فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب داستان‌های نامنتظره

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های نامنتظره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان‌های نامنتظره

در کافه‌ای باز شد و بوی خفیف جوجه‌ی سرخ شده، معده‌اش را از اشتیاق به درد آورد. بی هیچ علاقه‌ای در ویترین مغازه‌ها ــ عطرها، کراوات‌ها و پیراهن‌های ابریشمی، الماس‌ها، ظروف چینی، اثاثیه‌ی عتیقه و کتاب‌های خوب صحافی شده را نگاه می‌کرد و پیش می‌رفت. بعد به یک گالری نقاشی رسید. همیشه گالری‌های نقاشی را دوست داشت. این یکی توی ویترینش یک بوم نقاشی تنها را به نمایش گذاشته بود. مرد ایستاد و به آن نگاه کرد. برگشت تا برود. ایستاد، به عقب نگاه کرد، و بعد، ناگهان اندکی احساس ناراحتی کرد، خاطره‌ای جنبیده بود، چیزی، یا جایی که مدت‌ها پیش دیده بود دوباره به یادش آمده بود. دوباره نگاه کرد. یک منظره بود، دسته‌ای درخت که انگار براثر وزش بادی دیوانه‌وار به یک طرف خم شده بودند، و آسمان متلاطم و به خود پیچیده بود. به قاب نقاشی پلاک کوچکی وصل شده و روی آن نوشته شده بود: شاییم سوتین (۱۹۴۳ ـ ۱۸۹۴)
دریولی اندکی گیج به نقاشی خیره شد، اما در آن چیز آشنایی وجود داشت. فکر کرد، نقاشی جنون‌آمیزی است. خیلی عجیب و جنون‌آمیز است، ــ اما من دوستش دارم... شاییم سوتین... سوتین... ناگهان فریاد زد: «خدای من! کالموک کوچک من، این اوست! کالموک کوچک من که نقاشی‌اش را در یکی از بهترین مغازه‌های پاریس گذاشته‌اند! فقط فکرش را بکن!»
پیرمرد صورتش را به شیشه‌ی ویترین چسباند. پسر را به یاد می‌آورد ــ بله، او را خیلی خوب به یاد می‌آورد. اما چه زمانی بود؟ به یاد آوردن بیشتر ماجرا کار ساده‌ای نبود. خیلی وقت پیش بود. چقدر پیش؟ بیست ــ نه، بیشتر شاید مثلاً سی سال، این طور نبود؟ یک لحظه صبر کن. بله ــ همان سال قبل از جنگ بود، جنگ اول، ۱۹۱۳. خودش بود. سوتین، همان کالموک کوچک و زشت، پسر بدخلق و توی فکری که دریولی دوستش داشت ــ تقریبا عاشقش بود ــ آن هم بدون هیچ دلیل درست و حسابی جز این که او می‌توانست نقاشی کند.
و چه جور هم نقاشی می‌کرد! حالا واضح‌تر به یاد می‌آورد ــ خیابان، ردیف قوطی‌های دور انداخته در کنار آن، بوی تعفن، گربه‌های قهوه‌ای که با ظرافت روی آشغال‌ها راه می‌رفتند، و زن‌ها، روی پله‌های جلوی درها نشسته بودند و پاهایشان را روی سنگفرش خیابان گذاشته بودند، کدام خیابان؟ پسر کجا زندگی می‌کرد؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب داستان‌های نامنتظره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پدرم، که مردی کوچک اندام، فروتن و موقر بود، با سرعتی عجیب برگشت و مچ دست مجرم را گرفت.
پدرم گفت: «مرد جوان، در این مدرسه به تو یاد نداده اند مودب تر باشی؟»
پسر که دست کم یک سر و گردن از پدرم بلندتر بود، از بالا به او نگاه کرد، لبخند سرد، متکبرانه و زننده ای به لب آورد و چیزی نگفت.
پدرم که به او خیره شده بود گفت: «به نظر من، باید عذرخواهی کنی.»
اما پسر همان طور از بالا و با آن لبخند مسخره و متکبرانه در گوشه ی لب، به پدرم نگاه کرد و چانه اش را بیشتر و بیشتر جلو آورد.
پدرم ادامه داد: «به نظر من تو پسری گستاخ و بی ادب هستی. و فقط باید دعا کنم در مدرسه ات یک استثناء به حساب بیایی. دلم نمی خواهد پسر خودم چنین رفتاری پیدا کند.»
در این موقع، پسر بزرگ سرش را اندکی به طرف من خم کرد، و با یک جفت چشم نزدیک به هم کوچک و سرد، از بالا به من نگاهی انداخت. در آن موقع واقعا نترسیدم، درباره ی اعمال قدرت پسرهای بزرگتر نسبت به پسرهای کوچکتر در مدارس شبانه روزی چیزی نمی دانستم، و یادم هست در حمایت از پدرم که مورد تحسین و احترام من بود، یک راست به او خیره شدم.
وقتی پدرم خواست چیزی بگوید، پسر به راحتی برگشت و پرسه زنان روی سکو به جلو رفت و به جمعیت پیوست.
بروس فاکسلی هرگز این ماجرا را فراموش نکرد، و البته بدشانسی واقعی من این بود که وقتی به مدرسه رسیدم، متوجه شدم در همان خوابگاه او باید اقامت کنم. او سال آخر بود، و آن طور که ما می گفتیم، یک قلدر واقعی بود، و رسما اجازه داشت هر کدام از نوکرهای خانه را کتک بزند. اما من با حضور در اتاق کار او خود به خود به صورت برده ی اصلی و شخصی او درآمدم. من نوکر و آشپز و خدمتکار و پادو بودم، و وظیفه ی من بود که نگذارم او هرگز جز برای انجام کارهای واقعا ضروری، حتی یک انگشتش را بلند کند. در این جهان هیچ جامعه ی دیگری را سراغ ندارم که در آن خدمتکارها به اندازه ی ما نوکرهای کوچک و بیچاره زیردست قلدرها در مدرسه، عذاب بکشند. حتی باید در هوای یخبندان یا برفی، هر روز صبح بعد از صبحانه و قبل از آمدن فاکسلی روی نشیمن توالت می نشستم (که بیرون از خوابگاه و فاقد گرما بود) تا آن را گرم کنم.
به یاد دارم او چطور با آن شیوه ی راحت و اشرافی خود در اتاق پرسه می زد، و اگر یک صندلی سر راهش قرار داشت آن را به کناری می انداخت، و من باید جلو می دویدم و صندلی را بلند می کردم. او پیراهن های ابریشمی می پوشید و همیشه یک دستمال ابریشمی زیر آستینش داشت، و کفش هایش را کسی به نام لوب (که نشان سلطنتی داشت) می دوخت. آن ها کفش هایی نوک تیز بود، و وظیفه ی من بود هر روز چرم آن ها را پانزده دقیقه با تکه ای استخوان بمالم تا برق بیفتند.
اما بدترین خاطرات من مال اتاق رخت کن بود.
حالا می توانم خودم را ببینم، پسری کوچک، رنگ پریده و ضعیف که درست داخل درگاه این اتاق عظیم با پیژامه و دمپایی اتاق خواب و ربدوشامبر قهوه ای پشم شتر، ایستاده است. یک لامپ برق با سیمی از سقف آویزان شده، دیوارهای دور تا دور پوشیده از پیراهن های سیاه و زرد فوتبال است و بوی عرق آن ها اتاق را پر کرده، و صدا، صدایی که کلمات را می گیرد و پرت می کند، می گوید: «و این بار چطور شد؟ شش تا روبدوشامبر به تن یا چهار تا بدون ربدوشامبر؟»
من هرگز نمی توانستم خودم را به دادن پاسخ این سوال راضی کنم. فقط آن جا می ایستادم و گیج از ترس و بدون قدرت فکر کردن به هیچ چیز جز این که این پسر بزرگتر به زودی مرا با چوب دست نازک و سفیدش، آهسته، به طور علمی، با مهارت، با اجازه ی قانونی و با لذتی آشکار می زند تا خونریزی کنم، به تخته های کثیف کف اتاق خیره می شدم. پنج ساعت قبل، موفق نشده بودم آتش بخاری اتاق کار را روشن کنم. با پول توجیبی ام یک فندک مخصوص خریده بودم و یک روزنامه را مقابل هواکش بخاری گرفته بودم و در مقابل آن زانو زده بودم و با تمام قدرتم ته بخاری فوت کرده بودم، اما زغال ها آتش نگرفته بود.
صدا می گفت: «اگر کله شق تر از آنی که جواب بدهی، پس من به جای تو تصمیم می گیرم.»
ناامیدانه می خواستم جواب بدهم، چون می دانستم کدام یکی را انتخاب می کنم. این اولین چیزی بود که بعد از آمدن به این جا یاد می گرفتید. همیشه ربدوشامبر را به تن داشته باش. ضربه های بیشتر را انتخاب کن. در غیر این صورت تقریبا به طور حتم زخمی می شوی. حتی سه ضربه با ربدوشامبر بهتر از یک ضربه بدون آن است.
«آن را بیرون بیاور و به طرف دیگر اتاق برو و پنجه های پایت را بگیر. من چهار ضربه به تو می زنم.»
آرام ربدوشامبر را بیرون می آوردم و آن را روی لبه ی جا کفشی می گذاشتم. و آهسته به طرف دیگر اتاق می رفتم، و حالا که سردم بود و فقط پیژامه ی کتانی ام را به تن داشتم، به نرمی قدم برمی داشتم و ناگهان هرچه را در اطرافم بود مثل تصاویر فانوس جادو، روشن و بدون حجم و دور می دیدم، و همه چیز خیلی بزرگ، و خیلی غیرواقعی به نظر می رسید، و انگار در آب درون چشم هایم شناور شده بود.
«دست هایت را به پنجه های پایت برسان. نزدیک تر ــ خیلی نزدیک تر از این.»
بعد به آن سوی اتاق رخت کن می رفت و می توانستم او را وارونه از میان پاهایم ببینم، و از درگاهی عبور می کرد که دو پله پایین تر به جایی می رسید که آن را "راهرو دستشویی" می نامیدیم. آن جا راهرویی با کف سنگی بود که دستشویی ها یک طرف دیوار آن قرار داشت، و پشت آن حمام بود. وقتی فاکسلی ناپدید می شد می دانستم دارد به انتهای راهرو دستشویی می رود. فاکسلی همیشه این کار را می کرد. بعد، وقتی تاخت زنان پیش می آمد، از دور، صدای پاهای او را روی کف سنگی می شنیدم که پژواک بلند آن در میان دستشویی ها و کاشی ها می پیچید، و از میان پاهایم او را می دیدم که از روی دو پله به داخل رخت کن می پرید و با صورت جلو آمده و چوبی که در هوا گرفته بود یک راست به سوی من می آمد. این لحظه ای بود که چشم هایم را می بستم و منتظر شکافته شدن بدنم می شدم و به خودم می گفتم هر اتفاقی بیفتد نباید صاف بایستم.
هرکسی که احتمالاً چوب خورده باشد به شما می گوید درد واقعی تا هشت یا ده ثانیه بعد از ضربه احساس نمی شود. خود ضربه فقط یک صدای بلند و برخوردی کند روی پشت است که کاملاً آدم را بی حس می کند. (باید بگویم زخم گلوله هم همین طور است.) اما بعد، خدای من، مثل این است که کسی میله ی داغی را روی لمبرهای برهنه ی آدم گذاشته باشد و اصلاً ممکن نیست بتوانید در مقابل دراز کردن دست به سوی آن و با انگشت گرفتنش، مقاومت کنید.
فاکسلی خوب از این تاخیر زمانی با خبر بود، و با آهسته عقب رفتن تا فاصله ای نزدیک به پانزده یارد، به هر ضربه آن قدر وقت می داد تا قبل از ضربه ی بعدی، به اوج درد برسد.
من همیشه سر ضربه ی چهارم راست می ایستادم. دست خودم نبود. این یک واکنش دفاعی خود به خود از جانب بدنی بود که تا جایی که می توانست تاب آورده بود.
در این موقع فاکسلی می گفت: «تو جا خالی دادی. این یکی حساب نیست. ادامه بده ــ خم شو.»
بار دیگر باید یادم می ماند مچ های پاهایم را بگیرم.
بعد وقتی می رفتم ــ حالا کاملاً صاف راه می رفتم و پشتم را گرفته بودم ــ تا ربدوشامبرم را بپوشم، او مرا نگاه می کرد، اما همیشه سعی می کردم از او روبرگردانم تا نتواند چهره ام را ببیند. و موقعی که داشتم بیرون می رفتم، می گفت: «هی، تو! برگرد!»
«بیا این جا. بیا، برگرد این جا. ببینم، چیزی یادت نرفته؟»
در آن موقع به تنها چیزی که می توانستم فکر کنم درد سوزان پشتم بود.
لحن حرف زدن پدرم را تقلید می کرد و می گفت: «به نظر من تو پسری گستاخ و بی ادب هستی. در این مدرسه به تو یاد نداده اند مودب تر باشی؟»
من با لکنت می گفتم: «از شما... متشکرم. از شما... به خاطر کتک... متشکرم.»
و بعد از پله های تاریک خوابگاه بالا می رفتم و وضع خیلی بهتر بود چون ماجرا تمام شده بود. و درد از بین رفته بود و بقیه که خودشان هم بارها به همین گرفتاری دچار شده بودند با همدردی واقعی دورم جمع می شدند.
«هی، پرکینز، بگذار یک نگاهی بیندازم.»
«چند تا خوردی؟»
«پنج تا، نه؟ ما از این جا راحت صدایش را می شنیدیم.»
«دست بردار، رفیق. بگذار جای ضربه ها را ببینیم.»
من پیژامه ام را پایین می کشیدم و می ایستادم تا این گروه متخصص به خوبی میزان آسیب را بررسی کنند.
«یک کمی زیادی از هم دورند، نه؟ زیاد با استاندارد فاکسلی نمی خواند.»
«دو تا از آن ها نزدیک به هم هستند. در واقع به هم چسبیده اند. ببین ــ این دو تا خوشگل!»
«ضربه ی پایین تر خراب شده بوده.»
«برای شروع دویدن تا انتهای راهرو دستشویی ها رفت؟»
«به خاطر در رفتن یک ضربه ی اضافی خورده ای، مگر نه؟»
«ای خدا، فاکسلی پیر حسابی حالت را جا آورده، پرکینز.»
«یک کمی هم خون آمده. می دانی، بهتر است آن را بشویی.»
بعد در باز می شد و فاکسلی می آمد تو، و در حالی که من با پیژامه ی پایین آمده در وسط اتاق ایستاده بودم، همه پراکنده می شدند و وانمود می کردند دارند دندان هایشان را می شویند یا دعا می خوانند.
فاکسلی به شاهکارش نگاه سریعی می انداخت و می گفت: «این جا چه خبر شده؟ تو ــ پرکینز! پیژامه ات را درست بپوش و به رختخواب برو.»
و این پایان روز بود.
در عرض هفته، هرگز یک لحظه به حال خودم نبودم. اگر فاکسلی می دید در اتاق کار یک رمان برداشته ام یا این که دارم آلبوم تمبرم را باز می کنم، فورا کاری برایم پیدا می کرد. یکی از کارهای مورد علاقه اش، به خصوص در روزهای بارانی، این بود: «اوه، پرکینز، فکر می کنم خوب است یک دسته زنبق وحشی روی میز کارم باشد، به نظر تو این طور نیست؟»
زنبق وحشی فقط در حوالی برکه های پرتقال می رویید. برکه های پرتقال دو مایل دورتر از جاده و در فاصله ی نیم مایلی مزرعه ها بود. باید از روی صندلی ام بلند می شدم، بارانی ام را می پوشیدم و کلاه حصیری ام را بر سر می گذاشتم، چترم را برمی داشتم، و به یک راهپیمایی طولانی و تنها می رفتم. باید همیشه بیرون از ساختمان کلاه حصیری را به سر می گذاشتیم، اما در باران به راحتی خراب می شد، بنابراین چتر برای حفظ کلاه لازم بود. از طرف دیگر نمی توانستید وقتی روی یک ساحل پر درخت دنبال زنبق های وحشی می گشتید چتر را بالای سرتان نگه دارید، بنابراین در مدتی که به دنبال گل ها می گشتم، برای خراب نشدن کلاهم آن را روی زمین زیر چترم می گذاشتم. به این ترتیب، بارها سرما خوردم.
اما وحشتناک ترین روز یکشنبه بود. و یکشنبه روز نظافت اتاق کار بود، و من چه خوب وحشت آن صبح ها را به یاد دارم، گردگیری و ساییدن دیوانه وار، و بعد منتظر فاکسلی شدن تابیاید و بازرسی کند.
