فیدیبو نماینده قانونی رونیکا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب همبستگی عشق، فلسفه و محيط زيست

نسخه الکترونیک کتاب همبستگی عشق، فلسفه و محيط زيست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب همبستگی عشق، فلسفه و محيط زيست

«این پیوستگی را حیوانات و جملگی باشندگان در محیط زیست درک می‌کنند (و شاید غیرحیوان نیز آن را درک کند) اما فقط در بیان آن به گونه‌ای که برای ما مفهوم باشد مشکل دارند». اما، انسان اگر پیوستگی را درک نکرد، سررشته خرد را نیافته است. پیوستگی، عشق‌آفرین است و خردزا؛ چنانکه گویی "پیوستگی" فلسفه را تبیین می‌کند. در این‌جا از جامعه خردگرا و دوستداران فلسفه می‌خواهم که "فلسفه" را به گونه دیگری تعریف کنم و آن، "پژوهش در ساحت پیوستگی‌های اندیشه" است. این تعریف جدید از فلسفه را اگر نپذیرفتید، اندکی تحمل نمایید؛ در فصل دوم آن را به تفصیل شرح خواهم داد. باری، برای روشن کردن سمت و سوی فکری‌ام، لازم است این مقدمه را اندکی بسط دهم. دلیل آن را خواهید دانست.

ادامه...
  • ناشر رونیکا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب همبستگی عشق، فلسفه و محيط زيست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

عشق و فلسفه مهم ترین پایگاه محیط زیست انسان

پیش درآمد

در زمینه فلسفه و دیدگاه های فلسفی و خاستگاه انسان و باشندگان به وفور سخن گفته شده است؛ ما نیز هم گفته ایم و هم نوشته ایم؛ ولی پایگاه عشق را در حریم فیلسوفان و محیط زیست نادیده گرفته و به آینده موکول کردیم. فرجی حاصل نشده بود، تا آن که از نو قلم را بر صفحه کاغذ پرّان کردیم و بال های خیال خود را نیز؛ به قول سهروردی با خود چنین زمزمه کردیم که:

هان، تا سر رشته خرد گم نکنی
خود را ز برای نیک و بد گم نکنی

رهرو تویی و راه تویی منزل تو
هشدار که راه خود به خود گم نکنی

خرد برخواسته از عشق، درب جهان ناپیدا را می گشاید و به گنجینه اسرار راه می گشاید. با این بازگشایی، فضای مجهولات از خویشتن آغاز می شود که همانا خودیابی، خودآیی و خداییت فردی است. روسو در کتاب امیل(۱) در این باره چنین می گوید: «ای انسان وجود خود را دریاب که آن را بینوا نخواهی یافت، آن جایی را که در طبیعت (محیط زیست)، در زنجیره باشندگان برایت تعیین کرده، دریاب و بدان که جمیع باشندگان به یکدیگر متصل اند؛ فیلسوفان حلقه های اتصال را می بینند و می یابند و آنها را تنگ تر می کنند تا فاصله ها کم و کمتر شود و این زنجیره بهتر نمایان گردد». جالب است که چندی پس از او، کانت هم از قانون پیوستگی موجودات سخن می گوید(۲): «این پیوستگی را حیوانات و جملگی باشندگان در محیط زیست درک می کنند (و شاید غیرحیوان نیز آن را درک کند) اما فقط در بیان آن به گونه ای که برای ما مفهوم باشد مشکل دارند». اما، انسان اگر پیوستگی را درک نکرد، سررشته خرد را نیافته است. پیوستگی، عشق آفرین است و خردزا؛ چنانکه گویی "پیوستگی" فلسفه را تبیین می کند. در این جا از جامعه خردگرا و دوستداران فلسفه می خواهم که "فلسفه" را به گونه دیگری تعریف کنم و آن، "پژوهش در ساحت پیوستگی های اندیشه" است. این تعریف جدید از فلسفه را اگر نپذیرفتید، اندکی تحمل نمایید؛ در فصل دوم آن را به تفصیل شرح خواهم داد. باری، برای روشن کردن سمت و سوی فکری ام، لازم است این مقدمه را اندکی بسط دهم. دلیل آن را خواهید دانست.

