فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شبح

کتاب شبح
سه‌گانه شکارچیان - جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب شبح به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شبح

مردیت در‌حالی‌که با هوشیاری به سکو نگاه می‌کرد، زیرلب گفت: «اُه، واقعاً دلگرم کننده است.» استفان، دست‌ به سینه به الینا و بانی نزدیک‌تر شد. تمام ادراکش، چه طبیعی و چه غیرطبیعی، کاملاً هشدارآمیز بودند. به قدرتش متصل شد و سعی کرد هر نیروی فراطبیعی‌ای را در نزدیکی‌شان حس کند؛ اما چیز جدید یا هشدارآمیزی را حس نکرد، تنها دورنمایی از وِزوِز آرام مردم عادی که به سراغ کار روزانه‌شان می‌رفتند. هرچند، نمی‌شد نگران هم نبود. استفان در طول زندگی پانصدساله‌اش چیزهای زیادی را به‌چشم دیده بود: خون‌آشام‌ها، گرگینه‌ها، شیاطین، ارواح، فرشتگان، جادوگران و انواع موجوداتی که انسان‌ها را از راه‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کردند شکار کرده یا تحت‌تأثیر قرار داده بودند و خودش به‌عنوان یک خون‌آشام، اطلاعات زیادی در مورد خون داشت. خیلی بیشتر از چیزی که بخواهد به‌زبان آورد. زمانی‌که بانی شروع به‌خونریزی کرد، استفان دیده بود چگونه چشمان مردیت با شک و تردید رویش حرکت می‌کرد. حق داشت از جانب استفان نگران باشد. وقتی خوی طبیعی‌اش بر پایه‌ی کشتن آن‌ها بود، چطور می‌توانستند به او اعتماد کنند؟ خون جوهره‌ی زندگی بود؛ چیزی بود که خون‌آشام‌ها را پس از به پایان رسیدن حیات طبیعی‌شان، در طول قرن‌ها سرپا نگاه داشته بود. خون در بسیاری از طلسم‌های اهریمنی یا خیرخواهانه، عنصر اصلی به‌حساب می‌آمد. قدرت‌های خون از خودش بود؛ قدرت‌هایی که مهار کردن‌شان سخت و خطرناک بود؛ اما هرگز ندیده بود خون به‌گونه‌ای که امروز روی دست بانی شاهد آن بود، عمل کند. فکری به سرش زد و در‌حالی‌که به سمت الینا برمی‌گشت، گفت: «الینا.» الینا همان‌طور که چشمانش را برای بادقت نگاه کردن به انتهای ریل ریز کرده بود، با گیجی جواب داد: «هووم؟» - گفتی وقتی امروز صبح در رو باز کردی، اون گل رُز توی ایوان خونه انتظارت رو می‌کشید؟ الینا با ملایمت موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شبح

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۳

خورشید فروزان صبحگاهی به همان جاده ی ورودیِ بلند و پرپیچ و خم می تابید که به گارا ژ پشت خوابگاه منتهی می شد. پف های ابر سفید، به سرعت در طول آسمان حرکت می کردند. منظره به قدری آرام بود که باور کردن هر اتفاق بدی را که در این مکان افتاده بود، تقریباً غیرممکن می کرد.
استفان عینک آفتابی اش را زد. آخرین باری که اینجا حضور داشت خرابه ای بود.
زمانی که کیتسونه بر فالز چرچ حکمرانی می کرد، اینجا منطقه ای جنگی شده بود. کودکان در برابر والدین قرار گرفته بودند، دختران نوجوان خودشان را نقص عضو می کردند و نیمی از شهر نابود شده بود. خون در خیابان ها ریخته بود و درد و رنج همه جا را فراگرفته بود.
درِ اصلی، پشت سر استفان باز شد. به سرعت برای دیدن خانم فلاورز که از خانه بیرون می آمد، چرخید. پیرزن لباس مشکی بلندی پوشیده بود و چشمانش با کلاه پوشالی بلندی که از گل های مصنوعی پوشیده شده بود، محافظت می شد.
خسته و پیر به نظر می رسید اما لبخندش مثل همیشه مهربان و آرام بود.
خانم فلاورز گفت: «همه امروز صبح اینجا حضور دارن، همون طور که باید باشه.» قدمی نزدیک تر شد و نگاهش را بالا گرفت و به صورت استفان خیره شد. چشمان تیزبین آبی اش از حس همدردی سرشار بود. به نظر می رسید می خواهد از استفان چیزی بپرسد اما در آخرین لحظه انگار نظرش را عوض کرد و به جای آن گفت: «مردیت زنگ زد، مت هم همین طور. به رغم شرایط سختی که بود، به نظر می رسه همه بدون هیچ آسیبی جون سالم به در بردن.» مکثی کرد و سپس دست استفان را فشرد. «تقریباً همه.»
چیزی دردناک در سینه ی استفان پیچید. نمی خواست در مورد دیمن صحبت کند. نمی توانست. حالا نه. در مقابل، سرش را خم کرد. درحالی که با دقت کلماتش را انتخاب می کرد، گفت: «ما دین بزرگی به شما داریم خانم فلاورز. هرگز نمی تونستیم بدون شما کیتسونه رو شکست بدیم. شما کسی بودید که اون ها رو توی خلیج نگه داشتید و مدت زیادی از شهر دفاع کردید. هیچ کدوم هرگز این رو فراموش نمی کنیم.»
خانم فلاورز لبخند عمیقی زد و چالی غیرمنتظره روی یک گونه اش نمایان شد.
با همان خشکی و رسمیت گفت: «ممنونم استفان. کسی به جز شما نبود که ترجیح بدم در کنارش مبارزه کنم.» آهی کشید و شانه ی استفان را نوازش کرد. «هر چند که بالاخره دارم پیر می شم؛ حس می کنم باید بیشتر امروز رو صرف چرت زدن روی صندلی داخل باغ بکنم. جنگیدن با شیطان نسبت به قبل، توان بیشتری از من می گیره.»
استفان بازوی خود را به خانم فلاورز تعارف کرد تا در پایین آمدنش از پله های ایوان کمک کند و خانم فلاورز بار دیگر به استفان لبخند زد. خانم فلاورز گفت: «به الینا بگو، هر زمان آماده بود خانواده ش رو ول کنه و بیاد یه سری بزنه، براش اون چای و بیسکوییتی رو که دوست داره درست می کنم.» سپس به طرف باغچه ی گل رُز خودش برگشت.
الینا و خانواده ش. استفان عشقش را تصور کرد، مارگارت کوچولو را در آغوش داشت و موهای ابریشمی بورش روی شانه هایش ریخته بود. اکنون الینا فرصت دیگری در دنیای واقعی انسان ها داشت که به همه چیز می ارزید.
تقصیر استفان بود که الینا اولین فرصت زندگی اش را از دست داده بود؛ دانستن این امر مسلم از درون تحلیلش می برد. او کاترین را به فالز چرچ آورد و کاترین، الینا را نابود کرده بود. این دفعه مطمئن می شد الینا امنیت دارد.
با آخرین نگاه به خانم فلاورز در باغچه اش، صاف ایستاد و وارد جنگل شد. پرندگان در سایه روشن حاشیه های جنگل آواز می خواندند اما استفان بیشتر به عمق جنگل می رفت؛ جایی که بلوط های پیر رشد کرده بودند و پوشیده از بوته بود؛ جایی که هیچ کس نمی توانست او را ببیند؛ جایی که می توانست شکار کند.
چند متر آن طرف تر در مکان مسطح کوچکی ایستاد، عینک آفتابی اش را برداشت و گوش کرد. صدای ترق ترق آرام چیزی که زیر یک بوته تکان می خورد، از همان نزدیک به گوش می رسید. تمرکز کرد و به ذهنش متصل شد. خرگوش بود. قلبش تند تند می کوبید و دنبال غذای صبحگاهی اش می گشت.
ذهنش را متمرکز خرگوش کرد. آرام و متقاعد کننده فکر کرد، بیا طرف من. حس کرد که خرگوش برای لحظه ای میخکوب شد؛ سپس به آرامی از زیر بوته ای بیرون پرید؛ چشمانش سرد و بی روح بودند.
مطیعانه به سمتش آمد و به خاطر فشار روانی بیشتری از طرف استفان، جلوی پاهایش ایستاد. خرگوش را بلند کرد، آن را چرخاند تا به گلوی ظریفش برسد، جایی که نبض خرگوش تند تند می زد. با عذرخواهی بی صدایی از حیوان، خودش را به دست گرسنگی اش سپرد و اجازه داد دندان های نیشش نمایان شوند. به گلوی خرگوش حمله کرد، خون را به آرامی نوشید و سعی کرد به- خاطر مزه اش خم به ابرو نیاورد.
هنگامی که کیتسونه فالز چرچ را تهدید کرده بود، الینا، بانی، مردیت و مت اصرار می کردند که استفان از خون شان تغذیه کند؛ چون می دانستند خون انسان تا حد ممکن او را برای جنگیدن قوی نگه می دارد. خون آن ها غیرمادی بود: خون مردیت آتشین و قوی، خون مت خالص و سالم، خون بانی به شیرینی دسر و خون الینا خروشان و روح بخش بود. به رغم مزه ی ناخوشایند خون خرگوش در دهانش، دندان های نیشش با به یادآوردن گرسنگی تیر کشیدند.
قاطعانه به خودش گفت، اما اکنون دیگر از خون انسان نخواهد نوشید. حتی اگر خودشان مشتاق بودند هم نمی توانست پی در پی آن خط قرمز را رد کند. نه، مگر اینکه امنیت دوستانش در خطر باشد. برگشت از خون انسان به حیوان می توانست دردناک باشد؛ این را از زمانی که برای اولین بار، دست از نوشیدن خون انسان کشید به خاطر داشت؛ دندان درد، تهوع، زودرنجی، حس گرسنگی حتی زمانی که معده اش پر بود؛ اما تنها راه چاره همین بود.
زمانی که ضربان قلب خرگوش به طور کامل متوقف شد، آهسته عقب کشید. برای لحظه ای بدن بی جان خرگوش را در دستانش نگه داشت، سپس آن را روی زمین قرار داد و با برگ ها پوشاند.
فکر کرد، ممنون خرگوش کوچولو. هنوز هم گرسنه بود اما همین حالا هم، صبح امروز جان موجودی را گرفته بود.
اگر دیمن بود، می خندید. استفان تقریباً می توانست صدای دیمن را بشنود. استفان شریف؛ دیمن طعنه می زد و چشمان سیاهش، نیمه مهربان و تحقیرکننده، باریک می شد. درحالی که با وجدانت دست و پنجه نرم می کنی، بهترین بخش های خون آشام بودن رو از دست می دی احمق.
همان طور که غرق افکارش بود، کلاغی بالای سرش قارقار کرد. برای لحظه ای انتظار داشت پرنده روی زمین سقوط کند و به برادرش تغییر شکل دهد. زمانی که چنین نشد، لبخند نصفه و نیمه ی کوتاهی به حماقت خود زد و وقتی متعجب شد که خنده اش تقریباً صدای هق هق به خود گرفت.
دیمن هرگز برنمی گشت. برادرش مرده بود. قرن ها تلخی بین شان داشتند. به تازگی ترمیم رابطه شان را شروع کرده بودند و برای مبارزه با شیطانی که به نظر می رسید همیشه به طرف فالز چرچ کشیده می شد و برای حفاظت از الینا، به یکدیگر پیوسته بودند. اما دیمن مرده بود و حالا استفان تنها فرد باقی مانده برای محافظت از الینا و دوستان شان بود.
کرم پنهانی از ترس، در سینه اش وول خورد. مشکلات زیادی ممکن بود به وجود بیاید. انسان ها بسیار آسیب پذیر بودند و حالا که الینا قدرت منحصر-به فردی نداشت، به اندازه ی دیگر انسان ها آسیب پذیر بود.
این فکر شوکه اش کرد. فورا جنگل را ترک کرد و مستقیماً به سمت خانه ی الینا در آن طرف جنگل دوید. اکنون مسئولیت الینا با او بود و هرگز اجازه نمی داد دوباره چیزی به او صدمه بزند.

