فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در مه بخوان

کتاب در مه بخوان

نسخه الکترونیک کتاب در مه بخوان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب در مه بخوان

بعدازظهر یکی از روزهای اوایل پاییز است. صدای خواب‌آور و کشدار سیرسیرک‌ها در سرسرا پیچیده، و گاه نعره خسته گاوی آرامش موقت صحنه را آشفته می‌کند. لویی پشمینیان صندلی خود را جلو کشیده، کلاه پشمی را روی صورتش گذاشته، در آفتاب کم‌زور این بعدازظهر نیمرنگِ پاییزی راحت لمیده به خواب رفته است؛ در حالیکه کتاب جلد کرده‌ای را به شکمش چسبانده و با دو دست روی آن را پوشانده است. احمد قبله‌گاهی به نرده پلکان تکیه کرده، با فلوت گوشه‌ای از دیلمان را غمگین می‌زند. احمد برجسته روی صندلی مقابل نشسته، ششدانگ مشغول حل جدول یک روزنامه است. هوشنگ بقراطی یک پای برهنه‌اش را روی میز گذاشته، دارد کفشش را واکس می‌زند. محمدعلی اشکبوس ناخُنش را با ناخن‌گیر می‌چیند و سوهان می‌کشد، و گاهی به تفنن یک دانه تخمه از روی میز برمی‌دارد و توی دهان می‌اندازد... سرسرا در نوای دیلمان. برجسته: آم، ری، کا... دراومد! (می‌نویسد.) اشکبوس: آمریکا همیشه برای من یه آدم درازیه که داره آدامس نعنایی می‌جوئه. دهن‌شم که برای مکالمه باز می‌کنه، انگار بتهوون داره فلوت می‌زنه. (قبله‌گاهی فلوت را از لبش برمی‌دارد و با قطع آهنگ پشمینیان خُرناسی می‌کشد.) بقراطی: من فرانسه رو یه جورِ دیگه‌ای دوست دارم. فرانسوی باحاله، قشنگه، اهل دله. زبان‌شو که نگو، لامسّب موزیک! اشکبوس: قیافه‌شم، اگه مشکی باشه، شبیه ما شمالی هاس. بقراطی: بتهوون، بزن! این دیلمان‌تو بوی بوته‌های جنگلی و تُرُب می‌ده. برجسته: با وجود این، من می‌رم انگلیس. قبله‌گاهی: (فلوت را در جیب می‌گذارد.) حالا انگلیسم رفتی، خب که چی؟ برجسته: پسرعموی باجناق دایی‌من یه قهوه‌خونه سنتی در فلوریدای آمریکا داره، سماور و قلیان و تخت و گلیم و قناری، تازگی یه شعبه هم توی کالیفرنیا زده. ولی من خیال دارم توی لندن کله‌پاچه‌ای واکنم. اشکبوس: صبح‌های مه‌آلود لندن و کله‌پاچه لذیذ ایرانی، به‌به! بقراطی: خب، اینم از این! (کفشش را زمین می‌گذارد و می‌پوشد.) حالا چی‌کار کنیم؟ اشکبوس: بریم بیفتیم توی باغچه مشدی منوچ و یه شکم سیب بخوریم. برجسته: نه، بریم کتابخونه داولنا بزنیم. قبله‌گاهی: من می‌گم بریم لب آب ماهیگیری.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در مه بخوان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سبد سیب را برمی دارد و به راهرو می رود. نیاکویی و دکتر اردشیر لنکرانی وارد می شوند. لنکرانی کیف طبی در دست دارد و مرد جوانی است.

لنکرانی:... اما وقتی درجه گذاشتی توی دهن یکی از اون بچه های زردنبو، دیگه نه! (در حالیکه نیاکویی به سالن سخن رانی می رود.) ماهنامه این شماره یادت نره. (کیف طبی را روی میز می گذارد. به پشمینیان:) آقای محترم! با اون معده سیب خام هم می خوری؟
پشمینیان: چی کار کنم آقای دکتر؟ سرِ معده مو گره بزنم راحت بشم دیگه!
لنکرانی: ای بابا! تمام داروخانه منو غارت کردی. بعد می گی چرا سنگینم؟ چرا اسهال من خوب نمی شه؟ د پرهیز نمی کنی دیگه.
پشمینیان: به اینا نیس آقای دکتر لنکران؛ من مزاج خودمو بهتر می شناسم.
قبله گاهی: دوای تو آفتابه لویی.
پشمینیان: بله؛ در صورتیکه ماه می ره و می آد، یه تکه آفتاب روی من نمی افته.
لنکرانی: بسیار خوب! دیگه نبینم دست به دلت گرفتی اومدی پیش منا! دیگه نه من نه تو! (پشمینیان به قهر بلند می شود که برود.)
اشکبوس: حالا کجا؟ با ما دیگه چرا قهری؟
پشمینیان: پشت اون درخت آفتاب شده، می رم توی آفتاب.
لنکرانی: (در خنده تودماغی اشکبوس.) عجب داستانیه!

پشمینیان خارج شده است. لنکرانی می نشیند و با خستگی پاهایش را روی گوشه میز دراز می کند. آواز دور مشدی منوچ که محزون در دیلمان می خواند و نزدیک می شود.

لنکرانی: هشت ساعت یه لنگه پا! آقایون می بخشین. انگار توی سرم چکش می زنن. هنوز ناهار نخورده م. خان بابا نیس؟ سروصداش نمی آد.
برجسته: رفته دادگاه اداری.
لنکرانی: دادگاه؟ (با استفهام پاهایش را زمین می گذارد.)
برجسته: فکرشو بکن دکتر، آدم با پای خودش بره نامه اعمال شو به دفتر استان پست کنه... دادگاهی می شه!

مشدی منوچ پیدا می شود. کلاه کپی به سر گذاشته. جلیقه تیره ای پوشیده. یک خال گوشتی بغل دماغش نشسته. پابرهنه است و دست به سینه به لنکرانی سلام می کند.

قبله گاهی: مخلص آقای مشدی منوچم هستیم!
مشدی منوچ: کوچک آقایونم.
اشکبوس: این سیب های تو عجب قندِ ریزه ای شده مشدی!
مشدی منوچ: قربان شکم شما، قابل نداشت آقاجان.
برجسته: چی کارش می کنین که این جور لَم و لَس و شربتی می شه؟
مشدی منوچ: یه میخ طویله گنده فرو می کنیم توی شکم درخت.
قبله گاهی: میخ طویله؟ مگه چطور می شه؟
مشدی منوچ: غرورشو می گیریم آقاجان؛ اونوقت دیگه قد نمی کشه و شاخه هاشم چتری وا می شه با خوشه های میوه خم می شه توی آفتاب.
برجسته: (با خنده.) عجب تخم سگ هایی هستین شما گیله مردها.
مشدی منوچ: (نامه ای روی میز می گذارد.) خدمت شما.
برجسته: (نامه را برمی دارد.) این... پیش تو چی کار می کنه؟
مشدی منوچ: خان بابا داد به ام آقا جان. گفت به حضور شما عرض کنم صندوق پستی رو پیدا نکرده.
برجسته: پس خودش کو؟
مشدی منوچ: قهوه خونه داش آقا نشسته، داره تلویزیون تماشا می کنه.
برجسته: بوزینه بدپوز!

و با خشم و خودخوری می نشیند. بقراطی شیک و پیک از راهرو بیرون می آید. بارانی و کراوات و عینک. قبله گاهی با اعجاب سوت می کشد. مشدی منوچ دست به سینه و بی صدا خداحافظی می کند و بی آنکه کسی متوجه بشود، می رود.

قبله گاهی: کنت گداگشنه چی ساخته! تو که آبروی هرچی معلمه بردی!
بقراطی: دارم می رم باقرآباد جناب بتهوون.
اشکبوس: حضرت ریاست، ما هم اهل خرقه ایما!
لنکرانی: شماها باز اول ماه شده، چهار تا اسکناس توی جیب تون دیده ین؟
بقراطی: پنج شنبه خوشگله س دکتر جان؛ باید از برکات آسمانی و زمینی حداکثر استفاده رو بکنیم؟
لنکرانی: خب؟ بعدش چی؟
بقراطی: بعدش؟ دیگه چه بعدی؟ زندگیه دیگه، داریم می کنیم.
لنکرانی: به تو می گن آدم با ذوق!
بقراطی: مگه شک داشتی دکتر؟
لنکرانی: کفش نُک تیز که پوشیده ی، بارانی سه ربع و عینک آفتابی.
قبله گاهی: اونم تو این هوای تیره و تار!
بقراطی: آره! (عینکش را برمی دارد.) این جوری بهتره. هوا شکم داره، می خواد بارون بیاد. اما حالا که عینکو برداشتم، هیچ بدنیس. فقط... (گره کراواتش را توی شیشه عینک میزان می کند.) چیزی که هست، ژسته، باید بیاد. (دوباره عینک را می گذارد.) حالا جاده مه آلوده؟ باشه. هوا به هم خورده؟ مهم نیس؛ راه داره. هر مشکلی یه حلی داره. مثلاً! این آقای پشمینیانِ گوشه کجاس؟
قبله گاهی: اوناش! شتری خوابیده روی نیمکت، داره حمام آفتاب می گیره!
بقراطی: اون گدا فطرت یه چتر خوشدستِ قلمی داره و به کسی هم نمی ده؛ در حالیکه من... برای ژست هم شده، موقع قدم زدن در خیابان «شاه» باید یه چتر خوشدست قلمی داشته باشم. بنابراین جناب اشکبوس، بدو بینم! سر تیر بدو چتر ما رو زنده کن. (مدبرانه دست ها را به هم می زند.) تمام شد و رفت.

اشکبوس به راهرو رفته است. خان بابا روی پلکان ظاهر می شود. چوب سیگار بسیار بلندی در دست دارد و کبریتی بیرون می آورد. با ورود خان بابا، برجسته بی اراده برمی خیزد، می آید برابر او می ایستد، لحظه ای توی صورتش درنگ می کند، و آنگاه اهانت دیده نامه را در هوا تکان می دهد.

برجسته: نمک نشناس!

و بُغ کرده به کتابخانه می رود. خان بابا اخمالو کبریت می کشد، روی نُک پا بلند می شود، قوسی کشیده تا انتها به تمام هیکلش می دهد و به زحمت زیاد سر سیگارش را روشن می کند.

بقراطی: بله! و این جاست که حضرت بغداد فرمود: جاءِ الحق، زهق الباطل!
خان بابا: تو... کی هستی؟
بقراطی: اِ، پسر، کلنل! مقام ریاستو به جا نمی آری؟ (عینک را برمی دارد.) من، بقراطی.
خان بابا: ما این جا معلم داشتیم؛ میک ماموس(۱) نداشتیم.
بقراطی: درود بر تو! (می خندد.) شازده س جان احمد؛ به شرطی که ازش توقع نداشته باشی!
قبله گاهی: حالا چرا سیگار تو مثل چپق می کشی خان؟
خان بابا: از آقای دکتر کنگرانی بپرس.
لنکرانی: من کنگرانی نیستم؛ لنکرانی ام. و گفتم نکش پدرجان، از سیگار دوری کن. عجب داستانیه!

خان بابا در جواب با طمانینه وارد آبدارخانه می شود. بلافاصله برجسته درِ کتابخانه را باز می کند و کله خشمناک خود را رو به آبدارخانه بیرون می آورد. با فریاد:

برجسته: آقای خان بابا خان افتاده برنجک مهربانِ علف خوار! تو این جا باید تکلیف تو بین ما روشن کنی: یا به امون برس، یا از این جا برو. یکی از این دو تا. (و در را به ضرب می بندد.)
خان بابا: (بلافاصله در آبدارخانه را باز می کند و به همان ترتیب، با فریاد:) نه از این جا می رم، نه به اتون می رسم. پوست از کله همه تونم می کنم، بی تمام! (و در را به ضرب می بندد.)
قبله گاهی: نی ناش ناش!
بقراطی: بیا، چپّه شد! (به قبله گاهی:) برو یه جوری وسط شو بگیر؛ واِلاّ تا یه هفته شام و ناهار نداریم.

نیاکویی با ماهنامه و بارانی کهنه ای بر دوش از سالن سخن رانی بیرون می آید. قبله گاهی یکی دو ضربه به در آبدارخانه می زند و لای در را آهسته باز می کند.

قبله گاهی: جناب مرشد!
نیاکویی: (به لنکرانی:) این شماره رو می گفتی؟
صدای خان بابا: کیه بی اجازه درو باز کرد؟
قبله گاهی: منم، مریدک بینوای تو، آقای بتهوون!
صدای خان بابا: اوقاتم تلخه؛ بگو دکتر کنگرانی بیاد فشارمنو ببینه.
لنکرانی: (کیفش را برمی دارد.) پای منقل امپراطوره!

و به دنبال قبله گاهی به آبدارخانه می رود. نیاکویی می نشیند روی صندلی و مشغول تورق ماهنامه می شود.

بقراطی: بله... از هرچه بگذریم، غروب معرکه ای شده. آدم یه چتر قلمی دست بگیره و یه بارانی شیرقهوه ایِ سه ربع، و آقای محمدعلی خان اشکبوس هم افتخار همرکابی داشته باشه... می بینی استاد؟
نیاکویی: خب، هر کی یه جور با دنیای خودش کنار می آد.
بقراطی: آره، یکی هم توی سالن سخن رانی با پسربچه ها!
نیاکویی: (ماهنامه را روی میز می گذارد.) من به بچه ها کتاب می دم.
بقراطی: این که رنگ و لعاب شه. ممدل اینا می گن اون پس و پشت ممکنه اتفاق های دیگری هم بیفته.
نیاکویی: (بلند می شود.) چی می خوای توی دهن من بذاری؟ ضبط صوت داری؟ (که نزدیک شده، یکی از دگمه های بارانی بقراطی را تفتیش می کند.)
بقراطی: (با خنده زهرداری دور می شود.) شنیدم اون هفته بچه هارو جمع کردی توی سالن و براشون بازی درآوردی.
نیاکویی: بچه ها تخیل غریبی دارن.
بقراطی: شنیدم دختر مشدی منوچم بوده.
نیاکویی: آره، خیلی ها اومده بودن تماشا؛ انسی هم بود.
بقراطی: پس چطور... من در جریان نبودم؟
نیاکویی: تو اون سه روز تعطیلو رفته بودی گردش.
بقراطی: خلاصه بد نیس یه روزی در حضور منم نمایش بدی که... ما هم بدونیم حرف حسابت چیه.
نیاکویی: تو، چی می خوای بگی؟
بقراطی: تو هیچ سوار مادیان شده ی؟
نیاکویی:...
بقراطی: (با خنده چند قدم راه می رود.) زن مثل مادیانه. پا گذاشتی به رکاب، می دونه باید جفتک بندازه یا دهنه بده.
نیاکویی: می خوای بگی سوارکار ماهری هستی؟
بقراطی: ای... کفترباز بدی هم نیستم.
نیاکویی: کفترهای این جا با افسون تو جلد نمی شن.
بقراطی: من دست رو هر کفتری بذارم جلده. اگه حریفی، گروبندی کن!
نیاکویی: خب؟
بقراطی: من این کفترو می خوابونم و، اون کتابخونه رو از برجسته می گیرم و می دمش به تو.
نیاکویی: ناز شست؟
بقراطی: مگه تو اون کتابخونه رو نمی خواستی؟

نیاکویی نگاهی حاکی از تحقیر و انزجار به بقراطی می کند و بی اعتنا به سالن سخن رانی می رود. اشکبوس با چتر بسته نویی از راهرو بیرون می آید. چتر را باز می کند و به حالت مسخره خبردار می ایستد.

اشکبوس: بنده حاضر یراقم قربان.
بقراطی: اَ... پرها رو!
اشکبوس: خنگ اعظم فرو کرده بود توی متکا.
بقراطی: هیش... لایجوز!

پشمینیان خیس و سرمازده وارد می شود و خودش را می تکاند.

پشمینیان: عجب بارونی گرفته!
اشکبوس: وای... کارمون در اومد! (کف کفشش را به بقراطی نشان می دهد.) حالا با این چشم گنده چی کار کنیم؟
بقراطی: چیه؟ نم می ده؟ الان درستش می کنم... در آر! (ماهنامه روی میز را ورق می زند، برگی بیرون می کشد، چند تا می کند و توی کفش اشکبوس می گذارد.)
پشمینیان: (در این فاصله روی صندلی نشسته و کم کم توی کوک چتر رفته است.) مبارکه! چتر قشنگیه آقای اشکبوس! (اشکبوس دستپاچه.) مثل مال منه انگار... عجیبه، مو نمی زنه. (اشکبوس سخت مضطرب.) ولی نه، مال من شیک تره. (اشکبوس آسوده.) چی؟ واستا بینم! (اشکبوس نفس بریده می خواهد چتر را ببندد.) نه، نبند، تکون نخور! (و ماهرخ به چتر، تیز طرف اشکبوس می رود، یک دانه پَر از لبه چتر برمی دارد و ذوق زده روی دستش می گذارد.) نگاه کنین، قاصد! می خواد مهمون بیاد. (نوازشگرانه به پر نگاه می کند.) یعنی کی می خواد بیاد؟
اشکبوس: (نجات یافته زیر لب.) ای گوزگا!
بقراطی: درست شد؟ (اشکبوس کفش را پوشیده.) بزن که رفتیم.

دو تایی می روند. پشمینیان پر را فوت می کند و هوا می دهد، و با مهربانی به سقوط آن خیره می شود. سپس کتاب جلد کرده را از توی پیراهن خود درمی آورد، آرام بر صندلی می لمد، کتاب را با احترام روی زانوهایش می گذارد و سرگرم مطالعه می شود. لنکرانی با سینی غذا از آبدارخانه بیرون می آید.

لنکرانی: وقتی خان بابا و قبله گاهی تنگِ هم می افتن پای منقل... (سینی را روی میز می گذارد.) بچه ها رفتن؟... لویی! (می بیند که پشمینیان خوابیده است و آهسته خرناس می کشد.) ای بابا! (صدا می زند.) آقای نیاکویی... کجایی؟

می نشیند پشت میز. نیاکویی از سالن سخن رانی می آید.

لنکرانی: بیا... لوبیا با نارنجه.
نیاکویی: متشکرم. من دو تا کلوچه دارم، گذاشتم برای شب.
لنکرانی: (که قاشقی چشیده است.) «کز نیستان تا مرا ببریده اند...» ما یه استاد آناتومی داشتیم خیلی شبیه آل احمد بود. همون سبیل و همون فک های برجسته! مرد عارف مسلکی هم بود. «کز نیستان تا مرا ببریده اند...»
نیاکویی: می خوای برات چای دم کنم؟
لنکرانی: اول باید داستان این شماره رو برام بخونی؛ بعد اگه قهوه داشته باشی، یه نسکافه.
نیاکویی: من قهوه رو شب بیشتر دوست دارم.
لنکرانی: شب شکوه دیگه ای داره، آدم مهربان و خاکیه.
نیاکویی: (می نشیند و اندیشناک به بیرون نگاه می کند.) مخصوصا که نم نم بارونم بیاد و جنگل و جاده غرق مِه بشه.
لنکرانی: کو این داستان تو؟ این جاها بود... تو درش آوردی؟
نیاکویی: نه... (گویی فهمیده است.) ولش کن، مهم نیس.
لنکرانی: آره! و بعد، یه آهنگِ دورِ پولکا توی مه بغلطه و تا این جا بیاد.
نیاکویی: آره!
لنکرانی: یه چیزی بگو.
نیاکویی: چی بگم؟
لنکرانی: تو فکری.
نیاکویی: نه.
لنکرانی: پس چی؟
نیاکویی: دلم تنگه.
لنکرانی: می آی یه دو سه روزی بریم تهران هوایی تازه کنیم؟
نیاکویی: بچه هارو چی کار کنم؟
لنکرانی: یه نفرو می ذاری جای خودت. پاییزه و... تابستونم که مشغول نوشتن و تعمیرات این سالن بودی و جایی نرفتی.
نیاکویی: وقتی فکر می کنم حتی یه روز از کلاس های خودم دور می شم... (بلند می شود.)
لنکرانی: نکنه تو هم مثل من از دل و دماغ افتاده ی؟
نیاکویی: اتفاقا تو خیلی هم سرحالی.
لنکرانی: یه موقعی بودم، صد سال پیش که طب می خوندم و... اون وقت ها تهران چه روحانیتی داشت! شب های شعر می رفتیم. کافه «نادری»، تآتر «سنگلج»... چه شب هایی! ــ اما حالا دیگه اون دل و دماغ سابقو ندارم. دلمرده، ساکت، پزشک ساده ای هستم که دم غروب توی خانه معلم نشسته م و دارم ناهار می خورم. دکتر اردشیر لنکرانی! (نوای غمگین دیلمان از آبدارخانه به گوش می رسد.) اینم دیلمان آقای قبله گاهی جای پولکا! داره خان بابارو پای بساط درست می کنه! (خنده کوتاهی می کند و یک قاشق لوبیا می خورد.) می دونی؟ آدم ها به نظر من دو گونه ن: یا فهمیده و تنبلن، یا زرنگ اما... خشک مغزن. ولی استثنام داریم. مثلاً تو! هیچکدومِ اینا نیستی. معلم فهمیده و زحمتکشی هستی که مثل ما هرز نرفته ی، خراب نشده ی، گذران روزمره نمی کنی.
نیاکویی: اوه، داری یه خورده آب و تابش می دی.
لنکرانی: وقتی می بینم با این برنامه ها اعصاب تو فرسوده می کنی ــ جدی می گم، چرا نمی ری یه هوایی عوض کنی؟ حداقل دو تا آدم می بینی، بارگیری می کنی و به اصطلاح شارژ می شی.
نیاکویی: برای بارگیری و ایجاد رابطه لزومی نداره کوله بار کنم و کجا برم دکتر. (ورق های ماهنامه را روی میز مرتب و تا می کند.) من، با قلبی که می زنه، یه جفت چشم حساس و یک مداد بیک رابطه خودمو با دنیا حفظ کرده م. نه، بارِ «مرمر» و شب های «نادری» جای من نیس. من نمی خوام آبجوی اسکول یا بستنی ایتالیایی بخورم و شعارهای ادیبانه بدم. دنبال نقل و نبات و مدال های خوشمزه هم نیستم.
لنکرانی: تو، این جا... صادقانه بگو، واقعا راحتی؟
نیاکویی: من نمی دونم خوشبختی چیه؛ ولی این جا، تو این دهکده مه آلود... واقعا احساس رضایت می کنم.

پشمینیان نفیر بلندی می کشد، تکانی می خورد، و دوباره کز کرده و یک بری به خواب می رود. نیاکویی بارانی خود را از دوش برمی دارد و روی او می اندازد. انسیه وارد می شود. چتری در دست دارد و تبسم معصومانه گرمی توی صورتش نقش بسته است. نیاکویی برمی گردد و ضمن اینکه در سرمای عصر پاییزی خودش را بغل زده، آهسته به انسیه چشم می دوزد.

انسیه: سلام.

اینک نوای محزون دیلمان و پِچ پِچ باران.

در مِه بخوان

چهره ها:

ناصر نیاکویی
هوشنگ بقراطی
محمدعلی اشکبوس
احمد برجسته
احمد قبله گاهی، بتهوون
لویی پشمینیانِ گوشه
دکتر اردشیر لنکرانی
خان بابا افتاده برنجک مهربان و چه
انسیه
مشدی منوچ

روستای دورافتاده ای در گیلان که نامش در جغرافیای آن حدود به ثبت نرسیده است.

نما:
سرسرای خانه معلم، که روزگاری عمارت اربابی بوده است. بنای خانه با آنکه قدیمی است، معماری اصیل و محکمی دارد و سقف و کف و درهایش تمام از چوب های قرص جنگلی است. از راست دری به کتابخانه می خورد، و از چپ دری به سالن سخن رانی باز می شود. دو در نیز روبه روی ماست: درِ سمت راست به راهروی منتهی به طبقه دوم می رود که خوابگاه معلمان است، و درِ سمت چپ سرسرا را به آبدارخانه مربوط می کند. از دو گوش جلو نیز دو پلکان کوتاه با نرده های چوبی به باغ سرازیر می شود. سرسرا تقریبا لخت و خالی است. کنار درِ کتابخانه یک سطل زباله، در وسط یک میزگرد، و دورش چند صندلی دسته دار و کهنه، همین.

عصر ملال انگیز آقایان

بعدازظهر یکی از روزهای اوایل پاییز است. صدای خواب آور و کشدار سیرسیرک ها در سرسرا پیچیده، و گاه نعره خسته گاوی آرامش موقت صحنه را آشفته می کند. لویی پشمینیان صندلی خود را جلو کشیده، کلاه پشمی را روی صورتش گذاشته، در آفتاب کم زور این بعدازظهر نیمرنگِ پاییزی راحت لمیده به خواب رفته است؛ در حالیکه کتاب جلد کرده ای را به شکمش چسبانده و با دو دست روی آن را پوشانده است. احمد قبله گاهی به نرده پلکان تکیه کرده، با فلوت گوشه ای از دیلمان را غمگین می زند. احمد برجسته روی صندلی مقابل نشسته، ششدانگ مشغول حل جدول یک روزنامه است. هوشنگ بقراطی یک پای برهنه اش را روی میز گذاشته، دارد کفشش را واکس می زند. محمدعلی اشکبوس ناخُنش را با ناخن گیر می چیند و سوهان می کشد، و گاهی به تفنن یک دانه تخمه از روی میز برمی دارد و توی دهان می اندازد... سرسرا در نوای دیلمان.

برجسته: آم، ری، کا... دراومد! (می نویسد.)
اشکبوس: آمریکا همیشه برای من یه آدم درازیه که داره آدامس نعنایی می جوئه. دهن شم که برای مکالمه باز می کنه، انگار بتهوون داره فلوت می زنه. (قبله گاهی فلوت را از لبش برمی دارد و با قطع آهنگ پشمینیان خُرناسی می کشد.)
بقراطی: من فرانسه رو یه جورِ دیگه ای دوست دارم. فرانسوی باحاله، قشنگه، اهل دله. زبان شو که نگو، لامسّب موزیک!
اشکبوس: قیافه شم، اگه مشکی باشه، شبیه ما شمالی هاس.
بقراطی: بتهوون، بزن! این دیلمان تو بوی بوته های جنگلی و تُرُب می ده.
برجسته: با وجود این، من می رم انگلیس.
قبله گاهی: (فلوت را در جیب می گذارد.) حالا انگلیسم رفتی، خب که چی؟
برجسته: پسرعموی باجناق دایی من یه قهوه خونه سنتی در فلوریدای آمریکا داره، سماور و قلیان و تخت و گلیم و قناری، تازگی یه شعبه هم توی کالیفرنیا زده. ولی من خیال دارم توی لندن کله پاچه ای واکنم.
اشکبوس: صبح های مه آلود لندن و کله پاچه لذیذ ایرانی، به به!
بقراطی: خب، اینم از این! (کفشش را زمین می گذارد و می پوشد.) حالا چی کار کنیم؟
اشکبوس: بریم بیفتیم توی باغچه مشدی منوچ و یه شکم سیب بخوریم.
برجسته: نه، بریم کتابخونه داولنا بزنیم.
قبله گاهی: من می گم بریم لب آب ماهیگیری.
بقراطی: نُچ! مقام ریاست می خواد به مرکز ایالتی آقایان تشریف فرما بشه و در خیابان «شاه»... گاماس گاماس قدم بزنه.
قبله گاهی: اووو... این همه راه رو می خوای بکوبی تا رشت که چی؟ تو یه خیابون فسقلی قدم بزنی؟
بقراطی: که بعد هم در کافه مجلل «شمشاد» مثل یه کنت لم بدم لوکس، و... خودمو به یک قطعه کیک با سوس شکلات مهمان کنم.

ناصر نیاکویی از پلکان چپ وارد می شود. یک دسته ورقه تاشده زیربغل دارد.

نیاکویی: پیاده رفتم تا صندوق پست. بعد سلاّنه سلاّنه اومدم قهوه خونه داش آقا نشستم و چند تا ورقه صحیح کردیم.
اشکبوس: اجازه هست؟ (دسته اوراق را از زیربغل نیاکویی می رباید و باز می کند.)... «از کلمات زیر جمله بسازید. (به تقلید بچه های دبستانی.) آسمان: آسمان همیشه ابری هست. دانه: مشدی منوچ یک دانه خال گوشتی دارد. زرد: من زرد هستم...»

نیاکویی اوراق را به نرمی از دست اشکبوس بیرون می کشد. اشکبوس با لودگی از بیخ دماغ می خندد و بلافاصله با نیِ کوچکی به پشت گردن پشمینیان نشانه می رود و ماش می پراند. پشمینیان تکان شدیدی با خُرناسه می خورد و قایم کشیده ای به پس گردنش می زند. (دیگر بیدار شده است.) اشکبوس که بعد از ماش پرانی چالاک پریده کنار میز، یک تخمه برمی دارد و توی دهان می اندازد، و با قیافه ساده و بی تقصیر به ناخن هایش سوهان می کشد. صدای کند گاو از دور. پشمینیان که اینک کلاهش را بالا زده است، چشمی در میان حاضران می چرخاند و روی اشکبوس مکث می کند، که با رضایت خاطر به ناخن هایش زل زده است.

اشکبوس: ناخون هام شده بود عین بیل.
پشمینیان: من آخرش گاو این داش آقارو با تیر می زنم... نذاشت بخوابم.
نیاکویی: (که به تصحیح ورقه نشسته است.) چرا نمی ری بالا بخوابی؟
پشمینیان: اتاق من پشت به قبله س آقای نیاکو؛ روز می ره و می آد یه وجب آفتاب نمی گیره.
قبله گاهی: عوضش شما طرف های کویر آفتاب درخشانی دارین.
پشمینیان: فعلاً که در گیلان زندگی می کنم آقای قبله گاه... اون ته رو نگاه کنین، توی جنگل مه داره می آد پایین. (پاکت سیگاری از ساق جورابش درمی آورد، یک نخ سیگار از آن بیرون می کشد، سپس پاکت را مچاله کرده، از همان دور پرت می کند توی سطل زباله. همزمان:) آب شم که سنگینه و طعم داره. این آب مزاج منو به هم زده. همه ش بالا پایینم. همیشه نفخ دارم. نسخه های آقای دکتر لنکرانم خوردم و هیچی به هیچی. (سیگارش را روشن می کند.) من باید یه تصمیم جدی بگیرم آقای قبله گاه. (و در جا می خوابد و نفیر خرناسه اش بلند می شود.)
بقراطی: (سیگار را از لای انگشتان او درمی آورد.) داره تصمیم می گیره!
اشکبوس: (خیره به بیرون.) بچه ها، برین کنار، چراغ اومد!
بقراطی: (...) پسر، لُژ!

انسیه زیر نگاه سنگین افراد از پلکان راست وارد می شود. دختری سرزنده و شاداب است که حالتی از مد شهری در لباس روستایی او به چشم می خورد.

انسیه: سلام.
بقراطی: خانمِ انسی، شنیدم شما توی باغ تون سیب های رسیده ای دارین.
انسیه: بِه، سیب، گلابی وحشی، همه جور داریم آقای مدیر.
اشکبوس: به ما هم می رسه دیگه؟
انسیه: باغچه ما قابل شمارو نداره.
برجسته: پس چرا نمی آی عضو کتابخونه بشی؟
انسیه: روزها می رم حصیربافی پیش کبله مونس.
بقراطی: عصرهام کتابخونه دایره.
نیاکویی: عصرها می آد کلاس من.
انسیه: من اومده م پیِ رخت ها.

و با لبخند آهسته و شرمگین به آبدارخانه می رود. بقراطی در حالیکه از پشتِ سر به سراپای او خیره شده است، پکی به سیگار می زند.

بقراطی: یه مانتوی عنابی بپوشه و موهاشم میری ماتیویی کنه، مجسم کن چی می شه... لُژ!
اشکبوس: لژ یکی بود؛ اونم توی پهلوی.
قبله گاهی: لژ؟ پهلوی؟ ــ خب؟ موضوع چیه؟
اشکبوس: گفتم: هوشنگ خان، طوقیه، بخوابونش!
بقراطی: هیچی دیگه، واستادیم و دو سه تا نگاه به طرف کردیم، دیدیم نه!
اشکبوس: حالا ما هم خودمونو سوسول کرده بودیم تیپِ تیپ!
بقراطی: گفتم: شما فقط بچش، باقیش پای من. رفت!
اشکبوس: گفتم: یکی چشم گاوه، پشت بند می خواد. دومی!
بقراطی: احمد، خدا شاهده، سومی رو که رفت، کاریکاپات شد دیگه... هیچی! یک قایق پارویی، دریای نرمِ غروب و آن هوای نمکی نمناک!
برجسته: نه، جدی! هوس یه دونه سیب گرجی کرده م.
قبله گاهی: آره، باید مال باغچه اینارم بچشیم و ببینیم دنیا چه خبره جناب نیاکویی.
نیاکویی: خبر دست اولی نیس آقای قبله گاهی؛ اون باغچه مال مشدی منوچه.
اشکبوس: خب باشه!
نیاکویی: یعنی که مشدی... روی اون باغچه زندگی می کنه.
اشکبوس: خب بکنه!
نیاکویی: همین... گفتم که بدونین.
اشکبوس: بشین آقا حال نداری. پاشو بینم. (قبله گاهی بلند می شود. اشکبوس جای او روی صندلی می نشیند و پا روی پا می اندازد.) خب حالا مقصود؟
نیاکویی: مقصود اینه که...
برجسته: یعنی چه؟ از هشت صبح تا صلات ظهر داریم به یک مشت دهاتی خدمت می کنیم ــ
نیاکویی: ما وظیفه خودمونو انجام می دیم و، بابت شم حقوق می گیریم آقای برجسته.
برجسته: چطور؟ درس و مشق و ورقه بچه ها و بوی گندشونو بالا کشیدن وظیفه ماس؛ اما چهار تا از سیب های درخت شون حق ما نیس؟
بقراطی: عجیب است آقا! آذربایجان می گه: اون اوچ دَن بیر؛ که به زبان عامیانه می شه صد تا یه غاز! خودمونیم آقای نیاکویی، وصله ناجوری هستی؛ هیچ ملتفت شده ی؟ (با یک مکث سیگار را زیر پا خاموش می کند.) این جا... کاری داشتی؟
نیاکویی: آره، می خواستم یه پولی از لویی قرض کنم.
بقراطی: لویی که خوابیده. (اسکناسی درمی آورد.) بیا... نمک نداره، قرضه. (اسکناس را روی میز پرت می کند.) برو به کارت برس.

نیاکویی در جواب سرش را پایین می اندازد و به تصحیح ورقه ادامه می دهد. انسیه از آبدارخانه بیرون می آید.

انسیه: خان بابا لباس ها رو نگه داشته نمی ده.
اشکبوس: نمی ده؟ برای چی؟
انسیه: می گه باید خودتون بشورین.
برجسته: بگو من گفتم. بگو آقای برجسته گفته، فورا می ده.

انسیه به آبدارخانه می رود. برجسته سینه ای صاف کرده، با تفرعن گردنش را در یقه جابه جا می کند. همین دم، درِ آبدارخانه باز می شود و چند تکه رخت روی میز می افتد. یک زیرپوش پرتاب می شود عدل روی سرپشمینیان، که ناگهان خرناسی می کشد و از خواب می جهد. خان بابا افتاده غضبناک بیرون می آید. ژاکت نظامیِ قدیمیِ مندرسی پوشیده، سبیل کلفتِ سُربیِ تابیده عجیب غریبی نصف صورتش را اشغال کرده است. انسیه با سطل رخت نگران لای در ایستاده است.

خان بابا: مگه شماها لمسین؟ یا کمرتون بیل خورده؟ ــ جمع کنین!
برجسته: اِ، افتاده، بی معرفت! همین؟
خان بابا: من این جا نماز می خونم؛ هیچ خوشم نمی آد رخت های چرک تونو بدین دست این دختر معصوم.
برجسته: به تو چه مربوط؟ مگه تو مفتّشی؟
خان بابا: (به یک نهیب تخمه های روی میز را می باراند زمین.) پاشین! پاشین تنبل خونه واکردین!
بقراطی: شما امر بفرمایین قربان. (تعظیم می کند.) کیه که اطاعت کنه؟!
قبله گاهی: تازه لباس های مارو تو باید بشوری.
برجسته: و به همه ماهم احترام بذاری؛ این دستور استانه.
خان بابا: استان؟ مگه رییس استان تون همون چغندری نیس؟
بقراطی: جناب اسفناجی!
خان بابا: پاش بیفته باش پای منقلم می شینم. روزِ روزشم صداش می زنم مم تقی. چی خیال کردی؟
برجسته: باشه! تو دیگه نُقل بیدمِشکی و باسلُق نمی خوای؟ دیگه خرمای رطب و چای خارجه نمی خوای؟
پشمینیان: (کتاب جلد کرده را توی پیراهنش جا داده است.) آقای افتاده، شما نباتی، قنداغی، لطفا ندارین؟
خان بابا: (که در یک لحظه با تردستی اسکناس را از روی میز ربوده است.) ولی خب، این دفعه آخرتون باشه.
اشکبوس: (آهسته.) ناجنس یه فرسخی بو می کشه.
بقراطی: کلنل عزیز، باید خاضعانه به عرض عالی برسونم که... آن اسکناس ناقابل، رزق یک معلم نگون بخت است.
خان بابا: خیلی خب! (اسکناس را پرت می کند روی میز؛ با تحکم به انسیه:) سطلو خالی کن زمین. به ات بگم! منبعد کهنه های اینارو شستی، نشستی! فهمیدی؟ (انسیه درمانده یکی دو قدم جلو می آید.)
برجسته: عین این حرفا گزارش می شه، مو به مو! (با خودخوری طرف کتابخانه می رود.)
خان بابا: این جا یک نفر گزارش می کنه آقای احمد قبله گاهی؛ اونم منم.
برجسته: من احمد برجسته هستم. و به شما اخطار می کنم آقای خان بابا خان افتاده برنجک! گویا جنابعالی فراموش کردی که در پست یک فرّاش دونپایه داری به جامعه معلمین خدمت می کنی.

و می رود توی کتابخانه و در را به هم می زند. خان بابا فریاد می کشد.

خان بابا: به من نگو فراش! من سرایدارخانه معلم و صاحب اختیار همه شما هستم. جُم بخورین، پوست از کله همه تونم می کنم، بی تمام! (نگاهش با مهابت دوری می زند و به بقراطی می رسد.) منو این جوری نبین. دست مو بردم عقب دَرَق خوابوندم درِ گوش مردکه افتاد توی بیمارستان. یه همچه ضرب شستی داشتم. (به اشکبوس:) نگاه کن! به چشم های من نگاه کن! می بینی؟ هنوزم قیامته!
اشکبوس: آره، صداتم که ماشالله استریوفونیکه!
بقراطی: چهار باندی و مودار!
خان بابا: حالا منو توی عکس ندیدین. پنجاه و دو سال و سه روز پیش... یه شیشه عکس تکی توی «باغ موسیو» انداختم، عین یه کلنلِ سه قُپّه! (عکس له شده ای از جیب پشت شلوارش درمی آورد، گوشه آن را با دو انگشت می گیرد و به قبله گاهی نشان می دهد.) نگاه ش کن! ببین چی بودم!
قبله گاهی: تویی؟ پس چرا گوشه های سبیلت از کادر رفته بیرون؟
بقراطی: نه بابا، افتاده خودمونه. پسر ماهیه جان ممدل! (به خان بابا:) فقط یه خورده انگار رو موج نیستی. (به اشکبوس:) تو فقط بذارش رو موج و واستا کنار؛ درسته خان؟ (پاکت سیگاری درمی آورد.) حالا بکش که بیای رو موج! (خان بابا سیگاری برمی دارد و بقراطی فندک می کشد.) بکش که جون بگیری.
خان بابا: (سیگار را پشت گوشش می گذارد.) فعلاً اوقاتم تلخه.
بقراطی: خب پس بخند، دِ بخند دیگه لامسّب! می دونی که من طاقت اون قیافه غصه دارتو ندارم.
اشکبوس: آها... آها... خنده فرمود!
بقراطی: (می خندد و با یک دست خان بابا را بغل می کند.) آدم به این معقولی یه عیب گنده داره جناب اشکبوس.
خان بابا: چه عیبی؟
بقراطی: من نمی دونم؛ اما لیره ای به خدا. (می خندد.) حالا یه دوره چایی واسه ما می آری خان؟
خان بابا: (با اخم.) نداریم.
اشکبوس: پس یه کاسه لوبیا.
خان بابا: نداریم.
قبله گاهی: یه نعلبکی خرما.
خان بابا: نداریم.
پشمینیان: نباتی، قنداغی...
خان بابا: نداریم.
اشکبوس: بابا زرشک!
خان بابا: اونم نداریم!

به آبدارخانه می رود. قبله گاهی رخت ها را جمع می کند و در سطل انسیه می تپاند، که سردرگم برجا ایستاده است.

بقراطی: هیچی نگین، خماره.
قبله گاهی: حساب شو برسی، تا این جا شیرین دو سه خروارو کشیده. اما نگاه که می کنی، نر! چه سرّیه ماتم!
بقراطی: (به انسیه که حرکتی برای رفتن کرده است:) خانمِ انسی، مثل اینکه ما یک سبد سیب گرجی هم از شما طلب داشتیم.
انسیه: بله... می آرم، حتما.
نیاکویی: انسی! (انسیه می ماند. نیاکویی اسکناس را از روی میز برداشته، توی سطل می گذارد و رو به جمع:) مهمان من.

