فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نیلا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هدیه جشن سالگرد و درستکارترین قاتل دنیا

کتاب هدیه جشن سالگرد و درستکارترین قاتل دنیا
دو نمایشنامه

نسخه الکترونیک کتاب هدیه جشن سالگرد و درستکارترین قاتل دنیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هدیه جشن سالگرد و درستکارترین قاتل دنیا

دیشب خواب دیدم. بازَم خواب دیدم. خوابِ تو رو. دیگه همه‌ش خوابِ تو رو می‌بینم. ولی توی خوابِِ دیشب یه‌جور دیگه بودی... خواب دیدم جشنِ سالگردِ ازدواج‌مونه و من یه شامِ مفصل درست کرده‌م. شامِ خیلی خوشمزه‌ای بود. من با اشتها می‌خوردم. تصویرِ صورتِ خودم رو می‌دیدم که داره غذا می‌جوه. طعمِ غذا رو نمی‌فهمیدم، فقط به روبه‌رو نگاه می‌کردم و می‌خوردم. تصویر اومد پایین‌تر؛ شاید هم رفت عقب‌تر. حالا دست‌ها رو هم می‌دیدم که بالاوپایین می‌رن. غذا رو می‌برن و می‌ریزن تو سیاهی دهن؛ مثلِ کامیونایی که بارِ خودشون رو تو شب خالی می‌کنن. من بازَم غذا می‌خوردم. تصویر عقب‌تر رفت. من غذا می‌خوردم امّا دستم به دهنم نمی‌رفت. دستم داشت پیانو می‌زد. من داشتم پیانو می‌زدم... شوپَن... شوپَنِ عزیز... شاعرِ پیانو...

ادامه...
  • ناشر انتشارات نیلا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.25 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هدیه جشن سالگرد و درستکارترین قاتل دنیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



هدیه ی جشنِ سالگرد(تک گویی)

تاریکی.
روشنایی. مرد و عروسک در صحنه. مرد در تدارک یک مراسم است. او یک هدیه ــ عروسک ــ پیشِ رو دارد.

مرد: امروز روزِ خوبیه. امروز خیلی روزِ خوبیه...
دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]...
سلام عزیزم. دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی... تو همین چَن ساعتی که ندیده مت. همه ش منتظر بودم که با شب، تو هم بیای تو؛ از همین در. اون وقت همه جا روشن می شه. همه چیز زیرِ نورِ طلایی موهای تو برق می زنه... آخه وقتی نیستی انگار همه جا تاریکه. هیچ جا رو نمی بینم. وقتی که نیستی انگار منو تک وتنها توی یه غارِ تاریک می ذارن و می رن. همه جا سیاهه. تو که می آی همه جا رو روشن می کنی؛ مثِ روز. تو مثِ خورشیدی؛ می تابی... آره... تو خورشیدِ منی... به من بتاب... بتاب... هوم... چه گرمای لطیفی... چه خوبه...
امروز روزِ خوبیه... امروز خیلی روزِ خوبیه...
دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]...
الآن دَرو باز می کنی و می آی تو. منو می بینی که کنارِ میز وایستاده م و یه هدیه ی قشنگ هم کنارمه. همون جلوی در وامیستی و به من نگاه می کنی؛ از بالای چشم. هرازگاهی هم مژه های بلندت آروم آروم از جلوی چشمات رد می شن و اونا رو از چشمای من پنهون می کنن. اینَم نازِ چشماته برا چشمای من. نازِ دو تا چشم، توی یه چهره ی مهتابی، که یه زاویه ی قشنگ با گردنش ساخته و مستقیم به چشمای من نگاه می کنه.
[به عروسک] اول بهتره تو رو ببینه؛ خودشو. این طوری عاشقانه تره.
پس چرا اون زنگ رو نمی زنی؟ دیگه باید اومده باشی... دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]... دیگه باید رسیده باشی سرِ پله ها... تا سه می شمرم: یک... دو...

تاریکی.
روشنایی.

مرد: امروز روزِ خوبیه. امروز خیلی روزِ خوبیه. امروز جشنِ سالگردِ ازدواجِ من و توئه...
دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]...
سلام عزیزم. دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی... میز رو آماده کردم؛ قشنگه، نه؟ می خواستم یه موزیک خوب بذارم... شوپَن... شوپَنِ عزیز... شاعرِ پیانو... نه، اون جوری نگام نکن، می دونم تو شوپَن دوست نداری، نذاشتم... وقتی تو نخوای منَم نمی خوام. به این می گن درک متقابل. آدم باید از بعضی علایقِش بگذره. من که از شوپَن گذشتم. تو چی؟

دیر شده... خیلی دیر شده... تو هنوز نیومدی...

دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]...
سلام عزیزم. دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی... غذا رو درست کردم، میز رو هم چیدم؛ قشنگه نه؟ می دونستم دوست داری... از نگاهت می فهمم... این جوری که نگام می کنی یادِ مادرم می افتم. وقتی بچه بودم گاهی اوقات پدرم، یه جوری که من نفهمم، یه چیزایی درِ گوشِ مادرم می گفت. اون وقت مادرم همین جوری نِگاش می کرد. من هیچ وقت نفهمیدم پدرم چی می گفت ولی هرچی بود مادرم خیلی دوست داشت. ولی یه بارش رو فهمیدم. تو یه مهمونی بزرگ بودیم. یادم می آد یه تالارِ بزرگ بود، مجلل، پُر از آدم. زن و مرد با هم می رقصیدن. عینِ فیلما. همون طور قشنگ و باشکوه. من دیگه هیچ وقت چنین مهمونی ای نرفتم. نمی دونم مهمونی کدوم سرهنگ یا سرتیپی بود؛ هرکی بود آدمِ مهمی بود. اون جا هم پدرم اومد درِ گوشِ مادرم یه چیزی گفت. مادرم همین جوری نگاش کرد. یه خورده مکث کرد. بعد بلند شد و باهاش رقصید. حالا تو داری همون طوری منو نگاه می کنی... عزیزم... می آی تا غذا آماده بشه با هم برقصیم؟
پدرم خیلی خوب می رقصید جوری که مادرم همیشه کم می آورد. ولی با افتخار می نشست چرا که همه می فهمیدن چه شوهری داره. پدرم مردِ قوی ای بود... آره، متاسفانه من مهارتِ پدرم رو ندارم... هه! می بینی؟ ما پاهامون رو با هم نمی ذاریم... خُب سخته، باید تمرین کنیم تا هماهنگ بشیم...
درسته، من خوب رقص بلد نیستم ولی... هیچ وقت فرصت نکردم، خُب آخه اون قدر برام مهم نبوده که از پدرم یاد بگیرم... من همیشه تمامِ فکرم پی ساختنِ عروسک هام بوده... این مُهره های عروسکی شطرنجم رو ببین. مالِ بچگی هامه. خودم درست شون کرده م، همیشه هم با همینا بازی کرده م. من اصلاً شطرنج رو با همین مُهره ها یاد گرفتم. قشنگه، نه؟... خیلی دوست شون دارم... ببینم، تو ناراحتی؟! آره؟... آخه چرا؟... باشه... باشه... دیگه چیزی نمی گم... هیچ چی نمی گم... فقط دعوا نکنیم، باشه؟... می شه مهربون باشی؟ حالا که می آی...
بیا دعوا نکنیم... دیگه هیچ وقت دعوا نکنیم...
دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]...
سلام عزیزم. دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی... می دونم که خیلی خسته ای... کاش بلد بودم پیانو بزنم. اون وقت اون قدر برات می زدم تا خستگیت در بره... ولی من تا حالا حتّا یه بار هم کلاویه ی یه پیانو رو فشار نداده م... درسته، حق با توئه. جای پیانوزدن باید کنارِ تو بشینم... آره، می دونم. نه به کسی زنگ می زنم نه روی عروسک هام کار می کنم... فقط پیشِ تو می شینم... پس دیگه دعوا نمی کنیم؟...
دیگه هیچ وقت دعوا نمی کنیم...

تاریکی.
روشنایی.

مرد: دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]...
سلام عزیزم. دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی...
امروز روزِ خوبیه. امروز خیلی روزِ خوبیه. آخه دیگه دعوا نمی کنیم... قراره دیگه هیچ وقت دعوا نکنیم.
امروز جشنِ سالگردِ ازدواجِ من و توئه. امروز هم مثلِ همه ی سال ها، تو همین روز، من میز رو آماده کردم؛ قشنگه، نه؟
امروز من شوپَن گوش می دم... شوپَن... شوپَنِ عزیز... شاعرِِ پیانو... گفتم موزیک خوب´ خوبه، حتّا اگه تو دوست نداشته باشی. امشب این آهنگ رو گذاشتم تا بتونم راحت تر باهات حرف بزنم. می بینی که همه ی کارها رو کرده م؛ میز آماده س، غذا درست شده... پس حق دارم حرف بزنم... نه، نگران نباش، دعوا نمی کنیم. جشنِ سالگردِ ازدواج مون به هم نمی خوره. قراره که دیگه دعوا نکنیم... دیگه هیچ وقت دعوا نکنیم...
الآن من شوپَن گذاشته م و دارم گوش می دم. خیلی قشنگه. ازش بدت می آد، نه؟ نمی دونم، شاید اولین باری هم که دعوا کردیم سرِ همین شوپَنِِ عزیز بود. تو چرا شوپَن دوست نداری؟ آخه اون اوّلا این طوری نبود. اصلاً اولین قراری که با هم گذاشتیم تو سالنِ کنسرتِ رسیتالِ پیانوی آثارِ شوپَن بود! همون روز من برای اولین بار دستت رو گرفتم. وقتی توی تاکسی، قبل از رسیدن به سالن، اتفاقی همدیگه رو دیدیم. تو عقب نشسته بودی، من جلو. خواستی کرایه ت رو حساب کنی. دستت رو آوردی جلو. اون وقت منَم دستم رو گذاشتم رو دستت. اولین بار بود که گرمای دستت رو لمس می کردم.
ــ اجازه بدین من حساب کنم.
ــ نه. خواهش می کنم.
ــ آخه این جوری که بَده.
ــ نه. اصلاً بد نیست. خیلی هم خوبه.
اون وقت مثلِ یک جنتلمن پول رو حساب کردم، با این که پولِ زیادی همراهم نبود. راننده هه حالِ منو فهمیده بود؛ به خاطرِ همین، کرایه ش رو دوبرابر گرفت، البته من اعتراضی نکردم. همون روز یه عروسک بِهِت هدیه دادم؛ یه عروسک کوچولو که خودم درستش کرده بودم... هوم... اون روزها خیلی خوب بود. تو سرت رو می ذاشتی رو شونه ی من و منَم عاشقانه به چشمات نگاه می کردم. همه به زندگی ما غبطه می خوردن... بعدها چه قدر آرزو کردم به اون روزها برگردیم. روزهایی که به هم کمک می کردیم، همدیگه رو اذیت نمی کردیم، با هم دعوا نمی کردیم... مثلِ حالا که دعوا نمی کنیم...
خیلی طول کشید تا دوباره به این جا رسیدیم. یعنی ما این همه سال زحمت کشیدیم که دوباره برسیم جای اوّل مون؟
ولی در تمامِ این سال ها فقط یک بار آرزو کردم نباشی. نباشی تا یه روز، یه شب، یک ساعت، یک دقیقه مالِ خودم باشم. تا بتونم دستِ کم یه دست شطرنج بازی کنم؛ با همون مُهره های عروسکی که خودم درست شون کرده بودم. تو از اون عروسک ها و اون دوستِ قدیمی که همبازی همیشگی من بود بدت می اومد؛ همیشه، و من نفهمیدم برای چی؛ هیچ وقت. هروقت ما بازی رو با مُهره های عروسکی دست سازِ من شروع می کردیم تو سردردت عود می کرد، بعد کمرت درد می گرفت، بعد قرصات رو می خواستی، بعد مجبورم می کردی برسونمت دکتر، بعدش هم... اون موقع نمی فهمیدم امّا الآن مطمئنم که همه ی اون روزها تو هیچ چیت نبود؛ هیچ چی. حتّا اون روزی که حالِت مثلاً اون قدر بد بود که توی تاکسی غش کردی بعد هم یه هو به هوش اومدی و شروع کردی به فحش دادن؛ به من و دوستم و شوپَن و شطرنج و عروسک هام. من اون روز زیرِ نگاهِ بقیه ی مسافرها، از خجالت، فقط سکوت کرده بودم؛ سکوت. و به این فکر می کردم که چه قدر خوب می شد تو الآن می مُردی... آره می مُردی. آرزو کردم بمیری تا دیگه صدای فریاد نشنوم؛ تا دیگه قیافه ی اخموی عصبانی ای که دهنش رو به پهنای صورتش باز کرده نبینم؛ آرزو کردم تو بمیری تا دیگه دعوا نکنیم، دیگه هیچ وقت دعوا نکنیم.
این فکرم رو ــ این که یه روز آرزو کردم بمیری رو ــ یه شب بِهِت گفتم؛ یه شب که داشتم باهات دردِدل می کردم. اون وقت تو هم در جواب اون قدر داد زدی که تمامِ همسایه ها جلوی درِ خونه مون صف کشیدن. خیلی داد زدی، شاید سه ساعت مدام... و من در تمامِ اون لحظات بازَم ساکت بودم. ساکت بودم و به آرزوم فکر می کردم.
خدا خیلی مهربونه. همه رو بالاخره یه روزی به آرزوشون می رسونه.
حالا دیگه دعوا نمی کنیم... دیگه هیچ وقت دعوا نمی کنیم...

