فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بی‌نقابی
مجموعه‌ی شعر

نسخه الکترونیک کتاب بی‌نقابی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بی‌نقابی

از شوریِ چشمِ اهالی ترس دارم
از مردمانِ این حوالی ترس دارم

از خود که گاهی آب هستم گاه آتش
از این دلِ حالی‌به‌حالی ترس دارم

از این‌که ما مثلِ دو تا ماهی بچرخیم
در برکه‌های بی‌خیالی ترس دارم

هرچند با تو شادمانم لحظه‌ها را
از گریه‌های احتمالی ترس دارم

هرچند چون پیچک تو را دربرگرفتم
همواره از آغوشِ خالی ترس دارم

ما چون درختانی کنار چشمه هستیم
بااین‌همه از خشک‌سالی ترس دارم

شیرین من! پنهان کن از مردم خودت را
از شوریِ چشمِ اهالی ترس دارم

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بی‌نقابی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

غزل ها

۱

از گریه گر گرفته به گهواره کودکم قلبم به شوق توست که دل تنگ می زند
این طفلِ بی زبان چه کند چون گرسنه است، بر سینه های مادر خود چنگ می زند

هر آرزو که سر بکشد در سرشتِ من سرخورده ی اراده ی من می شود ولی
هرگاه قصدِ فتحِ نگاهِ تو می کنم تیمور وار پای دلم لنگ می زند

ای مو به موی زلفِ تو در پیچ وتابِ عشق! بی تو سیاه چشم! سیاه است سرنوشت
دل خسته از سیاه و سفیدِ زمانه ام، کی چشمِ تو به روز و شبم رنگ می زند

ای دل! تو در خیال به دنبال کیستی؟ در آبْ عکسِ ماه مگر صیدکردنی ست؟
فرق است بینِ جَست پلنگانه سوی ماه با چنگِ روی آب که خرچنگ می زند

تا کی رها شوند چنین مردمان اشک از قلّه ی نگاهِ تو بر درّه ی دلم
رنگین کمان بیاور و بارانی ام نکن! قلبم به عشقِ توست که دل تنگ می زند

۲

زمین از کربلا تا شام باران خورده است انگار
در این شامِ غریبان ماه هم افسرده است انگار

یتیمان می رسند و چشمِ خون بر آستین دارند
دلِ هر میهمان از میزبان آزرده است انگار

مگر راهِ عبورِ آب را بر باغ ها بستند
که حتّی غنچه ی نشکفته هم پژمرده است انگار

سری می آید امّا حیف! با او نیست آغوشی
کنارِ سر کسی آرام خوابش برده است انگار

ندارد تابِ دلتنگی، خرابه جای ماندن نیست
قفس را باز کن دیگر! پرنده مرده است انگار

۳

افسوس با دلی که به عشقِ تو مبتلاست
باید قبول کرد که پایانِ ماجراست

رویای من تو بودی و خواب از سرم پرید
دنیای من تو بودی و دنیا چه بی وفاست!

خورشید من! چه بود طلسمت که عاشقت
چون سایه پیش پای تو افتاد و برنخاست؟

زخمی زدی به من که پس از تو به هر درخت
شک می کنم که چوبه ی دار است یا عصاست

باور نمی کنم که از آن کوچه باغ ها
جایی رسیده ایم که بن بستِ عشقِ ماست

۴

آن قَدَر خانه ام از بوی تو عطرآگین است
که خزان با تو چنان اوّلِ فروردین است

با تو کاه است، اگر کوه به دوشم باشد
بی تو انگار که حتّی نفسم سنگین است

تا تو هستی غمِ دل نیست، که با بودنِ تو
چهره ای شاد در این آینه ی غمگین است

دل نشین است مرا تلخ ترین حرف تو نیز
شوکران از لبِ تو مثلِ شکر شیرین است

سال ها زخم به دل دارم و دل خوش به توام
زخم ها را لبِ تو، بوسه ی تو تسکین است

سرِ مویی نتوان حُسن تو را گفت به شعر
چون که هر موی تو شایسته ی صد تحسین است

۵

بزن زخم زبانت را که دل خون کردنت زیباست
که خونِ هرچه عاشق مثلِ من بر گردنت زیباست

