فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اشتهای آمريكايی

نسخه الکترونیک کتاب اشتهای آمريكايی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اشتهای آمريكايی

آیا تا به حال به معنای واقعی تقدیر اندیشیده‌اید. این داستان یک انسان حرفه‌ای است که سر و کارش به تقدیر می‌افتد. او کسی نیست جز «ایان مکالخ» که سرو کارش با تقدیر‌های مردم می‌افتد. زندگی‌های فردی در قالب واحدهای اطلاعات ریخته و سپس رشته رشته جمع و به سیستم‌ها تبدیل می‌شوند و معادلاتی به دست می‌دادند که می‌توان گفت معادلات پیچیده‌ای بودند. این فرد سر ویراستار ژورنال اینترنشنال بود و این اواخر به عنوان رئیس برنامه مطالعات جمعیت شناختی پنج ساله‌ای انتخاب شده بود که بودجه‌اش را مرکز بیمه خدمات درمانی تأمین می‌کرد. تحقیقی درباره ارتباطات دقیق و مرموز سن، محیط، وضعیت اقتصادی، تحرک جغرافیایی، بیماری و نقض قوانین. از نظر «ایان» همکاری افراد ناهماهنگ و نامرتبط و کاملاً بیگانه با همدیگر در برنامه‌ای مشترک و جمعی مسئله‌ای وحشتناک بود، اما هرگز در جمع به این موضوع اشاره نمی‌کرد و فقط در محفل‌های خصوصی و در حضور دوستان آن را مطرح می‌کرد. در واقع آیا در ارتباط با انسان، پدیده‌ای اسرارآمیزتر و وحشتناک‌تر از این هم وجود داشت؟

رمان اشتهای آمریکایی احساس امنیت اخلاقی خواننده را نشانه می‌گیرد و تیرش به هدف می‌خورد. «نشریه گلمر»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اشتهای آمريكايی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه: آفرینش جهان

عشاق جوانی بودند، زن و شوهر. دست در دست هم، در آن تابستان اول در اروپا، در میان دیدنی های معمول و همیشگی؛ و تابلوی «آفرینش جهان»، اثر میکل آنژ، را هم در سیستین چَپِل(۱) دیدند؛ و یک ساعت بعد، سکندری خوران و پاکشان به خیابان های بندآمده از ترافیک رُم برگشتند، به دل نور تُندِ خورشیدِ نیمروز، هر دو با سردرد، بی آن که حرف چندانی برای گفتن داشته باشند، لبخندزنان و منگ و مبهوت: و دستانی که دیگر در هم حلقه نشده بودند. بعد یکیشان پیشنهاد داد که ناهار بخورند، چون بعد از یک نیمروز گشت و تماشا، از گرسنگی داشتند هلاک می شدند، و آن یکی، مثل کسی که انگار تازه از خواب بیدار شده بود، گفت، بله، به گمانم حالا نوبت ناهار است.

۲

اواخر صبح روزی در ماه فوریه، ناگهان دختری با ایان تماس گرفت؛ و با این که ایان خیلی به ندرت به تماس کسانی که خودشان را معرفی نمی کردند، و با اصرار به منشی اش، خانم فئرچایلد،(۷) می گفتند که تماسشان «فوق العاده حیاتی» است پاسخ می داد، و به رغم آن که آن روز صبح به خاطر خوب پیش نرفتن کارها در دفتر دمغ و ناراحت بود، گوشی را برداشت و گفت: «بله؟ چی؟ شما؟»
اول فکر کرد که طرف حتما شماره را اشتباهی گرفته، از بس که آن زن سریع و نامفهوم حرف می زد؛ مجبور شد دو بار اسم او را بپرسد و تازه بعدش هم درست متوجه اسمش نشد. زیگریت؟ زیگریت هانت(۸)؟ دوست همسرش، زیگریت؟ قبلاً هرگز صدای او را از پشت گوشی نشنیده بود و اگر او خودش را معرفی نمی کرد، ایان او را به جا نمی آورد؛ آن ها فقط یک بار و برای مدتی بالنسبه طولانی در مورد موضوعی مشخص با هم حرف زده بودند، و تازه همان هم مربوط به چند ماه پیش بود. گیرم حقیقت داشت که ایان هر از گاه و در لحظاتی غیرمنتظره به یاد او می افتاد، و گاهی زن های دیگر را با او اشتباه می گرفت ــ در خیابان، در خانه آشنایان، و حتی در راهروهای انستیتو، که تا همان سال های آخر، جز خانم منشی ها، زن دیگری در آن ها دیده نمی شد ــ اما در عین حال، به هیچ وجه انتظار تماس او را نداشت، و نمی خواست که او وارد زندگی اش شود. چون گویا گلینیس رابطه اش را با او به هم زده بود.
زیگریت هانت با صدایی لرزان و ازنفس افتاده داشت به او می گفت که حتما باید او را ببیند: زیگریت کاملاً مستاصل و خرد و خراب بود، و چند روزی بود که چشم روی هم نگذاشته بود، و مطمئن بود که به زودی اتفاقی برایش رخ خواهد داد، یا قبلاً رخ داده بود. ایان چند بار حرف او را قطع کرد تا از او بپرسد که الآن کجاست ــ آیا در خطر است، بیمار است؟ ــ اما زیگریت انگار گوشش به او نبود، و مدام می گفت که باید با کسی حرف بزند، باید با او حرف بزند، قبل از آن که کار از کار بگذرد. ایان گفت: «تنهایی؟ کسی تهدیدت کرده؟» و زیگریت که ناگهان عصبانی شده بود، گفت: «اصلاً نمی دونی من کی هستم، نه! منو یادت نمی آد، می آد؟ اگه بمیرم یا زنده بمونم، مثل ماهی شیکممو سفره کنن، اگه کسی به زور بیاد تو و منو بکشه، واسه آدمایی مثل تو مهم نیست، نه!»
«زیگریت، خواهش می کنم...»
«تو و زنت، آدمایی مثل شماها!»
ایان، که ناگهان وحشت کرده بود، پرسید: «... خطری تهدیدت می کنه؟ کسی اون جاست؟ کجایی؟»
زیگریت به هق هق افتاد، و پشت گوشی به شدت نفس نفس می زد، نفسی گرم و مرطوب و غرق یاس و ناامیدی که ایان از پشت گوشی آن را احساس می کرد. آخرین باری که ایان با این زن جوان صحبت کرده بود، زیگریت، نیمی از سر نگرانی، و به زعم ایان، نیمی به خاطر غرور، پنهانی به او گفته بود که درگیر ارتباطی شده که دیگر نمی تواند آن را «کنترل» کند: او رسما با مردی نامزد کرده بود، مردی مصری الاصل، که حال در استیتز(۹) زندگی و کار می کرد، مردی که هم «عاشق» او بود و هم «کینه جو»؛ مردی که زیگریت خیلی به او علاقه داشت، اما در عین حال، گاهی از او می ترسید. ایان فقط یک بار با این مرد برخورد کوتاهی داشت، با این نامزدِ عجیب و غریب زیگریت هانت، در خانه مکالخ ها، و در واقع، در یکی از مهمانی های پرازدحام و شلوغ گلینیس. ایان تصویری بسیار مبهم از مردی جذاب و کاملاً سبزه رو در ذهن داشت که لبخند نمی زد و ظاهرش طوری بود که انگار چهره اش را از سنگ تراشیده بودند. یادش نبود که با آن مرد دست داده بود یا نه.
حالا زیگریت داشت با هق هق گریه می گفت: «می خوای التماس کنم، آره ــ شماها، همه شما ــ» و ایان گفت: «لطفا این حرفو نزن؛ بهم بگو کجایی، چی کار می تونم برات بکنم...» و زیگریت گفت: «بیا، نیا، چه فرقی داره؟» ــ صدایش با یاس و استیصال، مثل صدای بچه ها بلند شد، و همزمان به نظر می رسید که هر لحظه دارد از گوشی تلفن دور و دورتر می شود ــ «برات چه فرقی داره؟»
ایان گفت: «صبر کن، زیگریت، بذار آدرسی رو که ازت دارم بگم...»
اما خط قطع شده بود، توبیخی به دلیل محتاط بودنش.

ایان مکالخ در همان لحظه ای که تصمیمش را گرفت، از خودش می پرسید، اما چرا من؟ چرا این زن با من تماس گرفت؟ و برای این سوالش هیچ پاسخی نیافت، مطلقا هیچ جوابی به ذهنش نرسید. اما این درخواست کمک باعث شده بود که به خود ببالد، به مرد بودنش. بعدها به خاطر آورد که این احساس، مسئله ای اولیه، مایه شرمساری و در عین حال، هیجان انگیز بود.
به این ترتیب، به دنیس زنگ زد تا قرار بازی اسکواشش و نیز قرار صرف ناهارش را با هیئت تحریریه لغو کند، و به همکاران دیگرش، دیگر اعضای تحریریه که در نشریه ژورنال از همکارانش بودند، نیز زنگ زد و قرار ناهار را تا روزی دیگر در هفته جاری به تعویق بیندازد، چون کار اضطراری ای پیش آمده بود؛ و از این که برنامه آن ها را به هم زده بود، خیلی متاسف بود.
یکی از همکاران مردش پرسید که نکند برای خانواده اش مسئله ای حادّ پیش آمده، و پرسید که آیا می تواند کمکی بکند، و ایان با عجله و لحنی مبهم، در حالی که می خواست هرچه زودتر تلفن را قطع کند، جواب داد: «خیلی متشکرم، آرت،(۱۰) اما گمون نکنم ــ نه این بار.»

در نهایت، در زندگی های اجتماعی ما، جامعه انسانی ما به دو گروه تقسیم می شود، مثل دوران رومی ها که فقط شهروندان روم وجود داشتند و غیررومی ها: کسانی که اسامی، آدرس ها و شماره های تلفنشان به دقت در دفترچه آدرس های ما ثبت شده اند، و کسانی که اسامی، آدرس ها و شماره های تلفنشان با خط نامرتب روی تکه های کوچک کاغذ نوشته، و از سر مصلحت اندیشی لای دفترچه هایمان گذاشته شده اند.
آدرس زیگریت هانت روی یک تکه کاغذ کوچک، با خط نامرتب، نوشته و لای دفترچه تمیز و مرتب اسامی و آدرس های دائمی ای که ایان مکالخ همیشه در جیب داخل کتش می گذاشت، گذاشته شده بود؛ اما چه شانسی که به هر حال، لای دفترچه اش بود! ایان با تمرکز زیاد آن را خواند: هانت، زیگریت. تایس ۱۱۹. پوکیپسی،(۱۱) نیویورک. تا آن جا با ماشین حدودا نیم ساعت راه بود.
