فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حماسه بیوولف و دیگر اشعار انگلیسی باستان

کتاب حماسه بیوولف و دیگر اشعار انگلیسی باستان

نسخه الکترونیک کتاب حماسه بیوولف و دیگر اشعار انگلیسی باستان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حماسه بیوولف و دیگر اشعار انگلیسی باستان

فاتحان آنگلوساکسونِ جزیرۀ انگلستان به‌همراه خود سنت شعر شفاهی را نیز به این کشور آوردند. از آن‌جا که آن‌ها تولید آثار مکتوب را پس‌از تشرّف به آیین مسیحیت فراگرفتند، تنها از روی شواهد کلی می‌توان تصویری از مختصات شعر و ادب‌شان به‌دست آورد. به‌جز ابیاتی پراکنده روی اشیاء دست‌ساختۀ به‌جا‌مانده از آن دوران، متون مکتوبی که حاوی نخستین اشعار مربوط به دوران انگلیسی باستان هستند تنها در نُسَخی یافت می‌شوند که در کلیساها و دیگر مراکز مذهبی آن‌روز تهیه و تصنیف شده‌اند؛ و این فرایند نیز از قرن هفتم شروع شده است. سواد‌آموزی فقط به اصحاب و خادمان کلیسا محدود می‌شد و به همین دلیل است که بخش عمدۀ شعر و ادبیات انگلیسی باستان به مضامین دینی می‌پردازد و از منابع لاتین سرچشمه می‌گیرد. از‌سوی دیگر، تهیۀ متون مکتوب به‌صورت دستی و خطی کاری پرزحمت و وقت‌گیر بود، زیرا تولید نُسخ باید کلمه ‌به‌ کلمه و روی پوست حیوانات بومی انجام می‌شد چراکه استفاده از کاغذ تا قرن دوازدهم میلادی رواج نداشته است. در چنین شرایط نامساعدی طبیعی است که آثار مکتوب انگشت‌شماری تولید شود که مستقیماً متأثر از کلیسا و آموزه‌های آن نباشد؛ بنابراین بخش عمدۀ شعر این دوره تنها در قالب چهار مجموعه نسخ خطی برجای مانده است.
به‌لحاظ ماهوی، شعر این دوره، ازسویی، نشان می‌دهد که ارزش‌های قومی قبیله‌ای و سُنن اشرافی قبایل ژرمن که آنگلوساکسون‌ها به آن تعلق دارند، در دورۀ رواج مسیحیت نیز همچنان الهام‌بخش شاعران و سرایند‌گان هم از اهل کلیسا هم از اعوام غیر مذهبی بوده است. تا آن‌جا ‌که از همین حجم اندک به‌جامانده از اشعارِ حماسی آن روزگار به‌دست می‌آید، آن دورۀ تیره از محدودیت‌های کلیسا همچنان مجال بروز بسیاری از ارزش‌های حماسی است که قرن ها پیش هومر دستمایۀ آثار حماسی خویش قرار داده بود. ازجملۀ آن ارزش‌های رنگ‌باخته یکی این بود که یک قوم یا ملّت (معادل کشور امروزی) متشکل از گروه‌ها یا طوایفی می شد که بیشتر به‌واسطۀ خویشاوندی به‌هم مربوط می‌شدند تا هم‌جواری جغرافیایی، و همین پیوند خویشاوندی بود که اساس مرام حماسی را شکل می‌دهد. دیگر این‌که هر قوم تحت حاکمیت یک سالار مقتدر اداره می‌شد که او را شاه یا سلطان می‌گفتند. این سالار صاحب‌مقام شماری از ندیمان و ملازمان نام‌آور را در رکاب خود گرد می‌آورد که اغلب خویشاوند خونی او بودند و همگی اهل او را تشکیل می‌دادند.
