فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گفتگو با دخترهایم درباره عدم‌ خشونت

کتاب گفتگو با دخترهایم درباره عدم‌ خشونت

نسخه الکترونیک کتاب گفتگو با دخترهایم درباره عدم‌ خشونت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گفتگو با دخترهایم درباره عدم‌ خشونت

وقتی دخترهایم از من خواستند که معنای اصطلاح عجیب و غریب عدم‌ خشونت را برایشان توضیح دهم، تازه متوجه شدم با این‌که حدود بیست ‌سال است که در مورد «خشونت» و مبارزه به شیوۀ «عدم‌ خشونت» مطالعه می‌کنم، نمی‌دانم چگونه این موضوع را به زبان ساده برای دو دختر سیزده و هشت‌ساله‌ام شرح بدهم.
[روزی] با هم فکاهی مصوری دربارۀ مبارزات مارتین لوتر کینگ و سیاهپوستان آمریکا خواندیم. بعد من به صحبت‌های دخترهایم پس از خواندن کتاب گوش کردم و سؤال‌هایشان را نوشتم. اغلب سؤال‌ها به زندگی روزمره‌شان مربوط می‌شد. اگر کسی به من پرخاش کند، چه باید بکنم؟ اگر در مدرسه کسی با تهدید و زورگویی خواست چیزی از ما بگیرد، چه بکنیم؟ در برابر تعرض جنسی چه باید بکنیم؟ با خشونت جوانان و نوجوانان چه باید کرد؟ و همچنین با خشونت نژادی؟ برای جواب دادن به آن‌ها مجبور بودم مطالعات گرانقدرم را کنار بگذارم... به این ترتیب بود که نشستم و چند صفحه‌ای نوشتم و دادم آن‌ها بخوانند. بعد نوشته‌هایم را چند بار بازنویسی کردم.
حرف اصلی من این بود که عدم‌ خشونت دست‌ روی ‌دست گذاشتن نیست. عدم‌ خشونت شیوه‌ای در زندگی و روشی خاص در عمل کردن است که از طریق آن می‌توان به درگیری‌ها پایان داد، علیه بی‌عدالتی به پا خاست و صلح و آرامشی پایدار برپا کرد. در این‌جا کوشیده‌ام از زندگی روزمره و نیز تاریخ بشری نمونه‌هایی ارائه کنم.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گفتگو با دخترهایم درباره عدم‌ خشونت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

وقتی دخترهایم از من خواستند که معنای اصطلاح عجیب و غریب عدم خشونت را برایشان توضیح دهم، تازه متوجه شدم با این که حدود بیست سال است که در مورد «خشونت» و مبارزه به شیوه «عدم خشونت» مطالعه می کنم، نمی دانم چگونه این موضوع را به زبان ساده برای دو دختر سیزده و هشت ساله ام شرح بدهم.
[روزی] با هم فکاهی مصوری درباره مبارزات مارتین لوتر کینگ و سیاهپوستان آمریکا خواندیم. بعد من به صحبت های دخترهایم پس از خواندن کتاب گوش کردم و سوال هایشان را نوشتم. اغلب سوال ها به زندگی روزمره شان مربوط می شد. اگر کسی به من پرخاش کند، چه باید بکنم؟ اگر در مدرسه کسی با تهدید و زورگویی خواست چیزی از ما بگیرد، چه بکنیم؟ در برابر تعرض جنسی چه باید بکنیم؟ با خشونت جوانان و نوجوانان چه باید کرد؟ و همچنین با خشونت نژادی؟ برای جواب دادن به آن ها مجبور بودم مطالعات گرانقدرم را کنار بگذارم... به این ترتیب بود که نشستم و چند صفحه ای نوشتم و دادم آن ها بخوانند. بعد نوشته هایم را چند بار بازنویسی کردم.
حرف اصلی من این بود که عدم خشونت دست روی دست گذاشتن نیست. عدم خشونت شیوه ای در زندگی و روشی خاص در عمل کردن است که از طریق آن می توان به درگیری ها پایان داد، علیه بی عدالتی به پا خاست و صلح و آرامشی پایدار برپا کرد. در این جا کوشیده ام از زندگی روزمره و نیز تاریخ بشری نمونه هایی ارائه کنم.

* عدم خشونت کلمه عجیب و غریبی است. می توانی درباره آن توضیح بدهی؟
راستش توضیح مفهوم خشونت آسان تر از عدم خشونت است. ما منظور از خشونت را به سادگی درک می کنیم: شلیک گلوله ها، انفجار بمب ها، بر زمین ریختن خون ها،... اما عدم خشونت...
عدم خشونت دقیقاً چیست؟ عدم خشونت سر و صدایی ندارد، نادیدنی است.
به نظر می آید که آدمِ معتقد به عدم خشونت از جنگیدن پرهیز می کند، صلح طلب است. آدم ها بر این باورند که چنین کسی شجاع نیست، خیال می کنند او آدم ترسویی است که نمی خواهد با کسی دربیفتد. چون خشونت در همه جا هست، آدم ها تصور می کنند کسی که به عدم خشونت اعتقاد دارد خیالباف است و اجازه می دهد زیر پا لهش کنند. بنابراین وقتی کسی می گوید «من خشونت طلب نیستم» فکر می کنند منظورش این است که «شما می توانید هر بلایی که خواستید سرم بیاورید. زنده باد صلح!»
لابد شک داری که عدم خشونت چنین چیزی باشد.

* پس عدم خشونت چیست؟
عدم خشونت به نحوه ای از زندگی و رفتار در مبارزه می گویند که می کوشد به طرف مقابل احترام بگذارد. چیزی که گفتم، ساده ترین تعریف عدم خشونت بود که حالا می خواهم با چند مثال آن را برایتان شرح دهم.

* آهان، می گویی نحوه ای از رفتار! پس آدمِ معتقد به عدم خشونت بی کار نمی نشیند!
دقیقاً. البته خب خودِ عبارت «عدم خشونت» می تواند موجب بروز تصور بی کار نشستن شود. اما اصل این عبارت، «نه گفتن به خشونت» است. نه گفتن به خشونت نخستین جنبه عدم خشونت است. روشن ترین جنبه آن هم این است که نباید به دیگری آسیب زد، نباید با او بدرفتاری کرد، مخصوصاً نباید با او خشونت ورزید یا او را کشت. این چیزی است که همه می فهمند. به علاوه، وقتی در روزنامه ها از عدم خشونت بحث می شود، تقریباً همیشه معنای مشخصی دارد: دست برداشتن از خشونت. زمانی تبلیغ جذابی دیدم... تبلیغ پودر لباسشوییِ «طرفدار عدم خشونت»: «این پودر لباسشویی را بخرید، چون پارچه هایتان را از بین نمی برد.»
امروزه بحث بر سر بازی های ویدئویی یا کامپیوتریِ بدون خشونت است، بازی هایی که در آن ها برای بردن لازم نیست حریف را بکشید.
اما عدم خشونت جنبه دومی هم دارد که جنبه کنشی آن است. زیرا برای رویارویی موثر با خشونت باید فعال ــ و حتی خیلی فعال ــ بود. البته از عبارت «عدم خشونت» چنین چیزی برنمی آید. از این رو، غالباً خیلی ها ترجیح می دهند عبارت «عمل بدون خشونت» یا «عدم خشونت فعال» را به کار ببرند.
در مجموع، عدم خشونت یعنی عمل بدون خشونت علیه خشونت. اما چگونه؟ هزار و یک راه برای عملی کردن عدم خشونت وجود دارد که گاهی غمبار و گاهی مسخره و بامزه اند، چون در عدم خشونت طنز و شوخی هم وجود دارد. عدم خشونت یعنی مایه گذاشتن از زندگی خودمان برای رسیدن به موفقیت؛ اما با خشونت ورزی همیشه دیگری را به مرگ تهدید می کنیم و زندگی او را به خطر می اندازیم.

* اما چگونه می توان بدون خشونت مبارزه کرد؟ به نظرم مشکل است!
آدم ها وقتی می خواهند به طور جدی مبارزه کنند، غالباً راه خشونت را برمی گزینند. خشونت و جنگ هسته اصلی تاریخ ما هستند. فیلم ها و کتاب های فکاهی مصور اغلب به تو نشان می دهند که خشونت ابزار تسلط بر دیگری است. در گوشت می خوانند که خشونت به نفع توست: اگر بیش از دیگری سلاح داشته باشی، می توانی به او بگویی: «از من اطاعت کن»، چون تویی که او را می ترسانی. قانون آدم قوی تر، اغلب اوقات، قانون آدم خشن تر است.
با این حال زمان هایی هم در تاریخ بوده است که این قانون کارایی نداشته؛ زمانی پیش می آید که تو دیگر نمی خواهی فرمان ببری؛ حتی اگر تو را بترسانند، اطاعت نمی کنی. یا زمانی پیش می آید که ضعیف ترین و فقیرترین مردمان می کوشند با دست خالی از خود دفاع کنند. شاید باور کردنش برایت سخت باشد، اما چه کار دیگری از دستِ این افراد برمی آید؟ آن ها که چیزی ندارند: نه تفنگی، نه توپی و تانکی؛ حتی آن هایی که می خواهند سلاحی به دست آورند، می دانند که هیچ گاه به اندازه حریفشان سلاح نخواهند داشت. پس مجبورند جور دیگری از خود دفاع کنند. آن ها باید یاد بگیرند که بدون دنبال کردن راه های خشونت آمیز به قدرت برسند، و این، قدرت ضعیفان است. من کوشیده ام با مطالعه به راز قدرت ضعیفان پی ببرم.

* مثالی می زنی؟
از معروف ترین نمونه های چنین روشی مبارزه مارتین لوتر کینگ برای دفاع از حقوق سیاهپوستان آمریکاست. درباره او فکاهی مصور خوبی منتشر کرده اند. اگر دوست داشته باشید درباره اش برایتان حرف می زنم.
ماجرا از سال ۱۹۵۵ م (۱۳۳۴ ه. ش) شروع شد. در جنوب آمریکا نژادپرستی و تفکیک نژادی خیلی شدید بود. سیاه ها حق نداشتند با سفیدها قاتی شوند. مثلاً باید عقب اتوبوس می نشستند، چون ردیف های جلو مال سفیدپوست ها بود. حق نداشتند وارد بعضی رستوران ها یا کافه ها شوند. گاهی در این محل ها تابلوهایی می آویختند که روی آن ها نوشته شده بود: «ورود سیاهپوست ها و سگ ها ممنوع.» گاهی سفید پوست های افراطی و دوآتشه به سیاه ها حمله می کردند، آن ها را می زدند و حتی می کشتند.
روزی در شهری به نام مونتگُمِری در ایالت آلاباما که مردمی به شدت نژادپرست داشت، حادثه عجیبی پیش آمد. همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد. در روز اول دسامبر ۱۹۵۵ (۱۱ آذر ۱۳۳۴) خانم خیاط سیاهپوستی به نام روزا پارکس از سر کار به خانه برمی گشت. روزا خیلی خسته بود و وقتی سوار اتوبوس شد، به جای این که مثل همیشه برود و روی صندلی های عقب بنشیند، همان جلو نشست. گویا سفیدپوستی آمد و خواست سر جای او بنشیند، بنابراین به راننده شکایت کرد: «این سیاه کثیف این جا روی صندلی سفید ها چه کار می کند؟» مامورهای پلیس زن سیاهپوست را دستگیر کردند. مسافر سیاهپوستی به سرعت نزد پلیس رفت تا وثیقه بگذارد و اجازه ندهد روزا به زندان بیفتد. اما روزا عصبانی شده بود. به قول امروزی ها «جان به لب شده بود». این ماجرای تفکیک نژادی را دیگر تحمل نمی کرد. همراه مردی که به کمکش شتافته بود، پیش کشیش جوان سیاهپوستی رفت که تازه به شهرشان آمده بود. این کشیش مارتین لوتر کینگ بود. او بیست و شش ساله بود، ازدواج کرده و صاحب فرزندی بود. او هم از تفکیک نژادی به ستوه آمده بود و می خواست اوضاع عوض شود. حق هم داشتند. چون سیاه ها دیگر مثل صد سال پیش برده نبودند. گفته می شد که آن ها آزادند، اما در واقع سفیدپوستان همچنان تحقیرشان می کردند و با آن ها مثل سگ رفتار می کردند. مارتین لوتر کینگ قدرت مبارزه با این اوضاع را داشت، اما نمی خواست از خشونت استفاده کند. پس چه باید می کرد؟
شب بعد، مارتین لوتر کینگ و دوستان دیگرش یک گردهمایی برگزار کردند و همگی یکصدا گفتند که این وضعیت نباید ادامه پیدا کند. ناگهان فکر بکری به ذهن کسی رسید: «یک تحریم سازماندهی می کنیم. هیچ کس سوار اتوبوس نمی شود. وقتی شرکت اتوبوسرانی [که متعلق به سفیدها بود] ببیند دارد ضرر می کند، با ما کمی بهتر رفتار می کند.» صبح روز بعد، آن ها از همه سیاه های شهر خواستند دیگر سوار اتوبوس نشوند: «بعد از این با اتوبوس به سر کار، مدرسه یا به مرکز شهر نروید.» در پی اجرای این تصمیم، موفقیت بزرگی نصیب آن ها شد. اتوبوس ها خالی یا نیمه خالی رفت و آمد می کردند. اما سیاه ها بایستی سازماندهی می شدند: برای این که به سر کار خود بروند، چندنفری سوار یک ماشین می شدند، یا مجبور بودند تاکسی بگیرند. خیلی ها، حتی راه های چندکیلومتری را، پیاده رفت وآمد می کردند.
سفیدها کوتاه نیامدند. به هم می گفتند: «این بازی جدید سیاه هاست. وقتی پاهاشان درد بگیرد، خودشان دست برمی دارند.» سفیدپوست های تندرو دست به حمله زدند. تلفنی مارتین لوتر کینگ را تهدید می کردند: «آشغال عوضی! پوستت را می کنیم!» چنین دشنام ها و تهدیدهایی عادی شدند. روز ۳۰ ژانویه ۱۹۵۶ (۱۱ بهمن ۱۳۳۴) جلوِ خانه او بمبی منفجر شد که خوشبختانه به کسی آسیب نرساند. سیاهپوست ها تصمیم گرفتند سلاح به دست بگیرند و این رفتار سفید ها را تلافی کنند. ولی مارتین لوتر کینگ مانع آن ها شد و گفت: «سلاح ما عدم خشونت است. ما می خواهیم احترام سفیدپوست ها را حفظ کنیم. اگر ما هم بخواهیم پوست آن ها را بکنیم، چیزی به دست نمی آوریم. به علاوه، بعضی از سفیدپوست ها نژادپرست نیستند و از ما حمایت می کنند.» اما عدم خشونت سختی هایی به همراه داشت. پلیس ها چند بار مارتین لوتر کینگ را دستگیر کردند و به زندان انداختند و بعد رهایش کردند. نژادپرست ها می خواستند برای او پاپوش بدوزند. اما هیچ مدرکی علیه او نداشتند زیرا لوتر کینگ دست به خشونت نمی زد.
تحریم ماه ها ادامه پیدا کرد و شرکت اتوبوسرانی تسلیم نشد. اما جنبش در سراسر ایالات متحده آمریکا و خارج از آمریکا شناخته شد. علاوه بر کینگ، همه سیاهپوست های مونتگمری به ستاره های این مبارزه تبدیل شدند، اما آن ها به هیچ چیز و هیچ جایی آسیب نرساندند. سرانجام روزنامه نگارها و خبرنگارها به جنبش سیاه ها توجه کردند. سیاه ها همه یک حرف می زدند: «ما حقوق برابر با سفیدپوست ها می خواهیم.» عاقبت روز دهم نوامبر ۱۹۵۶ (۱۹ آبان ۱۳۳۵) دیوان عالی ایالات متحده اعلام کرد که تفکیک نژادی در اتوبوس ها غیرقانونی است، زیرا همه شهروندان با هم برابرند. سیاهپوست ها حق نشستن در کنار سفیدپوست ها را به دست آوردند. تحریم ۳۸۲ روز طول کشید.

* در کتاب فکاهی مصوری که به ما نشان دادی، از زنی خیلی خوشم آمد که می گفت: «قبلاً پاهایم راحت بودند، اما ذهنم خسته بود؛ حالا پاهایم خسته اند، اما ذهنم راحت و آسوده است.» این زن هر روز چندین کیلومتر پیاده راه می رفت، اما برایش مهم نبود. او می خواست احترامش حفظ شود. همین طور از این گفته مارتین لوتر کینگ خوشم آمد که پس از پیروزی به آن ها گفت: «پیروزیِ ما نژادپرستی را حذف نکرده است. باید حواسمان باشد که با تمسخر سفیدپوست ها در اتوبوس، آن ها را نرنجانیم. به آن ها احترام بگذاریم. آن وقت، آن ها هم یاد می گیرند که به ما احترام بگذارند.»
از چه چیز این حرف ها خوشت آمد؟

* از این که آن ها به دنبال قدرت نبودند، فقط احترام می خواستند.
همین طور است. هدف مبارزه عدم خشونت، مثل همین مبارزه ای که الآن داریم حرفش را می زنیم، ترغیب به احترام گذاشتن و رعایت حال و احوال دیگران است. مسئله فقط کسب حقوق و آزادی انتخاب صندلی در اتوبوس نبود؛ بلکه به دست آوردن احترام دیگران بود. به همین دلیل مارتین لوتر کینگ اضافه می کند: «اگر به دیگران احترام بگذاریم، آن ها هم یاد می گیرند که به ما احترام بگذارند. عدم خشونت دوجانبه است: اگر می خواهی دیگران رعایت حالت را بکنند و برایت احترام قائل باشند، تو هم باید به آن ها احترام بگذاری و رعایت حالشان را بکنی.» منطقی است، نه؟ در جنبش دانش آموزان دبیرستانی فرانسه در سال ۱۹۹۷ (۱۳۷۱) این شعار سر داده می شد: «احترام از خشونت قوی تر است.»
امیدوارم یادت مانده باشد که در تعریف ساده عدم خشونت گفتم که عدم خشونت شیوه ای در زندگی و نحوه ای از رفتار است. خب، این شیوه و حالت ذهنی عبارت است از احترام گذاشتن به دیگران. البته به دست آوردن احترام آسان نیست. احترام گذاشتن از داخل خانواده بین والدین و فرزندان، بین خواهرها و برادرها شروع می شود. حتی ما آدم بزرگ ها گاهی این کار را نمی کنیم. گاهی ما به همدیگر نسبت های زشت می دهیم. مخصوصاً در محل کار حقوق دیگران را زیر پا می گذاریم. برای این که قوی تر باشیم، برای این که نفر اول باشیم و پول بیشتری دربیاوریم، یاد می گیریم که بدترین ضربه ها را به هم بزنیم.
با این حال، آدم هایی هستند که با احترام به حریف مبارزه می کنند. آن ها به خداوند یا کرامت انسانی اعتقاد دارند و از انجام دادن بعضی کارها خودداری می کنند، زیرا برای خود اصول و اعتقاداتی دارند. چنین افرادی کم اند، اما هستند. درباره این آدم ها می گویند که «حرفشان حرف است»، یعنی می توان به آن ها اعتماد کرد. به عقیده این افراد نباید با آدم ها مثل شیء یا کالا رفتار کرد. چنین کسانی ضعیف و ناتوان نیستند؛ می توانند از خود دفاع کنند و در زندگی موفق شوند. راه و روش آن ها عدم خشونت است، اگرچه ممکن است هیچ وقت حتی این اصطلاح را نشنیده باشند.

* خلاصه حرف عدم خشونت این است که «از خودت دفاع کن، اما به حریفت بی احترامی نکن»، درست است؟
کاملاً.
***
* گفتی کسی که به عدم خشونت معتقد است دست به خشونت نمی زند. خب اصلاً خود خشونت چیست؟
آهان، برای حرف زدن از عدم خشونت باید اول خود خشونت را بشناسیم. یکایک ما می توانیم خشن و حتی خیلی خیلی خشن باشیم. دختر و پسر هم ندارد. البته درست است که پسرها بیشتر از دخترها کتک کاری می کنند، اما دخترها هم می توانند به همان اندازه خشن باشند. مثلاً هر آدمی حتی در حرف زدن هم می تواند رفتار خشونت آمیز داشته باشد. می توان زخم زبان زد، می توان تحقیر کرد. مثلاً می توان گفت: «مثل سوسک لهت می کنم.» بچه ها هم می توانند خشونت به خرج دهند. مثلاً می توانند برای سرگرمی پاهای جانور کوچکی را یکی یکی بکنند؛ فقط برای این که ببینند چه اتفاقی می افتد.
نیازی به تشریح این موضوع نیست که آدم ها می توانند به همنوعان خود حمله کنند و آن ها را قتل عام کنند. در این زمینه، بدترین کارها را آدولف هیتلر، دیکتاتور آلمان، اعضای حزب نازی و همه کسانی که با آن ها همکاری کردند انجام دادند.
هیتلر دستور کشتن میلیون ها یهودی را در اتاق های گاز داد. همین طور کولی ها، معلول ها و اقلیت ها را قتل عام کرد.

* گمان می کنی می توان خشونت را ریشه کن کرد؟
من به طبیعت انسان چندان خوش بین نیستم. آدم ها پس از مشاهده اردوگاه های نازی و سوزاندن انسان ها در کوره های آشویتس و لهستان گفتند: «دیگر از این اتفاق ها نمی افتد!» اما بعد، در همین اروپا، هزاران آدم بی دفاع در یوگسلاوی، بوسنی و کوزوو شامل زن و بچه و افراد کهنسال از سرزمینشان اخراج و قتل عام شدند. اما انگار هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاده است.
من گمان می کنم خشونت هیچ وقت پایان نمی گیرد. اما می توان آن را کنار زد! خوشبختانه هر از گاهی توانسته ایم در کنار هم با صلح و صفا زندگی کنیم. گاهی اوقات توانسته ایم خشونت را مهار کنیم، تقریباً مثل سوارکاری که موفق می شود اسب بسیار سرکشی را مهار کند. برای این منظور باید خشونت را به خوبی بشناسیم.

* خشونت مثل نیرویی است که از درون ما آزاد می شود و ما نمی توانیم جلوش را بگیریم.
بعضی ها فکر می کنند خشونت در واقع نوعی انرژی است، مثل جریان برق که از بدنمان رد می شود و اصلاً نمی توانیم متوقفش کنیم؛ در نتیجه، خشونت با زندگی درمی آمیزد و همه چیز رنگ و بوی خشونت می گیرد. خب، این اشتباه بزرگی است که نیرو و خشونت را قاتی کنیم. حتی بچه ها هم تفاوت این دو را تشخیص می دهند. وقتی درباره کسی می گوییم: «چه آدم قدرتمندی است!» چون فردی عضلانی است و می تواند به تنهایی یک پیانو را بلند کند، اصلاً منظورمان این نیست که او آدم خشنی است. خشونت شکل خاصی از نیروست که آسیب می رساند، جراحت وارد می کند یا موجب مرگ می شود. مثل آدمی که مستِ لایعقل شده و روی همسرش دست بلند می کند.
از طرف دیگر، لازمه مبارزه کردن خشونت ورزیدن نیست. مبارزه طلبی برای پیشی گرفتن از دیگران، برای این که از بقیه جلو بیفتیم ضروری است، فرق نمی کند در زمینه کاری یا ورزشی باشد یا در هر زمینه دیگری. اما مبارزه طلبی به معنای له کردن دیگران نیست، بلکه به معنای اشتیاق به موفقیت است. در این جا می توان از مبارزه طلبی غیرخشن صحبت کرد. مارتین لوتر کینگ در تمامی عمرش این جمله را تکرار می کرد: «نقش من بیدار کردن حس مبارزه طلبی سیاهان است.»

* وقتی از دست کسی عصبانی می شویم، عصبانیت ما نشانه خشونت است؟
نه، ما بیشتر پرخاش می کنیم. البته بعضی ها به پرخاش نیز می گویند خشونت، ولی من چنین چیزی را قبول ندارم. چون در نظر آن ها اگر جوانی یا آدم بالغی بد حرف بزند، این هم خشونت است. در این صورت، می توانیم هر رفتاری را که دیگر نمی توانیم تحمل کنیم، خشونت بنامیم. اگر ما برای کلمات معنای خیلی وسیعی قائل باشیم، آن وقت دیگر نمی توانیم چیزی را دقیق و مشخص بیان کنیم.
هر کسی ممکن است زمانی پرخاش کند. خشمگین شدن و درشت گویی بعضی وقت ها خوب است. با چنین رفتاری آدم به نحوی بیان می کند که دیگر نمی تواند تحمل کند، به ستوه آمده، کاسه صبرش لبریز شده... چه می دانم... شاید حتی کمک کند که آدم بتواند گفتگو با دوستش یا با یک بزرگ تر را از سر بگیرد.

* پس خشونت حقیقی از نظر شما چیست؟
خشونت آن چیزی است که به انکار دیگری و سرانجام به مرگش منجر می شود، منظور تنها مرگ جسمیِ آدم ها نیست، مرگِ عمق وجود آدم هاست. تو دیگر آن کسی را که بر او اعمال خشونت می کنی، به چشم آدم نمی بینی. او در نظر تو شیء است، حیوانی است که می شود از آن استفاده کرد، زیر پا گذاشتش و سرانجام کشتش. به همین دلیل است که فقط یک نوع خشونت وجود ندارد، ما با انواع خشونت مواجهیم. ما بیشتر اوقات فقط خشونت بدنی را در نظر می گیریم، مثل خشونتی که در شلیک گلوله هست و هر روز در تلویزیون و سینما می بینیم. اما خشونت های دیگری هم هست که کمتر به چشم می آید: وقتی کسی خوار می شود، وقتی کسی هیچ درآمدی ندارد، خانه ای ندارد، وقتی هیچ کس در کوچه و خیابان حتی به او سلام نمی کند. این خشونت به شدت به فرد آسیب می زند، منتها ساکت و بی صدا، در سکوت. آن وقت یک روز می رسد که این فرد یا شورش می کند یا خودکشی. آن روز همه تعجب می کنند و درباره اش می گویند: «چه مرضش بود؟ آهان، نمی دانستیم.» مبارز علیه خشونت فقط مبارزه با بخش پیدای کوه یخ نیست. این مبارزه درافتادن با آن بخشی است که در عمق است: مبارزه با فلاکت و فقر، طردشدگی، بی عدالتی و نابرابری. امیدوارم با این تعریف حوصله ات را سر نبرده باشم.

* به هر حال، هنوز متوجه نشده ام که وقتی کسی به من پرخاش می کند چه باید بکنم؟
خب آره حق داری. بگذار من هم ازت سوالی بکنم. اگر کسی مثلاً در مدرسه تو را بزند، چه کار می کنی؟

* خب من هم او را می زنم و به او می گویم: «تو بودی که شروع کردی، و حالا منم که تمام می کنم.»
آهان، این جواب تو خیلی طبیعی است. همه پدر و مادرها به بچه هایشان می گویند: «از خودت دفاع کن.» اما فکر نمی کنی راه دیگری بجز مقابله به مثل هم باشد؟

* نه، راه دیگری نیست. با عدم خشونت نمی توانی در دفاع از خودت کاری کنی. تو را می زنند و تو هم می گویی دستتان درد نکند.
نه، اصلاً این طور نیست. تا به حال چیزی درباره آیکیدو شنیده ای؟

* فقط اسمش را شنیده ام. یکی از دوستانم آیکیدو کار می کند.
آیکیدو ورزشی رزمی در چارچوب عدم خشونت است که واقعاً جا دارد بیش از این ها شناخته شود. اصل اساسی این ورزش دفاع از خود بدون تهاجم است. در این ورزش یاد می گیری که از نیروی حریف استفاده کنی تا تعادلش را به هم بزنی و از میدان مبارزه خارجش کنی. آیکیدو صرفاً فن مهیب و هولناکی نیست که با آن بتوان با تجاوز و ستیزه جویی درافتاد، بلکه وضعیتی ذهنی و روحی است که بر پایه احترام به زندگی شکل گرفته است. هدف این ورزش نوع دیگری از «تخلیه» حس دشمنی و بیرون آوردن فرد از حالت آسیب رساندن به دیگران است، بی آن که به او لطمه جسمانی برسد.
هر کسی ــ اعم از بچه، جوان، زن یا سالمند ــ می تواند آیکیدو کار کند. آیکیدو مدرسه برقراری تعادل بین جسم و روان است. وقتی آیکیدو تمرین می کنی دیگر از ستیزه جویی دیگران نمی ترسی، زیرا در زمان رویارویی با ستیزه جویان می دانی چه باید بکنی. در واقع، یاد می گیری مستقیم، چشم در چشم ستیزه جو نگاه کنی.
اگر کسی در حیاط مدرسه تو را زد، من سفارش نمی کنم با یک فن آیکیدو حال او را جا بیاوری. اما اگر کسی بداند تو آیکیدو بلدی، پیش از این که بخواهد به تو آزار برساند، بیشتر راجع به این موضوع فکر می کند.

* خب معلوم است!
در مورد چنین وضعیت هایی می خواهم راه های دیگری پیش پایت بگذارم، چون آیکیدو پاسخی مناسبِ موقعیت های سخت و خطرناک است. سوای این پاسخ بدنی، می توانیم پاسخ های دیگری هم بدهیم.

* چه پاسخ هایی؟
بگذار اول راجع به تفاوت مهم دیگری توضیح بدهم: تفاوت بین خشونت و بگومگو. بگومگوی دوستان یا مشاجره والدین لزوماً خشونت نیست. خیلی طبیعی است که آدم ها همیشه با هم موافق نباشند. بگومگو و خشونت یک چیز نیستند. خشونتْ درگیری و کشمکشی است که آخرش آزار و اذیت است.
کل مسئله ما این است که بدانیم در زمان دعوا چگونه رفتار کنیم. بدانیم چه رفتاری بهتر است تا هم احتراممان حفظ شود و هم عملمان به خشونت تبدیل نشود. البته چنین چیزی اصلاً ساده و آسان نیست. زمان ما چنین چیزهایی را در مدرسه آموزش نمی دادند. و از این بابت خیلی متاسفم، چون این اطلاعات می توانست در سراسر زندگی به دردمان بخورد. امروزه اوضاع شما در مدارس از این نظر بهتر شده است و در این زمینه چیزهایی یاد می گیرید.
به هر حال وقتی جایی بگومگو پیش می آید، می توانی یکی از این سه راه را در پیش بگیری:
۱. وانمود کنی چیزی ندیده ای و منفعل بمانی. انگار که اوضاع خودبه خود درست می شود. این جور برخورد اصلاً عاقلانه نیست. چون این درگیری سراغ خود تو هم می آید و روزی گرفتارش می شوی.
۲. بگویی که این بگومگو حاصل خطای دیگری است، همه چیز تقصیر اوست و نسبت به او خشن و پرخاشگر باشی. تجربه هم نشان داده که خشونت اثرگذار است و سریع مشاجره را تمام می کند. اما، در بیشتر موارد، کسی که ضربه خورده، سعی خواهد کرد انتقام بگیرد. به این ترتیب، دعوا هیچ وقت فیصله پیدا نمی کند.
۳. راه حلی پیدا شود که هر دو طرف دعوا آن را بپذیرند، یعنی همان چیزی که به آن سازش یا مصالحه می گویند. در این شیوه، هرکس از گوشه ای از منافع خود چشم می پوشد تا همه در نتیجه حاصله سهم داشته باشند. رویکرد عدم خشونت در دعوا همین است. با این شیوه، صلح و دوستی برای مدتی طولانی برقرار می شود. گاهی تفاهم و سازش آسان به دست می آید: آدم ها آنچه را منحصراً برای خود می خواستند، با دیگران قسمت می کنند. اما در حالت های پیچیده، زمان بیشتری لازم است. باید از دشنام دادن به هم دست بکشیم و برای توضیح دادن مسائل به هم راهی پیدا کنیم، یعنی بخواهیم واقعاً به صلح و آرامش برسیم. این قضیه راه حل روشن و مشخصی ندارد. روش هایی مثل میانجیگری هست که می توانند مفید باشند. در این باره کمی توضیح می دهم. از قوه تخیلت برای طرح راه حلی کمک بگیر که به فکر کسی نرسیده... قدرت خلاقیت خیلی کمک می کند، هم برای تبلیغ کردن، هم برای رفع و رجوع کشمکش هایمان.

* اما خیلی روشن بگویم: اگر کسی به من کشیده ای بزند، طرفِ دیگرِ صورتم را جلو نمی آورم.
من هم دوست ندارم این کار را بکنی! با این حرفت داری این جمله عیسی مسیح را یادآوری می کنی که «اگر کسی طرف راست صورتت را سیلی زد، طرف چپ صورتت را هم جلو بیاور». تعبیر و تفسیر این جمله واقعاً دشوار است. بعید است به کسی که به صورتت سیلی زده است، جواب دندان شکنی ندهی، اما جلو آوردن طرف دیگر صورت مثل نوعی تشویق به خشونت است. ما از یک لحاظ مطمئنیم: عیسی با این حرفش می خواهد از مهاجم تقلید نکنی. وقتی مثل مهاجم رفتار نمی کنی، داری یکی از نیرومندترین شیوه های خشونت را نابود می کنی. این شیوه نیرومندْ تقلید است. از طرف دیگر، بین این جمله و این حکم انجیل که رعایتش خیلی سخت است، ارتباط وجود دارد: «دشمنانتان را دوست بدارید.» این حکم را مارتین لوتر کینگ چنین بازگفته است: «با دشمنان خود مبارزه کنید، اما به آنان احترام بگذارید.»

* یعنی چه باید کرد؟
به کاری که عیسی مسیح پس از دستگیری خود کرد، توجه کن. چون عیسی به کاهن بزرگ جواب تندی داده بود، نوکری به صورت او سیلی زد. عیسی در پاسخ گفت: «اگر بد حرف زده ام، به من بگو کجای حرفم بد بوده. اگر خوب حرف زده ام، چرا مرا می زنی؟» در این جا عیسی به جای آن که طرف دیگر صورتش را پیش بیاورد، از گفتار استفاده می کند تا وجدان ضارب را بیدار کند.
ممکن است واکنش نشان دادن از طریق کلمات، به جای ضربه زدن، بی اهمیت و ناچیز به نظر بیاید، اما گاهی خیلی تاثیرگذار است. این هم راه دیگری برای عدم خشونت است. هر کسی می تواند روزی این راه را امتحان کند.
گفتار جلوی خشونت را می گیرد، اما حواست باشد نه هر گفتاری؛ داد و فریاد و ناسزاگویی که نشان دهنده ترس توست، نه! منظور من گفتاری شایسته است که تنش را برطرف می کند. اندکی شوخی هم ضرری ندارد. نگاه مستقیم و بدون پرخاش هم می تواند پاسخ خوبی باشد.

* مثلاً چطوری؟
الآن یاد داستانی واقعی افتادم که یکی از همکاران روان شناسم برایم تعریف کرده بود. ماجرا درباره دختر چاق و زمختی است که از هیکل خودش به ستوه آمده بود. آدم ها در خیابان به او خیره می شدند و مسخره اش می کردند. سرانجام او به دوست روان شناس من مراجعه کرد. این دختر کم کم اعتمادبه نفس پیدا کرد. روزی دو پسر سر راهش سبز شدند. یکی از آن دو به دیگری گفت: «به نظرم چنین دختری کار چهارپایه را می کند.»
دخترک به سمت پسر رفت و چشم در چشم نگاهش کرد و گفت: «چیزی گفتی کوچولو؟»
قطعاً آدم زمانی جرئت می کند چنین پاسخی بدهد که اعتمادبه نفس داشته باشد.

* بله، اصلاً کار راحتی نیست. برای آدم خیلی راحت تر است که یک کشیده به صورت چنین پسری بخواباند.
چگونه می توانیم چنین اعتمادبه نفسی را در وجودمان پرورش دهیم؟ آدم ها غالباً در جوانی اعتمادبه نفس ندارند. اما راستش را بخواهی، اعتمادبه نفس بزرگسالان هم چندان تعریفی ندارد. هیچ نسخه ای ندارم که برایتان بپیچم. متاسفم! فقط می توانم از تجربه شخصی ام با شما حرف بزنم و چند راه نشانتان بدهم.
برای این که آدم اعتمادبه نفس بیشتری داشته باشد، باید نیرو یا نیروهای درون خودش را کشف کند. این نیرو مبتنی بر شایستگی خود فرد و درنهایت، نیرویی درونی است. اغلب وقتی کسی در زندگی احساساتش جریحه دار یا گرفتار رنجشی می شود، به سادگی می تواند سرچشمه چنین نیرویی را پیدا کند. این قضیه از همان کودکی شروع می شود. خلاصه این که اگر کسی در حق تو ظلم یا بی انصافی کند، دو راه پیش پایت می بینی:
  • یا در صدد انتقام برمی آیی. از همه رنجیده ای و به همین دلیل خشن می شوی، پرخاش می کنی و از آن حالاتی پیدا می کنی که درباره اش حرف زدیم؛
  • یا این که کم کم یاد می گیری بر رنج ها و مرارت هایت غلبه کنی و به همان اندازه که در این کار موفق شوی احساس می کنی در درونت هم نیرومندتر شده ای. در این راه، بعضی از کارها کمکت می کنند تا فکر و نظرت را بیان کنی: موسیقی، نقاشی، تئاتر، ورزش و همچنین پرداختن به ریاضیات یا مهارت های زبان. کم نیستند جوانانی که با همین کارها و فعالیت ها احساس بهتری پیدا می کنند. این طوری فراموش نمی کنی که در حقت چه کرده اند، اما بهتر می توانی خشمت را مهار کنی.
می دانی، برای خود من هم چنین اتفاقی افتاده است. وقتی مدرسه می رفتم چشم هایم ضعیف بود. بعضی از بچه ها به من «مارعینکی» می گفتند. روزی، نمی دانم چه شد که سرشان داد و هوار کشیدم که از این کارشان جان به لب شده ام و هرجور شده جوابشان را می دهم. پس از آن با جدیت شروع کردم به درس خواندن! آدم های زیادی مشکل مرا داشته اند. هر کسی می کوشد رنج و مرارت خود را به اثری مثبت تبدیل کند تا از گرداب رنج خارج شود.

