فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نامم درخت انصاری

کتاب نامم درخت انصاری
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب نامم درخت انصاری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نامم درخت انصاری

عراق را اوراق افغانستان را گورستان و فلسطین را میدان مین کرده‌اند سکوت، سرخطّ خبرهاست یا محّمد! انگار به جاهلیت بازگشته‌ایم هوای خاورمیانه همیشه ابری‌ست و گاز خردل همچنان بر حلبچه می‌بارد بر پستانک سوختۀ کودک کُرد و رگبار همچنان می‌بارد بر جنازۀ محمّد الدّوره آن چشم‌های زنده را گور کردند حالا بن‌لادن را تعقیب می‌کنند صدّام را اعدام ما کف می‌زنیم و بعد سنجاق بر سرمان می‌ریزند آدم‌ها، گرگ‌ها دندان‌قروچه می‌کنند قرار است که را بخورند؟ دیروز توی تلویزیون، صدّام را اعدام کردند دختران عرب کِل می‌زدند انگار معشوق‌شان از دریا برگشته باشد مادران پای می‌کوبیدند انگار حنابندان پسرشان... من امّا دارم دندان تیز می‌کنم ماهواره‌ها اشتهایم را بیشتر کرده‌اند کانال را عوض می‌کنم از یو.اچ.اف، اچ.آی.وی تزریق می‌شود و عمو سام با گربه‌ای در آغوش، پوزخند می‌زند بازی‌مان داده‌اند سانسورمان می‌کنند

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نامم درخت انصاری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خانم! دسّای شما خیلی کوچیکه

برهان نظم، ابروهای توئه
وقتی اخم می کنی سرِ کلاس
من گنجشکی می شم
که تو با خط کِشِت
نمی تونی پروازمو اندازه بگیری
***
اگه بگم چقدر منو دوس داری،
دسّاتو مث درخت وا می کنی و می گی
این قد
امّا قبل از تو
یکی اینو بهم گفت و
دماغش مث پینوکیو دراز شد
این قد
***
خانوم! دسّای شما خیلی کوچیکه
نمی تونی از آسمون برام ستاره بچینی
فقط می تونی دور گردنم حلقه کنی
فشار بدی
خفه اَم کنی!

این جا دهکده جهانی ست!

شما کلمات مرا ندیده اید؟
از گوانتانامو گریخته
به گوری دسته جمعی ریخته اند
توی حلبچه سوخته اند
و عدالت
پای افغانستان است
که می رود روی مین
محمّد الدّوره است
که پخش می شود روی زمین
و دل پیرو
پشت میله های پیراهنش پیر می شود
این جا دهکده جهانی ست
ما برای یوونتوس کف می زنیم
و خلیجِ موهای تو
که باز می شود،
چه فرق می کند آندره آغا سیب می خورد یا...
ما کف می کنیم
تو فکر می کنی شیوخ عرب
پسته های خندان ما را برای چه می خرند؟
امروز به اتوبوسِ یوونتوس که فکر می کردم
ادواردو آنیلی از چهره ام پیاده شد
و این که می بینی نیلی ام
دارم به خلیج موهای تو
و بازهای عرب فکر می کنم
به زانتیای آبی
که قرار است خواهرم را با خود به دریا ببرد
به سیگارِ مدونا کنج لبش
به معلّم رایانه خواهرم
به ماه چهارده ساله
که پخش می شود از یو.اچ.افِ خانه ما
دارم به گونه های تو و گونی های شنی فکر می کنم
بچّه های علی تشنه اند
بچّه های زهرا تشنه اند
الله اکبر!
یا مهدی!
دارم فکر می کنم
به سیبِ قبل از جنگ
به جنگ قبل از سیب
به فانوسِ فارس روی خلیج موهای تو
و سگ ها که پارس می کنند
این وقت شب توی کمربندی
یک نیمه سیب به من بدهید
و حوّای کوچکی
می خواهم آدم باشم

تقدیر همین

برای سادگی و صمیمیت دانش آموزان دبیرستان علامه حلّی، فاطمیه نورآباد و اُمّ لیلا ماشنگی رودخانه