اگرچه می‌توان گفت که دنیای حماسی بازتاب یافته در شعر آن روزگار را مقاومت و رشادت در مقابل هجوم وایکینگ‌ها انگیخته است، ولی بدون این منبع الهام نیز، این شعر از فرهنگ غالب مسیحی جامعه آنگلوساکسون فاصلۀ زیادی داشت. این‌گونه بود که شعرای مسیحی‌آیین، مانند سرایندۀ بیوولف، همچنان مجذوب فرهنگ مهجورِ اجداد کافرکیش خود بودند و از آن می‌سرودند. آن‌ها همچنین وارث کشمکشی در شعر خود بودند که بین مرام حماسی اجداد خویش و آموزه‌های دین مسیحیت وجود داشت. دینی که از یک‌سو به شاعر یادآور می شود که «آن‌که به تو ستم کرده را ببخشای» و از‌ سوی دیگر می گوید «هرآن‌که به ستم شمشیر برکشد را همان شمشیر باید هلاک کند.» مثلاً شاعر بیوولف از یک‌سو دنیای گذشتۀ نیاکان خودرا می‌ستاید که در آن عرصۀ رشادت و منش پهلوانی وجود داشت و از طرفی به ناپایداری آن دنیا - که از تعلیمات مذهب است - افسوس می‌خورد؛ بنابراین برای شاعر عصر آنگلوساکسون بسیار دشوار یا حتی بیهوده است که بین مرام «حماسی» و آیین «مسیحیت» خطی جد‌ا‌کننده ترسیم کند، و بهترین اشعار آن دوره به‌خوبی از مرز این دو می‌گذرند.

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حماسه بیوولف و دیگر اشعار انگلیسی باستان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آنفرت به جدال با بیوولف سخن می گوید

ناگه آنفرت، فرزند اجلاف(۴۵)، در کنار سلطان نشسته و این گونه با کلامی بی شرمانه سخن آغازید که عزم جزم بیوولف در این پیکار بسیار او را ناخوشایند می آمد، چراکه غیرتش نمی گذاشت هیچ کس را برتر و مفتخرتر از خویش بیند در رزم: «آیا تو همان بیوولفی که به مقابله با برکا(۴۶) در دل امواج خروشان رفتی و غرورت بر آن داشت تا بیهوده در آن پهنای دریا به قیمت جانت تن خود خستی و هیچت حاصل نشد، و آن همه به خاطر تفرعنی ابلهانه؟ هیچ کس، نه دوست و نه دشمن، نمی توانست شما را از آن زورآزمایی که در دریا درگرفته بود، بازدارد. شما آن جا به نبرد امواج رفته بودید، بر بستر آن ره پیمودید و باز ره به جایی نبردید. آنگه که دریا از طوفان زمستانی سرد به امواج برآماسیده بود. شما هردو هفت شبانه روز، در کمند امواج اسیر، تقلا کردید ولی گویا برکا از شما زورمندتر بود و در شنا چابک تر. پس در سحرگاه روز بعد دریا اورا به خاک نروژ درانداخت و از آن جا او در پی وطن خویش، سرزمین عزیز براندیگس(۴۷) رفت و به زودی بر مردم و خزائن آن دیار حکومت یافت. پس در حقیقت، آن فرزند بینستان(۴۸) بود که عاقبت ادعای خویش بر شما تحمیل کرد؛ بنابراین اگرچه شما همواره در آوردگاه و در رزم تنامند و دلیر نموده اید، باز ترسم انجام خوشی مترصد شما نباشد اگر خود به مصاف گرندل به شب هنگام می روید.»
بیوولف، زاده اجتئو، در پاسخش این گونه گفت: «بسیار خب، دوست من آنفرت، اینک مست از شرابی و بسیار از احوال برکا و عصیانش سخن راندی؛ ولی اکنون به تو می گویم که حقیقت چیست: این که من بی شک از تمام مردان در نبردِ دریا و شکافتن سینه امواج تواناترم. ما هردو در آن زمان چون در عهد شباب جوان و بی باک بودیم، بر آن شدیم تا به زورآزمایی به دریا زنیم و جان خویش درخطر نهیم و این گونه آن عهد به سر بریم. وقتی به دریا درشدیم بدین قصد، هریک شمشیری برگرفتیم تا مگر امان یابیم از تهدید نهنگ و ماهیان دگر. او نمی توانست از من پیشی گیرد در شنا و مرا میلِ دل نبود که از او دور شوم در آن دریا، پس همچنان پنج شبانه روز درکنار هم بر آب روان بودیم تا هجوم سیلاب ما را جدا نمود و هریک را به سویی راند. گرداب ها حایل بودند و هوا سرد و سوزان، شب تار و باد غرب وزان و امواج خروشان. ناگه در آن اثنا، ماهیان دریا بر سر خشم آمدند. بختم یار بود که زره تن پوشم، که سخت و آبدیده در هم تنیده بود، و آن ردای رزم مرصع به نقوش و طرح بر سینه ام محافظ بود و جانم را مراقب . باز یکی خصم قاهرم به ژرفای دریا کشاند و هم در آن حال مرا سخت در کمند خویش داشت . ولی به تقلا به دریدن جان آن دیو و رهایی از دامنش ظفر یافتم. آری آن دیو دریایی تنومند در آن آوردگاه طوفان و هجوم امواج به دست من هلاک شد. پس همچنان موجودات دگر هجوم آورده و در پی آزار و تهدید من بودند. من نیز با شمشیر آبدیده خویش به مصاف شان می رفتم که مستحق آن بودند ، موجودات شرور هیچ مجال نیافتند تا در آن اعماق دریا به قتال من توفیق یافته و از آن به بزم نشینند. فردا روز، جملگی به ساحل درافتاده بودند به خون خفته از تیغ من تا دیگر هیچ گاه پس از آن بر دریانوردانِ درگذر بر سینه امواج راه نگیرند. خورشید از جانب مشرق برآمد و آن چراغ ایزدی بر جهان پرتو افشاند و دریا بیاسایید و من در کرانه، ساحل بدیدم. بخت یار مردانی است که شهامت شان مددکار است و هنوز پایان عمرشان محتوم نیست. پس تقدیر من بود که در آن نیمه شب مهیب نُه دیو سرکش را از دم تیغ گذرانم. هرگز رزمی سخت تر از این در زیر طاق آسمان نشنیده ام و مردی پریشان تر و درمانده تر از خود در دام امواج هایل؛ و باز من از کمند مرگ رَستم، اگرچه جان وتن از آن خستم؛ پس دریا مرا به جریان خود پیش برد و امواج آرام به سرزمین لاپس(۴۹) رساندند. ولی در مورد شما هرگز از نبردی چنین خطیر نشنیده ام. هرگز تو یا برکا اعمالی چنین دلیرانه بر خود ندیده اید - گرچه من نمی گویم که این بزرگ ترین پیکار روزگارم بوده است - اگرچه برادران و اقوام خود را کشته و به مکافات آن به آتش دوزخ گرفتار خواهید آمد ، حال هرچه می خواهید خود را خردمند فرض نمایید. باز گوش کن ای فرزند اجلاف، تا حقیقت را با تو بازگویم: گرندل، آن دیو پلید، هرگز نمی توانستی چندین جنایات نماید و این همه رنج بر پادشه شما تحمیل کند، اگر تو در دل وجان هم آن چنان که در گفتار می نمایی دلیر و بی باک بودی. او به خوبی پی برده است که نباید چندان از جسارت مردان شما یا از تیغ رزم آوران دانمارک بهراسد؛ پس همچنان بر رنج ومحنت شما می افزاید و ترحمی بر هیچ یک از خلق روا نمی دارد، بلکه به میل خویش قتال می کند و ویرانی به بار می آورد، چراکه بیم همآوردی از سوی شما ندارد؛ ولی من به زودی توان و رشادت مردان اهل گیتس در رزم را به او خواهم چشاند. و بعد از آن، با طلوع صبح وقتی که رخش مهر رخ نماید و از جانب خاور بر ابنای بشر تابیدن گیرد هرکه را توان آن باشد، می تواند با فخر و فراغ به این بزمگاه درآید.»
سلطان صاحب سَخا و سفیدموی که روزگاری در رزم شهره بودی، به شوق آمد از این کلام، که او بی قرار، چشم یاری داشت. آن منجی مردمان در اندیشه بیوولف عزمی جزم و اراده ای استوار یافت . پس به ناگه غریو خنده مردان برخاست وز آن سوی، نغمه چنگ و رباب و باز در آن میان کلام و گفتار ایشان. ولتئو(۵۰)، شه بانوی هراسگار آراسته به زینتی سیمین، خرامان پیش آمد و جمله مردان را درود گفت. بانوی بزرگ ابتدا جام در کف سلطان خویش نهاد و فرمود که با سرخوشی باده پیماید. سلطان صاحب نام نیز با شوروشعف دور خود از آن باده و پیمانه را برگرفت؛ سپس بانوی هلمینگ(۵۱)تبار چرخید و به هریک از حاضران و ملازمان از پیر و جوان پیاله ها درداد تا آن زمان که آن بانوی با ذکاوتِ آراسته به زینت لعل و گوهر، جام را نزد بیوولف برد. او را سلام و ثنایی به حد گفت و خدای را سپاس کرد که آرزویش در امان یافتن و دفع آن بلای عظیم عاقبت اجابت می شود. پهلوان شرزه و دلیر، جام از آن بانوی مهرروی گرفت، گویی آماده رزم، این گونه سخن گفت: «وقتی به کشتی درنشستیم و به همراه یاران راه این سفر درپیش گرفتیم، عزم کردم که بی شک خواسته شما و مردمان سرزمین تان را برآورم؛ یا خود در آوردگاه رزم درافتم و به کمند خصم درمانم. لاجرم یا رشادتی به قاعده نمایم یا جان در این سرای که شماراست به جان آفرین واگذارم.»
این کلام که سوگند پهلوان بود شه بانو را خوش آمد و آن نجیب زاده، که مرقوله های زیبا داشت، رفت و درکنار سلطان جای گرفت. باز سخنانی از رزم و بزم با الحانی از ساز و چنگ درآمیخت و حاضران جمله شاد به شادخواری روی نمودند. اکنون سلطان (پور نامدار هلفدن) را زمان خفتن رسیده بود؛ ولی می دانست اندیشه شبیخون به عمارت از طلوع فجر خورشید تا این زمان که سایه تار شب به آرامی درمی رسید و همه را دربر می گرفت در خیال آن دیو پیوسته بود. جمله مردان به پا خاستند. هراسگار بیوولف را بدرود گفت، بر او نیک بختی مسئلت نمود و با این سخن زمام عمارت بدو سپرد: «هرگز پیش از آن که توان دست و سلاح برافراشتنم بود، زمام این سرای به احدی از مردان خویش نسپرده بودم تا اینک که به تو می سپارم. اکنون تو پاسدار این نیکوعمارت باش؛ به نیک نامی خود بیاندیش، رشادت پیشه کن و از خصم اندیشه دار. بی شک به هرآنچه رضای تو باشد خواهی رسید، اگر از این پیکار به شهامت جان به دربری به سلامت.»

پیکار با گرندل

پس هراسگار آن ها را ترک نمود و با گروه سربازان و ملازمانش برون شد. او در پی بانوی خود ولتئو به بستر می رفت. گویند که آن سرور نیکو مرام نگاهبانی ویژه به دیده بانی هجوم گرندل گماشته بود که خدمتی به کفایت به او می رساند و پیوسته از هجوم آن دیو مراقبه داشت؛ ولی فرمانروای مردان اهل گیتس به توان و شهامت خویش متکی و به یاری خداوند واثق بود؛ پس بیوولف جوشن پولادین خویش از تن برآورد و خود از سر برگرفت؛ شمشیر زرین را که از بهترین پولاد بود، به ندیمی سپرد و امر کرد تا خوب پاس بدارد. پیش از آن که در بستر درخزد، پهلوان پیل افکن از پیمان خود یاد کرد: «به راستی که من خویش را مبارزی کمتر از آنچه گرندل خود را می پندارد ، نمی دانم. پس او را به تیغ نمی کُشم و بدین طریق از حیات محروم نمی دارم، گرچه این به سهولت می توانم. او نمی داند چه سان ضربات مرا تاب آورد یا جوشنم بردرد، گرچه در خصومت و شرارت شهره است. نی، امشب ما هردو از دست بردن بر شمشیر و سلاح چشم می پوشیم، اگر او جسارت نبرد بی سلاح را داشته باشد. زان پس خدای راست تا هرآن که را به او مومن است به نظر لطف خود پیروز نماید.
پهلوان دلیر به بستر در شد و سر بر ناز بالشِ آرامش نهاد، برگرد او جمله یاران و همرهانش هم در آن عمارت به خواب رفتند. هیچ یک گمان نداشتند که او روزی به وطن خویش بازخواهد گشت و به دیدار مردمانی خواهد رسید که در زادگاهش چشم به رسیدنش داشتند؛ چون آن ها نیک می دانستند که در گذشته مرگ محتوم به دست دیو چه بسیار از مردمان اهل دانمارک را از میان برده بود؛ ولی گویا خداوند تقدیر فتح و بهروزی در رزم را ارزانی مردان اهل گیتس نموده بود؛ آن ها را چنان راحتی خیال بخشید و چندان یاری رساند که به زودی بر دشمن غالب آمدند تنها به توان یک تن. راست گفته اند که خداوند بزرگ بر انسان در همه احوال حاکم و ناظر است.
