کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک

کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک

نسخه الکترونیک کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۰۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک

خانم ترنت با سرعت به سمت زن رفت، به او رسید و دست‌های زن را گرفت. با او دست داد و پرسید؟ حال شما چطور است؟ حال شما چطور است؟ زن به میبل ترنت نگاه کرد و به آرامی گفت: «خوبم.» میبل ترنت به او گفت: «خوب... تو عالی به نظر می‌رسی. خوشحال، سلامت و معرکه هستی...» زن پرسید:«این طور فکر می‌کنی؟ تو واقعاً این طور فکر می‌کنی؟» میبل ترنت با حرکت سر تأیید کرد. زن گفت: «ممنونم» و لبخند ‌زد. نانسی پشت بلندگو گفت: «و حالا... برای دیدن خط افق شهر، به سمت بندر نگاه کنید. آن‌هایی که دوربین دارند، شاید بخواهند از این منظره عکس بگیرند.» میبل ترنت گفت: «من دارم. من دوربین دارم.» او با زن کلاه حصیری خداحافظی کرد و رفت. اریک از مادرش پرسید: «آیا میبل ترنت آن زن را می‌شناسد؟» خانم شلتون گفت: «احتمالاً نه. اما آن زن هنوز دارد لبخند می‌زند. این کاری است که میبل می‌کند. او مردم را خوشحال می‌کند.!!» خانم شلتون به کم و اریک گفت: «حالا با هم باشید و به نرده تکیه ندهید.» سپس با عجله رفت تا به دوستانش بپیوندد. اریک گفت: «خانم ترنت با مزه است.» سپس به سمت کَم چرخید. چشمان او بسته بود. اریک گفت: «حالا... ما باید گنج کوچک را پیدا کنیم.» کَم گفت: «کلیک» کَم با چشمان بسته به اریک گفت: «تمام کسانی را که هنگام تماشای قایق آتش نشان نزدیک زن قرمزپوش ایستاده بودند،دیدم» کَم دوباره گفت: «کلیک» او با چشمانی که هنوز بسته بودند، گفت: «یک مرد با ریش پرپشت، آن زن با کلاه حصیری، یک زن با موهای بلند بلوند و گوشواره‌های دراز، یک مرد کوتاه قد و کم مو و یک مرد با کلاه نارنجی‌رنگ بیسبال آنجا بودند.» کَم چشمانش را باز کرد. به اریک گفت: «یکی از آن‌ها «گنج کوچولو» را برداشته است.» اریک به کَم گفت: «خوب... ما فقط زنی را که کلاه حصیری داشت، دیدیم. گنج کوچولو پیش او نبود.» کَم همان طور که به اطراف نگاه می‌کرد گفت: «پس ما می‌مانیم و چهار نفری که ممکن است سگ را دزدیده باشند.» اریک گفت: «نگاه کن! آنجا زنی با موهای بلند بلوند کنار بوفه ایستاده است.» اریک و کَم با عجله به سمت محوطه سرپوشیده قایق رفتند. زن پول نوشیدنی را پرداخت کرد. تشکر کرد و برگشت. کَم نجواکنان گفت: «این زن، آن زن نیست. زنی که من دیدم گوشواره داشت.» کم و اریک به آرامی در امتداد عرشه پیش رفتند. زنِ قرمزپوش گفت: «گنج کوچولو... من اینجا هستم. منم لیلا.» او به اریک و کَم لبخند زد. سپس جلوتر رفت و دوباره گفت: «من اینجا هستم. گنج کوچولوی من... منم... لیلا.» وقتی زن دور شد، دو پسری که آنجا بودند، خندیدند. اریک آرام گفت: «آن‌ها فکر می‌کنند او با خودش حرف می‌زند. فکر می‌کنند او دیوانه است.»

ادامه...

مشخصات کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک

بخشی از کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک