فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب عشق و تنهایی

نسخه الکترونیک کتاب عشق و تنهایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عشق و تنهایی

چرا زندگی ما تهی است؟ با وجودی که بسیار فعالیم؛ با وجودی که کتاب‌ها می‌نویسیم؛ برای حصول مقاماتی تلاش می‌کنیم؛ مع‌ذلک زندگی ما تهی است؛ ملالت‌بار و کسالت‌آور است؛ یکنواخت و روتین است. چرا روابط این‌گونه متظاهرانه و زرق و برقی است؛ بی‌محتوا و بی‌معنا است؟ ما لااقل تا این‌حد با زندگی خود آشنا هستیم که بدانیم یک زندگی بی‌معنا و بی‌محتوا داریم؛ می‌دانیم که مدام جملات و شعارها و ایده‌هایی را که از دیگران آموخته‌ایم تکرار و بازگویی می‌کنیم ــ چیزهایی که فلان‌کس و فلان‌کس گفته‌اند؛ چیزهایی که قدیسین باستانی یا قدیسین مدرن گفته‌اند! اگر از فلان رهبر شبه‌مذهبی پیروی و اطاعت نکنیم؛ از رهبران سیاسی؛ از رهبران عقیدتی؛ از نمایندگان روشنفکری، از مارکس و آدلر پیروی می‌کنیم. ما فقط صفحه‌ی گرامافونی هستیم که صداهایی را تکرار می‌کند؛ و ما نام این تکرارها را می‌گذاریم «دانش». ما می‌آموزیم؛ تکرار می‌کنیم؛ درحالی‌که زندگیمان مطلقا تهی، زرق و برقی، ملالت‌بار و زشت است. چرا؟ چرا این‌طور است؟ چرا ما این‌همه به چیزهای ذهن اهمیت می‌دهیم؟ چرا ذهن در زندگی ما این‌همه نقش و اهمیت پیدا کرده است؟ ــ ذهن که عبارت است از ایده‌ها و باورها، فکرها، که عبارت است از قدرت منطق‌تراشی و سفسطه کردن؛ سنجش و قیاس، برآورد کردن و ایجاد یک‌نوع موازنه‌ی ساختگی و نظیر این زیرکی‌ها و زرنگی‌ها. چرا ما این‌همه به ذهن اهمیت می‌دهیم؟ ــ که البته معنایش آن نیست که باید تبدیل به آدم‌هایی عاطفی، احساساتی و سانتیمانتال بشویم؛ آدم‌هایی هیجانی و تملق‌گو بشویم. ما این خلأ درونی را می‌شناسیم؛ ما این عقیم بودن و یائسگی روانی و معنوی را می‌شناسیم. ولی علت آن چیست؟ کشف علت آن تنها از طریق آگاهی نسبت به روابطی که با دیگران و با زندگی داریم ممکن است.
روابط ما عملاً و واقعا بر چه اساسی است؟ آیا اساس روابط ما را «خودجداسازی»، «خودانزوایی» تشکیل نمی‌دهد؟ آیا هر حرکت ذهن یک جریان خودحفاظی؛ جست‌وجوی ایمنی و خود جداسازی نیست؟ آیا نفس اندیشه‌های ما یک جریان خودجداسازی نیست؟ آیا هر حرکت زندگی ما یک جریان خودمحصورسازی نیست؟ شما می‌توانید این موضوع را در روابط روزمره‌ی خود مشاهده کنید. فامیل برای شما نقش نوعی خودجداسازی و خودمحصورسازی را پیدا کرده است. و انسانی که در جدایی به‌سر می‌برد لاجرم باید در حال ستیز، تضاد و مخالفت به‌سر برد. پس تمام اعمال و رفتار ما منجر به خودجداسازی می‌شود؛ و خودجداسازی است که این احساس خلأ و تهی درونی را ایجاد می‌کند. و انسانی که احساس خلأ روانی و درونی می‌کند ناچار باید به طریقی آن را پر کند؛ جبران کند ــ به‌وسیله‌ی رادیو، به‌وسیله‌ی شلوغی و سروصدا، به‌وسیله‌ی وراجی، به‌وسیله‌ی مطالعه، به‌وسیله‌ی حصول دانش‌های غیرمفید و غیرضروری؛ به‌وسیله‌ی کسب احترامات اجتماعی، ثروت، منصب و موقعیت و غیره و غیره. ولی همه‌ی این‌ها خود ماهیت جداسازی را دارند و بنابراین فقط کمک می‌کنند به تقویت خودجداسازی. پس برای بسیاری از ما زندگی عبارت است از یک جریان جدایی و انزوا، انکار و عدم پذیرش، مقاومت، انطباق با یک الگو و قالب. و طبیعی است که در این جریانات، زندگی وجود نخواهد داشت و بنابراین احساس خلأ، احساس ناامیدی و بی‌باروبرگی وجود خواهد داشت.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب عشق و تنهایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

براک وود پارک(۵)

۱۱ سپتامبر ۱۹۷۱

آیا مقدمه و شرط لازم برای کشف، درک و شناخت هر چیز، آزاد بودن نیست!؟ اگر بخواهیم به بررسی و شناخت ماهیت مسئله ی بغرنجی که عشق نامیده می شود بپردازیم باید قبلاً خود را ــ ذهن خود را ــ از پیش فرض ها و پیش داوری های خاص خود، از تمایلات، خلق و خوهای خاص، و از این که عشق باید چه باشد یا نباشد، آزاد گردانیم و با یک ذهن پاک و نیالوده به باورهای متعصبانه، به بررسی موضوع بپردازیم. باید همه ی تعصبات و پیش داوری ها را کنار بگذاریم. در غیر این صورت در بررسی خود گمراه و منحرف خواهیم شد؛ براساس شرطیت خاص خود با یک چیز ــ به نام عشق ــ موافقت یا مخالفت می کنیم؛ و به این طریق انرژی های خود را بیهوده هدر می دهیم. در بحث و گفت وگویی که با یکدیگر درباره ی چگونگی عشق داریم آیا می توانیم به اهمیت کشف ماهیت و مفهوم عشق پی بریم؟ اگر بخواهیم در این زمینه یک کار جدی انجام بدهیم قبل از هر چیز باید ذهن خود را از هرگونه نظریه و انواع استنتاجاتی که درباره ی کلمه ی عشق دارد آزاد گردانیم؛ پاک کنیم. ولی آیا می توانیم چنین کنیم؟ آیا امکان دارد که ذهن را از پیش داوری ها، تعصبات و استنتاجاتی که در ذهن ما ریشه های عمیق دارد پاک و آزاد نماییم؟ زیرا اگر بخواهیم با هم به تحقیق، بررسی و گفت وگو درباره ی ماهیت عشق بپردازیم باید یک ذهن دریافت کننده و هوشیار داشته باشیم. و اگر بخواهیم از قبل عقاید و باورهایی، قضاوت ها و نظریاتی درباره ی عشق داشته باشیم و بگوییم عشق باید چنین باشد و چنان نباشد، نمی توانیم چنان ذهن روشن، دریافت کننده و حساسی داشته باشیم.
برای بررسی و تحقیق درباره ی ذهن؛ تمام تحقیق و بررسی ما باید از احساس واقعی آزاد بودن آغاز گردد ــ نه آزاد از چیزی، بلکه کیفیت آزادی تام و کلی ای که در آن ذهن قادر به نگاه کردن، مشاهده کردن و دیدن حقیقت است. شما می توانید بار دیگر به تعصبات، پیش داوری ها و قضاوت های بیهوده ی خود برگردید؛ ولی فعلاً که مشغول بررسی هستیم آن ها را کنار بگذارید و ذهن را آزاد و خالص نگه دارید.(۶)
***
در بحث فعلی ما چند موضوع برای بررسی مطرح است: موضوع غریزه ی جنسی، حسادت، احساس تنهایی و بی کسی، احساس وابستگی، هم صحبتی و هم نشینی، لذت طلبی و نتیجتا ترس. به نظر می رسد که عشق همه ی این ها را در خود دارد. همه ی این ها در کلمه ی «عشق» خلاصه می شود.
اجازه بدهید بحث را با مسئله ی لذت آغاز کنیم. زیرا لذت نقش مهمی در مسئله ی عشق دارد.(۷) بسیاری از مذاهب غریزه ی جنسی را نفی کرده اند. می گویند انسانی که در لذت های حسی ــ مثل غریزه ی جنسی ــ گرفتار می آید، قادر به شناخت ودرک ماهیت و جوهر حقیقت، خدا، عشقِ متعالی و سنجش ناپذیر و نظیر این ها نیست. یکی از عواملی که در مسیحیت، در هندوستان و هم چنین در آیین بودایی رواج دارد و منجر به شرطی کردن افراد می شود، همین عقیده و باور است. در بررسی این که عشق چیست، باید نسبت به شرطی بودن خود به وسیله ی سنت ها، فرهنگ اجتماعی و باورهایی که به ارث گرفته ایم توجه داشته باشیم. شرطی بودن موجب شکل های مختلف سرکوب کردن غرایز جنسی می شود؛ و نیز شرطی بودن است که حدود لذات جنسی را تعیین می کند و مجاز می شمارد.
لذت نقش فوق العاده مهمی در زندگی ما بازی می کند. اگر با افراد مذهبی صحبت کرده باشید می بینید که رعایت عفاف یکی از موضوعات و دغدغه های زندگی آن ها است. ولی برای افراد مدرن عفاف و پاکدامنی جایی ندارد؛ و آن را به کلی نادیده می گیرند. و بر این عقیده اند که باید هر چه بیشتر از لذات جنسی برخوردار گردند.
