فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پکس؛ يعنی صلح

نسخه الکترونیک کتاب پکس؛ يعنی صلح به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پکس؛ يعنی صلح

من یک روباه داشتم، نه! منظورم این است که یک روباه ارم. آزادش کردیم برود. کنار جاده رهایش کردیم. پدرم گفت چاره دیگری نداریم. ولی من هیچ‌‍‌وقت نباید این کار را می‌کردم.
پکس؛ یعنی صلح، شاهکاری لطیف و تاثیرگذار از پیوند ناگسستنی یک پسر و روباهش.

ادامه...

  • ناشر: نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.45 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۴۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب پکس؛ يعنی صلح

فقط چون برای ما اتفاق نیفتاده،
به این معنی نیست که اصلاً اتفاق نمی افتد!





پکس؛ یعنی صلح

سارا پنی پاکر

مترجم: ریحانه وادیدار





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



تقدیم به آرین نازنینم، که پیش از آنکه قد بکشد مرد شد...
و به یاد الکس، که همیشه در ایوان خانه را برایش باز می گذارم...

مترجم

این کتاب ترجمه ای است از:
PAX
By: SARA PENNYPACKER

۱

روباه قبل از پسرک فهمید که ماشین دارد می ایستد، درست مثل همیشه که همه چیز را زودتر حس می کرد؛ به کمک کف پنجه هایش، ستون مهره ها و موهای حساس دور مچ هایش. از روی تکان های ماشین حدس زد که مسیرشان خاکی شده. روی زانوهای پسرک کش و قوسی آمد و رایحه هایی را که از پنجره لیز می خورد توی ماشین بو کرد. حالا دیگر از روی بوها می توانست بفهمد که دارند می روند طرف جنگل. بوی تندوتیز درخت های کاج ـ چوب، پوست، مخروط و برگ های سوزنی شان ـ مثل تیغی بُرنده هوا را می شکافت. اما در کنار این بوها روباه مخلوطی از بوهای ملایم میخک، سیر وحشی، سرخس و هزاران بوی ناشناس دیگر هم استشمام می کرد؛ بوی شدید چیزی سبز که تابه حال به مشامش نخورده بود.
حالا دیگر پسرک هم چیزهایی حس می کرد. روباهش را کشید به طرف خودش و دستکش بیسبالش را محکم تر نگه داشت.
چندباری که با هم با ماشین جایی رفته بودند، پسرک آرام و حتی هیجان زده بود. اما حالا روباه از اضطراب پسر تعجب می کرد. بااینکه از بوی چرم بدش می آمد، آرام پوزه اش را به نوارهای توی دستکش فشار داد. این کارش همیشه باعث خنده صاحبش می شد. این جور مواقع همیشه پسرک دستکش را دور سر روباهش می پیچاند و با او کشتی می گرفت، این طوری روباه می توانست حواسش را پرت کند.
اما امروز پسرک حیوانش را بلند کرد و صورتش را با فشار لابه لای موهای سفید گردنش پنهان کرد.
روباه تازه آن موقع فهمید صاحبش دارد گریه می کند. خودش را پیچ وتابی داد تا صورت پسرک را بهتر ببیند و مطمئن شود. بله! درست است که تابه حال گریه بی صدای پسرک را ندیده بود، ولی شک نداشت که دارد گریه می کند. با اینکه خیلی وقت بود پسرک دیگر گریه نکرده بود، روباه هنوز یادش بود: همیشه درست قبل از آنکه با صدای بلند گریه کند، انگار می خواست توجه همه را جلب کند به رخداد عجیب و غریب ریزش آب شوری که از چشم هایش سرازیر می شد.
