فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چگونه زمان را متوقف کنیم

کتاب چگونه زمان را متوقف کنیم

نسخه الکترونیک کتاب چگونه زمان را متوقف کنیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چگونه زمان را متوقف کنیم

نکته‌ی شگفت‌انگیز در مورد هندریک این بود که با زمان جلو می‌رفت. فکر می‌کنم، همیشه این کار را کرده بود. به یقین از دهه‌ی ۱۸۹۰ وجود داشت. از قرن‌ها پیش که گل لاله می‌فروخت تقریباً همین بود. این عجیب بود. او از همه‌ی ما پیرتر بود اما همیشه تا حدی زیادی در جریان همه‌ی چیزهایی قرار داشت که روح زمانه‌اش بود. گفت: «موضوع این است، در کالیفرنیا تنها راه اینکه پیرتر به نظر برسی این است که ظاهرت جوان‌تر دیده شود. اگر پیشانی‌ات از چهل سال بالاتر برود آن وقت مردم خیلی مشکوک می‌شوند.» به من گفت چند سالی در سانتاباربارا بوده اما کمی دچار ملال شده. «سانتا باربارا خوشایند است. بهشت است با ترافیک کمی بیشتر. اما در بهشت هیچ اتفاقی نمی‌افتد. جایی بالای تپه ها داشتم. هر شب نوشیدنی محلی می‌نوشیدم. اما داشتم دیوانه می‌شدم. دچار حمله‌های هراس شدم. بیشتر از هفت قرن زندگی کرده‌ام و هرگز یک حمله‌ی هراس هم نداشتم. شاهد جنگ‌ها و انقلاب‌ها بودم. خوب. اما به سانتا باربارا رفتم و آنجا در آپارتمان راحتم بیدار شدم، درحالی که قلبم دیوانه‌وار می‌زد و حس می‌کردم درون خودم گیر افتاده‌ام. اگرچه، لس‌آنجلس چیز دیگری است. لس‌آنجلس مرا فوراً آرام کرد، می‌توانم به تو بگویم...» «احساس آرامش می‌کنی. این باید خوشایند باشد.» مدتی مرا برانداز کرد، انگار یک شاهکار هنری با معنایی پنهان باشم. «تام، جریان چیست؟ دلت برای من تنگ شده؟» «چیزی مثل آن.» «جریان چیست؟ ایسلند آن‌قدر بد بود؟» من قبل از مأموریت کوتاهم در سریلانکا هشت سال در ایسلند زندگی کرده بودم. «احساس تنهایی می‌کردم.» «اما فکر کرده بودم بعد از بودنت در تورنتو، می‌خواهی تنها باشی. تو گفتی تنهایی واقعی وقتی است که آدم‌ها اطرافت باشند. و تام، از آن گذشته، ما همین هستیم. آدم‌های تنها هستیم.» هوا را فرو دادم،‌ انگار جمله‌ی بعدی چیزی بود که باید زیر آن شنا می‌کردم. «‌نمی‌خواهم دیگر این‌طور باشم. می‌خواهم خارج شوم.» واکنش مهمی در کار نبود. پلک هم نزد. به دست‌های گره‌گره شده و مفصل‌های متورمش نگاه کردم. «خارج شدن در کار نیست. این را می‌دانی. تو یک آلباتروس هستی. حشره‌ی یک‌روزه نیستی. یک آلباتروس هستی.» فکر پشت اسم‌ها ساده بود: در گذشته، تصور می‌شد آلباتروس‌ها موجوداتی با عمر خیلی طولانی‌اند. واقعیت این است، عمر آن‌ها فقط حدود شصت سال یا بیشتر است؛ مثلاً خیلی کمتر از کوسه‌های گرینلند که حدود چهارصدسال زندگی می‌کنند، یا آن صدف‌ دوکفه‌ای که دانشمندان آن را «مینگ» نامیدند چون در زمان سلسله‌ی مینگ متولد شده بود، بیشتر از پانصد سال پیش. اما به هرحال، ما آلباتروس‌ها بودیم.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چگونه زمان را متوقف کنیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول: زندگی در میان حشرات یک روزه

من پیر هستم.
این اولین چیزی است که به شما می گویم. چیزی که به احتمال زیاد باور نمی کنید. اگر مرا می دیدید احتمالاً فکر می کردید حدود چهل سال دارم، اما خیلی در اشتباه بودید.
من پیرم ـ پیر آن طور که یک درخت، یا یک صدف دوکفه ای سفت، یا یک نقاشی دوران رنسانس پیر است.
برای اینکه تصوری داشته باشید: بیش از چهارصد سال قبل در سوم مارس ۱۵۸۱ به دنیا آمدم، در اتاق والدینم، در طبقه ی سوم یک شاتوی کوچک فرانسوی که خانه ی من بود. از قرار معلوم برای آن وقت سال روز گرمی بود و مادرم از پرستارش خواسته بود همه ی پنجره ها را باز کند.
مادرم گفت: «خدا به تو لبخند زد.» اگرچه فکر می کنم شاید باید این را اضافه می کرد ـ حتماً وجود داشته ـ از آن زمان لبخند به اخم بدل شد.
مادرم مدت ها پیش مرد. اما، من نمردم.
می دانید، من دچار عارضه ی خاصی هستم.
تا مدت ها به آن به چشم نوعی بیماری نگاه می کردم، اما بیماری واقعاً کلمه ی درستی نیست. بیماری حاکی از بدحالی و تحلیل رفتن است. بهتر است بگویم من عارضه ای دارم. عارضه ای نادر، اما نه منحصر به فرد. چیزی که تا کسی به آن مبتلا نشده، از آن خبر ندارد.
این عارضه در مجلات رسمی پزشکی نیست. اسم مشخصی هم ندارد. اولین دکتر شناخته شده ای که به آن اسمی داد، در ۱۸۹۰، آن را «آناگریا» نامید بدون تاکید بر گ، به دلایلی که بعد روشن خواهد شد، چنین چیزی هرگز به اطلاع عموم نرسید.
این عارضه در حوالی دوران بلوغ بروز می کند. خوب بعد از آن اتفاق زیادی نمی افتد. در ابتدا افراد متوجه نمی شوند به آن «مبتلا» شده اند. گذشته از همه چیز، آدم ها هر روز بیدار می شوند و همان چهره ی دیروز را در آینه می بینند. روز از پس روز، هفته از پس هفته، حتی ماه از پس ماه، آدم ها به شکل چندان محسوسی تغییر نمی کنند.
اما با گذشت زمان، روزهای تولد یا روزهای خاص سال، آدم ها می فهمند پیرتر نمی شوند.
هرچند، واقعیت این است که فرد از پیرشدن دست نمی کشد. افراد مبتلا به آناگریا دقیقاً مثل همه پیر می شوند. فقط خیلی آهسته تر. سرعت پیرشدن در آن ها کمی نوسان دارد، اما به طور عمومی نسبتش یک به پانزده است. گاهی یک سال در هر سیزده یا چهارده سال است اما در مورد من این رقم بیشتر به پانزده نزدیک بود.
بنابراین ما فناناپذیر نیستیم. ذهن و بدن مان ایستا نیست. فقط بنا به آخرین یافته های علمی که پیوسته در تغییرند، جنبه های مختلف روند پیری ما ـ زوال مولکولی، اتصال عرضی سلول ها در یک بافت، جهش های سلولی و مولکولی (بعلاوه، از همه شاخص تر، در دی ان ای هسته ای) ـ در یک محدوده ی زمانی دیگر اتفاق می افتد.
موی من خاکستری خواهد شد. شاید طاس شوم. چشم هایم ممکن است به پیرچشمی ناشی از بالا رفتن سن دچار شوند. عاقبت توده ی عضلانی و تحرکم را از دست می دهم.
یک ویژگی آناگریا این است که سیستم ایمنی شما را قوی تر می کند، شما را از بسیاری (نه همه) عفونت های ویروسی و باکتریایی در امان نگه می دارد، اما در نهایت حتی این هم رو به کاهش می گذارد. شما را با علم خسته نمی کنم، اما به نظر می رسد مغز استخوان ما در سال های اوج مان سلول های بنیادی خون ساز ـ آن هایی که به گلبول های سفید مربوط می شوند ـ بیشتری تولید می کند، اگرچه لازم است اشاره کنم که این ما را از جراحت یا سوء تغذیه در امان نگه نمی دارد و همیشگی نیست.
بنابراین، به من به چشم یک خون آشام جذاب نگاه نکنید که برای همیشه در اوج قدرت مردانگی باقی می ماند. اگرچه باید بگویم وقتی با توجه به ظاهرتان بین مرگ ناپلئون و اولین انسان روی ماه انگار فقط یک دهه گذشته، به نظر می رسد همیشه در اوج جوانی مانده اید.
یکی از دلایل اینکه مردم چیزی درباره ی ما نمی دانند این است که بیشتر آدم ها آماده ی باور آن نیستند.
انسان ها، به صورت یک قانون، چیزهایی را نمی پذیرند که با جهان بینی آن ها تناسب ندارد. بنابراین می توانید کاملاً به راحتی بگویید: «من چهارصد و سی ونه سال دارم»، اما واکنش به طور عمومی این خواهد بود: «تو دیوانه ای؟»
دلیل دیگر اینکه مردم چیزی درباره ی ما نمی دانند این است که حفاظت شده ایم. به وسیله ی نوعی سازمان. هرکس که راز ما را کشف کند و آن را باور کند، عمر کوتاهش باز هم کوتاه تر می شود. بنابراین خطر تنها از جانب انسان های عادی نیست.
از درون هم هست.

سریلانکا، سه هفته پیش

چاندریکا سِنِه ویرانته حدود صد متر یا بیشتر پشت معبد، در سایه، زیر درختی دراز کشیده بود. مورچه ها از صورت پرچینش بالا می رفتند. چشم هایش بسته بودند. میان برگ ها صدای خش خشی شنیدم و به بالا نگاه کردم و دیدم یک میمون با چشم های سرزنش باری نگاهم می کند.
از راننده ی توک - توک خواسته بودم مرا برای دیدن میمون ها به معبد ببرد. او به من گفته بود که این نوع میمون قهوه ای ـ قرمز با صورت تقریباً بی مو، میمون ریلِوا (۱) است.
راننده گفته بود: «خیلی در خطر انقراض. تعداد زیادی از آن ها نمانده. این محل جای آن هاست.»
میمون به سرعت رفت. در میان برگ ها ناپدید شد.
دست زن را گرفتم. سرد بود. فکر کردم حدود یک روز است آنجا افتاده و پیدا نشده. دستش را نگه داشتم و دیدم دارم به شدت گریه می کنم. به سختی می شد نوع احساسات را مشخص کرد. موجی برخاسته از پشیمانی، آسودگی، اندوه و ترس. از این غمگین بودم که چاندریکا اینجا نیست تا به سوال هایم پاسخ دهد. اما این هم موجب آسودگی ام بود که مجبور نشده ام او را بکشم. می دانستم قرار بوده بمیرد.
این آسودگی به چیز دیگری تبدیل شد. ممکن بود ناشی از اضطراب یا آفتاب باشد یا به خاطر تخم مرغ سبکِ سریلانکایی که برای صبحانه خورده بودم، اما حالا استفراغ کردم. در آن لحظه بود که مساله برایم روشن شد. دیگر نمی توانستم این کار را بکنم.

در معبد تلفن نبود، بنابراین صبر کردم تا قبل از تلفن زدن به هندریک، به هتلم در شهر قدیمی گالی و داخل پشه بند چسبنده از گرما برگردم و بی هدف به بادبزن کند سقف خیره شوم.
گفت: «کاری را که قرار بود بکنی انجام دادی؟»
گفتم: «بله.» که نیمی از آن درست بود. گذشته از همه چیز، نتیجه همان بود که او خواسته بود. «او مرده.» بعد همان چیزی را پرسیدم که همیشه می پرسیدم. «او را پیدا کردی؟»
او مثل همیشه گفت: «نه. نکرده ایم. نه هنوز.»
هنوز. این کلمه می توانست شما را دهه ها به دام بیندازد. اما این بار، اعتماد به نفس تازه ای داشتم.
«هندریک، حالا، خواهش می کنم. من یک زندگی معمولی می خواهم. نمی خواهم این کار را بکنم.»
او با خستگی آه کشید.«باید ترا ببینم. خیلی وقت گذشته.»