چرا لذت جنسی چنین نقش مهمی برای افراد مدرن و به اصطلاح انتلکتوئل پیدا کرده است؟ من نمی گویم لذت جویی در این زمینه صحیح است یا غلط. ما فقط می خواهیم به بررسی موضوع بپردازیم. من نمی گویم لذت جنسی خوب است یا بد. می خواهیم ببینیم چرا این همه برای انسان اهمیت پیدا کرده؟
بسیاری از مذهبیون، از جمله کشیشان، تمایلات جنسی را تقبیح و محکوم می کنند. می گویند اگر در جست وجوی خدا هستی باید تجرد اختیار کنی (از اعمال جنسی خودداری کنی). من یک تارک دنیا (راهب) را در هندوستان می شناسم؛ مردی است بسیار بسیار جدی، دانشمندی است فرهیخته. در سن پانزده یا شانزده سالگی دنیا را ترک کرد و عهد کرد که برای همیشه لباس زهد و رهبانیت بپوشد. من اغلب در ارتباط و تماس با او بودم. در سن چهل سالگی عهد خود را شکست و ازدواج کرد. ولی همیشه عذاب می کشید؛ زیرا در فرهنگ هندوستان شکستن عهد بسیار قبیح و مذموم شمرده می شود. و جامعه درواقع او را طرد کرده بود. و من می پرسم چرا در رابطه با ارضای یک غریزه ی فیزیکی و طبیعی افراد باید کارهای حاد و متعصبانه ای از این قبیل بکنند که یا با خود عهد کنند که هرگز گرد اعمال جنسی نگردند یا در این کار راه افراط بروند؛ یا به هر حال به خاطر آن عذاب بکشند؛ خود را تحقیر و ملامت کنند!؟
(مخصوصا در جوامع غربی) مسئله ی وقاحت پردازی، هرزه نگاری، صُور قبیحه، مطالب مستهجن به حد وفور وجود دارد. جوانان را آزاد می گذارند تا هر چه دلشان می خواهد از این نوع مطالب مستهجن بخوانند، چاپ کنند، به نمایش درآورند. در این جوامع سرکوب کردن غرایز جنسی را روا نمی دارند.
به هرحال می پرسیم عشق چه ارتباطی با این گونه امور دارد؟ مفهوم این موضوعات ــ عشق، سکس، لذت و عفاف ــ چیست؟ قبل از هر چیز اجازه بدهید به بررسی این موضوع بپردازیم که چرا انسان در طی همه ی اعصار چنین پایگاه حساس و مهمی برای سکس در زندگی قایل شده است؛ و نیز چرا یک نوع حالت مقاومت، نفی و انکار در رابطه با سکس وجود دارد.
آیا یک علت اهمیت دادن به تمایلات غریزی، به سکس، این نیست که شخص در این گونه اعمال احساس آزادی کامل می کند؟ می دانیم که در بُعد ذهنی ما انسان هایی مقلد و کپی کننده ایم، خلاقیت نداریم. در بُعد ذهنی انسان هایی دست دوم یا دست سوم هستیم؛ تکرارکننده ایم ــ کارمان تکرار چیزهایی است که دیگران گفته اند ــ چیزهایی که اندیشه های کوچک ما را تشکیل می دهند. در این زمینه بارور و خلاق نیستیم، فعال نیستیم، زنده نیستیم، آزاد نیستیم. از نظر احساسات و عواظف نیز عواطفی غنی و نیرومند و پرشور و شوق نداریم، علایق عمیق نداریم. ممکن است دیوانه وار شیفته ی بعضی چیزها باشیم، ولی این شیفتگی نه عمق دارد و نه دوام. ما هرگز به چیزی شوق و دلبستگی عمیق، زنده و مستمر نداریم. زندگی ما تقریبا به طور ماشینی می گذرد؛ زندگی ما به صورت یک روتین روزمره جریان دارد. زندگی ما تکرار یک مقدار واکنش های ماشینی است.(۸) در بُعد ذهنی و تکنولوژی کاملاً مثل یک ماشین عمل می کنیم؛ در بُعد احساس و عواطف نیز کم و بیش یک وضع ماشینی و روتین داریم. به این دلایل اعمال جنسی برای ما خودبه خود از اهمیت فوق العاده ای برخوردار می شوند. اگر در بُعد ذهنی آزادی وجود داشت؛ و اگر انسان از یک عشق و شور و شوق عمیق برخوردار بود؛ غرایز جنسی نیز جای معمولی خود را داشتند ــ بی آن که از چنین حساسیت و اهمیتی که فعلاً دارند برخوردار باشند.
ما نباید برای غرایز شهوی این همه معنا و اهمیت قایل باشیم. نباید سعی کنیم تا از طریق سکس به تجربه ی حالت «نیروانا» برسیم؛ نباید فکر کنیم که از طریق روابط جنسی می توانیم با نوع انسان ــ همه ی انسان ها ــ احساس یگانگی و وحدت پیدا کنیم... و بسیاری چیزها و آرزوهای دیگر که امیدواریم از طریق سکس حاصل نماییم!
حال می پرسیم: آیا ذهن ما می تواند به آزادی دست یابد؟ آیا ذهن ما می تواند فوق العاده سرزنده، با روح، بیدار و روشن باشد؛ فوق العاده دریافت کننده باشد؟ منظورم از دریافت یا ادراک آن دریافت و ادراکی نیست که به وسیله ی دیگران حاصل شده است که از فلاسفه، روان شناسان، و از به اصطلاح معلمین معنوی و عرفانی حاصل شده است؛ ــ معلمینی که خود احتمالاً بسیار دور از معنویت اند. هنگامی که کیفیت آزادی عمیق و پرشور و شوق وجود دارد، سکس نیز جای مناسب خود را دارد.
سوال بعد این است که: عفاف چیست؛ چه پدیده ای است؟ آیا اصولاً زندگی اکثر ما انسان ها در کیفیت تقوا، عفاف و پاکدامنی جریان دارد؟ معنی کلمه ی «تقوا» و «عفاف» (Chaste) ــ نه فقط معنای لغوی آن، بلکه حقیقت معنای آن، معنای درونی و عمق آن ــ چیست؟ وقتی صحبت از یک ذهن کاملاً باتقوا، عفیف و پرهیزکار می کنیم واقعا منظورمان چیست؟ به نظر من بسیار لازم است که به بررسی این موضوع بپردازیم. به نظرم یافتن پاسخ این سوال از دیگر سوالات مهم تر است.
اگر شخص از حرکات و فعالیت های ذهن در تمامیت آن آگاه باشد ــ نه آگاهی جزئی و تجزیه شده ــ نه آگاهی در شکل مشاهده کننده ای که ذهن را می پاید؛ که به آن به طور جزئی توجه دارد و نتیجتا تضادی ایجاد می کند بین «مشاهده کننده» و «مشاهده شونده» ــ آیا در آن آگاهی تام و کامل نمی بیند که ذهن بدون وقفه در حال تشکیل تصاویر است؟ آیا نمی بیند که مدام خاطره ی انواع لذت ها، بدبختی ها، حوادث نامطلوب، آزارها و انواع موثرات، انواع عوامل تاثیرگذار و انواع عوامل فشار را در خود ثبت می کند!؟(۹) عامل شلوغی ذهن ما همین ثبت شده ها هستند؛ همین تصاویر هستند. فکر درباره ی یک عمل جنسی می اندیشد، آن را در خود مجسم می کند، آن را متصور می شود، احساسات و عواطف خاطره انگیز را در خود نگه می دارد؛ و نتیجتا دچار تمایلات و رغبت های شهوی می شود. چنین ذهنی را نمی توان یک ذهن پاک، عفیف و باتقوا نامید. ذهنی واقعا عفیف و باتقوا است که هیچ تصویر و هیچ خاطره ای را در خود ثبت و حمل نمی کند. چنین ذهنی همیشه مبرا، پاک و بی آلایش است! کلمه ی پاک و مبرا به ذهنی گفته می شود که آزارناپذیر است؛ که نه کیفیت آزار دیدن دارد و نه آزار رساندن ــ ولی مع ذلک یک ذهن کاملاً حساس و دریافت کننده است. به چنین ذهنی می توان گفت یک ذهن عفیف و باتقوا؛ یک ذهن پاک و نیالوده. ولی آن افرادی که با خود عهد کرده اند؛ با خود شرط کرده اند که آدم های باتقوا و عفیفی باشند ابدا عفیف و باتقوا به معنای واقعی نیستند.(۱۰) این ها مدام در حال ستیز و کشمکش با خود هستند. من انواع راهبان و کاهنان را ــ هم در غرب و هم در شرق ــ می شناسم که خدا می داند چه شکنجه ها و مشقت هایی را بر خود هموار و تحمیل می کنند تا خدا را بشناسند! ولی جست و جو و شناخت خداوند به وسیله ی ریاضت و خود شکنجه کردن ممکن نیست. نتیجه ی آن تلاش ها و ریاضت ها این است که ذهن فلج می شود؛ منحرف می شود، شکنجه می بیند.
همه ی این ها در مسئله ی «لذت» نیز مُضمر است. جایگاه لذت در رابطه با عشق کجا است؟ چه رابطه ای بین جست و جوی لذت و جست وجوی عشق وجود دارد؟(۱۱) ظاهرا این دو نوع جست وجو از یک سنخ هستند. دارای یک ماهیت هستند. تمام فضایل و اخلاقیات ما مبتنی بر لذت جویی است(۱۲)، حتی ایثار و فداکاری بسیاری از انسان ها ریشه در لذت طلبی دارد ــ یا مقاومت در مقابل یک چیز به خاطر لذت ناشی از حصول یک چیز است.
به هرحال آیا مرز مشترکی بین لذت و عشق وجود دارد؟ و اگر وجود دارد، این مرز در کجاست!؟ آیا این دو ــ لذت و عشق ــ می توانند با هم باشند؟ آیا این ها از یک سنخ و دارای یک جوهره و خمیره هستند؟ آیا این ها پیوسته اند یا همیشه جدا از یکدیگرند؟ انسان همیشه صحبت از عشق به خدا کرده؛ به دیگران توصیه کرده است که «خدا را دوست بدارید؛ نسبت به خدا عشق بورزید؛ و توجه داشته باشید که چنین عشقی هیچ گونه شباهت و سنخیتی با عشق های مادی و دنیوی ندارد.»
و می دانید که این مسئله ــ عشق به خدا، و تفاوت ماهیتی آن با عشق به چیزهای دنیایی و مادی ــ نه تنها مسئله ی تاریخی قرن ها بوده بلکه از زمان های بی زمان یکی از معضلات انسان بوده است. پس ببینیم آیا حد و مرزی هست که این دو را از هم جدا کند، یا اصلاً حد و مرزی وجود ندارد؟
اگر ما فقط در جست وجوی لذت هستیم ــ همان گونه که بسیاری از ما تنها در جست وجوی آنیم ــ تحت عنوان جست وجوی خدا؛ صلح طلبی؛ اصلاح جامعه و غیره ــ در آن صورت جایگاه عشق در این جست وجوها کجا است؟ آیا اصولاً عشق در این جست وجوها وجود دارد؛ جایی دارد؟
اکنون وارد این سوالات بشویم: لذت چیست؟ خوشی و محظوظ شدن چیست؟ وجد، شعف و مسرت چیست؟ آیا سعادت، شادمانی و وجد مرتبط با لذت است؟ (خواهش می کنم نگویید نیست یا هست، بگذارید بررسی کنیم تا حقیقت موضوع برایمان کشف بشود). به یک درخت زیبا، یک تکه ابر، نور تابیده بر سطح آب، غروب خورشید، آسمان گسترده، یا به چهره ی زیبای یک کودک نگاه کنید. در وجد، شعف و انبساط ناشی از مشاهده ی یک چیز واقعا زیبا، مسرتی عمیق و نیرومند وجود دارد؛ احساس مطلوب ناشی از درک، فهم و قدرت تشخیص یک چیز فوق العاده عالی، روشن، جذاب و باشکوه وجود دارد. و هنگامی که شما لذت را نفی می کنید، چنان است که هرگونه ادراک و احساس زیبایی را نفی کرده اید. و بعضی از مذاهب آن را (لذت را) نفی کرده اند.(۱۳) به طوری که به من گفته اند، فقط در این اواخر نقاشی مناظر طبیعی به عنوان یک چیز مجاز مذهبی وارد دنیای غرب گردید ــ اگرچه در چین و در نقاشی های شرقی نقاشی کردن مناظر طبیعی و درخت از قدیم الایام شرعا مجاز، شکوهمند و اصیل شمرده می شده است.
و اما: چرا ذهن به جست وجوی لذت می رود؟ کاری نداریم به این که جست وجوی آن به وسیله ی ذهن کاری است غلط یا صحیح، فقط می خواهیم ببینیم مکانیسم اصل لذت طلبی چگونه است و بر چه مبنایی است. اگر شما بگویید: من با لذت طلبی موافق یا مخالفم، در تحقیق شکست خواهید خورد، متوقف خواهید شد، کشف نخواهید کرد که لذت طلبی براساس چه مکانیسمی جریان دارد. ولی اگر همه ی ما با هم ــ و از طریق تحقیق و بررسی ــ عملاً و واقعا درک کنیم و دریابیم که اصل لذت جویی و مکانیسم تمام حرکات نهفته در آن چیست، شاید به درک و شناخت جوهر و ماهیت وجد، انبساط و شادمانی واقعی نیز نایل گردیم. پس می پرسیم: حظ نفس، خوشی و وجد ــ که در همه ی آن ها نوعی خلسه، جذبه و از خود بی خود شدن نهفته است ــ چیست؟ آیا حالت خلسه و از خودبی خود شدن ارتباط و قرابتی با پدیده ی لذت دارد؟ آیا مسرت و انبساط هرگز می تواند تبدیل به لذت بشود؟
پس بار دیگر می پرسیم: مکانیسم یا فرآیند لذت چیست؟ چرا ذهن، این گونه به طور مستمر در جست وجوی لذت است؟ شما نمی توانید خود را از درک، مشاهده و تماشای یک مثلاً خانه ی زیبا، یک باغچه ی سبز دل نشین و زیبا، که نور خورشید بر آن تابیده است، یا یک بیابان برهوت که در آن حتی یک برگ سبز وجود ندارد و از ساحت گسترده ی آسمان بازدارید، شما نمی توانید خود را از مشاهده و درک همه ی این چیزها، همه ی این زیبایی ها بازدارید و محروم نمایید. و نفس مشاهده و درک، عین لذت است، عین مسرت خاطر است. این طور نیست؟ هنگامی که شما یک چهره ی زیبا، دوست داشتنی و جذاب را می بینید ــ چهره ای که علاوه بر زیبایی، یک چهره ی باهوش، باروح، متفکر و معقول است ــ احساس وجد و شعف می کنید. چه موقع آن وجد و شور تبدیل به لذت می شود؟ شما یک مجسمه ی زیبا و شکوهمند می بینید که به وسیله ی میکل آنژ ساخته شده. با حالت وجد آن را نگاه می کنید، می بینید یک چیز فوق العاده است، انگار زنده است، انگار ماهیت دارد. در مشاهده ی آن مجسمه لذت و شعف بزرگی وجود دارد. بعد از آن دور می شوید و ذهنتان شروع می کند به اندیشیدن درباره ی آن؛ فکر، کار خودش را شروع می کند. به خودتان می گویید ــ و در واقع با خودتان می اندیشید ــ چه پدیده ی زیبا و دوست داشتنی ای بود! هنگام دیدن، احساس عمیق و بزرگی وجود داشت، کیفیتی از ادراک و دریافت وجود داشت که ناشی از تماس و رابطه با یک پدیده ی فوق العاده و استثنایی است. آن گاه اندیشه وارد می شود و آن صحنه را دوباره به خاطر می آورد، و هم چنین لذتی را به یاد می آورد که هنگام مشاهده ی مجسمه در شما وجود داشت. به عبارت دیگر، فکر ــ از طریق به یاد سپردن ــ لذتی را ایجاد می کند که زمانی یک احساس وجدآلود بود.
پس می بینیم که فکر مسئول دنبال کردن و حفظ کردن لذت است. (توجه داشته باشید که این مطلب چیزی نیست که من آن را جعل کرده باشم، اختراع کرده باشم، خودتان می توانید واقعیت این موضوع را ببینید، کشف کنید.) شما یک غروب زیبای خورشید را مشاهده می کنید، و بعد با خودتان می گویید: «کاش می توانستم به آن مکان زیبا که از آن جا غروب خورشید را نگاه می کردم برگردم و بار دیگر آن منظره را تماشا کنم». در لحظه ی مشاهده ی غروب خورشید، لذت وجود نداشت. شما شاید یک منظره ی فوق العاده زیبا را دیدید ــ منظره ای پر از نور، پر از رنگ، منظره ای که گویی عمق و روح داشت، زنده بود. ولی اکنون که فکر می خواهد آن منظره را بازسازی کند، اکنون که ذهن می اندیشد: «کاش آن منظره تکرار می شد» آن زیبایی عمیق و وجدآمیز دیگر وجود ندارد، بلکه لذت وجود دارد. در واقع فکر، آن منظره را ــ در شکل لذت ــ زنده نگه می دارد و استمرار می دهد. آیا به نظر شما مکانیسم موضوع از همین قرار نیست؟ به نظر من چرا. در این صورت چه جریانی اتفاق می افتد، چه پیش می آید؟ یکی از نتایج آن این است که پس از به حافظه سپاری اولین منظره ی غروب خورشید، شما هرگز بار دیگر آن منظره ی واقعی، پویا و زنده را نمی بینید. هرگز! زیرا خاطره ی آن اولین منظره و مشاهده ی اصیل و واقعی باقی می ماند و شما هر مشاهده ی بعدی را با آن خاطره می سنجید و مقایسه می کنید. و آن جا که مقایسه هست انسان هرگز نمی تواند چیزی را کاملاً نو و به صورت بدیع و با روح و با طراوت ببیند.
پس می پرسیم: آیا می توانید غروب خورشید، یا یک چهره ی زیبا، یا یک تجربه ی فیزیکی لذت بخش یا هر چه را که هست نگاه کنید و آن را تمام کنید ــ یعنی دیگر آن را با خود به صورت یک خاطره ی ذهنی حمل نکنید؟ ــ خواه آن چیز یک زیبایی فوق العاده باشد، یا یک اندوه و غم عظیم باشد، یا یک رنج عظیم فیزیکی یا روانی باشد! همه چیز را نگاه کنید و رابطه ی حافظه را با آن قطع کنید. به عبارت دیگر اجازه ندهید حافظه با وقایع، ارتباط به یادسپاری غیرلازم برقرار کند. اگر شما خاطره ی چیزها را در حافظه انبار کنید، آن چیزها برای ذهنتان به صورت یک وسیله ی بازی درمی آیند و فکرتان مدام با آن ها ور می رود، به آن ها مشغول می شود؛ با آن ها بازی می کند. اصولاً می دانید فکر حاصل چه جریانی است!؟ فکر عبارت است از انباشتن خاطره ی وقایع یا رنج ها و غم ها یا خاطره ی چیزهایی که به شما شعف و مسرت داده اند. پس انسان می تواند ــ از طریق آگاهی و توجه نسبت به جریان و فرآیند اندیشه، نه از طریق ممانعت و مقاومت ــ اساسا به فکر اجازه ی فعالیت و عمل ندهد! (بدیهی است که منظور فعالیت به حافظه سپاری غیرضروری است.)
من واقعا شوق تماشای غروب خورشید را دارم، واقعا می خواهم به زیبایی آن درخت ها ــ درخت هایی که سرشار از زیبایی زمین هستند ــ نگاه کنم. این زمین زیبا مال من یا مال شما نیست، مال هیچ کدام از ما نیست، مال روس و انگلیس و هندوستان نیست؛ زمین مال همه ی ما است برای این که روی آن زندگی کنیم(۱۴) ــ بدون همه ی این مرزها، بدون همه ی این زشتی ها، بدون جنگ های وحشیانه و شرارت های انسان. من می خواهم به همه ی این ها نگاه کنم. آیا هرگز نخل ها را در آن تپه های خلوت و تنها دیده اید؟ چه پدیده ی فوق العاده زیبایی است! یا آیا یک درخت تنها را در یک دشت وسیع دیده اید؟ من می خواهم به آن درخت تنها نگاه کنم؛ می خواهم از دیدن آن احساس مسرت نمایم؛ ولی نمی خواهم این دیدن را به یک لذت کوچک، زشت و حقیر تقلیل بدهم. حال آن که فکر، آن را تقلیل می دهد.
پس چگونه فکر می تواند آن جا که لازم است عمل کند؛ و آن جا که لازم نیست مطلقا حرکتی نداشته باشد!؟ این امر تنها هنگامی ممکن است که آگاهی واقعی وجود دارد، آگاهی نسبت به تمامیت مکانیسم اندیشه، آگاهی نسبت به ساختار، طبیعت و ماهیت اندیشه، آگاهی نسبت به این که فکر کجا باید حرکت و عمل کرد داشته باشد ــ حرکتی کاملاً مفید، منطقی و سالم؛ نه یک حرکت عصبی و بیمارگونه؛ نه یک حرکت شخصی و خودمحورانه ــ ودر کجا فکر نباید عمل کند؛ در کجا فکر را مطلقا جا و موردی نیست.
و اکنون می پرسیم فکر و زیبایی چه پدیده ای هستند، آیا بین فکر و زیبایی رابطه ی واقعی وجود دارد؟ آیا عقل، ذهن و اندیشه هرگز قادر به درک و دریافت جوهر زیبایی هستند؟ ذهن و حرکت های عقلی می توانند توصیف گر باشند؛ تقلیدکننده و کپی کننده باشند؛ می توانند خیلی کارها بکنند؛ ولی به هرحال توصیف یک چیز، غیر از واقعیت آن چیزی است که مورد توصیف واقع شده است.
اکنون که طبیعت و ماهیت لذت و اصل و ریشه ی آن برایمان روشن شده است، می پرسیم عشق چیست؟ آیا عشق همان حسادت است؟ آیا عشق با مالکیت و احساس تملک، یک چیزاند؟ آیا عشق عبارت است از تسلط؛ یا وابستگی و اتکا؟ همه می دانیم که چه چیزهایی در زندگی واقع می شود ــ با نام مطنطن عشق! زن، مرد را استثمار می کند؛ بر او سلطه و حاکمیت پیدا می کند؛ یا برعکس، مرد زن را استثمار می کند. به هرحال همیشه بین آن ها جدایی و ستیز وجود دارد ــ اگرچه ممکن است ظاهرا رابطه ای هنجار و دوستانه داشته باشند.
آیا آن جا که جاه طلبی، رشک ورزی و خودخواهی وجود دارد عشق می تواند موجود باشد!؟ هنگامی که هر فرد به دنبال ارضای لذت های خاص خویش است، واقعا می تواند عشق داشته باشد؟
پس عشق چیست؟ مسلما عشق هنگامی می تواند به طور طبیعی تحقق گردد که همه ی آن چیزهایی که عشق نیستند؛ که نشانه ی وجود عشق نیستند ــ از قبیل جاه طلبی، میل رقابت و ستیزه جویی؛ این که شخص بخواهد اسم و رسمی داشته باشد، و برای خودش کسی باشد ــ مفقوداند. آیا انسان جاه طلب و خودخواه می تواند عشق را بشناسد، درک کند؛ در کیفیت عشق باشد؟ انسانی که به خاطر شخص خودش کار می کند ــ نه فقط کارهای کوچک؛ بلکه کارهای ظاهرا بزرگ، مثلاً این که فرد خود را با حکومت، با نوعی ایدئولوژی؛ با نوعی باورها و عقاید؛ با حقیقت و غیره همگون می نماید ــ کارش فاقد عشق به معنای واقعی است. ما به عناوین مختلف برای خویش دام هایی می بافیم و خود را در آن ها گیر می اندازیم.
آیا ما می توانیم نسبت به انواع این گونه دام ها آگاه باشیم ــ واقعا آگاه باشیم؛ نه این که دیگری آن را برای ما توضیح داده باشد ــ و آیا می توانیم از آن دام ها خارج گردیم!؟ چنین خروجی یعنی انقلاب به معنای واقعی ــ نه انقلاب های احمقانه ی بمب ها و خرابی ها و تغییرات سطحی اجتماعی. البته تغییر نظامات اجتماعی یک ضرورت است؛ ولی راه این تغییر و انقلاب، بمب ها نیستند.
به طور خلاصه این طور بگوییم: چیزی که عشق نامیده می شود هنگامی به طور طبیعی و خودبه خود وجود دارد؛ هنگامی خود را بازمی نماید؛ هنگامی بدون خواستن و اراده کردن در وجود انسان شکفته می گردد که آن چه عشق نیست مفقود باشد. عشق واقع می شود و هنگامی واقع می شود که شخص ماهیت و طبیعت لذت را واقعا و عمیقا درک کرده باشد؛ شناخته باشد. و نیز نسبت به این موضوع آگاه شده باشد که فکر چگونه آن احساس و حالت عمیقی را که شادمانی و مسرت نامیده می شود خراب می کند، آن را ضایع می کند. شادمانی و مسرت چیزی نیست که قابل تبدیل به لذت باشد. مسرت یا شور هستی به طور طبیعی می آید؛ اتفاق می افتد. مسرت نیز مانند سعادت و خوشبختی به طور طبیعی می آید. ولی لحظه ای که بگویید: «اوه، من خیلی شاد و خوشبختم...»، دیگر شاد و خوشبخت نیستید.
و اکنون می پرسیم: عشق در رابطه ی انسان ها چیست و چه ماهیتی دارد؟ جایگاه عشق در روابط انسانی چیست؟ آیا اصلاً هیچ جایگاهی دارد؟ ما باید با هم زندگی کنیم؛ باید با هم همکاری کنیم؛ باید با همکاری یکدیگر به تولید نسل کمک کنیم. آیا انسانی که واقعا عشق دارد می تواند فرزندش را روانه ی جنگ کند؟ آقایان، این مسئله ی شما است. شما بچه هایی دارید؛ و نحوه ی تربیت و نظام فرهنگی شما به گونه ای است که بچه ها را به اصطلاح تربیت می کند و در واقع آماده می کند برای جنگ، برای کشتن!
پس عشق چیست؟ و رابطه ی آن با هستی انسانی ما چیست؟ من فکر می کنم به این سوال تنها زمانی می توان پاسخ داد ــ پاسخ راستین و واقعی، نه یک پاسخ لفظی، ذهنی و سطحی ــ که اصل لذت جویی در جامعیت و تمامیت آن و نیز مسئله ی فکر؛ و هم چنین عطش جاه طلبی؛ میل به «شدن» و «رسیدن» ــ عمیقا درک گردد. در آن صورت است که شما روابط انسانی ای را می بینید که کاملاً متفاوت با روابط فعلی انسان ها است ــ اگر رابطه ی فعلی انسان ها را بتوان رابطه نامید!

مدرس، دسامبر ۱۹۷۲

اگر می خواهیم درباره ی مسائل روزمره ی زندگی به تحقیق و بررسی بپردازیم، همه باید با یکدیگر همکاری کنیم. این تحقیق سفری است که همه باید در آن باشیم. این طور نمی شود که بعضی بمانیم و بعضی برویم. و برای این که در این سیر و سفر همه همراه یکدیگر باشیم، نباید به تعصبات، پیش داوری ها و قضاوت های خویش بسته باشیم. بستگی به این ها حکم ریسمانی را دارد که پای ما را می بندد و نمی گذارد در بررسی خود به دورها برویم. برای رسیدن به حقیقت باید از محدوده ی ذهنی خود فراتر برویم؛ نباید در قالب دانسته های خود محصور و محدود بمانیم. باید به دورها برویم دور نه به مفهوم زمان، نه به لحاظ فاصله ی زمانی، بلکه به عمق. باید به عمق هستی نفوذ کنیم.
***
برای شروع بررسی و تحقیق، این سوال را مطرح می کنیم که آیا ما می توانیم در روابط روزمره ی خود یک نظم اساسی، وسیع و همه جانبه ایجاد نماییم؟ می دانید، رابطه را به شکل عمیق و همه جانبه ای باید شناخت؛ زیرا رابطه یعنی جامعه و جامعه نیز یعنی رابطه. رابطه بین شما و من، بین من و دیگری یعنی ساختار جامعه. رابطه یعنی اساس، ساختار و طبیعت و ماهیت جامعه. (من موضوع را در ساده ترین شکل آن طرح می کنم) و هنگامی که در این ساختار ارتباطی، یعنی بین من و شما و شما و دیگری، نظم و سامان اساسی وجود نداشته باشد ــ همان گونه که هم اکنون وجود ندارد ــ هر نوع عمل و رفتار انسان ها نه فقط آمیخته به تضاد و ناهماهنگی خواهد بود، بلکه منجر به ایجاد رنج، شرارت، سوءرفتار، اندوه، آشفتگی و بدبختی خواهد شد. خواهش می کنم اجازه ندهید که فقط من یک نفر صحبت کنم؛ بلکه در تحقیق و بررسی شریک یکدیگر باشیم. سفری را با یکدیگر آغاز کرده ایم؛ پس بگذارید با یکدیگر در آن پیش برویم. بگذارید از آغاز تا پایان پابه پای یکدیگر باشیم؛ دست در دست یکدیگر باشیم؛ در این سیر و تفحص باطنی همسفر مهربان یکدیگر باشیم. خواهش می کنم اجازه ندهید فقط من صحبت کنم؛ بلکه همه در آن شرکت کنیم. اگر شما صرفا به عنوان یک شنونده در آن جا بنشینید متاسفانه نمی توانیم همسفر باشیم، با هم باشیم و مهربان باشیم. اگر شما فقط به عنوان یک مستمع در آن جا بنشینید و فقط شنونده باشید، در این سیر باطنی همسفر یکدیگر نخواهیم بود، با هم نخواهیم بود. اگر قرار باشد شما فقط آن جا بنشینید و یک سخنرانی را در شکل کلمات بشنوید، کارمان مفید نخواهد بود، با یکدیگر به سفر نخواهیم رفت. پس خواهش می کنم به ذهن خودتان توجه کنید؛ به روابط خودتان توجه کنید ــ مهم نیست که این روابط با چه کسی باشد، با همسرتان باشد، با بچه هایتان باشد، با همسایه تان باشد یا با دوست تان ــ و ببینید آیا در آن رابطه نظم وجود دارد؛ وجود نظم در رابطه بسیار لازم و تعیین کننده است. نظم یعنی فضیلت، نظم یک امر بسیار قانون مند است، بسیار پاک و خالص است، بسیار کامل است. و می خواهیم ببینیم آیا چنین نظمی در روابط ما وجود دارد!
هیچ کس نمی تواند جدا از دیگران زندگی کند. شما ممکن است در یک بیابان زندگی کنید، ولی مع ذلک وابسته به دیگرانید؛ در رابطه با دیگرانید. شما نمی توانید در انزوا زندگی کنید. شما نمی توانید از رابطه بگریزید. ذهن شما ممکن است فکر کند که در تنهایی زندگی می کند یا در حالت انزوا به سر می برد؛ ولی ذهن نمی تواند از این واقعیت بگریزد که همیشه در رابطه است. شما نمی توانید از واقعیت مطلق بگریزید، از آن فرار کنید. شما نمی توانید در تجرد و انزوا به سر برید. ذهن شما ممکن است تصور کند که هم اکنون در حالت انزوا به سر می برد؛ ولی حتی در این انزوا شما باز هم وابسته اید. در حالت انزوا شما حتی موجودیت ندارید. شما نمی توانید در حالت تجرد، موجودیت داشته باشید. زندگی یعنی رابطه، زیستن یعنی در ارتباط بودن. شما نمی توانید دیواری به دور خود بکشید؛ و فقط گه گاه از روی دیوار سر بکشید و نگاهی کوتاه به اطراف خود بیندازید. ما به طور ناآگاه عمیقا از طریق روزنه های دیوار در ارتباطیم. من فکر نمی کنم توجه لازم را به موضوع «ارتباط» کرده باشیم. من فکر نمی کنم هرگز به موضوع «رابطه» توجه کافی کرده باشیم. کتاب های شما درباره ی رابطه صحبت نمی کنند. آن ها درباره ی بت های سنگی، خدایان، انواع متدها و تمرینات، چگونه نفس عمیق کشیدن، درباره ی انجام این یا آن کار صحبت کرده اند؛ ولی به من گفته اند که در آن ها ذکری از رابطه به میان نیامده است.
در رابطه، مسئولیت مُضمر است ــ همان گونه که آزادی مُضمر است. مرتبط بودن، یعنی زیستن؛ یعنی حیات؛ یعنی وجود و هستی. و اگر در این رابطه بی نظمی وجود داشته باشد تمام جامعه ای که در آن زندگی می کنیم، تمام فرهنگ و روابط اجتماعی قرین بی نظمی، آشفتگی و تجزیه شدگی خواهد بود ــ و این واقعیتی است که هم اکنون در همه ی اجتماعات وجود دارد.
پس ببینیم نظم چیست، آزادی چیست، رابطه چیست، بی نظمی چیست؟ هنگامی که ذهن واقعا، عمیقا و باطنا درک کند که چه عاملی بی نظمی را به وجود می آورد، نفس این ادراک، نفس آگاهی و مشاهده منجر به ایجاد یک نظم طبیعی، خودبه خودی و همه جانبه می گردد. این نظم درونی و هماهنگ، اولاً منشا نوعی اخلاق و فضیلت فطری است؛ ثانیا کیفیت یک دستورالعمل و یک قاعده ی تعیین شده در بیرون و سپس عرضه شده به فرد را از خارج ندارد. صورت یک طرح، قالب و الگوی تعیین شده به وسیله ی مثلاً یک سیستم فلسفی، فرهنگی و نظیر آن را ندارد که به فرد دیکته کند که نظم، اخلاق و فضیلت باید چنین یا چنان باشد. این نظم و اخلاق به معنای واقعی نیست؛ بلکه دستورالعملی است که فرد را وا می دارد تا خود را با یک متد از رفتارها و فعالیت های اجتماعی انطباق بدهد. و در این انطباق یک بی نظمی و بی اخلاقی کلی نهفته است. وقتی فرد به یک اتوریته ی بیرونی گردن می نهد و تسلیم آن می شود، از درون اسیر بی نظمی می گردد. زیرا منشا رفتارهای او فطرت درونی، هماهنگی درونی و نظم درونی نیست.
چرا ذهن ما خودش را با الگوها و دستورالعمل هایی انطباق می دهد؟ آیا اصولاً ما آگاهیم بر این که خود را با الگوها و دستورالعمل های از قبل تدوین و تعیین شده انطباق دهیم؟ این مهم نیست که الگو و دستورالعمل چیست؛ مهم نیست که خودت آن را طرح کرده ای یا دیگران برایت طرح کرده اند. چرا ما همیشه در حال پیروی از یک دستورالعمل هستیم؛ همیشه خود را با یک طرح از قبل تعیین شده انطباق می دهیم؟ آن جا که انطباق هست آزادی مطلقا وجود ندارد. و ما درحالی که خود را با یک الگو انطباق می دهیم، در جست وجوی آزادی نیز هستیم. حال آن که انسان نمی تواند واقعا و از نظر درونی آزاد باشد و در عین حال مطیع و تسلیم یک طرح و الگوی از پیش تعیین شده نیز باشد. و ذهن هر چه منطقی تر، باهوش تر و آگاه تر باشد بیشتر در طلب آزادی است.
ذهن خود را همرنگ نُرم ها و سنت های رایج اجتماعی می کند؛ از بسیاری چیزها تقلید و پیروی می کند؛ زیرا در پیروی و انطباق با سنت ها و الگوها احساس ایمنی بیشتری وجود دارد. این یک واقعیت مبرهن است. شما خود را درگیر و مشغول به انواع کارهای رایج در اجتماع می کنید؛ زیرا پیروی از آن ها و عمل کردن به آن ها متضمن ایمنی است. شما ممکن است در خارج تحصیلات خود را تکمیل کرده باشید؛ ممکن است یک دانشمند برجسته باشید؛ سیاستمدار باشید؛ ولی همیشه یک ترس پنهان در یک گوشه ی ذهن تان نهفته است و فکر می کنید اگر به معبد نروید و یک خدای سنگی را پرستش نکنید، اگر به کارهایی که شما را توصیه به آن کرده اند عمل نکنید، هر آن ممکن است یک حادثه ی تلخ و ناگوار برایتان پیش بیاید. بنابراین از ترس چنین حادثه ای خود را با سنت های جامعه ای که در آن بزرگ شده اید ــ سنت معبدپرستی و سنگ پرستی ــ انطباق می دهید. ولی چه بر سر ذهنی می آید که خود را انطباق می دهد؛ پیروی می کند و نسبت به چیزهای رایج تسلیم می شود؟ خواهش می کنم این موضوع را بررسی کنید. اولین مسئله ای که برای ذهن پیش می آید این است که خود را از هرگونه آزادی واقعی محروم می کند، قدرت ادراک مستقل و مستقیم را از دست می دهد و هیچ چیز را نمی تواند مستقلاً تحقیق و بررسی کند. انطباق حکایت بر وجود ترس می کند. درست است؟ از کودکی به ذهن ما آموخته اند که تقلید و پیروی کند؛ خود را با همه ی الگوهایی که به وسیله ی جامعه مستقر و رایج گشته است انطباق بدهد، امتحاناتی را بگذراند، مدرکی بگیرد، اگر بختش یاری کند شغل مناسبی به دست آورد، ازدواج کند و تمام شد. شما این گونه الگوها، مدل ها و دستورالعمل ها را قبول می کنید، گردن می نهید و جرات سرپیچی از آن ها را ندارید. زیرا در صورت سرپیچی و عدم اطاعت دچار ترس و وحشت شدیدی می شوید.
پس شما خود را از آزادی درونی محروم می کنید، باطنا همیشه در ترس به سر می برید، باطنا این احساس را دارید که آزاد نیستید برای این که چیزی را مستقلاً کشف کنید، دریابید، بررسی کنید، جست وجو کنید، از خودتان سوال کنید. مجموعه ی این کیفیت ها بی نظمی وسیعی در روابط ما ایجاد می کند. ما هم در بُعد درونی و هم در بُعد بیرونی روابط خود با یکدیگر، بی نظمی ایجاد می کنیم؛ از طریق ترس، از طریق انطباق، تسلیم و همرنگی، از طریق سنجش که عبارت از مقایسه است، بی نظمی به وجود می آوریم.
حال اگر ما این بی نظمی را خیلی روشن درک کنیم، آن را عمیقا در درون خود مشاهده می کنیم؛ نه در عالم خارج. اگر تمام نتایج نهفته در آن و حاصل از آن را درک کنیم؛ همین ادراک عمیق و روشن منجر به نظم می گردد. در آن صورت ما مجبور نیستیم براساس یک نظم تحمیلی و ساختگی زندگی کنیم. نظم به معنای واقعی هیچ طرح و الگویی ندارد؛ یک دستورالعمل نیست. نظم از طریق ادراک بی نظمی به وجود می آید. هرقدر شما نسبت به بی نظمی در روابط با خودتان و با دیگران شناخت و آگاهی بیشتری پیدا کنید، از نظم گسترده تر و بزرگ تری برخوردار خواهید شد.
اکنون باید ببینیم ما چگونه رابطه ای با یکدیگر داریم؟ ماهیت رابطه ی ما چیست؟ شما چه رابطه ای با شخص دیگر دارید؟ آیا اصلاً رابطه ای دارید؟ یا رابطه ی شما براساس گذشته است، با گذشته است؟(۲)
گذشته، که عبارت است از انبوه تصاویر، تجربه ها و دانش ها، تشکیل چیزی را می دهد که آن را رابطه می نامیم، یعنی رابطه ی ما حاصل آن ها است. و دانش و دانستگی در رابطه عامل بی نظمی است. من ظاهرا وابسته به توام؛ تو که همسر، فرزند، پدر یا مادر من هستی. و خاطره ی صدها آزاری که از شما بر من وارد شده است در حافظه ی من ثبت است. و این تصاویر علاوه بر خاطره ای از آزار دیدن، جزئی و تکه تکه اند. و این جزئی بودن مانع می گردد که من شما را در تمامیت تان ببینم و با تمامیت شما در رابطه باشم. حال آن که نظم، سازگاری، هنجار بودن و هماهنگ بودن، از طریق کلیت و در رابطه با کلیت می تواند موجود باشد.
اصولاً تمام زندگی ما عبارت از گذشته است. اگر توجه کرده باشید متوجه شده اید که چگونه ذهن شما، زندگی شما، روابط شما، رفتارها و فعالیت های شما همه ریشه در گذشته دارند. و هر نوع رابطه ی مبتنی بر گذشته لزوما منجر به بی نظمی و نابسامانی خواهد شد. به عبارت دیگر، رابطه ی مبتنی بر دانش و دانستگی عامل ایجاد بی نظمی و ناهماهنگی است. وقتی من به یاد دارم که شما دیروز یا یک هفته پیش مرا آزار داده اید، این به یاد داشتن یعنی دانش من نسبت به شما. و این دانش مخل نظم و یک رابطه ی هنجار بین من و شما می گردد.
و سوال این است که وقتی شما مرا آزار می دهید یا تحقیر یا تجلیل می کنید، آیا ذهن من می تواند موضوع را در همان لحظه تمام کند؟ آن را بشوید و اثری از آن در خود باقی نگذارد؟ آیا شما هرگز سعی کرده اید چنین کاری را تجربه کنید؟ همه چیز را در لحظه ای که واقع می شود تمام کنید.
***
(ماه را نگاه کنید که چه زیبا و مطبوع است؛ نگاه کردن به آن از خلال برگ ها و توام با صدای کلاغ ها و روشنی های شب چه باشکوه است. منظره ی تماشای این ماه از لابه لای برگ ها چه منظره ی شگفت انگیزی است. به آن نگاه کنید؛ از دیدن آن احساس شعف و مسرت کنید.)(۳)
***
برای مثال بگوییم دیروز شخصی حرف های خشنی به من زد؛ چیزهایی به من نسبت داد که هیچ کدام صحیح نبود. آن چه او گفته در ذهن من ثبت شده است؛ و ذهن، آن شخص را با چیزهایی که از او ثبت کرده است، «همگون» (Identify)می کند و نیز براساس آن چه ثبت کرده است عمل می کند. و اکنون می پرسم ذهن چگونه می تواند در لحظه ای که ضربه و آزار واقع می شود؛ و هم چنین موقعی که کسی تجلیل می کند آن را ثبت نکند؟ زیرا برای من مهم ترین و حیاتی ترین چیز در زندگی، رابطه است. بدون رابطه ی صحیح و واقعی بی نظمی به وجود می آید؛ آشفتگی و ناهنجاری به وجود می آید. ذهنی که در نظم زندگی می کند ــ نظم کامل که بالاترین شکل یک نظم علمی و ریاضی مند است ــ هرگز اجازه نخواهد داد که سایه ی بی نظمی و آشفتگی حتی برای یک لحظه ی کوتاه بر آن بیفتد و آن را تحت تاثیر قرار بدهد. و آن بی نظمی هنگامی به وجود می آید که ذهن در روابط خود براساس دانش های گذشته عمل می کند.
نمی دانم شما به این موضوع علاقه و توجه دارید!؟ می دانید، به نظر من بزرگ ترین مسئله ی زندگی چگونگی زیستن در رابطه ای است که در آن ذهن هرگز ضربه و آزار ندیده است؛ یا هرگز به علت آزاردیدگی تحریف و کج و کوله نشده است! تنها چنین ذهنی است که می تواند در کیفیت عشق باشد. تنها ذهنی می داند عشق چیست که هرگز خاطره ی هیچ آزار یا تعریف و تمجید را در خود ثبت نکرده است.
پس آیا ذهن می تواند هرگز ثبت نکند، هرگز، مطلقا هرگز هیچ آزار یا تعریف و تجلیل را ثبت نکند؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟ اگر انسان بتواند پاسخ این سوال را بیابد مسئله ی رابطه را حل کرده است. می دانید ما به هرحال در رابطه زندگی می کنیم. رابطه یک پدیده ی موهوم و انتزاعی نیست؛ بلکه یک جریان روزمره است؛ یک واقعیت هر روزی است. شما هر جا باشید در رابطه اید. و اگر نظم، حاکم بر رابطه ی فرد با فرد نباشد فرهنگ و جامعه ای به وجود خواهد آمد که گرفتار آشفتگی، بی نظمی و خشونت خواهد بود ــ مثل جوامعی که اکنون وجود دارد. پس نظم یک ضرورت بسیار مبرم است. و نظم تنها زمانی وجود دارد که ذهن، خاطره ی آزارها و تحقیرها ــ و هم چنین تمجید و ستایش ها را ــ حتی برای یک لحظه در خود نگه ندارد. به محض این که شما آن خاطره را نگه دارید، قبلاً ثبت شده است؛ یک اثر و نشانی بر سلول های مغز باقی گذاشته است. آیا ذهن می تواند هیچ اثر و نشانی در خود باقی نگذارد ــ به گونه ای که ذهن همیشه پاک، خالص و نیالوده باشد؟ معنای پاک بودن و خلوص ذهن این است که امکان وارد شدن ضربه و آزار بر آن وجود ندارد و چون خودش آزارناپذیر و ضربه ناپذیر است دیگران را نیز آزار نخواهد داد.
اکنون می پرسیم آیا تحقق این امر ممکن است؟ آیا ذهن می تواند پاک، خالص و نیالوده باقی بماند؟ باید اعتراف کنیم که تحقق این موضوع فوق العاده مشکل است. ذهن فرد مدام در معرض انواع تاثیرات، آزارها و عوامل نفوذ و تحریف قرار دارد. چنین ذهنی چگونه می تواند هرگز چیزی را در خود ثبت نکند و پاک، خالص و منزه بماند؟ روشن و نیالوده بماند؟
بیایید با کمک یکدیگر به بررسی این موضوع بپردازیم و پاسخ آن را بیابیم. برای آغاز برخورد با مسئله، ابتدا می پرسیم عشق چیست؟ آیا عشق یک محصول و فرآیند فکری است؟ آیا عشق در حیطه ی زمان است؟ آیا عشق و لذت یک پدیده اند؟ آیا عشق چیزی است که بتوان به طرقی آن را رفته رفته پرورش داد؛ از طریق تمرین هایی آن را حاصل کرد؛ یا چیزی است که فکر می تواند آن را سرهم کند؛ به هم ببافد؟
برای یافتن پاسخ همه ی این سوالات باید ببینیم آیا عشق و لذت یک چیزاند ــ خواه لذت ناشی از غریزه ی فیزیکی باشد یا هر نوع لذت دیگر! می دانید، لذت یک محصول فکری است. من دیروز از تماشای غروب خورشید، یا از برآمدن ماه از پشت آن کوه ها احساس شعف و لذت کردم. اکنون فکرم آن منظره را در خود تکرار و نشخوار می کند و آرزو می کند که بار دیگر لذت ناشی از آن منظره را تکرار کند. یا به خاطره ی یک لذت غریزی می اندیشد و آن را نشخوار ذهنی می کند. ولی آیا عشق هم مثل لذت، یک محصول فکری است؟ آیا در جوهر عشق پدیده ای از قبیل حسادت وجود دارد؟ آیا انسانی که رشک می ورزد، آزمند است، جاه طلب است، پر از خشم و خشونت است، تسلیم شونده و مطیع جریاناتی است که پیش می آید؛ و به طورکلی انسانی که هستی اش نظم، هماهنگی و سامان ندارد، می تواند واقعا عشق داشته باشد؟
پس عشق چیست؟ به وضوح می توان دید هیچ یک از این چیزهایی که ذکر کردیم عشق نیست. عشق، لذت نیست. خواهش می کنم به نقش مهم لذت در زندگی خود توجه کنید؛ نقش آن را درک کنید. لذت به وسیله ی فکر ایجاد و نگه داری می شود؛ استمرار می یابد. بنابراین لذت، عشق نیست. زیرا عشق در حیطه ی فکر نیست. فکر نمی تواند عشق را پرورش بدهد. فکر لذت را در خود ایجاد می کند و پرورش می دهد ــ همان گونه که ترس را ایجاد می کند، همان گونه که خشم و حسادت را ایجاد می کند ــ ولی نمی تواند خالق عشق باشد. حقیقت این موضوع را ببینید، درک کنید. اگر حقیقت این موضوع را عمیقا درک کنید، هرگونه جاه طلبی، آزمندی، خودخواهی را به کلی کنار می گذارید. پس تنها از طریق نفی و اعراض است که شما می توانید به آن کیفیت شگفت انگیز و شکوهمندی که عشق نامیده می شود، دست یابید. نتیجه ی این نفی و اعراض تحقق خودبه خودی عمیق ترین و واقعی ترین کیفیت وجودی، یعنی حالت عشق است.
***
بی نظمی و ناهنجاری در رابطه، حکایت بر فقدان عشق می کند و تا زمانی که انطباق و تسلیم به یک مقدار الگوهای تجزیه شده، تکه تکه و نامتجانس وجود دارد، بی نظمی هم وجود خواهد داشت. پس ذهنی که خود را به یک الگوی لذت بخش تسلیم می کند، یا دنبال چیزی می رود که آن را عشق فرض می کند، هرگز نه می داند عشق چیست؛ و نه می داند نظم چیست.(۴) ذهنی که ماهیت بی نظمی و نتایج حاصل از آن را عمیقا درک کرده، خودبه خود نظمی را تجربه خواهد کرد که عین فضیلت و زیبایی است؛ و نیز عین عشق است. اگر به این فضیلت، زیبایی و عشق دست نیابید و در آن زندگی نکنید، زندگیتان در ناخوشبختی و ناشادی خواهد گذشت؛ اسیر یک مقدار الگوهای بی نظم و غیر یک دست اجتماعی خواهید بود؛ و به دنبال یک مقدار الگویی که نسبت به آن ادراک و شناخت واقعی ندارید حرکت خواهید کرد؛ کشانده خواهید شد. تنها انسانی که از یک جریان کور و تعبدی گام بیرون می نهد می داند عشق چیست؛ نظم و هماهنگی چیست.

با محصلین مدرسه ی راج گات

دسامبر ۱۹۵۲

داشتیم درباره ی مسئله ی غامض عشق بحث و گفت وگو می کردیم. گمان نمی کنم بتوانیم ادراک و شناختی از این مسئله پیدا کنیم مگر این که قبلاً به درک و شناخت مسئله ی دیگری نایل گردیم ــ و آن مسئله ی ذهن است ــ مسئله ای که خود به اندازه ی مسئله ی عشق غامض است.
نمی دانم توجه کرده اید که ما تا وقتی جوانیم چگونه ذهنمان کنجکاو و پرسشگر است؟ می خواهیم همه چیز بدانیم. چیزهای خیلی بیشتری از مسن ترها می بینیم. ما ــ تا جوان هستیم ــ چیزهایی مشاهده می کنیم که افراد مسن اصلاً به آن ها توجه ندارند. ذهن ــ هنگامی که ما جوان هستیم ــ خیلی هوشیار، گوش به زنگ و کنجکاو است؛ مدام می خواهد درباره ی همه چیز بداند. به این جهت است که در سن جوانی دروس مدرسه را بهتر و بیشتر فرا می گیریم. ولی به مرور که پا به سن می گذاریم مغزمان بیشتر و بیشتر متحجر و سخت می گردد؛ سنگین می شود؛ پرحجم می شود. توجه کرده اید که افراد مسن تر چگونه اسیر پیش داوری هستند؟ متعصب هستند؟ ذهنشان یک وضع ثابت و متحجر پیدا کرده است؛ باز نیستند؛ برخوردشان با همه چیز از یک موضع و نقطه نظر ثابت و از پیش تعیین شده است. فعلاً شما جوان هستید. ولی اگر فوق العاده مراقب و هوشیار نباشید شما هم به زودی مثل آن ها خواهید شد. در این صورت آیا فوق العاده ضروری نیست که از هم اکنون نسبت به حرکات ذهنتان، نسبت به مکانیسم عمل آن، نسبت به شکل گیری آن و اصولاً نسبت به همه ی ابعاد آن شناخت و ادراک دقیق و عمیق پیدا کنید؟ ببینید آیا می توانید یک ذهن نرم و انعطاف پذیر پیدا کنید؛ آیا می توانید ذهنی داشته باشید که فوق العاده سریع الانطباق است؛ ذهنی که در تمام زمینه های زندگی دارای ظرفیت فوق العاده ای برای یادگیری باشد؟ آیا می توانید ذهنتان را طوری تربیت کنید، طوری نگه دارید که به جای این که به مرور کرخت، منگ و تیره گردد، یک ذهن هوشیار، تفحص کننده، درک کننده و روشن و گیرا باقی بماند؟
شما هنگامی می توانید ماهیت عشق و نحوه ی عملکرد آن را بشناسید که ذهن و شیوه های عمل آن را شناخته باشید. زیرا این ذهن است که عشق را خراب می کند؛ که آن را تحریف و آلوده می کند. افراد زیرک و زرنگ نمی دانند واقعا عشق چیست. زیرا زیرکی و زرنگی منجر به سطحی گرایی و متظاهر بودن می گردد. این زرنگی و زیرکی رندانه سبب می شود که انسان در تمام زمینه های زندگی و در تمام ابعاد هستی خویش، در سطح بماند. حال آن که عشق چیزی نیست که در سطح بماند. عشق جوهر و مایه دارد؛ یک انرژی پرشور است؛ عمیق است.