پاگرد طبقه ی بالا تقریباً همان طور بود که الینا به خاطر داشت: چوب براق تیره با فرش را هروییِ آسیایی، چند میز کوچک همراه با اشیای تزیینی و عکس ها و کاناپه ای نزدیک به پنجره ی بزرگ و مشرف به راه ورودی اصلی.
الینا اما وسط پله ها مکث کرد و نگاهی اجمالی به وسیله ی جدید انداخت. در میان قاب عکس های نقره ای، روی یکی از میزهای کوچک، عکسی از خودش، مردیت و بانی با صورت هایی نزدیک به یکدیگر بود که در کلاه ها و لباس های فارغ التحصیلی، لبخند دندان نمایی می زدند و دیپلم ها را با افتخار در هوا تکان می دادند. قاب عکس را برداشت و نزدیک تر نگه داشت. از دبیرستان فارغ التحصیل شده بود.
دیدن این الینای دیگر حس عجیبی داشت، آنقدر عجیب که نمی توانست جلوی فکر کردن به او را بگیرد؛ موهای بورش با پیچ فرانسوی ظریفی عقب کشیده شده و پوست سفیدش از هیجان قرمز شده بود و همراه دوستان صمیمی اش می خندید، اما چیزی از آن به خاطر نداشت. این الینا بسیار بی خیال به نظر می رسید، سرشار از لذت، امید و آرزوهایی برای آینده. این الینا چیزی در مورد وحشت از بُعد تاریک یا ویرانی عظیمی که کیتسونه مسببش بود، نمی دانست. این الینا خوشحال بود.
با نگاه گذرای سریعی در میان عکس ها، چند عکس دیگر هم پیدا کرد که قبلاً آن هارا ندیده بود. ظاهراً این الینای دیگر ملکه ی اسنوبال(۲۶) شده بود، هر چند به خاطر داشت بعد از مرگش این کرولاین بود که آن تاج را برده بود. به هرحال در این عکس، ملکه الینا در لباس ابریشمی بنفش کمرنگ، خیره کننده شده و با عشق و علاقه احاطه شده بود؛ بانی، دوست داشتنی و زیبا در لباس آبی براق؛ مردیت پیچیده در لباس مشکی؛ کرولاینِ مو خرمایی در لباس نقره ای تنگی که بخش زیادی از بدنش را نپوشانده بود و آزرده به نظر می رسید و سو کارسون که در آن لباس صورتی کم رنگ زیبا شده بود و صحیح و سالم، مستقیم به دوربین لبخند می زد. بار دیگر اشک ، چشمان الینا را سوزاند. او را نجات داده بودند. الینا، مردیت، بانی، مت و استفان، سو کارسون را نجات داده بودند.
نگاه خیره اش به عکس دیگری افتاد. این یکی عکسی از خاله جودیت در لباس عروسی بلند و توری بود و رابرت با افتخار با کت و شلوار رسمی در کنارش ایستاده بود. همراه شان آن الینای دیگر بود که واضح بود ساقدوش عروس است و در لباسی به رنگ برگ های سبز، دسته گلی از رز های صورتی را در دست داشت. در کنار او مارگارت با موهای بور درخشان سرش را با خجالت پایین انداخته و با یک دست لباس الینا را چسبیده بود. لباس دخترانه ای با دامن کلوش و گل های سفید به تن داشت که با کمربند سبز پهنی بسته شده بود و سبدی از گل های رُز را محکم با دست دیگرش نگه داشته بود.
عکس را که زمین می گذاشت، دستانش کمی لرزیدند. مسلماً خوش گذشته بود. چقدر حیف که الینا واقعاً آنجا نبود.
در طبقه ی پایین، صدای برخورد لیوانی به میز بلند شد و صدای خنده ی خاله جودیت را شنید. تمام چیزهای ناآشنای این گذشته ی جدید را که باید یاد می گرفت کنار گذاشت. با عجله از پله ها پایین رفت و آماده شد که به پیشواز آینده اش برود.
در سالن غذاخوری، همان طور که رابرت خمیر را با قاشق داخل قالب آهنی وافل خالی می کرد، خاله جودیت از پارچ آبی، آب پرتقال می ریخت. مارگارت پشت صندلی اش زانو زده بود و گفتگوی مهیجِ بین خرگوش پارچه ای و ببر اسباب بازی را تعریف می کرد.
موج بزرگی از شادی سینه ی الینا را پر کرد. خاله جودیت را محکم در آغوش گرفت و او را چرخاند. آب پرتقال به صورت نیم دایره ی بزرگی روی زمین ریخت.
خاله جودیت با نیمچه لبخندی، غُر زد: «الینا! چته تو؟»
- هیچی! فقط دوسِت دارم خاله جودیت، واقعاً دوسِت دارم.
محکم تر خاله جودیت را در آغوش گرفت.
خاله جودیت با چشمانی مهربان گفت: «اُه، اُه، الینا منم دوست دارم.»
- چه روز زیبایی. یه روز فوق العاده برای شاد و سرحال بودن.
روی نوک پا چرخید و بوسه ای به موهای بور مارگارت زد. خاله جودیت دستش را برای گرفتن دستمال های کاغذی دراز کرد.
رابرت صدایش را صاف کرد: «باید این طوری برداشت کنیم که ما رو به خاطر حبس کردنت، آخر هفته ی گذشته توی خونه بخشیدی؟»
اُه. الینا سعی کرد بفهمد چطور جواب بدهد اما بعد از ماه ها تنهایی زندگی کردن، تمام مفهوم حبس شدن در خانه توسط خاله جودیت و رابرت مسخره به نظر می رسید. با این حال، چشمانش را درشت کرد و قیافه ی نادم و پشیمان مناسبی به خودش گرفت.
- خاله جودیت و رابرت، من واقعاً عذر می خوام. دوباره چنین اتفاقی نمی افته.
حالا هر چه که هست.
شانه های رابرت شل شدند و با آرامش آشکاری گفت: «پس دیگه حرفی راجع بهش نمی زنیم.» تکه ای از وافل داغ را داخل بشقاب الینا گذاشت و شیره را دستش داد. «برای امروز برنامه ی تفریحی داری؟»
- استفان بعد از صبحانه میاد دنبالم.
و سپس مکث کرد. آخرین باری که با خاله جودیت، بعد از مراسم فاجعه آمیز روز بنیان گذاران حرف زده بود، خاله جودیت و رابرت سرسختانه علیه استفان بودند. آن ها مثل بیشتر مردم شهر استفان را مسئول مرگ آقای تانر می دانستند.
اما ظاهراً در این دنیا مشکلی با استفان نداشتند؛ چون رابرت به راحتی با سر تصدیق کرد و الینا به خودش یادآوری کرد، اگر نگهبانان خواسته اش را اجابت کرده بودند پس آقای تانر زنده بود؛ بنابراین نمی توانند برای کشتن او به استفان ظنین شوند... اُه، همه چیز بسیار گیج کننده بود!
الینا ادامه داد: «می ریم یه دوری توی شهر بزنیم. شاید مردیت و بقیه رو هم ببینیم.» نمی توانست برای دیدن شهر که به حالت قبل و امن خودش برگشته بود و بودن با استفان وقتی که، برای اولین بار، مشغول مبارزه با شیطان وحشتناکی نبودند، صبر کند. از طرفی هم می توانستند تنها یک زوج عادی باشند.
خاله جودیت نیشخندی زد. «پس فقط یه روز رخوت انگیز دیگه، هووم؟ الینا، خوشحالم قبل از رفتنت به دانشکده تابستان خوبی رو سپری می کنی. سال گذشته خیلی سخت تلاش کردی.»
الینا مبهم گفت: «اوهووم» و وافلش را برش زد. امیدوار بود نگهبانان همان طور که خواسته بود او را در دالکرست(۲۷) قبول کرده باشند؛ دانشکده ی کوچکی که چند ساعت با اینجا فاصله داشت.
رابرت درحالی که روی وافل دختر کوچولو کره می مالید، گفت: «بیا بالا مگی.» مارگارت با تقلا خودش را روی صندلی اش بالا کشید و الینا به عشق و محبت آشکار در صورت رابرت، لبخند زد. قطعاً، مارگارت دختر کوچولوی عزیزدردانه ی رابرت بود.
مارگارت توجه الینا را به خودش جلب کرد، غرید و ببر اسباب بازی را روی میز به سمت الینا حرکت داد. الینا از جا پرید. دختر کوچولو غرید و برای یک لحظه صورتش تبدیل به چیزی خشن شد.
مارگارت درحالی که صدایش دورگه شده بود، گفت: «اون مرد می خواد با دندون های بزرگش تو رو بخوره. داره میاد تو رو بگیره.»
الینا که به خودش لرزید، خاله جودیت با پرخاش گفت: «مارگارت!» نگاه وحشیانه ی بسیار کوتاهِ مارگارت، کیتسونه و دخترانی را که به جنون رسانده بود به یاد الینا می آورد. اما بعد از آن، مارگارت نیشخند بزرگی به الینا زد و پوزه ی ببر را به دست الینا مالید.
صدای زنگ در بلند شد. الینا آخرین تکه ی وافل را داخل دهانش چپاند. با دهان تقریباً بسته گفت: «استفانه. بعداً می بینم تون.» لب هایش را پاک کرد و موهایش را قبل از باز کردن در، داخل آینه بررسی کرد.
استفان مثل همیشه خوش تیپ آنجا بود. قیافه ی رومیِ گیرا، استخوان های گونه ی کشیده، بینیِ کلاسیک صاف و دهان نیم دایره ی شهوت انگیز. استفان عینک آفتابی اش را آزادانه در یک دستش نگه داشت، چشمانش مانند برگ سبز بود و با نگاهی مملو از عشقی پاک، نگاه الینا را به خودش معطوف کرد. الینا لبخندی بزرگ و ناخواسته زد.
به استفان فکر کرد؛ اُه استفان، من عاشقتم، عاشقتم. خونه بودن فوق العاده است. نمی تونم جلوی دلتنگی ا م برای دیمن رو بگیرم و آرزو می کنم می تونستیم کار دیگه ای بکنیم و دیمن رو نجات بدیم- و نمی خوام از فکر کردن بهش دست بکشم- اما نمی تونم جلوی خوشحالی ام رو هم بگیرم.
صبرکن. الینا حس می کرد کسی روی ترمز زده و او به سمت کمربند ایمنی ماشین پرتاب شده بود.
هرچند داشت موج بزرگی از عشق و علاقه را همراه حرف هایش به سمت استفان روانه می کرد اما هیچ پاسخ و احساس متقابلی در کار نبود. انگار دیواری نامرئی بین او و استفان وجود داشت و جلوی رسیدن افکارش به او را می گرفت.
استفان با لبخندی مردد، با صدای بلند گفت: «الینا؟»
اُه. الینا متوجه نشده بود. حتی به این موضوع فکر هم نکرده بود.
آن زمان که نگهبانان قدرت هایش را گرفتند، باید همه چیز را گرفته باشند که شامل ارتباط تله پاتی اش با استفان هم می شد. الینا بعد از اینکه اتصالش با بانی را از دست داده بود کمی طول کشید... تا مطمئن شود هنوز هم صدای استفان را می شنود و به ذهنش دسترسی دارد. اما اکنون همه چیز کاملاً از بین رفته بود.
به جلو خم شد، پیراهن استفان را چنگ زد، او را به سمت خودش کشید...
وقتی حس آشنا و آرامش بخش به هم پیوستگی ذهن های شان را حس کرد، فکر کرد، خدایا شکرت. لب های استفان، زیر لب های الینا، به لبخندی کج شد.
الینا با خودش اندیشید، فکر کردم از دستت دادم، که دیگه نمی تونم این طوری بهت دسترسی داشته باشم. برخلاف اتصال ذهنی که با یکدیگر سهیم می شدند، الینا می دانست که افکارش نه با کلمات، بلکه با تصاویر و احساسات به استفان می رسیدند. از طرف استفان، جریان مداوم عشقی بی پایان و بیان نشدنی را حس می کرد.
پشت آن ها، کسی طعنه آمیز صدایش را صاف کرد. با اکراه استفان را رها کرد و برای دیدن خاله جودیت که آن ها را تماشا می کرد، برگشت. استفان با نگاهی که کمی هراس در آن بود و درحالی که از خجالت قرمز شده بود، صاف ایستاد.
الینا نیشخند زد. عاشق این بود که استفان به معنای واقعی کلمه مانند جهنم بود اما هم چنان می ترسید خاله اش را ناراحت کند. دستش را روی بازوی استفان گذاشت و سعی کرد این پیام را به او بدهد که خاله جودیت حالا دیگر رابطه شان را پذیرفته بود اما لبخند گرم و صمیمی خاله جودیت قبل از گفتنش این پیام را به استفان رساند.
خاله جودیت پرسید: «سلام استفان. الینا، تا ساعت شش برمی گردی دیگه، آره؟ رابرت تا دیروقت جلسه داره، برای همین فکر کردم من و تو و مارگارت می تونیم امشب بریم بیرون و با هم یه شب دخترونه رو بگذرونیم.» امیدوار و درعین حال مردد به نظر می رسید، مانند کسی که دری را کوبیده که ممکن است در صورتش بسته شود. معده ی الینا از عذاب وجدان آشوب شد. یعنی داشتم این تابستان خاله جودیت رو نادیده می گرفتم؟
می توانست تصور کند، اگر نمرده بود، ممکن بود بیخیال زندگی اش شود و خانواده اش را که می خواستند او را صحیح و سالم نگه دارند، برنجاند. اما این الینا مسائل را بهتر درک می کرد؛ می دانست چقدر به خاطر داشتن خاله جودیت و رابرت خوش شانس بود و به نظر می رسید که این الینا باید خیلی چیزها را جبران کند.
با خوشحالی و همراه با لبخند درخشانی که از صورتش گذشت، گفت: «به نظر خوب میاد! میشه بانی و مردیت رو هم دعوت کنم؟ اون دوتا برای شب های دخترونه جون می دن.» فکر کرد، داشتن دوستانی در اطرافش که مثل خودش روح شان هم از اتفاقی که در این نسخه ی جدید فالز چرچ افتاده بود خبر نداشت، می توانست عالی باشد.
خاله جودیت گفت: «فوق العاده است. بچه ها، خوش بگذره.» شادتر و آرام تر به نظر می رسید.
با بیرون رفتن الینا از در، مارگارت از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: «الینا!» و دستانش را محکم دور کمر الینا حلقه کرد. الینا خم شد و بوسه ای روی سر مارگارت زد.
الینا گفت: «بعداً می بینمت خرگوش کوچولو.» مارگارت به الینا و استفان اشاره کرد تا زانو بزنند، سپس لب هایش را درست مقابل گوش های شان گرفت و قبل از اینکه به داخل برگردد زمزمه کرد: «این دفعه فراموش نکنید که برگردید.»
برای یک لحظه، الینا همان جا زانو زد و خشک شد. استفان دست الینا را فشرد و او را بالا کشید. حتی بدون اتصال ذهنی شان هم الینا می دانست هر دو به یک چیز فکر می کردند.
از خانه که خارج شدند، استفان شانه های الینا را گرفت. چشمان سبزش در چشمان الینا خیره شد...
استفان قاطعانه گفت: «مارگارت فقط یه دختربچه است. این حرف می تونست فقط برای این باشه که نمی خواد خواهر بزرگش بره. شاید نگران رفتنت به دانشکده است.»
الینا همان طور که استفان دستانش را دورش حلقه می کرد، ناله کرد: «شاید.» رایحه ی سبزه و جنگلی استفان را به مشام کشید؛ حس کرد تنفسش آرام شد و گرفتگی معده اش ول کرد.
آهسته گفت: «اگر این طوری نباشه، یه فکری براش می کنیم. اما در حال حاضر می خوام ببینم نگهبانا برای ما چیکار کردن.»

۲

خاطرات عزیزم؛
من برگشتم خونه! جرات باور کردنش را ندارم اما، من اینجام.
با عجیب ترین حس ممکن بیدار شدم. نمی دونستم کجام. فقط در حالی که بوی پنبه ی تمیز و ورقه های معطر نرم کننده ی پارچه رو استشمام می کردم، اینجا دراز کشیده بودم و سعی می کردم بفهمم چرا همه چیز این قدر آشنا به نظر میاد.
در عمارت خانم الما(۵) نبودم. روی نرم ترین ساتن و لطیف ترین مخمل خوابیده بودم. هوا بوی عود می داد. در خوابگاه هم نبودم. خانم فلاورز(۶) رختخواب اونجا رو داخل مخلوطی گیاهی که بوی عجیبی داره، می شوره. بانی(۷) می گه این کار برای حفاظت و دیدن خواب های خوبه.
به یکباره متوجه شدم. خونه بودم. نگهبانا این کار رو کردن! من رو آوردن خونه.
هیچ چیز تغییر نکرده. همون اتاقیه که از وقتی یه بچه ی کوچیک بودم، داخلش می خوابیدم: میز آرایش براقم از جنس چوب درخت گیلاس و صندلی گهواره ایم؛ اون سگ پارچه ایِ سیاه و سفید روی قفسه که مت(۸)، سال سوم دبیرستان مون توی جشنواره ی زمستانی بُرد؛ میز تحریر کشوییم با قفسه هاش؛ اون آینه ی عتیقه ی پر زرق و برقِ روی میز آرایشم و عکس های دیواری مونه و کلیمت(۹) از نمایشگاه های موزه ای در واشنگتن(۱۰) که با خاله جودیت رفته بودم. حتی برس و شونه ام مرتب و تمیز در کنار هم، روی میز آرایشم قرار داشتن. همه چیز همون طور بود که باید باشه.
از تخت بیرون اومدم. از درِ نامه بازکنِ نقره ای میز، برای بالا کشیدن تخته ی مخفی کف اتاقم، محل مخفیِ قدیمی ا م، استفاده کردم و این دفترچه ی خاطرات رو، درست از همون جایی که ماه ها پیش پنهانش کرده بودم، پیدا کردم. آخرین یادداشت همونی بود که قبل از روز بنیان گذاران در ماه نوامبر نوشته بودم؛ قبل از اینکه... بمیرم. قبل از اینکه خونه رو ترک کنم و هرگز برنگردم. تا الآن.
توی اون یادداشت، نقشه مون برای پس گرفتن دفترچه ی خاطرات دیگه ام رو مو به مو توضیح داده بودم. همون دفترچه خاطراتی که کرولاین(۱۱) از من گرفته بود، همونی که می خواست در مراسم روز بنیان گذاران با صدای بلند بخونه و می دونستم زندگیم رو خراب می کنه. دقیقاً روز بعد، داخل رودخونه ی ویکری(۱۲) غرق شدم و به عنوان یه خون آشام برگشتم. بعد از اون دوباره مُردم و به عنوان انسان برگشتم. به بُعد تاریک سفر کردم. هزاران ماجراجویی رو پشت سر گذاشتم و دفترچه خاطرات قدیمیم درست همین جایی که رهاش کرده بودم، زیر صندوقچه ی کف اتاق، قرار داشت و منتظر من بود.
اون یکی الینا، همون کسی که نگهبانا در خاطرات همه قرارش دادن، تمام این ماه ها اینجا بود، به مدرسه می رفت و یه زندگی عادی داشت. اون الینا توی این دفترچه چیزی ننوشت. واقعاً خوشحالم. مسخره نمی شد که خاطراتی رو با دستخط خودم ببینم و هیچ یک از چیزهایی که تعریف می کردن رو به یاد نیارم؟ هر چند می تونست مثمرثمر واقع بشه. نمی دونم بقیه توی شهر فالز چرچ(۱۳) فکر می کنن چه اتفاقی در ماه های بعد از روز بنیان گذاران افتاده.
به تمام شهرِ فالز چرچ فرصت تازه ای داده شده. کیتسونه به عمد، این شهر رو تخریب کرد. بچه ها رو در برابر والدین شون قرار داد و مردم رو مجبور کرد خودشون و هر کسی رو که دوست داشتن، نابود کنن.
اما حالا دیگه چنین اتفاقی نمی افته. اگر نگهبانان سر حرف شون مونده باشن، هرکس دیگه ای هم که مُرده بود الان دوباره زنده است. طفلکی ویکی بنت(۱۴) و سو کارسون(۱۵) که کاترین(۱۶)، کلاوس(۱۷) و تایلر اسمالوود(۱۸) توی زمستون کشتن شون؛ آقای تانرِ(۱۹) نچسب؛ بی گناه هایی که کیتسونه اون ها رو کشت یا باعث کشته شدن شون شد. من. همه دوباره برگشتن. همه دوباره از نو شروع کردن.
و به جز من و دوست های صمیمی ام، مردیت(۲۰)، بانی، مت، استفان(۲۱) عزیزم و خانم فلاورز، هیچ کس دیگه ای نمی دونه از روز بنیان گذاران به بعد، زندگی روال طبیعی خودش رو طی نکرده.
به همه ی ما یه فرصت دیگه داده شده. موفق شدیم. همه رو نجات دادیم.
همه رو به جز دیمن. در نهایت اون ما رو نجات داد ولی ما نتونستیم نجاتش بدیم. مهم نیست چقدر سخت تلاش کردیم یا با چه عجزی التماس کردیم، اما برگردوندن دیمن برای نگهبانا مقدور نبود. تجدید حیاتی برای خون آشام ها در کار نیست. به بهشت یا جهنم یا هیچ زندگی پس از مرگی نمیرن. خون آشام ها فقط... ناپدید می شن.

الینا، برای لحظه ای دست از نوشتن برداشت و نفس عمیقی کشید. چشمانش پر از اشک شده بود اما دوباره روی دفترچه خاطرات خم شد. اگر نوشتن مداوم خاطرات قرار بود دلیل خاصی داشته باشد پس باید تمام حقیقت را می گفت.

دیمن روی دست هام مُرد. تماشای اینکه از من دور می شد، زجرآور بود. اما هرگز اجازه نمی دم استفان از احساسات واقعی ام به برادرش بو ببره. این کار بی رحمانه است و اصلاً الآن گفتنش چه فایده ای داره؟
هنوزم نمی تونم مرگ دیمن رو باور کنم. هیچ کس سرزنده تر از دیمن نبود. هیچ کس بیشتر از دیمن عاشق زندگی نبود. حالا هرگز نمی فهمه...