* اما آدم به تنهایی موفق نمی شود.
غالباً کسی هست که هر از گاهی به کمکت بیاید و مسئولیت کاری را بر عهده بگیرد. تقاضا از دیگران برای شنیدن درددل، و کمک کردن هم جزئی از روش عدم خشونت است. اما باید تصمیم بگیری و به سوی چنین شخصی بروی.
جرئت سخن گفتن، شجاعتی واقعی است. باید جرئت کنی و از رنج خود بگویی، از ترس و وحشتت بگویی. حرف زدن درباره ترس هایت شیوه ای برای خلاصی از آن هاست. اگر این ترس را در عمق وجودت نگه داری، خطا کرده ای. زیرا این کار ممکن است باعث آسیب های بیشتر شود. اصولاً ترسیدن امری عادی است. فقط باید یاد بگیری که این ترس را مهار کنی. برای این که از ترست رها شوی و رنج هایت را پشت سر بگذاری، باید جرئت کنی حرف بزنی، باید شهامت گفتن حرف دلت را داشته باشی. این حرفْ حرف خودت است.
مثلاً اگر دختر یا پسری مورد آزار و اذیت خاصی قرار گرفته باشد، خیلی خیلی مهم است که بتواند با یک بزرگسال مورد اعتماد خود حرف بزند، کسی مثل پدر، مادر، برادر یا خواهر. این گفتگو مخصوصاً زمانی اهمیت دارد که کسی به بدن او دست زده و بدین شکل به او آزار رسانده باشد. گفتگو راجع به این مسائل دشوار است، اما شرم آور نیست. متاسفانه دست درازی آدم ها به تن و بدن دیگران زیاد اتفاق می افتد، حتی در میان اعضای خانواده و دوستان. اگر چنین اتفاق ناگواری برای کسی افتاد، باید درباره اش حرف بزند تا خلاص شود. این گفتگو کمک می کند تا از آنچه پیش آمده، فاصله بگیرد. حرف زدن تا حدی شبیه تولد دوباره است؛ تلاش برای شروعی تازه. بچه ای هم که از پدر و مادرش کتک می خورد، باید همین کار را بکند. می دانم که شاید فکر کند با این کار دارد به پدر و مادرش خیانت می کند، اما کار درست این است که با فرد آشنای مورد اعتمادی صحبت کند.

* ولی این کار سختی است.
غلبه بر حس قربانی بودن کار آسانی نیست. با این حال، در مبارزه ای که قربانی خودش مسئولیتی بر عهده نمی گیرد، نمی توان راه حلی غیرخشونت آمیز پیدا کرد. اگر آدم می خواهد دیگر قربانی نباشد، نباید بپذیرد که ستمکش دیگران باشد؛ این مسیر سرآغاز مشی عدم خشونت است.
جلوگیری از قربانی بودن یعنی از بین بردن رابطه ای که تو در آن بازنده ای؛ یعنی نمی خواهی در بازی ای شرکت کنی که دیگران از تو می خواهند. اعلام می کنی: «دیگه اجازه نمی دم، دیگه اصلاً اجازه نمی دم با من این طور رفتار بشه.» [این گونه] اختیار زندگی و سرنوشت خودت را در دست می گیری. به علاوه، وقتی بازی بچه ها خشونت آمیز می شود، آن ها هم دقیقاً همین کار را می کنند. یکی از آن ها فریاد می زند: «بایستید! صبر کنید! دردم گرفت. من دیگه بازی نمی کنم.» برای توقف خشونت یا جلوگیری از اذیت و آزار هایی که متحمل می شوی، باید شجاعت آن را داشته باشی که «نه» بگویی؛ «نه» گفتن درست وحسابی و محکم به این معناست که با آنچه دیگران انجام می دهند، موافق نیستی.

* خب، در برابر زورگیری چه راهی پیشنهاد می کنی؟ تازگی ها دار و ندار یکی از همکلاسی هایم را به زور از او گرفتند. اول، کاپشنش را، بعد کفش هایش را و آخرسر ساک ورزشی اش را بردند.
خودت چه فکری می کنی؟ در چنین موقعیت هایی چه باید کرد؟

* چیزی را که می خواهند، بدهیم؟ نکند می خواهید به آن ها بگویید: «کارتان زشت است. دلیل این که این کارها را می کنید این است که در بچگی تان سختیِ زیادی کشیده اید و پدر و مادرتان درست و حسابی بهتان توجه نکرده اند. بیایید برویم پیش روانپزشک!»
سوال من این است که این بچه همان موقعی که از او زورگیری شده با یک بزر گ تر حرف زده یا نه.

* همان موقع؟ نمی دانم.
ببین، وقتی از تو زورگیری می کنند کمی خجالت می کشی. گذاشته ای کسانی بر تو تسلط پیدا کنند و خیلی دلت نمی خواهد درباره اش با دیگران حرف بزنی. به علاوه، زورگیرها هم تهدیدت کرده اند: «اگر به دیگران چیزی بگویی، زبانت را از حلقومت بیرون می کشیم.» بنابراین ماجرا را به هیچ کس نمی گویی. و اگر سکوت کنی، هیچ دلیلی ندارد که برای مرتبه دوم هم به سراغت نیایند و بعد مرتبه سوم و مرتبه های بعد. قانون زورگیری قانون سکوت است.
تنها راه حل، حرف زدن با یک فرد بزرگسال قابل اعتماد است، آن هم در اسرع وقت. حتی اگر هنوز پای تهدید در میان نباشد. حتماً باید قانون سکوت را بشکنی. تنها راهی که برای حفاظت از خودت داری، حرف زدن و زیر پا گذاشتن قانون سکوت است. در این جا هم مشی عدم خشونت عبارت است از شهامت حرف زدن درباره اتفاقاتی که روی داده اند، حرف زدن برای قربانی نبودن.

* خیلی خب، اما مشکل این دانش آموز این است که همه جوره قربانی است. بدقواره است، عینک گنده ای دارد و...
می خواهی بگویی که تقصیر خودش است که دار و ندارش را برده اند؟

* آره، تا حدی همین طور است. تصادفی نیست که این اتفاق ها برای او می افتد.
واقعیت این است که اغلبِ نوجوانانی که قلدرها به سراغشان می روند، «ظاهر» قربانی ها را دارند. آیا به علت ظاهرشان این بلا به سرشان می آید؟ قطعاً تا حدی همین طور است. اما علتش بیشتر از هرچیز این است که آن ها اعتمادبه نفس ندارند. زورگیرها به درستی تشخیص می دهند که این نوجوانان طعمه های ساده ای هستند. به همین دلیل است که باید با این نوجوانان درباره آنچه برایشان پیش آمده، صحبت کرد تا به تغییر و تحول آن ها کمک کنیم. بدین ترتیب آن ها دیگر در موقعیت قربانی یا ستمکش قرار نمی گیرند.
اما زورگیری فقط مشکل آن نوجوانی که وسایلش را از او گرفته اند نیست. مشکل همه دور و بری های او هم هست که می گذارند این اتفاق بیفتد. بدون شک مشکل بزرگسالانی که کاری انجام نمی دهند، و شما بچه ها و دانش آموزانِ دیگر هم هست. کسی چه می داند، شاید روزی این اتفاق برای شماها بیفتد.
در کنار این که توقع داریم این شاگرد روحیه اش را کمی قوی تر کند تا دوباره گرفتار زورگیری نشود، راه حلی خیلی ساده اما کاملاً موثر هم مطرح می شود: او می تواند با دو سه نفر از دوستانش از مدرسه به خانه برود. وقتی آدم تنها نیست، کسی هم به او حمله نمی کند.

* اتحاد موجب قدرت است.
کاملاً همین طور است. در کنش عدم خشونت، اتحاد و همبستگی اصل خیلی مهمی است. قدرتِ همبستگی اصلی است که می خواهم بیشتر درباره اش توضیح بدهم. اما پیش از آن مایلم ابتدا درباره میانجیگری حرف بزنم.

* میانجیگری یعنی چه؟
میانجیگری یک جور کمک کردن به رفع و رجوع کشمکش هاست، به نحوی که دعوا برنده و بازنده ای نداشته باشد. یعنی دعوا طوری تمام شود که همه از نتیجه راضی باشند.
میانجیگری در مورد بزرگسالان خیلی مفید است. مثلاً زوجی که می خواهند از هم جدا شوند، به میانجی یا واسطه ای نیاز دارند تا از اختلاف های خود بگذرند. ولی بچه ها و نوجوانان هم می توانند از میانجیگری استفاده کنند. بعضی از مدرسه ها دانش آموزانِ میانجی دارند که هنگام زنگ تفریح بین دانش آموزان میانجیگری می کنند.

* چه چیزهایی به میانجی ها یاد می دهند؟
آن ها برای میانجیگری تعلیم دیده اند. پیش از هرچیز، هدف این است که به آن ها کمک کنند تا اعتمادبه نفسشان تقویت شود و خودشان را بهتر بشناسند. همچنین یاد می گیرند که چگونه به حرف های بقیه گوش کنند. خوب گوش کردن برگ برنده زندگی آدم هاست. در این برنامه تربیتی بعضی از فنون را آموزش می دهند. مثلاً با بازیِ «درگوشی» دشواریِ خوب گوش کردن را به شرکت کنندگان نشان می دهند. در این بازی، کسی به تو جمله ای می گوید. تو آن جمله را به بغل دستی ات می گویی. او هم چیزی را که شنیده به فرد کناری خود می گوید و این کار تا چند نفر دیگر ادامه پیدا می کند. وقتی به انتهای این زنجیره و به نفر آخر می رسیم، می بینیم که جمله اولیه به کلی تغییر کرده، زیرا غالباً آدم ها با دقت به حرف ها گوش نمی کنند.
همچنین دانش آموزان یاد می گیرند که بفهمند دعوا و بگومگو بر سر چه بوده و آن را تجزیه و تحلیل کنند. آن ها تمرین های عملی زیادی انجام می دهند. این دانش آموزان پس از انتخاب نوعی دعوا و مرافعه، آن را مانند نمایشنامه اجرا می کنند و سرانجام راه حل های مختلف برای رفع دعوا را بررسی می کنند. بدین ترتیب این بچه ها به خوبی یاد می گیرند که چگونه در دعواهای دانش آموزان در حیاط مدرسه پادرمیانی کنند.
مثلاً از دو طرفِ دعوا می پرسند: «خب، می توانید بگویید چرا دارید با هم دعوا می کنید؟» بعد سعی می کنند به نظر و دیدگاه هر طرف به خوبی گوش بدهند. دقت کنید: موقع میانجیگری نباید قضاوت کنید. نباید بگویید: «تو اشتباه کرده ای... کارت احمقانه بود... نبایستی چنین کاری می کردی...» بلکه باید بکوشید نظر و احساس هر دو طرف را به خوبی بفهمید و برای هر یک از آن ها راه حلی پیدا کنید. پادرمیانی کردن مثل ساختن پل روی رودخانه است. همان طور که پل دو طرف رودخانه را به هم وصل می کند، میانجی هم پل ارتباط میان دو نفر است. بیشتر اوقات نتایج مطابق انتظار ما نیست، مخصوصاً وقتی میانجیگری مان موفقیت آمیز نباشد. درگیری های سخت تر و حادتر به زمان بیشتری نیاز دارند.
میانجی ها می گویند که آنچه در مورد میانجیگری آموخته اند برایشان مفید بوده است، یعنی علاوه بر مدرسه، در زندگی روزمره، در ارتباطاتشان با افراد خانواده و دوستانشان هم به دردشان خورده است.

* اما ممکن است در مدرسه موقعیت های پرخشونت حادی پیش بیاید که دانش آموزان به تنهایی نتوانند از پس آن ها بربیایند. در این صورت لازم است بزرگ ترها دخالت کنند.
حتماً همین طور است. گاهی خشونت به قدری زیاد می شود که همه باید بسیج شوند. معلم ها، شاگردها و همه کارکنان مدرسه مجبور می شوند دست به کار شوند. اگر معلم ها بگذارند اوضاع به همان منوال پیش برود، ممکن است وضع خیلی خطرناک شود. زیرا نوجوانانی که تمایل به اعمال خشونت دارند، بیشتر و بیشتر تحریک می شوند. ماجرایی را که شنیده ام برایتان تعریف می کنم. یکی از شاگردان کلاس پنجم به شاگرد دیگری پرخاش می کند و بزرگ ترها به او چیزی نمی گویند. دفعه بعد او به معلمش پرخاش می کند و کسی به روی خودش نمی آورد. اندکی بعد، دائماً از کلاس غایب می شود و وقتی هم برمی گردد، کسی چیزی به او نمی گوید. چرا کسی اصلاً به روی خودش نمی آورد؟ چون خانواده این شاگرد موقعیت ناگواری داشته و همه می خواستند به او فرصت بیشتری بدهند. اما برای این منظور، بایستی به او می گفتند که حد و حدود را زیر پا گذاشته؛ بایستی برایش نوعی مجازات در نظر می گرفتند که به او کمک کند تا از نو شروع کند و راه و روش تازه ‍ ای در پیش بگیرد. اما به جای این کارها فقط در برابرش سکوت کردند. در نتیجه او هم بدتر و بدتر شد و به دنبال بزهکاری و مواد مخدر رفت. اما گمان می کنم، در واقع، او در همان نوجوانی از بزرگ ترها می خواست که متوقفش کنند. در واقع، با زبان بی زبانی خواهش می کرد که به او بگویند: «بس کن! این مرزی است که نباید از آن بگذری. این قانون است!» واقعاً خیلی مهم است که بزرگ ترها بچه ها و نوجوانان را راهنمایی کنند.

* پس عدم خشونت پیروی از قانون است؟
البته. پیروی از قانون و پذیرفتن نظم و انضباط. به نظر نمی آید از شنیدن این حرف چندان خوشحال شده باشی. خب، مسئله این است که قانونْ چه قانونی باشد. بعضی از قانون ها عادلانه اند و بعضی دیگر ناعادلانه. قانون ناعادلانه مثل قانونی است که از سیاهپوست ها می خواست عقب اتوبوس بنشینند، بنابراین پیروی نکردن از این قانون مشروع است. به تبعیت نکردن از قانون ناروا و ظالمانه نافرمانی مدنی می گویند. درست همان کاری که مارتین لوتر کینگ کرد.
[تعیین] خوبی یا بدی هر قانون نیاز به بحث دارد. با این حال، ما این اصل را نمی توانیم کنار بگذاریم که قانون لازمه جلوگیری از خشونت است. اگر قرار است با هم و در کنار هم زندگی کنیم، باید قواعد و قوانین را رعایت کنیم، همان طور که باید قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت کنیم. موقع رانندگی باید حواسمان باشد که یا از سمت چپ رانندگی کنیم یا از سمت راست. من نمی دانم بهترین شیوه رانندگی از سمت راست است یا از سمت چپ، اما می دانم اگر هر کسی از هر سمت که دلش بخواهد رانندگی کند حوادث بد و وحشتناکی پیش خواهد آمد. قانون به طور مشخص چیزی است که فاصله و حریم آدم ها را با یکدیگر حفظ می کند و به آن ها اجازه می دهد از کنار هم بگذرند و به هم احترام بگذارند.

* اما بعضی وقت ها بزرگسالان می خواهند بی چون و چرا از گفته ‍ هایشان اطاعت کنیم و لزومی هم نمی بینند درباره چیزی توضیح بدهند. انگار که ما عروسک خیمه شب بازی هستیم...
بدون شک چیزی که می گویی مهم است. اگر معلمی به شاگردانش بگوید: «من مرجع قدرت و صاحب اختیارم. من تعیین می کنم که فلان کار خوب است و بهمان کار بد؛ شما هم باید از من اطاعت کنید، بحث هم نباشد!» مطمئن باش هیچ کس حرفش را گوش نمی کند. وقتی من بچه بودم و به مدرسه می رفتم، اوضاع این طوری بود و معلم ها این طور حرف می زدند. زمان پدربزرگ و مادربزرگت هم به همین ترتیب بود. اما در این دوره و زمانه چنین جهت گیری ای دیگر جواب نمی دهد. امروزه باید به دنبال شکل دیگری از اقتدار باشیم، اقتدار توام با احترام، یعنی اقتداری که واقعاً اجازه دهد دیگران هم حرفشان را بزنند و به نظرشان توجه شود، اقتداری که در صورت لزوم همراه با قاطعیت باشد، اقتداری غیرخشونت آمیز!
در مدرسه، وقتی دانش آموزان در تعیین قواعد و قوانین مدرسه مشارکت می کنند، کارها بهتر پیش می رود. اولین نتیجه اش کاهش خشونت است. بچه ها احساس می کنند که در موضوعات بیشتری سهیم اند و آماده به کار بستن قوانین می شوند. البته چنین روشی مانع بروز اختلاف و درگیری در مدرسه نمی شود، ولی بچه ها یاد می گیرند که درگیری ها را بهتر از قبل مهار کنند.
توجه داشته باشید که این قوانین و قواعد برای همه صادق است. مثلاً وقتی از دانش آموزان خواسته می شود که سر ساعت مقرر در مدرسه باشند، معلم ها هم باید همین کار را بکنند. احترام به قانون دوطرفه است.

* واقعاً خیلی خوب می شود اگر بتوانیم نظر خودمان را بگوییم.
ما در این جا با اهمیت گفتار روبه روییم. یعنی باید موقعیت های واقعی بحث را به وجود بیاوریم تا سخن دانش آموزان واقعاً شنیده و به ویژه در نظر گرفته شود؛ چه از طریق نمایندگان کلاس، چه از طریق یادداشت یا روزنامه دیواری، چه از طریق بحث و گفتگو. مثلاً، آموزگاران از همان مدارس ابتدایی دانش آموزان را با «صندوق نامه ها» آشنا می کنند تا دعواهای کلاسی را از این طریق حل وفصل کنند. هر دانش آموز می تواند پیغامی امضاشده را درباره موضوعی که می خواهد به بحث گذاشته شود، درون صندوق بیندازد. هر هفته، بچه ها کاغذهای داخل صندوق را بیرون می آورند و آن ها را با هم می خوانند و می کوشند برای مشکلات مطرح شده راه حلی پیدا کنند. دانش آموزان مدرسه ای که در آن خشونت زیادی وجود داشت [حتی] رادیویی هم راه انداختند که حرفشان را به گوش همه می رساند، و این اتفاق برای همه خوشایند بود.

* اما بین نوجوانانِ خیلی خشن گفتگویی شکل نمی گیرد.
طبیعتاً در این گونه موارد اوضاع خیلی سخت تر است. آن ها چیزی ندارند که به هم بگویند. یا بهتر است بگوییم که کلماتشان مثل ضربه های مشت است، نحوه ای ارتباط همراه با تهاجم! آن ها می خواهند همه بهشان احترام بگذارند، اما خودشان به کسی احترام نمی گذارند. اهالی محل زندگی شان دیگر نمی توانند تحملشان کنند. گاهی به این جوانان و نوجوانان تهمت های ناروا می زنند. مثلاً اگر چیزی خراب شود می گویند: «تقصیر این بچه هاست!» اما بعضی از آن ها گاهی رفتارهای نادرست و ناشایست دارند، مثلاً به عابران تعرض می کنند، به تاسیسات شهری آسیب می رسانند، یا وسایل نقلیه را به آتش می کشند. گاهی در بعضی از شهرها شاهد خشونت سازمان یافته ایم: زورگیری و [پخش] مواد مخدر.
خیلی از بزرگسالان از این جوان ها می ترسند. ترس مردم موقعی بیشتر می شود که می بینند آن ها دار و دسته تبهکاری راه انداخته اند. اغلب، وقتی این افراد دور هم جمع می شوند، با خشونت رفتار می کنند. ترساندن رهگذران هم راهی برای سرگرم شدن آن هاست. خشونت آن ها به همان اندازه نگران کننده است، پیش بینی ناپذیر هم هست. کافی است فضا کمی ملتهب شود، کلمه ای ناجور ادا شود و آن وقت درگیری رخ می دهد.
این قبیل افراد تصویر بدی از خودشان دارند. آن ها خود را از دست رفته می دانند و به همین دلیل از جامعه طلبکارند. در واقع، خشونت ورزی این افراد بیان احساسیِ عمیق ناتوانی شان است. آن ها خود را بی آتیه و به دردنخور می دانند. هیچ چیز ندارند و به همین سبب دست به دزدی می زنند. احساس پوچی می کنند، بنابراین می شکنند و تخریب می کنند تا بگویند که هنوز هستند.

* ولی نمی توان همه آن ها را به زندان انداخت. باید به آن ها کمک کرد تا از این وضعیت دربیایند.
حتماً. به هر حال باید با مجازات کسانی شروع کرد که قانون را رعایت نمی کنند. این مجازات باید با جرمی که مرتکب می شوند، تناسب داشته باشد. در این جا مهم است که بزرگسالان حد و مرزهایی را مشخص کنند و این کار را از چیزهای «کوچک» شروع کنند. مثلاً نوجوانی از مغازه ای دزدی می کند. چند نفر او را در حال دزدی می بینند، اما چیزی نمی گویند. آیا سکوت آن ها این نوجوان را تشویق نمی کند که دفعه بعد کار بدتری انجام دهد؟
حالا تو می پرسی چطور او را از این وضع بیرون بکشیم؟ همه باید کمک کنند. نه فقط خودِ این افراد، بلکه کسانی که در کنار آن ها زندگی می کنند، والدینشان، بزرگ ترهای مدرسه و محله،همگی، در این کار سهیم اند. به نظر من موضع عدم خشونت سه راه پیش پایمان می گذارد:
در قدم اول همواره یک اصل اساسی وجود دارد: برای خارج کردن آن ها از مسیر خشونت باید کاری کرد که آن ها در وجود خود کسی را حس کنند که به دیگران پرخاش و تعرض نمی کند. باید به آن ها مسئولیت و کاری سپرد. این روش در مورد بعضی ها موثر است، و نتیجه اش باورنکردنی است. می توانیم کارهای مورد علاقه شان را بهشان محوّل کنیم، مثل ورزش کردن یا آموختن موسیقی. شاید با انجام دادن این کارها علایقی را در وجود خود کشف کنند و آن ها را پرورش دهند و علاقه به دار و دسته تبهکاران را از دست بدهند.
دوم این که خیلی مهم است که با این جوان ها گفتگو کنیم؛ هرچند این کار گاهی اوقات دشوار است. به علاوه، باید با پلیس ، نگهبانان ساختمان ها و حتی اهالی محل گفتگو کرد. زیرا نوجوانان خشن و این افراد از هم واهمه دارند. باید از میزان ترس این افراد بکاهیم تا به راه حل هایی دست یابیم. در این راستا از روش های گوناگونی استفاده شده که روش شارل روژمان از آن جمله است. [در این روش،] وقتی همه آدم ها می توانستند هرچه در دل دارند و نیز همه ترس ها و کینه هایشان را بازگو کنند، شارل روژمان نوجوانان، ماموران پلیس، نگهبانان و مسئولان شهرداری را تشویق می کرد با یکدیگر ملاقات کنند. با این کار آن ها علاوه بر شناختن همدیگر، می کوشیدند برای برگرداندن آرامش به محله راه حل های روشنی پیدا کنند.

* این کار فایده ای هم داشته؟
این شیوه به کسانی که با نوجوانانِ بدرفتار ارتباط داشته اند، کمک کرده تا به نتایج بهتری برسند. آن ها یاد می گیرند با این بچه ها بهتر حرف بزنند، همین طور کمک کرده تا ماموران پلیس در برابر این نوجوانان کمتر دست به خشونت بزنند. به علاوه، سازمان هایی که با این نوجوانان سروکار دارند، روش متفاوتی در پیش گرفته اند و کمتر از زور استفاده می کنند.
راه سوم این است که خودِ این جوان ها از خشونت دوری کنند. بسیاری از نوجوانانی که در حومه شهرها زندگی می کنند خشن و تندخو نیستند. نمی توانیم بگوییم مناطق زندگی آن ها «مناطق پرآشوبی» هستند که پیوسته شاهد درگیری و زد و خوردند. در حومه شهرها زندگی آرامی در جریان است. بعضی روزنامه ها و شبکه های تلویزیونی ملغمه ای از اصطلاحات ساده انگارانه را به کار می برند و نوجوانان ستیزه جو و پرخاشگر را نوجوانان مهاجری معرفی می کنند که در محله ها و شهرک های حومه شهرها زندگی می کنند.
امروزه خیلی از نوجوانان و جوانان چنین تصاویر غیرواقعی را قبول ندارند. خواسته آن ها این است که دیگران طرز صحبت کردن درباره آن ها را عوض کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب گفتگو با دخترهایم درباره عدم‌ خشونت