پسرک نی لبک نواز

اواخر اسفندماه بود. بوی بهار و عطر آغاز فروردین فضا را شامه نواز کرده بود. مردم در رفت وآمد تهیه سوروسات عید بودند و شاید هم آخرین نشانه های زمستان را جاروب می کردند. لباس تمیز و نو به تن جوان ترهایی که کمی زودتر به پیشواز بهار رفته بودند، با رنگ گل هایی که از دل خاک سر برمی آوردند و نیز رنگ گل هایی که کمی بالاتر از شاخه های درختان شکوفا می شدند در راز و نیاز بودند. زبان آنها را نمی توان فهمید اما پسرکی که روبروی ساختمان باغ فردوس، بساط (برس، واکس، بند کفش و خرت و پرت هایی از این دست) خود را گسترده و روی زمین نشسته بود و فلوت، یا بهتر بگویم نی لبک می زد، شاید زبان آنها را می فهمید؛ زیرا خود او نیز با نوایی که از نی لبک درمی آورد، گویای ترجمان جهان بی زبانان و زیبایان و مهرویان طبیعتِ دست و دل باز بود.
این جوان باریک اندام با لباسی تمیز ولی معمولی، شال گردنی نوک کلاغی به دور گردن، موهای لخت و سیاه و قدوبالایی متوسط داشت. یادآوری می شود که باغ فردوس، شاید حدود یک کیلومتر با سر پل تجریش فاصله دارد و در ضلع جنوبی خیابان ولی عصر است. ساختمانی از دوره قاجار با درختان چنار بسیار کهن سال. اگر اشتباه نکنم قدمت برخی از این درختان، شاید به سیصد سال برسد، ولی متاسفانه فقط یکبار کف بر شده اند. شاید به دلیل پوسیدگی یا تهی مغزی اربابان است که درختان تنومند را به منظور دار یا چوب آن به قیمت نازلی می فروشند. گفتم که حدود یک کیلومتر از باغ فردوس به سمت شمال، پل تجریش است. در ضلع شرقی پل، بازار تجریش و امامزاده صالح واقع است. این امامزاده هم چناری داشت که از جمله زیبایی های شمیران بود. قدمت این درخت، شاید به دو هزار سال می رسید. تنه آن، چنان بزرگ بود که درون تنه و بخشی از آن که پوسیده شده بود، پیرمردی پینه دوزی می کرد. نی لبک زن ما هم، شاید نوه همان پینه دوز یا از همان تبار بود. او هم در کنار یکی از چنارهای ورودی باغ فردوس بساط خود را پهن کرده بود. هردوی اینان عاشق طبیعت بودند، به گونه ای که با خشک شدن چنار امامزاده صالح (که به احتمال قریب به یقین می توانستند از خشک شدنش جلوگیری کنند) پیرمرد نیز عمر خود را از دست داد. حتی متولیان امامزاده نیز از خشک شدن چناری که نماد آن حضرت بود جلوگیری نکردند.
اواخر زمستان بود و بازار تجریش مملو از مشتری، نی لبک زن باغ فردوس حدود ساعت یازده صبح نوایی را آغاز کرد. البته پس از این که چند جفت بند کفش و میخ کف کفش فروخت. درست نمی دانم که او بینا بود یا نابینا، چون همیشه سرش پایین بود و لبخند به لب داشت. دقت کردم که ببینم با اسکناسی که به او می دهند چه می کند؛ اما بسیاری از مردم پیگیر باقی مانده پول خرد نبودند. هرچه می دادند او می پذیرفت. چون وقت توجه به این مقوله را نداشت و می خواست هرچه زودتر و سریع تر به نی لبک زدنش بپردازد. انگشتانش یکی بعد از دیگری روی سوراخ های نی قرار می گرفتند و سپس یکی بعد از دیگری از روی آن به کناری می رفتند. این عمل دفعه بعد با سرعت بیشتری تکرار می شد و بار سوم و چهارم سرعت ها بیشتر و بیشتر می شد. گاه تمام انگشتانش را یکباره روی منافذ می گذاشت و فقط با انگشت شست که منفذ زیرین را می پوشاند بازی می کرد و این کار را در حالات خاصی انجام می داد. با اندکی توجه می توانستیم بفهمیم که در چه حالتی این کار را انجام می دهد.
می توان به زندگی و به طبیعت و به محیط زیست و به دیگران نیز عشق ورزید. اما گفتارم را در قالب مقدمه ادامه می دهم در حالی که هنوز همچنان در گیرودار تعاریف هستم و از همه مهم تر، هنوز عشق را تعریف نکرده ام، گو این که نمودهای آن را در بسیاری از پدیده ها می بینم، حتی در زبان. یادمان هست که در الفبای زبان سانسکریت، ثنویت (دوگانه انگاری) وجود دارد. حروف بی صدا انرژی مثبت (مذکر) هستند و فقط موقعی که با حروف صدادار که انرژی منفی (مونث) هستند جفت می شوند، کلمه یا جمله (زندگی) را می سازند. عشق، همانا جفت شدن با یکدیگر به منظور به وجود آوردن "معنا"ست. از این رو با نگاهی سریع و کوتاه، "عشق را هنر دوست داشتن" معنا می کنم و آن را به تمامی "محیط زیست" تعمیم می دهم.

