فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هیروگلیف‌های مجموعه خصوصی

نسخه الکترونیک کتاب هیروگلیف‌های مجموعه خصوصی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هیروگلیف‌های مجموعه خصوصی

عاشقانه‌ای کهن
از شروع شاهی دیدار
برهمایی در هزاران صورت
شیوایی که در حلول شاهینی به پرواز در می‌آیی
چشمانت ارابه ی خورشید که ماه بر آن می‌راند
شعری که روح هر انقلاب در تو می‌لرزد
پرگاری که خدا با آن دایره خلقت را موسس کرد
تا بیرون از وجود تو هیچ نباشد

ادامه...

  • ناشر: انتشارات نظری
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.35 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۸۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب هیروگلیف‌های مجموعه خصوصی



هیروگلیف های مجموعه خصوصی

جمال حسنی (همایون)





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



این مجموعه تقدیم می شود به
علی ا.پ

دفتر اول: سحرگاه بوم

وضعیت انسانی

زمان زفاف تمدن ها را می آغازد
در بستر ناکامی مسخ نژاد های مختلط
برلاشه تمدن حیوانی بی رمقی
که آرام تن به تجاوز لاشه ای دیگر می دهد
گونه ها درجنون دست نیافتن
هزاره ها درچنبره اجساد
شب غثیان می کند درنیویورک – درخوک دانی
ازبلع تزریقی تبلیغ فاسد
و درک جمعیت نامرئی انحطاط
شیطان را به خدا تسلیم می کنیم
با دستهای خود چونان زنانی سوگوار
درعزای نخست زاده خویش
بسان جنگلی که باد خشم خود را درآن جولان دهد
امپراطور جبه ادیپی اش را برتن می کند
و بر مزار هزاران عروس مرده
بسترسرزمین اش را می کاود
اینک ابلیس درآستانه شفق آوا سرمی دهد
و مردگان را ازشمال فرا می خواند
از سرزمین تاریکی
وقتی بقا سخن می گفت
زنانی را دیدم که برهنه بر سینه ها می دویدند
و زنان بیوه همسرانی از هرویین برای خویش برگزیدند
زنان دلتنگ درچهاردیواری ها
که پوسیدن خویش را آه می کشد
و گهگاه سر را از پنجره ای بیرون می آورند
درآسایشگاه سالمندان
رقت – را می بینی که با صورتی آرام
چارقدی به سر بسته
من در نماد آنانی هستم که مرگ را برهانی یافتند
گیتی فراترمی رود
ازحیات سری عقل ملکولی
بارقه های نوراز شرق روانند
و نور می پاشم به چک چک قطره های آبی
که از خزه ها فرو می افتد
و نور می پاشم به قلب رستاخیز
هنگام که بریتانیا درآبها مدفون شود
و خیالش چون کنده گیاه برکنده از هرسو جوانه زند
من تلاش خواهم کرد از یاد ببرم
اما عروس های دریایی
پارسایی با وقار سپیدتان را در کجا می آلایید
و حرکت پری وار تور پریشان اندامتان
باز می ماند دریورش خونین کوسه های بی پدر
هر آتشکده خاموش
اجاق سرد بیوه عصمت دریده ایست
درداغِ دادخواستِ از یاد رفته ی ابدی
می تارانم این پلشت خواران خلیج
این پس مانده های گنداب
که با طلوع خورشید البرز
چون لکه هایی خواهند خشکید
زهدان آبهاست ترک می خورد
تابشوید زخم دیرینه قهقه لاهوتی اش
تا کلاغی برسنگواره مفاهیم بشری فضله اندازد
وقصاص عدالت از یاخته های مرگ تراوش کند
مگرظالمان غیر ازدندان برنده جانوری مخوف اند
در تکه تکه کردن تقلای بی رمق محکوم
هیجان موروثی اوهامش اوج می گیرد
ظلمت قلبها یشان را بسان پینه دستهایشان سخت کرده
خشمشان معطوف به اعلی
اما به کشتارانواع، خویشتن را ارضاء می کنند
و بدینسان – صلح
نقاب بالماسکه ای درجشنی
میرا و مبتذل
به چهره این اراده خواهد بود
و ترس هجای قانون است –
ستاره ها – تنها ستاره ها می دانند
آنها سفیران سرزمین های زمینی اند
و دربینش های مجهول هندسی شان
تقدیر ساکنان خاک را رقم می زنند
تصویر را درآینه مخدوش کرد
لیک در فراز بودم در پس پشت هرهجوم
ولی دیگر به تقلیل باور غرورام رسیده ام
پیرشده ام – مرده ام مرا درگورجستجو کن
پیش از انکه شک رخنه کند
آن سگ مرده و آماس کرده را با من به خاک بسپارید
آن زن هرویینی ولگرد که وقتی هنوز زنده بود
انگلها بر او هجوم برده بودند
با من به خاک بسپارید...
درسده ها سرگردانم و سده ها درتقلای استیلای مفهوم
نسل ها را درحفره های آشتی ناپذیر منزوی به سخره گرفته اند
من درناامیدی بسودن دستهایتان
سرنوشت را سوزن سوزن برآینده مجروح
بخیه خواهم زد
بگذار فاتحان باد درعرصه میرای حیات بلولند
همچون پشه ها که درانوار غروب می چرخند
و دنیا را درچرخاب بی رمقشان فرو می برند
گفته های که درهم می آمیزند
سرانجام به صورت دو گیلاس سرخ درمی آیند
تا دگرباره پیدایش در صدایتان جهش کند
و هارمونی مجهولی با یورش نور طنینی افکند
***
مردی رقصان از- گرد وغبار باغی
با مادینگی شکوفه های سیب حلولی دوباره می آغازد

