۱) از جاد دعوت کرد که با اتومبیل او برود. رِیس از دوستان صمیمی جاد نبود، اما جاد با عشقی که به اتومبیل های خوب داشت، نتوانست در مقابل وسوسه موستانگ جدید ریس مقاومت کند.
جری، که بی دلیل اسم مستعار رِیس، یعنی تندرو، را یدک نمی کشید، در جاده ای که حداکثر سرعت مجازش ۴۵ مایل بود، با سرعت ۷۵ مایل در ساعت رانندگی می کرد. وقتی چراغ های چشمک زن آبی را پشت سرش دید، اتومبیل را کنار کشید، گواهینامه و کارت اتومبیل را حاضر کرد و با قیافه خجالت زده منتظر افسر پلیس شد.
افسر پلیس گفت: «از ماشین بیا بیرون پسرم.»
جری دستور را اطاعت کرد. جاد بی حرکت نشسته بود و در این فکر بود که او هم باید پیاده شود یا نه. افسر بعد از مقداری موعظه، برگ جریمه را به دست جری داد و خم شد، نگاهی به داخل اتومبیل انداخت و با دیدن جاد پرسید: «ببینم، تو از آنهایی هستی که هر کاری رفقایت بکنند، با آنها همراهی می کنی؟»
«اِ... من، اِ...» قبل از این که جاد بتواند جمله اش را کامل کند، توجه مامور پلیس به کیسه پلاستیکی کوچکی جلب شد که گوشه اش از زیر صندلی راننده بیرون زده بود: «این کیسه چیه؟»
«نمی دانم.»
«بد نیست یک نگاهی بهش بکنم.» پلیس این را گفت، در اتومبیل را باز کرد و کیسه پلاستیکی را بیرون کشید و گفت: «ظاهراً که شبیه ماری جواناست.» و بعد، نگاهی به ریس و نگاهی به جاد انداخت و ادامه داد: «بهتره بریم کلانتری و به والدینتان تلفن کنیم.»
جاد یک لحظه فکر کرد: «صبر کن ببینم! درست شنیدم؟ گفت ماری جوانا؟ چطور ممکنه؟ من که به عمرم طرف مواد مخدر نرفتم! پدر و مادرم چه فکری می کنند؟ اگر بروم زندان، مردم چه می گویند؟ چطوری می توانم خودم را تبرئه کنم؟»
در مسیر طولانی کلانتری که در سکوت طی می شد، جاد و جری انواع پیامدها را در ذهنشان مجسم می کردند، اما وقتی به مقصد رسیدند، روند کار از قبل مشخص بود و جاد متوجه شد که آن شب از هیچ کدامشان کاری برنمی آید. بعد از تلفن به والدین، هر دو را به یک سلول فرستادند و بحث در باره این که چگونه خودشان را از آنجا بیرون بکشند شروع شد.
پسری که در سلول بغلی بود، گفتگوی آنها را شنید و گفت: «هِی بچه ها، اینجا مثل زندونای تلویزیون نیس، وقتی پات به اینجا رسید، می باس شب رو مهمون باشی. دیگه فرقی نمی کنه که کی هستی و چه کار کردی، یا چه کار نکردی!»
جاد با خودش فکر کرد صاحب این صدا خیلی کهنه کار است و خودش را روی تختخواب باریک گلوله کرد.
صبح روز بعد، پدر جاد به کلانتری آمد و چنان موعظه سفت و سختی تحویل جاد داد که پسر بیچاره به شدت احساس تبه کاری کرد.
«پدر، تو مرا درست بار آوردی و حقت نیست که اینجا، توی کلانتری دنبالم بیایی. قسم می خورم که من تا به حال دور و بر مواد مخدر نرفتم. حتی خبر نداشتم که جری ماری جوانا می کشد. واقعاً متاسفم که این طور شد.»
رِجینالد مک کرلی که آدمی خشک و مقرراتی بود، خوب و بد و درست و غلط را خیلی خوب از هم تشخیص می داد.
«حرفت را باور می کنم، جاد، ولی می خواهم چیزی را که الآن بهت می گویم، تا آخر عمرت فراموش نکنی. گوشَت با من هست؟»
«بله قربان.»
پدر جاد به چشم های او نگاه کرد و گفت: «وقتی من به سن تو بودم، عمویم بهم گفت که در هر برهه از زمان، شخصیت ما میانگینی از شخصیت های پنج نفری می شود که رابطه نزدیک تری با آنها داریم. هیچوقت اهمیت نقش آدم هایی را که برای معاشرت انتخاب می کنی، فراموش نکن. و یادت باشد، هر وقت فرصتی پیش می آید تا از کسی که خیلی باهوش و موفق است چیزی یاد بگیری، دانه های بی قیمتی را که برایت پرتاب می کند، دودستی بگیر و نگه دار.»