نگاهی اجمالی به نظر افلاطون

اگر از کتاب محاوره(۸)، افلاطون مبحث(۹) را به یاری بطلبم و از ابن سینا و مولانا جلال الدین بلخی مدد بجویم، عشق را "جستجوی زیبایی و ذوب در دیگری" معنا خواهم کرد.
قبل از این که به بحث پیرامون "تعریف عشق" ادامه دهم، نکته ای را نباید از قلم بیاندازم و آن این است که هنر، تقریباً از هر مقوله ای که باشد نیز همان به هم پیوستن و به ساختار درآوردن عناصر سازنده ساحت ویژه خود است. مثلاً آن که شاعر است، هنر به هم پیوستن واژه ها را در قالب های شعری دارد و استاد واژه هاست و آن که موسیقی دان است، هنر به هم آمیختن نت ها را دارد، تا از آنها یک قالب (ملودی) بسازد و یا آن که نقاش است، هنر به هم آمیختن رنگ ها و صورت ها را دارد تا از آنها قالبی (تابلو) بیافریند و.... با این مقدمه، چه نیکوست که نگاهی به اسطوره ها یا دست کم به یکی از آنها، "اسطوره خلقت" در یونان داشته باشیم تا دریابیم که این پدیده چرا پایگاه و خاستگاه هنر و سنت و فرهنگ و در نهایت تمدن یونان شده است. لازم است از هومر و حدود یک قرن پس از او، هزیود(۱۰) بگویم که در خلق اسطوره ها پیشگام بودند. هزیود می گوید: در ابتدا تاریکی بود و بی نظمی و بی شکلی و خلا. زمین و دریا و هوا یکی بودند و درهم. نه زمین سفت و سخت بود و نه دریا سیال و روان و نه هوا بی رنگ و شفاف؛ تا این که عشق آمد. خدا و طبیعت به یکدیگر عشق ورزیدند و تعامل کردند و زمین از دریا جدا شد و این دو از آسمان. چون هوا سبک بود به بالا رفت و زمین به دلیل سنگینی بر جای خود ماند. خدا یا نمی دانیم کدام یک از آنها به زمین شکل و شمایل داد. (البته دِمی اوژر را که از جهان دیده ها، جهان فیزیکی را خلق کرد و محیط زیست را به وجود آورد باید نام ببرم ولی این گفتمان، در زمان افلاطون، در کتاب تایمه اوس شکل گرفت) و آن را به خشکی و دریا، کوه و دشت، دره و مرتع تقسیم کرد؛ ماهیان دریازی و آبزی و مرغان هم هوازی شدند؛ حیوانات نیز خشکی را برگزیدند و جایگاه خود را در آن یافتند، ضمن آن که در این روند انسان هم به وجود آمد. پرومته اوس(۱۱) اندکی از خاک زمین را برداشت و با آب مخلوط کرد و گِل انسان را درست کرد و آن را به شکل و تصویر خدایان درآورد. او انسان را ایستاده طراحی کرد، به گونه ای که علی رغم دیگر حیوانات که بر روی زمین می زیند و روی به زمین دارند، انسان می تواند آسمان و ستاره ها را نظاره کند.
پرومته اوس یک تیتان، از جرگه خدایان عظیم الشان و ساکن جهان بود قبل از این که انسان ساکن آن شود؛ ولی ظاهراً "عشق" بود که در قلمرو خدایان می زیست.

بازبینی گفتار پیشینیان

افلاطون در کتاب محاوره(۱۲) خود از قول سقراط می نویسد: «ما جملگی می دانیم که حقیقت چیست و چه معنایی دارد، ولی از تفکر خود تردید داریم. کار فیلسوف این است که این تفکر و این ایده ها را گویا و قابل فهم گرداند». یکبار دیگر به مثال قبلی برمی گردم. حلقه ها، تفکرات و ایده ها هستند که باید از آنها زنجیر ساخت تا همه آنها یک واحد شوند. در توضیح مطلب باید بگویم اگر مثلاً من یک نت را بنوازم و اطرافیان نیز همان نت را بنوازند، فقط صدایی همانند بازار آهنگرها و مسگرها پخش می شود؛ اما اگر دیگران نت های متفاوتی بنوازند و کسی به نام موزیسین یا موسیقی دان آنها را به گونه ای منطقی کنار هم (درون قالب ها) قرار دهد، یک "پرده" یا "ملودی" شکل می گیرد؛ همچون زنجیری که پیشتر فیلسوفان درست کرده اند. به گفته دانش پژوه: عالِم و علم(۱۳) هم می خواهد از آگاهی هایی که از طریق تجربه به دست آورده قالبی بسازد که قانون طبیعت یا فرمول و یا حکم او شود. اما عشق و زندگی چیزی نیست که همچون فرمول ۲+۲=۴ بیان شود. یعنی جواب کامل و درستی وجود ندارد؛ طبیعت به گونه ای است که پیاپی در حال پرسشگری است. برای مثال اگر از کامپیوتر بپرسیم: "مفهوم زندگی چیست؟" جواب خواهد داد: «۴۲»، و سپس این جمله را به آن می افزاید: «مشکل شما این است که نمی دانید صورت مسئله چیست؟» یعنی سوالات فراوان و جواب ها بی شمارند در حالی که افلاطون برای آن فقط یک جواب و آن هم از نوع ورای فضا ـ مکان(۱۴) (ورارو)، در نظر می گیرد.(۱۵)
فیلسوفان تجربه گرا از جمله بیکن، دیوید هیوم، جان هابز(۱۶)، جان استوارت میل(۱۷)، جان دِوی(۱۸) و کارل مارکس، لودویگ فورباخ(۱۹)، نیچه، کارناپ و کویین امپریست های مدرن همچون ادعا می کنند که ما محصول و فرآورده نیروهایی هستیم که در طبیعت و (در این سیاره) با هم تعامل می کنند (البته می توان از آنها سوال کرد که تا کجا طبیعت است و حد آن تا کجاست؟) و ضمناً می توان از آنها پرسید که دنیایی بی تردید شبیه دنیای افلاطونی را می پذیرید یا نه؟ آیا قبول دارید که ریاضی دان فرانسوی، فرمات، فرضیه(۲۰) خود را حدود ۳۰۰ سال پیش عنوان کرد و بعد ریاضی دان ایرلندی وایلز(۲۱)، دو دهه پیش راه حل آن را نشان داد. به این معنا که چیزی در طبیعت وجود دارد و کسی می آید و آن را کشف می کند. مثل جمع زوایا در مثلث و در هندسه سطحی که مساوی ۱۸۰ درجه است. به عبارت دیگر، مقولاتی از نوع حقیقت وجود دارند و کسی می آید آنها را پیدا و کشف می کند. مثال دیگر در هندسه سطحی، در مثلث قائم الزاویه، طول وتر به توان دو، مساوی است با جمع توان دو، یک یک اضلاع دیگر. این قانون (حقیقت) همیشه وجود داشته تا این که مصریان و سپس فیثاغورث آن را کشف کردند، شاید زمانی این مقوله کشف شود که روان و عشق هیچ گونه ماهیت فیزیکالی (مادی) ندارند؛ یعنی نیرویی ورای سلول های مغزی فرمانده است که مثال آن را در کولونی مورچه ها یا زنبور عسل می توان شاهد بود که به آن رجوع خواهم کرد. جالب است که آمپیریست ها (تجربه گرایان) چنین مطرح می کنند که روان (مغز) انسان همچون لوحی دست نخورده است(۲۲) که تجربیات به مرور بر روی آن نقش می بندد و بعدها به صورت دانش و منطق و... نمایان می شود. اگر روان یا مغز، لوحی دست نخورده است، چرا روی این لوحه، مثلاً به هنگام بازپس دادن ملودی هایی که بارها و بارها ضبط و ثبت و حک شده اند، برخی همچنان خارج از تُن(۲۳) و ریتم موسیقایی هستند؟ هزاران نفر را دیده ایم که ملودی مشخصی را بارها و بارها شنیده اند ولی وقتی آن را زمزمه می کنند "خارج از نت" عرضه می کنند. یا کسانی که اگرچه پایشان را از دست داده اند، اما از درد پا می نالند؛ دردی سحرآمیز.(۲۴)
در این جا می خواهم به گونه ای دیگر این موضوع را مطرح کنم تا در بخش های بعدی دچار سردرگمی نشویم. از دیدگاه تجربه گرایان انسان شبیه دیگر حیوانات است، به طوری که می توان او را از طریق "روش های تجربی"(۲۵) آزمون و شناسایی کرد، در حالی که چالش کنندگان این تفکر بر این نظرند که اولاً انسان با دیگر حیوانات تفاوت دارد؛ ثانیاً دیگر باشندگان نیز هنوز از لحاظ عملکرد رفتاری شناسایی نشده اند؛ ثالثاً برای مطالعه انسان، نیاز به روش های فلسفی داریم (برای مثال سلسله ای از اطلاعات از پیش شناخته شده(۲۶) لازم است). از این گروه لایب نیتس، هگل، هوسرل، فرگه، هایدگر و حتی سارتر را می توان نام برد. (و نیز همه کسانی که پذیرفته اند امتزاج گامتهای نر و ماده با هم ایجاد تخم می کند، در حالی که برگرداندن آن به حالت اول، یعنی ساختارزدایی(۲۷) غیرممکن است). جالب آن که پایه گذاران فلسفه تحلیلی(۲۸) که گاهContinental Analytic نامیده می شوند از همین دسته اند که ضد تجربه گرایان اند. در این گفتار دلایل تردید ایشان و دلایل خود را در این که تجربه گرایان عشق را از خاستگاهی به نام روان و پایگاهی خارج از مغز نمی دانند با چند مثال توضیح می دهم.