او می پرسید: «تمام شد؟»
«این طور... این طور فکر می کنم.»
بعد به طرف کشوی میز تحریرش می رفت و یک لنگه دستکش سفید بیرون می آورد، آهسته آن را به دست راست می کرد، هر انگشت را درست در دستکش جا می داد، و در مدتی که در اتاق گشت می زد و انگشت اشاره دستکش پوش خود را روی قاب عکس ها، حاشیه ی چوبی دیوار، قفسه ها، لبه ی پنجره، آباژور چراغ ها، می کشید، من آن جا می ایستادم، نگاه می کردم و می لرزیدم و اصلاً از آن انگشت چشم برنمی داشتم. آن انگشت ابزار نابودی من بود. تقریبا همیشه، این ابزار موفق می شد ترک کوچکی را پیدا کند که از چشم من دور مانده بود یا شاید اصلاً به فکرش هم نیفتاده بودم، و وقتی این اتفاق می افتاد فاکسلی آهسته برمی گشت، لبخند می زد، آن لبخند کوچکی که لبخند نبود، انگشت سفید را بالا می گرفت تا من بتوانم خودم رگه ی باریک خاکی را در کناره ی آن ببینم.
او می گفت: «خوب، پس تو پسر تنبلی هستی، نیستی؟»
جوابی داده نمی شد.
«نیستی؟»
«فکر می کردم همه جا را گردگیری کرده ام.»
«تو یک پسر کوچک خبیث تنبلی، یا نیستی؟»
«ب ـ بله.»
«اما پدرت نمی خواهد تو این طوری بزرگ شوی، می خواهد؟ پدرت در مورد ادب و نزاکت خیلی حساس است، این طور نیست؟»
جوابی داده نمی شد.
«از تو پرسیدم، پدرت در مورد ادب و نزاکت حساس است یا نه؟»
«شاید ـ بله.»
«بنابراین من باید به او لطف کرده و ترا تنبیه کنم، نباید این کار را بکنم؟»
«نمی دانم.»
«نباید این کار را بکنم؟»
«ب ـ بله؟»
«پس بعد از دعا در اتاق رخت کن همدیگر را می بینیم.»
بقیه ی روز با رنج انتظار رسیدن بعدازظهری که در پیش بود، می گذشت.
آه خدای من، چطور حالا همه ی این ها به یادم آمده بود. یکشنبه در عین حال روزِ نامه نویسی هم بود. «مامان و بابای عزیز ــ به خاطر نامه ی شما متشکرم. امیدوارم هر دو خوب باشید. من هم خوب هستم، فقط سرما خورده ام چون زیر باران ماندم اما به زودی خوب خواهم شد. دیروز ما با شروزبری بازی کردیم و آن ها را ۲ ـ ۴ شکست دادیم. من تماشا کردم و فاکسلی که می دانید سرگروه خوابگاه ماست یکی از گل های ما را زد. برای کیک خیلی از شما متشکرم. با عشق از طرف ویلیام.»
من معمولاً برای نوشتن نامه ام به دستشویی یا به کفش کن یا حمام می رفتم ــ یعنی به هرجایی که از فاکسلی دور باشد. اما باید مراقب وقت می شدم. ساعت چهار و نیم چایی می دادند و نان برشته ی فاکسلی باید آماده می شد. هر روز باید نان برشته ی فاکسلی را حاضر می کردم و در طول هفته اجازه داده نمی شد در اتاق کار آتش روشن شود، بنابراین تمام نوکرها که باید هر کدام نان برشته ی مسوول اتاق کار خود را آمده می کردند مجبور بودند دور آتش کوچک کتابخانه جمع شوند، و به زحمت سعی کنند برای نگه داشتن چنگال نان برشته کردن خود جایی بیابند. در چنین شرایطی، تازه باید مراقب می شدم تا نان برشته ی فاکسلی (۱) کاملاً ترد باشد، (۲) اصلاً نسوخته باشد، (۳) درست سر وقت گرم و آماده باشد. شکست خوردن در هر کدام از این ها یک «خطای مستوجب کتک» بود.
«هی، تو! این چیست!»
«نان برشته است.»
«واقعا به نظرت نان برشته این جوری است؟»
«خوب...»
«تو تنبل تر از آنی که نان را درست برشته کنی، نیستی؟»
«سعی کردم درست برشته اش کنم.»
«پرکینز، می دانی با اسب های تنبل چه کار می کنند؟»
«نه.»
«خوب ــ به هر حال، تو یک الاغی ــ ها، ها ــ فکر می کنم همین هستی. بعد می بینمت.»
آه، رنج آن روزها. سوزاندن نان برشته ی فاکسلی یک خطای مستوجب کتک بود. فراموش کردن پاک کردن گِل از روی کفش های فوتبال فاکسلی هم همین طور. موفق نشدن در آویزان کردن لباس های فوتبال فاکسلی هم همین طور. چتر فاکسلی را از سمت اشتباه تا کردن هم همین طور. وان فاکسلی را با آب زیادی گرم پر کردن هم همین طور. جا گذاشتن لک براق کننده ی فلز روی خود یونیفورم هم همین طور. موفق نشدن در برق انداختن کف تخت کفش فاکسلی هم همین طور. در هر وقتی بدون تمیز کردن اتاق کار فاکسلی از آن خارج شدن هم همین طور. در حقیقت، تا جایی که به فاکسلی مربوط می شد، اصلاً خود من یک "خطای مستوجب کتک" بودم.
از پنجره به بیرون نگاهی انداختم. خدای من، تقریبا رسیده بودیم. حتما مدت درازی با این فکر و خیال ها مشغول بوده ام، و حتی لای روزنامه ی تایمزم را باز نکرده بودم. فاکسلی هنوز مقابل در گوشه ی صندلی نشسته بود و داشت دیلی میل می خواند، از میان ابر آبی دود پیپ او نیمه ی بالایی صورتش را از پشت روزنامه می دیدم. چشم های ریز و براق، پیشانی چین خورده، موهای مجعد و اندکی روغن زده.
حالا، بعد از گذشت این زمان دراز، نگاه به او تجربه ای عجیب و تقریبا هیجان انگیز بود. می دانستم دیگر خطرناک نیست، اما خاطرات قدیمی هنوز وجود داشت و در حضور او کاملاً احساس راحتی نمی کردم. مثل این بود که با یک ببر اهلی توی قفس باشی.
از خودم پرسیدم، این چه رفتار مسخره ای ست؟ این قدر احمق نباش. ای خدای من، اگر بخواهی می توانی یک راست بروی و به او بگویی درباره اش چه فکر می کنی و او نمی تواند به تو دست بزند. هی ــ این فکر خوبی بود!
فقط ــ خوب ــ گذشته از همه چیز، آیا ارزش داشت؟ من دیگر برای چنین کاری خیلی پیر بودم، و به هر حال اطمینان نداشتم هنوز آن قدرها از او عصبانی باشم.
پس باید چه می کردم؟ نمی توانستم همان جا بنشینم و مثل یک احمق به او خیره شوم.
در این جا، فکری کوچک و شیطانی به سرم زد. به خودم گفتم کاری که دلم می خواهد بکنم این است که به جلو خم شوم، آهسته بزنم روی زانویش و به او بگویم که هستم. بعد می توانستم قیافه اش را تماشا کنم. بعد از آن، چنان بلند که بقیه ی افراد توی کوپه هم بتوانند بشنوند از روزهای مدرسه مان حرف می زدم. با بازیگوشی بعضی از کارهایی که با من کرده بود، به او یادآوری می کردم، و حتی شاید برای این که او را اندکی شرمنده کنم کتک های رخت کن را شرح می دادم. کمی آزار و ناراحتی به او آسیبی نمی رساند. و برای حال من خیلی خوب بود.
ناگهان او به بالا نگاه کرد و مچ مرا در حال خیره شدن به خودش گرفت. دومین بار بود که چنین اتفاقی می افتاد، و متوجه شدم چشم هایش از عصبانیت برقی زد.
به خودم گفتم، بسیار خوب. حالا شروع می کنیم. اما رفتارت خوشایند، اجتماعی و مودبانه باشد. این طوری خیلی موثرتر است، و خیلی هم بیشتر او را شرمنده می کند.
بنابراین به او لبخند زدم و مودبانه سری تکان دادم. بعد، صدایم را بلند کردم و گفتم: «واقعا امیدوارم مرا ببخشید. می خواستم خودم را معرفی کنم.» به جلو خم شده بودم و از نزدیک مراقبش بودم تا هیچ واکنشی از چشمم دور نماند: «اسم من پرکینز است ـ ویلیام پرکینز ـ و من ۱۹۰۷ در رپتون بودم.»
بقیه ی افراد توی کوپه کاملاً بی حرکت نشسته بودند، و می توانستم حس کنم همه دارند گوش می دهند و منتظرند ببینند بعد چه می شود.
او روزنامه اش را پایین آورد، روی پاهایش گذاشت و گفت: «از آشنایی با شما خوشحالم. اسم من فورتسکو ــ است جوسلین فورتسکو. ایتون، ۱۹۱۶.»

فاکسلی تاخت زن

سی و پنج سال است که پنج روز در هفته، با قطار ساعت هشت و دوازده دقیقه به شهر می روم. این قطار هرگز بی خود شلوغ نیست، و مرا یک راست به ایستگاه خیابان کانن می برد، که از آن جا تا در دفترم در آستین فرایرز فقط یازده دقیقه و نیم دقیقه باید پیاده روی کنم.
من همیشه روند این سفرهای روزانه را دوست داشته ام، هر قسمت این سفر کوتاه برایم لذت بخش است. نظم و ترتیب آن برای آدمی اهل عادت قابل قبول و آرامش بخش است، و بعلاوه، گذرگاهی محسوب می شود که می توانم از آن به نرمی اما به طور قطعی، به دنیای کارهای روزمره وارد شوم.
ایستگاه ما کوچک است و فقط نوزده یا بیست نفر برای قطار هشت و دوازده دقیقه در آن گرد می آیند. ما گروهی هستیم که به ندرت تغییر می کند، و وقتی گاه و بیگاه چهره ی تازه ای روی سکو دیده می شود، مانند پرنده ای که وارد قفس قناری های شده باشد موجی از اعتراض و عدم رضایت به وجود می آورد.
اما معمولاً وقتی صبح با چهار دقیقه وقت اضافی از راه می رسم، این آدم های خوب، قابل اعتماد و ثابت قدم، همه در آن جا هستند، با چترها و کلاه ها و کراوات ها و چهره های درست خود، در حالی که روزنامه هایشان را زیربغل زده اند، سر جاهای همیشگی خود در آن جا ایستاده اند، سال هاست مانند اثاثیه ی اتاق نشیمن من تغییر نکرده اند و نخواهند کرد.
محل نشستنم در گوشه ی کنار پنجره، خواندن روزنامه و گوش دادن به صدای حرکت قطار را هم دوست دارم. این بخش سفر سی و دو دقیقه طول می کشد و ظاهرا هم ذهنم را آرام می کند و هم برای بدن پیرم مثل یک ماساژ خوب و طولانی است. باور کنید، برای حفظ آرامش ذهنی فرد هیچ چیز از زندگی عادی و منظم مفیدتر نیست. تا به حال در مجموع نزدیک به ده هزار بار این مسافرت روزانه را انجام داده ام و هر روز بیشتر و بیشتر از آن لذت می برم. در ضمن (به این بحث مربوط نیست، اما قابل توجه است)، به صورت نوعی ساعت درآمده ام. اگر دو، سه یا چهار دقیقه دیر کنیم فورا متوجه می شوم، و هرگز مجبور نیستم برای این که بفهمم در کدام ایستگاه توقف کرده ایم به بیرون نگاه کنم.
پیاده روی از انتهای مسیرِ خیابان کانن تا دفتر من نه طولانی و نه کوتاه است ــ گردشی کوتاه و سالم در خیابان های پر از همسفران دیگری که همه با برنامه ی منظمی مثل من به سر کارهایشان می روند. حرکت در میان این آدم های قابل اتکا و موقر که کار می کنند و در جهان پرسه نمی زنند، برای من دلگرم کننده است. زندگی های آن ها مانند زندگی من، براساس دقیقه شمار ساعتی درست تنظیم شده، و بسیاری از اوقات در مکان و زمان مشخصی مسیرهای ما با هم برخورد می کند.
برای مثال، همین که به طرف سنت سویتین لین می پیچم، همیشه با خانمی میان سال و محترم روبرو می شوم که عینک پنسی نقره ای می زند و یک کیف دستی سیاه در دست دارد. فکر می کنم یک حسابدار درجه ی یک، یا احتمالاً رئیس یک کارخانه ی پارچه بافی باشد. وقتی از چراغ قرمز خیابان تریدنیدل عبور می کنم، نه بار از هر ده بار، با آقایی مواجه می شوم که هر روز در جا دگمه اش یک گل خانگی تازه می گذارد. او شلوار سیاه و گترهای خاکستری می پوشد و نشان می دهد فردی دقیق و وسواسی است، احتمالاً بانکدار یا شاید هم مثل خودم وکیل باشد، و در عرض بیست و پنج سال گذشته بارها وقتی با شتاب در عرض خیابان از کنار هم گذشته ایم با حالت تاییدی دوجانبه لحظه ای به هم نگاه کرده ایم.
اکنون دست کم نیمی از چهره هایی که در این پیاده روی کوتاه می بینم برایم آشنا هستند. آن ها چهره های خوبی هستند، چهره هایی مثل من، آدم هایی مثل من ــ افرادی بی نقص، کوشا و اهل عمل، بدون آن چشم های درخشان و بی رحم آن آدم هایی که باهوش نامیده می شوند و می خواهند با دولت های کارگری خود و داروهای اجتماعی و چیزهایی از این قبیل، دنیا را به هم بریزند.
بنابراین می بینید که من به معنی واقعی کلمه مسافری خشنودم. شاید هم درست تر باشد بگویم بگویم مسافری خشنود بودم. وقتی درباره ی زندگی خودم مقاله ای را که اکنون خواندید نوشتم ــ می خواستم آن را به عنوان تشویق و سرمشق بین کارمندانم توزیع کنم ــ احساسات واقعی ام را شرح داده بودم. اما این یک هفته پیش بود، و بعد از آن اتفاق عجیبی افتاد. در حقیقت ماجرا از سه شنبه ی قبل شروع شد، یعنی از صبح همان روزی که دست نویس این نوشته را توی جیبم داشتم و می خواستم به شهر بروم، و این حادثه برای من آن قدر به موقع و از نظر هم زمانی درست بود که فقط می توانم فکر کنم کار خدا بوده است. خدا حتما نوشته ی کوتاه مرا خوانده و بعد به خودش گفته: «این مرد، پرکینز، زیادی از خود راضی شده. وقت آن رسیده به او درسی بدهم.» صادقانه فکر می کنم همین اتفاق افتاده.
همان طور که گفتم، سه شنبه ی پیش بود، سه شنبه ی بعد از عید پاک، یک صبح بهاری آفتابی بود و من در حالی که روزنامه ی تایمز زیر بغلم بود و دست نویس «مسافر خشنود» را در جیب داشتم، با گام های بلند به طرف سکوی ایستگاه کوچک و ییلاقی مان می رفتم که فورا متوجه شدم ایرادی وجود دارد. در حقیقت می توانستم در میان همسفرانم وجود آن امواج کوچک اعتراض را حس کنم. توقف کردم و به اطراف نگاهی انداختم.
بیگانه ای با پاهای گشوده و بازوهای درهم گره خورده، به طور مشخصی در وسط سکو ایستاده بود، و چنان به جهان می نگریست که انگار مالک تمامی آن است. او مردی تنومند و ستبر بود و حتی از پشت سر هم می شد تاثیر قوی تکبر و روغنی بودنش را حس کرد. کاملاً معلوم بود یکی از ما نیست. به جای چتر، عصا داشت، کفش هایش به جای سیاه، قهوه ای بود، کلاه خاکستری اش با زاویه ی مسخره ای کج شده بود، و به شکل های مختلف حس می شد این آدم زیادی زرق و برق دارد و در استفاده از ابریشم افراط کرده است. بیش از این نمی خواستم چیزی بدانم. در حالی که صورتم را رو به آسمان گرفته بودم یک راست از کنار او رد شدم و صمیمانه امیدوار بودم توانسته باشم به آن فضای سرد، سرمای بیشتری اضافه کنم.
قطار رسید. و حالا، فقط سعی کنید بفهمید وقتی این آدم تازه واقعا دنبال من آمد و وارد کوپه ام شد، چقدر وحشت کردم! پانزده سال بود که کسی با من چنین کاری نکرده بود. همکارانم همیشه ارشد بودن مرا رعایت می کردند. یکی از لذت های خاص و کوچک من این است که دست کم برای یک، و گاهی دو یا حتی سه ایستگاه، در کوپه ام تنها باشم. اما حالا، فکرش را بکنید، این یارو آن جا بود، این بیگانه، که روی صندلی مقابل گشاد نشسته بود که بینی اش را پاک می کرد، صدای خش خش روزنامه ی دیلی میل را درمی آورد و پیپ چندش آوری را روشن کرده بود.
من روزنامه ی تایمزم را پایین آوردم و به چهره ی او نگاهی انداختم. حدس زدم باید همسن من باشد ــ یعنی حدود شصت و دو یا سه ــ اما یکی از آن چهره های خوش ترکیب و دوست نداشتنی را داشت، سیمایی قهوه ای که انگار از چرم ساخته شده و این روزها در تبلیغ پیراهن های مردانه می بینید ــ انگار شکارچی شیر، بازیگر چوگان، کوهنوردی که از اورست بالا می رود، کاشف مناطق حاره و کسی که با قایق تفریحی مسابقه می دهد، همه در یک نفر جمع شده باشند. من شخصا به هیچ مرد خوش قیافه ای اعتماد ندارم. آن ها خیلی راحت از لذت های زندگی برخوردار می شوند، و چنان روی این کره ی خاکی قدم می زنند که انگار در خوش قیافه شدنشان نقش داشته اند. از نظر من زیبا بودن برای یک زن ایرادی ندارد. این فرق می کند اما در مورد یک مرد، متاسفم، چون برایم به دلایلی این مساله زننده و اهانت آمیز است. به هر حال، این آدم درست مقابل من توی کوپه نشسته بود و داشتم از بالای روزنامه ی تایمز به او نگاه می کردم که ناگهان به بالا نگاه کرد و چشم های ما به هم افتاد.
«پیپ شما را ناراحت می کند؟» او این را پرسید و پیپ را با انگشتش بالا گرفت. فقط همین را گفت. اما صدایش روی من اثری ناگهانی و خیلی شدید داشت. در حقیقت، فکر می کنم از جا پریدم. بعد انگار سرجایم خشک شدم و قبل از آن که بتوانم به زحمت جوابی بدهم، دست کم نزدیک یک دقیقه نشستم و به او خیره شدم.
گفتم: «در این کوپه سیگار کشیدن مجاز است. بنابراین می توانید هرطور مایلید رفتار کنید.»
«فکر می کنم همین الان اجازه خواستم.»
دوباره خودش بود، همان صدای عجیب و خشک و آشنا که کلمات را محکم می گرفت و مثل مسلسلی که دانه های تمشک شلیک کند آن ها را به شدت به بیرون پرت می کرد. قبلاً کجا این صدا را شنیده بودم؟ چرا انگار هر کلمه نقطه ی حساسی را در خاطرات من زنده می کرد؟ فکر کردم، ای خدای بزرگ. به خودت بیا. این مزخرفات یعنی چه؟
بیگانه دوباره به خواندن روزنامه اش مشغول شد. من هم وانمود کردم دارم همان کار را می کنم. اما حالا دیگر حواسم پرت بود. اصلاً تمرکز نداشتم. به جای آن، مدام از بالای صفحه ی اول دزدانه به او نگاه می کردم. چهره اش واقعا غیرقابل تحمل بود، چهره ای مبتذل، با درخشش زننده ی روغن بر تمام سطح پوست. اما آیا من قبلاً این چهره را دیده بودم یا نه؟ فکر کردم دیده ام، زیرا حالا، حتی فقط با نگاه به آن نوعی ناراحتی غیرقابل توصیف حس می کردم ــ چیزی که با درد و خشونت مربوط بود، و حتی شاید با ترس.
دیگر در طول راه با هم حرف نزدیم، اما به خوبی می توانید تصور کنید تا آن وقت دیگر تمام برنامه ی عادی کاملاً به هم خورده بود. روزم خراب شده بود، و به خصوص وقتی بعد از ناهار سوء هاضمه هم به مشکلاتم اضافه شد، در میان کارمندانم بیش از یک نفر گرفتار نیش زبانم شدند.
صبح روز بعد، او دوباره با عصا و پیپ و دستمال گردن ابریشمی و صورت جذاب و تهوع آورش، وسط سکو ایستاده بود. من از کنارش گذشتم و به آقای گورمیت، یک دلال سهام که بیش از بیست و پنج سال بود با من همسفر بود، نزدیک شدم. نمی توانم بگویم قبلاً هرگز با او درست و حسابی حرف زده بودم ــ ما در ایستگاه مان افرادی کم و بیش محافظه کاریم ــ اما بحرانی مثل این معمولاً آدم ها را به هم نزدیک می کند.
زمزمه کردم: «گورمیت، این موجود کیست؟»
گورمیت گفت: «از کجا بدانم؟»
«خیلی ناخوشایند است.»
«خیلی.»
«امیدوارم نخواهد همیشه بیاید.»
گورمیت گفت: «خدای من.»
بعد قطار رسید.
این بار، با راحتی خیال بسیار دیدم، مرد به کوپه ی دیگری وارد شد.
اما صبح روز بعد دوباره در کوپه ی من بود.
او که درست روی صندلی مقابل نشسته بود، گفت: «خوب، روز خیلی خوبی است.» و یک بار دیگر، آن چرخش ناخوشایند خاطرات را حس کردم، این بار قوی تر و نزدیک تر از همیشه بود، اما هنوز نمی توانستم اصلاً به یاد بیاورم.
بعد جمعه رسید، آخرین روز هفته. یادم هست وقتی با اتومبیل به طرف ایستگاه می رفتم باران می بارید، اما یکی از آن باران های درخشان و گرم آوریل بود که پنج یا شش دقیقه طول می کشد، و وقتی به سکو پا گذاشتم، همه ی چترها بسته شده بود و ابرهای بزرگ سفید در آسمان شناور بودند. با وجود این افسرده بودم. دیگر این سفر برای من هیچ دلخوشی به همراه نداشت. می دانستم فرد بیگانه آن جا خواهد بود. و همین طور هم بود، او چنان پاهایش را باز کرده و ایستاده بود که انگار مالک آن جاست، و این بار داشت با بی خیالی عصایش را در هوا به عقب و جلو تاب می داد.
عصا! خودش بود! چنان خشکم زد که انگار گلوله خورده باشم.
زیر لب نالیدم: «این فاکسلی است! فاکسلی تاخت زن و هنوز هم عصایش را تاب می دهد!»
نزدیک تر رفتم تا بهتر او را ببینم. باید به شما بگویم هرگز در زندگیم چنین یکه نخورده بودم. بله، این فاکسلی بود. بروس فاکسلی یا آن طور که ما عادت داشتیم بگوییم، فاکسلی تاخت زن. و آخرین باری که او را دیده بودم، بگذارید ببینم ــ در مدرسه بود و من بیش از دوازده یا سیزده سال نداشتم.
در همان وقت قطار رسید، و اگر خدا به داد من می رسید او باز وارد کوپه ی من نمی شد. او کلاه و عصایش را روی چنگک جالباس گذاشت، بعد برگشت و نشست و پیپش را روشن کرد. با آن چشم های تقریبا کوچک و سرد از میان دود به من نگاه کرد و گفت: «روز گرمی است، مگر نه. درست مثل تابستان.»
حالا دیگر بدون تردید همان صدا بود. اصلاً تغییر نکرده بود. به جز این که من عادت داشتم از این صدا چیزهای دیگری بشنوم.
این صدا می گفت: «بسیار خوب، پرکینز، بسیار خوب، پسر کوچک و خبیث. دوباره می خواهم ترا بزنم.»
چند وقت پیش بود؟ باید حدود پنجاه سال پیش باشد. هر چند، باور کردنی نیست که این چهره چقدر کم تغییر کرده. هنوز همان چانه ی متکبر و کج، پره های بینی باز، چشم های خیره و تحقیرآمیز خیلی کوچک و نزدیک به هم. هنوز همان عادت جلو بردن صورت به طرف آدم، خرد کردن طرف مقابل، به گوشه ای هل دادن شما، و حتی موها را هم به یاد می آورم ــ موهای خشن و کمی مجعد، که مثل یک سالاد حسابی هم زده شده، بر تمام سطح آن روغن دیده می شد. او همیشه در میز کنار دستش در اتاق کار یک بطری روغن موی سبز داشت ــ وقتی مجبور باشید اتاقی را گردگیری کنید تمام اشیای داخل آن را می شناسید و از همه ی آن ها نفرت دارید ــ و روی برچسب این بطری نشان خانوادگی سلطنتی دیده می شد و اسم مغازه ای در بوند استریت و زیر آن با حروف کوچک نوشته شده بود «با قرار قبلی ــ سلمانی اعلیحضرت ادوارد هفتم.» آن را به خوبی به یاد دارم چون مسخره به نظر می رسید که مغازه ای فخر بفروشد سلمانی یک آدمِ در واقع طاس است، حتی اگر آن آدم پادشاه باشد.
و حالا به فاکسلی نگاه می کردم که سرجایش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند. فقط یک یارد دورتر نشستن از مردی که پنجاه سال پیش آن قدر بیچاره ام کرده بود که یک بار به فکر خودکشی افتاده بودم، احساس غریبی بود. او مرا نشناخته بود، سبیل داشتنم خطر شناخته شدن را کم می کرد. کاملاً مطمئن بودم در امانم و می توانم آن جا بنشینم و هرقدر دلم می خواهد او را تماشا کنم.
با توجه به گذشته، تردیدی وجود نداشت که من در سال اول تحصیل در مدرسه به شدت از دست بروس فاکسلی رنج کشیدم و عجیب این که دلیل همه ی این ها پدرم بود. من دوازده سال و نیمه بودم و اولین بار بود که به این مدرسه ی شبانه روزی قدیمی و خوب می رفتم. بگذارید ببینم، ۱۹۰۷ بود. پدرم که یک کلاه سیلندر ابریشمی به سر داشت و کت روز پوشیده بود، مرا تا ایستگاه همراهی کرد و یادم هست ما چه طور روی سکو در میان توده های جعبه های چوبی خوراکی ها و صندوق ها ایستاده بودیم و انگار هزاران پسر بزرگ هم زمان در اطراف می گشتند و حرف می زدند و فریاد می کشیدند، که ناگهان کسی که می خواست از بین ما رد شود پدرم را به شدت هل داد و نزدیک بود او را به زمین بیندازد.

پوست

زمستان آن سال ــ ۱۹۴۶ ــ خیلی طولانی بود. با وجود رسیدن ماه آوریل هنوز در خیابان های شهر باد یخ زده می وزید، و آن بالا در آسمان ابرهای برفی حرکت می کردند.
پیرمردی به نام دریولی به سختی در پیاده روی خیابان ریولی، حرکت می کرد. او که سرمازده و درمانده بود، خودش را مثل یک جوجه تیغی در کت سیاه و کثیفش پیچیده بود و از فراز یقه ی بالا زده ی کت فقط چشم ها و بالای سرش دیده می شد.
در کافه ای باز شد و بوی خفیف جوجه ی سرخ شده، معده اش را از اشتیاق به درد آورد. بی هیچ علاقه ای در ویترین مغازه ها ــ عطرها، کراوات ها و پیراهن های ابریشمی، الماس ها، ظروف چینی، اثاثیه ی عتیقه و کتاب های خوب صحافی شده را نگاه می کرد و پیش می رفت. بعد به یک گالری نقاشی رسید. همیشه گالری های نقاشی را دوست داشت. این یکی توی ویترینش یک بوم نقاشی تنها را به نمایش گذاشته بود. مرد ایستاد و به آن نگاه کرد. برگشت تا برود. ایستاد، به عقب نگاه کرد، و بعد، ناگهان اندکی احساس ناراحتی کرد، خاطره ای جنبیده بود، چیزی، یا جایی که مدت ها پیش دیده بود دوباره به یادش آمده بود. دوباره نگاه کرد. یک منظره بود، دسته ای درخت که انگار براثر وزش بادی دیوانه وار به یک طرف خم شده بودند، و آسمان متلاطم و به خود پیچیده بود. به قاب نقاشی پلاک کوچکی وصل شده و روی آن نوشته شده بود: شاییم سوتین (۱۹۴۳ ـ ۱۸۹۴)
دریولی اندکی گیج به نقاشی خیره شد، اما در آن چیز آشنایی وجود داشت. فکر کرد، نقاشی جنون آمیزی است. خیلی عجیب و جنون آمیز است، ــ اما من دوستش دارم... شاییم سوتین... سوتین... ناگهان فریاد زد: «خدای من! کالموک کوچک من، این اوست! کالموک کوچک من که نقاشی اش را در یکی از بهترین مغازه های پاریس گذاشته اند! فقط فکرش را بکن!»
پیرمرد صورتش را به شیشه ی ویترین چسباند. پسر را به یاد می آورد ــ بله، او را خیلی خوب به یاد می آورد. اما چه زمانی بود؟ به یاد آوردن بیشتر ماجرا کار ساده ای نبود. خیلی وقت پیش بود. چقدر پیش؟ بیست ــ نه، بیشتر شاید مثلاً سی سال، این طور نبود؟ یک لحظه صبر کن. بله ــ همان سال قبل از جنگ بود، جنگ اول، ۱۹۱۳. خودش بود. سوتین، همان کالموک کوچک و زشت، پسر بدخلق و توی فکری که دریولی دوستش داشت ــ تقریبا عاشقش بود ــ آن هم بدون هیچ دلیل درست و حسابی جز این که او می توانست نقاشی کند.
و چه جور هم نقاشی می کرد! حالا واضح تر به یاد می آورد ــ خیابان، ردیف قوطی های دور انداخته در کنار آن، بوی تعفن، گربه های قهوه ای که با ظرافت روی آشغال ها راه می رفتند، و زن ها، روی پله های جلوی درها نشسته بودند و پاهایشان را روی سنگفرش خیابان گذاشته بودند، کدام خیابان؟ پسر کجا زندگی می کرد؟
سینه فل گی یر، خودش بود! پیرمرد خشنود از به یاد آوردن این اسم، چندین بار سرش را تکان داد. بعد استودیو بود و آن تک صندلی توی آن و نیمکت کثیف قرمز که پسر رویش می خوابید، مهمانی های مست بازی، دعواهای وحشیانه ی از سر خشم، و همیشه، همیشه صورت تلخ و اخموی پسر که در فکر کارش بود.
دریولی فکر کرد چقدر عجیب است که حالا همه چیز این قدر ساده به یادش آمده و به یاد آوردن هر خاطره ی کوچک انگار فورا خاطره ی دیگری را به یادش می آورد.
مثلاً، آن ماجرای مسخره ی خالکوبی. خوب، اگر هم واقعا این اتفاق افتاده بود، کار جنون آمیزی بود. ماجرا چطور شروع شده بود؟ آه، بله، یک روز او ثروتمند شده بود، قضیه همین بود، و یک عالم شراب خریده بود. حالا می توانست خودش را مجسم کند که یک بسته بطری زیر بغل، وارد استودیو شده بود ــ پسر جلو سه پایه ی نقاشی نشسته بود و زن خودش (دریولی) وسط اتاق ایستاده و مدل نقاشی شده بود.
گفت: «امشب باید جشن بگیریم. ما سه نفر، یک جشن کوچک می گیریم.»
پسر بدون این که سر بلند کند پرسید: «برای چه جشن می گیریم؟ تصمیم گرفته ای زنت را طلاق بدهی تا بتواند با من ازدواج کند؟»
دریولی گفت: «نه، جشن می گیریم چون امروز از کارم کلی پول درآورده ام.»
«و من هیچی در نیاورده ام. این را هم می توانیم جشن بگیریم.»
«اگر دلت بخواهد.» دریولی کنار میز ایستاده بود و داشت بسته را باز می کرد. خسته بود. نُه مشتری در یک روز خیلی خوب بود، اما چشم آدم را نابود می کرد. او هرگز یک جا نُه مشتری نداشت. نُه سرباز مست ــ مهم تر از همه این که دست کم هفت نفر از آن ها پول نقد داده بودند. این کار او را حسابی پول دار کرده بود و اما برای چشمش وحشتناک بود. چشم دریولی از خستگی نیم بسته بود، سفیدی آن با خط های قرمز رگه رگه شده بود، و در حدود یک اینچی پشت هر کاسه ی چشم، دردی کوچک و متمرکز حس می کرد. اما حالا غروب بود و او مثل یک خوک ثروتمند شده بود، و توی بسته سه بطری داشت ــ یکی برای زنش، یکی برای دوستش، ویکی برای خودش. در بطری بازکن را پیدا کرد، داشت چوب پنبه های بطری ها را بیرون می آورد و با بیرون کشیدن هر کدام صدای پقی بلند می شد.