لس آنجلس، دو هفته پیش

هندریک به لس آنجلس برگشته بود. از دهه ی ۱۹۲۰ آنجا زندگی نکرده بود، درنتیجه تصور کرد این کار امن است و دیگر کسی زنده نیست که بتواند او را به یاد بیاورد. خانه ی بزرگی در برنتوود داشت که از آن به عنوان مرکز فرماندهی انجمن آلباتروس استفاده می شد. برنتوود برای او بی نقص بود. سرزمینی با بوی گل های شمعدانی و خانه های بزرگ جا گرفته پشت حصارها و دیوارها و پرچین های بلند، جایی که در آن خیابان ها خالی از رهگذر و هرچیز دیگری بود، حتی از درخت، تا حد بایر بودن بی نقص به نظر می رسید.
دیدن هندریک، نشسته کنار استخر بزرگش روی یک تخت آفتابی، لپ تاپ روی زانو، برایم به کلی شوکه کننده بود. به طور معمول، ظاهر هندریک کم و بیش یکسان بود، اما بی اختیار متوجه تغییر شدم. جوان تر به نظر می رسید. هنوز پیر و گرفتار آرتروز بود، اما، خوب، یک قرن می شد که به این خوبی نبود.
گفتم: «سلام، هندریک. خوب به نظر می رسی.»
طوری سر تکان داد که انگار چیز تازه ای نبود: «بوتاکس و لیفت ابرو.»
حتی شوخی هم نمی کرد. در این زندگی، او قبلاً جراح پلاستیک بود. داستان پشتش این بود که بعد از بازنشستگی از میامی به لس آنجلس آمده. این طوری می توانست از مشکل هیچ بیمار سابق محلی نداشتن پرهیز کند. اینجا اسمش هری سیلورمن بود. («سیلورمن. دوستش نداری؟ شبیه اسم یک ابرقهرمان پیر است. که من به شکلی هستم.»)
روی صندلی آفتابی دیگر نشستم. خدمتکارش، روسلا، با دو اسموتی به رنگ غروب آفتاب آمد. متوجه ی دست های هندریک شدم. پیر به نظر می رسیدند. لکه های قهوه ای و پوست آویزان و رگ های آبی نیلی. چهره ها راحت تر از دست ها می توانند دروغ بگویند.
«سنجد تلخ. دیوانه کننده ست. مزه ی گه می دهد. امتحانش کن.»
نکته ی شگفت انگیز در مورد هندریک این بود که با زمان جلو می رفت. فکر می کنم، همیشه این کار را کرده بود. به یقین از دهه ی ۱۸۹۰ وجود داشت. از قرن ها پیش که گل لاله می فروخت تقریباً همین بود. این عجیب بود. او از همه ی ما پیرتر بود اما همیشه تا حدی زیادی در جریان همه ی چیزهایی قرار داشت که روح زمانه اش بود.
گفت: «موضوع این است، در کالیفرنیا تنها راه اینکه پیرتر به نظر برسی این است که ظاهرت جوان تر دیده شود. اگر پیشانی ات از چهل سال بالاتر برود آن وقت مردم خیلی مشکوک می شوند.»
به من گفت چند سالی در سانتاباربارا بوده اما کمی دچار ملال شده. «سانتا باربارا خوشایند است. بهشت است با ترافیک کمی بیشتر. اما در بهشت هیچ اتفاقی نمی افتد. جایی بالای تپه ها داشتم. هر شب نوشیدنی محلی می نوشیدم. اما داشتم دیوانه می شدم. دچار حمله های هراس شدم. بیشتر از هفت قرن زندگی کرده ام و هرگز یک حمله ی هراس هم نداشتم. شاهد جنگ ها و انقلاب ها بودم. خوب. اما به سانتا باربارا رفتم و آنجا در آپارتمان راحتم بیدار شدم، درحالی که قلبم دیوانه وار می زد و حس می کردم درون خودم گیر افتاده ام. اگرچه، لس آنجلس چیز دیگری است. لس آنجلس مرا فوراً آرام کرد، می توانم به تو بگویم...»
«احساس آرامش می کنی. این باید خوشایند باشد.»
مدتی مرا برانداز کرد، انگار یک شاهکار هنری با معنایی پنهان باشم. «تام، جریان چیست؟ دلت برای من تنگ شده؟»
«چیزی مثل آن.»
«جریان چیست؟ ایسلند آن قدر بد بود؟»
من قبل از ماموریت کوتاهم در سریلانکا هشت سال در ایسلند زندگی کرده بودم.
«احساس تنهایی می کردم.»
«اما فکر کرده بودم بعد از بودنت در تورنتو، می خواهی تنها باشی. تو گفتی تنهایی واقعی وقتی است که آدم ها اطرافت باشند. و تام، از آن گذشته، ما همین هستیم. آدم های تنها هستیم.»
هوا را فرو دادم، انگار جمله ی بعدی چیزی بود که باید زیر آن شنا می کردم. « نمی خواهم دیگر این طور باشم. می خواهم خارج شوم.»
واکنش مهمی در کار نبود. پلک هم نزد. به دست های گره گره شده و مفصل های متورمش نگاه کردم. «خارج شدن در کار نیست. این را می دانی. تو یک آلباتروس هستی. حشره ی یک روزه نیستی. یک آلباتروس هستی.»
فکر پشت اسم ها ساده بود: در گذشته، تصور می شد آلباتروس ها موجوداتی با عمر خیلی طولانی اند. واقعیت این است، عمر آن ها فقط حدود شصت سال یا بیشتر است؛ مثلاً خیلی کمتر از کوسه های گرینلند که حدود چهارصدسال زندگی می کنند، یا آن صدف دوکفه ای که دانشمندان آن را «مینگ» نامیدند چون در زمان سلسله ی مینگ متولد شده بود، بیشتر از پانصد سال پیش. اما به هرحال، ما آلباتروس ها بودیم. یا کوتاه تر، آلباها. و هر انسان دیگری روی زمین به عنوان حشره ای یک روزه کنار گذاشته می شد. علت این نام گذاری این است که حشره هایی آبزی با عمر کوتاه اند که تمام دوره ی زندگی را در یک روز یاـ دریک زیرگونه ـ در پنج دقیقه طی می کنند.
هندریک هرگز از سایر انسان های معمولی به عنوان چیزی جز حشره های یک روزه حرف نمی زد. برای من اصطلاحات او ـ اصطلاحاتی که برایم عادت شده بود ـ به طرز فزاینده ای مسخره بود.
آلباتروس ها. حشره های یک روزه. احمقانه بودن این.
این نکته ی افسرده کننده در مورد شناختن آلباهای دیگر بود. می فهمیدید که ما خاص نبودیم. ما ابرقهرمان ها نبودیم. ما فقط پیر بودیم. و اینکه در مواردی مانند هندریک، واقعاً مهم نبود چند دهه یا قرن گذشته، چون شما همیشه در محدوده های شخصیتی خودتان زندگی می کردید. هیچ گستره ی زمانی یا مکانی آن را تغییر نمی داد. هرگز نمی توانستید از خودتان فرار کنید.
به من گفت: «راستش را به تو گفته باشم، از نظر من این گستاخانه ست. بعد از همه ی کارهایی که برای تو کرده ام.»
« به خاطر آنچه برایم انجام داده ای سپاسگزارم...» مکث کردم. او دقیقاً چه کاری برای من انجام داده بود؟ آنچه قول انجامش را داده بود اتفاق نیفتاده بود.
«تام، می فهمی دنیای مدرن چه جوری است؟ مثل روزگار گذشته نیست. نمی توانی فقط آدرس عوض کنی و اسم خودت را در دفتر کلیسای محل بنویسی. می دانی برای امن نگه داشتن تو و بقیه اعضاء چقدر باید پرداخت کنم؟»
«خوب پس، می توانم مانع از خرج کردن تو شوم.»
«من همیشه خیلی صریح بودم: این خیابانی یک طرفه است.»
«خیابان یک طرفه ای که هرگز خواستار عبور از آن نبودم.»
هندریک نی لیوانش را مکید و از طعم اسموتی چهره اش درهم رفت. «که خود زندگی است، نیست؟ گوش کن، بچه.»
«به سختی چنین چیزی هستم.»
«تو یک انتخاب کردی. این انتخاب تو بود که دکتر هاچینسون را ببینی.»
«و اگر می دانستم چه به سر او خواهد آمد، هرگز چنین انتخابی نمی کردم.»
او با نی دایره هایی روی اسموتی اش رسم کرد، بعد لیوان را روی میز کوچک کنارش گذاشت تا برای آرتروزش قرص گلوکوزآمین بخورد.
«پس باید بدهم ترا بکشند.» به حالت خاص خودش خِرخِرکنان خندید تا وانمود کند این یک شوخی بوده. اما نبود. البته که نبود. «یک معامله می کنم، یک مصالحه. به تو دقیقاً همان زندگی را می دهم که می خواهی ـ هر زندگی ـ اما مطابق معمول، هر هشت سال یکبار، به تو تلفنی می شود و، پیش از آنکه هویت بعدی خودت را انتخاب کنی، از تو می خواهم کاری انجام بدهی.»
البته، همه ی این ها را قبلاً شنیده بودم. اگرچه «دقیقاً همان زندگی را می دهم که می خواهی» واقعاً همین معنی را نداشت. او تعدادی پیشنهاد می داد و باید یکی از آن ها را قبول می کردم. و واکنش من هم، کاملاً به گوش او آشنا بود.
«از او هیچ خبری شده؟» این پرسشی بود که قبلاً صدها بار پرسیده بودم، اما هرگز رقت بارتر، ناامیدانه تر از حالا به نظر نرسیده بود.
به نوشیدنی اش نگاه کرد.«نه.»
متوجه شدم این را کمی سریع تر از معمول گفت. «هندریک؟»
«نه. نه، ندارم. اما گوش کن، ما با سرعتی خارق العاده داریم آدم های دیگر را پیدا می کنیم. بیشتر از هفتاد نفر در سال گذشته. وقتی شروع کردیم را به یاد می آوری؟ در یک سال خوب پنج نفر می شدند. اگر هنوز می خواهی آن زن را پیدا کنی حالا دیوانگی است که بخواهی بیرون بروی.»
از سوی استخر صدای شالاپ کوچکی شنیدم. ایستادم، به طرف لبه ی استخر رفتم و یک موش کوچک دیدم که ناامیدانه شناکنان به سمت آن سوی فیلتر آب می رفت. زانو زدم و جانور را در گودی دستم گرفتم و بیرون آوردم. او به سرعت به طرف چمنی رفت که به دقت آراسته شده بود.
من در اختیار او بودم، و این را می دانست. راهی برای زنده خارج شدن وجود نداشت. و حتی اگر وجود داشت، ماندن آسان تر بود. با راحتی همراه بود ـ مثل بیمه.
«هر زندگی که بخواهم؟»
«هر زندگی که بخواهی.»
کاملاً مطمئنم، با توجه به خصوصیات هندریک، تصور می کرد می خواهم چیزی افراطی و گران درخواست کنم. ممکن است بخواهم در یک قایق تفریحی در سواحل آمالفی زندگی کنم، یا در یک پنت هاوس در دوبی. اما در این مورد فکر کرده بودم، و می دانستم چه بگویم. «می خواهم به لندن برگردم.»
«لندن؟ می دانی، او احتمالاً آنجا نیست.»
«می دانم. فقط می خواهم به آنجا برگردم. برای اینکه حس کنم دوباره در وطن هستم. و می خواهم یک معلم باشم. یک معلم تاریخ.»
خندید. «یک معلم تاریخ. چطور، مثلاً در دبیرستان؟»
«آن ها در انگلیس می گویند "دوره ی دوم". اما، بله، یک معلم تاریخ در دبیرستان. فکر می کنم انجام چنین کاری خوب است.»
و هندریک لبخند زد و با اندکی سردرگمی به من نگاه کرد، انگار به جای خرچنگ، مرغ سفارش داده بودم. «این عالی ست. بله. خوب، فقط باید چند چیزی را مرتب کنیم و...»
و همان طور که هندریک حرف می زد، موش را تماشا کردم که زیر پرچین، درون تاریکی، درون آزادی، ناپدید شد.

لندن، زمان حال

لندن. هفته ی اول زندگی تازه ی من.
دفتر معلم ها در مدرسه ی اوکفیلد.
دارم سعی می کنم عادی به نظر برسم. این تلاشی فزاینده است. گذشته سعی دارد از درون آن بیرون بزند.
نه.
از حالا بیرون زده. گذشته همیشه اینجاست. اتاق بوی قهوه ی فوری، ضدعفونی کننده و کف پوش آکریلیک می دهد، اما آنجا پوستری از شکسپیر است. خط موی عقب رفته، پوست روشن، چشم های بی روحِ کسی که مواد مصرف کرده. تصویری که واقعاً به شکسپیر شباهت ندارد.
روی مدیر مدرسه، دافنه بلو، تمرکز می کنم. گوشواره های حلقه ای نارنجی انداخته. میان موهای سیاهش چند تار موی سفید هست. دارد به من لبخند می زد. لبخندی امیدوارانه است. از آن لبخند ها که هیچ کس قبل از چهل سالگی قادر نیست بزند. لبخندهایی که همزمان در آن ها اندوه و نافرمانی و تفریح دیده می شود.
«من مدتی است اینجا هستم.»
گفتم: «واقعاً!»
در بیرون صدای آژیر پلیس محو و نیست می شود.
می گوید: «زمان، چیز عجیبی است، نیست؟»
لبه ی لیوان کاغذی قهوه اش را با ظرافت می گیرد و آن را کنار کامپیوترش می گذارد.
تایید می کنم: «عجیب ترین چیز.»
دافنه را دوست دارم. همه ی این مصاحبه را دوست دارم. دوباره بودن در اینجا، در لندن، برگشتن به تاور هملتز را دوست دارم. و حضورم را در این مصاحبه برای یک شغل معمولی. اینکه یکبار هم شده احساس عادی بودن کنی عالی است.
«حالا سه دهه است معلم هستم. و دو سال است اینجا هستم. چه فکر افسرده کننده ای. همه ی این سال ها. من خیلی پیرم.» او در میان لبخندش آه می کشد.
همیشه از اینکه مردم این را می گویند خنده ام می گیرد.
«این طور به نظر نمی رسید.» این چیزی است که باید گفت، بنابراین می گویم.
«خوش برخورد! امتیازهای اضافه!» او می خندد، خنده ای که کاملاً دو اکتاو بالا می رود.
آن خنده را به شکل پرنده ای نامرئی تصور می کنم، موجودی غیربومی، از سنت لوچیا (جایی که پدرش اهل آنجا بود)، که از پنجره به سوی آسمان خاکستری پشت آن پرواز می کند.
«آه، مثل شما جوان بودن.» می خندد.
من با تاکید روی عدد مضحک، می گویم: «چهل و یک جوان نیست.» چهل و یک. چهل و یک. این چیزی است که من هستم.
«خیلی خوب مانده اید.»
«تازه از تعطیلات برگشته ام. شاید به خاطر آن باشد.»
«جای خوبی بوده؟»
«سریلانکا. بله. خوب است. در دریا به لاکپشت های دریایی غذا دادم...»
«لاکپشت ها؟»
«بله.»
از پنجره به بیرون نگاه می کنم و زنی را با یک دسته بچه مدرسه ای یونیفورم پوشیده می بینم که دارند به طرف زمین بازی می روند. او می ایستد، به طرف آن ها برمی گردد و همان طور که دارد کلماتی ناشنیدنی به زبان می آورد، صورتش را می بینم. عینک به چشم گذاشته، جین و ژاکتی بلند پوشیده که به نرمی در باد تکان می خورد، و موهایش را پشت گوش هایش زده. حالا دارد به چیزی می خندد که یکی از شاگردان می گوید. خنده صورتش را روشن می کند و من لحظه ای مسحور می شوم.
دافنه می بیند به کجا نگاه می کنم و این باعث شرمندگی ام می شود، می گوید: «آها. او کامیل است، معلم فرانسه ی ما. هیچ کس مثل او نیست. بچه ها عاشقش هستند. همیشه آن ها را این طرف و آن طرف می برد... درس فرانسه در فضای باز. این از آن نوع مدرسه هاست.»
سعی می کنم دوباره به گفت وگو نظم بدهم، می گویم: «می بینم شما اینجا کارهای خیلی بزرگی کرده اید.»
«سعی می کنم. اگرچه، گاهی نبرد بیهوده ای است. این تنها نگرانیم برای درخواست شماست. معرفی نامه های شما شگفت انگیز است. و من همه ی آن ها را بررسی کرده ام...»
خیالم راحت می شود. نه برای اینکه او معرفی نامه ها را بررسی کرده، بلکه چون آنجا کسی بوده که تلفن را بردارد، یا به ایمیل جواب بدهد.
«...اما اینجا یک مدرسه ی جامع محلی نیست. اینجا لندن است. اینجا تاور هملتز است.»
«بچه ها بچه هستند.»
«و آن ها بچه های فوق العاده ای هستند. اما اینجا منطقه ی متفاوتی است. آن ها همان امتیازها را ندارند. از این نگرانم که زندگی شما زندگی تا حدی بی دغدغه تری بوده.»
«ممکن بود متعجب شوید.»
«و خیلی از بچه های اینجا با زمان حال هم مشکل دارند، چه برسد به تاریخ. آن ها فقط به دنیای اطراف شان اهمیت می دهند. کلید کار درگیر کردن آن هاست. چطور می توانید به تاریخ جان بدهید؟»
سوالی ساده تر از این در دنیا وجود نداشت. «تاریخ چیزی نیست که نیازی به جان دادن به آن داشته باشید. تاریخ زنده است. ما تاریخ هستیم. تاریخ سیاستمداران یا پادشاهان و ملکه ها نیست. تاریخ همه کس است. همه چیز است. آن قهوه است. می توانید تمام تاریخ سرمایه داری و امپراطوری و بردگی را فقط با صحبت در مورد قهوه توضیح بدهید. میزان خون و مصیبتی که ما را به جایی رسانده که بتوانیم اینجا بنشینیم و در لیوان های کاغذی قهوه بنوشیم، خارق العاده است.»
« قهوه ام را حرام کردید.»
«متاسفم. اما نکته این است: تاریخ همه جا هست. راز موفقیت این است که مردم این را بفهمند. باعث می شود مکانی را درک کنید.»
«درست است.»
«تاریخ مردم است. همه عاشق تاریخ هستند.»
دافنه با تردید به من نگاه می کند، صورتش در گردنش فرو می رود و ابروهایش را بالا می برد. «در این مورد مطمئن هستید؟»
سری تکان می دهم. «فقط موجب می شود درک کنند هرچه می گویند و انجام می دهند و می فهمند فقط به خاطر آنچه قبلاً بوده، می گویند و انجام می دهند و می فهمند. به خاطر شکسپیر. به خاطر هر انسانی که تا به امروز زندگی کرده.»
از پنجره به بیرون نگاه می کنم. در طبقه ی سوم هستیم و حتی در لندن خاکستری با نم نم باران، چشم انداز خوبی داریم. یک ساختمان سبک دوران جرج پنجم را می بینم که بارها از کنارش رد شده ام.
«آن محل. آن محل در آنجا. آنکه که آن همه دودکش دارد؟ آنجا یک آسایشگاه روانی بوده. و آنجا»ـ به ساختمان آجری کوتاه تری اشاره می کنم ـ «کشتارگاه قدیمی بوده. همه ی استخوان های کهنه را می بردند و از آن ها برای ساختن چینی استفاده می کردند. اگر دویست سال پیش از آنجا رد می شدیم یک طرف صدای شیون گروهی از مردم را می شنیدیم که دیوانه شناخته شده بودند و طرف دیگر صدای شیون احشام را...»

اگر، اگر، اگر.

به سقف های مسطح سفالی در سمت شرق اشاره می کنم.
«و درست آنجا، در یک نانوایی، در اولد فورد رود، محلی است که سیلویا پانکهرست و هواداران حقوق زنان با هم دیدار می کردند. آن ها یک تابلوی بزرگ داشتند، با حروف طلایی روی آن نوشته شده بود«حق رای برای زنان» که نه چندان دورتر از کارخانه ی کبریت سازی قدیمی حتماً آن را می دیدید.»
دافنه چیزی یادداشت کرد. «و می بینم، ساز هم می زنید. گیتار، پیانو و ویولن.»
نگفتم، و عود. و ماندولین. و بربط. و فلوت.
«بله.»
«مارتین را شرمنده می کنید.»
«مارتین؟»
«معلم موسیقی ما. ناامید کننده. او ناامید کننده است. به زحمت می تواند مثلث بنوازد. هرچند، فکر می کند ستاره ی موسیقی راک است. مارتین بیچاره.»
«خوب، من عاشق موسیقی هستم. عاشق نواختن موسیقی هستم. اما تدریس آن برایم سخت است. همیشه حرف زدن در مورد موسیقی برایم سخت بوده.»
«برخلاف تاریخ؟»
«برخلاف تاریخ.»
«به نظر می رسد آماده اید با برنامه ی درسی فعلی کار کنید.»
به راحتی دروغ می گویم: «بله. کاملاً»
«و هنوز جوان هستید.»
شانه بالا می اندازم و قیافه ای به خود می گیرم که فکر می کنی باید بگیری.
«من پنجاه و شش ساله ام بنابراین چهل و یک جوان است، حرفم را باور کن.»

پنجاه و شش ساله جوان است.
هشتاد و هشت ساله جوان است.
صد و سی ساله جوان است.

«خوب، من چهل و یک ساله ی حسابی پیری هستم.»
او به من لبخند می زند. سر قلمش را فشار می دهد و صدای کلیک شنیده می شود. بعد دوباره کلیک می کند. هرکدام یک لحظه است. اولین کلیک، مکث بین آن و کلیک دوم. هرقدر بیشتر عمر کنید، وضع سخت تر می شود. به چنگ آوردن ها. هر لحظه ی کوچکی که می رسد. زندگی در چیزی به جای گذشته یا آینده. واقعاً اینجا حضور داشتن.
امیلی دیکنسون می گوید، برای همیشه، متشکل از زمان های حال است. اما چگونه ساکن زمان حالی می شوید که در آن حضور دارید؟ چگونه جلوی ورود ارواح همه ی زمان های حال دیگر را می گیرید؟ به طور خلاصه، چگونه زندگی می کنید؟
حواسم پرت می شود.
این اواخر خیلی اتفاق می افتد. درباره اش شنیده بودم. آلباهای دیگر درموردش حرف زده بودند. به میانه ی زندگی تان می رسید و فکرها خیلی زیاد می شوند. خاطرات متورم می شوند. سردردها بیشتر می شوند. سردرد امروز خیلی بد نیست، اما وجود دارد.
سعی می کنم تمرکز کنم. سعی می کنم به آن زمان حال دیگر متوسل شوم، به چند ثانیه ی کوتاه قبل، وقتی داشتم از مصاحبه لذت می بردم. از احساس عادی بودن نسبی. یا توهم آن.

عادی بودنی در کار نیست.
نه برای من.

سعی دارم تمرکز کنم. به دافنه نگاه می کنم که سرش را تکان می دهد و می خندد، اما حالا خنده ای نرم، به چیزی که فاش نمی کند. از ناگهان مرطوب شدن چشمش حس می کنم، باید چیزی غمگین باشد. «خوب، تام، من حسابی تحت تاثیر این درخواست قرار گرفته ام، نباید بگیرم؟»

تام.
تام هَزارد.

اسم من ـ اسم اصلی من ـ استین تاماس امبروز کریستوف هزارد بود. این نقطه ی شروع بود. از آن زمان اسم های بسیاری داشتم و چیزهای بسیاری بودم. اما، اولین بار که به انگلستان آمدم، به سرعت سایر اسم ها را کنار گذاشتم و فقط تام هزارد شدم.
حالا، استفاده ی دوباره از آن اسم، مثل یک بازگشت است. در سرم طنین می اندازد. تام. تام. تام.
«تو همه ی ویژگی ها را داری. اما حتی اگر هم نداشتی باز هم کار را می گرفتی.»
«واقعاً. چرا؟»
ابروهایش را بالا می برد: «کس دیگری درخواست نداده!»
هر دو کمی به آن می خندیم.
اما آن لبخند سریع تر از حشره ای یک روزه می میرد.
چون بعد می گوید: «من در چَپِل استریت زندگی می کنم. چیزی درباره اش می دانی یا نه؟»
البته که می دانم و این سوال مثل بادی سرد بیدارم می کند. تپش سردردم سخت تر می شود. سیبی را مجسم می کنم که در یک فر می ترکد. نباید به اینجا برمی گشتم. هرگز نباید از هندریک می خواستم این اتفاق بیفتد. به رز فکر می کنم، به آخرین بار که او را دیدم و به آن چشم های درمانده ی گشوده.
«چپل استریت. نمی دانم. نه. نه، متاسفانه نمی دانم.»
«نگران نباش.» جرعه ای از قهوه اش می نوشد.
به پوستر شکسپیر نگاه می کنم. انگار مثل دوستی قدیمی به من خیره شده. زیر تصویرش نقل قولی نوشته شده.

ما می دانیم چه هستیم، اما نمی دانیم چه خواهیم شد.

«تام، من احساس خوبی نسبت به تو دارم. باید به احساس خودت اعتماد کنی، نباید بکنی؟»
می گویم: «به گمانم می کنم.» اگرچه احساس چیزی است که هرگز به آن اعتماد نکرده ام.
لبخند می زند.
لبخند می زنم.
بلند می شوم و به طرف در می روم. «ترا سپتامبر می بینم.»
«ها! سپتامبر. سپتامبر. به سرعت می گذرد. زمان، می فهمی. این یک چیز دیگر در مورد پیرتر شدن است. زمان به سرعت می گذرد.»
زمزمه می کنم: «امیدوارم.»
اما نمی شنود، چون بعد می گوید: «و بچه ها.»
«ببخشید؟»
«چیز دیگری که موجب می شود به نظر برسد زندگی سریع تر می گذرد بچه ها هستند. من سه تا دارم. بزرگ ترین آن ها بیست و دو ساله است. سال قبل فارغ التحصیل شد. دیروز دخترم با لگوهایش بازی می کرد؛ امروز دارد کلیدهای آپارتمان تازه اش را می گیرد. بیست و دو سال در یک چشم به هم زدن. تو هم بچه داری؟»
دستگیره ی در را گرفته ام. این هم لحظه ای است. و درون آن، هزاران زندگی دیگر به طرزی دردناک زنده.
می گویم: «نه.» چون این آسان تر از حقیقت است، «ندارم.»
او لحظه ی کوتاهی کمی دستپاچه به نظر می رسد. فکر می کنم می خواهد در این مورد چیزی بگوید اما به جای آن می گوید: «به زودی شما را می بینم، آقای هزارد.»
به راهرو قدم می گذارم که بوی همان ضدعفونی کننده را می دهد، جایی که دو نوجوان به دیوار تکیه داده و چنان به تلفن هایشان خیره شده اند که کشیش های پیر مومن به کتاب های دعایشان خیره می شوند. برمی گردم و می بینم دافنه دارد به کامپیوترش نگاه می کند.
«بله. به زودی می بینمت.»
همان طور که از دفتر دافنه بلو بیرون می آیم و از مدرسه خارج می شوم، هم در قرن بیست و یکم هستم و هم در قرن هفدهم.
حدود یک مایل یا بیشتری که به طرف چپل استریت می روم ـ مسیری از مغازه های شرط بندی و پیاده روها و ایستگاه های اتوبوس و چراغ های خیابانی سیمانی و نقاشی های دیواری با بی میلی کشیده شده ـ تقریباً در حال خلسه ام. خیابان ها زیادی عریض به نظر می رسند. و و قتی به چپل استریت می رسم چیزی را کشف می کنم که از قبل می دانستم: خانه هایی که زمانی آنجا بودند دیگر وجود ندارند، جای خود را به خانه های ساخته شده در اواخر دهه ی ۱۸۰۰ داده اند، بلند و از آجر سرخ که به بی پیرایگی دوران ساخت شان طراحی شده اند.
در گوشه ای، آنجا که می دانستم یک کلیسای کوچک متروک بود و یک نگهبان، حالا یک مغازه ی جوجه سوخاری است. پلاستیک سرخ مثل یک زخم ضربان دارد. با چشم های بسته راه می روم و سعی دارم مجسم کنم خانه در اصل کجای خیابان قرار داشته و بعد از حدود بیست قدم می ایستم. چشم هایم را باز می کنم و خانه ای نیمه متصل می بینم که از نظر ظاهر به آن خانه که قرن ها پیش به آن رسیدم هیچ شباهتی ندارد. در بدون نشانه حالا امروزی و آبی است. اتاق نشیمنی که یک تلویزیون کاملش کرده، از پنجره دیده می شود. کسی دارد در آن بازی ویدئویی می کند. یک موجود غیرزمینی روی صفحه منفجر می شود.
سردردم می کوبد و احساس ضعف می کنم و مجبور می شوم یک قدم عقب بروم، تقریباً انگار گذشته چیزی است که می تواند هوا را رقیق کند، یا روی قوانین جاذبه تاثیر بگذارد. به اتومبیلی تکیه می دهم، به نرمی اما همین برای به صدا در آوردن دزدگیرش کافی است.
صدا بلند است، مثل شیونی از درد، زوزه ای دور از ۱۶۲۳و به سرعت از خانه دور می شوم، بعد از خیابان و آرزو می کنم فقط می توانستم به همان سادگی از گذشته دور شوم.

لندن، ۱۶۲۳

من در زندگی فقط یکبار عاشق شده ام. به گمانم این مرا تا حدی رمانتیک نشان می دهد. فکر اینکه یک عشق واقعی دارید، اینکه بعد از دست دادنش هیچ کس دیگری با او قابل مقایسه نخواهد بود. این فکر شیرینی است، اما خود واقعیت ترسناک است. اینکه باید با تمام سال های تنهایی بعد از آن روبرو شوی. وجود داشتن بعد از آنکه علت وجودی تو دیگر نیست.
و علت وجودی من، تا مدتی، رز بود.
اما بعد از رفتنش آخرین خاطره ام از او، بسیاری از خاطرات خوب را مه آلود کرد. پایانی که شروعی وحشتناک هم بود. آخرین روزی که با او بودم. چون این روز است، روزی که به چَپِل استریت رفتم تا او را ببینم، که در طول قرن ها روزهای بسیاری را معنی کرده.
پس...
پشت در خانه اش ایستاده بودم.
در زدم و منتظر ماندم و دوباره در زدم.
نگهبانی که سر خیابان از کنارش گذشته بودم، حالا داشت نزدیک می شد.
«رفیق، این خانه ای نشانه گذاری شده است.»
«بله. این را می دانم.»
«نباید واردش شوی...امن نیست.»
دستم را بالا گرفتم. «عقب بمان. من هم گرفتار این نفرین شده ام. از این نزدیک تر نیا.»
البته، این یک دروغ بود، اما دروغی موثر. نگهبان با سرعت قابل توجهی از من دور شد.
از پشت در گفتم: «رز، من هستم. من هستم. تام. الان گریس را دیدم. کنار رودخانه. او به من گفت تو اینجا هستی...»
مدتی طول کشید اما از داخل صدای او را شنیدم. «تام؟»
از زمانی که آن صدا را شنیده بودم، سال ها می گذشت.
«رز، در را باز کن. باید ترا ببینم.»
«تام، نمی توانم. من بیمارم.»
«می دانم. اما من نمی گیرم. این ماه های اخر کنار بیماران طاعونی زیادی بودم و حتی سرما هم نخوردم. بیا رز، در را باز کن.»
این کار را کرد.
و او آنجا بود، زنی شده بود. ما تقریباً همسن بودیم، اما حالا به نظر می رسید نزدیک پنجاه سال داشته باشد، درحالیکه من هنوز شبیه یک نوجوان بودم.
پوستش خاکستری بود. زخم ها مثل قلمروهایی روی یک نقشه صورتش را پوشانده بودند. به سختی می توانست بایستد. از اینکه وادارش کرده ام بسترش را ترک کند احساس گناه کردم اما به نظر می رسید از دیدن من خوشحال شده. وقتی کمک کردم به بسترش برگردد، نیمه پریشان حرف زد.
«تو خیلی جوان به نظر می رسی، هنوز... تو هنوز یک مرد جوانی... تقریباً یک پسربچه.»
«خطی روی پیشانی ام دارم، ببین.»
دستش را گرفتم. نتوانست خط را ببیند.
«متاسفم. متاسفم از تو خواستم بروی.»
«کار درستی بود. خود وجود من برای تو خطرناک بود.»
شاید لازم باشد این را هم بگویم: مطمئن نیستم کلماتی که می نویسم همان کلماتی باشند که واقعاً به زبان آوردم. احتمالاً نیستند. اما آن ها را این طور به یاد می آورم و تنها کاری که می توانیم بکنیم وفادار ماندن به خاطرات مان از واقعیت است، به جای خود واقعیت، که نزدیک به آن است اما دقیقاً همان نیست.
اگرچه از کلمه به کلمه ی این جمله ها مطمئن هستم، وقتی گفت: «تاریکی همه چیز را احاطه کرده. این ترسناک ترین خلسه است.» و من وحشت از وحشت او را حس کردم. که به گمانم بهایی است که برای عشق می پردازیم: جذب درد دیگری چون درد خودمان.
حالا به هذیان فرو می رفت و از آن بیرون می آمد.
بیماری تقریباً هر لحظه داشت شدت می گرفت. حالا او نقطه ی مقابل من بود. درحالی که زندگی من تقریباً تا نقطه ای بی نهایت در آینده گسترش پیدا می کرد، برای رز پایان چهارنعل نزدیک می شد.
داخل خانه تاریک بود. همه ی پنجره ها تخته کوبی شده بودند. اما همان طور که با لباس خواب مرطوبش در بستر دراز کشیده بود، می توانستم چهره اش را که چون مرمر روشنی می درخشید و لکه های سرخ و خاکستری روی صورتش را ببینم. روی گردنش برجستگی هایی به بزرگی تخم مرغ دیده می شد. دیدن اینکه این طور تغییر کرده وحشتناک و نوعی بی رحمی بود.
«رز، درست می شود.درست می شود.»
چشم هایش از ترس گشاد شده بودند، انگار چیزی داخل جمجمه اش بود که به کندی آن ها را از پشت فشار می داد.
«آرام، آرام، آرام...همه چیز درست می شود...»
گفتن این حرف احمقانه بود. هیچ چیز درست نمی شد.
اندکی ناله کرد. بدنش از درد به خود پیچید.
«تو باید بروی.» لحنش خشک بود.
من خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم.
«مراقب باش.»
«خطری نیست.» در حقیقت، مطمئن نبودم این راست باشد. فکر کردم باید این طور باشد، اما از آن مطمئن نبودم، وقتی فقط چهل و دو سال روی زمین وجود داشته باشی (و کمی بیشتر از یک شانزده ساله به نظر برسی که رز اول فکر کرده بود سن من است). اما برایم اهمیت نداشت. در سال های دور از او زندگی ارزشش را از دست داده بود.
حتی با آنکه از ۱۶۰۳رز را ندیده بودم عشق هنوز سرجایش بود، درست به همان قدرت، و حالا آزاردهنده بود. آزاردهنده تر از هر درد جسمی که می توانستم داشته باشم.
«تام، ما خوشحال بودیم، نبودیم؟» حالا محوترین لبخندها بر چهره اش نشست. یک صبح سه شنبه ی مدت ها پیش از یاد رفته را به یاد آوردم که خوشحال و گفت وگو کنان با ظرف های بزرگ آب از کنار انبار جو می گذشتیم. لذت لبخندش و زمانی که از درد به خود نمی پیچید را به یاد آوردم. راهپیمایی های طولانی در کنار ساحل، پرهیز از سگ های ولگرد و راه رفتن در گِل را به یاد آوردم، وقتی تنها فکر آرامش بخش این بود که او در انتهای راه در خانه منتظر خواهد بود و مقصود از همه ی این ها همان خواهد بود.
تمام آن دفعات، تمام آن صحبت ها، همه ی آن همه چیز، به شکل ساده ترین و بنیادی ترین حقیقت خلاصه شد.
«ما بودیم... رز، دوستت دارم. ترا خیلی دوست دارم.»
می خواستم بلندش کنم و یک خوراک خرگوش و مقداری گیلاس به او بدهم که دوباره حالش را خوب کند. حالا می دیدم آن قدر درد دارد که می خواهد بمیرد اما نمی دانستم معنی اش چه خواهد بود. نمی دانستم چطور دنیا می تواند از هم نپاشد.
یک چیز دیگر هم می خواستم. جواب سوالی که به شدت امیدوارم بودم او بتواند به آن پاسخ بدهد.
پرسیدم: «عزیزم، ماریون کجاست؟»
زمانی طولانی به من خیره شد. خودم را برای خبری هولناک آماده کردم. «فرار کرد...»
«چی؟»
«مثل تو بود.»
یک لحظه طول کشید تا حرفش را درک کنم.
«دیگر پیر نشد؟»
رز در میان آه ها و سرفه ها و هق هق ها به کندی حرف زد. به او گفتم لازم نیست چیزی بگوید، اما حس می کرد باید این کار را بکند. «بله. و مردم با گذشت سال ها و تغییر نکردنش داشتند متوجه می شدند. به او گفتم باید دوباره نقل مکان کنیم و این خیلی ناراحتش کرد، و مَنینگ نزد ما آمد.»
«مَنینگ؟»
«و تام، آن شب او فرار کرد. به دنبالش دویدم اما ناپدید شده بود. هرگز برنگشت. اصلاً نمی دانم کجا رفت یا اینکه جای امنی است یا نه. تو باید او را پیدا کنی. باید دنبالش بگردی...تام، دعا کن، حالا قوی باش. او را پیدا کن. من خوب خواهم بود. باید به برادرانم ملحق شوم...»
هرگز بیشتر از آن احساس ضعف نکرده بودم، و با این حال آماده بودم به او هرچیزی بدهم، حتی افسانه ی قدرتم و شادمانی آینده.
«رز من، قوی خواهم بود.»
نفسش نسیمی ضعیف بود. «خواهی بود.»
«آه، رز.»
به این نیاز داشتم که اسمش را مدام به زبان بیاورم و او نیاز داشت آن را بشنود. به این نیاز داشتم که او یک واقعیت زنده بماند.

ما بنده ی زمانیم و قرار زمان بر گذشتن است...

از من خواست برایش ترانه ای بخوانم. «هرچه دلت می خواهد.»
«دل من غمگین است.»
«پس، غمگین بخوان.»
می خواستم عودم را بردارم اما فقط می خواست صدایم را بشنود و صدایم بدون ساز چیزی نبود که چندان به آن افتخار کنم، حتی در مقابل رز، اما آن را فقط برای او خواندم.