در سیاهی شب ناگاه آن سیه بخت ظلمت نشین پنهانی پیش آمد. سلحشورانی که به پاسبانی آن سرای سترگ گماشته بودند جمله در خواب بودند مگر یک تن. آن ها می دانستند اگر خداوند اراده کند، آن دیو پلید نخواهد توانست ایشان را به زیر کشد؛ ولی از آن میان یک تن با رعب و هراس دیده بان بود و با تشویش مترصد انجام آن نبرد؛ سپس ازمیان گندآب ها و از ورای تپه های خوف انگیز گرندل به طمعی خام سر کشید. او که به نفرین خداوند چندان گرفتار می نمود برآن شد تا از میان مردان خفته در عمارت چندی را دریده، به یغما برد. در آن اندیشه چندان پیش رفت تا به عمارت رسید و بزمگاه شکوهمند مردان پدیدار گشت. اول بار نبود که به قصد قتال به آن سرای درمی شد، ولی هیچ گاه در دوران حیاتش - پیش یا پس از آن شب - این چنین حاصلی از طمع خویش بر سربازان خفته نیافت. آری، آن ملعون درمانده عاقبت به عمارت رسید. درها که با پولاد آبدیده بسته بودند، به آنی به دستش گشوده شدند؛ سپس آن شرور، به غضب، دروازه را درشکست و به عمارت وارد شد و به سرعت درآن پیش رفت. آتش خشم و کین در او غلیان نمود و از چشمانش برقی نفرت زای چون آتش دوزخ درخشیدن گرفت. در آن سرای بسیاری جنگاوران یافت، خیل همرهان جمله خفته و دردل خشنود گشت. دیو مخوف بر آن شد که همه را بردریده و قبل از طلوع صبح هلاک کند، گویی سهم خویش از ضیافت می جست. ولی تقدیر بر آن بود که او دیگربار نتواند از شمار آدمیان زآن پس احدی را به چنگ آورد. پهلوان از تبار هیگلک برخاست و اکنون می دید که چگونه آن ملعون قصد هجوم دارد. ولی دیو دون هیچ درنگ نکرد و با اولین یورش، جنگجویی خفته را برگرفت و در دم او را دریده، خونش را بی امان سرکشید و به چند قسم جسم بی جان اورا بلعید. گامی پیشتر رفت و به سمت پهلوان آن جماعت دست یازید. خواست که بیوولف را گرفتار آورد که ناگه پهلوان که از قصد او آگاه بود برخاسته و با تمام توان بر دست او چنگ زد. دیو پلشت دریافت که هرگز پیش ازاین و هیچ کجا بر زمین به چنگالی چنین سهمگین گرفتار نامده بود. بسیار هراسان گشت و حیران، اما دیگر توان گریزش نبود. برآن شد که از مهلکه بگریزد و به جان پناه خویش در میان شیاطین از وابستگانش پناه یابد، که هرگز به چنین چنگ و کمندی درنیفتاده بود. بیوولف عهد وپیمان خویش را یاد کرد و همچنان استوار دراستاد و آن پلید را درکمند خویش نگاه داشت. هرگاه که آن دیو برای رها شدن تقلا می کرد گویی دستانش از هم می گسست، و باز دلیرمرد استوارتر دست او را می فشرد و در این کار توفیق می یافت. دیو بدنام سیه روزگار همچنان بر رهایی تلاش می کرد، شاید به جایگاه خویش در میان باتلاق ها بازگردد. دستانش در آن کمند سهمگین گویی هیچ توانی نداشتند. به راستی که این بار هجومش به عمارت انجامی شوم برایش در پی داشت. ناگاه نهیبش چنان طنین افکند که در دل مردمان خفته هراس انگیخت و سربازان خفته را هوشیار کرد. هر دو گروه پاسبانان از گیتس و دانمارک به خشم آمدند و عمارت همچنان از آن آشوب برخود می لرزید.
شگفتا که آن سرای سترگ همچنان رویارویی جنگجویان را تاب می آورد و فرو نمی ریخت، که به مهارت از درون و برون استوار شده و با تیرهای پولادین استحکام یافته بود. گویند طی آن کارزار بسیاری تخت و سریرهای مُرصع میگساران خرد و ویران گشت و هیچ کس را تا آن زمان گمان نمی رفت که کسی را توان تباه کردن بزمگاهی باشد که با جمله زینت هایی از شاخ و عاج آراسته بودند. ایشان گمان می کردند که کسی را جسارت برهم زدن آن سرا نیست ، تنها مگر در هجوم شعله های آتش تباه گشته و فروریزد. فریاد وفغان همچنان به پا بود، و هراسی هول انگیز در دل مردان اهل دانمارک می فکند، آن ها از ورای دیوار می شنیدند ضجه ها و تقلای عاجزانه آن خصم خدا و انسان را که گویی سوگ نامه حزن انگیز ناکامی خویش را سرمی داد. آن دوزخی مُقام به زاری می نالید که به چنگ و کمند زورمندترینِ انسان ها گرفتار بود. و سپه سالار هیچ بر آن نبود که آن یاغی قتال پیشه را واگذارد که زنده بگریزد؛ ازآن رو که حیاتش در نظر او دیگر هیچ ارزش نداشت و لایق هلاکت بود. اکنون یاران و همرزمان بیوولف نیز شمشیرها برکشیدند و بر آن شدند تا از ارباب خویش به هرروی که می شد پاسداری کنند و وی را یاری رسانند. آن دلیرمردانِ چالاک به کارزار زدند و جهد می نمودند تا مگر آن دیو را دریده هلاک نمایند، ولی آنچه نمی دانستند این بود که هیچ تیغ و سنانی بر آن لعین کارگر نبود، حتی سخت ترین پولادی که می توانستی یافت، چه او به خواندن طلسمی چند رویین تن بود و هیچ شمشیر بر او کارگر نمی شد؛ بلکه او را مرگی خوار کننده درپیش بود، آن روح خبیث را تقدیر بر آن بود که از توان هم کیشان بدآیین خویش جدا افتد. اینک او که زآن پیش بسیار رنج ومحنت بر جان مردم آن دیار روا داشته بود و بسیاری جنایات آفریده بود و با خداوند درافتاده بود دریافت که دیگر جسم و جانش بر او نافع نیستند، چون در کمند آن پهلوان نه گزیرش بود و نه راه گریز.
هیچ یک ز آن دو نمی توانست دیگری را زنده بیند. ناگه دیو نگون بخت را دردی جان سوز دربرگرفت آن هنگام که دستش با زخمی فراخ از شانه جدا شد، رگ و پی اش جمله آویخته و اندامش از بُن استخوان برید و از هم درید. فخر و برتری در این پیکار از آنِ بیوولف گشت و گرندل، که مرگبار زخم خورده بود، به مرداب ها - آن جا که می زیست - گریخت و ناله برکشید. او به خوبی دانست که دُور عمرش به پایان رسیده و نَفَسش به شماره افتاده است. پس از آن پیکار خون ریز، آرزوی اهل دانمارک برآورده گشت و به انجام رسید. شهریار خردمند و دلیر که از سرزمینی دور به این دیار آمده بود عمارت نیکومنظر هراسگار را از شرارت آن دیو رهانید. او از این رزم شبانه و شهامت خویش خشنود می نمود؛ چه پیمان خود را با خلق دانمارک به سر برده بود و به راستی جمله آلام و اندوه ایشان را که روزگاری چند بر دل می کشیدند و لاجرم به نگون بختی از آن رنج می بردند مصیبتی عظما دفع نموده بود. نشانی از فتح و کامیابی برهمگان آشکار شد وقتی که آن دلیرمرد دست و بازوی دیو پلید را، که ابزار جفاکاری وی بود، برکناری افکند.

نظرات کاربران درباره کتاب حماسه بیوولف و دیگر اشعار انگلیسی باستان

عالی بود برای تحقیق دانشگاه بهش نیاز داشتم
در 2 هفته پیش توسط
بسیار عالی. سپاسگذارم.
در 2 هفته پیش توسط