پسر قلم مویش را زمین گذاشت و گفت: «آه، یا عیسی مسیح، چه طور آدم می تواند توی این وضع کار کند؟»
دختر از آن سوی اتاق آمد تا نقاشی را ببیند. دریولی هم در حالی که در یک دست بطری و در دست دیگر یک لیوان داشت، جلو آمد.
پسر ناگهان برافروخته شد و فریاد زد: «نه! خواهش می کنم ــ نه!» بوم را از سه پایه ربود و رو به دیوار گذاشت. اما دریولی نقاشی را دیده بود.
«من دوستش دارم.»
«وحشتناک است.»
«بی نظیر است. مثل بقیه ی کارهای تو، بی نظیر است. من عاشق همه شانم.»
پسر با اخم گفت: «مشکل این جاست که آدم را سیر نمی کنند. نمی توانم آن ها را بخورم.»
دریولی یک پیمانه به او داد و گفت: «اما باز هم بی نظیرند. بنوش. خوشحالت می کند.»
فکر کرد، هرگز نه آدمی غمگین تر از او دیده بود و نه کسی که چهره ای دلگیرتر از این جوان داشته باشد. او را هفت ماه پیش در یک کافه دیده بود که داشت به تنهایی مشروب می نوشید.
چون به یک روس یا یکی از اقوام آسیایی شباهت داشت، دریولی سرمیزش نشست و با او سر صحبت را باز کرد.
«تو روسی؟»
«بله.»
«اهل کجایی؟»
«مینسک.»
دریولی پرید، او را در آغوش کشید و فریاد زد که خودش هم در همان شهر متولد شده.
پسر گفت: «خود مینسک نه. اما یک جای خیلی نزدیک به آن.»
«کجا؟»
«دوازده مایل دورتر، اسمیلوویچی.»
«اسمیلوویچی!» دریولی این را فریاد زد و دوباره او را در آغوش کشید: «وقتی پسر بچه بودم بارها پیاده تا آن جا رفته ام.» بعد دوباره نشست و با محبت به صورت طرف دیگر خیره شد. گفت: «تو به روس های غربی شباهت نداری. شبیه تاتارها هستی، یا کالموک ها. تو درست شبیه یک کالموکی.»
دریولی حالا توی استودیو ایستاده بود و دوباره به پسر نگاه کرد که یک لیوان نوشیدنی برداشت و یک راست توی گلویش خالی کرد. بله، صورتش شبیه یک کالموک بود، گونه های خیلی پهن و برجسته، بابینی زمخت و پهن. پهنای گونه ها را گوش هایی که از دو طرف سرش بیرون زده بود، تشدید می کرد. و چشم های تنگ، موهای سیاه و دهان کلفت و بدخلق یک کالموک را داشت، اما دست ها، دست هایش همیشه حیرت انگیز بود، دست هایی سفید، باانگشت های باریک و نازک، چون دست های یک بانو.
پسر گفت: «باز هم به من بده. اگر داریم جشن می گیریم باید این کار را درست و حسابی بکنیم.»
دریولی برای همه نوشیدنی ریخت و خودش روی صندلی نشست. پسر با زن دریولی روی نیمکت کهنه نشست. روی زمین، بین آن ها سه بطری قرار داشت.
دریولی گفت: «امشب باید تا جایی که می توانیم بنوشیم. من حسابی پولدارم. فکر می کنم شاید حالا باید بروم و باز هم مشروب بخرم، چند تا بطری دیگر بخرم؟»
پسر گفت: «شش تای دیگر. دو تا برای هر کدام.»
«باشد. حالا باید بروم و آن ها را بخرم.»
«من هم به تو کمک می کنم.»
دریولی از نزدیک ترین کافه، شش بطری نوشیدنی خرید و به استودیو برگشتند. بطری ها را در دو ردیف روی زمین گذاشتند و دریولی در بطری بازکن را برداشت و چوب پنبه های هر شش تای آن ها را بیرون کشید. بعد دوباره نشستند و به نوشیدن ادامه دادند.
دریولی گفت: «فقط آدم های خیلی ثروتمند می توانند این طوری جشن بگیرند.»
پسر گفت: «راست است. راست نیست ژوزی؟»
«البته.»
«چه طوری ژوزی؟»
«خوب.»
«دریولی را ترک می کنی و زن من می شوی؟»
«نه.»
نشستند و آهسته و از روی قصد، مست کردند، روش کار مثل همیشه بود، اما باز هم می شد وجود مراسم خاصی را مشاهده کرد، و سنگینی ادامه دادن، و گفته شدن خیلی چیزها که باید گفته می شد و بعد دوباره گفته می شد ــ و شراب که باید تحسین می شد، و کندی کار هم مهم بود تا برای حفظ سه مرحله ی شیرین گذر به مستی وقت باشد، به خصوص برای دریولی که حالا حس می کرد شناور شده و پاهایش در واقع به او تعلق ندارد. این بهترین مرحله بود ــ وقتی به پاهایش نگاه می کرد، چنان دور بودند که به فکر افتاد این پاها مال کدام دیوانه ای است و چرا این طور با فاصله روی زمین افتاده.
بعد از مدتی دریولی بلند شد چراغ را روشن کند. از این که موقع بلند شدن پاها با او آمدند، تعجب کرد، به خصوص که برخورد آن ها را با زمین حس نمی کرد. بعد در اتاق این طرف و آن طرف رفت و پنهانی به بوم لمیده به دیوار نگاه کرد.
عاقبت گفت: «گوش کن. من یک نظری دارم.» به طرف دیگر اتاق آمد، جلو نیمکت ایستاد و آهسته تلوتلو خورد. «گوش کن، کالموک کوچک من.»
«چی؟»
«من یک فکر فوق العاده ای دارم. گوش می کنی؟»
«دارم به ژوزی گوش می کنم.»
«به من گوش کن، خواهش می کنم. تو دوست منی ــ کالموک کوچک و زشت اهل مینسک من ــ و از نظر من چنان هنرمندی هستی که دلم می خواهد یک نقاشی از تو داشته باشم، یک نقاشی عالی.»
«همه اش مال تو. هر چه را پیدا کردی بردار، اما وقتی دارم با زنت حرف می زنم صحبتم را قطع نکن.»
«نه، نه. حالا گوش کن. منظورم یک نقاشی است که بتوانم همیشه با خودم داشته باشم... همیشه... هر جا که بروم... هر اتفاقی که بیفتد... همیشه یک نقاشی تو... با من باشد.» او جلو رفت و زانوی پسر را تکان داد: «حالا به من گوش کن، خواهش می کنم.»
دختر گفت: «به حرفش گوش کن.»
«موضوع این است. می خواهم روی پوست من یک نقاشی بکشی، روی پشتم. بعد می خواهم نقاشی ات را خالکوبی کنی تا همیشه همان جا بماند.»
«تو فکرهای جنون آمیزی می کنی.»
«خالکوبی کردن را به تو یاد می دهم. آسان است. یک بچه هم می تواند این کار را بکند.»
«من بچه نیستم.»
«خواهش می کنم...»
نقاش نگاهش را بالا آورد و به چشم های منگ، تیره و براق از شراب مرد دیگر، چشم دوخت: «تو کاملاً دیوانه ای. چی می خواهی؟ محض رضای خدا چی می خواهی؟»
«این کار را به سادگی می توانی انجام بدهی! می توانی! می توانی!»
«منظورت خالکوبی است؟»
«بله، خالکوبی! این کار را در عرض دو دقیقه به تو یاد می دهم!»
«ممکن نیست!»
«منظورت این است که نمی دانم درباره ی چی حرف می زنم؟»
نه، پسر ممکن نبود چنین چیزی بگوید، چون اگر یک نفر خالکوبی خوب بلد بود، همان دریولی بود. مگر او، همین ماه قبل، فقط با ترکیب گل های مختلف، روی شکم یک مرد طرح خیلی زیبا و ظریفی نکشیده بود؟ آن مشتری دیگر که سینه ی خیلی پرمویی داشت چی، همان که برایش یک خرس گریزلی خالکوبی کرد و موهای سینه اش را به صورت پوست خرس درآورد؟ مگر او نبود که می توانست پیکر یک بانو را با چنان مهارتی روی بازوی یک مرد بکشد که با تکان دادن عضلات بازو آن بانو حرکت کند و جان بگیرد و پیچ و تاب های حیرت انگیزی به خود دهد؟
پسر به او گفت: «فقط دارم می گویم تو مستی و این هم یک فکر مستانه است.»