همان لحظه در اتاق خواب الینا به یکباره باز شد. قلب الینا در دهانش آمد و دفترچه خاطرات را محکم بست. اما مزاحم، خواهر کوچکترش مارگارت(۲۲) بود با لباس خواب صورتی گلدار و موهای بورش که درست مانند پرهای توکا در وسط سرش سیخ شده بود. خواهر پنج ساله اش تا وقتی که تقریباً بالای سر الینا برسد از سرعتش کم نکرد و بعد از آن در هوا خودش را روی او انداخت.
مارگارت مستقیم روی خواهر بزرگ ترش فرود آمد و نفسش را بند آورد. گونه های مارگارت خیس بودند، چشمانش می درخشیدند و دست های کوچکش الینا را محکم چسبیده بودند.
الینا که به خودش آمد محکم نگه داشته شده بود، وزن خواهرش را حس می کرد و رایحه ی مطبوع شامپو بچه ی پلی دوو(۲۳)را به مشام می کشید.
مارگارت که نزدیک بود زیر گریه بزند، گفت: «دلم برات تنگ شده بود! الینا! خیلی دلم برات تنگ شده بود!»
- چی؟
باوجود تلاشی که برای آرام بودن صدایش کرد اما می توانست صدای لرزشش را بشنود. با بهت فهمید برای بیشتر از هشت ماه مارگارت را ندیده بود؛ یک دیدار واقعی؛ اما مارگارت نمی توانست از این موضوع خبر داشته باشد.
- یعنی از وقت خواب انقدر دلت برام تنگ شده بود که باید برای گفتنش بدو بدو می اومدی پیدام می کردی؟»
مارگارت اندکی خودش را از روی الینا کنار کشید و به او خیره شد. چشمان آبی روشن مارگارتِ پنج ساله حالت خاصی داشت؛ نگاهی کاملا آگاه که ستون فقرات الینا را به لرزه انداخت.
اما حرفی نزد؛ الینا را محکم تر گرفت، در بغلش لم داد و اجازه داد سرش روی شانه ی الینا قرار بگیرد.
- خواب بدی دیدم. خواب دیدم من رو ترک کردی. رفته بودی.
آخرین کلمه، تنها ناله ای آرام بود.
الینا خواهرش را محکم و با مهربانی به آغوش کشید و گفت: «اُه مارگارت، فقط یه خواب بود. من قرار نیست جایی برم.» چشمانش را بست، محکم به مارگارت چسبید و دعا کرد که خواهرش واقعاً فقط کابوس دیده باشد و بدون اینکه کسی متوجه شود از شکاف های طلسم نگهبانان رد نشده باشد.
بعد از چند لحظه درحالی که پهلوی مارگارت را قلقلک می داد، گفت: «خیلی- خب کلوچه، وقتش رسیده بیخیال این قضیه بشیم. قراره با هم یه صبحانه ی معرکه بخوریم؟ می خوای برات پنکیک درست کنم؟»
مارگارت صاف نشست، با چشمان گشاد آبی به الینا زُل زد و گفت: «عمو رابرت(۲۴) داره وافل درست می کنه. همیشه صبح های یکشنبه وافل درست میکنه. یادت نمیاد؟»
عمو رابرت. درست است. او و خاله جودیت(۲۵) بعد از مُردن الینا با یکدیگر ازدواج کرده بودند. به آرامی گفت: «البته که وافل درست می کنه خرگوش کوچولو، فقط یه لحظه فراموش کردم امروز یکشنبه است.»
حالا که مارگارت این موضوع را گوشزد کرده بود، می توانست صدای کسی را از طبقه ی پایین در آشپزخانه بشنود و بوی چیز خوشمزه ای که درست می شد را احساس کند. بو را به مشام کشید، «بوی بیکن میاد؟»
مارگارت با سر تصدیق کرد.
- تا آشپزخونه مسابقه بدیم، ببینیم کی زودتر می رسه!
الینا خندید و بدنش را کشید.
- یه لحظه بهم وقت بده کامل بیدار بشم. اون پایین می بینمت.
الینا با موجی ناگهانی از شادی متوجه شد، دوباره می تونم با خاله جودیت حرف بزنم.
مارگارت با جهشی از تخت پایین پرید. کنار در مکث کرد، برگشت، به خواهرش نگاهی انداخت و با تردید پرسید: «واقعاً داری میای طبقه ی پایین دیگه، مگه نه؟»
- واقعاً دارم میام.
مارگارت تبسمی کرد و به سمت انتهای راهرو رفت.
الینا درحال تماشای مارگارت یک بار دیگر به ذهنش رسید که چه فرصت دوباره ی فوق العاده ای؛ درواقع فرصت سوم نصیبش شده بود. برای لحظه ای تنها در بوی خانه ی دوست داشتنی و عزیزش غوطه ور شد؛ جایی که هرگز فکر نمی کرد دوباره در آن زندگی کند. می توانست صدای آرام مارگارت را که بی وقفه صحبت می کرد و صدای بلندتر رابرت را در جوابش، از طبقه ی پایین بشنود. با وجود تمام اتفاقات، الینا بسیار خوش اقبال بود که سرانجام به خانه برگشته بود. چه چیزی می توانست از این شگفت آورتر باشد؟
چشمانش مملو از اشک شد. محکم آن ها را بست. چه فکر احمقانه ای. چه چیزی می توانست از این شگفت آورتر باشد؟ اگر کلاغ لب پنجره اش دیمن بود، اگر می دانست دیمن جایی آن بیرون حضور دارد و آماده بود تا لبخند سست خودش را به رخ بکشد یا حتی از روی عمد، الینا را عصبانی کند، همه چیز شگفت آورتر می شد.
چشمانش را باز کرد. چندین بار محکم پلک زد و مصمم اشک ها را پاک کرد. نمی توانست درهم بشکند. حالا نه. نه زمانی که در آستانه ی دیدن خانواده اش بود. اکنون لبخند می زد، می خندید و خانواده اش را در آغوش می کشید. بعد از آن درهم می شکست، جلوی درد شدید درونی اش را نمی گرفت و به خودش اجازه می داد هق هق کند. بعد از تمام این ها، همیشه وقت داشت برای دیمن سوگواری کند، زیرا غم از دست دادنش هرگز تمام نمی شد.

۴

این تغییرات جزیی بود که الینا را بیشتر از همه غافلگیر کرد. انتظار داشت نگهبانان فالز چرچ را برگردانند و آن ها هم این کار را انجام داده بودند.
آخرین دفعه ای که شهر را دیده بود، شاید یک چهارم خانه ها ویرانه بودند. خانه ها سوخته یا منفجر و برخی کامل تخریب شده بودند و برخی دیگر هم درحالی که نوار پلیس از ورودی به جا مانده شان به طور حزن انگیزی آویزان بود، نصفه و نیمه ویران شده بودند. اطراف و برفراز خانه های ویران شده، درختان و بوته ها، غیرمنتظره روییده و گسترده شده بودند. تاک ها روی خرابه ها را پوشانده و به خیابان های شهر کوچک، نمای جنگلی قدیمی ای داده بودند.
اکنون فالز چرچ، تقریباً، همان طوری بود که الینا به یاد داشت، مانند تصویر یک کارت پستال؛ شهر جنوبی کوچک بی نظیر، همراه با خانه هایی با ایوان هایی پهن که به دقت با باغ گل های هرس شده و درختان قدیمی بزرگ، احاطه شده بود. خورشید می درخشید، هوا گرم بود و نوید روز تابستانی گرم و شرجی ویرجینیا(۲۸) را می داد.
از چند بلوک آن طرف تر، صدای آرام ماشین چمن زنی می آمد و بوی چمن زده شده هوا را پر کرده بود. بچه های کین کِید(۲۹) در خانه ی کناری، دسته های بدمینتون خود را بیرون کشیده بودند و توپ بدمینتون را به جلو و عقب می زدند؛ همان طور که الینا و استفان می گذشتند، کوچک ترین دختر برای آن ها دست تکان داد. همه چیز الینا را به روزهای طولانی ماه جولای می برد که در تمام تابستان های گذشته زندگی اش تجربه شان کرده بود.
اگرچه نخواسته بود زندگی قدیمی اش برگردد. کلمات دقیقش این ها بودند: من یه زندگی جدید با همون گذشته ی واقعی خودم رو می خوام. می خواست فالز چرچ همان گونه شود که قبل از آمدن اهریمن بود.
اما متوجه نشده بود چطور تمام این تغییرات کوچک می توانستند وصله ی ناجوری باشند. خانه ی کوچکی که به سبک کوچ نشینی و در وسط بلوک بعدی بود، در کمال تعجب به رنگ سایه روشن صورتی شده و درخت بلوط قدیمی در چمن مقابلش قطع و با بوته ی گل جایگزین شده بود.
از خانه که می گذشتند، الینا رو به استفان کرد.
- هان. خانم مک کلاسکی(۳۰) یا باید مرده باشه یا رفته باشه آسایشگاه.
استفان گنگ به الینا نگاه کرد. الینا درحالی که کمی می لرزید، توضیح داد: «آخه هرگز اجازه نمی داد خونه اش رو اون رنگی کنن. باید آدم های جدیدی اونجا ساکن شده باشن».
استفان مثل همیشه، هماهنگ با خلق و خوی الینا، بی درنگ پرسید: «چی شده؟»
«هیچی، فقط...» سعی کرد همزمان با زدن دسته ای از موهای ابریشمی خود پشت گوش هایش لبخند بزند. «وقتی بچه بودم عادت داشت بهم شیرینی بده. فهمیدن اینکه ممکنه وقتی ما نبودیم به مرگ طبیعی فوت کرده باشه، حس غریبی داره.»
استفان با سر تصدیق کرد و آن دو، تا مرکز شهر کوچکِ فالز چرچ در سکوت قدم زدند. وقتی بازوی استفان را کشید، می خواست به کافی شاپ مورد علاقه اش اشاره کند که با داروخانه ی بزرگی جایگزین شده بود.
- استفان، نگاه کن.
این ایزابل سِیتو(۳۱) و جیم برایس(۳۲) بودند که به طرف شان می آمدند.
الینا با خوشحالی فریاد زد: «ایزابل! جیم!» و به طرف آن ها دوید. اما ایزابل در آغوش الینا خشک شده بود و جیم هم با کنجکاوی نگاهش می کرد.
ایزابل با تردید گفت: «آه، سلام؟!»
الینا فوراً عقب کشید. ای وای. در این زندگی، اصلاً ایزابل را می شناخت؟ البته، با هم در یک مدرسه بودند. جیم، قبل از اینکه قرار گذاشتن با ایزابل را شروع کند، چندین بار با مردیت بیرون رفته بود، هر چند که الینا او را خیلی- خوب نمی شناخت. اما ممکن بود قبل از آمدن کیتسونه به شهر، هرگز با ایزابلِ ساکت و درس خوان صحبت نکرده باشد.
مغز الینا به سختی مشغول پیدا کردن راهی بود تا بی اینکه دیوانه به نظر برسد از این موقعیت خلاص شود. اما موج گرمی از شادی که در سینه اش متصاعد شد، مانع از این بود که زیادی این مسئله را جدی بگیرد. حال ایزابل خوب بود. ایزابل از دست کیتسونه، عذاب های زیادی کشیده بود؛ از راه های وحشتناکی خودش را سوراخ کرده بود و زبانش را آن چنان به شدت بریده بود که حتی بعد از رهایی از بردگی و بندگی کیتسونه، کمی بریده بریده حرف می زد. بدتر از آن، الهه ی کیتسونه تمام مدت در خانه ی ایزابل بود و تظاهر می کرد که مادربزرگ ایزابل است.
و جیم طفلکی... تحت تاثیر ایزابل، خودش را تکه و پاره کرده بود و از گوشت خودش می خورد. اما هنوز هم مثل همیشه خوش تیپ و آسوده اینجا بود، هر چند کمی گیج و گنگ به نظر می رسید.
درحالی که الینا نمی توانست جلوی هرهر خندیدنش را بگیرد، استفان لبخند بزرگی زد. «شرمنده بچه ها، من فقط... خیلی خوشحالم چهره های آشنای مدرسه رو می بینم. باید دلم برای دبیرستان خوب و قدیمیِ رابرت ئی. لی(۳۳) تنگ شده باشه، متوجهید؟ کی فکرش رو می کرد؟»
بهانه ی خیلی خوبی بود اما ایزابل و جیم لبخند زدند و با سر تصدیق کردند. جیم، ناشیانه صدایش را صاف کرد و گفت: «آره، سال خوبی بود، مگه نه؟»
الینا دوباره زد زیر خنده. نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. سال خوب.
چند دقیقه ای با هم گپ زدند که الینا تصادفاً پرسید: «ایزابل، حال مادر-بزرگت چطوره؟»
ایزابل گنگ به الینا نگاه کرد.
- مادربزرگم؟ حتماً من رو با یکی دیگه اشتباه گرفتی. هردو مادربزرگ هام سال هاست فوت کردن.
- اُه، اشتباه کردم.
الینا خداحافظی کرد و تا زمانی که دیگر ایزابل و جیم صدای شان را نشنوند، جلوی خودش را گرفت. سپس دست های استفان را گرفت، او را به سمت خودش کشید، با صدا او را بوسید و لذت و شادی ای که بین شان رد و بدل می شد را حس کرد.
با پایان تبادل محبت، الینا گفت: «ما موفق شدیم. حال شون خوبه! و فقط نه حال اون ها.» اکنون صمیمانه تر، بسیار جدی و مهربان، نگاهش را تا چشمان سبز استفان بالا کشید. «ما کار خیلی مهم و فوق العاده ای انجام دادیم، مگه نه؟» استفان تایید کرد: «درسته.» اما الینا نمی توانست آن لحن خشنی را که حین گفتن آن جمله در صدایش بود، نادیده بگیرد.
دست در دست، بدون آنکه در موردش صحبت کنند قدم زدند، از شهر بیرون رفتند، از پل ویکری گذشتند و از تپه بالا رفتند. وارد گورستان شدند. از کلیسای مخروبه که کیتسونه در آن پنهان شده بود، گذشتند و از گودال کوچکی که زیر آن بود و بخش جدیدتر گورستان را در برمی گرفت، پایین رفتند.
الینا و استفان روی چمن های آراسته شده، کنار سنگ قبری که نام «گیلبرت» روی آن نقش بسته بود، نشستند.
الینا زمزمه کرد: «سلام مامان. سلام بابا. ببخشید که انقدر طول کشید.»
در زندگی گذشته اش، اغلب سر خاک پدر و مادرش می آمد و با آن ها صحبت می کرد. حس می کرد به نحوی می توانند صدایش را بشنوند، که از جایی بالاتر که بالاخره همه به آن جا می روند، برایش آرزوی سعادت می کنند. گفتن مشکلاتش به آن ها همیشه حالش را بهتر می کرد و پیش از آنکه زندگی اش بسیار پیچیده شود، همه چیز را به آن ها می گفت.
یک دستش را دراز کرد، آهسته اسم ها و تاریخ های نقش بسته روی سنگ قبرها را لمس کرد و سرش را خم کرد.
گفت: «مرگ شون تقصیر منه.» استفان با صدایی آرام مخالفت کرد. الینا برای دیدنش برگشت و گفت: «چرا هست.» چشمانش می سوخت. «نگهبانا بهم گفتن.»
استفان آهی کشید و پیشانی الینا را بوسید.
- نگهبانا می خواستن تو رو بکشن. تا تو رو به یکی از خودشون تبدیل کنن و درعوض، تصادفاً پدر و مادرت رو به کشتن دادن. اگر تو رو هدف قرار داده بودن و تیرشون خطا رفت، پس دیگه تقصیر تو نیست.
الینا شانه هایش را قوز کرد.
- اما من بودم که توی لحظه ی بحرانی حواس بابام رو پرت کردم و باعث تصادف شدم.
- این چیزیه که نگهبانا می گن. چون نمی خوان به نظر بیاد خودشون مقصرن. دوست ندارن اقرار کنن اشتباه کردن. هنوز این حقیقت پابرجاست که اگر نگهبانا اون جا نبودن، تصادفی که باعث مرگ پدر و مادرت شد اصلا رخ نمی داد.
الینا برای پنهان کردن اشک هایی که در چشمانش شناور بودند، نگاهش را پایین آورد. با خودش فکر کرد، حرف استفان حقیقت داشت اما نمی توانست صدایی که در سرش می گفت، تقصیر منه تقصیر منه تقصیر منه، را ساکت کند.
چندین گل بنفشه ی وحشی، در طرف چپ الینا روییده بودند که آن ها را به همراه یک دسته از گل های آلاله چید. استفان هم با الینا همراهی کرد، یک گل تاج الملوک بهاری با شکوفه های شیپوری شکلِ زردرنگ به او داد تا آن را به دسته ی کوچک گل های وحشی اش اضافه کند.
استفان با صدایی آهسته گفت: «دیمن هیچ وقت به نگهبانا اعتماد نداشت. خب، نمی تونست؛ نگهبانا زیاد به خون آشام ها اهمیت نمی دن. اما گذشته از این...» دستش را برای گرفتن ساقه ی بلندِ هویجی وحشی که در نزدیکی سنگ قبر روییده بود دراز کرد. «دیمن حس خوبی توی تشخیص دروغ ها داشت، دروغ هایی که مردم به خودشون و به آدم های دیگه می گفتن. وقتی جوان بودیم یه معلم داشتیم، یه کشیش، که من دوستش داشتم، پدرم بهش اعتماد داشت و دیمن ازش متنفر بود. وقتی اون مرد با طلای پدرم و زن جوانی در همسایگی مون فرار کرد، دیمن تنها کسی بود که متعجب نشد.» به الینا لبخند زد و با بی اعتنایی شانه ای بالا انداخت. «دیمن می گفت، کشیش چشم های صاف و صادقی نداشت و خیلی آروم حرف می زد. من و پدرم هرگز متوجه نشده بودیم اما دیمن فهمیده بود.»
الینا لبخند لرزانی زد.
- همیشه وقتی کاملا باهاش صادق نبودم، می فهمید.
خاطره ای ناگهانی از ذهن الینا گذشت؛ خاطره ای از چشمان سیاهش که چشمان الینا را میخکوب می کرد، مردمک چشمانش که مانند چشمان گربه بزرگ می شد. نگاهش را از چشمان سبز و با محبت استفان که بسیار متفاوت از چشمان سیاه دیمن بود گرفت و ساقه ی ضخیم گل تاج الملوک را دور دیگر گل ها پیچید. زمانی که دسته گل محکم شد، آن را سر خاک والدینش گذاشت.
استفان به آرامی گفت: «دلم براش تنگ شده. یه زمانی بود که فکر می کردم... مرگش موجب آرامش می شه. اما خیلی خوشحالم قبل از مرگش به هم برگشتیم، که دوباره با هم برادر شدیم.» آرام دستش را زیر چانه ی الینا گذاشت، سرش را بالا کشید و چشمان شان دوباره با هم تلاقی کرد. «الینا، می دونم عاشقش بودی. لازم نیست تظاهر کنی.»
از درد، کمی حالت خفقان به الینا دست داد.
انگار گودالی سیاه درونش بود. می توانست زیر خنده بزند، تبسم کند و از بازسازی شهر حیرت کند. می توانست به خانواده اش عشق بورزد؛ اما همیشه این درد مبهم، این حس وحشتناکِ فقدان همراهش بود.
بالاخره اشک هایش را آزاد کرد و اجازه داد روی دستان استفان بریزند.
استفان با صدایی گیرا گفت: «اُه، عشقم»، هر دو با هم می گریستند و در گرمای محبت یکدیگر تسلی پیدا می کردند.