لبخندهایش، بهار من که شادی ام از آن سر می زند
اخم هایش زمستان های اندوهم....

لبخندی ملایم و پر درد زد و حس کردم تمام دنیا دارد به سرعت دور می شود و می خواستم با آن دور شوم و به هرجا بروم که او داشت می رفت. نمی دانستم بدون او چگونه من باشم، خودغریب و غیرمعمولم. البته، امتحان کرده بودم. سال ها بدون او وجود داشتم، اما فقط همان بود. وجود داشتن. کتابی بدون کلمات.
«من دنبال ماریون می گردم.»
چنان چشم هایش را بست که انگار آن حرف نهایی را که می خواسته شنیده.
او حالا خاکستری بود، چون آسمان ژانویه.
«رز، دوستت دارم.»
و در لب ها و خط بین لب های بی رنگ تاول زده اش دنبال کمترین انحنا گشتم، کمترین واکنش، اما او حالا بی حرکت بود. سکون ترسناک بود. ذرات غبار تنها چیزهایی بودند که حرکت می کردند.
به خدا متوسل شدم، از او درخواست کردم، تمنا کردم، با او شرط کردم، اما خدا شرطم را قبول نکرد. خدا سرسخت و ناشنوا و بی خبر بود. و او مرد و من زنده ماندم و حفره ای باز شد، تاریک و بی انتها و در آن افتادم و سقوطم قرن ها ادامه پیدا کرد.

لندن، زمان حال

هنوز احساس ضعف می کنم. سرم ضربان دارد. راه می روم. فکر می کنم این به آرام گرفتن خاطرات چَپِل استریت کمک می کند. پیاده به سوی پادزهر می روم: هکنی. ول لین. حالا ول استریت نامیده می شود. جایی که من و رز، قبل از آنکه سال های بدبختی و طاعون برسد، با هم زندگی کردیم. کلبه ها و اصطبل ها و انبارها و برکه و باغ های میوه مدت هاست از بین رفته اند. می دانم راه رفتن در خیابان های دیگر ناآشنا، گشتن به دنبال خاطراتی که از روی قصد پنهان شده اند، کاری عقلانی نیست.
به رفتن ادامه می دهم. اینجا باید یکی از شلوغ ترین خیابان ها در هَکنی باشد. اتوبوس ها و کسانی که سرگرم خرید هستند با سر و صدا عبور می کنند. از کنار یک مغازه ی تلفن و یک مغازه ی گرویی و یک ساندویچ فروشی رد می شوم. و بعد می بینمش، آن طرف خیابان ـ جایی که ما در آن زندگی کرده بودیم.
آنجا حالا ساختمانی بی پنجره از آجر قرمز است، با یک تابلوی آبی و سفید در بیرونش. خدمات نجات حیوانات خانگی هَکنی. اینکه ببینی زندگی ات پاک شده افسرده کننده است. از آن افسرده کننده هایی که وادارت می کند به دیوار نزدیک یک ماشین خودپرداز تکیه کنی، وادارت می کند از پیرمردی که دارد شماره ی رمزش را پنهان می کند عذرخواهی کنی و توضیح بدهی نمی خواهی از او دزدی کنی و با نگاه خیره اش که انگار هنوز مطمئن نیست، کنار بیایی.
مردی را تماشا می کنم که با یک استفوردشایر تریر از ساختمان بیرون می آید. بعد متوجه می شوم چه می توانم بکنم. چطور می توانم با گذشته ام اندکی به آرامش برسم.
می توانم از خیابان رد شوم و به داخل ساختمان بروم.
آنجا همه ی سگ ها دارند پارس می کنند. اما فقط این یکی در سبدی که برایش کوچک است دراز کشیده. یک موجود عجیبِ خاکستری است با چشم های آبی. حس می کنم این سگ برای زندگی این قدر امروزی زیادی موقر است، گرگی در زمانه و دوران اشتباه. احساس همبستگی می کنم.
سگ یک اسباب بازی جویدنی دست نخورده کنارش دارد. یک استخوان پلاستیکی زرد روشن.
از دختری که داوطلب پناهگاه سگ هاست (اسم روی نشانش «لو» است) می پرسم: «این چه نژادی است؟» او اگزمای روی بازویش را می خاراند.
می گوید: «یک آکیتا است. ژاپنی. خیلی نادر. کمی شبیه هاسکی است، نیست؟»
«بله.»
تا جایی که می دانم همین نقطه بود. این لانه، این یکی با این سگ زیبا و غمگین درونش، جایی است که اتاق بود. اتاقی که ما در آن می خوابیدیم.
از لو می پرسم: «چند ساله است؟»
«خیلی پیر است. یازده سال دارد. این یکی از دلایلی است که به سختی می شود برایش خانه ای پیدا کرد.»
«و چرا اینجاست؟»
«او را گرفتیم. در بالکن یک آپارتمان زندگی می کرد. زنجیر شده. در وضعیت وحشتناک. ببین.» به یک جای زخم قرمزـ قهوه ای روی ران او اشاره می کند که در آن مویی نروییده.
«جای سوختگی با سیگار.»
«خیلی غمگین به نظر می رسد.»
«آهان.»
«اسمش چیست؟»
«اسمش را نفهمیدیم. به او آبراهام می گوییم.»
«چرا؟»
«اسم برج آپارتمانی که او را در آن پیدا کردیم لینکلن تاور بود.»
گفتم: «آهان. آبراهام. به او می آید.»
آبراهام بلند می شود. به طرف من می آید و با آن چشم های آبی روشن خیره می شود، انگار می خواهد چیزی به من بگوید. قصد نداشتم یک سگ بگیرم. این بخشی از برنامه ی امروز نبود. و با این حال، می گویم: «این خودش است. می خواهم او را به خانه ببرم.»
لو با تعجب نگاهم می کند. «نمی خواهی بقیه را ببینی؟»
«نه.»
متوجه ی لکه ی روی بازوی لو می شوم ـ سرخ و زخمی ـ و در ذهنم آن روز سرد زمستانی است، در اتاق انتظار دکتر هاچینسون، در میان بیماران دیگر، که با نگرانی منتظر تشخیص بیماری ام هستم.

لندن، ۱۸۶۰

بوران بود. بعد از یک دوره هوای تقریباً ملایم و آرام، در چند روز گذشته در ژانویه هوا به سرعت سرد شد. این سردترین هوای لندن بود که از ۱۸۱۴دیده بودم، سال شوخی های در مورد ناپلئون و رسوایی مالی و آخرین بازار یخی، وقتی فروشندگان کالاهایشان را روی تیمز یخ زده فروختند.
و آن موقع، بیرون بودن به معنی تقریباً عدم توانایی حرکت دادن صورت تان بود. تقریباً حس می کردید خو نتان دارد یخ می زند. من در پیاده روی دو مایلی ام به طرف بلک فرایرز رود به زحمت می توانستم ببینم، و راهم را چراغ های خیابان مشخص می کردند، آن چراغ های شیک سیاه از آهن چکش کاری شده که زمانی آن قدر مدرن به نظر می رسیدند. بلک فرایرز رود محل بیمارستانی بود که آن موقع دکتر هاچینسون در آن کار می کرد، انستیتوی پوست لندن برای معالجه ی بیماری های پوستی غیرمسری. با معیارهای ویکتوریایی اسمی کاملاً دهن پرکن بود.
البته، من بیماری پوستی نداشتم. پوستم ملتهب نبود. کهیر هم نداشتم. پوستم هیچ مشکلی نداشت جز اینکه دویست و هفتاد و نه ساله بود، با این حال قرن ها جوان تر به نظر می رسید؛ همه ی بدنم قرن ها جوان تر به نظر می رسید. حتی ذهنم فقط حس می کرد سی ساله است.
دلیل تماس گرفتنم با دکتر هاچینسون، کشف او و تحقیقش در مورد یک عارضه ی مشابه، هرچند متضاد، به نام «پروگریا» بود.
این کلمه از کلمه ی یونانی «پرو» به معنی نه فقط پیش بلکه زود، و «گراس» گرفته شده بود که به معنی پیری است. پیری زودرس. در اصل همین بود. بچه ای به دنیا می آید و وقتی هنوز نوپاست نشانه های عجیبی پدیدار می شوند. این نشانه ها با بالا رفتن سن بچه چشمگیرتر می شوند.
این ها نشانه هایی هستند که با پیری همراه اند: ریزش مو، پوست چروکیده، ضعف استخوانی، رگ های برجسته، مفاصل خشک، از کار افتادن کلیه ها و اغلب کاهش دید. آن ها در سن کم می میرند.
این بچه های نگون بخت همیشه وجود داشته اند. با این حال بیماری ناشناخته مانده بود تا آنکه دکتر هاچینسون آن را در ارتباط با یک پسر شش ساله که موهایش را از دست داده بود و از آتروفی پوست رنج می برد، برای اولین بار شرح داد.
بنابراین وقت رفتن به نزد او به طرزی معقول خوش بین بودم. اگر کسی می توانست به من کمک کند، او بود. می دانید، در حقیقت آن اواخر مشکل داشتم. بیشتر دویست سال گذشته لندن و بقیه ی کشور را به دنبال ماریون گشته بودم، گاه و بیگاه فکر می کردم کسی را دیده ام که به او شباهت دارد، بعد کاری از من سر می زد که احمق به نظر می رسیدم. به خصوص کتکی را که از یک پینه دوز در خیابان شمبلز در یورک خوردم به یاد دارم که فکر کرده بود با سوال از زنش که کجا به دنیا آمده مزاحم او شده ام. هرجا پولی پرداخت می کردند، ساز می زدم، هروقت کسی مشکوک می شد می رفتم و هویتم را تغییر می دادم. هرگز ثروتی جمع نکردم. همیشه پولی که در می آوردم مثل باد از دست می رفت و خرج کرایه ی خانه و خوراک می شد.
در جست وجویم بارها امیدم را از دست دادم. جست وجویی نه فقط برای فردی گمشده، بلکه برای چیز دیگری که از دست داده بودم ـ معنا. برای یک دلیل. به فکرم رسید انسان ها بیشتر از صد سال زندگی نمی کنند چون به سادگی آمادگی آن را ندارند. منظورم از نظر روانشناسی است. یک جوری ته می کشید. از خود آن قدر باقی نمی ماند تا ادامه بدهد. آن طور که زندگی خودش را تکرار می کرد. اینکه چطور امکان داشت بعد از مدتی لبخند یا اشاره ای مانده باشد که قبلاً ندیده باشید. تغییری در نظم جهان نبود که تغییرات دیگری را در نظم جهان به یادتان نیاورد. و خبرهای تازه دیگر تازگی خود را از دست می دادند. خود عبارت خبرهای تازه به یک شوخی تبدیل می شد. همه فقط یک دایره بود. دایره ای که به کندی به پایین می چرخید. و تحمل شما در برابر انسان ها، که همان اشتباهات را دوباره و دوباره و دوباره و دوباره باز تکرار می کردند، محو می شد. مثل گیر افتادن در یک ترانه بود، با گروه همسرایانی که زمانی دوست داشتید اما حالا می خواستید گوش هایتان را از جا بکنید.
در واقع، اغلب کافی بود تا بخواهید خودتان را بکشید. گاهی به عمل در آوردن آن آرزو فکر کردم. تا سال ها بعد از مرگ رز، اغلب می دیدم در یک دارو فروشی هستم و می خواهم آرسنیک بخرم. و آن اواخر باز به همان حال دچار شده بودم. ایستاده روی پل ها، در رویای وجود نداشتن.
و احتمالاً اگر به خاطر قولی نبود که به رز و مادرم داده بودم، این کار را عملی می کردم.
من فقط عارضه ام را دوست نداشتم.
مرا تنها می کرد. و وقتی می گویم تنها، منظورم نوعی تنهایی است که چون باد بیابان در شما زوزه می کشد. موضوع فقط از دست دادن کسانی نبود که شناخته بودم بلکه از دست دادن خودم هم بود. از دست دادن آن کسی که در زمان بودن با آن ها بودم.
می دانید، در مجموع، سه نفر بوده اند که در زندگی به راستی دوست داشته ام: مادرم، رز و ماریون. از آن ها، دو نفر مرده بودند، و یکی فقط احتمالاً زنده بود. و من بدون عشق به عنوان یک لنگر، سرگردان بودم. در دو سفر متفاوت به دریا رفته بودم، خودم را در مستی غرق کرده بودم، تنها مصمم بودنم در یافتن ماریون و امید به پیدا کردن خودم مرا در آن روند پیش برده بود.
در بوران راه رفتم. خمار بودم. برای خمار شدن باید بسیار می نوشیدم، اما همیشه همه ی تلاشم را می کردم. به خاطر برف به نظر می رسید فقط نیمی از شهر وجود دارد، انگار داشتم در تابلوی مبهم و فریبنده ی مونه از لندن که او به زودی می کشید، راه می رفتم. هیچ کس دیده نمی شد به جز بیرون میسیون مسیحی که مردانی با کت و شلوارهای ژنده و نامناسب و کلاه های کپی منتظر غذا بودند. آن ها از سرما چنان بی حرکت، چنان ساکت، چنان دلمرده بودند.
متوجه شدم به احتمال زیاد رفتنم بیهوده است. با این حال چه می توانستم بکنم؟ به شدت می خواستم دکتر هاچینسون را ببینم، چون اگر یک نفر در دنیا می توانست در مورد عارضه ام چیزی به من بگوید، حتماً او بود.
با توجه به وضع هوا حتی نمی توانستم مطمئن باشم او آنجا باشد.
همینکه رسیدم یک پرستار، خانم فورستر، به من اطمینان داد که دکتر هاچینسون همیشه آنجاست.
«در زندگی اش یک روز هم از کارش غایب نشده.» خانم فورستر این را به من گفت، همان طور که مطمئنم قبل از من به خیلی های دیگر گفته بود. با کلاه و روپوش بی نقصش چنان دست نخورده و سفید به نظر می رسید که انگار با خود بوران وجه مشترکی داشت. گفت: «امروز شانس آوردید. به نظر می رسد همه می خواهند در لندن با آقای هاچینسون در مورد بیماری هایشان حرف بزند.» مرا برانداز کرد، سعی کرد بفهمد دقیقاً از چه نوع بیماری پوستی شکایت دارم.
دنبال خانم فورستر از پله های سه طبقه پله رفتم و به من گفته شد در یک اتاق خوب مبلمان شده، پر از صندلی های گرانقیمت پشت بلند با کفی های مخمل سرخ و کاغذدیواری سرخ و یک ساعت دیواری باشکوه، منتظر بمانم. به حالتی شبیه زمزمه ی کشیش ها که در کلیسا می شنوید به من گفت: «دکتر هنوز دارد کسی را می بیند. آقای کریبس باید مدتی منتظر بمانید.»
(من حالا ادوارد کریبس بودم، اسمی وام گرفته از یک رفیق هم باده در پلیموت.)
گفتم: «منتظر ماندن تخصص من است.»
«خیلی خوب است، آقا.» این را با لحنی جدی گفت و بعد مرا ترک کرد. یادم می آید در آن اتاق با آدم هایی نشستم که چهره هایشان پر از لکه ها و کهیرهای وحشتناک بود.
به زنی که کهیری تند و ارغوانی چهره اش را پوشانده بود، گفتم: «بیرون وحشتناک است، نیست؟»
(چیزی که در طی قرن ها یکسان مانده تمایل یک فرد انگلیسی به پر کردن سکوت با صحبت در مورد هواست، و هربار در آنجا زندگی کرده ام در این مورد استثنایی ندیدم.)
«اوه، بله آقا.» این را گفت اما صحبت در این مورد را ادامه نداد.
عاقبت، دری که کنارش منتظر بودم باز شد و یک بیمار مرد بیرون آمد. خوب لباس پوشیده بود، مثل آدمی شیک پوش، اما چهره اش از لکه های خشن برجسته ای مثل لبه های میکروسکوپی یک کوهستان پوشیده بود.
«روز بخیر.» این را در حدی که چهره اش اجازه می داد، با لبخندی بزرگ به من گفت، معلوم بود شاهد معجزه ای بوده (یا وعده ی چنین چیزی به او داده شده).
آنجا همان سکوت خاص اتاق های انتظار را داشت و تیک تاک ساعت سکوت را می شکست تا آنکه نوبت من رسید.
وقتی وارد اتاق شدم اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد خود دکتر هاچینسون بود. جاناتان هاچینسون مردی با ظاهری بسیار تحسین برانگیز بود. حتی در نهایت ظاهری تحسین برانگیز داشتن، پر ابهت بود. بلند و باهوش بود و ریش درازی داشت. خود ریش به خصوص تحسین برانگیز بود. نه ریش فلاسفه ی یونانی یا کشتی شکستگان درمانده، این چیزی به دقت فکر شده و از قبل برنامه ریزی شده بود، ریش او هرچه پایین تر می آمد، باریک تر و تنک تر می شد تا آنکه به یک خط باریک سفید می رسید، ردی که به شکلی نامحسوس در نیستی محو می شد. شاید هوای بد آن روز صبح بود که موجب شد بفهمم آن ریش استعاره ای از موجودیت فناپذیر است.
«ممنونم که با این ملاقات موافقت کردید.» این را گفتم و بلافاصله پشیمان شدم. باعث می شد درمانده به نظر برسم.
دکتر هاچینسون ساعت جیبی اش را نگاه کرد. در طول این ملاقات چند بار این کار را کرد. احتمالاً چندان نگران زمان نبود. این فقط نوعی عادت به نظر می رسید. در واقع، خیلی عادی و معمولی بود. آن طور که امروز مردم تلفن های همراه شان را نگاه می کنند.
به من خیره شد. نامه ای را از روی میزش برداشت. همانی که من نوشته بودم. بخش هایی از آن را دوباره برایم خواند.