بگو آن را که چشمانت به لفظِ گریه می گویند
نگاهِ دوست و لب های بامن دشمنت زیباست

در این باران بیا دستت پلِ رنگین کمان باشد
در این بارانِ بی پایان طلوعِ روشنت زیباست

کدورت هست حل کن در زلالِ چشمه ی پیوند
که مثلِ آینه در آب ها حل گشتنت زیباست

فرشته از بهشتی که تنیدی خوش تری هم هست
یقین کن پرزدن از پیله ی پیراهنت زیباست

بیا از چشمِ این دریا بچش شورِ تماشا را
که مثلِ آینه تنها نگاهِ با مَنَت زیباست

۶

از شوریِ چشمِ اهالی ترس دارم
از مردمانِ این حوالی ترس دارم

از خود که گاهی آب هستم گاه آتش
از این دلِ حالی به حالی ترس دارم

از این که ما مثلِ دو تا ماهی بچرخیم
در برکه های بی خیالی ترس دارم

هرچند با تو شادمانم لحظه ها را
از گریه های احتمالی ترس دارم

هرچند چون پیچک تو را دربرگرفتم
همواره از آغوشِ خالی ترس دارم

ما چون درختانی کنار چشمه هستیم
بااین همه از خشک سالی ترس دارم

شیرین من! پنهان کن از مردم خودت را
از شوریِ چشمِ اهالی ترس دارم

۷

دیگر به روی نام تو هم خط کشیده ام
پاپیچ من نباش به آخر رسیده ام

ای گل! پس از حضورِ تو از عمرِ رفته ام
حاصل چه بوده جز دلِ درخون تپیده ام؟

در روزگارِ عشقِ تو ای عابرِ غریب!
از آشنا چه زخمِ زبان ها شنیده ام!

این صیدِ عشق بود که ما هم نفس شدیم
صیّادجان! کجاست گلِ نودمیده ام؟

دیگر نه جای توست در این دل نه دیگری
چون پیله ای برای رهایی تنیده ام

۸

به مناسبتِ سوم خرداد؛ سال روز فتح خرّمشهر

بغضِ جنون حنجره ها را گرفت
بارشِ خون پنجره ها را گرفت

روشنیِ رویشِ آلاله ها
تیرگیِ منظره ها را گرفت

عقل به دل ها هوسِ سلطه داشت
عشق رهِ سیطره ها را گرفت

خونِ تو خورشید شد و تیغِ صبح
رقصِ شبِ شب پره ها را گرفت

آینه صدپاره شد و طیفِ نور
دور و بر مقبره ها را گرفت

بازترین پنجره با بوی سیب
جای همه خاطره ها را گرفت

۹

بغضِ من فریادِ بی پایانِ ماهی عمقِ آب
هیچ یعنی داد ماهی پوچ یعنی این حباب

باز دل با اشتیاقت پر گشوده در قفس
باز در سینه مهارِ شوقِ پروازِ عقاب

دیدمت امّا نچیدم من تو را ای گل، دریغ
فاصله هر لحظه یکسان است از من تا سراب

باد می پیچد میانِ شاخه های خشکِ من
می خورد باران به روی برگِ زردِ اضطراب

مهربانِ من! بیا دستانِ سردم را بگیر
ساده و گرم و صمیمی چون سلامِ آفتاب

۱۰

از چشم های بی قرارِ خویش می رنجم
از گریه ی بی اختیارِ خویش می رنجم

وقتی که رونق سهمِ بازارِ تبر باشد
مثلِ درخت از روزگارِ خویش می رنجم

در خود شکستن بهتر است از دامن آلودن
آیینه ام من از غبارِ خویش می رنجم

در دوستانِ مدّعی یک یارِ هم دل نیست
از سایه های در کنارِ خویش می رنجم

از پیله ی تاریکِ دنیا سخت دل تنگم
کو بال هایم؟ از حصارِ خویش می رنجم

ای مرگ، با من هم سفر بودی و می دانی
از جاده ی رو به مزارِ خویش می رنجم

آمد بهارِ دیگری گل از گلم نشکفت
از برگ ریزان در بهارِ خویش می رنجم

۱۱

خسته ام؛ طاقت ندارم بیش تر
کاش می ماندی کنارم بیش تر

من فقط از این جدایی سوختم
من که در عشقت دچارم بیش تر

تنگ تر شد دل برای دیدنت
هرچه طی شد روزگارم بیش تر

بیش از این ابروی خود درهم مپیچ
تا گره افتد به کارم بیش تر

دارد از هر مژّه ام خون می چکد
بازهم باید ببارم بیش تر

دیدنت یا مرگ را آخر کدام...
من که را چشم انتظارم بیش تر؟

۱۲

این اشتباه بود که بی هم نمی شود
چیزی بدون بودنِ تو کم نمی شود

دل را چنان بریده ام از تو که بعداز این
هرگز برای عشق مصمّم نمی شود

در سینه ام درست به اندازه ی لبت
زخمی شکفته است که مرهم نمی شود

گیرم که خواستن نتوانستنِ من است
پشتِ من از نیافته ها خم نمی شود

دنبال یک بهانه که دل خوش کنم به او
یک عمر گشته ام که بیابم نمی شود

شاید هوا غم است و نباید نفس کشید
تا هست زندگی دلِ بی غم نمی شود

۱۳

به باد داده مرا باغبانی از سرِ خشم
و ترک کرده مرا مهربانی از سرِ خشم

دل و غرورم و بغضم به گریه می شکنند
همین که می رود او ناگهانی از سرِ خشم

عجیب نیست اگر بی تو هرچه رخ بدهد
فروبریزد اگر آسمانی از سرِ خشم

چنان که با تو جهان در قلمروِ من و توست
دوباره بی تو بمیرد جهانی از سرِ خشم

چه بوسه ها که به لب می نشاندی از سرِ شوق
چه زخم ها که به دل می نشانی از سرِ خشم

تمامِ ترس من این است عاشقانه ی ما
چنین نوشته شود: داستانی از سرِ خشم

شبی بمیرم اگر خون من به گردنِ توست
شبی بنوشم اگر شوکرانی از سرِ خشم

۱۴

تا هستم از جدایی هرگز مخوان به گوشم
زیبا! مگر که با مرگ از تو نظر بپوشم

این جامِ شوکران را بشکن به عشق و بگذار
پیمانه ی وفا را از دست تو بنوشم

شیرین اگرچه سخت است راهِ به تو رسیدن
گر کوه بین ما هست فرهاد سخت کوشم

