فیدیبو نماینده قانونی منتشران اندیشه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک

کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک

نسخه الکترونیک کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک

خانم ترنت با سرعت به سمت زن رفت، به او رسید و دست‌های زن را گرفت. با او دست داد و پرسید؟ حال شما چطور است؟ حال شما چطور است؟ زن به میبل ترنت نگاه کرد و به آرامی گفت: «خوبم.» میبل ترنت به او گفت: «خوب... تو عالی به نظر می‌رسی. خوشحال، سلامت و معرکه هستی...» زن پرسید:«این طور فکر می‌کنی؟ تو واقعاً این طور فکر می‌کنی؟» میبل ترنت با حرکت سر تأیید کرد. زن گفت: «ممنونم» و لبخند ‌زد. نانسی پشت بلندگو گفت: «و حالا... برای دیدن خط افق شهر، به سمت بندر نگاه کنید. آن‌هایی که دوربین دارند، شاید بخواهند از این منظره عکس بگیرند.» میبل ترنت گفت: «من دارم. من دوربین دارم.» او با زن کلاه حصیری خداحافظی کرد و رفت. اریک از مادرش پرسید: «آیا میبل ترنت آن زن را می‌شناسد؟» خانم شلتون گفت: «احتمالاً نه. اما آن زن هنوز دارد لبخند می‌زند. این کاری است که میبل می‌کند. او مردم را خوشحال می‌کند.!!» خانم شلتون به کم و اریک گفت: «حالا با هم باشید و به نرده تکیه ندهید.» سپس با عجله رفت تا به دوستانش بپیوندد. اریک گفت: «خانم ترنت با مزه است.» سپس به سمت کَم چرخید. چشمان او بسته بود. اریک گفت: «حالا... ما باید گنج کوچک را پیدا کنیم.» کَم گفت: «کلیک» کَم با چشمان بسته به اریک گفت: «تمام کسانی را که هنگام تماشای قایق آتش نشان نزدیک زن قرمزپوش ایستاده بودند،دیدم» کَم دوباره گفت: «کلیک» او با چشمانی که هنوز بسته بودند، گفت: «یک مرد با ریش پرپشت، آن زن با کلاه حصیری، یک زن با موهای بلند بلوند و گوشواره‌های دراز، یک مرد کوتاه قد و کم مو و یک مرد با کلاه نارنجی‌رنگ بیسبال آنجا بودند.» کَم چشمانش را باز کرد. به اریک گفت: «یکی از آن‌ها «گنج کوچولو» را برداشته است.» اریک به کَم گفت: «خوب... ما فقط زنی را که کلاه حصیری داشت، دیدیم. گنج کوچولو پیش او نبود.» کَم همان طور که به اطراف نگاه می‌کرد گفت: «پس ما می‌مانیم و چهار نفری که ممکن است سگ را دزدیده باشند.» اریک گفت: «نگاه کن! آنجا زنی با موهای بلند بلوند کنار بوفه ایستاده است.» اریک و کَم با عجله به سمت محوطه سرپوشیده قایق رفتند. زن پول نوشیدنی را پرداخت کرد. تشکر کرد و برگشت. کَم نجواکنان گفت: «این زن، آن زن نیست. زنی که من دیدم گوشواره داشت.» کم و اریک به آرامی در امتداد عرشه پیش رفتند. زنِ قرمزپوش گفت: «گنج کوچولو... من اینجا هستم. منم لیلا.» او به اریک و کَم لبخند زد. سپس جلوتر رفت و دوباره گفت: «من اینجا هستم. گنج کوچولوی من... منم... لیلا.» وقتی زن دور شد، دو پسری که آنجا بودند، خندیدند. اریک آرام گفت: «آن‌ها فکر می‌کنند او با خودش حرف می‌زند. فکر می‌کنند او دیوانه است.»

ادامه...
  • ناشر منتشران اندیشه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

میبل ترنت(۱) گفت: «قورباغه» و خندید. «قورباغه را به خاطر داری؟!»
خانم شلتون(۲) هم خندید. «البته، خاطرم هست. قورباغه، از میز شما بیرون پرید و خانم دنوان را ترساند.»
میبل ترنت گفت: «بیچاره خانم دنوان. کتاب هایش را انداخت و بر سر قورباغه فریاد زد: «از کلاس من برو بیرون.»
خانم شلتون خندید و گفت: «و تو پنیر خامه ای را در شیشه رنگِ سفیدِ آقای کاسپرز ریختی. تو واقعاً کارهای دیوانه واری انجام دادی.»
کم جانسن درِ گوشی به دوستش اریک شلتون گفت: «او در مدرسه باید با مشکلات زیادی روبرو شده باشد.»
اریک گفت: «اگر من آن کارها را می کردم، مادرم لبخند نمی زد. مرا تنبیه می کرد.