«دکتر هاچینسون عزیز» - صدایش مثل پورت قوی و خشک بود ـ «من یکی از تحسین کنندگان جدی کار شما هستم، و به مقاله ای از شما در مورد کشف تازه تان برخوردم، بیماری که موجب پیری زودرس بدن می شود... خود من عارضه ی عجیبی دارم، با طبیعتی مشابه، اگرچه ـ درهرصورت ـ ناشناخته تر... ظاهراً شما تنها انسان در قلمرو مسیحیت هستید که شاید بتواند در مورد آن به من توضیحی ارائه بدهد و درنتیجه راز یک عمر را به دست...»

او با دقت نامه را تا کرد و روی میزش گذاشت. بعد به من دقیق شد.
«پوست شما از سلامت می درخشد. این پوست مردی سالم است.»
«من سالم هستم. سالم تر از بیشتر مردم.»
«کجا مشکل دارید ؟»
«پیش از آنکه حرف بزنم باید مطمئن شوم که ناشناس می مانم. که اگر شما هرگز یافته هایی را چاپ کردیم که به کشفی که کرده اید مربوط می شود، نام من در هیچ جا دیده نشود. این از همه چیز مهمتر است. می توانم مطمئن باشم؟»
«البته. حالا، مرا کنجکاو کرده اید. به من بگو مشکل شما چیست.»
و بنابراین به او گفتم. به سادگی گفتم: «من پیر هستم.»
«من نمی فهمم.»
«من پیرتر از آن هستم که باید باشم.»
چند ثانیه طول کشید، اما بعد انگار متوجه شد. بعد از آن لحنش تغییر کرد. اعتماد به نفسش کمتر شد. باید چیزی می پرسید، هرچند می دیدم از پرسیدن آن وحشت دارد. «چقدر پیر؟»
گفتم: «پیرتر از آنکه محتمل است.»
«محتمل هرچیزی است که هرگز اتفاق افتاده. هدف علم این است که بفهمد محدودیت های امکانات کجا پایان می یابد. وقتی به آن دست پیدا کردیم ـ و باید بکنیم ـ دیگر جادویی در کار نخواهد بود، خرافاتی در کار نخواهد بود، فقط آنچه هست در کار خواهد بود. زمانی غیرممکن بود این کره ای که بر آن هستیم مسطح نباشد. این وظیفه ی علم ـ و بی تردید پزشکی ـ نیست که انتظارات مان از طبیعت را برآورده کند. کاملاً برعکس.» زمان درازی به من نگاه کرد. بعد به جلو خم شد و چیزی زمزمه کرد. «ماهی گندیده.»
«مطمئن نیستم متوجه منظورتان شده باشم.»
به عقب تکیه داد، لب هایش را به هم فشرد. حالت حزن آلودی داشت. «هیچ کس بین ماهی گندیده و جذام ارتباطی نمی بیند، اما این ارتباط وجود دارد. اگر خیلی ماهی گندیده بخورید به جذام مبتلا می شوید.»
گفتم: «اوه، این را نمی دانستم.»
(البته، الان، در قرن بیست و یکم می توانم با اطمینان بگویم اگر ماهی گندیده بخورید جذام نمی گیرید، اگرچه آن قدر عمر کرده ام که بدانم در دویست سال آینده شاید ثابت شود ماهی گندیده واقعاً موجب ابتلا به جذام می شود و اینکه دکتر هاچینسون در واقع در این مورد حق داشته. اگر به اندازه ی کافی عمر کنید می فهمید که هر واقعیت اثبات شده، بعد رد می شود و بعد دوباره اثبات می شود. وقتی کوچک بودم، یک آدم معمولی، خارج از جامعه ی علمی، هنوز باور داشت زمین مسطح است چون روی آن راه می رفتند و این چیزی بود که می دیدند. مردم بالاخره به این نتیجه رسیدند که زمین کروی است. اما بعد یک روز که داشتم در دبلیو اچ اسمیتز نسخه ای از نیو ساینتیست را ورق می زدم همه اش درباره ی چیزی بود به اسم «اصل هولوگرافیک». این مربوط می شود به نظریه ی ریسمان و مکانیک کوآنتومی و اینکه جاذبه چطور مثل یک هولوگرام عمل می کند. پس به هرحال، قسمت حیرت آورش این است که نظریه به این اشاره دارد که تمامی جهان تنها اطلاعاتی دو بعدی روی یک افق کیهان شناسی است و اینکه همه ی چیزهایی که فکر می کنیم به صورت سه بعدی می بینم در واقع به اندازه ی یک فیلم سه بعدی ناشی از توهم اند و همه ی آن ها می توانند جعلی باشند. پس واقعاً، بعد از همه ی آن چیزها دنیا (و همه چیز) می تواند دوبعدی باشد. و بعد شاید باز هم نباشد.)
«پس به من بگویید.» این را گفت و پرسشی را مطرح کرد که هنوز در فضا معلق مانده بود. پرسشی که می دانستم باید جواب بدهم. «شما چند سال دارید؟»
بنابراین به او گفتم. «من سوم مارس، در سال ۱۵۸۱ به دنیا آمدم. دویست و هفتاد سال دارم.»
انتظار داشتم بخندد، اما این کار را نکرد. مدت زیادی به من خیره شد، مدت ها، همان طور که برف بیرون پنجره به راحتی در باد می رقصید و انگار ذهن آشفته ی مرا نشان می داد. همان طور که لب پایینش را بین انگشتانش می فشرد چشم هایش باز شد. و بعد گفت: «خوب. این طور. این وضعیت را کاملاً روشن می کند. حالا باید برای بیماری شما تشخیصی ارائه دهم.»
لبخند زدم. این خوب بود. تشخیص بیماری دقیقاً همان چیزی بود که من دنبالش بودم.
«اما، برای کمک درست، باید به بتلم بروید.»
یادم آمد از آنجا عبور کرده بودم. فریادهای خفه ی داخل آن را شنیده بودم. «بیمارستان بِتلِم؟ در... بِدلَم؟»
«همانجا.»
«اما آنجا مال دیوانه هاست.»
«بله، آسایشگاه است. کمکی را که به آن نیاز دارید در اختیارتان می گذارد. حالا، لطفاً، من امروز مریض های دیگری دارم.»
با سر به در اشاره کرد.
«اما»
«خواهش می کنم، توصیه کردم به بِتلِم مراجعه کنید. کمک می کند... در مورد توهمات شما کمک می کند.»
در آن زمان معروف ترین فیلسوف آرتور شوپنهاور آلمانی بود، که هنوز (تا آن موقع) زنده بود. خیلی از کارهایش را خوانده بودم، که احتمالاً خلاف مصلحت بود. خواندن شوپنهاور وقتی احساس افسردگی می کردید مثل این بود که وقتی سردتان بود لباس هایتان را بیرون بیاورید، اما جمله ای از او به خاطرم آمد.

هر انسان محدودیت های دید خودش را محدودیت جهان می پندارد.

فکر می کردم با آمدن نزد دکتر هاچینسون، نزد مردی می روم که دید علمی وسیع تری دارد، کسی که به احتمال بسیار زیاد عارضه ی مرا درک می کند، و از بین رفتن این باور مثل نوعی سوگواری بود. مرگ خود امید. من خارج از هر حوزه ی دیدی بودم. نوعی آدم نامرئی به شمار می آمدم.
درنتیجه، کاملاً هیجان زده شدم. سکه ای را از جیبم بیرون کشیدم.
«این را ببینید. این پنی را ببینید. مال دوران الیزابت است. ببینید. ببینید. وقتی مجبور شدم بروم دخترم این را به من داد.»
«این یک سکه ی عتیقه است. دوستی دارم که سکه ای نقره از دوران هنری هشتم دارد. یک نیم گروت، فکر می کنم اسمش همین باشد. و به شما اطمینان می دهم دوستم در دوران تئودورها به دنیا نیامده. و یک نیم گروت از یک پنی نادرتر است.»
«من دچار توهم نیستم. زمان درازی زنده بودم. وقتی انگلیسی ها تاهیتی را کشف کردند زنده بودم. کاپیتان کوک را می شناختم. برای افراد لرد چمبرلین کار کردم...خواهش می کنم، آقا، باید به من بگویید. هیچ کس دیگری به دیدن شما آمده؟ یک دختر... یک زن... که از عارضه ی مشابهی حرف زده باشد. اسم او ماریون بود اما ممکن است اسم دیگری روی خودش گذاشته باشد. شاید خود را پشت هویت دیگری پنهان کرده باشد. برای جان به در بردن، ما اغلب نیاز داریم که ـ»
دکتر هاچینسون حالا نگران به نظر می رسید: «خواهش می کنم بروید. می بینم دارید هیجان زده می شوید.»
«البته که هیجان زده ام. شما تنها کسی هستید که می توانید به من کمک کنید. من به این نیاز دارم که خودم را درک کنم. به این نیاز دارم که بفهمم چرا این طور هستم.»
مچ او را گرفتم. دستش را طوری پس کشید که انگار دیوانگی من می توانست مسری باشد.
«شما چند قدم با اداره ی پلیس فاصله دارید. اگر خودتان نمی روید، کمک می خواهم و پلیس می آید و شما را می برد.»
چشم هایم پر از اشک شد. دکتر هاچینسون خودش محو و به روحی تبدیل شد. می دانستم باید بروم. می دانستم باید از امید دست بکشم، دست کم برای مدتی کوتاه. بنابراین ایستادم و بدون یک کلمه ی دیگر رفتم و خودم و تاریخچه ام و رازم را سی سال دیگر حفظ کردم.

لندن و سنت آلباس ۱۸۹۱-۱۸۶۰

بعد از اولین جلسه با دکتر هاچینسون در وضعیتی فراتر از اندوه و بی قراری و اضطراب و درماندگی معمولم فرو رفتم ـ وضعیت هیچ چیزی حس نکردن. و وقتی هیچ چیز حس نکردم، تا حدی دلتنگ سوگواری شدم؛ دست کم وقتی درد را حس می کنید می دانید هنوز زنده اید. سعی کرده بودم با آن بجنگم، خودم را به زور وارد زندگی و سر و صدا می کردم. خودم تنها به چند سالن موسیقی تازه رفته بودم، همیشه در ردیف جلو می نشستم، درست در قلب سر و صدا و خنده و همراه با آن می خندیدم و می خواندم، سعی می کردم مقداری از آن شادمانی که سالن را پر کرده، حس کنم. اما من مصون بودم.
یک روز داغ آگوست در ۱۸۸۰پیاده از وایت چپل به طرف سنت آلبانس رفتم. نمی توانستم لندن را تحمل کنم. خاطرات بسیار. ارواح بسیار. وقت آن رسیده بود که دوباره کس دیگری شوم. به گمانم زندگی ام نوعی عروسک روسی است، با انواع متفاوتی درون انواع دیگر، هرکدام آن یکی را می پوشاند، اگرچه زندگی قبلی از بیرون دیده نمی شود اما هنوز آنجاست.
تا سال ها فکر می کردم راه حل ساختن پوسته های تازه روی قدیمی هاست. مدام در حرکت بودن، مدام تغییر کردن، مدام در چشم اجتماع به چیزی دیگر تبدیل شدن.
سنت آلبانس از لندن دور نبود اما به اندازه ی کافی از آن فاصله داشت. برای من به اندازه ی هرجای دیگری در انگلیس مکان تازه ای بود و نعلبندی می کردم. مردم فکر می کنند اوائل سال های ۱۸۸۰آغاز دوران صنعتی شدن و دود و کارخانه هاست، اما مانند هر دورانی، آن هم همزمان چرخه ای از دوران های بسیار بود. حتی اگر تجدد غرش کنان به پیش برود گذشته می ماند و پژواک دارد. آن زمان هنوز دوران اسب و گاری بود و آهنگری بیشتر از همیشه پر سود بود.
اما در سنت آلباس وضع بدتر شد. گاهی به کلی خودم را می باختم، و فقط به گرمای نارنجی آهنگری خیره می شدم، به سختی با خبر از خودم ـ یا از هرچیز دیگر. گاهی رئیسم، جرامیا کارترایت، باید با آرنج به پهلویم یا با دست به پشتم ضربه ای می زد و می گفت: «از ابرها بیا پایین».
یکبار، وقتی به حال خودم بودم، به قصد حس کردن چیزی از سر درماندگی کاری کردم. دستکشم را بیرون آوردم، یک تکه آهن سرخ در میان آتش به شکل نعل اسب در آمده را برداشتم و به بالای ساعدم چسباندم. درحالیکه پوستم جلزولز می کرد و زیر آن می پخت، همانجا نگهش داشتم و فکم را قفل کردم و چشم هایم را بستم و فریاد زدم.
هنوز آن جای زخم را دارم، شبیه یک نیم لبخند و با نگاه به آن آرامش عجیبی احساس می کنم. هرچند این چیز دیگری است که باید مراقبش باشم. چیزی دیگری که باید پنهانش کنم. نشانه ای مشخص، در تضاد با گمنامی من.
به گمانم، فایده داشت. درد را حس کردم. به درونم آمد و با شدتی که ذهن را به حرکت در می آورد در من فریاد زد. متوجه شدم، باید وجود داشته باشم به خاطر دردی که حس می کردم حتماً موجودی زنده در کار بود ـ یک من ـ که آن را حس می کرد. و در آگاهی بر آن اطمینانی وجود داشت، اثبات واقعیت خودم بود.
اما باز هم برای اثبات دیوانه نبودنم، دنبال دلیل بودم.
بعد، یک روز، فکری به نظرم رسید. این فکر بود: شاید اثبات آن دلیل را داشتم. من، خودم، گواه آن بودم و زمان اثباتش.
و این طور بود که تصمیم گرفتم آن گواه را برای آخرین بار، نزد دکتر هاچینسون ببرم.