پس ببینیم ذهن چیست؟ توجه داشته باشید من درباره ی مغز صحبت نمی کنم. درباره ی ساختمان فیزیکی مغز، فیزیولوژیست ها دانش های لازم را در اختیار شما قرار خواهند داد. مغز چیزی است، عضوی است که نسبت به انواع واکنش های عصبی واکنش نشان می دهد. ولی ما می خواهیم ببینیم ذهن چیست. ذهن می گوید: «من فکر می کنم؛ آن متعلق به من است؛ آن متعلق به شما است؛ من ضربه و آزار دیده ام؛ من حسادت دارم؛ من عشق دارم؛ من نفرت دارم؛ من یک هندویم؛ من یک برهمنم؛ من به این باور و ایمان دارم، و به آن ایمان و باور ندارم؛ من می دانم؛ شما نمی دانید؛ من احترام می گذارم، من تحقیر و توهین می کنم؛ من می خواهم؛ من نمی خواهم...» همه ی این ها و خیلی بیشتر از این ها کار فکر است. پس این چیست؟ چیزی که فکر نامیده می شود چیست؟ اگر شما این پدیده را نشناسید؛ اگر جریان کامل اندیشیدن را ــ که همان ذهن است ــ درک نکنید و نشناسید؛ و نسبت به آن آگاه نباشید، به زودی که پا به سن می گذارید، ذهنتان سخت، خشک، متحجر، تیره و منگ؛ و تثبیت شده در یک الگو و قالب خاص اندیشه می گردد و تا پایان عمر در آن قالب باقی می ماند ــ با تغییرات جزئی، و در سطح!
پس ببینیم این چیست که شما آن را ذهن می نامید؟ شیوه و نحوه ی اندیشیدن شما چیزی است که ذهن و ذهنیت شما را تشکیل می دهد. (توجه داشته باشید که من دارم درباره ی ذهن شما صحبت می کنم؛ نه درباره ی یک ذهن کلی و موهوم.) ذهن شما چگونه فکر می کند؛ چگونه احساس می کند؛ با چه روش و شیوه ای به این درختان نگاه می کند؛ نظرش نسبت به آن ماهی گیران فقیر چیست؛ نسبت به آن روستاییان ژنده پوش چیست؟ آیا توجه دارید که ذهن شما به تدریج در یک قالب خاص پیچیده می شود و در آن قالب ثابت می ماند؛ متحجر می شود؟ هنگامی که شما چیزی را می خواهید، طلب می کنید؛ هنگامی که چیزی را آرزو می کنید؛ هنگامی که می خواهید چیزی باشید؛ کسی باشید. لاجرم یک قالب، مدل و الگو ایجاد خواهید کرد، و ذهنتان در آن قالب پیچیده می شود. تمایل و آرزوی خاص شما ذهنتان را متحجر می کند. فرضا من می خواهم شخص بسیار ثروتمندی بشوم. در این رابطه انواع الگوها در ذهن من شکل می گیرد و اندیشه ی من فقط حول آن الگوها دور می زند؛ من فقط براساس آن الگوها و در حیطه ی آن ها فکر می کنم. ذهن من هرگز به ورای آن الگوها نمی رود؛ جز آن الگوها به چیز دیگری نمی اندیشد. چنین ذهنی ثابت، متحجر، سخت، خرفت و تیره و منگ می گردد. یا وقتی به موضوعی خاص عقیده دارم ــ به فلان موضوع فلسفی، سیاسی و غیره ــ نفس آن عقیده منجر به تشکیل یک قالب و الگو می گردد؛ زیرا آن عقیده محصول و نتیجه ی تمایل و آرزوی خاصی است که من دارم. و آن تمایل موجب تقویت دیوارهای قالب و حصاری می شود که ذهن من ایجاد کرده است. رفته رفته ذهن من کرخت، تیره، ناتوان از انعطاف و انطباق، ناتوان از سرعت انتقال، از تیزی و روشنی می گردد. زیرا من در هزارتو و هزارچم تمایلات خود گیر افتاده ام.
پس تا زمانی که من واقعا از طریق بررسی فرآیند و جریان ذهنیت خود و نحوه ی اندیشیدن خود آگاه نگشته ام و به آن نزدیک نشده ام نمی توانم به کشف و درک ماهیت عشق نایل گردم. هنگامی که ذهن من نسبت به بعضی ابعاد و بعضی واقعیت های مربوط به عشق می اندیشد و به آن ها میل و رغبت دارد؛ یا نسبت به بعضی از جلوه های آن میل دارد؛ یا هنگامی که من تصوری از عشق پیدا می کنم و فکر می کنم که عشق باید چنین یا چنان باشد، عشق وجود ندارد. هنگامی که برای آن محرک ها، انگیزه هایی متصور می شویم یا برای آن جهت خاصی قایل می شویم، عشق وجود ندارد.
یکی از اشتباهات انسان در رابطه ی با عشق این است که برای آن الگوهای رفتاری تعیین می کند(۱۵)؛ ولی هیچ الگو و عملی نشانه ی عشق نیست. الگو یا عمل حکایت بر این می کند که من میل دارم عشق را مطابق با آن الگو و عمل متصور بشوم. برای مثال این طور بگوییم: من به عنوان همسر، مالک شما هستم. معنای مالک بودن را درک می کنید؟ یعنی شما مال من هستید. احساس من ــ از لحاظ مالکیت ــ همان گونه است که شما مالک کت یا «ساری» (لباس زن های هندی) خود هستید. اگر کسی آن ها را از شما برباید شما خشمگین می شوید، دچار اضطراب می شوید؛ آشفته و ناآرام می شوید. چرا؟ زیرا شما کت یا ساری را متعلق به خودتان می دانید؛ آن ها جزء مایملک شما هستند؛ شما مالک آن هایید؛ زیرا از طریق مالکیت است که شما احساس می کنید مالک و صاحب یک شخصیت غنی هستید. داشتن کت ها و ساری های متعدد به شما احساس غنی بودن، احساس دارا بودن می دهد ــ نه تنها غنای فیزیکی و واقعی، بلکه غنای روانی و درونی. به این جهت است که وقتی کسی دارایی های شما را می رباید، کت ها و ساری های شما را می برد، احساس آشفتگی و اضطراب می کنید. ربودن دارایی ها به معنای محروم ساختن شما از احساس غنی بودن و ثروتمند بودن است؛ به معنای محرومیت شما از احساس مالک بودن است.
مالکیت ــ در رابطه با عشق ــ منجر به ایجاد یک نوع سد و مانع می شود. آیا احساس مالکیت من نسبت به شما، آیا این که من شما را متعلق به خویش می دانم، دلیل وجود عشق است؟ می دانید، احساس مالکیت من نسبت به شما همان ماهیت را دارد که احساس مالکیت من نسبت به یک ماشین، یک کت و یک ساری. من همان گونه مالک شما هستم که مالک یک ماشین هستم. در مالکیت ــ مالکیت هر چیز ــ من احساس غنای درونی می کنم. بنابراین به متعلقات و مایملک خود می چسبم؛ وابسته به آن ها می شوم؛ آن ها از لحاظ درونی برای من فوق العاده اهمیت پیدا می کنند و این وابستگی، این صاحب بودن، این مالک بودن، چیزی است که ما آن را عشق می نامیم. ولی اگر خوب توجه کنیم می بینیم که آن چه در پشت همه ی این ها نهفته، این است که ذهن از طریق مالکیت، احساس رضایت و ایمنی می کند. وقتی شما مالک یک ساری یا ساری های متعدد هستید، وقتی ماشین و خانه ی مجلل دارید احساس نوعی رضایت و ایمنی می کنید؛ این احساس در شما وجود دارد که آن ها مال شما هستند؛ آن ها به شما تعلق دارند.
پس ذهنی که همیشه در جست وجوی چیزی است، که میل حصول چیزی را دارد، یک قالب و الگو ایجاد می کند؛ و در آن قالب گیر می افتد؛ و بنابراین چنان ذهنی یک ذهن خسته، فرسوده و بی رمق می شود؛ یک ذهن کند، کرخت، تیره و کودن می شود؛ یک ذهن احمق و به اصطلاح بی فکر می شود. ذهن کانون و مرکز احساسی است که می گوید «مال من»؛ احساسی که می گوید آن چیز متعلق به من است؛ که من یک فرد بزرگ و صاحب شخصیت هستم؛ یا یک آدم حقیر و کوچک هستم؛ که من از فلان شخص یا از فلان حرف ضربه و آزار دیده ام؛ یا مورد تملق و تمجید قرار گرفته ام؛ که من یک آدم زرنگ و باعرضه ام، که من زیبایم؛ که دختر یا پسر فلان آدم سرشناس یا ثروتمندم و غیره. احساس «من» یا «خود»، مرکز ذهن است؛ عین خود ذهن است. پس ذهن هر چه بیشتر احساس کند که «این مال من است»؛ و در اطراف این احساس که «من آدم مهمی هستم»؛ که «من باید انسان بزرگی بشوم»؛ که «من خیلی زرنگ و باعرضه ام»؛ یا این که «من خیلی خرفت و نادان و بی عرضه ام»، دیوارهایی بنا کند، طرح و الگو و قالب بیشتری ایجاد کرده است؛ خود را در محدوده و حصار بیشتری فرو برده است؛ بیشتر و بیشتر تیره و منگ شده است. آن گاه در محدوده ی آن حصار احساس رنج و اندوه می کند؛ احساس گیرافتادگی می کند؛ احساس می کند در یک دام و بن بست فروافتاده است؛ و هیچ راه گریزی ندارد. آن گاه می گوید: «چه باید بکنم؟» آن گاه به جای رفع دیوارها یا قالب هایی که ذهن را در خود محصور کرده اند، شروع می کند به تلاش و تقلاّ تا چیزهای دیگری حاصل و جایگزین نماید. به جای تامل و اندیشه ی بخردانه؛ به جای توجه و آگاهی دقیق؛ به جای غور و تفحص، به جای درک، سعی می کند چیزهایی را از بیرون حاصل کند ــ و با همان چیزها بار دیگر خود را ببندد؛ خود را در حصاری نو فرو برد. (این کار ذهن است.) به این ترتیب رفته رفته ذهن به صورت سد و مانعی در مقابل عشق درمی آید. پس بدون درک و شناخت زندگی؛ بدون درک ماهیت ذهن، و شناخت نحوه ی اندیشه؛ و نیز بدون شناخت منشا و سرچشمه ای که عمل از آن جا نشات می گیرد و صادر می شود، نمی توانیم به کشف و درک جوهر و ماهیت عشق نایل گردیم.
و نیز آیا ذهن یکی از ابزارهای مقایسه نیست؟ ما در تمام زمینه های زندگی مدام چیزی را با چیز دیگر مقایسه می کنیم. می گوییم: این بهتر از آن است؛ من زشت تر یا زیباتر، زرنگ تر و باهوش تر، یا بی عرضه تر و بی هوش تر از فلان شخص هستم. ما همیشه خود را با یک سرمشق، الگو و نمونه؛ یا با یک ایده آل مطلق و غایی مقایسه می کنیم. سنجش ها و قضاوت های مبتنی بر مقایسه، ذهن را منگ، تیره و خرفت می کند. یک ذهن درگیر مقایسه رفته رفته قدرت درک خود را از دست می دهد؛ قدرت جامع نگری و کل بینی را از دست می دهد.(۱۶) ببینید چرا چنین می شود: وقتی شما لاینقطع خود را با دیگری مقایسه می کنید، چه اتفاقی افتاده است؟ شما منظره ی غروب خورشید را نگاه می کنید؛ و بلافاصله آن را با غروب خورشیدی که قبلاً دیده اید مقایسه می کنید.(۱۷) شما یک کوه بسیار زیبا را می بینید. ولی بلافاصله می اندیشید که: «من دو سال پیش کوهی بسیار زیباتر از این کوه را هم دیده ام». هنگامی که دارید مقایسه می کنید به غروب زنده و واقعی خورشیدی که هم اکنون در آن جا است نگاه نمی کنید؛ بلکه آن را نگاه می کنید به این خاطر که آن را با چیز دیگری مقایسه کنید. پس مقایسه، از نگاه کردن تمام عیار و سرشار ممانعت می کند. تنها در نگاه بدون سنجش و مقایسه است که نگاه من به هر چیز، از جمله به شما انسان ها، یک نگاه پر و کامل است. و تنها در این نگاه کامل و عاری از مقایسه است که من می توانم شما را درک کنم؛ شما را بشناسم. ولی هنگامی که شما را با دیگری مقایسه می کنم، و نظر و قضاوتی نسبت به شما پیدا می کنم؛ واقعیت هستی شما را درک نکرده ام؛ نشناخته ام. مثلاً وقتی می گویم «عجب آدم باهوشی است»؛ هوش شما را در قیاس با دیگری تشخیص داده و شناخته ام، نه هوش واقعی و فی نفسه ی شما را.
مقایسه سبب می شود که من عزت و کرامت تو انسان را نادیده بگیرم. هنگامی که من شما را بدون مقایسه نگاه می کنم، تنها موضوع مورد علاقه و توجه ام جوهر هستی انسانی شما است. نفس علاقه و توجه به شما ــ بدون دید مقایسه و سنجش ــ مرا در رابطه با عزت و کرامت انسانی شما قرار می دهد.
پس دانستیم که تا وقتی ذهن درگیر مقایسه است، عشق وجود ندارد. و می دانید علت مقایسه، سنجش و قضاوت چیست!؟ این است که شخص می خواهد نقطه ضعفی پیدا کند ــ خواه در دیگران یا در خویشتن خود. و به هر حال آن جا که سنجش و مقایسه هست عشق نیست! پدر و مادر وقتی نسبت به فرزندان خود عشق دارند آن ها را با بچه های دیگر مقایسه نمی کنند؛ زیرا آن ها واقعیت هستی فرزندان خود را دوست دارند. ولی شما خودتان را با یک شخص یا با یک چیز بهتر مقایسه می کنید؛ با یک شخص غنی تر مقایسه می کنید، زیرا نسبت به خودتان، به اصالت خودتان توجه واقعی و عمیق ندارید. و همین مقایسه عشق را در شما نابود می کند، خفه می کند، آن را زایل می نماید. یکی از مشکلات ما این است که علاقه و توجه مان نسبت به خودمان تنها در رابطه ی با دیگری معنا و مفهوم دارد. به هستی فی نفسه ی خویش علاقه و توجه نداریم. فقط از طریق مقایسه ی با دیگری ــ و بنابراین فقط در رابطه ی با دیگری است که به خودمان توجه می کنیم. و این را نمی توان علاقه و توجه دانست. این نوعی نگرانی است؛ نوعی اضطراب است!
ذهن هر چه بیشتر و بیشتر درگیر مقایسه می شود؛ هر چه بیشتر و بیشتر حرص تملک پیدا می کند، و لاجرم هر چه بیشتر و بیشتر وابسته و متکی می شود، یک الگو و قالب شدیدتر ایجاد می کند و در آن گیر می افتد. بنابراین ذهن هرگز نمی تواند به هیچ چیز نو، باطراوت و زنده نگاه کند. و نتیجتا آن چیزی را که رایحه ی زندگی است، خراب و نابود می کند ــ آن چیز عشق است.
سوال کننده: «آیا عشق چیزی است که برای آن پایانی نیست؟ آیا سرچشمه ای است همیشه زایا و جوشان؟ سوال دیگر این است که آیا عشق مبتنی و وابسته به چیزهایی پرجاذبه است؟»
کریشنا مورتی: فرض کنیم شما به یک رودخانه ی زیبا جذب شده اید؛ به یک کودک زیبا جذب شده اید. چه اشکالی در این کار (در جذب شدن) وجود دارد؟ سعی کنیم پاسخ این سوال را بیابیم. وقتی من به یک گل یا یک کودک زیبا یا به حقیقت جذب شده ام؛ می خواهم با آن باشم؛ می خواهم مالک آن باشم؛ می خواهم آن را متعلق به خود و از آن خود بدانم و بنامم. می گویم او یا آن مال من است؛ مال تو نیست. وقتی شیفته ی چیزی یا شخصی شدم دلم می خواهد همیشه نزدیک او باشم؛ در تماس با او باشم. خوب، در این صورت من چه کرده ام؟ در این موارد معمولاً چه اتفاقی می افتد؟ واقعیت این است که من مجذوب و شیفته ی یک شخص شده ام؛ و می خواهم همیشه نزد او باشم؛ در تماس و رابطه ی با او باشم. این یک واقعیت است؛ نه یک ایده آل. این نیز یک واقعیت است که وقتی من شیفته و مجذوب یک چیز یا یک انسان می شوم و می خواهم مالک آن باشم؛ عشق در کار نیست؛ عشق مفقود است. به محض این که می گویم او مال من است؛ نوعی حصار به دور او کشیده ام. و آن جا که حصر و محدودیت هست؛ آن جا که احساس تملک و تعلق هست عشق نیست.(۱۸)
واقعیت این است که ذهن من انسان مدام در حال ایجاد حصر؛ در حال ایجاد تعلق و مالکیت است. و بحث ما درباره ی این موضوع است که عملکرد ذهن ما چگونه است. شاید نفس آگاهی نسبت به چگونگی عملکرد ذهن منجر به آرامش آن گردد ــ که در آن صورت مسئله ای باقی نمانده است.
س: «چرا انسان عشق را یک ضرورت می داند؛ چرا آن را به عنوان یک کیفیت مهم و ضروری احساس می کند؟»
ک: آیا سوال شما این است، آیا منظورتان این است که: چرا ما باید عشق داشته باشیم؟
می پرسید: چرا باید عشق داشته باشیم؟ آیا بی عشق می توان سر کرد و به سر برد؟(۱۹) اگر شما همین چیزی را که به اصطلاح عشق نامیده می شود، نداشتید چه می شد. اگر والدین شما در این باره می اندیشیدند که چرا شما را دوست دارند؛ ممکن بود حالا شما در این جا نباشید. ممکن بود شما را دور انداخته باشند! آن ها فکر می کنند که شما را دوست دارند؛ بنابراین می خواهند که از شما محافظت کنند؛ مراقب این هستند که تحصیلات خوبی داشته باشید؛ وظیفه ی خود می دانند که هر نوع امکانی را در اختیار شما بگذارند تا شما برای خودتان چیزی بشوید. این احساس محافظت، این که شما می خواهید آن ها تحصیلات خوبی حاصل کنند؛ این احساس که شما به آن ها تعلق دارید، چیزی است که معمولاً عشق نامیده می شود. بدون آن (بدون این گونه عشق) چه اتفاقی می افتد؟ چه پیش می آمد هرگاه پدر و مادرتان بر شما عاشق نبودند!؟ شما فراموش شده بودید؛ به شما توجه نمی شد؛ آن ها نسبت به شما بی اعتنا بودند. حتی نسبت به شما خشم و نفرت داشتند؛ شما یک موجود زائد به نظرشان می رسیدید؛ شما را از خانه بیرون می کردند. پس، متاسفانه این احساس عشق و دوست داشتن وجود دارد. شاید یک دوستی تیره و مات باشد؛ شاید زشت و کریه باشد. ولی به هرحال این احساس وجود دارد؛ و باز هم برای خودش نوعی احساس است. و این برای من و تو مایه ی خوشبختی است. زیرا در غیر این صورت من و شما همین مقدار تحصیلات را هم نداشتیم. شاید حتی زنده نبودیم.

نظرات کاربران درباره کتاب عشق و تنهایی

کتابی که مطالبش به قدری عمیق هستند که چاپ کردنش به صورت کتاب یک اشتباهه
در 1 هفته پیش توسط