مدت زیادی بود که باران خاکستر باریده بود. اکنون، درنهایت بند آمده بود و ماه کوچکِ دنیای مردگان با توده ای ضخیم و چسبناک از خاکستر پوشانده شده بود. اینجا و آنجا، مایع شیری رنگ در برابر سیاهی نیم سوز جمع شده و رنگش را به شکل رنگین کمانی از لکه ی نفتی درآورده بود.
همه چیز ساکن بود. اکنون که درخت بزرگ متلاشی شده بود، هیچ چیز زنده ای در این مکان نبود.
جایی عمیق تر از سطحِ ماه ویران شده، جسمی بود. خون زهرآلودش دیگر جریان نداشت و بدون حرکت، بی حس و با چشمانی بی فروغ، دراز کشیده بود. اما از قطرات خونی که پوستش به آن آغشته بود تغذیه می کرد و ضربان حیاتی جادویی، آهسته و به صورت پیوسته و یکنواخت می کوبید.
هر چند وقت یکبار، لرزشی از سر هوشیاری در او رخ می داد. فراموش کرده بود چه کسی بود و چگونه مرده بود. اما صدایی در اعماق وجودش بود، صدایی آرام و مهربان که به خوبی آن را می شناخت، که به او می گفت: «حالا چشمات رو ببند. برو. برو. برو.» صدا آرام بخش بود و آخرین بارقه ی هوشیاری اش تا زمانی که آن صدا را بشنود، دوام می آورد. نمی توانست به یادآورد صدای چه کسی بود، اگر چه، چیزی در آن صدا او را به یاد درخشش نور طلا و سنگ لاجوردی می انداخت.
برو. داشت می مُرد. آخرین بارقه درحال ناپدید شدن بود، اما عیبی نداشت. صدا، گرم و تسلی بخش بود و اکنون آماده ی رفتن شده بود. آن صدا می توانست هر طور که می خواهد... او را به هر کجا باید می رفت، ببرد.
زمانی که برای آخرین بار، لرزش از سر هوشیاری اش در حال از بین رفتن بود، صدایی دیگر، صدایی واضح تر که تحکم بیشتری داشت، صدای فردی که عادت به اطاعت از دستوراتش داشت، با او صحبت کرد.
اون دختر بهت نیاز داره. در خطره.
نمی توانست برود. اکنون نه. آن صدای دردناک او را به سمت خودش می کشید و در زندگی نگه می داشت.
با تکانی سخت، همه چیز تغییر کرد. انگار از آن مکان گرم و نرم بیرون کشیده شد. ناگهان احساس سرما کرد. همه چیز دردآور بود.
دستانش در اعماق خاکسترها، تیر کشید.

۵

مت پرسید: «از اینکه الاریک(۳۴) فردا می رسه هیجان زده ای؟ داره دوست محققش، سلیا(۳۵) رو با خودش میاره، درسته؟»
مردیت روی قفسه ی سینه ی مت کوبید. «اووف!» باوجود جلیقه ی محافظی که پوشیده بود، ضربه، نفسش را بند آورد. مردیت کارش را با لگدی دورانی به سمت مت ادامه داد. مت روی زانوهایش افتاد و به سختی دستش را بالا آورد تا مانع مشت مستقیم به صورتش شود.
- آخ! مردیت، مهلت بده، باشه؟
مردیت به حالت آماده باش درآمد و درحالی که پای عقبش، وزنش را تحمل می کرد، پای جلویش روی انگشتانش قرار گرفت. صورتش آرام و چشمانش خونسرد و هشیار بود و به نظر آماده بود در صورت سر زدن هر گونه حرکت ناگهانی از مت، حمله کند.
زمانی که مت برای تمرین مشت زنی با مردیت همراه شد، تا به او در حفظ مهارت های شکارچی قاتلش در بالاترین سطح یاری کند، تعجب کرده بود که چرا مردیت درحالی که خودش تنها یک دست لباس ورزشی مشکی به تن داشت، به او کلاه ایمنی، محافظ دهان، دستکش، زانو بند و جلیقه داده بود.
حالا دلیلش را می فهمید. با اینکه مردیت با بی رحمی تمام مت را مُشت باران کرده بود، او حتی نتوانسته بود یک انگشتش را هم به مردیت بزند. مت یکی از دستانش را آهسته زیر جلیقه برد و با تاسف پهلویش را مالید. امیدار بود دنده اش نشکسته باشد.
مردیت یک ابرویش را برای به مبارزه طلبیدن مت بالا انداخت و گفت: «آماده ای دوباره شروع کنیم؟»
مت دستانش را به نشان تسلیم شدن بالا آورد.
- مردیت، لطفا، نه. بیا یه استراحتی بکنیم. انگار چندین ساعت داشتی بهم مشت می زدی.
مردیت به سمت یخچال کوچکی که در گوشه ی اتاق استراحت خانواده اش قرار داشت رفت، بطریِ آبی به طرف مت پرت کرد و بعد از آن کنارش روی کفپوش لم داد.
- شرمنده. فکر کنم کنترلی روش ندارم. قبلاً هرگز به یه دوست مشت نزده بودم.
مت همان طور که لیوانی بزرگ از آب سرد می نوشید، دور و برِ خود را نگاه کرد و سرش را تکان داد.
- نمی دونم چطور تونستی این همه مدت اینجا رو مخفی نگه داری.
اتاق زیرزمین به مکانی فوق العاده برای تمرین کردن تبدیل شده بود: شوریکن(۳۶)، چاقوها، شمشیرها و انواع و اقسام چماق روی دیوار نصب شده بود؛ کیسه بوکسی در یک گوشه آویزان بود و این درحالی بود که آدمکی ابری هم به گوشه ای دیگر تکیه داده شده بود. کف زمین با کفپوش ها پوشانده و یک دیوار، کاملاً آینه کاری شده بود. وسط دیوار روبه رویی، چماق مبارزه آویزان بود؛ سلاح منحصربه فردی برای مبارزه با موجودات ماوراءالطبیعه که نسل های مختلف خانواده ی مردیت، آن را به ارث برده بودند. با اینکه سلاح مهلکی بود اما ظاهر ظریفی داشت. دسته اش از جواهرات پوشیده بود، لبه هایش با نقره، چوب و خاکستر سفید میخ دار شده و این میخ ها به سم آغشته بودند. مت با احتیاط، چوب را ورانداز کرد. مردیت رویش را برگرداند و گفت: «خب، خانواده ی سوارز(۳۷) همیشه توی مخفی کردن رازها، خبره بودن.» مردیت انجام حرکات تکواندو را شروع کرد: دیت کوبی سوگی(۳۸)، گودورو ماکی(۳۹)، اورون سوگی(۴۰) و جه چو جیروگی(۴۱). در لباس ورزشی اش، مانند گربه ی لاغرِ سیاهی، دلربا شده بود.
لحظه ای بعد، مت درِ بطری آب خود را بست، ایستاد و شروع به تکرار حرکات مردیت کرد. گودوپ چاگی(۴۲)، یوب ماکی(۴۳) و مومتونگ جیروگی(۴۴). می دانست به پایِ مردیت نمی رسد و در کنار او احساس کُند و دست و پاچلفتی بودن می کرد، اما با این حال اخم کرد و روی کارش متمرکز شد. او همیشه ورزشکار قابلی بود. می توانست از پس این کار هم بربیاید.
مردیت پس از یک چرخش، لبخندی نثار مت کرد.
- به علاوه، این پایین که قرار نمی ذاشتم. مخفی کردن اینجا اونقدرها هم سخت نبود.
در آینه مت را تماشا کرد.
- نه، دفاع پایین با دست چپت و دفاع بالا با دست راستت، این طوری.
دوباره حرکت را به مت نشان داد و او هم حرکات مردیت را تکرار کرد.
مت درحالی که اکنون تنها نیمی از حواسش به جملاتش بود و روی وضعیت ها متمرکز شده بود، گفت: «درسته خب. اما می تونستی حداقل به ما بگی. ما دوستای صمیمیت هستیم.» پای چپش را جلو آورد و مانند مردیت ضربه ی پشت آرنج را انجام داد. «حداقل، بعد از تمام این جریان ها با کلاوس و کاترین می تونستی به ما بگی.» حرکتش را تصحیح کرد. «قبل از اون، ممکن بود فکر کنیم زده به سرت.»
مردیت بی اعتنا شانه ای بالا انداخت، دستانش را پایین آورد و مت پیش از آنکه متوجه شود این بخشی از حرکت فرمِ تکواندو نیست، به پیروی از مردیت آن را انجام داد.
اکنون هر دو کنار هم ایستاده و در آینه به یکدیگر خیره شده بودند. صورت خونسرد و زیبای مردیت رنگ پریده و درمانده به نظر می رسید. مردیت گفت: «احضار شده بودم تا به عنوان یک شکارچی قاتل، میراثم رو مثل رازی تاریک و مبهم حفظ کنم. گفتن این مسئله، موضوعی نبود که بتونم بهش فکر کنم. حتی الاریک هم چیزی نمی دونه.» مت رویش را از تصویر در آینه برگرداند و به خود مردیت خیره شد. الاریک و مردیت در حقیقت نامزد بودند. مت تا به حال راجع به دختری آنقدر جدی نبود. تنها دختری که برای عاشقی نزدیکش شده بود الینا بود که آن هم ظاهراً خوب پیش نرفته بود؛ اما تا حدی می دانست، اگر قلبت را به کسی بدهی، همه چیز را به او می گویی.
- مگه الاریک محققِ اتفاقات ماوراءالطبیعه نیست؟ فکر نمی کنی ممکنه درک کنه؟
مردیت با اخم، دوباره شانه ای بالا انداخت و گفت: «شاید. اما همون طورکه نمی خوام موضوع مطالعه و پژوهش های الاریک بشم، به همون اندازه هم نمی خوام وحشت زده ش کنم. اما از اون جایی که تو و بقیه از موضوع خبر دارین، مجبور می شم به الاریک هم بگم.» به نظر عصبی و بی اعتنا بود.
مت دوباره پهلوی دردناکش را ماساژ داد.
- هووم. پس برای همین این قدر خصمانه بهم ضربه می زدی؟ چون نگران گفتن این حرف به الاریکی؟
مردیت به چشمان مت نگاه کرد. نگرانی در خطوط چهره اش به قوت خود باقی بود اما کمی شیطنت در چشمانش سوسو می زد. درحالی که به حالت آماده باش برمی گشت، با ملایمت گفت: «خصمانه؟» مت حس کرد در جواب این حرف، لب هایش به لبخندی کش آمدند. «تازه کجاشو دیدی.»

