فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه پرسش

کتاب سه پرسش
چگونه قدرت درونتان را کشف کنید و بر آن تسلط یابید

نسخه الکترونیک کتاب سه پرسش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه پرسش

یکی از نکات بسیار جالب و خوب این اثر آن است که نویسنده، با ظرافت تمام، به اصل جمله‌ای باز می‌گردد که راهبان بودایی، همواره به آن ایمان و اعتقاد داشتند و هنوز هم دارند: این که همه چیز رؤیا است و هیچ چیز، مگر رؤیایی بیش نیست... شاید همه ما، به خاطر کتاب‌های عرفانی یا «سِلف هِلپِ» بی‌شماری که در طول دهه اخیر یا بیش‌تر مطالعه کرده‌ایم، بدانیم این جمله چه معنایی دارد. اما نکته بسیار مثبت این اثر، به این اشاره دارد که این خودآگاهی جهانگیر، از کدامین نقطه اولیه و مرکزی سرچشمه می‌گیرد و اساس و بنیان این اعتقاد (که به نظر بنده، دیگر نمی‌تواند صرفا بودایی باشد و بلکه متعلق به تمام ادیان و یا جنبش‌های فکری مهم عالم است...) بنا به چه دلیل و انگیزه‌ای شکل گرفته بوده است؛ و این که چه چیز موجب می‌شود که ما در دنیایی از رؤیا و توهم به سر ببریم...؟ یا تصور کنیم به سر می‌بریم؟ در این کتاب، به این سؤالات سخت پاسخ داده خواهد شد. سرانجام درخواهیم یافت چرا گذشتگان ما، حتی «بدونِ» وجود امکاناتی که امروزه در دنیای بسیار تکنولوژیکی و پیشرفته ما وجود دارد و همچون ابزار و وسایلی بسیار ساده و پیش و پا افتاده از سوی ما در نظر گرفته می‌شود، باری چرا آنان تأکید داشتند که دنیای زمینی، هیچ چیز مگر خواب و خیال و توهمی واهی بیش نیست... در بسیاری از صفحات این اثر، مباحث جدیدی مطرح شده است که برای ذهن انسانی که در قرن بیست و یکم می‌زید و از شنیدن جملات عرفانیِ یکنواخت و تکراریِ موجود در هزاران هزار کتاب، خسته یا کسل شده است، بسیار باطراوت و جالب جلوه خواهد کرد! زیرا نویسنده دانا، از نمونه‌هایی که صرفا به قرن ما و دوران ما تعلق دارد، استفاده می‌کند تا تصویری شفاف، از منظور و مقصودِ نهاییِ خود به ما تقدیم دارد. بنابراین، تصور نکنید که با کتابی به مانند ده‌ها کتاب دیگری که در تملک خود دارید مواجه شده‌اید و مبادا احیانا فریبِ سادگی متن پیش رویتان را بخورید! دون میگوئل روئیز، نویسنده‌ای بسیار زیرک و آگاه و سخنوری چیره‌دست و مجرب است. او با ساده جلوه دادن بسیاری از حقایق جدی و سنگین، در تلاش است یکی از ژرف‌ترین حقایق هستی ما را برای ما بیان کند.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه پرسش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل سوم: من کیستم؟

از خودتان سوال کنید:
«من کیستم؟»

من کیستم؟ انسان زمانی خواهد فهمید کیست که بفهمد چه کسی نیست...

اغلب، ما بر این خیال خام هستیم که هر آن چه را که لازم است درباره خود بدانیم، به خوبی می دانیم... ممکن است با خود بیندیشیم که انسانی قابل اعتماد یا خوشبین یا حتی اندوهگین، به طرزی شاعرانه هستیم...
به همان اندازه، احتمالاً از حالا به این نتیجه رسیده اید که فردی درون گرا هستید یا برعکس، بسیار برونگرا، به گونه ای که گل سر سبدِ هر میهمانی و گردهم آیی دوستانه ای به شمار می روید.
به همان نسبت، گاه پیش می آید که در طول زندگی مان، با یک حادثه ناراحت کننده رویارو می شویم که به معنای یک ضربه روحی سخت یا حتی از دست دادن فرد عزیزی در زندگی شخصی مان است؛ گاه نیز چیز مادی ای را از دست می دهیم. اما هنگامی که وضعیتی بحرانی برایمان پیش می آید و ما ناگزیر می شویم که رفتار و واکنش خود را در مرکز آن حادثه بسنجیم و در نظر بگیریم، این امکان بسیار وجود دارد که ما از خودمان، به شگفتی عمیقی بیفتیم.
برای مثال، این امکان وجود دارد که هرگز تصور نمی کردید در چنین شرایطی، این قدر خونسرد و قوی یا این قدر ضعیف و آشفته خاطر یا حتی وحشتزده باشید... باری، در طول زندگی خاکی مان، همواره زمانی فرا می رسد که ما دیگر کاملاً آماده ایم که اقرار و اعتراف کنیم که آن کسی که تا آن هنگام در نظر می پنداشتیم هستیم، «نیستیم»...
در چنین مواقعی، این امکان وجود دارد که ارزش هایی که ما به دفاع از آن ها همّت گماشته ایم، آن قدرها هم که تصور می کنیم، در اعمال و کردار ما متجلی نمی گردد. آخر، ما انسان ها، با انسان هایی که در اطرافمان حضور دارند، در حالت درگیری و نزاع دائمی به سر می بریم. به همان اندازه، ذهن ما نیز در حالت درگیری و ستیز دائمی با قلبمان به سر می برد... زیرا پیوسته تمایل به سرزنش کردن یا ابراز بدخلقی داریم. به همان اندازه، بر سرِ فرزندانمان فریاد می کشیم یا به دوست عزیزی اهانت می کنیم و موجب اندوهش می شویم...
سپس، اندکی بعد، از خود سوال می کنیم: «خدایا... این حرف ها دیگر از کجا آمد؟!» آن وقت، با نهایت سردرگمی و آشفتگی و نومیدی، از خود سوال می کنیم چرا تشویق می شویم برخی کارهای نادرست را به انجام رسانیم؟ مگر نه آن که ما به دنبال حقیقت هستیم؟! اما به نظر می رسد که در طول جستجویمان، بسیاری چیزها را در طول پیشروی در مسیرمان، از دست داده ایم...
بنابراین، از خودتان سوال کنید: «من کیستم؟»
این بدان معنا خواهد بود که شما نخستین گام به سوی حقیقت یا راستی و درستی را برداشته اید. غریزه ما تمایل دارد خود را به تصویری که ما از خودمان در ذهن داریم، متصل و وابسته نگاه دارد و همین امر، منجر به این می شود که ما هرگز نتوانیم کشفیات جدیدی را به انجام رسانیم.
پرسیدن این سوال از خودمان که به راستی کیستیم، این امکان را به ما می دهد تا تعدادی از حصارهایی را که در اطرافمان برافراشته ایم، از میان برداریم. حصارهایی که بیش تر در قالب همان باورهایی است که با نهایت سماجت و لجاجت، در وجودمان باقی مانده است. بدین شکل است که می توانیم با حیات و هستی، ارتباطی جدید و مجدد برقرار سازیم.
اکثر داستان هایی که مربوط به این است که به راستی کیستید، از جمله سخنانی است که والدین شما به شما بیان کرده بودند. این که برای مثال، چه چیزهایی را دوست دارید یا ندارید، در چه کارهایی مهارت و استعداد دارید یا بی استعداد هستید و غیره و غیره...
به همان اندازه نیز، همواره نظرات و عقاید برادران و خواهرانتان و دوستان دوران کودکی تان را شنیده اید. سپس، با رشد و پرورش، شما کم کم، توصیفی از خودتان به دست آوردید که آمیزه ای از تمام نظراتی است که دیگرانی که شما را می شناسند، از شما بیان کرده اند.
ممکن است گفته بوده باشند که شما باهوش و زیرک هستید.
یا آن که ذاتا شورشی هستید.
یا آن که: «خدای من! تو عین پدرت هستی!»
می دانید، مردم هنوز هم مایلند که شما به شکل و شیوه ای که «خودشان» دوست دارند، شما را در نظر بگیرند: «آه که تو چقدر لجبازی!» یا «تو به هیچ وجه نمی دانی چگونه کسی را دوست داشته باشی...!» یا «تو هرگز دل به دریا نمی زنی...!»
از این رو، پس از شنیدن این همه اظهارنظرات گوناگون از سوی کسانی که با آن ها آشنا هستید، دیگر می توانید نظری دقیق و تغییرناپذیر از خودتان در ذهنتان داشته باشید. اما لطفا، در نظر بگیرید که این نظر و عقیده، در وهله نخست، بر چه اساسی بیان شده بوده است...؟
از زمانی که قدم به این عالم خاکی نهاده اید، مردم گوناگونی همواره شما را به اشکال گوناگون توصیف کرده اند. این به آن دلیل است که هر یک از این انسان ها، صرفا مایل بوده است شما را به شکل و شیوه ای که «خودش» دوست می داشته است، شما را ببیند. سپس، شما خودتان هم یک رشته داستان به داستان هایی که دیگران از شما بیان داشته اند، افزوده اید. بنابراین، زمانی که با شخصی ملاقات می کنید، از زندگی تان برای این شخص تعریف می کنید؛ از انواع وقایعی که در گذشته روی داده است و نیز، از امیدهایی که برای آینده دارید.
شما همان داستان های همیشگی را تعریف می کنید و آن ها را کمابیش، آن گونه که همیشه بوده است بیان می کنید، در حالی که خودتان را به عنوان قهرمان اصلی داستان زندگی تان معرفی می کنید. اما... چگونه این شخصیتی که دارید از آن سخن می گویید، توانسته است شما را توصیف کند؟!
حال بیاییم نخست، نگاهی به شیوه نقل کردن داستانمان بیندازیم و ببینیم که آن ها را به چه شکلی بیان می کنیم؟ آن وقت می توانیم بفهمیم چگونه و به چه شکل، آن شخصیت اصلی داستانتان، به توصیف خود همّت می گمارد و بر تمام اعمال و کردار ما تاثیر می گذارد.
این به آن دلیل است که ما موجوداتی اساسا قصه گو هستیم...
تعریف کردن یک داستان خوب، بهترین راه و روش برای برقراری ارتباط با سایر انسان ها است! اما اکثر ما انسان ها، خود را به عنوان قصه گوهای افسانه های خیالی مشاهده نمی کنیم.
با این حال، و همزمان، هرگز از تعریف کردن داستان زندگی خود به دیگران نیز دست نمی کشیم! ما وقایع هر روزی را که در شرف زیستن آنیم، تعریف می کنیم، به گونه ای که گویا مشغول توضیح دادن آن چه را که از حالا تجربه کرده ایم هستیم.
از این رو، با حالتی اندوهبارانه و با نوعی دلتنگی خاص، از دیروزها سخن می گوییم و درباره فرداهایمان، به تفکر می پردازیم و حدس و گمان هایی می زنیم. به همان اندازه، تمایل داریم که برخی از داستان ها را اغلب اوقات، برای دیگران تعریف کنیم و هر بار، انواع تعبیرهای دراماتیک و جالب را در کنار انواع اتفاقات جدید و نامنتظره، برای خود و دیگران بیافرینیم.
و چرا نکنیم...؟
مگر نه آن که تعریف کردن داستان، کاری است که انسان ها به خوبی انجام می دهند؟ شاید دیگر آن قدرها، عقیده ای به داستان های جنّ و پریان جنگلی نداشته باشید، اما با نهایت ایمان و اعتقاد، به داستان زندگی تان باوری عمیق دارید.
اکثر ما، ایمانی ژرف نسبت به واقعیتی که مربوط به خودمان است، در وجودمان داریم. از این رو، با نهایت احترام و جدیت، از وقایع زندگی مان سخن می گوییم و آن ها را با نهایت دقت توصیف می کنیم و تمام جزئیات لازم را بیان می داریم. ما حتی صرفا برای تنها یک تماشاچی ای هم که در پیش رویمان داشته باشیم، حاضریم نمایشی جالب انجام دهیم! البته، شاید هم که تعداد این تماشاچیان بیش تر باشد...
حال، اگر لحظه ای درنگ کنیم و به صدای خودمان گوش فرا دهیم، به این واقعیت نیز دست می یابیم که تا چه اندازه، با مهارت و استادی قادریم با احساساتی که در وجودمان داریم بازی کنیم. اگر فرصتی می یافتیم و داستان زندگی مان را به رشته تحریر در می آوردیم و مهم ترین لحظات آن را با شور و هیجان بیش تری می نگاشتیم، به راستی متوجه می شدیم که تا چه اندازه می توانیم به آسانی، در دام های احساساتی که خودمان آفریده ایم، فرو بیفتیم!
با این حال، اگر قرار بود که این نکات را برای دومین یا حتی سومین بار به رشته تحریر در بیاوریم، آن وقت مشاهده می کردیم که آن لحظات بسیار مهم، در نهایت امر، قدرت عظیم خود را از دست داده است و دیگر قادر نیست ما را به مانند گذشته منقلب سازد. آن وقت، تازه در آن هنگام است که خواهیم دید تا چه اندازه مشغول شکل بخشیدن به داستان زندگی مان هستیم تا بر میزان و شدت حالت دراماتیک آن بیش از پیش بیفزاییم..!
حقیقت این است که حتی بهترین داستان ها نیز، بی درنگ پس از نخستین باری که بیان شده باشند، تاثیر عمیق خود را بر روی احساسات بشری از دست خواهند داد. و آن هنگام که سرانجام بتوانیم از اهمیت و ژرفنای لحظات عاطفی و احساساتی داستانمان بکاهیم، آری، تازه آن وقت است که دیگر می توانیم هر واقعه ای را، بدون آن که ذرّه ای احساس ترحم نسبت به خود داشته باشیم، یادآور شویم و به همان نسبت، به اندازه گذشته، خود را جدی و مهم تلقی نکنیم.
ما می توانیم درباره مشکلات امروزمان و ناراحتی های دیروزمان داد سخن بدهیم، بدون آن که هیچ نیازی به دریافت کوچک ترین احساس ترحمی از سوی دیگران داشته باشیم.
اگر هم که بخواهیم داستانمان را با صدای بلند قرائت کنیم، کم کم آن را به عنوان یک نوشته تخیلی یا یک اثر هنری در نظر خواهیم گرفت.
آن وقت است که متوجه این واقعیت خواهیم شد که حتی بهترین داستان هایمان نیز قادر نیست حقیقتِ امر را درباره ما بیان کند.
پس اگر ماجرا به این شکل باشد، به راستی ما کیستیم...؟
همان گونه که پیرمردِ داستانمان پیشنهاد کرد، عاقلانه ترین و سنجیده ترین کار این است که ما نخست ببینیم که چه چیز، «نیستیم»...
***

فصل دوم: گشودن دری جدید...

شنیدن داستان های ساده، انسان را به اندیشیدن درباره زندگی زمینی مان دعوت می کند. این داستان ها، به هر شکل و حالتی که باشد، به هر حال، نشانگر داستان زندگی همه ما است. اگر داستان خوبی باشد، این توانایی را خواهد داشت که انواع پرسش ها را در ذهنمان شکل ببخشد و ما را تشویق کند که به دنبال یافتن پاسخ هایی برآییم. اگر هم که داستان بسیار خوبی باشد، می تواند تا ژرف ترین قسمت های وجودمان نفوذ پیدا کند و بر وجودمان تاثیری عمیق بر جای گذارد و ما را به چالش دعوت کند تا این نیاز، در وجودمان شکل بگیرد که بخواهیم از حقیقت نابِ موجود در این عالم آگاهی یابیم.
این امر می تواند درهای بینش جدیدی را به رویمان بگشاید. بنابراین، چنین داستان هایی حق گزینشی برای ما فراهم می آورد: این که با حقیقت چالشی داشته باشیم؛ یا آن هم که درِ پیش رویمان را ببندیم و همچنان به گام برداشتن در مسیر آشنای همیشگی مان ادامه دهیم.
این کتاب، برای آن دسته از کسانی است که خواهان رویارویی با حقیقت ناب هستند. حقیقتی که در وجودشان نهفته شده است. این کتاب برای آنانی است که مایلند از خود سوال کنند چه چیز «واقعی» است، و سپس، دل به دریا زنند و از درهایی تا آن زمان ناشناخته عبور کنند.
آن هنگام، حیات و هستی نیز به نوبه خود مشتاق می گردد تا گفت وگویی جدید با شما داشته باشد. و اگر شما به راستی خواهان گوشِ دل سپردن به مطالب حیات و هستی و نیز تغییر یافتن باشید، دنیایتان می تواند عمیقا دستخوش تحول گردد.
در این دوره و زمانه، ما به این دلیل به این شکل هستیم که میلیون ها سال پیش از این، سیستم عصبی مان به «نور» عالم هستی واکنش نشان داد.
بدینسان، مغز ما پیچیده گردید و قابلیت ها و توانایی هایمان بی شمار و متنوع شده است و جوامع بشری مان نیز حالتی شگفتی آور و پیچیده و بغرنج دارد.
به همین خاطر، ما حقیقتا، تاثیرمان را بر روی این سیاره خاکی نهاده ایم.
با این حال، به راستی اگر از ما سوال شود که چه چیزهایی را می توانیم به عنوان سال های تکامل بشری نشان دهیم و از آن ها داد سخن دهیم، چه پاسخی خواهیم داشت...؟
آیا خواهیم گفت که دیگر از هر نگرانی و درگیری و ناراحتی ای رها و آزاد هستیم؟ آیا سرانجام می توانیم اعلام کنیم که دیگر می دانیم چگونه می توانیم بهترین موجودات بشر، در روی زمین باشیم؟
به راستی چه قدر خوب می شد اگر می توانستیم مدعی باشیم که عقاید و باورهایمان دیگر ما را به انجام دادن بدترین و وحشتناک ترین کارها تشویق نمی کند...! به راستی بسیار عالی می شد، اگر می توانستیم ادعا کنیم که ذهنمان دیگر هیچ نوع جنگ و ستیز درونی ای ندارد...
چه قدر خوب و شایسته بود اگر می توانستیم بگوییم که ما انسان ها، آن قدر خردمند و دانا شده ایم که دیگر به یکدیگر پشت نمی کنیم و ستیزه جو نیستیم.
چه قدر خوب بود اگر می توانستیم بیانگوی تمام این چیزها درباره نژاد و نسلمان باشیم! اما نمی توانیم. دست کم فعلاً چنین کاری از دستمان ساخته نیست.
در یک دنیای ایده آل و مطلوب، موجودات بشر می توانند با همه همنوعان خود در تفاهم و صلح و سازگاری به سر ببرند. کاری که در واقع، به نفع خودشان خواهد بود. همزمان، این کار، به سود و منفعت کلّ بشریت خواهد بود. در یک جامعه بشری مطلوب و ایده آل، مردم با یکدیگر همکاری و همدلی می کنند تا به برکت و نعمت دست یابند و همزمان، از شانس و اقبال خوب خود نیز بهره مند گردند.
آن ها به حیات و هستی، ارزش و احترام قائل اند و به سرزمینی که آن ها را پرورش داده است، اهمیت می دهند. در شرایط مطلوب، آن ها به خودشان نیز حرمتی فراوان قائل اند و همزمان، به دیگران نیز حرمت می نهند.
در یک خانواده ایده آل و مطلوب، فرزندان، احساس امنیت و راحتی می کنند و والدین نیز همچون استادان و معلمانی سرشار از افکار نیک و نیز حامیانی دقیق و قدرتمند هستند. به همان اندازه، کهنسالان، به حضور موثر و سازنده شان ادامه می دهند و گروه های مردم نیز طبعا، جوامع بشری بی شماری را تشکیل می دهند، در حالی که هیچ جامعه ای در صدد آن نخواهد بود که بخواهد جوامع دیگر را تحقیر و ذلیل سازد. دست در دست هم، همه به شکل بخشیدن به جوامع بزرگ تری اقدام می ورزند و همه با هم، کاری می کنند که راحتی و رفاه هر شهروندی، به خوبی تامین شود.
در این دنیای خیالی، دولت ها می توانند هنوز وجود داشته باشند.
برای مثال، یک دولت مطلوب و شایسته می تواند با نهایت احترام، ریاست و راهبری یک کشور را بر عهده بگیرد. بدانسان نیز، تمام رهبران آن، خردمند و دانا هستند و از بینش و بصیرت والا و ژرفی برخوردارند.
به همان اندازه، بهترین کنگره یا پارلمانِ مردمی، با نهایت دقت و شفقت، با حسّ مسئولیت عمیقی به انجام دادن کارها می پردازد و تمام قوانین آن سرزمین، روشن و واضح و عادلانه خواهد بود؛ و این قوانین، برای همه یکسان خواهد بود.
در این دنیای مطلوب و ایده آل، مردم می توانند خودشان بر خودشان حکومت کنند. با نهایت عدالت و انصاف.
اما، به راستی معنای این که انسان بر خود حکومت کند چیست؟
این بدان معنا است که ما خودمان، حسّ مسئولیت داشته باشیم.
نسبت به افکار و اندیشه هایمان و همین طور هم نسبت به اعمال و کردارمان. به همان اندازه، بدان معنا است که ما هرگز مایل نباشیم که با دیدگانی بسته، همچون نابینایانی، در مسیر زندگی گام برداریم و به جلو پیش برویم.
ما دقیقا به دیدن آن چه که به راستی وجود دارد اقدام می ورزیم و نه صرفا آن چه را که «ترجیح» می دهیم ببینیم.
به همان اندازه، اجازه نمی دهیم که دوران گذشته، بر زمانِ حالِ کنونیِ ما تسلط یابد. از این رو، واقعیت شخصی و فردی خود را درست به همان شکلی خواهیم دید که یک هنرمند بزرگ و توانا، به این کار قادر است: یعنی با دیدگانی که به سوی زیبایی و توازن و تعال معطوف شده است.
در یک دنیای ایده آل و مطلوب، ما به طور تکراری، به خودآزاری و مجازات خویشتنمان مبادرت نمی ورزیم. آن هم برای اشتباهی که احیانا مرتکب شده ایم.
به همان اندازه نیز، بر خود، ترحم و دلسوزی نخواهیم کرد.
از این رو، با عواطف و احساساتمان بازی نخواهیم کرد و به غیبت کردن و بدگویی از دیگران و جستجوی انواع اتفاقات دراماتیک نیز مبادرت نمی ورزیم.
در یک دنیای ایده آل و مطلوب، ما هیچ نیازی برای قضاوت کردن و سنجیدن اعمال دیگران و حتی سرزنش کردن آن ها نمی بینیم. بدانسان نیز، با انواع احساسات گناه و خجلت و شرمساری و بی آبرویی نیز مغلوب نمی شویم. به همان اندازه نیز، دیگران را به تجربه کردن احساس شرم و خجلت و حقارت وادار نخواهیم ساخت! به گونه ای واضح تر: ما به حکومت کردن بر خودمان اقدام خواهیم ورزید، درست به همان شکلی که میل داریم مورد حکومت قرار بگیریم: یعنی همانا با نهایت احترام و ادب.
می توان خیلی چیزهای دیگر نیز درباره این دنیای ایده آل و مطلوب بیان داشت، اما بسیار حائز اهمیت است که ما این واقعیت را در نظر بگیریم که چرا چنین دنیای زیبا و مطلوبی، در عالم واقعیت وجود خارجی ندارد...؟
دست کم برای اکثریت ما انسان های روی زمین. یاری رساندن به عالم زمینی، در جهت پیش بردن آن به سوی بهترین و مطلوب ترین شکل آن، وظیفه ای بسیار دشوار و سخت است، آن هم برای گنجاندن آن، در لا به لای صفحات یک کتاب کوچک، که چندان هم قطور نخواهد بود؛ اما دست کم می توانیم نخستین گام های آغازین این اقدام بشردوستانه را در کنار هم برداریم...
زیرا، هر آن چه را که ما انسان ها، در کنار هم و با هم می سازیم و می آفرینیم، با اندکی نیروی تخیل و خلاقیت از سوی ما آغاز می شود. درست است که ما می توانیم با خود به این نتیجه برسیم که صرفا قربانیانِ بدبخت و بیچاره شرایط زندگی هستیم، اما با نیروی تخیلمان، می توانیم دیدگاه دیگری داشته باشیم و به خوبی دریابیم که تا چه اندازه، با دیگران با نامهربانی برخورد می کنیم.
ذهن انسان، با تمام اندیشه ها و قضاوت هایی که انجام می دهد، ممکن است به عنوان بدترین و سرسخت ترین دشمن ما ظاهر شود، اما اگر ذهنمان را به شکل دیگری ببینیم، ـ که البته این کار با کمک نیروی تخیل ممکن و میسر می گردد... ـ، می توانیم مغزمان را به دوستمان مبدل سازیم. با تغییر بخشیدن به راه و رسمی که مغزمان به طور معمول عمل می کند، ما می توانیم کم کم، به تغییر دادن عالم زمینی مبادرت ورزیم. بدیهی است که ما همه از ترس هایی درونی در رنج و عذابیم؛ ترس هایی که گاه، حتی به خودمان نیز اقرار نمی کنیم؛ به همان اندازه نیز، دقیقا نمی دانیم «چگونه» بر آن ها فایق بیاییم.
از سوی دیگر، ما به عشق و محبت نیز نیازمندیم، اما همزمان، آن قدر متقاعد نشده ایم که بدانیم که به راستی مستحق دریافت و تجربه کردن چنین عشق نیکویی هستیم! بدانسان نیز بسیار مایلیم خود را دوست داشته باشیم؛ اما راه و رسم دوست داشتنمان را بلد نیستیم و نمی دانیم چگونه باید این کار را انجام دهیم.
به این ترتیب، به هر سو که می نگریم، می بینیم که بی نظمی و در هم ریختگی و آشفتگی شدیدی در درون هر یک از ما وجود دارد.
افکارمان، بر ما مسلط می شود و عقایدمان نیز ما را به وحشت می افکنَد!
به این ترتیب، ما در درامِ درونی خودمان فرو می افتیم و گرفتار چنگال های درنده آن می گردیم و همه چیز را بی اندازه جدّی می پنداریم.
به همان نسبت، نقش های گوناگونی را در جامعه ایفاء می کنیم که به هیچ وجه، بازتابی از حقیقتِ وجودیِ ما محسوب نمی شود...
پس آخر چرا چنین کارهایی را علیه خودمان به انجام می رسانیم؟!
در پاسخ به این سوال باید گفت که از دیرباز، به ما نشان دادند که چگونه این آزارهای درونی را به خودمان برسانیم و سپس، با مرور زمان، بی اندازه در این کار متبحر شدیم. واقعیت این است که هر انسانی، به عنوان یک موجود یگانه به دنیا می آید، اما یگانه باقی ماندن در دنیایی که عقاید و باورهایی، از حالا، به وجودمان القاء شده است، بسیار دشوار است! در دوران خردسالی و کودکی، به ما گفته می شد که کیستیم و چگونه باید رفتار کنیم و چه پاسخ و واکنشی به آن چه می فهمیم بدهیم. به این شکل است که خانواده ها و فرهنگ ها، به شیوه ای بسیار تاثیرگذار و موثر عمل می کنند و کودکان، در داخل فرهنگی که در آن رشد و پرورش یافته اند، بقاء پیدا می کنند. اما این به آن معنا نیست که این دروس، در واقعیت، ریشه دوانده است! ما می توانیم یک گام فراتر برویم و بگوییم که تعالیم اولیه مان به ما آموزش داده است که چگونه خود را «فریب» دهیم!
حقیقت این است که ما یاد می گیریم که چگونه دروغ بگوییم.
حال آن که زندگی به معنای حقیقت است و تنها زندگی وجود دارد و بس!
با استفاده کردن از واژگانی برای توصیف حقیقت، ما به طور خودکار، حقیقت را بی قواره و بدشکل و دیگرگون می سازیم. بنابراین، دروغ، صرفا تغییر شکل دادن و بدقواره کردن حقیقت است و بس. ممکن هم هست که هرگز هیچ نوع شرارت و بدجنسی ای در انجام دادن این کار وجود نداشته باشد، اما ما همچنان از دروغ هایی علیه خود و علیه همدیگر و علیه دیگران استفاده می کنیم.
ما همچنین به این نکته واقفیم که چگونه کودکان خردسال، مضحک ترین و خنده آورترین چیزها را بر زبان می آورند. زیرا آن ها همواره حقیقت را بازگو می کنند. آن هم دقیقا به همان شکلی که آن را مشاهده می کنند، بدون ذرّه ای احساس سنجش و قضاوت. بنابراین، بینش هایی صادقانه و راست که با نهایت صراحت بیان شده است، برای گوش های بزرگسالان، ماهیتی وحشتناک دارد.
حتما می پرسید چرا...؟
به این دلیل که در بسیاری از فرهنگ های بشری، بازگو کردن یک حقیقت ساده و علنی، به عنوان عملی بی ادبانه محسوب می شود. صداقت و شرافت و یگانگی و یک رنگی، اغلب به عنوان صفاتی در نظر گرفته می شود که مختص کودکان است...
در برخی از مواقع نیز، از سوی برخی انسان ها، به عنوان چیزی جنون آمیز در نظر گرفته می شود. این به آن دلیل است که اکثر ما انسان ها یاد گرفته ایم که چگونه دروغ بگوییم. به ویژه درباره آن چه می بینیم و آن چه در وجودمان احساس می کنیم. سپس، با رسیدن به سنین بزرگسالی، به نقطه ای رسیده ایم که حتی به دروغ هایمان نیز باور آورده ایم!
راست است که در دورانی که رشد و پرورش می یابیم، از ذهنِ قوی و نیرومندی بهره مند می شویم؛ اما همین اذهان نیز ممکن است فاسد شود. ما همچنین عقاید و نظرات محکم و شدیدی بیان می کنیم، اما عقاید ما، الزاما، نشانگرِ حقیقتِ امر نیست. واکنش های عاطفی و احساسی هم می تواند فاسد و مختل شود، به ویژه هنگامی که با یک رشته عقاید و باورهای خاصی مورد نظارت قرار می گیرد.
حال آن که ما به وسیله نیروی عشق آفریده شده ایم، اما ما حتی تا به آن جا پیش رفته ایم که یاد گرفته ایم عشق را نیز مختل و ضایع کنیم.
فساد، همچون جنایتی آگاهانه و داوطلبانه است، اما مردم با نیّت های فاسد و پلید به این دنیا نیامده اند! ما به این دنیای خاکی آمدیم، در حالی که تشنه حقیقت بودیم و مشتاق به داشتن و پروردن عشق...
حال آن که فساد و پلیدی، زمانی روی می دهد که ما ایمانمان را در افکار و اندیشه ها جای می دهیم، به جای آن چه را که حسّ می کنیم و در نظر می گیریم.
به همان اندازه، ما، اکثر آن چه را که به ما می گویند باور می آوریم و در طول این مراحل، ارتباطمان را با حیات و هستی از دست می دهیم.
یعنی همانا با حقیقت. از این رو، قوانین و قواعد و ساختارهایی را برای خود می آفرینیم که با آن چه به ما آموزش داده اند تا به آن ها باور بیاوریم، شباهت داشته باشد. برای مثال، عشق نمونه ای است که به ما نشان می دهد چگونه غرایز طبیعی مان می تواند از سوی افکار و عقایدی، مسموم و زهرآلود بشود. به بسیاری از ما آموخته اند که عشق، «مشروط» است و این که باید با یک رشته قوانینِ پایه ریزی شده بر اساس تعهد و وابستگی بخصوص و مشخصی، وجود داشته باشد. در یک جمله بگویم: عشق، با «اگر»هایی که در این دنیا وجود دارد، فاسد و مختل شده است. ممکن است در اکثر مواقع، ما این «اگر»ها را با صدای بلندی نشنویم، اما حضورشان را به خوبی در وجودمان احساس می کنیم، حتی میان افرادی که ارادت و عشق و اخلاص عمیقی نسبت به یکدیگر دارند.

من تو را دوست خواهم داشت، «اگر» کاری را که می گویم انجام دهی.
من تو را دوست خواهم داشت، «اگر» در کنارم حضور داشته باشی! تحت هر شرایطی!
من تو را دوست خواهم داشت، «اگر» این کار را بکنی... یا: به این نکته باور بیاوری.
اگر مرا شرمنده کنی، «یا» با من مخالفت کنی، «یا» مرا ترک کنی، من نیز دست از دوست داشتنت بر خواهم داشت...

جالب این جا است که ما دقیقا این جملات را به کسانی بیان می کنیم که بیش از همه دوستشان می داریم، درست همان گونه که همین جملات را به خودمان نیز می گوییم. آری. ما برای دوست داشتنِ خویشتنمان، شرایطی برای خود وضع می کنیم. شرایطی که اغلب، بسیار جدی و سخت و دشوار است. حال آن که عشق واقعی و راستین، بدون هیچ شرط و شروطی از راه می رسد. با این حال، این آن چیزی نیست که به اکثریت ما انسان ها آموخته اند. آن هم در ارتباط با تقدیم عشق یا دریافت آن. آن هنگام که به عشق، به شیوه ای مشروط می نگریم، این احساس، به چیز دیگری مبدل می گردد؛ سپس، فاسد می شود. البته، این را هم باید گفت که می توان این نوع خرابی و اختلال را اصلاح کرد، زیرا همه چیز در دنیای مجازیِ ذهن، آغاز می شود. چرا که واقعیت مجازی، تنها یک بازتاب و نوعی «تعبیر» از آن چیزی است که ماهیتی «واقعی» دارد. ذهنِ ما، احساساتی متفاوت از تمام آن چه را که لمس می کنیم و می بینیم به ما ارائه می کند؛ اما لطفا دقت کنید! این تنها یک احساس است. تنها یک حالت خاصی است که در وجودمان تجربه می کنیم.
آن نیز به این دلیل که افکار و اندیشه های بشری، از ماده ساخته و پرداخته نشده است. به همان اندازه، عقاید و باورهای ما در ساختار ژِنِتیکی ما وجود ندارد. زیرا ذهن ما، اساسا وجود خارجی ندارد و واقعی نیست، و دنیای پر شاخ و برگ و خیالی ای که می آفریند، در واقعیت امر، وجود خارجی «ندارد»!
بنابراین، باید از خود سوال کنیم: ذهن چیست و چه کارهایی انجام می دهد؟
ذهن، عملکردی از سوی مغز انسان است که بینشِ درونی انسان را به زبان و واژگانی برای بیان کردن مبدل می سازد. راه ها و شیوه هایی که هر یک از ما، به توصیف واقعیت می پردازیم، در نوعِ خود یگانه و بی همتا است.
این به آن معنا است که شما راه و روش خودتان را دارید، من نیز راه و روش خود را دارم. تفاوت در این است که ببینیم مغزهایمان چگونه کار می کند.
به همان اندازه، این امر به این بستگی دارد که دریابیم به ما آموزش داده اند که دنیای اطرافمان را چگونه و به چه شکلی مشاهده کنیم و در نظر بگیریم؟
آن هنگام که صحنه ای رویایی و زیبا در برابر دیدگانمان آشکار می گردد، برای مثال، سلسله کوهی را می بینیم یا با دشتزاری پوشیده از چمنی سرسبز رویارو می گردیم یا شاید حتی در گستره ای بیکران در طبیعتی بکر حضور یافته ایم، برخی از ما به یاد بهشت می افتیم... سپس، واکنش ما با هیجان و لذت در هم آمیخته می شود. افرادی دیگر، با مشاهده همان صحنه ها، به یاد سختی هایی شدید یا حتی تنهایی و انزوا می افتند و واکنشی، نشات گرفته از ترس از خود آشکار می سازند.
در جایی که برخی، به دیدن آرامش و سکون نائل می گردند، برخی دیگر، آن را به صورت ناآرامی و آشفتگی و اغتشاش در نظر می گیرند. اگر به ما آموخته باشند که ترس و واهمه داشته باشیم، بسیار محتمل است که همچنان به داشتن احساس ترس و وحشت درونی مان ادامه می دهیم. اگر هم بر این باور باشیم که تمام چیزهای ناآشنا، ماهیتی خطرناک و مهلک دارد، پس به یقین، از انجام دادن تجربیات جدید خودداری می ورزیم. این به آن دلیل است که به ما یاد داده اند که هر آن چه را که می بینیم، به سبک و شیوه خودمان، تعبیر و تفسیر کنیم.
به همان اندازه، به ما یاد داده بودند که به چه چیزهایی باور داشته باشیم و همزمان، هر آن چه را نیز که به ما بیان می داشتند، کورکورانه باور می کردیم.
به همین خاطر است که واقعیت، از انواع احساسات و عواطف و تجربیاتی آمیخته شده است که ما به آن ها، معنایی شخصی و فردی می دهیم و برای همین است که ارزش هایی متفاوت برای هر چیز قائل می شویم. این واقعیت، همواره یکسان باقی نمی ماند و پیوسته در حال تغییر و تحول است. در این باره، شکی نیست! به ویژه به آن خاطر که وقایع اطرافمان نیز پیوسته در حال تغییر یافتن است. بنابراین، بینش و نگاه شخصیِ ما از واقعیت نیز، به وسیله عقاید و ترس ها و نظریات شخصی مان تحت تاثیر قرار می گیرد.
بسیاری از عقاید و باورها، ترس را در وجودمان پدید می آوَرَد و ما را بیش از پیش به این تشویق می کند که آن را در وجودمان بپرورانیم. بسیاری از عقاید نیز به وسیله ترس و وحشت درونی مان شکل می گیرد. ترس، در واقع، تاثیر بزرگ و عمیقی در شیوه ای که دنیا را در نظر می گیریم، ایفاء کرده است. البته، این را نیز باید گفت که داشتن ترس جسمانی، امری طبیعی و حیاتی و اساسی برای بقای ما است، اما این را نیز باید در خاطر داشته باشیم که داشتن ترسی غیرمنطقی، به هیچ وجه طبیعی نیست. به همان اندازه، داشتن ترس از چیزی که وجود خارجی ندارد، بسیار غیر منطقی است. در واقع، این احساس می تواند حتی آزاری واقعی نیز به انسان وارد بیاورد. با این حال، جای تاسف بسیار دارد که ما انسان ها، اجازه داده ایم که ترسی غیرمنطقی، به واقعیتمان شکل بدهد. ما یاد گرفته ایم که به شکلی که دیگران واکنش عاطفی نشان می دهند رفتار کنیم و از چیزی که تنها در نیروی تخیل ما جای دارد و بس، بترسیم و به وحشت بیفتیم.
در واقع، مدت ها به طول انجامید تا این واکنش ها به حالتی طبیعی مبدل گردد و لذا، نیاز به تمرینات فراوانی بود. بنا به قوانین و ضوابط خانواده هایمان و فرهنگ هایی که در آن پرورش یافته ایم، ما نیز سرِ تسلیم فرود آوردیم.
حقیقت این است که والدین ما و نیز معلمان و آموزگارهایمان به ما نشان دادند که در دنیای انسان ها چگونه رفتار کنیم،و ما نیز، دروسِ دورانِ کودکی خود را در ذهنمان ذخیره نگاه داشتیم و تا دوران بزرگسالی خود، همچنان با خود همراه داریم؛ و اینک، درست به همان شکل قدیم، ما نیز به خودمان می گوییم که باید چگونه عمل کنیم و چه واکنش هایی داشته باشیم.
ما به دنبال کردن قواعد و قوانین جامعه مان می پردازیم و همزمان، اکثر قوانین جامعه مان را در زندگی شخصی مان نیز مورد اجراء گذاشته ایم.
ما همچنین از طریق انواع قوانینی که خود، ساخته ایم و پرداخته ایم، بر خویشتنمان حکومت می کنیم و در راستای این قوانین، عقاید و نظرات شخصی و نیز ترس های ذهنی و روحیِ درونی مان نیز بر ما حکومت می کند. این به آن دلیل است که در دوران کودکی، ما به اطرافمان، به اعضای خانواده مان و نیز به جامعه ای که در آن می زیستیم نگاه می کردیم و می دیدیم که «آن ها» چگونه فرمانبری می کنند.
به همان اندازه، عمل کردن بر خلاف قوانینِ موجود، معمولاً موجب از بین رفتن آبرو و شرافت انسان در میان دیگران می شد و آنان نیز، احترامی را که به انسان داشتند، دیگر ابراز نمی کردند.
گاهی از وقت ها نیز، چیزهایی که انسان ها در این وضعیت از دست می دادند، باز هم مهم تر و شدیدتر بود. بدینسان بود که ما به اطاعت کردن از قوانین شهرمان و دولتمان و قوانین ملت مان اقدام می ورزیدیم.
اما شکستن و پایمال کردن این قوانین، به معنای تحمل کردن کیفرها و مجازات های بزرگ تر و شدیدتری نیز بود...
باری، تمام این نکات، بر ذهنمان تاثیر گذاشت و راه و رسم عملکردِ مغزمان را دستخوش تغییری عمیق کرد. بنابراین، بجاست بگوییم که شیوه ای که ما بر خود حکومت می کنیم، دقیقا بنا به بازتاب راه و رسمی است که اوضاع جهانی، در عالم خاکی، به اجراء گذاشته می شود. از این رو، جای تعجب و شگفتی نیست که ما همه بدون استثناء، دارای دولت کوچکی در ذهنمان هستیم که با نهایت دقت وسواس، مشغول کار و فعالیت است! ذهن ما، همانا آن دولتی است که «تمام» قوانین را برایمان وضع می کند و کالبد جسمانی ما نیز عامل فعالی است که تمام آن قوانین را مطیعانه دنبال می کند.
ما حتی حاضر هستیم در زمانی که قصد داریم این قوانین را پایمال کنیم، مجازات سختی را نیز متحمل شویم و اغلب اوقات، موجب می شویم که دیگرانی هم در کنار ما، تقاص پس دهند و مجازات شوند. درست به مانند دولت های جهانی، ذهن ما در تلاش است که قوانین خود را به دیگران نیز تحمیل کند.
حال آن که اگر ما از راه و رسم عملکردِ ذهنمان آگاه باشیم، می توانیم شیوه ای که با کمک آن، مشغول حکومت کردن بر خویشتنمان هستیم را تغییر و تحول ببخشیم. آن هنگام که ببینیم چگونه دولتِ کوچک درون ذهنمان مشغول کار و فعالیت است، ما نیز می توانیم آن را تغییر دهیم. آری! می توانیم قوانینِ خود را تغییر حالت دهیم؛ و لذا، هر آن چه را که قادریم در نظر مجسم کنیم تا به گونه ای به خودمان منفعتی برسانیم، به همان اندازه نیز، قادریم بیافرینیم. از این رو، می توانیم پرستاران و محافظان بهتری برای کالبدهای جسمانی مان باشیم و به خود اجازه دهیم که از آزادی بیان بیش تری برخوردار گردیم. ما همچنین می توانیم اجرای کیفرها و مجازات های سخت و سختگیرانه ای که خودمان بر خودمان تحمیل می کنیم را برای همیشه به پایان برسانیم. مجازات هایی که موجب می شود عشقی را که سزاوار دریافت و تجربه کردن آن هستیم، نتوانیم در وجودمان بچشیم و احساس کنیم. این به آن خاطر است که ما همه مایلیم که «بهترین موجودات بشر» در روی زمین باشیم! به همان اندازه، بسیار مایلیم که تلاشی فراوان برای تکامل فردی خود به انجام برسانیم. میل داریم بدانیم چه کارهای خطا و اشتباهی از ما سر زده است و چه کارهای دیگری را می توانیم به شکل بهتر و کامل تری به انجام رسانیم. میل داریم به سوالات پنهانی و شخصی مان پاسخ داده شود و سپس مشاهده کنیم که به چه شکل، می توانیم این پاسخ ها را در زندگی شخصی مان پیاده کنیم و به اجراء گذاریم. ما بیش از هر چیز میل داریم بدانیم چه چیزی حقیقت دارد و راست و واقعی است...
برای همین است که همه ما، بدون استثناء، می توانیم از مرواریدهای حکمت و خردی ناب بهره مند شویم. زیرا خرد، موجب بهبود یافتن روابط بشری مان در زندگی می شود. زندگی ای که همراه و همگام با حقیقت است.
این به ما اجازه می دهد تا بر ترس هایمان فائق آییم و بر باورهای معمولمان تسلط یابیم. این خرد، همچنین قادر است اراده ای قوی به ما عنایت کند تا ما با گام هایی محکم و عزمی راسخ، از دری جدید عبور کنیم و سپس از دری دیگر و باز هم از دری دیگر بگذریم.
بنابراین، سفر معنویِ ما، با سوال کردن سه پرسش اساسی آغاز می شود:

من کیستم؟
چه چیز حقیقی است؟
عشق چیست؟

نظرات کاربران درباره کتاب سه پرسش

عالی!! حرف نداره. دقیقا برای دوران ما است. ترجمه عالی از خانم مهدوی دامغانی است.
در 3 ماه پیش توسط Hos....33