روباه اشک ها را لیسید ولی بعد بیشتر گیج شد. هیچ خبری از بوی خون نبود. بدنش را پیچ وتاب داد و خودش را از بین بازوهای پسرک بیرون کشید تا با دقت بیشتری نگاهش کند. تا حالا نشده بود حس بویایی اش خطا کند، ولی دلواپس بود که نکند پسرک زخمی شده باشد و او متوجه نشده باشد. نه! هیچ خبری از خون نبود، حتی از ورم و کبودی زیر پوست یا شکستگی استخوان هم که یک بار اتفاق افتاده بود، خبری نبود.
ماشین که به سمت راست پیچید، چمدان کنارشان هم معلق شد. روباه از بوی چمدان می توانست بفهمد که در آن چیست: لباس های پسرک و چند تا از وسایل اتاقش که گاهی لمسشان می کرد، عکسی که همیشه روی کمد لباس هایش نگه می داشت و یک سری از چیزهایی که توی کشو آخری قایم می کرد. به گوشه چمدان پنجه انداخت به این امید که کمی باز شود تا حس بویایی ضعیف پسرک بوی آن چیزهای محبوبش را بفهمد و آرام شود. درست همان موقع بود که ماشین، این بار توی مسیری سنگلاخ، سرعتش را کم کرد. پسرک، که سرش را توی دست هایش نگه داشته بود، پرت شد جلو.
قلب روباه تند می زد و موهای پرپشت دمش سیخ شده بود. بوی لباس جدید پدرِ پسرک، که چیزی شبیه بوی فلز نیم سوخته بود، دماغش را می سوزاند. به طرف پنجره جستی زد و با پنجه هایش شروع کرد به خراشیدن. بعضی وقت ها که در خانه همین کار را می کرد، پسرکش دیوار شیشه ای کوچکی را بالا می آورد که شبیه همین پنجره بود. همیشه وقتی دیوار شیشه ای بالا می آمد آرام می شد.
اما این بار پسرک روباه را روی زانوهایش گذاشت و با لحن ملتمسانه ای شروع به صحبت با پدرش کرد. دیگر معنی خیلی از کلمات آدم ها را یاد گرفته بود و الآن متوجه می شد که پسرک دارد از یکی از همان کلمات استفاده می کند: «نه!» معمولاً کلمه «نه» به یکی از دو اسمی مربوط بود که می شناخت: اسم خودش و اسم پسرک. دوباره و این بار با دقت بیشتری گوش کرد، اما امروز فقط و فقط کلمه «نه» بود که پسرک باالتماس و پشت سرهم رو به پدرش تکرار می کرد.
ماشین با تکان های شدید روی شیبی طرف راست ایستاد. پشت پنجره ابری از گردوخاک بلند شد. پدر پسرک دوباره روی صندلی خم شد. بعد از اینکه با صدایی ملایم، که هیچ تناسبی با بوی زمخت ناآشنایش نداشت، چیزی به پسرک گفت، روباه را از پشت گردن گرفت.
روباه که دید پسرک مقاومتی نمی کند، مقاومتی نکرد. آن قدر ترسیده بود که می خواست گاز بگیرد، ولی بااین حال مطیعانه خودش را در اختیار پدر قرار داد. نمی خواست امروز صاحب هایش از دستش ناراحت شوند. پدر در ماشین را باز کرد و با قدم های بلند روی ماسه ها و علف های کم پشتی راه افتاد که در حاشیه جنگل پراکنده بود. پسرک هم از ماشین پیاده شد و دنبالشان آمد.
پدر روباه را روی زمین گذاشت. روباه جست وخیزکنان از زیر دستش بیرون آمد. نگاهش را به دو صاحبش دوخت و باتعجب متوجه شد که دیگر تقریباً همقد شده اند. این اواخر پسرک خیلی قد کشیده بود.
پدر به جنگل اشاره کرد. پسرک مدتی طولانی به پدرش نگاه کرد. چشم هایش دوباره پر از اشک شد. بعد با یقه تی شرتش صورتش را خشک کرد و سرش را تکان داد. دستش را توی جیب شلوار جینش کرد و یک سرباز پلاستیکی قدیمی بیرون آورد. این سرباز محبوب ترین اسباب بازی روباه بود.