الینا به رستورانی که جودیت با نوعیِ وسواسِ نگران کننده انتخابش کرده بود، نگاهی انداخت. بیپ بیپ کردنِ دستگاه های بازی های ویدیویی با بازی های قدیمی آرکیدی(۴۵) مانند موش را بزن و پرتاب توپ، رقابت می کرد. دسته ای بادکنکِ رنگ روشن بالای هر میز تکان می خورد و صدای گوشخراش آهنگ از نقاط مختلف همراه با پیشخدمت هایی که درحال خواندن آن، پیتزا را پشت پیتزا تحویل می دادند، بلند شده بود. به نظر می رسید صدها کودک آزادانه، جیغ کشان و خندان، از این طرف رستوران به آن طرف می دویدند.
استفان، الینا را به رستوران رسانده بود اما با دیدن رنگ نئونی همراه با آژیر خطر از داخل شدن سر باز زده بود.
استفان سرسری گفته بود: «اُه، نباید مزاحم شب دخترونه ی شما بشم.»
و سپس با چنان سرعتی ناپدید شده بود که الینا شک کرده بود از سرعت خون آشامی استفاده کرده یا نه.
قبل از آنکه با احتیاط درِ صورتی کمرنگ را باز کند، زمزمه کرد: «خائن.» بعد از زمانی که باهم در گورستان گذرانده بودند، احساس می کرد قوی تر و شادتر است، اما دوست داشت اینجا هم کمک و پشتیبانی داشته باشد.
زنِ میزبان با سرخوشیِ غیرمعمولی شیرین زبانی کرد. «به شهر خوشبختی خوش اومدید. میز یک نفره می خواید یا اینکه با دوستان قرار دارید؟»
الینا، چندش شدن و لرزشش را مهار کرد. نمی توانست تصور کند کسی خودش شخصاً بخواهد که به چنین جایی بیاید. مودبانه گفت: «فکر می کنم دوستانم رو همین الآن دیدم.» یک لحظه چشمش به خاله جودیت خورد که از یک گوشه برایش دست تکان می داد. وقتی به میز رسید، پرسید: «خاله جودیت، فکرت برای یه شب خوش گذرونیِ دخترونه این بود؟ داشتم یه جایی مثل یه کافه ی دنج رو تصور می کردم.»
خاله جودیت با سر، به طرف دیگر رستوران اشاره کرد. الینا با نگاهی دقیق به آن سمت، مارگارت را پیدا کرد که سرخوش، با چکش به موش های اسباب بازی می کوبید.
- همیشه مارگارت رو می بریم جاهایی که آدم بزرگ ها هستن و انتظار داریم رفتار خوبی داشته باشه. فکر می کردم وقتش رسیده یه فرصتی بهش بدیم تا کاری رو بکنه که ازش لذت می بره. امیدوارم بانی و مردیت مشکلی نداشته باشن.
- مسلماً به نظر می رسه داره بهش خوش می گذره.
خواهر کوچک ترش را بررسی کرد. خاطرات سال قبلش از مارگارت، تنها شامل فشار و اضطراب می شد؛ تمام پاییز مارگارت به خاطر دعوای الینا با جودیت و رابرت و اتفاقات رمزآلود فالز چرچ ناراحت بود و بعد از آن هم البته با مرگ الینا از پا درآمده بود. بعد از همه ی این ها، الینا از پنجره ها مارگارت را تماشا کرده و هق هق هایش را دیده بود. او بیش از هر دختر پنج- ساله ی دیگری زجر کشیده بود، حتی اگر حالا، هیچ کدام از آن اتفاقات را به خاطر نداشت.
همان طور که مارگارت بازی خشونت آمیز کمی قدیمیِ رستوران را تمرین می کرد، الینا تمرکز مداومی که در چهره اش بود را تماشا کرد و با جدیت و به آرامی قول داد، مارگارت، من ازت مراقبت می کنم. دیگه مجبور نمی شی چنین احساسی رو توی این دنیا تجربه کنی.
خاله جودیت با مهربانی یادآوری کرد: «الآن منتظر بانی و مردیت هستیم؟ بالاخره دعوت شون کردی بیان پیش ما؟»
الینا گفت: «اُه.» و از هپروت بیرون آمد. مشتی ذرت بو داده از سبدی که وسط میز بود برداشت.
- نتونستم با مردیت تماس بگیرم اما بانی داره میاد. عاشق این میشه.
صدایی از پشت سر، حرفش را تایید کرد. «من قطعاً و بی شک عاشقشم.» الینا برای دیدن موهای ابریشمی قرمز و فرِ بانی چرخید. «به خصوص قیافه ای که به خودت می گیری الینا.» چشمان درشتِ قهوه ای بانی با خوشحالی می چرخید. او و الینا نگاهی رد و بدل کردند که مملو از این حرف ها بود که ما برگشتیم، برگشتیم، نگهبانا کاری رو که گفتن انجام دادن و فالز چرچ دوباره مثل سابق شده، اما نمی توانستند جلوی خاله جودیت این حرف ها را بگویند. بعد از آن در آغوش یکدیگر فرورفتند.
الینا محکم بانی را فشرد و بانی صورتش را برای لحظه ای در شانه ی الینا مخفی کرد. بدن ریزه و ظریفش به آرامی در آغوش الینا می لرزید و الینا متوجه شد، خودش تنها کسی نبود که هم شاد و هم ویران شده بود. چیزهای زیادی به دست آورده بودند؛ اما بهای زیادی هم برایش پرداخت کرده بودند.
بانی با رها کردن الینا و همراه با فریادی کنترل شده گفت: «راستش، منم تولد نوزده سالگیم رو تو یه جایی خیلی شبیه به اینجا گرفتم. هوکی پوکی گریل(۴۶) رو یادته؟ وقتی دبستان بودیم اونجا خیلی جای شلوغ و پر رفت و آمدی بود.» چشمانش درخشش خاصی داشت که ممکن بود به خاطر اشک هایش باشد اما، چانه اش را مصمم جلو داد. الینا با شگفتی و تحسین فکر کرد، بانی حتی اگر درد و غم او را از پا درمی آورد باز هم خوش می گذراند.
الینا با دیدن برق چشمان بانی گفت: «اون مهمونی رو یادمه. عکس کیکت پسری بود که روش نوار پیچ شده بود.»
بانی با خوشحالی به خاله جودیت گفت: «تو اون سن به بلوغ رسیده بودم. قبل از همه ی دوست هام دیوونه ی پسرها بودم.»
خاله جودیت خندید، برای مارگارت دستی تکان داد تا به سمت میزشان بیاید و گفت: «بهتره قبل از اینکه تئاتر شروع بشه، سفارش بدیم.»
چشمان الینا از حدقه درآمد و به سمت بانی لب زد، تئاتر؟ که او هم نیشخندی زد و شانه ای بالا انداخت.
خاله جودیت پرسید: «دخترا، شما می دونین چی می خواین؟»
الینا پرسید: «به جز پیتزا چیز دیگه ای هم دارن؟»
مارگارت در حالی که از صندلی اش بالا می رفت، گفت: «مرغ سوخاری و هات داگ.»
الینا به موهای ژولیده و قیافه ی شاد خواهرش نیشخند زد و پرسید: «تو چی می خوای بخوری خرگوشک؟»
- پیتزا! پیتزا، پیتزا، پیتزا.
الینا تصمیم خودش را گرفت. «پس منم پیتزا می خورم.»
مارگارت گفت: «بهترین غذای اینجاست. هات داگ هاشون مزه ی عجیب و غریبی داره.» روی صندلی اش وول خورد و پرسید: «الینا، به مراسم رقص تک نفره ام میای؟»
- چه زمانیه؟
مارگارت اخمی کرد و گفت: «پس فردا. خودت که می دونی.»
الینا فورا نگاهی به بانی انداخت که چشمانش از حدقه درآمده بود. با مهربانی به خواهرش گفت: «امکان نداره این اجرا رو از دست بدم.» مارگارت قاطعانه با سر تایید کرد و روی صندلی اش ایستاد تا ذرت بو داده بردارد.
مخفیانه و به دور از سرزنش کردن خاله جودیت و نوای تقریباً دلنشین آواز پیشخدمت ها، الینا و بانی لبخندی رد و بدل کردند.
رقص های تک نفره. پیشخدمت های آوازه خوان. پیتزا. زندگی در این دنیا برای تنوع هم که شده، خوب بود.

۶

صبح روز بعد، هوا دوباره صاف و آفتابی بود؛ یک روز زیبا و تابستانی دیگر. الینا با تنبلی در تخت راحتش کش و قوسی به خودش داد، سپس تی شرت و شلوارکی پوشید و برای کاسه ای برشتوک، به آشپرخانه رفت.
خاله جودیت پشت میز مشغول بافتن موهای مارگارت بود.
الینا گفت: «صبح بخیر.» شیر را درون کاسه اش ریخت.
خاله جودیت گفت: «سلام خواب آلود.» مارگارت هم لبخند بزرگی نثارش کرد و انگشت خم شده اش را تکان داد. «تکون نخور مارگارت. می خوایم بریم بازار. الینا تو امروز چیکاره ای؟»
الینا دهانِ پر از غلات صبحانه اش را قورت داد.
- می ریم الاریک و دوستش رو از ایستگاه قطار برداریم، یه دوری بزنیم و دیداری تازه کنیم.
خاله جودیت، با چشمانی ریز شده پرسید: «کی؟»
سر الینا گیج رفت و در حالی که نمی دانست آیا این حرفش در این دنیای کنونی حقیقت داشت یا نه، گفت: «اُه، یادت نمیاد، الاریک جایگزین معلم تاریخ سال قبل مون آقای تانر شده بود.»
خاله جودیت اخم کرد. «یه کمی سنش برای معاشرت با دخترای دبیرستانی زیاد نیست؟»
چشمان الینا گرد شد.
- خاله جودیت، ما دیگه دبیرستانی نیستیم و الاریکم فقط شش سال از ما بزرگتره. فقط هم دخترا نیستن. مت و استفان هم میان.
اگر واکنش خاله جودیت به خبر وقت گذارنی شان با الاریک این بود پس الینا می توانست به مردیت حق دهد که برای گفتن رابطه اش با الاریک به مردم مردد باشد. منطقی اش این بود که چند سالی صبر کنند تا زمانی که مردم مردیت را به عنوان فردی بالغ و بزرگسال در نظر بگیرند. چون هیچ کس اینجا راجع به تمام چیزهایی که مردیت دیده یا کارهایی که انجام داده بود چیزی نمی دانست، پس مردیت برای شان مانند دیگر هجده ساله ها به نظر می رسید.
با پوزخندی پنهانی فکر کرد، خیلی خوبه که خاله جودیت خبر نداره استفان پونصد سال از من بزرگتره. تازه فکر می کنه الاریک خیلی پیره.
زنگ در به صدا درآمد.
الینا گفت: «مت و بقیه ن. امشب می بینم تون بچه ها.» بلند شد تا کاسه اش را درون ظرفشویی بگذارد.
مارگارت چشمانش را با تمنایی بی صدا به سمت الینا گرد کرد و الینا راهش را برای فشردن شانه ی خواهر کوچکش کج کرد. یعنی مارگارت هنوز هم نگران برنگشتن الینا بود؟
داخل راهرو، پیش از باز کردن در، انگشتانش را به سرعت در موهایش فرو کرد.
با اینکه استفان مقابلش نبود اما غریبه ای ایده آل پیش رویش ایستاده بود. بی اختیار دقت کرد؛ غریبه ای بسیار خوش تیپ، پسری هم سن و سال خودش با موهای طلایی مجعد، صورتی خوش تراش و چشمان آبی براق. پسر گل رُز قرمز تیره ای را در یک دستش نگاه داشته بود.
الینا ناخودآگاه کمی صاف تر ایستاد، شانه هایش را عقب داد و موهایش را پشت گوش هایش فرستاد. استفان را می پرستید اما به این معنی نبود که نمی تواند به پسرهای دیگر نگاه کند یا با آن ها هم صحبت شود. با این وجود، الینا نمُرده بود. درحالی که به جوک خودش می خندید، فکر کرد، دیگه مرده نیستم.
پسر لبخند متقابلی زد و مشتاقانه گفت: «سلام الینا.»
خاله جودیت همان طور که وارد راهرو می شد، گفت: «کیلب اسمالوود(۴۷)! اومدی!»
الینا یکه خوردن خودش را حس کرد اما لبخندش همچنان به قوت خود باقی بود. با ظاهری آرام، گفت: «نسبتی با تایلر داری؟» و چشمانش روی کیلب دوید. سعی کرد زیرک باشد و دنبال... دنبال چه؟ دنبال نشان گرگینه بودن پسر می گشت؟ فهمید که اصلاً نمی دانست آن ها ممکن است چگونه باشند. ظاهر خوب تایلر همیشه به خاطر آن دندان های سفید بزرگ و صورت پهنش، حال و هوای حیوانی داشت، اما آیا تصادفی بود؟
- تایلر پسر عمومه. فکر می کردم این موضوع رو می دونی الینا. از وقتی تایلر... رفته من با خانواده ش زندگی می کنم.
لبخندش تبدیل به اخم مضحکی شد.
ذهن الینا مشغول شد. تایلر لاکوود، پس از اینکه الینا، استفان و دیمن، هم- پیمانش، خون آشام شیطانی، کلاوس را شکست داده بودند، فراری شده بود. تایلر دوست دختر باردار، و گاهی گروگانش، کرولاین را ترک کرده بود. در مورد سرنوشت کرولاین و تایلر با نگهبانان صحبت نکرده بود، برای همین خبر نداشت در دنیای واقعی کنونی چه بلایی سرشان آمده بود. یعنی تایلر هنوز هم یک گرگینه بود؟ کرولاین باردار بود؟ و اگر بود، بچه اش انسان بود یا از گرگینه ها؟ سرش را کمی تکان داد. قطعاً دنیای جدیدِ باشکوهی بود.
خاله جودیت از پشت سر الینا گفت: «خب، همین طوری کیلب رو توی ایوان نگه ندار. بذار بیاد داخل.» الینا کناری ایستاد، کیلب از او گذشت و وارد راهرو شد.
سعی کرد به ذهن کیلب دسترسی پیدا کند، به حالش پی ببرد، ذهنش را بخواند و بفهمد کیلب خطرناک است یا نه؛ اما یک بار دیگر به دیواری آجری برخورد کرد. کمی طول می کشید تا عادت کند که دوباره دختری عادی است، به همین خاطر به یکباره حس کرد به طرز وحشتناکی آسیب پذیر شده است.
کیلب این پا و آن پا می کرد و به نظر معذب می آمد. الینا فورا به خودش مسلط شد و پرسید: «چند وقته توی شهری؟» و به خاطر اینکه دوباره با پسری که ظاهراً او را می شناخت مثل غریبه ای رفتار کرده بود، خودش را سرزنش کرد.
کیلب به آرامی گفت: «خب، تمام تابستان توی شهر بودم. الینا، آخر هفته سرت رو به جایی زدی؟» پوزخندی تمسخرآمیز به الینا زد.
الینا یک شانه اش را بالا انداخت. «یه چیزی تو همین مایه ها.» به رنجی که آخر هفته متحمل شده بود فکر کرد.
کیلب گل رُز را دراز کرد. «فکر کنم این مال تو باشه.»
الینا با سردرگمی گفت: «ممنونم.» گل را که از ساقه گرفت، خاری به انگشتش فرورفت و برای اینکه جلوی خون را بگیرد، انگشت را به دهانش بُرد.
- از من تشکر نکن. وقتی رسیدم روی پله های جلویی بود. حتماً یه دلباخته ی مرموزی داری.
الینا اخم کرد. پسرهای زیادی در دوران دبیرستان دلباخته ی او بودند و اگر نُه ماه پیش بود می توانست حدس بزند چه کسی برایش رُز گذاشته بود. اما حالا، ذهنش به جایی قد نمی داد.
ماشین فوردِ دو درِ قدیمی و فرسوده ی مت، بیرون ایستاد و بوق زد. الینا گفت: «خاله جودیت، باید عجله کنم. بچه ها اومدن. کیلب، از دیدنت خوشحال شدم.»
معده اش با رفتن به سمت ماشین مت، پیچ زد. می دانست فقط دیدار عجیب و غریب با کیلب نبود که بر او تاثیر گذاشته است. ساقه ی گل رُز را بین انگشتانش چرخاند. همان ماشین بود.
ماشین فورد قدیمی مت همان ماشینی بود که الینا وحشت زده و به خاطر دنبال کردن نیروهای شیطانی با آن از پل ویکری پرت شده بود. در همین ماشین مُرده بود. شیشه ها با اصابت به رودخانه خُرد شدند و ماشین با آب یخ پُر شده بود. فرمانِ خط افتاده و کاپوت فرورفته ای که با آب پوشیده شده بود آخرین چیزهایی بودند که از آن زندگی به خاطر داشت.
اما آن ماشین اینجا بود، دوباره مثل الینا صحیح و سالم. خاطرات مرگش را از ذهنش کنار زد و برای بانی که صورت مشتاقش از پنجره ی کمک راننده مشخص بود، دست تکان داد. می توانست تمام آن مصیبت های قدیمی را به دست فراموشی بسپُرد، چون دیگر قرار نبود اتفاق بیفتند.
***
مردیت با ظرافت روی تابی که در ایوان روبه روی خانه اش قرار داشت، نشسته بود و به آرامی با یک پا خودش را به جلو و عقب هل می داد. انگشتانش هنوز هم قوی و باریک بودند؛ موهای سیاهش به نرمی روی شانه هایش ریخته و صورتش مانند همیشه آرام و متین بود.
هیچ چیز در مردیت تلاطم شدید و جدی افکارش را نشان نمی داد. نگرانی ها و نقشه های احتمالی پشت صورت خونسردش پِرپِر می کردند.
تمام دیروز را صرف این کرده بود که بفهمد طلسم نگهبانان چه چیزی را برای خودش و خانواده اش تغییر داده است؛ به خصوص برای برادرش کریستین(۴۸) که کلاوس، بالغ بر یک دهه می شد که او را دزدیده بود. هنوز همه چیز را درک نمی کرد اما مثل روز برایش روشن بود، معامله ی الینا عواقبی خیلی بیشتر از چیزی که هر کدام شان فکر می کردند، داشت.
اما امروز افکارش مشغول الاریک سالتزمن(۴۹) بود.
با انگشتانش مضطرب به دسته ی تاب ضربه زد. سپس خودش را دوباره آرام کرد.
خویشتن داری بود که به مردیت قدرت می داد و اگر کاشف به عمل می آمد نظر الاریک، دوست پسرش، یا حداقل، قبلاً که دوست پسرش بود... درواقع شاید در شُرف نامزدی بودند، به نحوی تقریباً نامزدش، قبل از اینکه مردیت شهر را ترک کند، درباره ی او در ماه هایی که از هم جدا بودند، عوض شده بود، هیچ کس، نه حتی الاریک، نمی فهمید که این اتفاق چطور به مردیت لطمه می زند.
الاریک چندین ماه گذشته را در ژاپن سپری کرده بود و در مورد فعالیت های ماوراءالطبیعه تحقیق می کرد؛ رویای دانشجوی دکترایی که در رشته ی فراروان- شناسی به حقیقت پیوسته بود. الاریک در مورد تاریخ غم انگیز اُنمِی نو شیما(۵۰)، جزیره ی رستاخیز مطالعه می کرد؛ محله ی کوچکی که والدین و فرزندان علیه یکدیگر شده و مردیت و دوستانش به واسطه آن فهمیده بودند کیتسونه داشت چه بلایی سر فالز چرچ می آورد و چگونه باید با آن مبارزه می کردند.
الاریک به همراه دکتر سلیا کانر(۵۱)، آسیب شناس پزشکی قانونی روی اُنمی نو شیما تحقیق می کرد که علی رغم تمام مدارک دانشگاهی اش، هم سن الاریک و بیست و چهار ساله بود. خب مشخص بود که دکتر کانر بسیار باهوش بود.
از روی نامه ها و ایمیل های الاریک ناگفته پیدا بود، زندگی اش را در ژاپن می گذراند و قطعاً حرف های جالب و مشترک زیادی داشت که با دکتر کانر بزند. شاید حتی بیشتر از مردیتی که به تازگی از دبیرستان شهری کوچک، فارغ التحصیل شده بود و مهم هم نبود تا چه اندازه ممکن بود بالغ و باهوش باشد.
تکانی به افکارش داد و صاف تر نشست. مضحکانه داشت در مورد رابطه ی الاریک با همکارش نگران می شد. کاملاً مطمئن بود افکارش مسخره بودند. واقعاً مطمئن بود.
محکم تر دسته های تاب را گرفت. او یک شکارچی خون آشام بود. وظیفه داشت از شهرش محافظت کند و به همراه دوستانش قبلاً از پس حفاظت آن برآمده بود. مردیت تنها یک نوجوان معمولی نبود و اگر دوباره مجبور می شد آن را به الاریک ثابت کند، مطمئن بود که می تواند؛ چه دکتر سلیا کانری در کار باشد و چه نباشد.
فورد قدیمیِ قراضه و دو درِ مت، در حالی که بانی جلو و کنار مت نشسته و الینا و استفان نزدیک هم عقب نشسته بودند، بالای جدول پِت پِت کرد.