سحرگاه بوم

تار می نوازد
سپیدار رخنه گر را
دستهای خسته از زدن زخمه بر زخم های کهن
وجذام لحظه های افتاده به صورت درون آینه را
واین سطورجاندار مرا رو به احتضارند
شب دارد خفه ام می کند
قصاصِ درکِ خونیِ این غشایِ حیات
دارد خفه ام می کند
شب مثل گاوی ناشیانه سربریده
برسینه ام می جهد وغلت می زند
و کینه زیر هنجارهای مرگ سکسکه می کند
عقرب زرد با چهره برادرانه ای نیکوکار
با نیش هایش، شیون فراز گور را تفسیرمی کند
همه آمده اند محشر کرم هاست
نمایندگان جهان بالا
برانجامی متعفن وگندیده مستانه درود می فرستند –درود!!
اما من هنوز در فکر آن باغ ام
که درننوی خنده ها نوازش مادرانه آفتابی را
ناگاه کابوسی خاکستری ربود
سخن از اوج قله هایست
که همه درزیریک آسمان رها می شوند
و همچون جانیان درانزوا
خود را به انتقام سقوط می سپارند
کوه در ارتفاع آخرین سنگش
نمادی ست سترگ که صخره ها آن را بر دوش دارند
با شکفتگی رازها فریادیست
که طنین آنرا می مکد برگهای تقویم
جمعیت همچون خون دررگهای روز می دود
و شهر – قلب یک مرد است
گشوده به دهلیزهای دیدار
خودت را گم می بینی درشریان تند غریونسل ها
درسراشیبی مرگبار دره گلهایی می رویند
که تنها در فصلی کوتاه
تنها درفصلی کوتاه
به تکامل زیبای خویش حیات را نقب می زنند
که از وجودشان تنها باد خورکها آگاهند
نه! همین جا خواهم ایستاد درآستانه دوزخ
و برپاهایم اعتماد خواهم کرد
بگذار پرستوها برای وعده بازگشت خویش
سوگند یاد کنند
و برای دیدار آشیانه های متروک بی قرار باشند
آنها پس از شبی بیدار می شوند تا درجایگاه کُر
بخوانند
بی گمان خناسانید! اما من کابوس وحشی و فاخر شهرهایتان را
در برابر بومادران های زادگاهم به تسلیم وا می دارم
پلشت خوارانی که از طهارت هزار دریا
بر قله های چرکین وجود فرو می نشینند
من در حماقتهایتان شریک نبوده ام
چشمانم – دهانم – پرشده از خاک ویرانه هایتان
فریادهایتان شهیق مسخ شده ایست
که تموج جاندار گندمزارها را به وحشتی خشکانده است
انگار تلقین مکرر کوچ نور
سلولهای پربار مغزم را متلاشی کرده
من سده های کشتار را با گام های بلند می پیمایم
تا سرانجام به کندوهای هراس آور سفلگان شهر داخل شوم
تا شاید درجستجوی علف ها آرامشی بیابم
آه کاسپین زیبا
آنگاه که صدای کاکایی مه بلند را می شکافد
در سحرگاه احتضار
باشد فرط راه توهم چهره ی مادرانه ای را هویدا سازد
باشد یاسی چنین قلب را از تضرعی حقیر باز دارد
در سحرگاه احتضار
«به روح پاک مادرم»

عروس باد

کِل می زنند
برگهای زرد رقصان سپیدار درباد
در احتضارِ سردِ لحظه زوال
در اتصالِ پوچیِ دلتنگِ آفرینشِ مغلوب
سکوتِ عصر مرغزار هدر می رفت
پرنده ای پدیدار آمد تا با صفیر مرده اش
لاشه تفسیر فرو رفته به ماندابی را بالا بیاورد
تا به مجروح له شده زیر آوار بگوید
چگونه می شود ناموس فولاد را با بوسه ای نرم کرد
ای قلب
می زنی آرام
به سینه ی احساس اندیشه گری را
و خون این آلوده حیات
در آستانه جان به گواهی می رسد
خون لخته لگنها را پرکرده
زنی آخرین بقایای خویش را درچشمان مرده ی
مردش می کاود
هنگامی که تور عروسی برتن می کرد
هرگز نپنداشت تقدیرش لحظه ی مصور عروس بادهاست
مادرم دستانی ازعاج داشت
اما سالها تنها ماند
در انبوه دستهای پیرش
انگشتان نازک و کشیده اشرافی اش
دیگر رمق اشاره به تباهی خانواده بزرگ
قدیمی را نداشت
و تورقی تا که بگوید
شهربان پیر
در عکس آلبومی کهنه تنهاست
ما پشت عقربی بزرگ زیستیم
ما هیچ گاه به جنگ بر نخواستیم
سلاح ما جز یک بوسه نبود
بر لب هایی آماسیده ازخشم
و این مراثی برخاسته از اندرون جسدی
که همچنان که می پوسد
ما نیز در اندوه ابدی آن مدفونیم
« برنگردد امسال!»
تمام ذرات غبار
تمام ذرات غبار
درگستره جاویدان نور است
که خود نمایی می کنند
اینک از مشتی خاطره های محقر
و آرزوهای در قاب نشسته
که پی در پی درجولانگاه خیال
لحظه ای را آرامش بخشیدند
و ازجاذبه هایی که چون حبابها
فضایی تهی را درآغوش کشیدند
و ازمیانشان جهانی را دربی ثباتی طرح ریختند
هیچ نمانده

نظرات کاربران
درباره کتاب هیروگلیف‌های مجموعه خصوصی