همواره دیدنِ تو چون لحظه ی رهایی ست
از بارِ غم که بوده همواره روی دوشم

آخر مگر به چشمت این هم زیاده خواهی ست
این که جدا نباشم از جان و قلب و هوشم

۱۵

وعده های تو و آزار یکی ست
گلِ من! خوی تو با خار یکی ست

چه مگر بر سرِ ما آمده است
که غمِ دوری و دیدار یکی ست

جان به لب آمده چون بر لبِ تو
شوکران و شکر انگار یکی ست

با تو یا بی تو، چه راهی بروم؟
تا مرا عاقبتِ کار یکی ست

دیگر از زندگی ام هیچ نپرس
شب و روزِ منِ بیزار یکی ست

۱۶

روزی خوشم که فریاد در بغض پا بگیرد
روزی که هم صدایی دستِ مرا بگیرد

روزی که می نویسیم از دستِ پینه بسته
روزی که دستِ خسته، عطر خدا بگیرد

هر ملکی اعتبارش در دستِ کارگرهاست
رخسار هر درختی با برگ ها بگیرد

دستی که پُربها شد با بوسه ی پیمبر
هر دولتی بیاید باید طلا بگیرد

این سر که سایه سارش جز ابر تیره ای نیست
دارد امید آن که چتر از هما بگیرد

نادان اگرچه نان را از دستِ ما گرفته ست
نتواند این قلم را از دستِ ما بگیرد

۱۷

ای دخترم، ای نوگلِ زاییده ی پاییز
ای خانه ام از عطرِ دل آویزِ تو لبریز

یاقوتِ تراشیده ی پیوندِ دو بی تاب
الماسِ درخشنده ی شیرینِ شکرریز

ای نازِ تو اندازه ی خورشیدِ زمستان
زیباییِ لب های تو با غنچه گلاویز

ای ریخته مهرِ تو به دامانِ عروسک
دستی بکش از مهر به دستانِ پدر نیز

بنشین تو در آغوشِ پدر تا که بگویم
از زندگی و پند بپرهیز و نپرهیز

از شادی و شیرینیِ فردای قشنگت
از تلخیِ دل خون شدن از غصّه ی هر چیز

از قصّه ی تنهایی و دوری و صبوری
از عشق و غم و شادی و دورانِ بلاخیز

ای نازِ شکرریز، تو دنیای پدر باش
من خسته ام از چرخشِ دنیای غم انگیز

۱۸

تو را شیرین ترین لیلای دوران، دوستت دارم
چنان فرهادِ مجنون از دل و جان دوستت دارم

تو ای سلطان قلبم، با منِ درویشِ دردآلود
چه خوش سرکرده ای با لقمه ای نان، دوستت دارم

انیسِ روزهای تلخ و شیرین در کنارِ من
دمی بنشین و این تشویش بنشان دوستت دارم

مرا با آفتابِ بودنت دل گرم خواهی کرد
تویی بر این شبِ شوریده پایان دوستت دارم

برای لحظه های قهر نه، یک لحظه بعداز آن
برای لحظه های بوسه باران دوستت دارم

در این فصلِ پُر از نیرنگ مثلِ تو نخواهم یافت
گلِ روییده در برفِ زمستان دوستت دارم

کم است این شعر عشق من فراتر از نوشتن هاست
فراوان در فراوان در فراوان دوستت دارم

۱۹

قدم بگذار بر چشمانِ ما ای هم قدم با ما
نشان ده گوشه ی چشمی رهِ پُرپیچ وخم با ما

قدم بگذار بر چشم و جهانی را گلستان کن
تویی که خوب می دانی چه کرده سیلِ غم با ما

تمامِ سال های بی تو بودن گرگ سالی بود
شب است و زوزه های مکر و حرصِ بیش وکم با ما

اگر در مشک آبی نیست بر رخ آبرویی هست
بماند دفترِ تاریخ و این دستِ قلم با ما

به عاشورا قسم این بار هم پیروزِ میدانیم
سرافرازی نخواهد کرد شمشیرِ ستم با ما

حرم دل های عاشق را به سوی خویش می خوانَد
دلِ ما را تو عاشق کن دفاع از این حرم با ما

۲۰

یک روزِ دگر رفت به تقصیر و به بازی
دل بسته و سرگرم به دنیای مجازی

شرمنده ام از خویش؛ از این بنده پرستی
یا رب مددی کن که خودت بنده نوازی

دل بستم و دل کندم و ویرانه ی دردم
آن گونه خرابم که از آغاز بسازی

آغوش گرفتم همه تنهاییِ خود را
آغوش شدی تا که کنم راز و نیازی

ای دل به کجا می روی این گونه شتابان
بازیچه نکن باز مرا تا که نبازی

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌نقابی