فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب واژگان واژگون

کتاب واژگان واژگون

نسخه الکترونیک کتاب واژگان واژگون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب واژگان واژگون

یخ زد به دل این شوق که دلسوخته باشیم
سرد است و نشد آتشی افروخته باشیم

سی قافله بگذشت از این دشت، مبادا
یوسف به زر ناسره بفروخته باشیم

زین قصّه‌ی پُر عمق، روا نیست که تنها
ما چاه و برادرکشی آموخته باشیم

آن دلبر مه‌پاره عیان گشته و حیف است
کز شرم، نظر سوی زمین دوخته باشیم

گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند
بی آن‌که از او سکه‌ای اندوخته باشی

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب واژگان واژگون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱۱

گفتم بگو گفتی که حالا نه
گفتم بیا گفتی که این جا نه

با گریه گفتم گوش کن فردا...
خندیدی و گفتی که فردا نه

از عشقت ـ ای گل! ـ در وجود من
یک ذرّه چون پروانه پروا نه

تنهایی ام را دیدی و هر بار
در پاسخم گفتی تو تنها: نه!

با من بیا، آری، همین یک بار
با من بیا این بار تا با نه

شعری بسازم مثل چشمت ناز
با من می آیی نازنین یا... نه؟

۱۲

راهت چه می جویی به دشتی که بلاخیز است؟
راحت چه می جویی از این دهری که خون ریز است؟

یک لحظه گل، عمری گلاب، آن خنده ی کوتاه
در پای این اشکی که می ریزیم، ناچیز است(۶)

دیشب درون سفره نان کم بود می دانم
هر شب درون سفره از کمبود لبریز است

مگذار بی قانون مرا، قانون بزن، مطرب!
قانون بزن، حتّی اگر قانون چنگیز است

امشب چرا ساز تو با شعرم نمی سازد؟
امشب چرا این قدر آهنگت غم انگیز است

دیگر نزن آتش نزن خاموش شو مطرب!
می دانم این آهنگ، نامش مرگ شبدیز(۷) است

۱۳

نامی ز جان مانده بر تن، چون پوست بر استخوانی
مردیم در زندگانی، پیریم در نوجوانی

دیری ست تا رفته از یاد، ای عشق! نام و نشانت
دیری ست دیگر نمانده از آن نشانی نشانی

وقتی که پتیاره شد یار، وقتی شرف اشرفی شد
دونان زاهد فروشند سی پاره به پاره نانی

چنگیزخان مغول را راهی به ادراک گل نیست
باور نکن گرچه دیدیش در کسوت باغبانی

آتش زده جنگلت را، خاموش شو، ناله بس کن
کی آتشی گشته خاموش با اشک قطره چکانی؟

آخر تو را غنچه ی من! می چیند این خار خون خوار
از بس که حاضرجوابی از بس که بلبل زبانی

زخمی ولی پُر امید است از رونق افتاد و نشکست
مثل دل مهربانان در عهد نامهربانی

ای گل! بیا باز از نو باغی دوباره بسازیم
برخیز، تو بهترینی، برخیز، تو می توانی

۱۴

استقبالی از دوست خوش ذوقم محمّدمهدی سیار

به استهلالت ـ ای ماه! ـ آمدیم از پشت سی خورشید
به استقبالت ـ ای عید! ـ آمدیم از آن سوی سی عید

تو بی شک می رسی از راه و می گیرد سراغت را
زمین از باد و باد از برگ و برگ از خاک، بی تردید

زمین روی مهَت را دید و از آن روز، دنیا دید
که از شوق تو بود آری که می چرخید و می رقصید

اذان گفتی و می جوشید چشمه از دل هر سنگ
صلا دادی و حسن یوسف از هر چاه می رویید

چو نامت بر زبان بردم، شکستم روزه ی تزویر
بگو آن حکم مطلق را به این بیزار از تقلید

به این بیزار از بازار، بگو یوسف فروشی نیست
بگو تا باز بر دلوش نبندد رشته ی امّید

۱۵

دیگر تو نیز عمر بلندت به سر شده
ای آه! ای سلاح من! ای بی اثر شده

از خود به در شوم چو غم از در برون شود
از در به در نمی شود این دربه در شده

فرعون از این تبار پدر در می آورد
خرسند از این مباش که طفلت پسر شده

عمری ز عشق خواندی و غمگین مباش اگر
عمری ز عشق گفتی و عمرت هدر شده

با پنبه از مزارع مان سر بریده اند
تیغی که خود به کارگران کارگر شده

۱۶

ای مهربان! مباد که نامهربان شوی
مرهم نگشته باز چو زخم زبان شوی

ای آشنا! مباد ز روی سبک سری
با ما غریبگی کنی و سرگران شوی

کهنه رفیق من! نکند که سفر روی
تازه بهار من! نکند که خزان شوی

بی خانمان شوند همانان که خواستند
آواره و شکسته و بی خانمان شوی

پیداست این که چون پریانی ز هر نظر
ترسم که چون پری ز نظرها نهان شوی

قسمت نشد که همره قند لبان تو
هی چای داغ باشم و هی استکان شوی

قسمت نشد که آخر قصّه کنار من
با این دل شکسته، تو همداستان شوی

۱۷

ای مملو از شکوفه و سرشار از بهار!
ای هرچه بی نهایت و ای هرچه بی شمار!

ای ناز تو مقلّب هر قلب عاشقی!
وی چشم تو مدبّر هر لیل و هر نهار!

تا آمدی ز در، همه از خود به در شدیم
با غمزه ای دومرتبه ما را به خود بیار

اثبات بی دلیل من! ای اوّلین نگاه!
ای آخرین بهانه ی این روح بی قرار!

ای بهترین پناه که جان می دهی به من!
وقتی دلم بگیرد از این روز و روزگار

دل بر مدار چشم تو گردیده دلبرم!
دستم به دامنت! ز دلم دست برمدار

۱۸

جهان سر تا قدم لبریز از کین است؛ باور کن
تو را می بیند امّا نیک بدبین است؛ باور کن

فقط می بیندت، آری، تو را دستی نمی گیرد
فقط می بیندت، آیینه آیین است؛ باور کن

ببین حلّاج و رستم را و دنیا را مکن باور
جهان ما پر از بالا و پایین است؛ باور کن

نصیب آدم از حوّا همین سیب است؛ سیبی که
دلت را می زند از بس که شیرین است؛ باور کن

تو را از من جدا کردند و درد این نیست؛ می دانی
تو را از خویش می گیرند و درد این است؛ باور کن

۱۹

به دخترم

دوباره عصر یخ بندان شده، سرد است، فاطیما!
کسی خورشید را جایی نهان کرده ست، فاطیما!

بهاری نیست، آری برگ و باری نیست، باری نیست
دوباره بارمان کج، برگ مان زرد است، فاطیما!

به حکم عشق باید دل ببازی، چون در این بازی
نداری غیر دل برگی دگر در دست، فاطیما!

دلت را در پس پستو نهان کن، چون نمی دانی
که این دنیا چه بی رحم و چه نامرد است، فاطیما!

تو را از من جدا کردند و درد این نیست، باور کن
تو را از خویش می گیرند و این درد است، فاطیما!

۲۰

ای مرگ! آمدی تو اگرچه دیر
تقدیرمان شدی تو به هر تقدیر

حق داری ـ ای رفیق! ـ که نشناسی م
ای بس جوان که کرده جهانش پیر

با زور، پهلوان نشوند این قوم
ما را چه بسته ای تو به این زنجیر؟

این سفره پر شده ست ز ما دونان
از ما گرسنگان شده دنیا سیر

۲۱

گریه کنم قاه قاه، خنده کنم زار زار
خود چه خبر دارد از گریه ی بسیار، یار؟

تیر کج ابرویش دیده به تردید دید
شکر که بر مقصدش می رسد این بار، بار

هیچ نمی گشت او با تن رنجور، جور
عشق اگر داشت با این همه انکار، کار

عشق یکی پنجره ست باز شود دیر دیر
دیده به دیدار این منظره وادار دار

تا به کی این سان خراب؟ خانه ات آباد باد
خیز! تو منشین چنین صامت و دیواروار

ماه من! امشب سراغ از من دلگیر گیر
حال که دیدی شده شام گرفتار تار

نظرات کاربران درباره کتاب واژگان واژگون