پیش گفتار

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
بر کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

این بخشی از دفتر دیباچه را با شعری از حافظ می آغازم که می گوید دیدار یار و دیدار دوست را باید مغتنم شمرد؛ و از این داشته باید بهره جست. البته که با "محبت" خاک ها "کانی" شود، که هدف از کانی همان "ارزشمندی" است. به جای خصومت و دشمنی، دوستی و محبت عرضه کن و نتیجه این آزمون را در پیکره انسانی بتراش. می دانم که دنیای مصرف بی رویه و فضای آرمان های توخالی و فریب آمیز، دنیای تعصبات و خودشیفتگی های رنگارنگ، رمقی را برای درانداختن طرح دوستی و عشق نگذاشته است. اما فقط برای یکبار هم که شده، عشق را بیازماییم و از پیشداوری ها کناره گیریم.
در این جا داستان پسرک نی لبک نواز را برای شروع گفتمان خود تقدیم می کنم:
او عاشق نی لبک و آوای برخاسته از آن بود؛ همین و بس. نت ها را گاه در چارچوب گله و اعتراض و گاه در لوای عشق به پروردگار طراحی می کرد و طرح ها را فقط خودش می شناخت. او طرح های خود را پذیرفته بود و خردی برخاسته از عشق داشت. خرد نی لبک نواختن و عشق به زندگی و به محیط زیست. و نیز عشق به خویشتن خویش و دوری از خودشیفتگی ها. او می دانست که اختلاف بین مردم فقط و فقط توهم است، که اگر حجاب وهم و پندار کناری رود، انسان خود را با دیگری یکی می بیند. عشق مفهومی است کلی؛ معنا و مجرد(۳) است و چیزی نیست که در فضا یا مساحت ذات و ادراک(۴) باشد، یا در روان شکل گیرد.
در نتیجه هم از محبت و دوست داشتن و خود را در دیگری حل کردن و هم از جوهر وجود بحث می کند؛ به قول مولانا: «عشق، محور و اساس کلِ هستی و ماهیت وحدت آن و رهایی انسان است. ز هرچه رنگ تعلق پذیرد". به طور سمبلیک جایگاه عشق درون سینه یا قلب است. "دم و بازدم" خون، اکسیژن را به همه اعضای بدن می رساند (بی هیچ چشمداشتی) و همه را از عناصر حیاتی سیراب می کند. نماد سینه و سمبل آن قلب و یا شش ها (در جهان بینی یوگا) مثل خورشید است. که او نیز منبع عشق است. او بدون تقاضای هیچ پاداشی به همه بدن پرتوافشانی می کند و بدون قید و شرط به هرچه زنده است عشق می ورزد. استثنا نیز قائل نمی شود. اندیشه و آگاهی فراحسی (متافیزیک) نیز از همین مقوله است و وحدت آن در همین فضا معنا می یابد. باز هم به قول مولانا، عشق کلید رمز بازگشت ابد و یگانگی با "او"ست. (عشق اسطرلاب اسرار خداست). این تعاریف همراه با گفتمانی از قبیل توجه به جوهر وجود(۵) به جای توجه به ادراک و صورت عَرَض(۶)، می تواند برداشت دیگری از عشق باشد و یا گفتمان "جهان هوشمند" (اورگانیک) که پیوسته به واسطه پیوندهای عشق در حال تدبیر خویش است (به قول ابن سینا) و بالاخره، بازگرداندن پدیده به سرچشمه اش، که برای روشن شدن مفهوم واقعی آن ساختارزدایی(۷) در تعریف عشق لازم می شود و خواننده به فضای فکری نویسنده توجه دارد که چرا "عشق و فلسفه" را در یک مدار گرد آورده است. در این مقطع از گفتار، با ارائه داستانی در پیشگفتار این راه را با هم هموار می کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب همبستگی عشق، فلسفه و محيط زيست