با شکم سفره شده، مثل ماهی. ایان با خود گفت، یعنی منظور زیگریت چه بود؟
از درِ کناری انستیتو بیرون رفت، فاصله آن جا تا ماشین را تقریبا دوید، و راه افتاد. آن روز گلینیس در نیویورک بود و تا غروب برنمی گشت، اما البته این مسئله به کار خطیری که ایان در پیش داشت، هیچ ربطی نداشت.
به سوی جنوب، در امتداد ترووِی،(۱۲) جاده آشنا با جان گرفتن طوفان ناگهانی برف که پنداری بی مقدمه از دل خورشید آغاز شد، به طرز ناراحت کننده ای غریب شد، و آسمان بر فراز افق مینارنگ بود: پرده ای از رنگ، مصوّر. ایان به یاد آسمان فیروزه ای رنگ یکی از تابلوهای آبرنگ افتاد ــ کار پارمیجانینو(۱۳) بود، یا یکی از آبرنگ کارهای دیگر، در آن دوران عجیب با سبکی منحصربه فرد؟ ــ مبهوتش شد و، در واقع، به آن خیره ماند، تابستان آن سال در ایتالیا، او و گلینیس، دست در دست هم، در حالی که هر از گاه از تجربه نشاط و شادی خلسه مانندِ ناشی از تماشای آن صحنه، بازوی همدیگر را می فشردند. ایان با خود گفت، باید به آن جا برسم، باید قبل از این که خیلی دیر شود، به آن جا برسم. ترافیک در خیابان ترووِی هرگز آن قدر سنگین نبود.
ایان آدرس زیگریت هانت را در ماه نوامبر گرفته بود، در نوامبری معتدل، وقتی که به شکل اتفاقی همدیگر را در هیزلتن ملاقات کردند؛ ایان به گالری صنایع دستی محلی رفته بود، گالری ای که در یکی از کارخانه های مرمت شده قرن هجدهم برگزار شده بود، یکی از چند مکان «تاریخی» در حومه شهر، پی انجام کاری برای گلینیس، و وقتی، رویازده و حواس پرت، به سمت ماشینش برمی گشت، ناگهان زیگریت هانت یا زنی جوان را که بسیار شبیه او بود دید، ایستاده بر کناره حوضچه کارخانه در فاصله ای اندک. ایان با خود گفت، اوه، آن جا، و ناگهان در مسیر حرکتش متوقف شد. آن جا.
خانواده ای از جهانگردان، بسیار شاد و خوش، برای مرغ های آبی ای که برای زیبایی در حوضچه رها شده بودند، خرده های نان و دانه می ریختند، اما این زن جوان تنها ایستاده بود، بی حرکت، خیره به سطح مسطح و آینه مانند آب: درست مثل حوّای میلتون، غرق در افکار اسرارآمیز خود. ایان را ندیده بود، اما احساس عجیبی به ایان می گفت که انگار او آن جا منتظرش بوده: می دانسته که ایان آن جاست، او را خواهد دید، و به سمتش خواهد رفت. کاری که البته ایان انجام داد، و به نظر خودش، کاری مودبانه و از سر نزاکت. می گفتند گلینیس، همسر ایان، با آدم های جورواجور آشنا می شد، با آن ها معاشرت می کرد و عاقبت رهایشان می کرد: آدم هایی که بیش و کم در کار «هنرهای زیبا» دستی داشتند یا در زمینه ای «خوش آتیه» به نظر می رسیدند؛ اکثر اوقات زنانی جوان با جذابیت های بیش و کم، بی وابستگی یا با وابستگی های اسرارآمیز، به نحو جذابی آسیب پذیر یا فقط آسیب پذیر بودند. دوستانش، با کمی حسادت، به آن ها می گفتند «نمونه ها»ی گلینیس؛ و در حقیقت، گاهی به نظر ایان می آمد که همسرش با حرص و وسواس یک زیست شناس کهنه کار افراد مورد نظرش را انتخاب می کند، و گونه های مختلف را بررسی و دسته بندی می کند. ایان، که همه انرژی اش صرف کارش می شد، کسی که تخیلش با چشم انداز آشنایی و حشر و نشر با دوستی جدید شکوفا می شد، به قدرت اراده و توانایی گلینیس غبطه می خورد؛ البته در ظاهر حسادت نمی کرد؛ اما یک روز می پرسید: «آیریس کجاست؟» یا «چی به سر ــ اسمش فرانسیس بود؟ ــ چند ماهی می شه که ندیدمش،» و گلینیس یک لحظه، مات و بی احساس، به او نگاه می کرد و بعد یادش می آمد. در چنین لحظاتی، لرزشی خفیف به بدن ایان می افتاد، و با خود فکر می کرد که نکند خودش هم در آغاز یکی از همین گونه های آزمایشی گلینیس بوده، که دست بر قضا، گلینیس تصمیم گرفته بود او را برای خودش نگه دارد.
ایان نمی دانست که گلینیس کجا با زیگریت هانت آشنا شده بود، اما شاید گلینیس قبلاً به او گفته بود. این زن جوان در بیست کیلومتریِ پایین دست رودخانه، به قول خودش، در منطقه ای محقر و نه چندان باکلاس در پوکیپسی زندگی می کرد؛ تدریس می کرد، یا گاهی تدریس می کرد، یا زمانی تدریس کرده بود. (مثل بچه ای تودار که احساساتش جریحه دار شده بود، گنگ و مبهم، در مورد سیاست دانشگاه، حسادت ها و بغض و کینه های دانشگاهی و «محدودیت های بودجه» چیزهایی زمزمه کرده بود، بنابراین، ایان حدس زده بود که قرارداد موقت او به پایان رسیده است.) در چهارسالگی در کلاس های باله شرکت کرده بود، و چندین و چند سال در کمپانی مارتا گریم مشغول شده بود، و در نیویورک سیتی، لس آنجلس و لندن کار کرده بود، تا عاقبت با آسیب دیدگی تاندون پای راستش مجبور شده بود تقریبا برای همیشه بازنشسته شود، در بیست و یک سالگی. (با لبخندی مرموز گفته بود: «زندگی بالرین ها نحس و بی لطافت و کوتاهه.»)