وقتی که میبل ترانت کلاس ششم بود، خانواده اش مجبور شدند به جای دیگری نقل مکان کنند. اما او و مادر اریک دوستان خوبی باقی ماندند و حالا خانواده شلتون را ملاقات می کرد.
آن ها برای سوار شدن به قایق و گشت زدن دور شهر در صف انتظار بودند. اریک گفت: «نگاه کنید!!» او به یک تابلو اشاره کرد. روی تابلو مکان هایی را که آن ها می توانستند هنگام قایق سواری ببینند و همچنین قوانینی برای مسافران به صورت فهرست وار نوشته شده بود: «تقریباً در انتهای مسیر، یک کشتی دزدان دریایی را می بینیم که دویست سال عمر دارد.»
کَم گفت: «می خواهم این لیست را به خاطر بسپارم.» سپس چشم هایش را باز و بسته کرد و گفت: «کلیک!» کَم حافظه تصویری حیرت آوری داشت. انگار دوربینی توی سرش بود و از هر چیزی که دیده بود، عکسی در ذهن داشت.
هر وقت کَم می خواست چیزی را به خاطر بسپارد، می گفت: «کلیک!»
کَم می گفت این صدای دوربین ذهن اوست.
اسم واقعی کَم، جنیفر بود، اما وقتی مردم از حافظه عجیب او باخبر شدند، نام او را «کَمِرا(۳) به معنی دوربین» گذاشتندو بعدها این اسم کوچکتر شد و به «کَم(۴)» تبدیل شد.
خانم شلتون چهارتا بلیط خرید. سپس در صف ایستادند تا سوار قایق شوند. زنی که جلوی آن ها ایستاده بود به سگ پودل خاکستری رنگ گفت: «حتماً از قایق سواری خوشت میاد، گنج کوچولوی من!»
آن زن لباس قرمز بلندی پوشیده بود و مقدار زیادی جواهرات گران قیمت به خودآویخته بودو یک کیف چرمی بزرگ قرمز رنگ با خود حمل می کرد.
کَم چشم هایش را بست و گفت: «کلیک»
اریک گفت: «چه کار می کنی؟»
کَم با چشمانی که هنوز بسته بود، آرام گفت: «من دارم به تصویری نگاه می کنم که از آن تابلو، در مغزم دارم.» و قانون شماره شش را از حفظ گفت: «هیچ حیوانی اجازه ندارد سوار قایق شود.»
کم چشم هایش را باز کرد و گفت: «به سگ کوچولو اجازه نخواهند داد».
صف جلوتر رفت. مردی در لباس ملوانی بلیط ها را می گرفت. او به زن لباس قرمز گفت: «معذرت می خواهم اما حیوانات اجازه سوار شدن ندارند.»
زن گفت: «این یک حیوان نیست، این گنج کوچولوی من است.»



-«خوب، این شبیه یک سگ است و سگ ها اجازه سوار شدن ندارند.»
سپس گفت: «بعدی»
خانم شلتون بلیط هایش را گرفت. سپس میبل ترنت، کَم و اریک به عرشه قایق رفتند. نیمکتهایی در امتداد نرده های عرشه وجود داشت. صندلی ها و بوفه هم همان جا قرار داشتند.
قایق پر شده بود. اغلب صندلی ها اشغال شده بودند. میبل ترنت به مردی لاغر با ریشی پُرپشت گفت: «ممکن است لطفاً کمی جابه جا شوید؟»
در آن لحظه، مرد داشت روی نیمکت کنار نرده می نشست. مرد کمی به سمت چپش رفت. سپس خانم ترنت دوباره از آقایی کم مو که داشت سمت چپ می نشست درخواست کرد کمی جابجا شود.
به نظر نمی رسید مرد صدای خانم ترنت را شنیده باشد.
خانم ترنت بلندتر گفت: «ممکن است جابجا شوید لطفاً؟»
مرد گفت: «آه، بله...»
او کیف خریدش را بلند کرد و به سمت راست حرکت کرد. خانم ترنت گفت:«حالا همه ما جایی برای نشستن داریم و خوشحالیم.
مردی که ریش پُرپشتی داشت زیر لب گفت: «پیش از این هم خوشحال بودم...»
صدای پچ پچ و غرغر شنیده می شد. بعد از آن قایق از ساحل دور شد.
-«مسافران، خوش آمدید. من نانسی هستم، راهنمای تور شما.»
ترنت به اطراف نگاه کرد. سپس بلند گفت: «نانسی، تو کجا هستی؟»
کَم گفت: «آنجاست...» و به جعبه بزرگ بلندگو اشاره کرد که روی تیرکی نصب شده بود.
ترنت برای جعبه بلندگو دست تکان داد و فریاد زد: «از ملاقاتت خوشحالم نانسی. من میبل ترنت هستم.»
نانسی اعلام کرد: «لطفاً به آن ساختمان بزرگ با آجرهای قرمز کنار بندرگاه نگاه کنید.»
اینجا روزی استودیوی فیلم سازی بوده است. فیلم «مسافران خوشحال» اینجا ساخته شده است. خانم میبل جیغ کشید و گفت:«وای...من عاشق «مسافران خوشحال» بودم.» باعجله به سمت دیگر قایق رفت و فریاد زد: «ایناهاش. اینجاست.»
کَم پچ پچ کنان به اریک گفت: «نگاه کن.» اریک گفت: «دارم نگاه می کنم.» کَم به او گفت: «نه، اونجا نه.» و به زنی که لباس قرمز بلند پوشیده بود، اشاره کرد.
-«گنج کوچولویش کجاست؟!!»

فصل دوم

اریک آرام گفت: «شاید گنج کوچولویش را به یک دوست داده تا از آن مراقبت کند.»
کَم گفت: «من این طور فکر نمی کنم. نانسی از پشت بلندگو گفت: «و حالا... نفس عمیقی بکشید. آیا بویی شیرین شبیه آدامس حس نمی کنید؟ آن ساختمان بزرگ خاکستری در آن طرف بندر، کارخانه آدامس سازی است. اریک یک نفس عمیق کشید.کَم این کار را نکرد و فقط زنی را که لباس قرمز بلند پوشیده بود نگاه کرد.



کم به اریک اشاره کرد. کَم زمزمه کنان به اریک گفت: «به او نگاه کن. با کیف چرمش حرف می زند. زن دست هایش را در کیفش فرو کرده بود و کَم و اریک به او نگاه می کردند. سپس زن به جلو خم شد و این طور به نظر می آمد که دارد با دستش صحبت می کند.
کَم آرام به اریک گفت: «فکر می کنم گنج کوچولو توی کیفش است.» نانسی گفت: «حالا...به سمت راست کشتی نگاه کنید...آنجا...در آن قسمت، نمایی از دریای آزاد را می بینید. شما می توانید قایق های غریق نجات را ببینید.
خانم شلتون گفت: «آنجاست» و به طرف دیگر قایق اشاره کرد.



نانسی گفت: «درست است. یک قایق آتش نشان! اینجا، توی آب هم آتش وجود دارد! البته در اصل آتش در آب نیست بلکه در قایق هاست. قایق آتش نشان شلنگ و پمپ آب دارد. همچنین مجهز به نورافکن برای استفاده در شب است.»
اریک گفت: «من می خواهم ببینم.» اریک به سمت راست کشتی دوید. کَم هم آنجا رفت. قایق آتش نشان حرکت نمی کرد. یک مرد آتش نشان در قسمت عقب کشتی ایستاده بود. او انتهای شلنگ آب را نگه داشته بود. جمعیت زیادی برای تماشا جمع شده بودند.
کم و اریک دو جای خالی کنار نرده، درست سمت راست خانم قرمز پوش پیدا کردند!!!
کَم می خواست داخل کیف چرمی قرمز رنگ آن زن را ببیند. اما نتوانست. زن، کیفش را زیر شانه چپش نگه داشته بود. جمعیت دور تا دور اریک، کَم و زن قرمز پوش جمع شده بودند.
پسری کوچک گفت: «آهای...می خواهم ببینم. می خواهم ببینم.»
او جمعیت را هل داد. کَم و اریک به هم چسبیدند و جایی را برای پسر باز کردند. میبل ترنت فریاد زد: «من یک گردشگر هستم و دوربین دارم. من هم می خواهم نگاه کنم و عکس بگیرم.»
خانم شلتون پشت جمعیت ایستاد و از آنجا نگاه کرد. مرد آتش نشان انتهای شلنگ آب را نشان داد. آب تا ارتفاع زیادی به هوا پرتاب می شد.
خانم ترنت گفت: «شبیه یک فواره است.» او از دریچه چشمی دوربین نگاه کرد و دکمه را فشار داد.
...کلیک
مرد آتش نشان سر شلنگ آب را آهسته به سمت قایق گردشگری گرفت. نانسی گفت: «سمت ما نگیر!»
مرد خندید و شلنگ را به سمت دیگری چرخاند.
هنگامی که قایق گردشگری از کنار قایق آتش نشان گذشت، مردم از کنار نرده پراکنده شدند. کَم زن قرمز پوش را تا انتهای قایق تعقیب کرد. زن به کَم نگاه کرد و لبخند زد. کَم هم به او لبخند زد. افراد خیلی کمی آنجا نشسته بودند.
زن نشست. کیف چرم قرمز رنگش را با دقت سمت چپش روی صندلی گذاشت.
کَم نزدیک کیف نشست. اریک هم نزدیک کَم نشست.



کَم سعی کرد دوباره به داخل کیف نگاه کند.
زن کیف را سمت راستش، جایی دور از کَم گذاشت.
نانسی گفت: «و حالا...اگر شما به سمت دیگر نگاه کنید، شاید بتوانید یک تانکر نفت را ببینید.» کَم، زن و اریک برگشتند و به پشتشان نگاه کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب کم جانسن و راز گنج کوچک