لندن، ۱۸۹۱

دکتر هاچینسون نمی دانست این بیمار من هستم. منظورم این است، او در فهرست بیمارانی که وقت گرفته بودند نام مرا تشخیص نداد، چون در آخرین دیدار ما، من ادوارد کریبس بودم و حالا، برای اولین بار از زمان جوانی ام، دوباره با نام واقعی ام برگشته بودم. خوب، اولین اسم واقعی ام. من تام بودم. نه هیوگونات هزارد یا اسمیت ملال آور بلکه اسمی بیشتر نمادین مانند وینترز.
روز گرمی بود ـ چهارم جون ـ و با یک گاری اسبی به شهر آمده بودم که هردو (گاری و اسب) مال رئیس بداخلاقم جرمایا بودند. انستیتوی درمانی بیماری های پوستی غیر مسری حالا کلینیک پوست لندن نامیده می شد، اما جز آن همه چیز همان طور بود که به یاد داشتم. مبلمان خوب، سه طبقه پله. حتی دفتر دکتر هاچینسون هم تقریباً مثل قبل بود، اگرچه به نحوی به هم ریخته تر. میزش حالا پر بود از کاغذها و کتاب های گشوده و صندلی چرمی اش شکافی روی خود داشت. هنوز در اصل همان مکان بود اما انگار گرفتار گردبادی شده بود.
دکتر هاچینسون، مثل بیشتر انسان ها، بیش از محیط اطرافش پیر شده بود. ریشش که زمانی قابل توجه بود، حالا وز کرده و خاکستری و تُنُک شده بود. سفیدی چشم هایش زرد شده بود و دست هایش از آرتروز می لرزید و لکه های زمان روی آن ها دیده می شد. و آن صدای قوی گرم را حالا دم و باز دم خش دار می کرد. خلاصه اینکه، او انسانی عادی بود و زمان تاثیرش را گذاشته بود.
«خوب، آقای وینترز. من هیچ یادداشتی در مورد شما نمی بینم.» از وقتی وارد اتاق شده بودم به بالا نگاه نکرده بود. فقط به آشفتگی کاغذهای روی میزش خیره بود.
«وقت که گرفتم هیچ اطلاعی ندادم.»
و آن موقع بود که به من نگاه کرد. اول متوجه لباس های کثیف و دست های سیاهم شد و شاید فکر کرد که مردی با این لباس های نامناسب در مطب او چه می کند.
«پایین ویزیت را پرداخت کردم.» این را گفتم و سینه ام را صاف کردم. «حالا نمی دانم مرا شناخته اید یا نه.»
او نگاهش را بالا آورد. چشم هایمان به هم دوخته شد.
«آخرین بار که شما را دیدم به اسم ادوارد کریبس بود. آن اسم یادتان هست؟ یادتان هست؟ شما به من توصیه کردید به آسایشگاه روانی بروم.»
خش خش تنفسش شدیدتر شد. از صندلی چرمی اش برخاست و به طرف من آمد. ده اینچ دورتر از بینی من ایستاد. آن چشم های کهنسال را مالید.
یک زمزمه: «نه.»
«یادتان هست، نیست؟ یادتان هست. این را می بینم. سی و یک سال پیش.»
نفسش بند آمده بود، انگار واقعیت تپه ای بود که از آن بالا آمده باشد. «نه. نه، نه، نه. امکان ندارد. این یک توهم است. تو باید ماسکلین یا کوک باشی.» (ماسکلین و کوک دو شعبده باز معروف آن زمان بودند که با هم نمایش می دادند و آن موقع برنامه ای در لندن داشتند).
«آقا، به شما اطمینان می دهم این من هستم.»
«باید عقلم را از دست داده باشم.»
اینکه برایش آسان تر بود عقل خودش را زیر سوال ببرد تا واقعیت مرا، غم انگیز بود.
«نه، آقا. به شما اطمینان می دهم عقل تان از دست نداده اید. عارضه ای که من در موردش با شما حرف زدم، عارضه ی من، عارضه ای که امواج سال ها را عقب نگه می دارد، عارضه ای که یک موهبت به نظر می رسد اما در واقع یک نفرین است، واقعی است. من واقعی هستم. زندگی من واقعی است. این کاملاً واقعی است.»
«تو روح نیستی؟»
«نه.»
«تو کابوس ذهنی من نیستی؟»
«نه.»
دستش جلو آمد تا صورتم را لمس کند.
«روز تولدت کی بوده؟»
«من سوم مارچ در سال هزار و پانصد و هشتاد و یک متولد شدم.»
«هزار و پانصد و هشتاد و یک.» او این را نه با لحنی سوالی بلکه مثل چیزی چنان خارق العاده بیان کرد که در واقع باید قبل از درکش آن را به زبان آورد. «هزار و پانصد و هشتاد و یک. هزار و پانصد و هشتاد و یک. تو موقع آتش سوزی بزرگ لندن هشتاد و پنج ساله بودی.»
«گرمای آن را حس کردم. جرقه هایش روی پوستم جا گذاشت.»
به شکل تازه ای به من خیره شد، انگار او یک دیرینه شناس بود و من یک تخم تازه ی دایناسور، آماده ی بیرون آمدن جوجه. «خوب، خوب، خوب. این همه چیز را تغییر می دهد. همه چیز.
«به من بگو فقط تو هستی؟ هرگز کس دیگری مثل خودت ندیده ای؟ با این...عارضه؟»
گفتم: «بله، یکبار مردی را دیدم، در دومین سفر دریایی کاپیتان کوک. مردی از جزایر پاسفیک. اسمش اومای بود. او یکی از نادرترین چیزها شد ـ دوستی برای من. و همین طور... دخترم ماریون. از وقتی دختر کوچکی بود او را ندیده ام. مادرش به من گفت عارضه ی مرا ارث برده. که از حوالی یازده سالگی دیگر به طور معمول پیر نشده.»
دکتر هاچینسون لبخند زد: «این بزرگ تر از آن است که قابل درک باشد.»
و من هم لبخند زدم، و شادمانی روح بخش ناشی از درک شدن را حس کردم.
و این شادمانی درست تا سیزده روز بعد که جسد دکتر هاچینسون شناور بر رودخانه ی تیمز کشف شد، با من ماند.

لندن، زمان حال

هنوز سردرد دارم.
گاهی تقریباً وجود ندارد، درحالی که بقیه ی اوقات چیزی جز آن نیست و درد همیشه با خاطرات همزمان است. بیشتر از آنکه دردِ سرباشد درد خاطره است. درد عمر است.
هرکاری بکنم، کاملاً از بین نمی رود. همه چیز را امتحان کرده ام. ایبوبروفن خورده ام، لیترها آب نوشیده ام، حمام هایی با عطر اسطوخدوس، دراز کشیدن در تاریکی، به کندی و دایره وار مالیدن شقیقه هایم، تنفس آهسته، گوش دادن به صدای عود و صدای امواج در ساحل، تمرکز و مراقبه، گذراندن یک دوره ی ویدئویی یوگای رهایی از استرس، تماشای تلویزیون بدون مغز، پرهیز از نوشیدن قهوه، کم کردن روشنایی لپ تاپم، اما باز هم سردرد به سرسختی یک شبح باقی مانده.
یک چیز که درست امتحان نکرده ام، خواب است. به سختی خوابم می برد و این وضع در طی دهه ها بدتر شده.
دیشب هم نتوانستم بخوابم برای همین یک فیلم مستند در مورد لاکپشت ها تماشا کردم. آن ها موجوداتی نیستند که طولانی ترین عمر را داشته باشند اما جزو آن دسته قرار می گیرند و بعضی لاک پشت ها «تا بیش از صد و هشتاد سال عمر می کنند». آن را در گیومه گذاشتم چون همیشه معلوم می شود حشرات یک روزه ای مثل این ها دست کم گرفته شده اند. فقط ببینید چقدر در مورد کوسه ها در اشتباه بودند. یا، خوب، درباره ی انسان ها. شرط می بندم دست کم یک لاکپشت آن بیرون هست که دارد به پانصدمین تولدش می رسد.
به هرحال، برایم این افسرده کننده بود که انسان ها لاک پشت نیستند. لاک پشت ها حدود دویست و بیست میلیون سال وجود داشته اند. از دوران تریاسیک . و آن ها فرق چندانی نکرده اند. انسان ها، برعکس، تنها زمان کوتاهی وجود داشته اند.
و لازم نیست نابغه باشید تا اخبار را ببینید و نتیجه بگیرید که: ما احتمالاً زیاد باقی نمی مانیم. زیر گونه های انسان ها ـ مانند نئاندرتال ها، انسان تبارهای دِنیسووا در آسیا، گروهی که سهل انگارانه «هابیت»های اندونزی نامیده شده ـ ثابت می کنند که ما در دراز مدت به احتمال زیاد گند خواهیم زد.
این برای حشره های یک روزه ایرادی ندارد. اگر بدانید فقط سی یا چهل سال دیگر فرصت دارید، این موضوع مشکلی ایجاد نمی کند. امکان این را دارید که کوچک فکر کنید. می توانید به راحتی تصور کنید موجودی پابرجا در ملتی پایدار با پرچمی پایدار و دیدگاهی پایدار هستید. می توانید تصور کنید که این چیزها معنایی دارند.
هرچه بیشتر زندگی کنید، بیشتر متوجه می شوید هیچ چیز پابرجا نیست. هرکسی اگر به اندازه ی کافی زندگی کند پناهنده می شود. هرکسی در دراز مدت متوجه می شود ملیتش ارزش اندکی دارد. هرکسی متوجه می شود دیدگاه های جهانی اش به چالش گرفته و خطا بودنش اثبات شده. هرکسی متوجه می شود آنچه یک انسان را معنی می کند، انسان بودن است.
لاک پشت ها ملیت ندارند. یا پرچم و یا سلاح های هسته ای استراتژیک. تروریسم یا رفراندوم یا جنگ های تجاری با چین ندارند. برنامه ی موسیقی اسپاتیفای برای ورزش کردن شان ندارند. کتاب هایی ندارند که موجب افول و سقوط امپراتوری های لاک پشت ها شده باشند. خرید اینترنتی یا چک اوت سلف سرویس ندارند.
می گویند، بقیه ی حیوانات پیشرفت نمی کنند. اما ذهن انسان هم پیشرفت نمی کند. ما همان شامپانزه های ستایش شده باقی مانده ایم، فقط با سلاح های بزرگ تر. باید به این درک برسیم که فقط توده ای از کوانتوم و ذرات هستیم، همان طور که هرچیز دیگر هست، و با این حال مدام در تلاش برای جدا کردن خودمان را از جهانی هستیم که در آن زندگی می کنیم و اینکه برای خودمان معنایی فراتر از یک درخت یا یک تخته سنگ یا یک لاک پشت قائل شویم.
بنابراین من اینجا هستم، با سری پر از ترس ها و دردهای انسانی، با سینه ای تنگ از اضطراب، به این فکر می کنم که چقدر آینده پیش روی خودم دارم.
این روزها اگر بتوانم سه ساعت بخوابم شانس آورده ام. در قدیم از شربت آرام بخش استفاده می کردم ـ نوعی ترکیب برای سرفه که هندریک توصیه کرده بود ـ اما شربت آرام بخش حاوی مرفین بود و بنابراین صد سال پیش با ممنوعیت مواد افیونی ساختن آن را متوقف کردند. بنابراین حالا باید از بیچمن نایت نرس استفاده کنم که هرگز درست عمل نمی کند.
البته، باید پیش دکتر هم می رفتم، اما نرفتم. این در انجمن آلباتروس ها یک قانون بود. دکتر نرفتن. نه به هیچ دلیلی. و بعد از احساس گناهم در مورد دکتر هاچینسون رعایت این قانون آسان بود. نمی دانم اگر مشکل یک تومور بود چه می شد، هرچند هرگز نشنیدم یک آلبا تومور داشته باشد. و معلوم بود اگر هم تومورداشته باشم از نوعی خواهد بود که خیلی کند رشد می کند. نوعی که دست کم به اندازه ی عمر متوسط انسانی به من فرصت می دهد. اما نه، نشانه ها حتی نزدیک به آن هم نیستند.
به هرحال تنها یک روز قبل از رفتن به سر کار جدید سردرد دارم. مقداری آب می نوشم و غلات صبحانه می خورم و بعد آبراهام را به پیاده روی می برم. شب قبل را به خوردن دسته ی کاناپه گذرانده اما نمی خواهم به او ایراد بگیرم. حالا هم به اندازه ی کافی مساله دارد.
گمان می کنم به سگی مشکل دار نیاز داشتم تا کمتر به خودم فکر کنم. آکیتاها برای کوهستان های ژاپن درست شده اند، بنابراین می دانم او نوعی رفیق است، کسی که برای محیط های باشکوه خلق شده، بدون دلتنگی و هوای آلوده و خیابان های آسفالت شرق لندن. عجیب نیست که به فرش ادرار می کند و کاناپه را می جود. این آن زندگی نیست که می خواسته.
بنابراین ما، من و آبراهام، همان طورکه دود اگزوز به صورت هایمان می خورد راه می رویم.
وقتی از کنار یک مغازه ی شرط بندی رد می شویم به او می گویم: «اینجا یک چاه بود. و اینجا، درست اینجا، جایی که بود همه ی مردها روزهای یکشنبه بعد از کلیسا در آن بولینگ چمنی بازی می کردند.»
پسر نوجوانی با شلوار لبه برگشته و یک تی شرت بزرگ تر از اندازه اش که روی آن نوشته شده «صدها»، از کنار ما می گذرد، به پژواک دور فراموش شده ای از پسری هم سن خودش در لندن قرن هفدهم می ماند با شلوار تنگ زیر زانوی راینگریو و دامن رویی. پسر نگاهش را از تلفنش برمی دارد و با چشم هایی سرزنش بار و ناراضی نگاهی به من می اندازد. برای او من فقط یک بیمار روانی تنهای دیگر در لندن هستم که دارم با خودم حرف می زنم. شاید یکی از شاگردانی باشد که قرار است دوشنبه به آن ها درس بدهم.
از خیابان رد می شویم. از کنار یک تیر چراغ می گذریم که روی آن یک آگهی چسبانده شده. کلوپ کندل لایت. دهه ی بیست خروشان را در بهترین کلوپ لندن تجربه کنید. سردردم شدت می گیرد، چشم هایم را می بندم و خاطره ای چون دردی در سینه زنده می شود ـ نواختن «سوئیت جورجیا براون» در پیانو بار سیروس در پاریس با دست بیگانه ای که به نرمی روی شانه ام قرار می گیرد.
حالا در پارک هستم. متوجه می شوم سال هاست پیانو نزده ام، بیشتر اوقات با این وضع مشکلی ندارم. مدت هاست به خودم قبولانده ام که پیانو مثل مواد است، موادی مخدر و قوی و می تواند ترا به هم بریزد، می تواند احساسات مرده را بیدار کند، می تواند ترا در خودهای گم شده ات غرق کند. این یک بحران روحی است که برای سر بلند کردن انتظار می کشد. نمی دانم هرگز دوباره می نوازم یا نه. بند قلاده ی آبراهام را باز می کنم و او کنارم می ماند و از آن پایین سردرگم به من نگاه می کند، انگار مفهوم آزادی او را مبهوت می کند.
من درک می کنم.
به این طرف و آن طرف پارک خیره می شوم و مردی را می بینم که دارد مدفوع سگ بیشون فریزه اش را با احتیاط در یک کیسه ی پلاستیکی جمع می کند. سنجابی به سرعت زیگزاگ از تنه ی یک درخت راش بالا می رود. خورشید از پشت ابری بیرون می آید. آبراهام تند و تند دور می شود.
آن موقع است که متوجه آن زن می شوم.
در فاصله ی کمی زنی روی یک نیمکت نشسته، دارد مطالعه می کند. او را می شناسم، چیزی که به ندرت پیش می آید. دیگر تقریباً به ظاهر مردم توجه چندانی نمی کنم. اما فوراً متوجه می شوم این زنی است که از پنجره ی دفتر دافنه دیده بودم. معلم فرانسه. مانند آن موقع، کاملاً خودش به نظر می رسد. در میان موجودات بسیار، منحصر به فرد بودن خیلی سخت است. او سبک خاص خودش را دارد. منظورم آنچه پوشیده نیست (کت بلیزر مخمل کبریتی، شلوار جین، عینک)، هرچند کاملاً خوب هستند. منظورم حالت راحتی است که کتابش را کنار خودش روی نیمکت می گذارد و در پارک به اطراف نگاهی می اندازد. آن طور که گونه هایش را اندکی باد می کند و چشم هایش را می بندد و سرش را به یک طرف بالا می گیرد تا آفتاب به صورتش بخورد. نگاهم را برمی گردانم. من مردی در پارک هستم که دارد به زنی نگاه می کند. من هرکسی می توانم باشم. دیگر ۱۸۳۲نیست.
اما بعد، همین که نگاهم را از او برمی دارم، صدایم می زند.
«سگ تان دوست داشتنی است.» لهجه ی فرانسوی دارد. یک فرانسوی جدید. بله. بدون تردید همان زنی است که دیده بودم. پشت دستش را به طرف آبراهام می گیرد تا بو کند. آبراهام از روی سپاسگزاری دستش را می لیسد و حتی دمش را تکان می دهد.
«شما مفتخر شدید.»
بعد با حالتی تقریباً آشفته نگاهش را به طرف من بالا می آورد. کمی زیادی طولانی. آن قدر متکبر نیستم که تصور کنم خوش قیافه تر از آن هستم که بتواند نگاهش را از من بردارد. در حقیقت، دست کم صد سال است چنان نگاهی از کسی ندیده ام. در سال های ۱۷۰۰وقتی در دهه ی بیست عمرم به نظر می رسیدم و اندوهم را چون جای زخمی با خود حمل می کردم، اغلب با نگاه های طولانی و ماندنی مواجه می شدم، اما نه این روزها. نه. او به دلیل دیگری دارد به من نگاه می کند. و این باعث نارحتی ام می شود. شاید او هم مرا در مدرسه دیده بوده. آهان. احتمالاً همین است.
«آبراهام! آبراهام! بیا اینجا پسر! اینجا!»
سگ نفس نفس زنان پیش من می آید و بند قلاده اش را می بندم و دور می شوم، حتی با آنکه نگاهش را پشت سرم حس می کنم.
در منزل شروع می کنم به دیدن برنامه های درسی کلاس هفتم و اولین موضوعی که در نور اندک صفحه به چشمم می خورد «دادگاه های جادوگرها در انگلستان دوران تئودورها» است، که از همان موقع می دانم بخش جدایی ناپذیر برنامه ی درسی است. تاریخ این است، درس دادن و گفتن از آن. این راهی برای کنترل تاریخ و نظم دادن به آن است. تبدیل کردنش به یک حیوان خانگی. اما تاریخی که آن را زندگی کرده اید با تاریخی که در یک کتاب می خوانید یا روی صفحه ی تلویزیون می بینید فرق می کند. و در گذشته چیزهایی وجود دارند که هرگز اهلی نمی شوند.
مغزم ناگهان درد می گیرد.
بلند می شوم و به آشپزخانه می روم و برای خودم یک بلادی مری درست می کنم. فقط اصل نوشیدنی را. بدون یک ساقه ی کرفس. کمی موسیقی گوش می دهم فقط چون موسیقی گاهی کمک می کند. در مقابل شماره ی شش چایکوفسکی و بیلی هالیدی و فهرست آهنگ های اسپاتفای کلبه ی کنار دریایم مقاومت می کنم و به سراغ «پسرهای تابستان» مال دان هنلی می روم که دیروز نوشته شده بود(در واقع، ۱۹۸۴). از اولین باری که این آهنگ را شنیدم دوستش داشته ام ـ در آلمان دهه ی هشتاد. نمی دانم چرا. همیشه باعث می شود به کودکی ام فکر کنم، حتی با آنکه قرن ها بعد از آن نوشته شده. مرا به یاد ترانه های دل انگیز فرانسوی می اندازد که مامان می خواند، آن هایی که بعد از آنکه به انگلیس آمده بودیم انتخاب کرده بود. ترانه های غمگین همراه با حسرت گذشته. و با ادامه ی سردرد فکر می کنم حتماً سردرد جان گیفورد آن همه سال قبل خیلی بدتر از این بوده. و چشم هایم را می بندم و معلوم نیست ناگهان از کجا تمام خاطرات سال های اولیه با قدرت برمی گردند.

سافولک، انگلیس، ۱۵۹۹

این چیزی است که به یاد دارم. مادرم کنارم روی تختم نشسته بود، ترانه ای فرانسوی می خواند و لوت می نواخت، انگشت هایش چنان روی تارها می دویدند انگار داشتند از چیزی می گریختند.
به طور عادی موسیقی گریزگاه او بود. هرگز مادرم را آرام تر از زمانی ندیدم که به نرمی یک آواز خاص صومعه ها را می خواند، اما آنروز عصر چیزی ناراحتش کرده بود.
به زیبایی می خواند و همیشه موقع خواندن چشم هایش را می بست، انگار ترانه ها، رویاها یا خاطرات بودند، اما آن روز چشم هایش باز بود. با آن خط عمودی روی پیشانی اش به من خیره شده بود. این خط همیشه وقتی پدیدار می شد که به پدر یا مشکلات در فرانسه فکر می کرد. دست از نواختن برداشت. لوت را پایین گذاشت. هدیه ای از دوک راشفور وقتی من هنوز نوزاد بودم.
«تو تغییر نکرده ای.»
«مامان، خواهش می کنم، دوباره شروع نکن.»
«یک مو به صورتت نیست. حالا هجده ساله ای. اما هنوز شبیه پنج سال پیش هستی.»
«مامان، ظاهرم دست خودم نیست.»
«ایستین، انگار زمان برای تو متوقف شده.»
هنوز در خانه مرا ایستین می نامید، حتی با آنکه در بیرون همیشه تاماس بودم.
سعی کردم نگرانی ام را پنهان کنم و به او اطمینان بدهم. «زمان متوقف نشده. خورشید هنوز طلوع و غروب می کند. تابستان هنوز به دنبال بهار می آید. من به شدت هرکسی در سن خودم کار می کنم.»
مادر موهایم را نوازش کرد. او تنها می توانست بچه ای را ببیند که من انگار هنوز بودم.
«نمی خواهم چیزهای بد بیشتری اتفاق بیفتند.»
یکی از دورترین خاطراتم به یادم می آید: روزی که فهمیدیم پدرم بر اثر آتش توپ در نزدیک ریمس کشته شده و مادرم از شدت اندوه ضجه می زد و صورتش را در پرده ی نقش دار آویزان در هال خانه ی بزرگ ما در فرانسه فرو برده بود.
«من مشکلی پیدا نمی کنم.»
«بله می دانم درآمد گالی پوش کردن بام خوب است، اما شاید دیگر نباید برای آقای کارتر کار کنی. همه می توانند ترا بالای سقف خانواده ی گیفورد درحال گالی پوش کردن ببینند. حالا همه دارند درباره اش حرف می زنند. اینجا یک دهکده ست.»
طنز قضیه در این بود که در سیزده سال اول عمرم به سرعت بزرگ شدم. نه با سرعتی غیرطبیعی اما مسلماً سریع تر از حد متوسط. برای همین آقای کارتر مرا استخدام کرد. سنم کم بود در نتیجه می توانست به من دستمزد کمتری بدهد، اما به عنوان یک سیزده ساله بلند و چهارشانه بودم و بازوهایی قوی داشتم. مشکل اینجا بود که بعد از چنان رشد سریعی آن طور کند شدن رشد که انگار هیچ تغییری صورت نمی گرفت، حتماً بیشتر جلب توجه می کرد.
گفتم: «ما باید به کانتربوری برویم. یا لندن.»
«تو می دانی من در شهرها چطور هستم.» او مکث کرد، فکر کرد و زیر دامنی اش را صاف کرد. به او نگاه کردم. اینکه مادر من که بیشتر عمرش را در یکی از بهترین خانه های فرانسه زندگی کرده بود حالا مجبور شده در کلبه ای با دو اتاق در دهکده ای پر از ذهن های شکاک در نقطه ی دور افتاده ای زندگی کند، غلط به نظر می رسید. «شاید حق با توست. شاید ما باید...»
در بیرون صدایی بلند شد. شیونی وحشتناک.
به سرعت شلوار و کفش هایم را پوشیدم و به طرف در رفتم.
«نه، پسرم، توی خانه بمان.»
بیرون دویدم، روز در آخرین مرحله ی پیش از شب بود، بعد از غروب، وقتی آسمان رنگ آبی یک تخم شکننده ی سهره می شود. روشنایی آن قدر بود که ببینم مردم دارند همان کار مرا می کنند، جلوتر در همان مسیر از خانه هایشان بیرون دویده اند و سعی دارند بفهمند سر و صدا برای چیست.
به دویدن ادامه دادم. و دیدمش.
آن مرد را.
جان گیفورد.
خیلی دور بود اما به سادگی می شد او را شناخت. به بزرگی یک توده ی کاه بود. با بازوهای آویخته در دو طرفش به شکل عجیبی راه می رفت، انگار دست هایش چیزهایی مرده و متصل به او بودند. دوبار به شدت استفراغ کرد، روی مسیر حوضچه های زننده ای باقی گذاشت و بعد تلوتلوخوران جلو آمد.
زنش آلیس و سه فرزندشان دنبال او می آمدند، شبیه جوجه قوها بودند و شیون سر می دادند.
تا وقتی موفق شد به سبزه ها برسد انگار تمام ادوارداستون آنجا بود. حالا می توانستیم خون را ببینیم. از گوش هایش جاری بود و بعد از یک سرفه، از دهان و بینی اش هم بیرون زد و روی ریشش سرازیر شد. به زمین افتاد. زنش آنجا کنار او بود، یک دست را روی دهانش گذاشته بود و دست دیگرش را روی گوش او، با درماندگی سعی می کرد جلوی سیل خون را بگیرد.
«وای جان، جان، خدا ترا نجات بدهد. وای خدایا...جان...»
بعضی از آدم های توی جمع داشتند دعا می کردند. بقیه جلو بچه هایشان را گرفته بودند تا صحنه را نبینند، صورت هایشان را به لباس هایشان می فشردند. اگرچه، بیشتر آدم ها با مجذوبیتی تلخ خیره شده بودند.
والتر ارنشاو چاقو تیزکن با چشم های گشاد شده گفت: «کار ابلیس.» او کنار من ایستاده بود. بوی گند رازک و چیزی می داد که حالا به آن نفس بدبو می گوییم.
جان گیفورد حالا به پشت افتاده و به جز تکان های بازوهایش که مدام کمتر و کمتر می شد، حرکتی نداشت. و بعد او مرد، درست روی سبزه، روی سبزه ی سیاه غرق خون.
درحالیکه آلیس که روی او افتاده بود از اندوه ناگهانی به تشنج دچار شد، اهالی دهکده همه آنجا در نوعی سکوت توام با بی حسی آنجا ایستاده بودند.
حس کردم تماشای دردی چنین شخصی کار غلطی است و برگشتم و دور شدم.
اما، موقع عبور از کنار چهره های آشنا، صورت زن نانوا، بِس اِسمال، را دیده بودم که با چشم های متهم کننده یکراست به من خیره شده بود.
«بله، تاماس هزارد، حواست باشد حالا دور بمانی.»
آن موقع این کلمات مرا سردرگم کرد. اما، طولی نکشید که آن ها را به صورت هشداری به یاد آوردم.
یکبار برگشتم و جان گیفورد را دیدم که هنوز مثل تَلی با دست های بزرگ مرده ی براق افتاده بود، بعد، زیر نور ماه که چون چهره ی وحشت زده ی دیگری از آسمان خیره مانده بود، به راهم ادامه دادم.

لندن، زمان حال

«جادوگرها.» این را با لحن یک معلم می گویم. این صدایی است که واقعاً شنیده نمی شود.
پس، این آن زندگی است که به همه ترجیح داده ام. زندگی مردی که در اتاقی با دوازده ساله هایی ایستاده که او را نادیده می گیرند.
«فکر می کنید چرا آدم ها در چهارصدسال قبل می خواستند به وجود جادوگران اعتقاد داشته باشند؟»
اتاق را به دقت نگاه می کنم. چهره ها پوزخند می زنند یا شرمنده اند یا دارند تلفن هایشان را چک می کنند یا هر سه کار با هم. ۳۵ .۹ صبح است. فقط پنج دقیقه است درس را شروع کرده ایم. اوضاع بد پیش می رود. درس، روز، شغل. همه چیز بد پیش می رود.
شاید معلم بودن برای من شروع تازه ای نبود. شاید این فقط تازه ترین اتفاق در مسیری از سرخوردگی ها بود.
من ـ درست تا قبل از سریلانکا ـ هشت سال را در شمال ایسلند، ده مایل در شمال دهکده ای ماهیگیری کوپاسکر، گذرانده بودم. خواسته بودم به ایسلند بروم چون قبلا چند سالی در تورنتو زندگی کرده بودم. تورنتو بهترین و شادترین شهر روی زمین است، اما با وجود آن ـ شاید به خاطر آن ـ مرا غمگین می کرد، چون آنجا فقط در آپارتمانی زندگی می کردم، بی آنکه هرگز کسی را ببینم. یکبار به تماشای بازی بسکتبال بلوجیز رفتم، اما با بودن در میان آن همه آدم فهمیدم هرگز نمی توانم با آن ها ارتباط برقرار کنم و این باعث شد بخواهم به ایسلند بروم. و آن همه تنها زندگی کردن در ایسلند بود که باعث شد بخواهم یک زندگی معمولی داشته باشم.
اما یک زندگی معمولی شادمانی را تضمین نمی کند. و، البته، این ـ معلم بودن ـ فقط یک تظاهر بود. شاید هرکسی داشت به چیزی تظاهر می کرد. شاید هر معلم و شاگرد در این مدرسه داشت به چیزی تظاهر می کرد. شاید حق با شکسپیر بود. شاید تمام دنیا یک صحنه بود. شاید بدون نقش بازی کردن همه چیز از هم می پاشید. کلید شادمانی در این نبود که خودتان باشید، چون این اصلاً چه معنایی داشت؟ هرکسی وجودهای بسیار داشت. نه. کلید شادمانی در پیدا کردن دروغی بود که بیشتر از همه برازنده ی شما باشد.
و درست آن موقع، خیره به آن دوازده ساله های پوزخند به لب است که فکر می کنم: این یک دروغ اشتباه است.
تکرار می کنم: «چرا مردم وجود جادوگرها را باور داشتند؟» دافنه بیرون از راهروقدم می زند. همان طور که با گام های سریع رد می شود به من لبخند می زند و دو انگشت شصت را به نشانه ی موفقیت بالا می گیرد. در جواب لبخند می زنم، وانمود می کنم خیلی خوش می گذرد و دارم خوب عمل می کنم، مثل معلمی ذاتی، مثل کسی که قبلاً بارها این کار را انجام داده و نه مثل پیرترین سگ ها که دارد شیرین کاری تازه ای یاد می گیرد.
سوالم را تکرار می کنم.
«چه چیزی باعث می شد مردم بخواهند به جادوگری اعتقاد داشته باشند؟»
اول به نظر می رسد دختری در ردیف اول دارد برای پاسخ دادن دستش را بلند می کند، اما این فقط یک خمیازه است.
بنابراین خودم به سوالم جواب می دهم. همه ی تلاشم را می کنم تا چیزی که این موضوع به یادم می آورد را از ذهنم دور کنم. سعی می کنم ترک های صدایم را محکم بپوشانم.
«مردم به وجود جادوگرها اعتقاد داشتند چون مسائل را آسان تر می کرد. مردم فقط به یک دشمن نیاز ندارند، به توضیح نیاز دارند. و در هنگام آشفتگی ها، وقتی جهل همه جا هست، اغلب اعتقاد به جادوگران برای مردم مفید است... فکر می کنید چه کسی به وجود جادوگران باور داشت؟»
کسی می گوید: «آدم های احمق.» این را زیرلبی می گوید و نمی شود فهمید صدا از کجا آمده.
لبخند می زنم. پنجاه و پنج دقیقه از کلاس مانده.
«تو این طور فکر می کنی. اما نه. همه جور آدمی بود. ملکه الیزابت اول قانونی علیه آن ها وضع کرد. بعد نفر بعد از او ـ شاه جیمز ـ او خودش را روشنفکر می دانست و حتی یک کتاب در مورد آن ها نوشت. اولین فن آوری منتهی به اخبار دروغ اینترنت نبود، متون چاپی بود. کتاب هایی که خرافات را مستحکم می کردند. تقریباً همه وجود جادوگران را باور داشتند. و جادوگریاب هایی بودند که در سراسر کشور سفر می کردند، برای پیدا کردن...» دردی ناگهانی و شدید است، سردردی تشدید شده، از ذهن درونی من ریشه می گیرد، باعث می شود به طرز خطرناکی وسط جمله مکث کنم.
دختری که در ردیف جلو خمیازه کشیده بود، نگران به نظر می رسد. «آقا، حال تان خوب است؟»
«بله، فقط کمی سردرد دارم. خوب می شوم.»
بعد یکی دیگر. دختری نزدیک به ته کلاس: « پس چطور می فهمیدند کسی جادوگر هست یا نیست؟ آن ها چکار می کردند؟»
و سوال مثل کلاغی در اتاقی تاریک در سرم بال و پر زنان چرخ می زند.

