فیدیبو نماینده قانونی گفتمان اندیشه‌ معاصر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تولد یک شهر

نسخه الکترونیک کتاب تولد یک شهر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تولد یک شهر

فضای علمی و آکادمیک سرزمین ما، این روزها، بیش از هرچیز از رواج نگاه کمی به علم و دانش و مدرک­گرایی حکایت دارد.فرایندی که عرصه­های بسیار حساس و سرنوشت­سازی مانند معماری و شهرسازی را نیز بی­نصیب نگذاشته و در گردابی هایل فرو برده است. نگاه عمیق و عمل­گرا در این حوزه­ها بسیار کمرنگ شده و فاصله قابل توجهی میان فضای دانشگاهی و آنچه در متن جامعه کنونی ایران می­گذرد، ایجاد شده­است. شهرهای ما در آسیب­های جدی کالبدی و فرهنگی،اجتماعی دست و پا می­زنند و متاسفانه از میزان قابل توجه نیروی انسانی و ظرفیت معنوی در فضاهای دانشگاهی و این همه سمینار و همایش علمی­پژوهشی،چنانکه باید برای ساختن شهر بهره­برداری نمی­شود. حال آنکه اوضاع کنونی، چندان دورنمای مطلوبی را ترسیم نمی­کند و برای صورت پذیرفتن ایده­ها و تحقیقات دانشگاهی، در شهرهای آینده، باید نگاه دانشگاهیان را بیش از پیش به شرایط کنونی معماری و شهرسازی معطوف نمود و افزون بر این، با تقویت این نگاه، انگیزه و همت مسوولان و مدیران شهری را به استفاده بیشتر از متخصصان و دستاوردهای آنان، افزایش داد.

ادامه...
  • ناشر گفتمان اندیشه‌ معاصر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 9.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تولد یک شهر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درآمد

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

نوشتن درباره شهر و معماری، با نگاهی واقع­گرا و تحلیلی یکی از مهمترین انگیزه­های من در شکل­گیری کتابی شد که در دست دارید. این کتاب، گزیده سلسله مقالاتی است که از سال ۱۳۹۲ تا کنون برای نشریه صبح اندیشه می­نوشتم و هر دوهفته یک بار، یک صفحه کامل به نام تولد یک شهر را به خود اختصاص می­دادند. این نوشتارها با نگاه تحلیلی و رویکرد تخصصی و البته کاربردی و عمل­گرا نسبت به شهر و معماری و اغلب به زبان ساده نوشته می­شدند و هدف اصلی آنها بیان ساده و بی­پرده نیازها و کاستی­های شهر و فضاهای شهری بود، افزون بر اینکه در بسیاری از آنها نیز راهکارهایی برای بهبود انواع مشکلات و دشواری­های شهر ارائه می­شد(۱).
موضوع مقالات اغلب با نگاه دقیق به شهر و با توجه به مشکلات روز انتخاب می­شدند و البته لحن و شیوه نوشتار نیز گاه حالت انتقادی و گلایه آمیز به خود می­گرفت و گاهی با چاشنی طعنه و کنایه همراه می­شد که در مطبوعات و دنیای ژورنالیسم(۲) امری ناشناخته نیست. با این حال، همه تلاش من این بود که از مسیر واقع­گرایی و انصاف دور نباشم و شهر را در نگاهی همه­جانبه و به دور از هیجانات دنیای مطبوعات، بیش از همه با بیان تحلیلی و همه­جانبه تصویر کنم تا از برآیند این نوشتارها بتوان، به شناخت صادقانه­ای از وضع موجود شهرها دست یافت و راه ترسیم تصویری از الگوی شهر آرمانی را برای زندگی بهتر هموارتر نمود. شکی نیست که برای دست یافتن به این الگو، بیش از هرچیز باید از مسیر عقلانیت و تدبیر گذر کرد و دخالت دادن احساسات و سلایق فردی و جناحی، معمولا نتیجه خوشایندی در این قبیل امور به دنبال نداشته است.زیرا شهرهای ما از عدم توازنی رنج می­برند که ریشه در عوامل گوناگونی دارد، عواملی مانند ناهماهنگی میان نهادهای اداره­کننده شهر، حضور کمرنگ شهرسازان، طراحان شهری، برنامه­ریزان شهری و معماران در تصمیم­گیری­های شهر،کم اهمیت بودن امر برنامه­ریزی به عنوان زیربنای اقدامات شهری دیگر، غلبه نگاه­های تک بعدی و سطحی به سیمای شهر و رویدادهای آن و بسیاری دلایل دیگر.
در کنار همه این دلایل، مشکل دیگری نیز همین گوشه و کنار، بیخ گوش ما پرسه می­زند که شاید چنانکه باید به آن توجه نداریم و آن آفت مدرک­گرایی و بلایی است که بر سر علم و پژوهش در جامعه ما آمده­است.
فضای علمی و آکادمیک سرزمین ما، این روزها، بیش از هرچیز از رواج نگاه کمی به علم و دانش و مدرک­گرایی حکایت دارد.فرایندی که عرصه­های بسیار حساس و سرنوشت­سازی مانند معماری و شهرسازی را نیز بی­نصیب نگذاشته و در گردابی هایل فرو برده است. نگاه عمیق و عمل­گرا در این حوزه­ها بسیار کمرنگ شده و فاصله قابل توجهی میان فضای دانشگاهی و آنچه در متن جامعه کنونی ایران می­گذرد، ایجاد شده­است. شهرهای ما در آسیب­های جدی کالبدی و فرهنگی،اجتماعی دست و پا می­زنند و متاسفانه از میزان قابل توجه نیروی انسانی و ظرفیت معنوی در فضاهای دانشگاهی و این همه سمینار و همایش علمی­پژوهشی،چنانکه باید برای ساختن شهر بهره­برداری نمی­شود. حال آنکه اوضاع کنونی، چندان دورنمای مطلوبی را ترسیم نمی­کند و برای صورت پذیرفتن ایده­ها و تحقیقات دانشگاهی، در شهرهای آینده، باید نگاه دانشگاهیان را بیش از پیش به شرایط کنونی معماری و شهرسازی معطوف نمود(۳) و افزون بر این، با تقویت این نگاه، انگیزه و همت مسوولان و مدیران شهری را به استفاده بیشتر از متخصصان و دستاوردهای آنان، افزایش داد.

فریدون فراهانی
تهران، فروردین ۱۳۹۷

تازه­به دوران رسیدگی چنان قدرتی یافته بود که خود را بی­محابا در شهر به رخ می­کشید. گاه با رانندگی غیر متعارف و فخرفروشانه بر ماشین­های گران­قیمت، در خیابان­ها جولان می­داد و گاه تندیس­های یادمانی خود را به شکل بناهای بزک شده نوین در شهرها، بر می­افراشت. زمانی فریاد ناسزایی بود که در فضای عمومی جامعه طنین­انداز می­شد و گاهی در هیات نمایی زشت و عجیب رخ نشان می­داد که به ناشیانه ترین صورت آراسته شده بود.
گویی جامه نوین شهرها نوید مهمانی تازه­ای را می­داد که در آن معیارها و ارزش­هایی که به آن می­اندیشیدیدیم، چندان جایی نداشتند. سربرافراشتن بناهای ناهماهنگ با یکدیگر و اشکال و احجام نمایشی آنها، بزمی پریشان را به تصویر می­کشید که در آن گفتگویی معنادار میان بناها نبود.
نمی­شد از کنار این بی­تفاوتی به حقوق همگانی گذشت و این اتفاق­ها، بیش از هرچیز، زنگ خطری بودند برای شهری که داشت از همگرایی اجتماعی در فرایندی خزنده، دور و دورتر می­شد. شهری که بناهایش نمی­خواستند به بناهای پیرامون خود و به بستری که در آن می­بالیدند توجه کنند. شهری که نفیس­ترین جامه­های گذشته­اش را بی­محابا دور می­ریخت و بناهای تاریخی بسیاری را در همین موج نابسامان، از کف داده بود.آلودگی را دست کم می­گرفت و تراکم شهری را امری عادی و اجتناب ناپذیر تلقی می­نمود، طبیعت را به آسانی زیر پا له می­کرد و حقوق شهروندی را ناچیز می­دانست و خلاصه همه این­ها تناقضی آشکار با آموخته­های ما در دانشکده معماری داشتند و خبرهای خوشی برای دانشجوی معماری آن­روزها به شمار نمی­آمدند.وضع بناهای تاریخی و ساخت و سازهای جدیدی که نوعی دهن­کجی به تاریخ بودند، سبب می­شدند که رشد شتابان شهرها را در همان سالهای آغاز جوانی حس کنیم و خاطرم هست که ویران شدن یک­شبه حمام خسروآقای اصفهان در نزدیکی دانشکده معماری ما، فضای دانشگاه هنر و ما دانشجویان جوان معماری و مرمت بنا و رشته­های دیگر را در بهتی عمیق فروبرد. پرسش­های بیشماری در ذهن من و دوستانم جای گرفته بود و بیش از هرچیز در حیرت بودیم که آینده ما چگونه خواهد شد وقتی برای بنایی بی­آزار و ارزشمند در شهری چون اصفهان اعتباری نیست.اندک اندک میان آرمان­های معمارانه ما در دانشگاه و آنچه در شهر می­گذشت، تناقضی آشکار می­شد و پایه­های ذهن ما را می­لرزاند. حال­آنکه ما در دانشگاه از زیبایی­های محیط و فرم و فضای معماری در فضایی آرمانی سخن می­گفتیم و با سخت­کوشی فراوان، موظف به پاسداری از حریم معماری و شهر بودیم. حتی بسیاری از استادان ما وقتی کیفیت کار ما را نمی­پسندیدند، ما را عتاب می­نمودند که شما با این شیوه، معمار نمی­شوید. این عتاب­ها برای ما بسیار ارزش داشت و گویی به ما یادآوری می­کرد که نقش پیامبرگونه خود را جامعه دریابیم. بدانیم که معمار باید برای مردم بیندیشد و بسازد و میان سخت­کوشی او و خردورزی، اندیشه و همچنین ادراک و زیباشناسی او با جامعه آرمانی ارتباطی هست.
اما داستان به همین جا ختم نشد و افزون بر همه این رویدادهایی که زیرپوست شهر جریان داشت تحولات ناگوار دیگری نیز در عرصه دانشگاهی و آکادمیک رخ دادند.



۱ -۴.راست: حمام خسروآقا پیش از تخریب ۱-۵.چپ: سربینه حمام خسرو آقا که اکنون در ابتدای خیابان حکیم اصفهان، زیر خاک دفن شده است. http://esfahanpeople.persianblog.ir

به تدریج از سالهای آغازین دهه هشتاد خورشیدی به بعد، انواع و اقسام دانشگاه­ها نیز از این امواج هایل بی­نصیب نماندند و آغوش خود را مهربانانه برای بسیاری از مشتاقان علم و مدرک، همزمان گشودند. توسعه کمی دانشگاه­ها در آغاز چون سرابی فریبنده می­نمود و می­توانست نوید حضور نسل­های تحصیل­کرده، متخصص و جوان در شهرهای مختلف کشور باشد. اما به تدریج چنان شتابی به خود گرفت که اعتبار علمی و عملی بسیاری از رشته­ها مانند معماری و شهرسازی را زیر سوال برد. دور باطلی شکل گرفت که بسیاری از ما بیش از هرچیز به تدریس پناه بردیم تا از آنچه بدان اعتقاد داشتیم دور نمانیم و در گرداب شتابان شهر نیفتیم. بی­خبر از آنکه در گردابی دیگر بودیم و شاید اگر اوضاع معماری و شهرسازی تغییری نکند همچنان در آن گرفتار بمانیم(۶).هرچند دانشگاه همچنان می­توانست و می­تواند فضایی آرمان­گرا و سودبخش برای جامعه باشد اما تجربه­های این سالها، نشان داد که آنچه در متن جامعه رخ داده، نتایجی وارونه به بار آورده و متاسفانه امروز به وضعیتی رسیده­ایم که علم و تحقیق نیز در شی­وارگی روزگار ما نقش کمی یافته­اند و آنچه جایگاه و رتبه افراد را رقم می­زند نه تنها محتوا، عمق و کارآمدی تحقیقات و سطح واقعی علمی،که اغلب تعداد مقالات، کتب و حضور در سمینارها و مانند آن و خلاصه رواج نگاهی به شدت کمیت­گرا در فضای دانشگاهی کشور است(۷).رویدادی که نتایج تلخ آن را دیده­ایم و بسیار خواهیم دید. این روند شتابزده نیز از اواخر دهه هشتاد، شدت گرفت و تحصیلات عالیه را نیز در امواج خروشان خود به رقصی آشفته وادار کرد. تا جایی که امروز، بسیاری از دانشگاه­های ریز و درشت کشور ما، دیگر از آرمان­ها و بینش­های درازمدت فرهنگی نشان چندانی با خود ندارند و در فرایندی روزمره و کوتاه مدت، تنها مسیری اداری را می­پیمایند و نیروهای دلسوزی که در این فضاها به عنوان مسوول، استاد، کارمند و شاید دانشجویان حضور دارند چندان راه به جایی نمی­برند.
ادعا نمی­کنم که توان تشخیص علت­های این کلاف درهم پیچیده را دارم و می­دانم که آنچه بر زبان آوردم، شیوه­ای تقریبا غیرمعمول در فضای علمی و پژوهشی است، اما این نوشتار می­بایست دغدغه­های دائمی نسلی را بیان می­کرد که با هزاران امید وارد فضای علمی شد و امروز، در میانه­های راه، با هزاران سوال بی­پاسخ و حیرتی تلخ و ناباورانه، باید همچنان راه بپیماید. گاهی برای بیان حقایق تلخ باید از واژگانی مناسب و شیوه­ای هماهنگ با عمق فاجعه بهره برد تا شاید همین بازگفتن حقایق، آغازی باشد بر بازشناسی راهی که برای ما ساخته­اند و تا کنون به ترکستان بوده است.
نسل من که در نوجوانی فیلم گودزیلا را دیده بود و آن را تنها، قصه­ای کودکانه و هیجان­انگیز می­پنداشت، در جوانی شاهد شهری بود که داشت قربانی هیولایی شاید ناشناخته و نادیدنی می­شد.آن روزها شاید نمی­توانستیم این هیولا را خوب بشناسیم. امروز هم پس از گذشت بیش از دو دهه، شاید هنوز هم نتوانیم آن را به تصویر بکشیم،چراکه آنچه در متن جوامع کنونی رخ می­دهد تنها از رویدادهای داخلی بهره نمی­پذیرد و جهان امروز در مسیری نامتوازن و ناهموار، پیوستگی لرزه­های وقایع دور و نزدیک را بسیار آشکار به نمایش گذاشته است.



۶-۱. کوچه ای در شهر بستک، کروکی با روان نویس، فریدون فراهانی ۱۳۹۱

از این روست که ادعایی برای ریشه­یابی وقایع فرهنگی و معماری در شهرهای این روزگار ندارم اما این نوشتار می­تواند بهانه و تلاشی باشد برای بهتر نگاه کردن به این همه فراز و فرود که در خانه مشترکمان رخ داده و پایداری آن را به خطر انداخته است. متاسفانه نگاه­های سیاست­زده در روزگار ما از یکسو و همچنین پرهیزها و قوانین دست و پاگیر مجامع علمی و تخصصی از سوی دیگر، کارآمدی نگاه­های تحلیلی و علمی را دستخوش آسیب نموده است. مجال­هایی از این دست، فرصت­های مغتنمی است برای دغدغه­مندان عرصه­های مختلف تا پیش از آنکه دیر شود به داد شهرها برسند و دورنمای آن را به دور از گرایش­ها و تمایلات سیاسی و جناحی، در مسیری خردورزانه و منطقی ترسیم کنند. داستان غم­انگیز دیگری نیز از کودکی خود به یاد دارم که می­تواند کنایه­ای از حال و روز ما باشد. دخترک کبریت فروش که در سرمای شدید شهر و در آستانه جشن سال نو میلادی، مظلومانه کبریت می­فروخت. اما مردم در هیاهوی جشن او را نادیده گرفتند و کبریت­های او حتی مجال گرم کردن خودش را در سرمای جانکاه زمستان فراهم نکردند. او نیز در لحظات پایانی عمر خود به تماشای مردمانی بی­تفاوت و سرخوش مشغول شد و همزمان با آخرین کبریت خود جان باخت. در معماری و شهرسازی ما نیز بسیارند کسانی که چراغی هرچند کوچک در دست دارند اما مجالی برای تقدیم کردن آن به جامعه خویش نمی­یابند زیرا مناسبات اداری و زیرساخت­های پیچیده سرزمین ما چنان که باید برای این همه راه حل دلسوزانه، فرصتی را برای پدیدار شدن فراهم نکرده است.
فراموش نکنیم که طولانی­ترین راه­ها با نخستین گام­های کوچک آغاز می­شوند و شعله­های گرم، نورانی و بزرگ می­توانند با همین کبریت­ها و شراره­های کوچک روشن شوند، به شرطی که بستر خود را بیابند و به سرنوشت کبریت­های دخترک کبریت فروش دچار نشوند.



۱ -۷.راست: صفحه­ای از کتاب داستان دخترک کبریت فروش ۱-۸.چپ: صحنه­ای از یکی از نسخه­های قدیمی فیلم گودزیلا

کتاب را به نازنین همیشه در یادم،
استاد فرهیخته ادبیات و اخلاق،
شادروان دکتر علیرضا مقامی، تقدیم می­کنم.
استادی که از نوجوانی،آداب نوشتن را به من آموخت
و هرچه می­گذرد،
قدر لطف­ها و آموخته­های او را بیشتر درمی­یابم.

فریدون فراهانی
فروردین ۱۳۹۷

سپاس­نامه:
از همه عزیزانی که مرا در ارائه این اثر یاری نمودند سپاسگزارم:

پرنیان مقامی،پژوهشگر دکترای روانشناسی
محمد حسین چیت ساززاده، کارشناس معماری
مهرنوش روستازاده، کارشناس ارشد معماری
میناغلامی، کارشناس مرمت بنا
فائزه محسن­زاده، کارشناس ارشد معماری
نوشین روستازاده، گرافیست
و
خانم منیرسلطانپور، مدیر مسوول هفته­نامه صبح اندیشه
دکتر سیدمحمدجوادهاشمی، مدیر انتشارات گفتمان اندیشه معاصر



کروکی با روان نویس از محله قدیمی الراس در دوبی، فریدون فراهانی، اردیبهشت ۱۳۸۹



تجسم سرزندگی در فضای شهری: اسکیس ذهنی از تعاملات اجتماعی و غنای حسی در میدان امام علی(ع) اصفهان،
خودنویس و ماژیک، فریدون فراهانی، خرداد ۱۳۹۴

۱. تماشای رشد ناموزون شهر

درد مشترک چند نسل از معماران و شهرسازان ایرانی



۱-۱.دفتر کاری در یک شهر کوچک، اثر ادوارد هاپر(۴)، نقاش امریکایی، ۱۹۵۳

لحن این نوشتار، با مقالات دیگر کتاب کمی تفاوت دارد و بیش از هرچیز به درددلی شباهت پیدا کرده که استفاده از ضمیر اول شخص، بیانی خاطره­گونه به آن بخشیده­است.شاید بیان رویدادهایی که در طول سالهای پیاپی، تاثیر عمیقی بر ذهن و روح انسان باقی می­گذارد و فکر و اندیشه او را به خود مشغول می­دارد، جز با این شیوه نوشتار ممکن نباشد. چراکه افزون بر اندیشه و تخصص، احساس انسانی نیز در مشاهده پیرامون به شدت درگیر است و نمی­تواند به آنچه برخلاف ارزش­ها و موازین علمی و به اصطلاح سوگندنامه حرفه­ای رخ می­دهد، بی­اعتنا باشد. از این روست که نخستین مقاله این کتاب، به حسب حالی شباهت یافته که دغدغه­های مشترک بسیاری از معماران و شهرسازان ایران را این بار با ضمیر اول شخص و بالحنی آمیخته با حسرت و دریغ بیان می­کند.

ما در دنیایی زندگی می­کنیم که هنوز یاد نگرفته­ایم به آن بنگریم.
باید فکردن درباره فضا را از نو بیاموزیم.
مارک اُژه(۵)

نسل من و شاید نسل­های نزدیک با من، با گونه­ای آرمان­گرایی بار آمدند و رویاهایی هرچند مبهم را برای آینده خود و دیگران در سر می­پروراندند. شاید برای من که زاده دهه پنجاه خورشیدی بودم و فضای کودکی و اندکی از نوجوانیم را در التهابات اجتماعی و سیاسی زمانه، مانند جنگ و عدم ثبات کامل جامعه سپری کردم، دیگر بی­اعتنایی به آنچه پیرامونم می­گذشت، ممکن نبود. در آن سالها با ادبیات بسیار انس داشتم و کمی جلوتر از سن و سالم به مرور نشریات و مطبوعات زمان می­پرداختم. گاه اخباری را می­خواندم که شاید در حد و اندازه ذهن من نبود و از جهان بزرگ پیرامونم بسیار زودتر از آنچه باید خبردار می­شدم.ذهن بسیاری از هم­نسلان من که در دورنمای زندگی خود، ادامه تحصیل و حضور موثر در جامعه را بسیار جدی می­دانست، خیلی زودتر از موعد، گامهایی فراتر از خانه و خانواده و خویشاوندان و حتی اقوام و دوستان را تجربه کرد و با نگاهی به شدت آرمان­گرا نسبت به جامعه پرورش یافت. نگاهی که نتیجه آن شکل­گیری دغدغه­هایی نسبت به پیرامون و در نتیجه حساسیت به فضای جامعه بود. در ناخودآگاه ما، ادامه تحصیل و پای نهادن به عرصه علم و فرهنگ، با هدف نهایی اصلاح امور و نقشی قهرمان­گونه همراه بود و نام دانشگاه­ها و رشته­های تحصیلی برای ما، اعتباری مضاعف را رقم می­زد. هویتی گمشده که ما را به قهرمانی ملی در قواره خودمان تبدیل می­کرد و همچنین مسیری مشخص که ما را در مسیر توسعه سرزمینمان، پس از آن همه فراز و فرود دهه ۶۰ قرار می­داد. من بسیاری از این دغدغه­ها را در نوشته­ها و شعرهای نوجوانیم (اگر بشود به آنها شعر گفت) بیان می­کردم و فضای پیرامون خود را هرچند خامدستانه، اما با نگاهی که شاید از غریزه طبیعی اجتماعی من برمی­خاست، گاه به چالش می­کشیدم. خاطرم هست که در سالهای آغازین دهه هفتاد خورشیدی، من و بسیاری از همسالانم، در انتظار ورود به دانشگاه به سرمی­بردیم و در این انتظار سخت، رویاهایی داشتیم و هریک به شیوه خود با آنها زندگی می­کردیم. برای من ورود به دانشگاه هنر و آغاز تحصیل معماری (سال ۷۳) هم یک تجربه شخصی تازه­ و هم میانه فصلی دیگر در تغییرات اجتماعی بود. دورانی که جامعه ایران در راه رسیدن به نوعی ثبات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در سالهای پس از جنگ قدم برمی­داشت و می­خواست گرد و غبار بحران­های گذشته را از خود بتکاند. سالهایی که از آن به نام دوران سازندگی یاد می­کنند و نتایج آن در سیمای شهرهای بزرگ کم کم پدیدار می­شد و البته تغییرات نامحسوسی را نیز در بافت اجتماعی شهرها ایجاد می­کرد. شهرهای بزرگ ایران، مانند باغ­هایی بودند که نوید محصولاتی تازه می­دادند. از دور و نزدیک می­شد جوانه­های این محصولات تازه را خوب دید. گرچه نمی­دانستیم، چه کاشته­اند و چه زمانی کاشته­اند، اما تغییرات سیمای شهر، آنقدر آشکار بود که از تپش ناموزون قلب شهرها خبردار شویم. من در سالهای آغازین دانشجویی با همان خامی و ناپختگی اجتناب­ناپذیری که اقتضای سن و سالم بود، تنها پیرامون خود را نظاره می­کردم اما ذهن من توان کافی برای تحلیل و ریشه­یابی بسیاری از امور و البته پیش­بینی نتایج اغلب ناگوار آنها را نداشت. رویدادهایی که نمی­توانستند نوید روزهای روشنی باشند و من تنها با حیرتی ناباورانه و البته منفعلانه آنها را تماشا می­کردم.مانند تماشای غرق شدن تدریجی قایقی که بر آن سوار شده­ای یا تماشای تدریجی چکه چکه کردن سقف خانه­ای که سرپناه و امید امروز و فردای توست.دل­نگرانی­های من و بسیاری از امثال من بسیار فراتر از شعارهای سیاسی زمانه بود و جامعیت فرهنگ ایرانی را در بستری آرام و هموار و با روندی منطقی و مطلوب می­خواست. اما انگار قصه را به شیوه دیگری نوشته بودند و رسم و راهی تازه را باید به انتظار می­نشستیم.
افزایش مهاجرت­ روستاییان به شهرها را با کم شدن رونق روستاها می­دیدیم و شکل­گیری طبقات اجتماعی تازه­ای را در دور و نزدیک درمی­یافتیم. کسانی که با راه­های بسیار آسان­تری ثروتمند می­شدند و جایگاه اجتماعی خود را تغییر می­دادند. افرادی که موقعیت تازه آنها چندان تناسبی با فرهنگ و شیوه زندگی آنها نداشت، اما بسیاری از آنان، انگار سوار بر موجی پنهان، به سهولت مسیر آسایش و عافیت را می­پیمودند و در جامه نو پناه می­گرفتند. همراه با این تغییرات اجتماعی، شکل و سیمای شهرها نیز تغییر می­کردند و دگرگونی تدریجی شکل خیابانها و ساخته­شدن پاساژهای بزرگ، اگرچه ابهت و شکوهی ظاهری به شهرها می­بخشید اما نشانه­ای از برهم خوردن توازن در رشد شهرها بود.



۱- ۲.راست: نقش پررنگ سود و سرمایه در توسعه فرهنگی ۱-۳.چپ: نقاشی از عباس کاتوزیان

نظرات کاربران درباره کتاب تولد یک شهر