تاریکی.
روشنایی.

مرد: امروز روزِ خوبیه. امروز خیلی روزِ خوبیه. امروز هم مثلِ هرسال سالگردِ ازدواج مون رو جشن می گیریم. میز رو آماده کردم؛ قشنگه، نه؟
دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]...
می گن روحِ آدم می تونه رو خوابا پرواز کنه، راست می گن؟ تو همیشه به این خرافات اعتقاد داشتی. می گن اعتقادِ کامل، غیرممکن رو ممکن می کنه. حالا تو می تونی تو خوابِ من بیای؟... پس ــ
سلام عزیزم. دلم برات تنگ شده؛ خیلی... تو همین مدتی که ندیده مت. اگه می تونی همیشه بیا به خوابم؛ ولی به شرطی که دعوا نکنی. اگه حتّا یه دادِ کوچیک بزنی از خواب بیدار می شم... این رو قسم می خورم، به روحِ خودت قسم می خورم. اگه بدونم توی خواب هم می خوای دعوا کنی هیچ وقت نمی خوابم... نمی خوابم تا دیگه دعوا نکنیم... دیگه هیچ وقت دعوا نکنیم... مثلِ حالا که دیگه دعوا نمی کنیم... دیگه هیچ وقت دعوا نمی کنیم... می بینی آرامش چه قدر خوبه؟ چه قدر شیرینه؟ اگه می دونستم با مرگت، دنیا این قدر آروم می شه این کار رو زودتر می کردم. حالا دیگه نمی تونی با من دعوا کنی. نیستی. من نخواستم که باشی. درعوض نگاه کن. همه چیز سرِ جای خودشه. لباسا مرتبه، اتاقا تمیزه، میز هم آماده س. مُهره های عروسکی دست سازِ شطرنج هم گوشه ی میزه. قشنگه، نه؟ امشب غذا رو هم خودم درست کردم؛ با دستای خودم. خودم هم می خورمش، دیگه هم کسی نیست که غذا رو زهرمارم کنه. یادته اون روز سرِ میزِ غذا، چه طور یه دفعه دعوا رو شروع کردی؟ فقط به خاطرِ این که اون دوستِ دورانِ بچگیم ــ همبازی شطرنجم با مُهره های دست سازِ عروسکیم ــ اومده بود سراغم.
مدت ها می شد که نیومده بود بازی کنیم. آخه بعد از اون دعوای تاریخی تو سرِ شطرنج و مُهره هام دیگه هیچ وقت نتونستم ماتش کنم. همیشه بِهِش می باختم. اون قدر که دیگه باهام بازی نکرد. دیگه براش لطفی نداشت بازی بی رقیب. تو من رو پیشاپیش بازنده کرده بودی. بگذریم. اون دوست دیروز پس از مدت ها اومد سراغم. به کمک نیاز داشت؛ خیلی. یادِ اون روزهایی افتادم که پناهِ من می شد و من تمامِ حرف های نگفته م رو بِهِش می گفتم. یادِ تمامِ کمک هایی که از بچگی تا بزرگی به من کرده بود. حالا می تونستم جبران کنم. باهاش رفتم.
تو همین که فهمیدی مثلِ همیشه شروع کردی: کجا رفتید؟ کی رفتید؟ کی برگشتید؟ چیکار کردید؟... هه...
خدابیامرز مادرم هم همین طور بود. حساسیتِ عجیبی داشت روی من. مدام سوآل پیچم می کرد که کجا می رم، با کی می رم، پیشِ کی می رم، از کجا می آم؛ اووووه... می خواست همیشه کنارش باشم. اونَم غش می کرد، ضعف می کرد، حالش به هم می خورد، قلبش درد می گرفت... همه جا می اومد دنبالم. به خاطرِ همین همیشه مادرم رو کنارم حس می کردم. در نتیجه همه ی زن هایی که با من رابطه داشتن خیلی زود از من جدا می شدن. چون وقتی می بوسیدم شون ترس توی چشمام موج می زد. هرلحظه منتظر بودم مادرم از لای درختا بیاد بیرون. اونَم همیشه می خواست من کنارش باشم و من همیشه از دستش فرار می کردم... خیلی وقته که فرار نکرده م... نتونسته م... دلم لک زده برای فرار از خونه، از مدرسه... فرار کنم تا یه لحظه مالِ خودم باشم. وقتم رو بدزدم و نگاش کنم. بدونم این لحظه، این لحظه ی کوچیک مالِ منه؛ مالِ خودم. ولی تو نذاشتی... هه... تو خیلی خوب جای مادرم رو پُر کردی. اون جاش رو داد به تو و رفت. حالا تو بودی که من رو سوآل پیچ می کردی و نفهمیدی که همین، چه قدر من رو از تو متنفر می کنه. اون قدر متنفر که آرزو می کنم بمیری.
دیروز هم سرِِ میز وقتی سوآلاتت رو شروع کردی یادِ مادرم و آرزوم افتادم. امّا خوب، هنوز دلیلی برای عملی کردنِ آرزوم نداشتم.
سوآلات که تموم شد رفتی سراغِ مرحله ی بعدی: حالا چرا از تو کمک می خواد؟ مگه خودش کم دوست وآشنا و فک وفامیل داره؟
و من همچنان به آرزوم فکر می کردم؛ در سکوت. امّا هنوز دلیلِ کافی برای عملی کردنِ آرزوم نداشتم.
بعد تو شروع کردی به فحش دادن؛ به من، به اون، به شوپَن، به شطرنج و به عروسک هام.
اون موقع چه قدر دوست داشتم همبازی دورانِ کودکیم این جا بود تا سرم رو می ذاشتم رو شونه ش و های های گریه می کردم. اونَم مثلِ مادرها موهام رو نوازش می کرد و ازم می خواست با تو، زنم، عشقم مهربون تر باشم؛ کاری که همیشه می کرد و تو هیچ وقت نفهمیدی اون بهترین دوستِ تو هم بود.
تو همچنان فحش می دادی و من همچنان به آرزوم فکر می کردم؛ در سکوت.
یه دفعه داد زدم ــ البته با صدای آروم ــ که: می کشمت.
البته خودم می دونستم که این کار رو نمی کنم چون هنوز هم دلیل کافی برای عملی کردنِ آرزوم نداشتم.
تو هم می دونستی که من این کار رو نمی کنم ولی همین رو بهونه کردی: «بیا... بیا. بیا من رو بکش. مگه نگفتی می کشمت؟... بیا دیگه.» و بعد دوباره فحش دادی؛ به من، به اون، به شوپَن، به شطرنج و به عروسک هام؛ منتها این دفعه یه خورده رکیک تر.
و من هنوز هم دلیلِ کافی برای عملی کردنِ آرزوم نداشتم. به فحش هات عادت داشتم.