زیگریت هانت این حرف ها را در مهمانی ای بزرگ در خانه مکالخ ها به ایان گفته بود، مهمانی ای که گلینیس او را به آن دعوت کرده بود. موقع دست دادن، دست ایان را خیلی فشار داده و با خوشحالی لبخند زده، و دندان های ریز و سفید و مرتبش معلوم شده بود. گفته بود: «در مورد شما خیلی چیزا شنیدم، دکتر مکالخ،» و ایان اخم کرده و گفته بود: «خواهش می کنم منو ایان صدا کنید؛ ایان کافیه.» اما زیگریت هرگز نتوانست خودش را راضی کند تا او را ایان صدا کند، دست کم، نه در جایی که خود ایان صدای او را بشنود.
زیگریت هانت با صدایی محتاط و زیبا حرف می زد، صدایی که ظاهرا هیچ لهجه ای نداشت؛ موقع حرف زدن، با چشمان گرد و درشت و بچگانه اش به دیگران خیره می شد، صاف مثل سکه، و زنگاری رنگ: و چشمان خیره اش از پس ِ شیشه گرد عینکش که ته رنگی صورتی داشت، به نحوی ظریف و جذاب درشت تر به نظر می رسید. صورت کشیده ای داشت، با اسباب صورتی ظریف که به شکل مضحکی نامتقارن بود، و گوشه های چشم ها و دهانش به پایین متمایل بود، با پلک هایی که به شکل طبیعی سایه داشت، انگار که لک یا کبود بود، آبیِ کمرنگ. قدبلند بود، شاید با صد و هفتاد و اندی سانت قد، با بدنی لاغر و غیرزنانه: گردنی بلند، و شانه هایی نحیف. موهایش، موهای زیبایش، تقریبا تا کمرش می رسید، سرخ و طلایی، مواج مثل تخته رختشویی، و به نحو خارق العاده ای براق. آن شب یک پیراهن بلند و زردرنگ مدل تایلندی پوشیده بود، لباسی زیبا، که البته سرآستین هایش کمی کثیف بود؛ و پاهای باریک و درازش را در صندل های رومی کهنه ای فرو کرده بود؛ گردنبند، دستبند، که بزرگیشان توجه آدم را جلب می کرد، و گوشواره هایی تزیینی که با بی رحمی لاله های گوش هایش را پایین می کشیدند. حین حرف زدن با ایان یا دو نفر دیگر، مدام لبخند می زد و دندان هایش را به رخ می کشید و با حالتی عصبی لبانش را می لیسید. ایان بلافاصله متوجه هوش او شد، هوشی فیزیکی و ذهنی: زن جوان نه تنها از زیبایی خودش، بلکه حتی از تاثیر آن بر دیگران نیز آگاه بود ــ از حالت تدافعی و مقاومتی که در دیگران ایجاد می کرد.
انگار می گفت، به من نگاه کنید. چون من این جا هستم.
تنها به خانه مکالخ ها آمده بود، اما هنوز یک ساعت نگذشته بود که مردی از کنارش سر در آورد، تا او را با خود ببرد؛ ایان، که درگیر مهمان های دیگر شده بود، فقط یک لحظه چشمش به آن مرد جوان سبزه رو و فوق العاده خوش قیافه که اصلاً لبخند نمی زد افتاده بود، مردی حدودا سی ساله با موهای پرپشت و مشکی که به عقب شانه زده بود، با رفتاری مودبانه و در عین حال تودار، و کاملاً شیک، با لباس هایی که مسلما خیلی گرانقیمت بودند. بدنی قلمی داشت و تقریبا همقد زیگریت بود، و بالای بازوها و شانه هایش عضلانی بود، سخت و فشرده، طوری که ایان فهمید او ورزشکار است. ایان، که طبق معمول در مهمانی های بزرگ گیج و سردرگم بود، اگر در مقابل در ورودی با زوجی دیگر مشغول خداحافظی کردن نبود، شاید اصلاً با آن مرد همکلام نمی شد، اما در همان لحظه، زیگریت و همراهش نزدیک شدند ــ زیگریت کاملاً برآشفته بود، و نامزدش به شکلی کاملاً محسوس و علنی رفتاری غیردوستانه داشت ــ اما آن دو خیلی سریع و کوتاه و اجباری به همدیگر معرفی شدند و سرسری و با شتابزدگی دست همدیگر را فشردند، و زیگریت آن ها را به هم معرفی کرد: «دکتر مکالخ» و «فرمی سابری».(۱۴) و ایان پشت سر آن ها در را بست و بلافاصله فراموششان کرد.
آن شب، گلینیس با حالتی بی اعتنا از ایان پرسید که در مورد زیگریت هانت چه نظری دارد؛ و ایان با اخم گفت: «کی؟ کدومشون بود؟» گلینیس گفت: «همون که موهای قرمز و بلند داشت، با لباس زردِ ابریشمی،» و بعد با حرکت لبانش از سر آزردگی اضافه کرد: «همون که به خودش دردسر نداد نامزدشو درست و حسابی به من معرفی کنه، یا حتی باهام خداحافظی کنه.» ایان خمیازه ای کشید و گفت: «راستش، درست یادم نموندن،» و بعد در مورد مهمان های دیگر حرف زدند، مهمان های مهم ترشان: کی به کی چه گفته بود، چه کسی خبرهای تازه و حیرت انگیز داشت، چه کسی آن ها را برای یکشنبه بعد، در صورتی که کار دیگری نداشته باشند، به مهمانی دعوت کرده بود... در زندگی خانواده مکالخ آدم های زیادی وجود داشتند، و تعداد خیلی اندکی از آن ها واقعا برایشان اهمیت داشتند.
اما ایان و زیگریت هانت چند هفته بعد همدیگر را دیدند، در کنار حوضچه کارخانه، و دوباره با هم دست دادند. ایان ناگهان حس خاصی پیدا کرد ــ یعنی یقین بود؟ برحق بودن؟ هیجانی چنان شدید که احساس یا طعمی مثل خطر داشت؟ بعدا از حرف هایش، یا نحوه حرف زدنش با تته پته، یا این که توانسته بود حرف مهمی بزند یا نه، چیز زیادی در یادش نماند.
ایان به خاطر می آورد که با نشاط و حالت عصبی دو دوست قدیمی با همدیگر حرف زده بودند، دو دوست که مدتی طولانی همدیگر را ندیده بودند؛ گوشه های چشمان ایان حین حرف زدن با او جمع شده بود، درست مثل این که نگاه کردن به چهره زیگریت هانت برایش دردناک بود. اما دلیل آن حالت ایان زیبایی زیگریت نبود ــ در واقع، زیگریت در نور تند خورشید ماه نوامبر خیلی کم تر از آن شب در آن مهمانی جذاب به نظر می رسید ــ دلیلش این بود که او به رغم تمام حالت تدافعی و خودآگاهی اش، به نظر آسیب پذیر می آمد. و همین آسیب پذیر بودن در وجود ایان عواطفی برمی انگیخت که ایان برای توصیفشان هیچ نامی نداشت.
با این که زیگریت به طور حتم می دانست که جایی در زندگی گلینیس وارد شده، یا به اشتباه جایی را در آن اشغال کرده، با چنان ندامتِ ظریف و نامحسوسی از گلینیس سراغ گرفت که ممکن بود این احساسش اصلاً توجه ایان را جلب نکند. ایان هم با لبخندی محو پاسخ او را داد و اشاره کرد که او و گلینیس در آن چند ماه گذشته به شکل بی سابقه ای درگیر کار شده و نتوانسته بودند آن طور که می خواهند به دیدار دوستانشان بروند. و زیگریت سرش را پایین انداخت و با لبخندی مرموز و معنادار گفت: «ما هیچ وقت برای انجام کارایی که واقعا طالب انجام دادنش نیستیم وقت کافی نداریم، نه؟» و با سرعت یافتن ضرباهنگ گفتگوشان، و محیطی که خودش تمرکز آدم را بر هم می زد ــ دسته ای از مرغان وحشی جیغ و جنجال شدیدی راه انداخته بودند، از سر حرص و طمع برای خوردن خرده نان های بیش تری که داشت از راه می رسید، و کمی آن سوتر، کنار حوضچه، مادری جوان داشت به بچه گریانش تشر می زد ــ عوض کردن موضوع صحبت، طوری که پنداری اصلاً صدای زیگریت را نشنیده بود، کار ساده ای بود. با این حال، ایان به شدّت تحت تاثیر قرار گرفت: این که زیگریت آزرده شده بود. این که در زندگی او چیز مهمی بوده که بر زیگریت تاثیر گذاشته.
موهای سرخ و طلایی زیگریت در باد آشفته بود، و چند طره از آن روی صورتش ریخته و چشم هایش را پوشانده و به دهانش رفته بود، طوری که مجبور بود با حرکاتی عصبی و سریع موهایش را پس بزند. چشم هایش در پس شیشه عینک دخترانه اش که ته رنگی صورتی داشت، نمناک بود و جا به جایش رگ های ریز خونی دیده می شد، و ایان احساس کرد که چشمان خودش هم نمناک شده، همدردی ای فوری و بی معطلی، مثل وقت هایی که بیانکا در کودکی آسیب می دید و ایان درد دخترش را به وضوح احساس می کرد؛ و وقتی بیانکا بچه بود، مدام آسیب می دید، به زمین می افتاد و زانوهایش درد می گرفت، کف دستان صورتی رنگش بریده و زخم و پیشانی اش کبود می شد. با خودش می گفت، بچه من، دخترم، چطور می توانم از تو محافظت کنم، چه کار می توانم برایت بکنم تا آسیب نبینی؟ و از این که می دید هیچ راهی وجود ندارد، دلش به درد می آمد.
حدودا بیست دقیقه با هم حرف زدند، و زیگریت برایش درددل کرد و گفت که با «نامزد»ش مشکل دارد؛ زیگریت نمی دانست که به این نامزد شدیدا علاقه مند است یا می خواهد از دستش فرار کند و رابطه اش را کاملاً با او به هم بزند و دیگر هرگز او را نبیند. ایان خندید و گفت: «واقعا وضعیت بغرنجیه.» زیگریت با سردی و خشکی گفت: «اگر فرمی سابری رو می شناختی، درک می کردی منظورم چیه.»
ایان با این تصور که هیچ تمایلی به شناختن فرمی سابری ندارد، هیچ جوابی نداد.
زیگریت به او گفت که فرمی در قاهره به دنیا آمده و در بیست سالگی به ایالات متحده مهاجرت کرده است؛ او «محشر»، اما «دمدمی» بود، مهندسی با مدرک عالی هیدرولیک از ام آی تی. فرمی عاشق او بود و می خواست با او ازدواج کند، و می خواست بچه دار شوند («البته یک پسر») و این از نظر او، نشانه عشق زیگریت به شوهرش بود. «شبی که به مهمونی شما اومدم، اون گفته بود که از نظرش ایرادی نداره که به مهمونی بیام، گفت که اصلاً ناراحت نمی شه، اما بعد گویا تعقیبم کرد؛ به گمونم یه مدتی از بیرون داشت داخل خونه رو نگاه می کرد، و بعد اومد داخل.» بعد که نشانه انزجار و بیزاری را بر چهره ایان دید، شتابزده گفت: «مسئله فقط اینه که نسبت به من خیلی احساس تملّک می کنه. قصد بدی نداره.»
ایان دوباره خندید ــ اما خنده ای عاری از خوشحالی یا نشاط ــ و گفت: «اوه، در این مورد که، خوب، هیچ کدوم از ما قصد بدی نداریم.»
داشتند به سمت ماشین زیگریت می رفتند؛ دست کم، ایان فکر می کرد که آن ماشین متعلق به اوست، مدلی خارجی، خوابیده، اسپرت، سرخ جگری، اما پُر از نقطه ها و لکه های زنگزدگی، با سپر جلوِ کوبیده و کج و معوج. به نظر ایان، آن ماشین شبیه ماشین هایی بود که سند مالکیتشان به اسم راننده شان ثبت نمی شود.
ایان گفت: «امیدوارم دوباره، به زودی، همدیگه رو ببینیم، در هیزلتن یا یه جای دیگه.» و زیگریت با لحنی نرم و ملایم گفت: «آره، منم امیدوارم.» ایان درِ ماشین را برای او باز کرد و بعد آدرس و شماره تلفنش را گفت تا بعدا با همسرش سری به او بزنند، و زیگریت شماره و آدرس را روی تکه کاغذی کوچک نوشت، اطلاعاتی که مسلما به دست گلینیس هم می رسید. بعد از آن که زیگریت راه افتاد، ایان مدتی در پارکینگ ایستاد و به مرغ های وحشی خیره شد، غازهای سفیدبرفی، قوهای سیاه، که در حوضچه در مسیرهای دایره ای می چرخیدند، گاهی آهسته و پررخوت، طوری که انگار داشتند نمایش می دادند، و گاهی وحشیانه و پرشور، در کلنجار با همدیگر بر سر خرده نان ها. اگر هم فکری به ذهن ایان رسید، بعدها به یاد نمی آورد که چه فکری بوده.

۱. کمک

۱

تقدیر چیست ــ واقعیتی مکانیکی، احتمالی نظری، یک تصور، باوری خرافی، فقط یک کلمه صرف؟ ایان مکالخ،(۲) بسته به حس و حال و خلق و خویش، هر بار یکی از این کلمات را معنای تقدیر تلقی می کرد. تقدیر، برداشتی تلطیف شده از سرنوشت.
او حرفه ای بود. سر و کارش با تقدیر بود، تقدیرهای مردم. زندگی های فردی در قالب واحدهای اطلاعات ریخته، و سپس رشته رشته جمع و به سیستم ها تبدیل می شدند، و معادلاتی به دست می دادند که می توان گفت معادلاتِ پیچیده تقلیل و فروکاست بودند، رسوخی نه به عقب و نه به پایین، بلکه مثل عملی جراحی به درون، به سوی ماهیت وجودی فرد ــ «خویشتن» آماری. این که چنین خویشتنی جز در جدول های جمعیت شناختی هیچ جای دیگری وجود نداشت، از واقعی بودنش هیچ چیز کم نمی کرد. ایان مکالخ، معمولاً در مقابل مستمعان، با شادی و نشاط استدلال می کرد که وجود، در کل مسئله ای است منوط به نحوه تبیین شرایط خویش.
او سرویراستار ژورنالِ اینترنشنال پالیتیکز(۳) بود، و آن اواخر به عنوان رئیس برنامه مطالعات جمعیت شناختیِ پنج ساله ای انتخاب شده بود که بودجه اش را مرکز بیمه خدمات درمانی تامین می کرد، تحقیقی در باب ارتباطات دقیق و مرموز سن، محیط، وضعیت اقتصادی، تحرک جغرافیایی، بیماری، نقض قوانین حقوقی و/ یا جنایی و مرگ در توده جمعیتی با حجم و کمیت قابل توجه. مدت ها بود که از اعضای ارشد انستیتوی معتبر تحقیقات مستقل در علوم اجتماعی، هیزلتن ـ هادسن، در نیویورک بود، و در همان انستیتو بود که او و چند همکار و مشاور تحقیقاتی اش کار تالیف، طراحی نقشه و نمودار و پیش بینی ها را انجام می دادند. و شیوه های مختلفی را که بسیار منحصربه فرد بودند به نحوی تنظیم می کردند که در آن ها فرد تبدیل به واحدی بسیار دقیق از یک کلیت منسجم می شد ــ دست کم، در سیستمی خاص. دست کم، در سیستمی که ایان مکالخ به آن تشخص و جایگاهی حرفه ای بخشیده بود.
از نظر ایان، همکاری افراد ناهماهنگ و نامرتبط و کاملاً بیگانه با همدیگر در برنامه ای مشترک و جمعی، مسئله وحشتناکی بود، اما هرگز در جمع به این مسئله اشاره نمی کرد، و فقط در محفل های خصوصی و در حضور دوستان مطرحش می کرد. در واقع، آیا در ارتباط با انسان، پدیده ای اسرارآمیزتر و وحشتناک تر از این هم وجود داشت؟ در حیطه های جغرافیایی مشخص، در گستره های زمانی مشخص، آدم های زیادی از بیماری های قلبی، سرطان و ایدز می میرند؛ قربانی سرقت، حمله، ایجاد حریق، دزدی و جنایت می شوند؛ خودشان مرتکب جنایت می شوند؛ خودکشی می کنند. (پدر خود ایان، که ایان هرگز با او احساس نزدیکی نکرده بود، وقتی که او پسربچه بود، خانواده را ترک کرده و سال ها دور از خانه زندگی کرده بود و خبر مرگش هم به آن ها رسیده بود؛ و سال ها بعد بود که ایان به شکلی کاملاً اتفاقی فهمید که مرگ پدرش «طبیعی» نبوده، حتی مرگ «طبیعی» یک الکلی هم نبوده، پدرش خودکشی کرده بود: با یک تپانچه عاریتیِ کالیبر ۴۵ به دهانش شلیک کرده بود. آگاهی از این واقعیت چندان تاثیری بر ایان نگذاشته بود، چون در آن زمان دیگر کم و بیش پدرش را فراموش کرده بود، به همان نحو که فکر می کرد پدرش او و خانواده اش را فراموش کرده است.)
جمعیت شناسی، عشق اول ایان مکالخ نبود؛ عشق اولش، تحقیقات نظری تاریخی (در باب آمریکای بعد از جنگ داخلی در قرن نوزدهم) بود، و همان طور که سال ها بود به همکارانش می گفت، قصد داشت که به زودی زود به سراغ همین موضوع برگردد: به محض این که مطالعه فعلی اش تمام می شد، و مسئولیت های حرفه ای متعددش پایان می یافت و از تعهدات جورواجورش خلاص می شد. (برای مثال، رها کردن کار ژورنال خیلی سخت بود. ایان این ژورنال را از شرایط قبلی اش که در حد و اندازه های یک نشر دانشگاهی با پانوشت های زیاد و تیراژ ناچیز بود که تازه عمدتا روانه کتابخانه های دانشگاه ها می شد، به جایگاه فعلی اش، یعنی کاری با مخاطبان بسیار فراگیرتر و بحث برانگیز رساند که نه تنها برجسته ترین متخصصان این حوزه آن را مطالعه می کردند، بلکه حتی برای آن مطلب هم می فرستادند.) همیشه می گفت، موفقیت من مشکل من است و دوستانش با او می خندیدند، چون بسیاری از آن ها نیز همین مشکل را داشتند: آن ها هم مثل ایان مکالخ، «در رشته های خودشان» آدم های موفقی بودند، میانسال، اما «هنوز جوان»، و مرفّه و راحت، ورای تمام رویاها و توقعات روزهای پیش از فارغ التحصیلی، اما در عین حال «جاه طلب» ــ هرچند هیچ کدامشان نمی توانستند بگویند جاه طلب برای رسیدن به کجا و چه جایگاهی.
گلینیس(۴) مکالخ، همسر ایان، کارشناس غذا و نویسنده کتاب های آشپزی برای تهیه غذاهای محلی و قومی خاص، کتاب هایی مصور و کاملاً بدیع ــ از آن جا که گلینیس، دست کم، تا وقتی که مشغول انجام کارش بود، به کارش عشق می ورزید، نمی توانست طرح اصلی کتاب هایش را به دیگران بگوید ــ معتقد بود که آن ها، همه آن ها، گرسنه اند؛ معتقد بود که جاه طلبی، در واقع، همان گرسنگی است: کاملاً غریزی، فیزیولوژیکی و «واقعی». و چون گرسنگی همان طبیعت است، پس به حتم طبیعی است؛ این طور نیست؟
آقا و خانم مکالخ یک بچه هم داشتند، بچه ای که زنده مانده بود، یک دختر، بیانکا،(۵) نوزده ساله. بچه دیگرشان، یک پسر، چند روز بعد از تولدش مرده بود، و حال از آن زمان سال های زیادی گذشته بود، طوری که حالا ایان با این فرض احتمالی به خود تسلی می داد که آزردگی و تلخی و خشم نوپای حاصل از یادآوری آن خاطره، فورانِ ناخواسته آدرنالین در رگ هایش که حتی موجب وحشتش می شد، ساختگی و غیرحقیقی است: احساسی که به عنوان پدری پسر از کف داده، به اعتقاد خودش باید تجربه می کرد، نه احساسی که بعد از پانزده سال واقعا داشت.
چون مسلما دیگر بر آن شوک و غم و سوگ فائق آمده بود. همان طور که از رفتار گلینیس در آن زمان و در تمام طول آن مدت می شد گفت بر آن درد فائق آمده. می گفت: «اصلاً بهش فکر نکن، ایان. به چیزای دیگه فکر کن. به هر حال، یه دنیایی وجود داره،» و با لبخند می گفت: «یه دنیا پر از چیزای دیگه.»
اما ایان دیگر جوان نبود؛ ماه آوریل پنجاه ساله می شد، و همین مسئله در احساسی که پیدا کرده بود، بی تاثیر نبود. نه افکار وسواس گونه و مرضی، بلکه افکار پیچیده. در باب فقدان، سوگ، آسیب روحی و انزجار و بیزاری.
میز کار ایان مکالخ در دفترش در طبقه فوقانی انستیتو رو به پنجره ای بزرگ قرار گرفته بود؛ او مثل همکاران خشک و جدی اش که اصرار داشتند دیواری خالی و ساده روبرویشان باشد نبود، کسانی که فکر می کردند بدون آن دیوار خشک و خالی، نمی توانند ذهنشان را روی کارشان متمرکز کنند. و بله، منظره پشت پنجره ایان، پنجره طبقه چهارم، از نظرش بی نهایت مسحورکننده بود، زیبا در تمامی فصل ها و هر نوع آب و هوا: درخت های غان، سروهای کوهی، بلوط؛ دریاچه ای کوچک و مصنوعی که با طرح و خطوط و گیاهان کنارش کاملاً طبیعی به نظر می رسید؛ چشم انداز تپه ای که به ندرت انسانی بر آن پا می گذاشت و خلوتش را می شکست ــ پارکینگ انستیتو در طرف دیگر ساختمان بود، قلمروِ کارمندان دون پایه که جایگاه بالنسبه پایین تری داشتند. (وقتی ایان برای اولین بار مهمانی به اتاق کارش دعوت می کرد، همیشه و بدون استثناء، با حالت دلخوری یا عذرخواهیِ غیرمستقیم می گفت که آن اتاق را خودش انتخاب نکرده ــ دفتر کاری که، در واقع، دو اتاق بود با دری در وسط ــ چون او هفده سال پیش به این انستیتو ملحق شده بود، دورانی که این گونه دفترها زیاد بودند، پس دلیل استقرارش در آن دفتر این نبود که آن دفتر در ساختار رده بندی معروف شرکت، واقعا سزاوارش بود. مهمانانش، معمولاً با سکوتی صبورانه، حرف او را تایید می کردند یا با بهت و حیرت به او خیره می ماندند. یعنی او نمی دانست کیست، یا می دانست و نمی خواست به آن اذعان کند؟ دنیس گرینل،(۶) دوست ایان، چند بار گفته بود: «تواضع این مرد برای همه ما الگوئه، اما الگوی خوبی نیست.»)
روی دیوارهای دفتر، ایان در تعارض با ماهیت دقیق و ریاضی گونه کارش، عاملی که پنداری نمای زیبای پشت پنجره اتاقش را مایه سرزنش می دانست، از مدت ها پیش چند نسخه کپی از باسمه های چوبی، حکاکی ها و نقاشی های آبرنگ آویزان کرده بود ــ و اکثر آن ها کار دورِر بودند، چون این دورِر بود که در اواخر دوران بلوغ، دوره ای که آدم بیش از هر وقت دیگری مستعد مسحور شدن است، او را مسحور کرده بود. او حتی با خود تصور کرده بود ــ و گلینیس، اولین زنی که ایان عاشقش شده بود، دست کم تا حدی، بر این تصور صحه گذاشته بود ــ که صورتش کم و بیش شبیه پرتره بزرگی است که دورِر از خودش کشیده بود: چشم هایی مراقب و پر از تردید، بینی ای استخوانی و لب هایی جمع و جور و موقرانه: با قیافه ای که گویای هوشمندی و توان انتقاد از خود بود، و نوعی شک گرایی که با پرخاشگری ای توام با حجب و کمرویی همراه بود. هرگز بین او و دورِر فاصله نیفتاده بود، هرچند بین او و خودش در دوران بلوغ فاصله و جدایی افتاده بود؛ کارهای چوبی هنوز هم برای او جذبه ای قدرتمند داشتند: جذبه خوف و وحشت، هم به خاطر چشم تیزبین و قوی هنرمند، و هم به خاطر تخیل تمثیلی اش. ایان در این مورد می گفت: «نه اون چیزی که چشم می بینه، بلکه اون چیزی که ذهن خیال می کنه چشم باید ببینه.» به این ترتیب، ایان در یکی از نادرْ لحظاتِ تعمق و تفکرش، به آن تصاویر آشنا روی دیوار خیره شد، به چین های دقیق و ظریف لباس ها، چین های جبین ها، احساسات نهان در پَس ِ علف ها، افسردگی، مو، خز، جمجمه ها، استخوان ها، موجودات زنده در اسارتی گریزناپذیر در برابر شور و هیجانِ دوران خودشان، و معتقد بود که دورِر جنون را به تصویر نکشیده، بلکه به پیروزی ذهن بر جنون عینیت بخشیده است. این سیلِ پدیده های وحشی و افسارگسیخته، بدون ساختاری که مهارش کند ــ بدون طرحی، سیستمی یا راهکاری انسانی ــ مدت ها پیش از این، نوع بشر را برای همیشه غرق کرده بود. گونه های جانداران همگی به زیر آب می رفتند، منقرض می شدند.
ایان همیشه مجذوب حکاکی مفهوم مرگ می شد، مرگی که مردی جوان و جذاب و دختری جوان را بر اسب پیش می بَرَد: هر دو به پیش رویشان چشم دوخته اند، به آن سوی قاب نقاشی، با امید، وحشت و شگفتی. در اثری دیگر، پیکرهایی برهنه که گویا مردانی مجنونند، روی تیغه های خنجرمانندِ علف جست و خیز می کنند. کنش و فعالیت آن ها القاگر حس بیهودگی و وقار است: چون ما همانی هستیم که هستیم، پس چرا پایکوبی نکنیم؛ چرا پایکوبی نکنیم... همچنان؟

نظرات کاربران درباره کتاب اشتهای آمريكايی