و این خورشید
کشاورزی خسته نیست
که هر صبح با پَروِندِ(۱) بافته از طلا
از نخل های نورآباد (۲) بالا می رود
توی کُرگزی سِوِند(۳) می بافد
از سنگ بند، مشتی سنگ برمی دارد
و خاطره
به هوا می پاشد
راستش هوای بندر نوسان دارد
دم و بازدم حوّا را به یاد آدم می آرد
نشد دریاها را دور بزنم و
رویاها را به کاسه چشمت بریزم
تقدیر همین
که قایق کوچکی باشم برای تو
و غروب
ته این رودخانه
با خورشید آتش بگیرم

از کرانِ بازار عاشقان

طناب کشی را
نیمه حیوانی ام می برد
تا پای فرشته ام بیاید وسط
توی نماز
حدیث نفس کنم که
الله اکبر اگر قیمت سوخت نیاید پایین
باید دروغ بگویم
توی عروسی خواهرم
پیراهنم را
با هزاری خشک به هوا پرت کنم
برهنه با اِزار بِایستم(۴)
و بخندم به میهمانان
که سنگ می زنند
السّلامُ علیکُم و رَحمه الله
به فرشته ای که دست هایم را می کشد
و اعوذ بالله از شیطانی که پاهایم را
آخرِ نماز

دلم به حال زمین می سوزد

تمام شد
آبی کم رنگ و سبز پسته ای
دیگر سر این دوراهی دعوا نمی کنیم
حالا من با پروانه های پیراهنت جمکرانم
اللّهُمّ ان حالَ بینی و بینهُ الموت
فَاخرجنی مِن قبری(۵)
دلم به حال زمین می سوزد
برای مانکن های بازار زیتون
برای بندر و عبّاسی که زیر پل شهناز
برای تو و این تک پوش سوسمار
که همین حالاست دهان باز کند و
کلمات آلوده به ایدز
و جنین پنج ماهه بالا بیاورد
زمین تب دارد
و می ترسم تا منجی بیاید
زمین گدازه های ما را به هوا پرتاب کند

شیرین اَنار شَوا(۶)

برای مریوان نریمان

این جمله رو از کی شنیدم؟
حوّاریون به عیسی گفتند:
از آسمان انار بفرستید
نه، تو نمی نشینی که فرشته ها
دعاهای مادرت را بردارند
از بلوار امام حسین ببرند
تقدیم خدا کنند
نمی نشینی که
کمیته ای برای امداد بیاید
«تو پور گَوِ پیلتن؛ رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی»(۷)
پس چرا شناسنامه نداری؟
لابد رفته ای جزیره و
فروخته ای
تا برای شیرین انار بخری
دوست عراقی من!

سکوت، تیتر اوّل خبرهاست

عراق را اوراق
افغانستان را گورستان
و فلسطین را میدان مین کرده اند
سکوت، سرخطّ خبرهاست
یا محّمد!
انگار به جاهلیت بازگشته ایم
هوای خاورمیانه همیشه ابری ست
و گاز خردل
همچنان بر حلبچه می بارد
بر پستانک سوخته کودک کُرد
و رگبار همچنان می بارد
بر جنازه محمّد الدّوره
آن چشم های زنده را گور کردند
حالا بن لادن را تعقیب می کنند
صدّام را اعدام
ما کف می زنیم
و بعد
سنجاق بر سرمان می ریزند
آدم ها، گرگ ها
دندان قروچه می کنند
قرار است که را بخورند؟
دیروز توی تلویزیون، صدّام را اعدام کردند
دختران عرب کِل می زدند
انگار معشوق شان از دریا برگشته باشد
مادران پای می کوبیدند
انگار حنابندان پسرشان...
من امّا دارم دندان تیز می کنم
ماهواره ها اشتهایم را بیشتر کرده اند
کانال را عوض می کنم
از یو.اچ.اف، اچ.آی.وی تزریق می شود
و عمو سام با گربه ای در آغوش، پوزخند می زند
بازی مان داده اند
سانسورمان می کنند
برج های دوقلو و
ریش های بن لادن را نشان مان می دهند
بعد
زوم می کنند روی چهره صدّام
و طناب دار
چشمان اُمّ سَلَمه و
پستانک سوخته فاطمه را
پخش نمی کنند
بازی مان داده اند
ولی من حواسم رفته به تو
و لبخند ملیحت توی همین عکس
و خوب می دانم که:
«فردا پایان بدی ست
فردا جمهوری گل محمّدی ست»(۸)

عدالت

به شیرخواره خواهرم و نوزادانی که توی عراق و فلسطین از گلوی گلوله شیر می نوشند

دایی ات ریز است فاطمه!
می توانم توی چشم هایت قایم شوم
اووَنگ! اووَنگ!
تویِ خوابت نارنجک زده اند
بت دایی ات فروریخته
دفتر شعرش سوخته
اووَنگ، وَنگ، فاطمه!
آمده ای و جنگ جهانی سوم
از چشم های تو بنگ بنگ
می شود سرِ این مسلسل را
به سمت گهواره نچرخانید
در رفته ام فاطمه!
و تاسیسات هسته ای
پسِ پلک های توست
و این دایی ات هم احتمالاً
تحفه نطنزی ست
***
بیمارستان هداسا
ضحّاک خوابیده
دو مار بر چشم های فاطمه ام
نیش می زنند
C.N.N
B.B.C
دیش این ماهواره را بچرخانید
***
من درد دارم
آتش بیاورید
از چشم های فاطمه
پروانه اش را به دفتر شعرم بچسبانید
پستانکش را که می سوزد
بر چشم هایم بگذارید
***
دکتر حق دارد
این پیرمرد داروهایش را سرِ وقت نمی خورد
مارها نمی گذارند
هی به سرش نیش می زنند
مغزش را ضدّعفونی کنید
***
گهواره فاطمه را برمی دارم
موهای زبر و تاپ تاپ قلبش را
و تابِ بازی می سازم
برای پیرمردی که توی بیمارستان هداسا
هذیان می گوید:
تاب تاب عبّاسی
خدا! منو نندازی!

می خواهم دریا را بردارم و بگریزم

به علی محمّد مودّب

از جنوب چه می دانی علی محمّد؟!
این جا همه کنیزو
این جا همه کنیز و من
«غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود»
آمده ام با آفتاب بندر
می خواهم برف های تربتِ جام را
برایت آب کنم
علی محمّد!
آدمم
آهن که نیستم زنگ بزنم
چرا مثل آدم زندگی نکنم؟
دارند حوّایم را هوایی می کنند
باربی های بی بند و بار
می خواهم دریا را بردارم و بگریزم
بیایم تهران
به چشم های تو بریزم
این صدف را به گوش ات بگذاری
دریا، نه،
مرا می شنوی
کودکی که بازی می کند، منم
کودکی که بازی نمی کند.
گم شده ام علی!
واین پلّه های برقی
تنها آدم را به.W. C هُل می دهند
بازار جار هم بزند
زل بزند توی چشم های مادرم
باز هم برادرم نمی آید
حالا لنج ها برادرم را از دبی آورده اند
کوچک تر شده
آن قدر که توی سی.دی عربی می رقصد
آب رفته ام علی محمّد!
خواب رفته ام پای ضریح سیّدسلیمان
دارم خواب تو را می بینم
برگشته ای از کربلای چهار
تمام برادرانم را از آب گرفته ای
امّا این گوشه ته رودخانه
یک قایق شکسته
دارد غرق می شود

به خاطر تو

حتّی کاغذهای مچاله شکل تواَند
زورقی نشدند
که دریاهای دور را دور بزنم
زرورقی شدند
توی خیابان شهناز
دارم تو را دود می کنم
و سپور محلّه تُف می کند
به زباله هایی که شکل تواَند
لابد زلزله بم و
توفان گونو(۹) هم به خاطر توست
و این کارمند خسته
پرونده ها را به خاطر تو باز می کند
می بندد
و باز
بازی می کند این شاعر
با کلمات که مات تواَند
و چاقوکشی دو هزار و
اخراج شهردار
اصلاً دهن لقّی من
که مشت خورده ام توی کمربندی هم
به خاطر توست

... پس هستم!

من درس می دهم
و چشم های تو
بیرون زده اند از تخته
سیاه
کوزت یک سطر از رودخانه می آورد
بینوایان ادبیات۲ خیس می شوند
***
من درس می دهم
برای این گل خاموش
رقص می آورم از کالبد اجدادم
که اهرام ثلاثه را
فی ثلاثه ایّام ساخته اند
***
من درس می دهم و
جام می گردانم و
چنگ می نوازم
بچّه ها!
کسی اسب مرا توی کُلزاها درو می کند(۱۰)
***
من درس می دهم
توی کلاس مه آلود
بچّه های آسمان
با معلّم شان به هوا رفته اند