آن ها چکار می کردند؟
آن ها چکار می کردند؟
آن ها چکار می کردند؟

سافولک، انگلیس، ۱۵۹۹

مادر من، مانند بقیه ی والدین، انسان کاملاً پیچیده و متناقضی بود. اخلاق گرا اما صمیمانه عاشق لذت ها (غذا، موسیقی، زیبایی های طبیعت). عمیقاً مذهبی، اما ظاهراً یک آواز عاشقانه ی غیرمذهبی را به راحتی دعا می خواند. عاشق طبیعت، اما آشکارا هربار قلعه را ترک می کرد به اضطراب دچار می شد. شکننده، اما درضمن محکم و سرسخت. هرگز نفهمیدم چه میزان از خصوصیات عجیب او از اندوه برخاسته و کدام خصلت ها ناشی از سرشت او بودند. «هیچ ساقه ی علفی، هیچ رنگی در این دنیا نیست که نخواهد ما را شادمان کند.» این را مادرم یکبار وقتی تازه به انگلیس آمده بودیم، به من گفت. «این چیزی است که آقای کاووین می گوید.»
من آقای کاووین را دوست نداشتم. یا کالوین. این را باید بگویم. چون به نظر می رسید او منبع مشکلات ما است. خوب، بود. اما من آن نقش را به عهده گرفته بودم. و حالا مشکلات ما داشت به سرعت بدتر می شد و می دانستم ـ وقتی آن ها آمدند و در را زدند ـ که هیچ جایی برای ما نیست. هیچ جایی در دنیا که بتوانیم احساس امنیت کنیم.
جادوگریاب، «خراشنده» اسمی که به شغلش داده بودند، ویلیام مَنینگ نام داشت. مردی بلند و قوی بود با چهره ای چهارگوش، اهل لندن. موهای تُنُک اما شانه های عریض و قوی، با دست های بزرگ یک قصاب. به خاطر آب مروارید چشم چپش نیمه نابینا بود، یا این طور به نظر می رسید. ما اصلاً آمدن او را به دهکده ندیدیم، اگرچه یادم می آید از صدای عبور دو اسب از کنار خانه مان که به سمت شرق یورتمه می رفتند، از خواب بیدار شدم.
سوار آن اسب دیگر قاضی صلح بود. او را هرگز به اسمی جز آقای نوآ نمی شناختم. او لباس های خوب پوشیده بود و خودش را یک جنتلمن فرض می کرد. او هم بلند بود اما با پوست خاکستری. مانند مرگ. میّت (کلمه ای که تا دویست سال یا همان حدود بعد به آن برنخوردم).
حالا ما خبری در سطح استان بودیم، اگرچه تا پیش از ضربه ی سخت و سریعی که به در خورد از اهمیت خودمان هیچ تصوری نداشتیم.
ویلیام مَنینگ مچ مرا گرفت. محکم گرفته بود. با دست آزادش به لکه ی صورتی کوچکی روی پوستم اشاره کرد، اما مواظب شد آن را لمس نکند.
منینگ با حالت پیروزمندانه ی عبوسی گفت: «لکه ی شیطان! آقای نوآ، به این دقت کنید.»
آقای نوآ نگاه کرد. «می بینم. خیلی اهریمنی.»
من خندیدم. ترسیده بودم. به آن ها گفتم: «نه، این نیش کک است.»
هنوز سیزده ساله به نظر می رسیدم. آن ها منتظر اطاعت یک پسربچه بودند نه گستاخی مردی جوان. مَنینگ با خشم به من نگاه کرد. فعل دیگری به زبان نیامد، نه آن موقع نه حالا. اما بعد توجه اش به مادرم معطوف شد.
گفت: «لباس هایت را بیرون بیاور.» لحنش آرام و جدی بود. از او متنفر شدم. درست آن موقع. قبلاً واقعاً معنی نفرت را نمی دانستم. فقط به شکلی انتزاعی برای مردهایی که پدرم را کشتند چنین احساسی داشتم. اما هرگز نمی دانستم آن ها چه شکلی بودند. نفرت به چهره نیاز دارد.
گفتم: «نه.»
مادرم سردرگم بود. بعد، وقتی فهمید، گفت نه و به فرانسه به آن ها ناسزا گفت. منینگ مرد جاهلی بود که خود را به هیات مردی تحصیلکرده در آورده بود و اصلا نمی دانست مادرم دارد به چه زبانی حرف می زند.
«یادداشت کن. به زبان شیطان حرف می زند. به ارواح خبیث متوسل شده.»
در این مرحله بود که خواست در بسته شود، چون حالا عده ای از اهالی دهکده ـ بعلاوه ی خود بِس اِسمال با چهره ای پر از عدم تایید توام با شادی، کنار آلیس گیفورد بیچاره ایستاده بود ـ هیجان زده از نمایشی که جریان داشت در درگاه خانه ی ما بودند. آقای نوآ در را بست. بین منینگ و مادرم ایستادم. منینگ خنجری بیرون کشید و آن را روی گلوی من گرفت.
مادرم لباس هایش را بیرون آورد. او گریه کرد. من هم حس کردم چشم هایم گرم شدند. ترس و احساس گناه. همه ی این ها گناه من بود. گناه از نظر فیزیکی عجیب بودنم، عدم توانایی بدنم برای پیر شدن.
«اگر یک کلمه ی دیگر بگویی، مادر جادوگرت همانجا که هست کشته می شود، پیش از آنکه تو یا مارباس بتوانید آن را تغییر دهید.»
مارباس. موجودی جهنمی که می توانست همه ی بیماری ها را درمان کند. در ساعت هایی که به دنبال آن آمد، همان طور که آن روز کابوس وار بیشتر خودش را آشکار کرد، بارها آن نام را شنیدم.
مادرم برهنه بود. آنجا کنار میز و کاسه های حلبی شوربا. و من دیدم چشم های منینگ حریصانه نگاهش می کرد، از او به خاطر وسوسه ی خودش متنفر بود. او نوک خنجرش را روی پوست مادرم گذاشت و آن را خراشید، اول روی شانه اش، بعد پیشانی اش، بعد نزدیک نافش. حباب های کوچک خون.
«آقای نوآ، به تیرگی خون نگاه کن.»
خون رنگ خون بود. چون خون یک انسان معمولی بود. اما آقای نوآ چیز دیگری در آن دید، یا تصور کرد می بیند، برای اینکه تحت تاثیر حالت تحکم آمیز منینگ قرار داشت. «بله. خیلی تیره است.»
مردم فقط آن چیزی را می بینند که تصمیم گرفته اند ببیند. این درس را صدها بار گرفته ام، اما آن موقع هنوز برایم تازه بود. چهره ی مادرم با هر تماس خنجر درهم رفت، اما از نظر منینگ او داشت تظاهر می کرد.
«فریبکاری اش را می بینی؟ متوجه ی تظاهر به درد در چهره اش باش. معلوم است در این کار حرفه ای است. مرگ بسیار غیرمعمول جان گیفورد آشکارا بهای جوانی ابدی پسرش اوست. معامله ای بسیار نابکارانه.»
«ما هیچ ارتباطی با مرگ جان گیفورد نداریم. من به گالی پوش کردن سقف او کمک کردم. فقط همین. مادرم اصلاً او را نمی شناخت. او بیشتر اوقات در کلبه می ماند. خواهش می کنم این را تمام کنید!»
دیگر نمی توانستم تماشا کنم. بازوی منینگ را گرفتم. او دسته ی خنجر را به سرم کوبید، بعد دست دیگرش گلویم را گرفت و درحالیکه مادرم شیون می کرد و من فکر می کردم جمجمه ام از هم شکافته می شود، پشت سر هم دسته را به همان نقطه کوبید.
من روی زمین بودم. گیج و ساکت و آرزو می کردم که بدنم به اندازه ی بدن جوان هجده ساله ای که می بایست باشد قدرت داشت.
و بعد او، منینگ، متوجه یک گزیدگی کک دیگر شد، این بار روی بدن مادرم، نزدیک ناف او، مانند یک ماه سرخ کوچک بالای یک سیاره.
«مانند همان نشانه ی پسر.»
مادرم می لرزید. حالا که لباس هایش را از او گرفته بودند دیگر نمی توانست حرف بزند.
با صدایی دردناک و درمانده و گرفته گفتم: «این کک است. یک جای گزیدگی کک معمولی.»
و دستم را روی سنگ کف کلبه فشار دادم تا دوباره بایستم. اما ضربه ی دیگری به پشت جمجمه ام خورد.
و بعد از آن همه چیز تاریک شد.

گاهی این را در رویایی تکرار می کنم. اگر روی کاناپه خوابیده باشم آن روز را به یاد می آورم. حباب های خون را روی پوست مادرم به یاد می آورم. آدم های توی درگاه را به یاد می آورم. و منینگ و پای او را به یاد می آورم که به زمین کوبیده می شود و مرا با تکانی در فاصله ی قرن ها بیدار می کند.
می دانید، بعد از آن همه چیز تغییر کرد. نمی گویم پیش از این نقطه کودکی ام بی نقص بود اما حالا اغلب می خوهم به همان زمان پیش از آن برگردم. پیش از آنکه رز را بشناسم، پیش از آنکه بدانم چه اتفاقی برای مادرم افتاده، پیش از آن، پیش از آن، پیش از آن... برای چسبیدن به آنچه بودم، درست در آغاز که فقط پسر کوچکی با اسمی دراز بودم که در مقابل زمان واکنش نشان می داد و مثل هرکس دیگری مسن تر می شد. اما برای رسیدن به پیش از آن هرگز راهی وجود ندارد. تنها کاری که می توانید با گذشته بکنید حمل همیشگی آن است، حس اینکه وزنش به کندی افزایش می یابد، و دعا برای اینکه هرگز شما را به کلی خرد نکند.

لندن، زمان حال

وقت ناهار به سوپرمارکت پایین خیابان سری می زنم و برای خودم یک ساندویچ پاسترامی می گیرم، مقداری چیپس نمک و سرکه و یک بطری کوچک آب گیلاس.
صندوق پرداخت با دستیار صف دارد بنابراین کاری می کنم که معمولاً از آن سر باز می زنم و از پرداخت سلف سرویس استفاده می کنم.
مانند بقیه ی روز تا اینجا، کار خوب پیش نمی رود.
صدای زنانه ی بدون جسمی مرتب به من می گوید یک «شیئی شناخته نشده داخل کیسه» وجود دارد، حتی با آنکه تنها چیزهایی که داخل کیسه وجود دارد همان چیزهایی است که من تازه اسکن کرده ام.
«لطفاً از یکی از کارکنان بخواهید به شما کمک کند.» او ـ روبات تمدن آینده ـ اضافه می کند: «شیئی شناخته نشده داخل کیسه. لطفاً از یکی از کارکنان بخواهید به شما کمک کند. شیئی شناخته نشده داخل کیسه...»
من برمی گردم.
«ببخشید؟ معذرت می خواهم؟»
هیچ کدام از کارکنان نیستند. البته که نیستند. اگرچه، گروهی پسر نوجوان هستند که شکل هایی از یونیفورم اوکفیلد به تن دارند (پیراهن های سفید، چندتایی هم کراوات های سبز و زرد) همه در صف، قوطی های نوشیدنی و بسته های غذا در دست دارند و به من نگاه می کنند. آن ها چیزی می گویند، متوجه می شوند من معلم تازه ام. و بعد مقداری خنده است. به آشنا ترین احساس دچار می شوم: اینکه در زمان غلطی زندگی می کنم. و آنجا ایستاده ام و به صفحه خیره شده ام و به صدا گوش می کنم، سرم درد می کند و روحم به تدریج مشکوک می شود که شاید حق با هندریک بوده. شاید نباید به لندن برمی گشتم.

وقتی در راهرو به طرف اتاق معلم ها می روم، از کنار زنی عینکی رد می شوم. همان که در پارک درحال مطالعه دیده بودم. معلم فرانسه ای که دافنه درباره اش با من حرف زده بود. همان که به آن شکل پریشان کننده به من خیره شده بود. شلواری با دگمه های قرمز پوشیده با یک بلوز یقه اسکی سیاه و کفش های تخت ورنی براق. موهایش را پشت سر بسته. قیافه ای با اعتماد به نفس وبا فرهنگ. لبخند می زند.
«این شما هستید. از پارک.»
می گویم«خوب بله.» این را طوری می گویم انگار آن لحظه را به یاد می آورم. «آن شما بودید. من معلم تاریخ جدید هستم.»
«چقدر بامزه.»
«بله.»
لبخند او در ضمن اخم هم هست، انگار من او را گیج کرده ام. آن قدر زندگی کرده ام که این حالت را بفهمم. و از آن بترسم.
می گویم: «سلام.»
او با کمی لهجه ی فرانسوی می گوید: «سلام.» به جنگل فکر می کنم. به مادرم که آواز می خواند. چشم هایم را می بندم و یک دانه ی چنار را می بینم که زیر آسمان نیلی چرخ می زند.
به حس آشنای ترس از فضای بسته دچار می شوم. محصور بودن. انگار دنیا آن قدر بزرگ نیست که بتوانی در آن پنهان شوی.
و همه اش همین است.
باید به راهم ادامه بدهم، انگار دارم در ضمن از آنچه او ممکن است فکر کند هم دور می شوم.

بعد از اولین روز تدریسم، در خانه کنار آبراهام می نشینم که سرش را روی پایم گذاشته. او خوابیده، غرق در رویاهایش. خودش را جمع می کند و تکان می خورد، مانند تصویری لرزان، گیر کرده میان دو لحظه. کمی ناله می کند. نمی دانم چه خاطراتی را دارد زنده می کند. دستم را روی او می گذارم، نوازشش می کنم تا آرام شود. آهسته، تکان ها تمام می شوند. جز صدای نفسش صدای دیگری شنیده نمی شود.
زمزمه می کنم: «همه چیز خوب است، وضع خوب است، وضع خوب است،...»
چشم هایم را می بندم و هیکل بلند ویلیام منینگ را چنان به روشنی می بینم که انگار در اتاق است.

سافولک، انگلیس، ۱۵۹۹

ویلیام منینگ به آسمان رو به تاریکی خیره شد، حالت چهره اش جدی بود. او خصوصیتی نمایشی داشت، انگار همه ی این ها فقط یک نمایش بود. این تا حد زیادی خصوصیت آن زمان بود ـ دوره ی مارلو و جانسون و شکسپیر بود ـ همه چیز تئاتری بود. حتی مرگ. به خصوص مرگ. ما تقریباً ده مایل از ادوارد استون فاصله داشتیم اما تمام دهکده آنجا بود. شاید تصور کنید دادگاه های جادوگران در قرن شانزدهم جریانی روزمره بودند. اما نبودند، نه واقعاً. آن ها سرگرمی های نادری بودند و مردم از مایل ها دورتر می آمدند تا تماشا کنند و جنجال راه بیندازند و در دنیایی که در آن شر را می شد توضیح داد و پیدا کرد و کشت، احساس امنیت کنند.
منینگ با من و درضمن با جمعیت حرف زد. او یک بازیگر بود. می توانست یکی از افراد گروه نمایش لرد چمبرلین باشد.
«سرنوشت تو را مادرت تعیین می کند. اگر غرق شود، بی گناهی او ثابت می شود و تو زنده می مانی. اگر زنده بماند و از مرگ با چهارپایه جان به در ببرد، بعد تو ـ به عنوان فرزند یک جادوگر ـ همراه با مادرت پای چوبه ی دار می روی و آنجا مساله تمام می شود. این را می فهمی؟»
من کنار مادرم ایستادم، روی ساحل پر از سبزه ی رودخانه ی لارک، با پاها و مچ هایم در آهن، درست مانند او. مادرم ـ دوباره لباس پوشیده ـ با وجود گرمای روز مثل گربه ای خیس می لرزید. می خواستم با او حرف بزنم، تا آرامش کنم، اما می دانستم هر گفت وگویی بین ما نقشه ای برای احضار نیروهای شر محسوب می شود.
فقط وقتی آن ها او را به ساحل رودخانه نزدیک کردند، نزدیک تر به چهارپایه، کلمات از دهانم بیرون پریدند.
«مادر، متاسفم.»
«ایستین، این گناه تو نیست. این گناه تو نیست. من متاسفم. تقصیر من است. ما هرگز نباید به اینجا می آمدیم. ما هرگز نباید به این محل می آمدیم.»
«مادر، دوستت دارم.»
«ایستین، من هم دوستت دارم.» این را که گفت، اعتماد به نفسی ناگهانی در وجودش دیده شد، حتی وقتی فریاد زد: «من هم تو را دوست دارم. باید قوی باشی. تو قوی هستی، همان طور که پدرت بود. می خواهم قول بدهی: تو باید زنده بمانی. هر اتفاقی که بیفتد. باید زنده بمانی. منظورم را می فهمی؟ تو خاص هستی. خدا ترا به دلیلی این طور آفریده. تو باید آن دلیل را پیدا کنی. قول می دهی زنده بمانی؟»
«مادر، من قول می دهم. من قول می دهم، من قول می دهم، من قول...»
وقتی او را به صندلی چوبی می بستند، من تماشا کردم. او پاهایش را به هم فشرد، به عنوان آخرین دفاع بیهوده، نمی خواست زانوهایش را از هم جدا کنند. بنابراین دو مرد هر کدام یک پا را گرفتند و او را به حالتی که می خواستند در آوردند و پشتش را به صندلی فشار دادند. وقتی نوار فلزی روی صندلی ثابت شد، او پیچ و تاب خورد و فریاد زد.
وقتی او را به هوا بلند کردند، من نگاه نکردم. اما وقتی به بالاترین نقطه رسید منینگ به مرد مو آشفته ای که طناب را گرفته بود گفت دست نگه دارد.
«صبر کن، آنجا صبر کن...»
و آن موقع بود که نگاه کردم و مادرم را در برابر آن آسمان آبی تیره دیدم. سرش پایین افتاده بود و به من نگاه می کرد، و من هنوز می توانم بعد از این همه قرن آن چشم های وحشت زده را به یاد بیاورم.
منینگ که تا لبه ی ساحل رودخانه رفته بود، گفت: «عذاب را شروع کن.»
«نه!»
چشم هایم را بستم و صدای برخورد صندلی با آب را شنیدم. آن وقت چشم هایم را دوباره باز کردم. ناپدید شدن او را دیدم، به نقطه ایی تار و سبز و قهوه ای تبدیل شدنش و بعد دیگر هیچ. هجوم حباب های هوا که تا سطح رودخانه بالا آمد. ویلیام منینگ تمام مدت دست هایش را بالا و باز نگه داشت، به مرد گفت آن طناب آویخته را بگیرد تا مادرم آن زیر بماند.
به آن دست بزرگ مثل گوشت سرخ نگاه کردم، دست جانوری سنگدل، و دعا کردم انگشتانش بسته شوند. البته، هر اتفاقی که می افتاد، مادر می مرد. و با این حال هنوز ـ حتی با آنکه جان خودم به مویی بسته بود ـ می خواستم او از زیر آب زنده بیرون بیاید. می خواستم دوباره حرف بزند. نمی توانستم دنیا را بدون صدای او تصور کنم.
وقتی صندلی را با طناب بیرون کشیدند و بدن خیس آب مرده ی او از آب بیرون آمد یک پاسخ چون رازی در رودخانه باقی ماند. او از شدت هراس یا از روی قصد هوا را از ریه هایش بیرون داده بود؟ او خودش را برای من قربانی کرده بود؟ نمی دانستم. هرگز نخواهم دانست.
اما او مرده بود، به خاطر من. و من زنده ماندم، به خاطر او. و تا سال ها به خاطر قولی که دادم احساس پشیمانی کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب چگونه زمان را متوقف کنیم

نگاهی جدید به تنهایی انسان. داستانی پرکشش و جذاب و کمی تلخ. مثل دیگر رمان نویسنده به نام انسانها
در 2 هفته پیش توسط
درود و احترام لطفا مشخص کنید کتاب در چه زمینه ای هست.
در 2 ماه پیش توسط
بچه ها اول کتاب پاراگراف سوم که میگه مادرم به من گفت:... بخونید لطفا لطفا مفهموشو به من بگید مرسی پیشاپیش از کتابخوان های عزیز🌺🌷
در 2 ماه پیش توسط