روباه حواسش را جمع کرد و آماده بازی همیشگی شان شد: پسرک اسباب بازی را پرتاب می کرد و او دنبالش می رفت تا پیدایش کند، کاری که همیشه به نظر پسرک خیلی خارق العاده می آمد. وقتی اسباب بازی را پیدا می کرد، توی دهانش نگهش می داشت و صبر می کرد تا پسرک پیدایش کند و اسباب بازی را از او بگیرد و دوباره برایش پرت کند.
مثل همیشه، پسرک سرباز اسباب بازی را بالای سرش برد و بعد پرتش کرد طرف جنگل. پس فقط برای بازی به اینجا آمده بودند! همین فکر، خیال روباه را راحت کرد و دیگر به چیزی توجه نکرد. بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند، به طرف جنگل دوید. اگر برگشته بود ، می دید که پسرک چطور با حرکتی تند از پدرش فاصله گرفت و صورتش را با دست هایش پوشاند. اگر این صحنه را دیده بود، حتماً بر می گشت تا هرچیزی که پسرکش نیاز دارد، برایش فراهم کند؛ چه نگهبانی باشد، چه محبت، سرگرم کردن، یا هرچیز دیگری.
ولی به جایش دنبال اسباب بازی دوید. این بار پیدا کردنش از همیشه کمی سخت تر بود، چون جنگل پر بود از بوهای تازه و متفاوت. ولی خب، بوی پسرک هم، هرچند کم، روی اسباب بازی مانده بود. آن بو را هرجایی هم که بود، می توانست پیدا کند. سرباز، جوری که انگار خودش را با ناامیدی پرتاب کرده باشد، با صورت پای ریشه های گره خورده درخت گردوی سفید افتاده بود. قنداق تفنگش، که همیشه به صورتش فشرده بود، زیر برگ ها دفن شده بود. روباه سرباز را با پوزه اش بیرون آورد و بین دندان هایش گرفت. مثل همیشه روی دو پا ایستاد تا پسرک بتواند پیدایش کند.
در سکون جنگل تنها حرکت، تلالو اشعه خورشید بود که مثل شیشه سبز از بین پوشش برگ ها به چشم می آمد. روباه بدنش را بیشتر بالا کشید، اما هیچ نشانه ای از صاحبش نبود. مهره های پشتش از نگرانی تیر کشید. اسباب بازی را به زمین انداخت و زوزه ای کشید. هیچ جوابی درکار نبود. دوباره زوزه کشید، ولی تنها جوابش سکوت بود و سکوت. اگر این روش جدید بازی شان باشد، اصلاً از این بازی خوشش نمی آید.
سرباز را برداشت و از همان مسیری که آمده بود شروع کرد به برگشتن. همان طور که جست وخیزکنان از جنگل بیرون می آمد، زاغی جیغ زنان و باسرعت از بالای سرش رد شد. روباه وحشت زده میخکوب شد.
درست است که پسرک منتظر بود تا بازی کنند، اما پرنده ها هم خیلی جالب اند! از توی لانه اش ساعت ها پرنده ها را نگاه کرده بود، با دیدنشان که چطور بی محابا آسمان را می شکافتند، درست مثل صاعقه هایی که معمولاً غروب های تابستان می دید، به خودش می لرزید. همیشه سبک بالی و آزادی پرواز پرنده ها جادویش می کرد.
زاغ، که حالا در دل جنگل گم شده بود، دوباره جیغی زد و این بار فریادش با پاسخِ گروهیِ دسته دیگری از زاغ ها همراه شد. روباه لحظه ای مکث کرد و دوباره بین درخت ها سرک کشید.
ناگهان از پشت سرش صدای بسته شدن یک در و بعد در دیگر ماشین را شنید. بدون توجه به گل هایی که زیر پایش پرپر می شد، با تمام سرعتش شروع به دویدن کرد. به محض اینکه موتور ماشین روشن شد، روباه کنار جاده لیز خورد و ایستاد.
پسرک پنجره را پایین داد و دست هایش را بیرون آورد. درحالی که ماشین از میان پرتاب پیاپی سنگ ریزه ها از کنارش رد می شد، پدر پسرک با صدای بلند فریاد زد: «پیتر!» پسرک هم تنها اسم دیگری را فریاد زد که روباه می شناخت.
«پکس!»

۲

«خب پس خیلی بودن!»
پیتر متوجه بود حرفش احمقانه است، ولی نمی توانست این جمله را مدام تکرار نکند. «خیلی!» انگشت هایش را چرخاند توی جعبه بیسکویت کره ای که حالا پر از سربازهای پلاستیکی بود. سربازها همه شبیه هم بودند، فقط حالت های مختلفی داشتند: ایستاده، زانوزده یا درازکش. تفنگ همه شان محکم به گونه سبز زیتونی شان فشرده شده بود. «همیشه فکر می کردم فقط یکی داشته.»
«نه! همیشه هم زیر دست و پای من بودن. فکر کنم چندصدتایی داشت. کل ارتش رو!» پدربزرگ به جوک فی البداهه خودش خندید، ولی پیتر لبخند هم نزد. سرش را برگرداند و مشتاقانه جوری به بیرون از پنجره و حیاط پشتی خانه نگاه کرد که انگار توی تاریکی چیزی می بیند. دستش را بالا آورد و با نوک انگشت هایش، درست مثل وقت هایی که پدرش ته ریش داشت، زیر چانه اش را لمس کرد و یواشکی اشک هایی را که از گونه اش می غلتید پاک کرد. آخر کدام بچه ای برای چنین چیزی گریه می کند؟
حالا دیگر دوازده سالش بود و چند سالی می شد این طور گریه نکرده بود. حتی وقتی بدون دستکش ضربه «جاش هاریهان» را گرفته بود و شستش ضرب دیده بود، گریه نکرده بود. آن موقع بااینکه خیلی هم دردش آمده بود، فقط زیرلبی چند تا ناسزا گفته بود و منتظر شده بود تا مربی بیاید و بروند عکس رادیولوژی بگیرند. «مرد باش!» اما امروز چی؟ تا حالا دو بار گریه کرده بود.
پیتر سربازی را از جعبه بیرون آورد و یاد روزی افتاد که از کشو میز پدرش سربازی عین همین پیدا کرده بود. آن روز سرباز را از توی کشو بیرون آورده و پرسیده بود: «این چیه؟»
پدرش دستش را دراز کرده بود، سرباز را گرفته بود و گل از گلش شکفته بود: «عجب! این مال خیلی وقت پیشه. وقتی بچه بودم این محبوب ترین اسباب بازی ام بود.»
«می شه بردارمش؟»
پدرش سرباز را به سمتش انداخته بود: «چرا نمی شه؟»
پیتر سرباز را روی طاقچه پنجره کنار تختش گذاشته بود، جوری که تفنگ پلاستیکی کوچکش به شکل چشم نوازی در حالت دفاع قرار بگیرد. اما از همان روزی که پکس، درست مثل خودش، سرباز را کش رفته بود، سرباز مال پکس شده بود. این کارش پیتر را به خنده انداخته بود.
پیتر اسباب بازی را دوباره توی جعبه انداخت. وقتی در جعبه را می بست گوشه زردرنگ عکسی توجهش را جلب کرد که از زیر خاکریز سربازها بیرون زده بود.
عکس را بیرون کشید؛ عکس ده یا یازده سالگی پدرش بود که دستش را دور بدن یک سگ حلقه کرده بود. نژاد سگ کمی به سگ های اسکاتلندی نزدیک بود، ولی معلوم بود که نژاد خالصی نیست. سگ خیلی خوبی به نظر می آمد، از آن مدل سگ ها که آدم می تواند خاطراتش را برای پسرش تعریف کند. عکس را به پدربزرگش نشان داد و گفت: «هیچ نمی دونستم بابا سگ داشته.»
«آره! اسمش دوک بود. خنگ ترین موجودی که تا به حال به دنیا اومده، همیشه زیر دست و پا بود.» پیرمرد با دقت بیشتری به عکس نگاه کرد و بعد، انگار که اولین بار است متوجه چیزی شده، به پیتر زل زد. «موهای سیاهت به پدرت رفته.» به چتری های خاکستری جلو سرش دستی کشید: «موهای منم همین طوری بود، خیلی وقت پیش ها. ببین! چقدر هم لاغر بوده، مثل خودت، مثل من، با اون گوش های کوزه ای ش! همه مون مردهای یه خونواده ایم دیگه، همه به هم رفته یم، نه؟»



نظرات کاربران
درباره کتاب پکس؛ يعنی صلح