وقتی بانی در را باز کرد، با چشمانی گرد شده، گفت: «همه چیز مرتبه؟ قیافه ت جوریه که انگار از جنگ برگشتی.»
مردیت قیافه ی خونسردی به خودش گرفت و دست به دامن توضیحی شد که قطعاً این نبود؛ نگران اینم که دوست پسرم هنوزم دوستم داره یا نه. به سرعت و بی دردسر، فهمید دلیل دیگری هم برای نگرانی اش وجود داشت، دلیلی حقیقی.
مردیت ساده و بی تکلف گفت: «بانی، الآن وظیفه دارم از همه محافظت کنم. دیمن مُرده. استفان نمی خواد به انسان ها صدمه بزنه و همین باعث ضعفش می شه. الینا دیگه قدرتی نداره. باوجود شکست خوردن کیتسونه، هنوزم نیاز به محافظت داریم. همیشه باید مواظب باشیم.»
دست استفان دور شانه های الینا محکم شد.
- چیزی که فالز چرچ رو برای موجودات ماوراءالطبیعه خیلی جذاب می کنه، یعنی همون خطوط رابطِ جادویی که تمام موجودات رو نسل هاست به اینجا می کشونه، هنوزم اینجاست. می تونم حس شون کنم. بقیه ی مردم و بقیه ی موجودات هم حس شون خواهند کرد.
صدای بانی هشدارآمیز بلند شد. «پس یعنی قراره دوباره همه ی اون اتفاقا تکرار بشه؟»
استفان گوشه ی بینی اش را مالید.
- فکر نمی کنم. اما اتفاق دیگه ای ممکنه بیفته. حق با مردیته، باید گوش به زنگ باشیم.
بوسه ای به شانه ی الینا زد و گونه اش را روی موهای او گذاشت. مردیت کنایه آمیز فکر کرد، به هرحال شکی نبود که چرا این موجودات خاص به فالز چرچ کشیده می شدند و این به خاطر خطوط رابط جادویی نبود که این شهر را فراگرفته بودند.
الینا با تک رُز تیره ای که باید استفان برایش آورده باشد، سرگرم بود. به- آرامی پرسید: «مردیت، فقط به همین دلیل نگرانی؟ وظیفه ت در برابر فالز چرچ؟»
مردیت حس کرد کمی قرمز شده، اما صدایش خشک و آرام بود. «فکر کنم همین دلیل کافی باشه، مگه نه؟»
الینا نیشخندی زد.
- اُه، فکر کنم دلیل قانع کننده ای باشه. اما می تونه یه دلیل دیگه هم داشته باشه؟
به بانی چشمکی زد که بانی هم در مقابل قیافه ی مضطربی به خود گرفت.
- کدوم یکی از ما میدونه، الاریک جذب ماجراهایی که باید تعریف کنی می شه یا نه؟ به خصوص وقتی بفهمه این داستان ها هنوزم تموم نشدن؟
بانی در حالی که لبخندش بزرگ تر می شد، کامل روی صندلی اش چرخید.
- اُه. اُه. می دونم. نمی تونه به چیز دیگه ای فکر کنه، مگه نه؟ یا به کسِ دیگه ای.
حالا شانه های استفان شل شده بود. مت روی صندلیِ راننده هِرهِر خندید، سرش را تکان داد و گفت: «هی شما سه تا، ماها هرگز شانس فکر کردن به کس دیگه ای غیر از شماها رو نداشتیم.»
مردیت دقیقاً به روبه رو نگاه کرد، به آرامی چانه اش را بالا برد و همه شان را نادیده گرفت. الینا و بانی مثل کف دست شان مردیت را می شناختند، هر سه شان آنقدر وقت صرف نقشه کشیدن با یکدیگر کرده بودند که مردیت می دانست الینا و بانی در عرض یک دقیقه از نقشه اش سر در می آورند. اما نمی خواست به این حقیقت اعتراف کند.
با این وجود، جو صمیمانه در ماشین بیشتر شده بود. مردیت متوجه شد تمام این کارها، آرام و با احتیاط لطیفه گفتن و بی خیال سربه سر هم گذاشتن، با منظور انجام شده بود؛ برای اینکه سعی کنند کمی از دردی را که الینا و استفان حس می کردند، تسکین دهند.
دیمن مُرده بود و مردیت با خودش فکر کرد، با اینکه در طول حضورشان در بُعد تاریک با احتیاط و هوشیاری احترام بیشتری برای آن خون آشام غیرقابل پیش بینی قائل می شد، اما بانی چیزی حس کرده بود؛ اینکه الینا عاشق دیمن بود. واقعاً عاشقش بود. و با اینکه رابطه ی دیمن و استفان، این طور که گفته می شد قرن ها متزلزل و سست بود، اما هنوز هم برادر استفان به حساب می آمد. استفان و الینا لطمه خورده بودند و همه این موضوع را می دانستند.
لحظه ای بعد، چشمان مت برای اینکه نگاه کوتاهی به استفان بیندازد تا آینه ی جلوی ماشین بالا آمد. گفت: «هی، یادم رفت یه چیزی بهت بگم. توی این دنیا روز هالووین غیبت نزده. به عنوان بازیکن جناحین کارت رو شروع کردی و ما تیم رو تا پیروزی جلو بُردیم.» نیشخندی زد و استفان واقعاً خوشحال شد.
مردیت تقریباً فراموش کرده بود، پیش از اینکه معلم تاریخ شان آقای تانر در هالووین و در خانه ای جن زده بمیرد و همه چیز خراب شود، استفان در کنار مت در تیم فوتبال دبیرستان شان بازی می کرد. فراموش کرده بود علی رغم اینکه هردوشان عاشق الینا بودند اما با هم دوستان صمیمی بودند، ورزش می کردند و با هم وقت می گذراندند.
از خودش پرسید، و شاید هنوز هردو عاشق الینا باشن؟ به سرعت زیر-چشمی، پشت سر مت را نگاه کرد. مطمئن نبود مت چه احساسی داشت اما مردیت همیشه او را به عنوان پسری می شناخت که وقتی درگیر عشق و عاشقی شود، عاشق می ماند. از طرفی مهم نیست مت چه احساسی داشته باشد؛ جوانمردتر از آن بود که رابطه ای را خراب کند.
مت ادامه داد: «و به عنوان بازیکن نوک حمله ی تیم قهرمان ایالت، فکر می کنم شانس خوبی برای دانشکده ها داشته باشم.» مکثی کرد و لبخند بزرگ و غرورآفرینی زد. «ظاهراً، کمک هزینه ی تکمیلی ورزشیِ دانشگاه ایالتی کنت(۵۲) رو گرفتم.»
بانی جیغ کشید، الینا کف زد و مردیت و استفان با فریاد، تبریک گفتند.
بانی گفت: «من، حالا نوبت منه! فکر کنم توی این دنیا خیلی سخت تر درس خوندم که احتمالاً چون یکی از دوست هام اول ترم نمُرده بوده و برای خصوصی درس دادن بهم حاضر بوده، پس خیلی کار راحت تری بوده.»
الینا گفت: «هی، مردیت همیشه از من معلم خصوصیِ بهتری بوده. نمی تونی تقصیرش رو بندازی گردن من.»
بانی ادامه داد: «بگذریم، یه دانشکده چهار ساله قبول شدم! ولی توی اون یکی زندگی به خاطر نمره ی پایینم اصلاً به خودم زحمت نداده بودم برای دانشکده ای درخواست بدم. می خواستم مثل مری(۵۳) توی دانشکده ی منطقه ای، کلاس های پرستاری بردارم، هرچند که، اُخ، مطمئن نیستم به خاطر خون و بقیه مایعات اصلاً مناسب پرستاری هستم یا نه. اما به هرحال، مامانم امروز صبح می گفت باید قبل از روز کارگر(۵۴) بریم برای اتاقم توی دانشکده ی دالکرست خرید کنیم.» با کمی بی اعتنایی گفت: «یعنی، می دونم دانشگاه هاروارد نیست اما من خیلی هیجان زده م.»
مردیت آهسته همراه بقیه تبریک گفت. در حقیقت او هاروارد قبول شده بود. بانی با هیجان از روی صندلی اش پرید. «اُاُه. و! و! امروز صبح رفتم پیش ویکی بنت(۵۵). نمرده! فکر کنم وقتی بغلش کردم تعجب کرد. یادم رفته بود دوست های صمیمی نبودیم.»
الینا با اشتیاق پرسید: «حالش چطوره؟ چیزی یادش بود؟»
بانی سرش را کج کرد. «به نظر حالش خوب بود. نتونستم دقیقاً ازش بپرسم چی یادشه اما، چیزی راجع به مُردن یا خون آشام ها یا هر چیز دیگه ای نگفت. یعنی خب، همیشه یه کم حرفِ مُفت زن بود، می دونی که؟ بهم گفت آخر هفته ی گذشته تو رو توی مرکز شهر دیده و بهش گفتی چه رنگ برق لبی بخره.»
ابروهای الینا بالا رفت. «جدی؟» مکثی کرد و مردد ادامه داد: «کس دیگه ای هم راجع به این قضایا حس عجیبی داره؟ یعنی، فوق العاده است؛ از حرفم اشتباه برداشت نکنین اما، عجیب هم هست.»
بانی گفت: «گیج کننده است. معلومه خوشحالم از اینکه تمام اون اتفاقات وحشتناک رو پشت سر گذاشتیم و همه حال شون خوبه. هیجان زده ام که زندگیم رو پس گرفتم اما، وقتی امروز پرسیدم مری کجاست، بابام از دستم عصبانی شد.» مری یکی از خواهران بزرگ بانی بود؛ آخرین خواهری که همراه بانی در خانه شان زندگی می کرد. «بابام فکر کرد خواستم بامزه بازی در بیارم. ظاهراً، از سه ماه پیش رفته با دوست پسرش زندگی می کنه و می تونی تصور کنی بابام چه حسی نسبت به این قضیه داره؟»
مردیت با سر تایید کرد. پدر بانی از آن پدرانِ محافظه کار بود و در برابر دوست پسر دخترانش راه و رسمی قدیمی در پیش می گرفت. اگر مری با دوست پسرش زندگی می کرد، خون پدرش باید به جوش آمده باشد.
الینا اعتراف کرد: «من و خاله جودیت هم دعوامون شد؛ حداقل من که این طوری فکر می کنم اما سر درنمیارم دقیقاً چرا حق ندارم راجع به چیزی که از قبل می دونم سوال کنم.»
بانی حسرت زده گفت: «مگه نباید الآن همه چیز عالی باشه؟ به نظرم دیگه هر چی بدبختی کشیدیم بسه.»
مت خیلی جدی گفت: «تا وقتی می تونیم به زندگی واقعی گذشته مون برگردیم من مشکلی با گیج و گنگ شدن ندارم.»
کمی سکوت شد. مردیت برای اینکه آن ها را از افکار ملال انگیزشان بیرون بکشد، سکوت را شکست و گفت: «الینا، رُز خوشگلیه. هدیه ای از طرف استفانه؟»
- راستش نه. امروز صبح روی پله های جلوی خونه م بود.
گل را بین انگشتانش چرخاند.
- هرچند، گل هیچ کدوم از باغچه های خیابون ما نیست. هیچ کدوم چنین گل رُز خوشگلی ندارن.
الینا برای دست انداختن استفانی که حالا به یکباره عصبی شده بود، لبخندی زد.
- اسرارآمیزه.
بانی گفت: «باید از طرف یه عاشق مرموز باشه. می شه ببینمش؟»
الینا آن را به طرف صندلی جلو دراز کرد، بانی دستش را با احتیاط دور ساقه اش حلقه کرد، از تمام زوایا با دقت به آن نگاه کرد و گفت: «چه خوشگله. تک رُزِ بی نظیریه. چه عاشقانه!» خودش را به غشی زد و گل رُز را تا پیشانی اش بالا آورد. سپس خودش را عقب کشید. «آخ! آخ!»
خون روی دستش جاری شد. خونی که می آمد خیلی بیشتر از یک فرو-رفتگی خار بود؛ مردیت متوجه شد و جیبش را برای یافتن دستمالی زیر و رو کرد. مت ماشین را کنار خیابان متوقف کرد و گفت: «بانی...»
استفان نفس عمیقی کشید و با چشمانی گشاد به جلو خم شد. مردیت از ترس اینکه ظهور ناگهانی خون موجب تسلط خویِ خون آشامی اش بر او شود، به کُل دستمال را فراموش کرد.
مت به زحمت نفس کشید و الینا ناگهان گفت: «سریع یه دوربین! یکی تون گوشیش رو بهم بده!» با این لحن دستوری، مردیت ناخودآگاه گوشی خود را به دست الینا داد.
وقتی الینا دوربین را به طرف بانی گرفت، مردیت بالاخره چیزی را دید که بقیه را وحشت زده کرده بود.
خون قرمز تیره از بازوی بانی سرایز شده بود و به سمت مچ دست تا آرنجش می پیچید و حلقه می شد. جوی باریک خون پشت سر هم اسمی را هجی می کرد. همان اسمی که ماه ها بود مردیت را آزار می داد.

سلیا، سلیا، سلیا

نظرات کاربران درباره کتاب شبح

این ادامه کتاب خاطرات خوناشام هست.
در 2 ماه پیش توسط roz...ati