ــ پس چرا معطلی؟ به چی نگاه می کنی؟ بیا بکش دیگه.
تو ناتوانیم رو به رُخم می کشیدی. آره، من نمی تونستم. من همیشه جلوی تو ناتوان بودم.
تو هم که دیدی این طوره با یه جیغِِ بلند همه ی مُهره های عروسکی شطرنجم رو ریختی زمین. بعضی هاشون شکستن، اونایی هم که نشکسته بودن با پات لِه شون کردی.
بغض گلوم رو گرفته بود و دیگه فقط به آرزوم فکر می کردم.
ــ چیه؟ چی شد؟ به دنیای بچگیت تجاوز شد؟ پس چرا هیچ غلطی نمی کنی؟
فکر می کردم به این که کی می تونم تو رو بکشم تا دیگه دعوا نکنیم، دیگه هیچ وقت دعوا نکنیم...
بعد دو تا آخری مُهره های عروسکی شطرنجم رو که پریده بودن یه گوشه و قایم شده بودن با ناخونت بیرون کشیدی و به دندون گرفتی و جویدی.
ــ دیدی حالا؟ دیدی جراتش رو نداری؟ دیدی نمی تونی حتّا به حرفی که خودت زدی عمل کنی؟ تو هنوز باید عروسک بازی کنی.
خفه شو!... این رو تو دلم گفتم. بعد به صدای بلند گفتم: امّا من برای تو هم عروسک درست کردم؛ برای هدیه ی جشنِ سالگردِ ازدواج مون...
از این لحظه به بعد نمی دونم چرا همه چیز مات شد، همه چیز آروم حرکت می کرد. انگار زمان کش اومده بود. دیدم عروسکم ــ عروسکت ــ عروسک هدیه ی جشنِ سالگردِ ازدواج مون، از روی میز رفت رو هوا... خیلی بالا... تا نزدیکی های سقف. یه چرخ زد و آروم اومد به سمتِ پایین. دامنش تو هوا تکون می خورد؛ مثلِ موهای طلایی ای که تو باد تکون می خورن... من می دیدمش؛ عروسک رو... همین طور می اومد... خیلی طول کشید تا از سقف برسه به زمین. تو این مسیر، یعنی از سقف تا زمین، خیلی از عروسک هام از تو دلِ عروسک هدیه ی جشنِ سالگردِ ازدواج مون پریدن بیرون؛ عروسک های شطرنجم، عروسک های دست سازِ بچگیم، عروسکی که روزِ اولِ آشنایی مون بِهِت دادم، حتّا خودِ عروسک هدیه ی جشنِ سالگردِ ازدواج مون. انگار می خواستن خودشون رو نجات بدن. عروسک هدیه ی جشنِ سالگردِ ازدواج مون از لبه ی میز رد شد، طولِ پایه ها رو طی کرد و محکم خورد زمین. صدا داد. من اون عروسک رو از چوب و پارچه ساخته بودم ولی نمی دونم چرا وقتی خورد زمین صدای خوردشدنِ شیشه داد... شکست.
دیگه لازم نبود به دلایل فکر کنم. آرزوم جلوی چشمام بود. انگار زمان جمع شده بود. کوچولوی کوچولو. قدّ یه نقطه. آرزوم رو شفاف می دیدم. دستم روی گلوت بود و جای انگشتام روی سفیدی گردنت خط های بنفش ساخته بودن؛ درست به موازاتِ هم.
من به آرزوم رسیدم.
دیگه دعوا نمی کنیم... دیگه هیچ وقت دعوا نمی کنیم.

نور می رود. تاریکی.
روشنایی.

مرد: امروز روزِ خوبیه. امروز خیلی روزِ خوبیه. امشب جشنِ سالگردِ ازدواجِ من و توئه.
دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]...
الآن باید صدای زنگِ در بیاد و تو بیای تو. اون وقت من بگم:
سلام عزیزم. دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی... تو همین مدتی که ندیده مت.
دیشب خواب دیدم. بازَم خواب دیدم. خوابِ تو رو. دیگه همه ش خوابِ تو رو می بینم. ولی توی خوابِِ دیشب یه جور دیگه بودی... خواب دیدم جشنِ سالگردِ ازدواج مونه و من یه شامِ مفصل درست کرده م. شامِ خیلی خوشمزه ای بود. من با اشتها می خوردم. تصویرِ صورتِ خودم رو می دیدم که داره غذا می جوه. طعمِ غذا رو نمی فهمیدم، فقط به روبه رو نگاه می کردم و می خوردم. تصویر اومد پایین تر؛ شاید هم رفت عقب تر. حالا دست ها رو هم می دیدم که بالاوپایین می رن. غذا رو می برن و می ریزن تو سیاهی دهن؛ مثلِ کامیونایی که بارِ خودشون رو تو شب خالی می کنن. من بازَم غذا می خوردم. تصویر عقب تر رفت. من غذا می خوردم امّا دستم به دهنم نمی رفت. دستم داشت پیانو می زد. من داشتم پیانو می زدم... شوپَن... شوپَنِ عزیز... شاعرِ پیانو... اون وقت عروسک هام روی میز می رقصیدن... عروسک های دست سازِ شطرنجم، عروسکی که روزِ اوّلِ آشنایی مون بِهِت دادم، عروسک های دیگه م، حتّا عروسک هدیه ی جشنِ سالگردِ ازدواج مون. اون ها با ضربه هایی که من با انگشتام به پیانو می زدم، می رقصیدن... به پیانو نگاه کردم... پیانو نبود، میز بود؛ همین میزِ شام. این پیانو هیچ کلاویه ای نداشت، من انگشتام رو روی استخونای انگشتای تو فشار می دادم. استخونایی که بعد از پختنت تو دیگ، از گوشتا جدا کرده بودم. این کلاویه ها شاعرانگی شوپَن رو نداشتند بلکه یه جور توحّش تو صداشون بود. مثلِ جیغ های تو صدا می داد. از اون جیغ ها از خواب پریدم.
خواستم صبح این خواب رو برات تعریف کنم ولی با خودم گفتم الآن نه، وقتی تموم شد.
حالا که تو جشنِ سالگردِ ازدواج مون دارم این خواب رو برات تعریف می کنم، به این فکر می کنم که چه طور ممکنه کاری رو که من امروز می خواستم انجام بدم، دیشب توی خواب دیدم. و اصلاً به این فکر می کنم که من چرا باید چنین خوابی ببینم. من تو رو دوست داشتم؛ خیلی... می خواستم کنارِ هم زندگی کنیم و خوش باشیم... امّا چی شد؟ مُهره های عروسکی دست سازِ شطرنجم شکست، عروسک هدیه ی جشنِ سالگردِ ازدواج مون تیکه تیکه شد، دوستم از من جدا شد، تمامِ خاطراتِ عاشقانه م مُرد و دستِ آخر موسیقی شاعرانه ی شوپَن هم به جیغِ کلاویه های یه پیانوی استخونی تبدیل شد.
وقتی به این مسیر نگاه می کنم می بینم حق داشتم اون خواب رو ببینم. همه ی گذشته ی قشنگ مون رو تو خورده بودی. وقتی هم گلوت رو فشار دادم اونا رو بالا نیاوردی. پس باید می خوردمت تا تمومِ اون گذشته در من باقی بمونه. شاید اصلاً به خاطرِ همینه که عاشق ها به معشوقه هاشون می گن بخورمت. اصلاً مگه نه این که وقتی یه دختر بچه ی کوچولوی تپل مپلِ دوست داشتنی می بینیم می خوایم بخوریمش یا گازش بگیریم؟ خُب من هم تو رو دوست داشتم؛ خیلی... پس خوردمت. اول از همه زبونت رو؛ همونی که بارها به من گفت دوستت دارم و بعد بارها و بارها فحش داد؛ به من، به دوستم، به شوپَن، به شطرنج و به عروسک هام. بعد دست ها؛ همونایی که بارها و بارها تو دستای من بود و من رو لمس می کرد و بعد بارها و بارها تو صورتم خورد. بعد پاها؛ که قشنگ می رقصیدن و بعدها عروسک هام رو لِه کردن. بعد صورت؛ که چشما از میونش به من نگاه می کردن و بعدها دیگه هیچ محبتی توش نبود. بعد هم... من تو رو خوردم. تمومت کردم. من غذای عشق خوردم. حالا دیگه خیالم راحته که سرِ شام دعوا نمی کنیم، سرِ ناهار دعوا نمی کنیم، اصلاً دیگه دعوا نمی کنیم... دیگه هیچ وقت دعوا نمی کنیم...
ولش کن. بیا جشنِ امشب رو خراب نکنیم، یادِ گذشته ها نیفتیم؛ یادِ گذشته های بد. آخه قراره که دیگه دعوا نکنیم. دیگه هیچ وقت دعوا نکنیم.
دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]...
سلام عزیزم. دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی...
دینگ دینگ [صدای زنگِ در را تقلید می کند]...
دیگه دعوا نمی کنیم... دیگه هیچ وقت دعوا نمی کنیم...