«می توانیم ژوزی را مدل کنیم. طرحی از ژوزی روی پشت من، حق ندارم تصویر زنم را روی پشتم داشته باشم؟»
«از ژوزی؟»
«بله.» دریولی می دانست فقط باید اسم زنش را ببرد تا لب های کلفت و پهن پسر شل شود و به لرزه بیفتد.
دختر گفت: «نه.»
«ژوزی عزیز، خواهش می کنم. این بطری را بردار و تمامش کن، بعد خیلی بخشنده تر می شوی. این فکر معرکه ای است. قبلاً در زندگی ام هرگز چنین فکری به سرم نزده بود.»
«چه فکری؟»
«این که او باید تصویر ترا روی پشت من بکشد. من چنین حقی ندارم؟»
«تصویر من؟»
پسر گفت: «یک تصویر برهنه. این نظر قابل قبولی است.»
دختر گفت: «برهنه نه.»
دریولی گفت: «این یک فکر معرکه است.»
دخترک گفت: «این یک فکر لعنتی و جنون آمیز است.»
پسر گفت: «به هر حال یک فکر است. فکری است که باید برایش جشن گرفت.»
آن ها یک بطری دیگر را خالی کردند. بعد پسر گفت: «این خوب نیست. ممکن نیست بتوانم درست خالکوبی کنم. به جای آن، یک نقاشی روی پشت تو می کشم و تا وقتی حمام نکنی و پاک نشود آن را خواهی داشت. اگر دیگر در زندگی ات حمام نکنی آن وقت همیشه، تا وقتی زنده باشی، آن را خواهی داشت.»
دریولی گفت: «نه.»
«بله ــ و روزی که تصمیم گرفتی حمام کنی می فهمم دیگر برای نقاشی ام ارزش قائل نیستی. این آزمایش نشان می دهد چقدر هنر من برایت ارزش دارد.»
دختر گفت: «از این فکر خوشم نمی آید. او آن قدر هنر ترا تحسین می کند که سال ها حمام نخواهد کرد. بهتر است نقاشی را خالکوبی کنیم. اما نه برهنه.»
دریولی گفت: «پس فقط سر.»
«نمی توانم این کار را بکنم.»
«این کار بی اندازه ساده است. من در عرض دو دقیقه خالکوبی را به تو یاد می دهم. می بینی. حالا باید بروم و ابزارم را بیاورم. سوزن ها و جوهرها را. جوهرهایی به رنگ های مختلف دارم. به اندازه ی رنگ های مختلفی که تو برای نقاشی داری، و خیلی هم زیباتر...»
«این غیرممکن است.»
«من خیلی جوهر دارم. ژوزی مگر من جوهرهایی به رنگ های مختلف ندارم؟»
«بله.»
دریولی گفت: «می بینی. می روم و آن ها را می آورم.» او از روی صندلی اش بلند شد و تلوتلو خوران، اما مصمم از اتاق بیرون رفت.
دریولی نیم ساعت بعد برگشت. کیفی قهوه ای رنگ را تکان داد و فریاد زد: «همه چیز را آورده ام. تمام چیزهای لازم برای خالکوبی توی این کیف است.»
کیف را روی میز گذاشت، آن را باز کرد و سوزن برقی و بطری های کوچک جوهر را بیرون آورد. سوزن را به برق وصل کرد، بعد ابزار را در دست گرفت و کلید را فشار داد. صدای وزوزی آمد و چند میلیمتر سوزن که از انتهای آن بیرون زده بود شروع کرد به لرزیدن و به سرعت بالا و پایین رفتن، دریولی کتش را بیرون آورد و آستین چپش را بالا زد: «حالا نگاه کن. به من نگاه کن تا به تو نشان بدهم این کار چقدر ساده است. این جا، روی بازویم طرحی می کشم.»
ساعد او همان وقت هم از علامت های آبی پوشیده بود، اما برای نشان دادن طرز کار دستگاه، تکه ی کوچک و پاکی از پوستش را انتخاب کرد.
«اول، جوهر را انتخاب می کنم ــ بیا از آبی معمولی استفاده کنیم ــ و نوک سوزن را در جوهر فرو می کنم... خوب... و سوزن را صاف بالا می گیرم و آن را به سبکی روی سطح پوست حرکت می دهم... این طوری... و با موتور کوچک و نیروی برق، سوزن بالا و پایین می رود و پوست را نقطه گذاری می کند و جوهر وارد پوست می شود و همین. ببین چقدر ساده است... ببین چطور تصویر یک سگ تازی را روی بازویم نقاشی می کنم.»
پسر مجذوب شده بود: «بگذار کمی تمرین کنم ــ روی بازوی تو.»
او با سوزنی که وزوز می کرد روی بازوی دریولی خطوطی آبی کشید. گفت: «ساده است. مثل نقاشی با قلم و جوهر است. هیچ تفاوتی ندارد جز این که کمی کندتر است.»
«اصلاً سخت نیست... آماده ای؟ می توانیم شروع کنیم؟»
«همین حالا.»
دریولی فریاد زد: «مدل! بیا ژوزی!» حال او هیجان زده و مشتاق بود و مثل بچه ای که مقدمه ی بازی هیجان انگیزی را آماده می کند، همه چیز را مرتب کرد: «می خواهی کجا باشد؟ ژوزی باید کجا بایستد؟»
«بگذار آن جا بایستد، کنار میز آرایش من. بگذار موهایش را شانه بزند. او را در حالی نقاشی می کنم که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد آن ها را برس می زند.»
«فوق العاده است. تو یک نابغه ای.»
دختر که لیوان شرابش را در دست داشت با بی میلی جلو آمد و کنار میز آرایش ایستاد.
دریولی پیراهنش را از تن بیرون کشید و شلوارش را درآورد. فقط زیرشلواری، جوراب و کفش هایش را به تن داشت و با بدن کوچک محکم، و پوست سفید و تقریبا بدون مو، در حالی که آرام به این سو و آن سو تاب می خورد، ایستاد و گفت: «حالا، من بوم نقاشی هستم. تو بوم نقاشی ات را کجا می گذاری؟»
«مثل همیشه، روی سه پایه.»
«خل نشو. من بوم هستم.»
«پس برو روی سه پایه. جای تو آن جاست.»
«چطور می توانم؟»
«تو بوم هستی یا نیستی؟»
«من بوم هستم، از حالا حس می کنم بوم هستم.»
«پس خودت را روی سه پایه جا بده. کار مشکلی نیست.»
«واقعا، ممکن نیست.»
«پس روی صندلی بنشین. رو به جلو بنشین، بعد می توانی سرمستت را به پشتی آن تکیه دهی. حالا عجله کن، می خواهم کارم را شروع کنم.»
«من آماده ام. منتظرم.»
پسر گفت: «اول، باید یک نقاشی معمولی بکشم. بعد، اگر از آن راضی بودم روی نقاشی خالکوبی می کنم. او با یک قلم موی پهن روی پوست برهنه ی مرد شروع به نقاشی کرد.»
دریولی فریاد زد: «آی! آی! یک هزار پای غول پیکر دارد روی ستون فقراتم راه می رود!»
«حرکت نکن! حرکت نکن!» پسر با سرعت کار می کرد، و برای نقاشی فقط آبی کمرنگ به کاربرد تا بعد رنگ آن با خالکوبی در تضاد قرار نگیرد. به محض شروع کار حواسش چنان متمرکز شد که مستی از سرش پرید. ضربه های قلم را با حرکت های تند بازو تشدید کرد، مچش را محکم نگه داشت و در کمتر از نیم ساعت کار را به پایان رساند.
«بسیار خوب. همین بود.» این را به دختر گفت و او هم فورا به طرف نیمکت برگشت، دراز کشید و خوابید.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌های نامنتظره

واقعا کتاب خوب و جالبیه. چند تا داستان کوتاه تو این کتاب هست و همون طور که از اسمش پیداست آخر داستان به صورت جالب و غیر قابل انتظاری تموم میشه. من اولین بار سال ۸۷ این کتاب خوندم که توسط انتشارات کاروان چاپ شده بود. به نظرم ارزش خرید و خواندن داره با این قیمت
در 1 هفته پیش توسط