فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب صبح زود
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب صبح زود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب صبح زود

درست مثلِ سلامی صدا صمیمی بود
صدا گمان کنم از دوستی قدیمی بود

صدا که رسم وفا را به یاد ما آورد
صدا که آمد و خوش آمد و صفا آورد

صدا که باز مرا سِحر کرد، برد از خود
صدا که آمدنش شعرِ ناگهانی شد

صدا که آمد و آورد لحظه‌ای روشن
صدا که آمد و گل گفت و گل شنفت از من

صدا شگفت، صدا دلربا، صدا محجوب
صدا به تنهایی، جمعِ هرچه خوبی و خوب

صدا که رهگذر ساکن جهان من است
که رفته است، ولی جانِ جانِ جانِ من است

صدا که آمد و رفت و صدا که خواند و نخواند
صدا که ماند برای همیشه، گرچه نماند

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب صبح زود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کی به من میرسی؟

تو اگر تشنه، من سراب توام
من دروغم، ولی جواب توام!

گرچه غمگینم از چنین بودن
باز شادم که انتخاب توام

عینِ چشم توام، درست ببین
که خراب توام، خراب توام

تو چه خوابی برای من دیدی؟
من شبیه کدام خواب توام؟

کی به من می رسی؟ که منتظرم
من خطِ آخر کتاب توام

آه ای خیال دور

مگذار باز از سفرت بی خبر مرا
یک بار هم اگر شده، با خود ببر مرا

شکرِ خدا که گریه سیری نصیب شد
هربار تشنه کرد غمت بیشتر مرا

سر را به دامنت بگذارم اگر، سر است
دامن چو می کِشی، به چه کار است سر مرا؟

یک بار جای این همه زخم زبان زدن
راحت بگو که دوست نداری دگر مرا
***
آه ای خیالِ دور که آواره ات شدم
یک شب بیا به خانه خوابت ببر مرا

سکوتِ تماشایی

بیهوده بود هرچه به شوقش شتافتم
یکسر شتافتم ولی آخر نیافتم

پُر دیدم از شتافتن و از نیافتن
چون ذرّه ذرّه خاطره ها را شکافتم

شب ساحتِ سکوتِ تماشاییِ خداست
افسوس این مکاشفه را درنیافتم

او شعرِ ناگهانی و من خواب و هیچ گاه
این میهمان سرزده را برنتافتم

همواره دورتر شدم از روزگار وصل
یک عمر دور خویش فقط پیله بافتم

دریغِ عشق

به جز جدایی از این ماجرا نمی فهمیم
هنوز دردِ دلِ عشق را نمی فهمیم

همیشه ماه چه روشن ز راه می گوید
که: «چاه! چاه! ببینید!» و ما نمی فهمیم

دروغ نیست که جز عشق هرچه هست خطاست
دریغِ عشق که غیر از خطا نمی فهمیم

نگاهِ ساده الفبای آشنایی ماست
چه ساده حرفی از این آشنا نمی فهمیم

سلام کردم و گفتی خدانگهدارت
زبان ساده هم را چرا نمی فهمیم؟

از جنسِ بیابان

تو ای ساحل! نمی دانم چه می خوانی، که موج این قدر از دریا گریزان است
شتابان سویِ تو با شوق می آید، نمی داند که دیدار تو یک آن است

چه بی رحمانه از دریایِ آبی ها، گرفتی ماهی بی تاب ِ دریا را
دلت ای ساحل، ای همسایه دریا، چه سخت و سنگ، از جنس بیابان است
***
و دریا در تب و لرز است هر لحظه ، سکوتش را خروشی هست هر لحظه
مبین آرامش او را که او دریاست، وَ دریا هر زمان بی تاب طوفان است
***
و بر ساحل نشسته شاد و خندان نه(۱)، پریشان، نوحه خوان آری، غزلخوان نه
غمی همچون غروب اینجاست با ما آه! چه صبحِ تیره ای! شام غریبان است