صدای واقعی زنگِ در، همان گونه که مرد تا کنون تقلید می کرده است.
بُهت. سکوت. تاریکی.
تهران ــ تیرماه ۱۳۸۱

این نمایشنامه نخستین بار در دهمین جشنواره ی تآترِ عروسکی تهران (شهریور ۱۳۸۳) در «تالارِ خورشیدِ» تآتر شهر به صحنه رفت و جزوِ شش نمایشِ برگزیده ی جشنواره معرفی شد. سپس ژوئنِ ۲۰۰۵ در سه جشنواره ی بین المللی پراگ (چک)، ایماترا (فنلاند) و سن پترزبورگ (روسیه) حضور یافت و تندیسِ بهترین بازیگرِ مرد را در نُهُمین جشنواره ی پراگ و تندیسِ بهترین اجرا در دومین جشنواره ی ایماترا (فنلاند) را دریافت کرد. پس از این موفقیت ها، این نمایشنامه به مدتِ ۱۸ شب (از ۲۰ تیر تا ۱۱ مرداد ۱۳۸۴) در تهران، «تالار نو»ی مجموعه ی تآتر شهر به صحنه رفت.
این نمایش بارِ دیگر برای اجرا در جشنواره ای در هند دعوت شد و دو اجرا در شهرهای دهلی نو و مَدرَس داشت.
پس از آن نیز با تعویض بازیگر اصلی (بهرام بهبهانی به جای افشین هاشمی) دو اجرا در کشورهای فرانسه و بلغارستان داسته است.

نظرات کاربران درباره کتاب هدیه جشن سالگرد و درستکارترین قاتل دنیا