و در سکوت سرد و ناخوش افراد، هماهنگ با انسیه از سوی دیگر سرسرا خارج می شود. در این فاصله پشمینیان آینه کوچکی از جیب درآورده، خودش را توی آن نگاه می کند.

پشمینیان: صورتم شده یه قاشق. شقیقه هام گود رفته... چه انگشت هایی داشتم! (متوجه می شود که سیگار لای انگشتانش نیست.) آقای بقراط، سیگارمنو شما کشیدین؟
بقراطی: آری فرزندم! یکی دو قُلاّج زدم.
پشمینیان: سیگاری هستین؛ اما همیشه از سیگار من می کشین.
بقراطی: حالا بیا ثواب کن! توی خواب داشتی می سوختی پسرجان. هست یا نه جناب اشکبوس؟
اشکبوس: مال این سید محترم باشه، طناب باشه، من که خودمو دار می زنم!
پشمینیان: شما لطفا این کارو نکنین؛ دست کنین جیب مبارک تون و یه بسته بخرین. (آینه را در جیب می گذارد.)
اشکبوس: خیلی کنِسی لویی.
پشمینیان: شما هم انگلی آقای اشکبوس.
اشکبوس: ای گوزگا!
پشمینیان: چی؟ به من؟ به من گفتی؟
اشکبوس: با عرض اخلاص!
پشمینیان: (از جا می جهد.) به من می گی گوزگا؟ می زنم دُمل در بیاری. (می دود سمت راهرو.) واستا همون جا تا مثل آبکش سوراخت کنم. آقای قبله گاه، نگهش دار اومدم.

شتابان به راهرو می تپد.
قبله گاهی: یا امام رضا! رفته سراغ تفنگش!
بقراطی: (معترضانه به اشکبوس:) چی کارش کردی بابا عوضی رو؟ حالا بیا درستش کن!
اشکبوس: کپک زده!
بقراطی: تا گندش بالا نیومده برو یه دستی به سروکولش بکش. (به قبله گاهی:) تو هم باش برو، الان کاسه کوزه رو به هم می ریزه.

اشکبوس و قبله گاهی با سرعت به راهرو می روند. برجسته با یک نامه خوشحال از کتابخانه بیرون می آید.

برجسته: تمامه! پاشو جارو زدم رفت! ــ گوش کن: «مقام محترم کل استان... (صدایش را یک درجه پایین می کشد.) نظر به اینکه آقای خان بابا خان افتاده برنجک مهربان، خدمتگزارخانه معلم، در حین انجام وظیفه رخت های این جانبان را پرت، مواد غذایی خانه ما را ضبط، جای لوبیای پخته سنگریزه و توی آبدارخانه بست نشسته، به چند عدد از معلم شریف اهانت و ناسزا نموده است، لذا ما امضاکنندگان نامبرده اعلام می داریم که خب، پس بنابراین ما این شخص را می خواهیم چه کنیم؟...» چطوره؟ تا این جا که اشکالی نداشت؟
بقراطی: خوبه، نه، درسته.
برجسته: حالا صبر کن، با همین نامه پَروپوست شو به باد دادم ــ بیا.
بقراطی: (نامه را می گیرد.) چی کارش کنم؟
برجسته: یه امضا بزن پاش تا به این مردکه بگم با کی طرفه.
بقراطی: والله... می دونی آقای برجسته، تو که این بابارو می شناسی.
برجسته: تو چی کار داری؟ من می خوام بادِ این آدمو خالی کنم.
بقراطی: من که صلاح نمی دونم باش در بیفتی.
برجسته: تو فقط امضا کن، مسوولیتش با من.
بقراطی: آخه چه جوری؟ تو نوشته ی: ما این شخص را می خواهیم؛ چه کنیم؟
برجسته: خب آره، ما این شخص را می خواهیم چه کنیم؟
بقراطی: (نامه را می دهد.) بله، ولی این جا نوشته شده: ما این شخص را می خواهیم. چه کنیم؟
برجسته: د حرف سر همینه؛ ما این شخصو می خوایم چه کنیم؟
بقراطی: آقا خودت بخون! تو اون جا می گی: ما این شخصو می خوایم ــ چه کنیم؟
برجسته: ببین! من این جا نوشته م: ما، این شخص را، می خواهیم چه کنیم؟ خب ایرادش کجاس؟
بقراطی: ایرادش اینه که خونده می شه: ما این شخص را می خواهیم... چه کنیم؟ و مقام محترم کل استان به ات جواب می ده: این شخص را می خواهید؟ چه کنید؟ شیافش کنید! این که نامه نگاری و استعلام نمی خواد.
برجسته: خب؟
بقراطی: خب دیگه، این جوری نمی شه امضا کرد.
برجسته: که اینطور! (مایوسانه.) تو که اینو بگی، اونای دیگه معلومه.
بقراطی: موضوع این نیس بابا، تو داری بی خودی لِفتش می دی... اونم کی؟ خان بابا! می دونی که چه آدم بد رگیه.
برجسته: اما این دفعه کور خونده. (جلوی در آبدارخانه، متواضعانه.) جناب آقای افتاده!
صدای خان بابا: باشه بعد!
برجسته: عرض واجبی داشتم قربان.
صدای خان بابا: لاالاه الا الله... عجب گیری افتادیم!
برجسته: (می نشیند پشت میز.) والله به خدا! من می گم کسی که یه پرونده داره لابه لا نجاست ــ (امضا می کند.) از طرف قاطبه معلمانِ... (و مشغول نوشتن آدرس روی پاکت می شود.) اون صبحانه ش! یه پیاله چایی می خوایم، باید التماس کنیم تا چه موقع پسمونده شو بیاره. اینم شب هاش! لوبیا پخته نشد، ماکارونی. آخه آدم به این چی بگه؟
بقراطی: بعله، همه اینا درست؛ اما... (در حالیکه جعبه واکس را به کتابخانه می برد.) حواسم پیش پشمینیانه. نزنه یه هو...
برجسته: سرش داد می زنی، سرت داد می زنه. امروز صداش می کنی، فردا می آد. (درِ پاکت را می چسباند و تمبر می زند، با خودخوری.) حیفِ اون همه نقل بیدمشکی و باسلق سفارشی! حیف اون همه خرمای رطب و چای خارجه! تقصیر خودمونه که با این رشوه ها روشو زیاد کردیم. رشوه می دیم دیگه، شاخ و دم نداره که، یه مشت ملت رشوه ای!

خان بابا از آبدارخانه بیرون می آید. برجسته زیر نگاه قهار او لبخند بی نوری می زند، بلند می شود، تسبیحی از جیب درمی آورد و پیش روی خان بابا به طرز محرکی در هوا تاب می دهد. خان بابا خیره به تسبیح مثل کاهی به کهربا به سوی آن کشیده می شود.

برجسته: این پوست بنده قربان، (اشاره به تسبیح.) اینم چاقوی شما!
خان بابا: چیه؟ شاه مقصوده؟
برجسته: (نامه را نشان می دهد.) اگه تا صندوق پست بری، آره!
خان بابا: (تسبیح را در هوا تقریبا قاپ می زند.) بده بینم، از دست شما دارم دق می کنم.
برجسته: پس نامه چی؟ (خان بابا دلخور نامه را می گیرد.) جای صندوقم که می دونی.

خان بابا غُرغُرکنان و با تانّی می رود. برجسته از خود راضی دست ها را به کمر زده، در حالیکه با تحقیر و پوزخند از پشتِ سر او را برانداز می کند، خطاب به بقراطی که از کتابخانه بیرون آمده است:

برجسته: با دست خودش چاه خودشو کند... کور باطن! (ناگهان.) باطن... چهار حرفه! ضمیر می شه باطن دیگه؟ (موفق.) خودش پیدا شد! ــ الان برمی گردم.

تند وارد کتابخانه می شود. انسیه با یک سبد سیب می آید. سلام می کند. بقراطی پیش می رود و سبد را از انسیه می گیرد، و ضمن آن یک لحظه دستش را روی دست انسیه می گذارد. انسیه با شرم دستش را پس می کشد و سرش را پایین می اندازد. بقراطی گستاخ و چیره تبسم می کند.

بقراطی: چه سیب های درشتی! (و سبد را روی میز می گذارد.)
انسیه: آقای... نیاکویی نیستن؟
بقراطی: حتما می خوای پول شو پس بدی.
انسیه: بله، پدرم گفت یه سبد سیب قابلی نداره.
بقراطی: می دونستم! البته حرکت لوس و... بی ادبانه ای بود.
انسیه: شما اینو به آقای نیاکویی می دین؟
بقراطی: داری مارو چوبکاری می کنی؟
انسیه: یا نه، (اسکناس را در جیب می گذارد.) خودم به اشون می دم.
بقراطی: با وجود این، من از طرف شخص خودم، و سایر معلمین از جناب مشدی منوچ تشکر می کنم، و به جهت اون حرکت ناپسند از شما خانمِ انسی، (سر فرود می آورد.) شدیدا معذرت می خوام.
انسیه: من... دیگه باید برم.
بقراطی: (با دلربایی.) اگه بری، بارون می آد، و اگه بارون بیاد، پنج شنبه خوشگله من... خیس می شه!
انسیه: بارون برکت خداس آقای مدیر.
بقراطی: آره! پس چرا دستت؟... چی شده؟
انسیه: سیاه شده... مال گردوئه.
بقراطی: آه، من چقدر گردوی تازه دوست دارم!
انسیه: براتون پوست کنده شو می آرم.
بقراطی: نه، نیار. این جا نه. نمکش به اینه که آدم گردوی تازه رو همون پای درخت گردو بخوره. (سروصدا از ته راهرو.) خودم یه وقتی می آم باغ.

انسیه با لبخند ملیح اما به عجله می رود. بقراطی پیروزمندانه سیبی از سبد برمی دارد و با صدای بم سرود «هان، هان، ای جوان» را می خواند و آنگاه گازی به سیب می زند. در این لحظه پشمینیان و اشکبوس و قبله گاهی از راهرو بیرون می آیند. به این صورت: پشمینیان دست روی دل گذاشته، آی و وای راه انداخته، تکیده و بی حال است. اشکبوس و قبله گاهی از دو سمت زیربغلش را گرفته اند و او را کشان کشان به طرف صندلی جلو می آورند.

قبله گاهی: من یکی دلخورم ازت لویی؛ خلاصه این جوری بگم.
پشمینیان: آی... وای... مگه من به شما چی کار کردم آقای قبله گاه؟
قبله گاهی: اخمای ترشی داری، یک. زرتی می شه می دویی دنبال تفنگت، دو...
اشکبوس: کوسه هم که هستی. کتاب های مرموز هم که می خونی. (با دیدن برجسته که با یک روزنامه از کتابخانه آمده است.) بفرمایین، احمد و احمد، سور!
برجسته: به به، میزتونم که روشنه!
بقراطی: بله! و درست به همین مناسبت آقای لاموسه از قول بنده می گه: آهوی خوش تیغ من آیتی است... (سیب نیم خورده خود را برای اشکبوس پرت می کند.)
قبله گاهی: نه بابا، همچه آیتی هم نیس.
برجسته: مساله اینه که یه آهوی وطنی اصولاً چطور می تونه خوش تیغ باشه؟ در حالیکه آفریده شده فقط برای کهنه شوری و لَتّه مالی. خوش تیغ شو می خوای انگلیسی. بدمسّب بلوند، کشیده، خوشمرام. پسرخاله یکی از دوستان پسرعموی من، که بالای لندن یه هلیم پزی دو نبش داره، توی نامه ش نوشته بود یه دختر بلوند لندنی وسط «هاید پارک» با تو عشقبازی می کنه چه جور! بعدشم پا می شه یه اسپری به موهاش می زنه و راه می افته انگار نه انگار. حالا این خاله شلخته های ما! انگشت بزنی، مثل میکرب به ات می چسبن و وِل کنِ تم نیستن.
بقراطی: عجیب است آقا!
پشمینیان: اگه یه ذره آفتاب داشتم... (به ساعتش نگاه می کند، بعد آن را به گوش می برد و تکان می دهد.)
برجسته: (با مداد اشاره به جدول روزنامه می کند.) خب، حالا بگین ببینم: این بریتانیای کبیرِ ما کجاس؟
پشمینیان: بریتانیا باید توی انگلیس باشه.
اشکبوس: (او را خاک توسری می کند.) خاک!
پشمینیان: نامربوط نگو آقای اشکبوس!
اشکبوس: آخه مرد حسابی، بریتانیا توی انگلیسه؟
قبله گاهی: درسته دیگه، بریتانیاتوی انگلیسه.
اشکبوس: اِ، احمد، قبله گاهی، بریتانیای کبیر؟
قبله گاهی: لویی مطالعه داره آقا، بی راه حرف نمی زنه.
برجسته: پس چی شد؟
پشمینیان: البته... بریتانیا می تونه توی هندوستانم باشه.
اشکبوس: (او را خاک توسری می کند.) خاک!
پشمینیان: چرا نامربوط می گی آقای اشکبوس؟
اشکبوس: آخه مرد حسابی، بریتانیا توی هندوستانه؟
قبله گاهی: درسته دیگه، بریتانیا توی هندوستانه.
اشکبوس: اِ، احمد، بتهوون، بریتانیای کبیر؟
قبله گاهی: لویی اهل کتابه بابا، می دونه چی می گه.
برجسته: پس چی شد؟
پشمینیان: خلاصه بریتانیا یه جور کلم دریاییه.
بقراطی: براوو! اینم جایزه سرکار، یک دانه سیب اعلای گرجی، قندِ ریزه مثل عسل! لیف بکش فرزندم! (آهسته به اشکبوس:) روزمونو خراب نکن سر مذهبت، بذار یه خورده زندگی کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب در مه بخوان

اوضاع اقتصادی انقدر خرابه که فیدیبو یک صفر اضافه گذاشته برای قیمت کتاب !!!
در 3 ماه پیش توسط