منِ افتاده از پا اشک می ریزم، تو بالایِ سر من اشک می ریزی
چقدر این اشک اشکِ ما دو دلداده، شبیه قصه دریا و باران است

دوست داشتنی

به همیشه شاعر، استاد مرتضی امیری اسفندقه

نیافت راز من ای بهترین، قرینِ تو را
قرینِ سینه بی کینه امین تو را

به همنشینِ شب و روزِ تو - به شعر- قسم!
که بی تو دوست نداریم همنشین تو را

نوشته رویِ جبینِ تو «دوست داشتنی»
مپرس بوسه چرا می زنم جبین تو را

منم کسی که همیشه مزاحم است، ولی
بنازم آن عرقِ سردِ شرمگینِ تو را

سوال می کنم از خود که: «باز می شنوم
به بیت بیت غزل هایم آفرین تو را؟»

شرح حالی به حالی

چشمه ای در حوالیِ دل ماست
گریه ما، زلالی دل ماست

می شناسیمش از قدیم و ندیم
غم یکی از اهالی دل ماست

اشک - این نکته نکته طبعِ روان-
طرحِ نازک خیالی دل ماست

اشک گاهی غم است و گاهی شوق
شرحِ حالی به حالی دل ماست

می دود بی هوا و می افتد
شاهد خردسالی دل ماست

اشک تحفه ست، تحفه درویش
همّت دست خالی دل ماست

اشک - این میهمان ناخوانده-
غزل ارتجالی دل ماست

درخت یتیم

قفس نمی خواهد، هم قفس نمی خواهد
غریبِ من - دل من- هم نفس نمی خواهد

غریبه ای مظلومم، غریبه مظلوم
نه آشنا و نه فریادرس... نمی خواهد!

هرآنکه تشنه دیدارِ جرعه ای عشق است
بلند باد مرادش! هوس نمی خواهد
***
قسم به عشق که باغی همیشه سرسبزم
وگرچه باغی از این سان هرس نمی خواهد،

ولی ز بیمِ تشر- از تبر- درخت یتیم
هرس بخواهد اگر هم، عبث نمی خواهد

چگونه بابِ دلِ این و آن نباشم؟ آه!
مرا چنان که منم، هیچ کس نمی خواهد

چشم به راهِ سلام

گفت: «دلگیرم از اینجا»، گفت: «دلتنگم دیارم را»
«ماندن آسان نیست»؛ گفت و رفت و مشکل کرد کارم را

پیشِ چشمم آرزویم رفت و رفت امّا مریز ای اشک
پیشِ مردم آبرویم را، مگیر از من وقارم را

می گریزم گوشه ای ناخواسته، ناگاه می گریم
گریه بی اختیار از من گرفته اختیارم را
***
دوری اش آوار شد بر شانه من؛ شانه ای خسته
- بردبار امّا... که خود هر بار تنها برده بارم را-
***
دستِ کم خوابش سراغ از چشم هایم می گرفت ای کاش!
بلکه دلداری دهد آیینه های سوگوارم را

آه! یک شب، کاشکی یک شب فقط در خواب می دیدم
با سلامش باز روشن کرده چشمِ روزگارم را

منتظر شعر

کنون که شعر به کار تو هیچ کار ندارد
بیا تو نیز چنین باش اگر دلت بگذارد

مباش منتظر شعر، شعر اگر که بخواهد
خودش می آید و کاری به انتظار ندارد

دو بار آمدنش را هزار بار شمرده
هزار بار نیامد، بگو! بگو! بشمارد

ز ناتوانیِ طبعت به یار شکوه کن، آری
که زلف خویش بیفشاند و قصیده ببارد

کنون که خواسته‎ای شاعرانه عشق بورزی
مخواه شعر، تو را دست دیگری بسپارد

به یادگار

گفتم دعای تشنه من مستجاب شد
تا دیدنت دویدم و دیدم سراب شد!

دیدی که گُر گرفته ام از آتش عطش
دیدم چگونه در دل تو قند آب شد

بیچاره چشم باز شد و باز گریه کرد
بیچاره گل چه زود دوباره گلاب شد
***
عکسی به یادگار برایم گذاشتی
دیوار، قلب من شد و عکس تو قاب شد

عکسی به یادگار از آن روزهایِ شاد
آن روزها که با تو پر از شعر ناب شد

انگورِ چشم های تو - یادش به خیر باد-
جوشید با دل من و آخر شراب شد

قرعه

می سپارم به دست غمخوارت
ای دل من، خدانگهدارت!

ای دل من، تو انتخاب شدی
آه ای خستگی خریدارت

قرعه باری به نام تو افتاد
که بیفتد به غم سر و کارت

تا مگر غم تو را بفهمد و خود
بشود باز بهترین یارت

ای دل من، برو برو با باد
که صدایت زده هوادارت

باز چشم انتظار مگذارش
نگران آمده پرستارت
***
برو امّا شود فراهم کاش
ای دل من، دوباره دیدارت

عیدِ بی دید و بازدید

خسته از وعده و وعیدم من
به کجا با شما رسیدم من؟

شادی ام را کسی نمی خواهد
عیدِ بی دید و بازدیدم من

هر امیدی که کاشتم روزی
حسرتش را همیشه چیدم من

تا خلایق به خواب تن دادند
دل ز رویای خود بریدم من

بودنم را بیا و قدر بدان
آه تقویم! روز عیدم من
***
تو هم آری، مرا نمی خواهی
تو نگفتی ولی شنیدم من!

همین!

نرفته از یادم؛ آمد و نشست و گریست
دلش شکست خدایا! دلش شکست و گریست

همیشه مست که می شد، بلند می خندید
چه شد که مست شد و ناگهان نشست و گریست؟

چه رفت بر دلش آیا، چه بر سرش آمد؟
چه شد که خسته شد و باز چشم بست و گریست؟

چه چاره داشت؟ نمی دانم و نمی دانست
همین! گذاشت فقط دست روی دست و گریست
***
گریست، آینه هق هقِ کسی شده بود
اگر غلط نکنم عاشق کسی شده بود...

اجازه سفر

پابرهنه به احترامِ حرم
دم باب الجواد منتظرم

اشک، اذن دخول، عرض سلام
می گذارم قدم به صحن حرم

وقت، وقتِ طلوعِ خورشید است
پیکِ نقّاره می کند خبرم

خادمی مهربان، به لب لبخند
پرِ طاووس می کشد به سرم

آری آری همان که می گویند
جای جای حرم که می نگرم،

لحظه لحظه تمام می گذرد
رافت این امام از نظرم

عرض حاجات و پنجره فولاد
باید آنجا عریضه را ببرم

تشنه ام تشنه ام امام رضا!
آتش، آتش گرفته بال و پرم

لطف کن، لطف کن، ببار، ببار
به خدا از همیشه تشنه ترم
***
سفر کربلای من با توست
ای سلامت اجازه سفرم...

دلم که می لرزد

خدا گواه که حیرانم، حسین کیست؟ نمی دانم
حسین کیست؟ نمی دانم، خدا گواه که حیرانم

حسین کیست؟ نمی دانم، فقط همین که من از این نام
اگر نگویم و ننویسم، تمام عمر پشیمانم

حسین کیست؟ نمی دانم، فقط همین که در این ایّام
مگر غمش کند آرامم، که من همیشه پریشانم

حسین کیست؟ نمی دانم، فقط همین که همه کفرم
اگر به دور سرش دل را، طواف وار نگردانم

حسین کیست؟ نمی دانم، فقط همین که خدایِ من!
دلم که می لرزد، دارم من از حسین تو می خوانم

نظرات کاربران درباره کتاب صبح زود