برای جاد لحظه کلیدی و مهمی بود. اگرچه آن موقع نمی دانست، اما این یکی از آموزه های مهم و اساسی بیشماری بود که در عمرش فرا گرفت. آن حادثه به او نشان داد چقدر خوشبخت و خوش شانس است که پدر مهربان، دقیق و مسئولی دارد؛ آموخت که برقراری ارتباط با افرادی که ارزش ها را سرلوحه زندگی خود قرار می دهند و در عین حال آدم های موفقی هستند بی تردید باعث رشد و بالندگی شخصیت او می شود.
***
بعد از ظهر دوشنبه بعد از تمرین فوتبال، مربی شان نَپ(۱۲) از جاد خواست که به دفتر او برود. جاد که کم و بیش علت آن ملاقات را می دانست، با ترس و لرز به دفتر نپ نزدیک شد.
«در را ببند و بنشین.»
جاد بی آنکه حرفی بزند، روی یک صندلی نشست.
مربی گفت: «جاد، شنیدم آخر هفته پرحادثه و سختی داشتی؛ چند نکته هست که می خواهم برایت بگویم و امیدوارم هیچوقت فراموششان نکنی. یکی از مشکل ترین تصمیم های زندگی من این بود که این شغل مربی گری را قبول کنم یا در شرکتی که هشت سال در آن کار کرده بودم بمانم. من چیزی را که ممکن بود آینده شغلی خوبی برایم داشته باشد رها کردم چون احساس می کردم وجودم به عنوان مربی مفیدتر است.
جاد، تو بچه محبوبی هستی، دانش آموز نجیب و بازیکن فوتبال خیلی خوبی هستی؛ ولی همه معلم هایت عقیده دارند می توانی خیلی از این بهتر باشی. کی خیال داری عوض این که ول بگردی و توی آن دخمه آبجو بخوری، خودت را به جایی برسانی؟»
جاد که احساس می کرد حرف های مربی مثل مشت به شکمش می خورد؛ آب دهانش را به زحمت فرو داد.
مربی ادامه داد: «من مطمئنم که دلت می خواهد زندگی موفقی داشته باشی، درسته؟»
«بله قربان.»
«پس، از همین لحظه راه زندگی ات را عوض کن. تو بچه خوب و نجیبی هستی و خانواده خوبی داری. همه چوبکاری ها و تغییر مدلی که من و همسرم در منزلمان دادیم، با چوب های کارخانه پدر تو بوده. پسرم، این آخر هفته، تو فهمیدی که ضدگلوله نیستی. حالا می خواهم چیزی را نشانت بدهم.»
مربی کشویی را باز کرد و دفتر آبی رنگ کهنه ای را بیرون آورد.
«وقتی من وارد کالج شدم، مادرم این دفتر را بهم داد و گفت که در طول روز، هر وقت که توانستم، یکی دو دقیقه وقت بگذارم و رویدادهای مهم آن روز را در این دفتر یادداشت کنم و جلوی درس های بزرگی که گرفته ام، یک ستاره بگذارم که وقتی به خانه برگشتم، در باره آنها با او حرف بزنم. اولش مقاومت کردم، اما خیلی زود این کار را شروع کردم، نه فقط برای این که به قولی که به مادرم داده بودم عمل کنم، بلکه برای ثبت گفته ها و نقل قول هایی که به نظرم جالب آمده بود، چیزهایی که یاد گرفته بودم و افکاری که بر اساس آنها تصمیمات مهمی گرفته بودم. برای این که این چیزها بهتر در خاطرم بماند، مطالب را خلاصه می کردم و جان کلام را می نوشتم که خواندنش بیشتر از یک دقیقه طول نکشد. این عادت، زندگی مرا عوض کرد.»
در اینجا، مربی دفتر نویی را از کشو بیرون کشید و به دست جاد داد.
«بیا، امتحان کن. اگر تصمیم داری به جایی برسی، این دفتر بهترین ایده ها و اندیشه هایی را که در طول عمرت می شنوی، به صورت روزشمار برایت ثبت می کند.»
جاد احترام خاصی برای مربی اش قائل بود و وقتی دید آن مرد برای او وقت گذاشته و با او صحبت کرده، خیلی تحت تاثیر قرار گرفت. آن روز او با این عهد و تصمیم از دفتر نپ خارج شد که روش زندگی اش را تغییر بدهد و آن را در مسیر موفقیت بیندازد.
آن شب وقتی به خانه رسید، قبل از خاموش کردن چراغ های اتومبیل، دفترش را بیرون آورد و نصیحت هایی را که آن هفته از پدر و مربی اش شنیده بود، در آن یادداشت کرد. با توجه به توصیه مربی در مورد موجز و مختصر بودنِ یادداشت ها، تصمیم گرفت یادداشت هایش را آموزه های یک دقیقه ای بنامد.
جاد یکشنبه بعدی را همراه خانواده اش در کنار پدربزرگ و مادربزرگ گذراند. پدرش در مورد ماجرای جاد چیزی به پدربزرگ نگفته بود، اما مادربزرگ را تا حدودی در جریان گذاشته بود. از آنجا که مادربزرگ زمانی معلم مدرسه و زمانی رئیس کارگزینی بود، هیچ چیز به نظرش غیرممکن و تعجب آور نمی آمد و به ندرت ممکن بود از عهده حل مشکلی برنیاید. آن شب، وقتی همه در اتاق نشیمن جمع شده بودند، مادر بزرگ جاد را به آشپزخانه برد که چند کلمه با او حرف بزند.
«پسرم، تو به زودی به دانشگاه می روی و با آدم های زیاد و افکار و عقاید مختلفی روبه رو می شوی. به دوراهی هایی می رسی و مجبور می شوی راهی را انتخاب کنی. سعی کن تصمیم های خوب و سبک سنگین شده ای بگیری. معمولاً تصمیم هایی که آدم در جوانی می گیرد، مهم تر از آنهایی هستند که بعداً در زندگی خواهد گرفت، چون نتیجه تصمیم های دوران جوانی، روی سال های بیشتری از زندگی انسان تاثیر می گذارد.»
«سعی خودم را می کنم.»
«یک چیز دیگر، سعی کن ارزش هایی مثل صداقت، محبت، درستکاری و کار ِ هدفمند را سرلوحه زندگی ات قرار بدهی، چون اینها هستند که زیربنای زندگی آینده ات را می سازند. ارزش هایت را روی کاغذ بنویس و حتماً هر روز آنها را بخوان و مرور کن. هر وقت حس درونی ات به تو گفت که یکی از ارزش هایت را زیر پا گذاشته ای، از کاری که در پیش گرفتی دست بردار، این نکته را یادداشت کن و به مسیر صحیح برگرد.»
مادر بزرگ یک لحظه مکث کرد که نصیحتش در ذهن جاد جایگیر شود و بعد ادامه داد: «جاد، ارزش های تو جزء مهم ترین چیزهایی هستند که در زندگی ات خواهی داشت. پس از هر فرصتی برای انجام کار درست استفاده کن. برای برنده شدن احتیاجی نیست تقلب کنی. یادت باشد، مهم این است که چه کاری درست است، نه این که حق با کیست. اگر طالب رسیدن به یک زندگی موفق و متعادل هستی، ارزش هایت مَرکبی هستند که تو را به آنجا می رسانند.»
آن همه مآل اندیشی، نگرانی و توجهی که آن زن از خودش نشان داد، جاد را تحت تاثیر قرار داد و او را متقاعد کرد که مادربزرگ حتی بهتر از پدر و مادرش
می تواند او را راهنمایی کند. آن شب جاد یک راست به سراغ دفترش رفت و نصایح باارزش مادربزرگ را به آموزه های یک دقیقه ای که از پدر و مربی اش فرا گرفته بود، اضافه کرد.
***
آموزه های یک دقیقه ای
* با آدم هایی ارتباط برقرار کن که رفتارشان را تحسین می کنی و می توانی چیزی از آنها یاد بگیری.
* گفته ها و پندهای حکیمانه ای را که می خوانی، می شنوی و می آموزی، در دفتری یادداشت کن و آن آموخته ها را به صورت آموزه های یک دقیقه ای موجز و مختصر درآور.
* یک زندگی خوب، بر پایه ارزش های محکم و استواری چون صداقت، محبت، درستکاری و کار ِ هدفمند ساخته می شود.
* برای برنده شدن، هرگز نیازی به تقلب کردن نیست.
* مهم این است که چه کاری درست است، نه این که حق با چه کسی است.
***

نظرات کاربران درباره کتاب كارآفرين يک دقيقه‌ای