اگه نخوای از ماهیا املا بگیری

برای معلّم جزیره مسلم مُحبّی

مسلم! چطور شعرت نمی آد؟
دریا
مرغابیا
خورشید که داره ته دریا
غرق می شه
دست شو بگیر
نجاتش بده!
***
مسلم! اون جا رو
توی چشای کنیزو
یه لنج داره آتیش می گیره
***
اگه سونامی(۱۱) بیاد
هرمز بیاد تو بغل قشم
بندر بِره استرالیا
کانگوروها بیان کمربندی
کنیزو رو بُرقع(۱۲) عینک بزنه
شعر می گی؟
***
تو پرتغالی چش سبزی
یه روز می آم با سربازام
قلعه تُ می گیرم
***
ایگناسیو گاوای نر رو رام می کرد
تو موجای کلّه شق رو
شلّاق بزن ناخدا!
دریا رو رام کن!
***
این طور نه، ناخدا!
رم می کنه دریا
اون وقت تو از کجا ماهی بگیری؟
بندر کجا قرار بگیره؟
آروم آروم
دست به یالش بکش!
***
تو مسلم محبّی هستی
حتّی اگه قهر کنی با دریا
اگه نخوای از ماهیا املا بگیری
ماهیا می رن برات از ته دریا
کلمه می چینن می چینن
می ذارن کنار هم
***
آن گاه آن شیر بیشه تحقیق
خودش رو به دار نه
به دریا زد
ماهیا براش کف زدند
دلفینا از آب بیرون پریدند
امّا اون دختره ته اسکله
از جاش جُم نخورد

از روایت های مرگ تو

برای ناصر عبداللّهی که سکوتش دریا را روی دل مان ریخت
و به یاد ماشاء الله شهیدی نژاد

ناصریا
دیا، دیا
من این جام
و باز قایم می شود
تویِ دخمه ماه
تو چه می کشی توی دفترت دختر؟!
دستت به ماه نمی رسد که
روبان سیاه به گردنش بیندازی
ناصریا
«اَ هَمه کَ بد اِ دیدَ
اَ هیچ کَ خوشی ندیدَ»(۱۳)
شک دارم مُرده باشد این مرد
دارد قایم باشک بازی می کند با مرگ
ناصریا
دیا، دیا
من این جام
و باز قایم می شود
تویِ دخمه ماه
من سرِ کارم
که نمی دانم از مرگ های بی شمارت
از روایت های مختلف
کدام را باور کنم؟
ـ دریا رو وصل کنید به کلیه هاش
ـ ماهیای قرمزوُ رها کنید
توُ ریه هاش
شک دارم نینا!
پدرت احتمالاً
دارد قایم باشک بازی می کند با ما

کلمات من شلّاق اَند

من آدم جالبی نیستم
لوس نیستم که لاس بزنم با همراه
ماه را برایت SMS کنم
رفیقام مُشتی کلمه اند
که سیگارشون رو
توی تخمِ چشم نارفیق
خاموش می کنند
رفیقام مُشتی کلمه اند
مُشت می زنند به صورت جهان
کلمات من رشوه نمی گیرند
عشوه نمی ریزند
برچسب خارجی ندارند
خود را برای شما لوس نمی کنند خانم!
کلمات من شلّاق اند
رودخانه و دریا را رام می کنند

استحاله

به عبدالحسین انصاری
نه کوه قد می کشد و
نه دریا پیر می شود
شش و نیم صبح، شش و نیم صبح است
و پنج عصر، پنج عصر
درختان هنوز درخت اند
و گنجشک ها هنوز گنجشک
تنها آدم ها آهن شده اند
و آهن ها آدم!

این جا مرکز جهان بود روزی

به اصغر ملائی محمّدآبادی

حتماً خیلی دوسّت داره خدا
که دریا رو بِهت بخشیده و رودخونه ها
کلاسی با چند گنجشک
که به صبحانه چشمان تو نوک می زنند
***
حتّی گوینده خبرهای صبح و
صبحانه گنجشک ها تویی
و دعای ندبه از صحن چشمان تو
پخش می شود
و من نمازم را به جماعت
با تو می خوانم
***
قیچی می کنم لبخند تو را
از عصر یک شنبه
این جا مرکز جهان بود روزی
که تو خندیدی
رود
خانه اش را برداشت
لبخند تو را برد
من پای این پل فلزّی
زنگ زدم

نظرات کاربران درباره کتاب نامم درخت انصاری