فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب لوياتان

نسخه الکترونیک کتاب لوياتان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لوياتان

لویاتان بزرگ‌ترین و نخستین اثر فلسفه‌ی سیاسی و اولین شرح جامع درباره‌ی دولت مدرن و ویژگی‌ها و کارکردهای آن است. هابز در لویاتان با بهره‌برداری از تمثیل‌های ابزاروار و اندام‌وار دولت را همچون انسان مصنوعی قلمداد می‌کند، که ممکن است دچار انواع بیماری‌ها شود و یکی از علایق اصلی هابز تشریح کالبد دولت و بیماری‌های آن است. هابز همچنین در تحلیل ماهیت قدرت آن را همچون پدیده‌های سیال و فراگیر می‌داند که اساس کل زندگی اجتماعی را تشکیل می‌دهد و حوزه‌های مختلف زندگی همچون مالکیت اقتصادی، علم و دانش، اخلاق، قانون و حقوق و غیره، همگی در پرتو آن شکل می‌گیرند و در حقیقت با آن هم‌ذات هستند.

ادامه...

  • ناشر: نشر نی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 5.69 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۵۷۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب لوياتان



لویاتان

توماس هابز

ویرایش و مقدمه از سی. بی. مکفرسون
  مترجم: حسین بشیریه




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



بخش اول. در باب انسان

فصل یکم. در باب حس

برای بررسی افکار آدمی، نخست آنها را جداگانه و پس از آن به صورت پیوسته یا در حالت وابستگی به یکدیگر ملاحظه خواهیم کرد. به صورت جداگانه هر یک از آنها نمود(۱۰۱) یا مظهر(۱۰۲) برخی کیفیت ها و یا برخی از اعراض اجسام موجود در خارج [ از وجود] ماست؛ که عموما شی ء(۱۰۳) خوانده می شود. آن شی ء بر چشم ها، گوش ها و دیگر اندام های بدن آدمی تاثیر می گذارد و به علت تنوع در تاثیر، مظاهر متنوعی ایجاد می کند.
ریشه همه آن [ افکار] چیزی است که ما حس می خوانیم، (زیرا هیچ تصوری در ذهن آدمی وجود ندارد که در ابتدا، کلاً یا بعضا با اندام های حسی دریافت نشده باشد). بقیه از آن اصل نشئت می گیرند.
شناختِ علتِ طبیعی حس، برای [ فهم] مطلب حاضر چندان ضروری نیست؛ و من در نوشته ای دیگر به تفصیل به این مطلب پرداخته ام. با این حال به خاطر تکمیل هر بخش از روش کار خود در اینجا مختصرا همان [ مطالب] را عرضه می کنم.
علتِ حس، جسم خارجی یا شی ء است که بر اندام مخصوص هر حس، یا به طور بی واسطه اثر می گذارد چنانکه در [ حواس] چشایی و بساوایی [ چنین است]؛ و یا به طور باواسطه، چنانکه در [ حواس] بینایی، شنوایی و بویایی [ چنین است]: این اثر به واسطه اعصاب و دیگر رشته ها و پیوندهای بدن که به مغز و قلب می رسند، در آنجا مقاومت یا فشار متقابل یا کنشی در قلب ایجاد می کند تا اثر خود را بگذارد: این کنش چون متوجه خارج است چنان می نماید که چیزی خارجی می باشد. و این نمود(۱۰۴) یا صورت ذهنی(۱۰۵) چیزی است که آدمیان حس(۱۰۶) می نامند؛ که برای چشم عبارت است از نور یا رنگ مشخص؛ برای گوش [ عبارت است از] صدا؛ برای بینی، بو، برای زبان و حس چشایی، مزه؛ و برای بقیه بدن، گرما، سرما، سختی، نرمی و کیفیت های دیگری که ما از طریق احساس(۱۰۷) تشخیص می دهیم. همه این کیفیات که محسوس خوانده می شوند، در شی ء که آنها را ایجاد می کند، تنها حرکات چندگانه ماده ای هستند که از طریق آنها بر اندام های ما به انحای گوناگون اثر می گذارد. آنها در [ درون] ما که اثر می پذیریم نیز چیز دیگری جز حرکات چندگانه نیستند (زیرا حرکت چیز دیگری جز حرکت ایجاد نمی کند.) اما ظهور آنها در نزد ما [ به شکل] صورت ذهنی است؛ خود [ شی ء همانند بیداری و صورت همانند ] خواب [ است]. و همچنانکه فشار آوردن و مالاندن و ضربه زدن به چشم موجب می شود که ما نوری را در مخیله خود ببینیم و فشار آوردن به گوش صدایی مبهم در آن ایجاد می کند؛ به همین سان اجسامی هم که ما می بینیم یا [ صدایشان را]می شنویم به واسطه عمل قدرتمند اما نامشهود خود همان [ اثرات] را ایجاد می کنند. زیرا اگر آن رنگ ها و صداها در درون اجسام یا اشیایی که آنها را ایجاد می کنند می بودند، نمی توانستند از آنها جدا شوند، درحالی که ما به واسطه آئینه و به واسطه انعکاس در مورد صدا می بینیم که [ جدا ]می شوند. جایی که ما شی ء مشهود را می بینیم یک جاست و ظهور [ آن] در جای دیگر. و گرچه همان شی ء واقعی خود در فاصله معینی به نظر می رسد که متضمن همان صورت ذهنی باشد که در ما ایجاد می کند، اما باز هم شی ء یک چیز است و صورت یا تصویر چیز دیگری است. بنابراین حس در همه موارد هیچ چیز دیگری جز صورت ذهنی اصلی و اولیه ای نیست که (چنانکه گفته ایم) به واسطه فشار یعنی به واسطه حرکت اشیای خارجی و تاثیر آن بر چشم ها و گوش ها و دیگر اندام های ما که قهرا آن فشار یا حرکت را می پذیرند، به وجود می آید.
اما مکاتب فلسفی در سراسر دانشگاه های ممالک مسیحی بر مبنای برخی کتب ارسطو نظریه دیگری را آموزش می دهند و در مورد علت بینایی می گویند که شی ء رویت شده از هر جانب تصویری قابل رویت(۱۰۸) (به انگلیسی) جلوه ای مرئی(۱۰۹)، شبح(۱۱۰) یا وجه(۱۱۱) و یا چیزی رویت شدنی می پراکند؛ که دخول آن در درون چشم، دیدن است. و در مورد، علت شنوایی [ می گویند که چیز شنیده شده تصویری سمعی(۱۱۲) یعنی وجهی شنیدنی یا چیزی قابل شنیدن [ از خود به خارج می فرستد، که با دخول در گوش شنیدن را ایجاد می کند. همچنین در مورد علت ادراک، می گویند که چیز ادراک شده تصویری قابل فهم(۱۱۳) یعنی چیزی دریافتنی از خود بیرون می فرستد که با ورود در [ قوه ]ادراکیه ما، ما را به ادراک توانا می سازد. من این مطلب را برای ابراز مخالفت با دانشگاه ها نمی گویم: بلکه چون از این پس از نقش و وظیفه آنها در درون دولت سخن خواهم گفت، باید شما را در همه جا در طی راه از چیزهایی که در آنها [ دانشگاه ها اصلاح شدنی است آگاه سازم، از آن جمله یکی رواج مباحث بی معنا در آنهاست.

فصل دوم. در باب تصور

اینکه وقتی چیزی ایستا و راکد باشد، اگر چیز دیگری آن را به حرکت در نیاورد، برای همیشه ایستا خواهد بود حقیقتی است که هیچکس را در آن شکی نیست. اما اینکه وقتی چیزی در حرکت باشد تا ابد در حرکت خواهد بود مگر آنکه چیز دیگری آن را از حرکت باز دارد، هر چند هم که علت آن خودش باشد (یعنی اینکه هیچ چیز نمی تواند خودش را تغییر دهد) به همان سهولت مورد اتفاق نظر نیست؛ زیرا انسان ها نه تنها انسان های دیگر بلکه همه چیزهای دیگر را با [ معیار ] خود قیاس می کنند؛ و چون انسان ها خود را پس از جنبش در معرض درد و رنج و خستگی می یابند گمان می کنند که هر چیز دیگری نیز از حرکت خسته می شود و خود به خود آرامش طلب می کند؛ بدون آنکه در این خصوص تامل کنند که آیا طلب آسایشی که آنها در خود می یابند خود عبارت از جنبش دیگری نیست. از اینجاست که مکاتب [ فلسفی] بر این عقیده اند که اجسام سنگین به جهت میل به آرامش فرو می افتند تا از ماهیت خود در آن مکان که مناسب ترین مکان برای آنهاست محافظت کنند، [بدین سان آن مکاتب] بیهوده به اجسام بی جان میل و علم نسبت به آنچه برای بقای شان خوب است (حتی به اندازه ای که انسان هم فاقد آن است) نسبت می دهند.
همین که جسمی به حرکت درآید، تا ابد در حرکت خواهد بود (مگر آنکه چیزی مانع از حرکت آن گردد) و هر آنچه که مانع آن می گردد نه در یک لحظه بلکه در طی زمان و به تدریج می تواند آن را کاملاً از جنبش باز دارد: و چنانکه ما در مورد آب می بینیم گرچه باد باز می ایستد اما امواج برای مدتی دراز پس از آن از حرکت باز نمی ایستند؛ همچنین است در مورد حرکتی که در اندام های درونی انسان ایجاد می شود [ مانند] وقتی که آدمی نگاه می کند و یا خواب می بیند و جز آن. زیرا پس از آنکه شی ء کنار برده می شود و یا چشم بسته می شود باز هم صورتی از شی ء دیده شده در نظر ما باقی می ماند، هر چند [ این صورت] مبهم تر از وقتی است که [ شیئیِ را ]می بینیم. و این چیزی است که مردم لاتین زبان تصور(۱۱۴) می خوانند که از صورت(۱۱۵) باقی مانده [ در ذهن] هنگام دیدن، ریشه می گیرد؛ و آنها همین معنا را هر چند به وجهی نامتناسب در مورد همه حواس دیگر نیز به کار می برند. اما یونانیان آن را خیال(۱۱۶) می خوانند که به معنی [ در نظر ظاهر شدن است و [ کاربرد آن معنا] به یک میزان در مورد همه حواس مناسب است. تصور بنابراین چیزی جز حس رو به زوال(۱۱۷) نیست و در نزد انسان ها و بسیاری موجودات زنده دیگر هم در خواب و هم در بیداری یافت می شود.
زوال حس در انسان ها در حال بیداری [ به معنی] زوال حرکتِ تبدیل شده به حس نیست بلکه [ به معنی] مبهم شدن آن است. مثلاً به همان شیوه ای که وقتی نور خورشید نور ستارگان را غیرقابل رویت می سازد؛ این ستارگان خاصیت خود را که به وسیله آن قابل رویت می شوند در روز کمتر از شب بروز نمی دهند. اما چون در بین بسیاری از حرکاتی که چشم ها، گوش ها و اندام های دیگر ما از اجسام خارجی دریافت می کنند آن یکی که غالب [ بر دیگران] است محسوس است؛ به همین سان نور خورشید چون غالب است، حواس ما از حرکت ستارگان متاثر نمی شوند. و هر شی ء که از جلو چشمان ما برداشته شود گرچه صورتی که ایجاد کرده در ذهن ما باقی می ماند، با این حال [ به واسطه] اشیای حاضر و موجود دیگری که پس از [ آن شی ء اول بر روی ما تاثیر می گذارند، تصور گذشته مبهم و ضعیف می شود؛ همچنانکه صدای یک فرد در شلوغی روز [ محو می گردد]. از این مطلب چنین استنتاج می شود که هر چه زمان پس از رویت یا حس اشیا درازتر باشد صورت ذهنی آنها ضعیف تر می شود. زیرا دگرگونی دائمی بدن انسان در طی زمان اندام هایی را که با دریافت حس تحریک می شوند تضعیف می کند: بنابراین طول زمان و بعد مکان تاثیری یکسان در ما دارند. زیرا همچنانکه در فاصله مکانی معینی آنچه ما می بینیم به نظر مبهم و فاقد تمایزات کوچک تر می رسد؛ و همچنانکه [ از فاصله دور]صداها ضعیف و نامشخص می شوند: به همین سان پس از طی فاصله زمانی زیادی تصور ما از [ امور]گذشته ضعیف می شود؛ و (برای مثال) بسیاری از خیابان های شهرهایی را که دیده ایم فراموش می کنیم و در مورد اعمال، بسیاری از حقایق جزئی مربوط [ به آنها را از یاد می بریم]. چنانکه پیش تر گفته ام این حس رو به زوال را، وقتی در مقام بیان اصل آن (یعنی نفس خیال یا صورت ذهنی) باشیم، تصور می خوانیم: اما وقتی بخواهیم زوال را بیان کنیم و منظورمان این باشد که حس قدیمی یا گذشته در حال محو شدن است آن را خاطره(۱۱۸) می نامیم. بنابراین تصور و خاطره یک چیزند که به دلیل ملاحظاتی چند، نام های جداگانه دارند.

خاطره

خاطرات بسیار یا خاطره بسیاری چیزها تجربه(۱۱۹) خوانده می شود. باز هم چون تصور، تنها از چیزهایی حاصل می شود که پیش تر به وسیله حس یا کلاً یکباره و یا جزا در چندین نوبت دریافت شده اند؛ شکل اول (یعنی تصور کلی شی ء به نحوی که به حس عرضه گردیده) تصور بسیط(۱۲۰) است، مثل وقتی که کسی مردی یا اسبی را که پیشتر دیده است تصور می کند. شکل دیگر، مرکب(۱۲۱) است، مثل وقتی که ما از دیدن مردی در یک زمان و اسبی در زمان دیگر در ذهن خود سِنتوری(۱۲۲) را تصور می کنیم. مثلاً وقتی کسی صورت ذهنی شخص خودش را با صورت ذهنی اعمال کسی دیگر ترکیب می کند، مثل وقتی که کسی خودش را هرکول یا اسکندر می پندارد (که اغلب برای کسانی پیش می آید که مجذوب مطالعه داستان های خیالی هستند) [ چنین تصوری ]تصور مرکب است و در واقع تنها توهم(۱۲۳) ذهنی است. همچنین تصورات دیگری وجود دارند که از تاثیر عظیمی که حس [ خاصی در انسان ها باقی می گذارد پیدا می شوند (هر چند در حال بیداری): چنانکه پس از خیره شدن به خورشید، صورتی از آن برای مدتی دراز در چشم های ما باقی می ماند؛ و نیز انسان پس از توجه طولانی و شدید به اشکال هندسی، در تاریکی (هر چند در حال بیداری) صورت هایی از خطوط و زوایا در پیش چشمان خود خواهد یافت؛ این نوع از خیال نام خاصی ندارد زیرا چیزی است که معمولاً آدمیان از آن گفت وگو نمی کنند.

رویا

تصورات کسانی که در خواب اند تصوراتی هستند که ما رویا می خوانیم. و اینها نیز (مثل همه تصورات دیگر) پیشتر کلاً یا جزءجزء در حس وجود داشته اند. و چون مغز و اعصاب که اندام های ضروری حس هستند، در هنگام خواب آنچنان بی حس می گردند که به سهولت به واسطه اعمال اشیای خارجی تحریک نمی شوند، پس در خواب هیچگونه تصوری و بنابراین هیچگونه رویایی نمی تواند حادث شود مگر آنچه از تحریک اندام های درونی بدن انسان ناشی می شود؛ این اجزای درونی به واسطه ارتباطی که با مغز و دیگر اندام ها دارند، وقتی هم که اینها از فعالیت باز می ایستند، باز هم آنها را در حال حرکت نگه می دارند؛ در نتیجه تصوراتی که پیشتر در آنجا ایجاد شده اند، به نحوی ظاهر می شوند که گویی انسان بیدار است، جز اینکه چون اندام های حسی اینک بی حس شده اند، [ و در نتیجه] شی ء جدیدی نمی تواند وجود داشته باشد تا با تاثیری نیرومندتر بر آن [ تصورات] غلبه کند و آنها را مبهم سازد، پس رویا، در این [ حالت خاموشی حواس می باید ضرورتا روشن تر از اندیشه های زمان بیداری ما باشد. و از این روست که تمیز دقیق میان حس و رویا امری دشوار به شمار می رود و بسیاری آن را ناممکن می دانند. به نظر من چون ما می بینیم که معمولاً در رویای خود مستمرا درباره همان اشخاص، مکان ها، اشیا و اعمالی که در حال بیداری بدان ها می اندیشیم، اندیشه نمی کنیم و نیز چون در حال رویا رشته دراز افکار مرتبطی را که در زمان های دیگر به یاد می آوریم، به خاطر نداریم؛ و باز چون در حال بیداری اغلب به بیهودگی رویاهای خود واقف هستیم اما هرگز درباره بیهودگی های اندیشه های زمان بیداری خود، خواب نمی بینیم، پس متقاعد می شویم که در حال بیداری، می دانیم که خواب نمی بینیم؛ لیکن زمانی که خواب می بینیم فکر می کنیم که بیداریم.
و دیدن خواب معلول از کار افتادن برخی از اعضای درونی بدن است؛ از کار افتادن اعضا به شیوه های مختلف می باید لاجرم رویاهای گوناگون ایجاد کند. هم از این روست که خوابیدن [ در جای] سرد موجب رویاهای هراسناک می گردد و اندیشه و صورت شی ء ترسناک را برمی انگیزد (زیرا حرکت از مغز به اعضای درونی و از اعضای درونی به مغز دوجانبه است.) و همچنانکه، در هنگام بیداری خشم موجب ایجاد گرما در برخی از اعضای بدن می گردد؛ به همان سان وقتی ما در خواب هستیم گرم شدن زیاده از حد همان اعضا موجب پیدایش خشم می گردد و در مغز تصوری از دشمنان را برمی انگیزد. به همان شیوه که وقتی ما بیدار هستیم عشق طبیعی در ما میل و طلب ایجاد می کند و این میل در اعضای دیگر بدن گرما تولید می نماید، به همین سان گرمای بیش از اندازه در آن اعضا هنگامی که ما در خواب هستیم، در مغز تصوری از عشق و محبت محسوس پدید می آورد. خلاصه آنکه رویاهای ما عکس تصورات زمان بیداری ما هستند؛ وقتی ما بیدار هستیم حرکت از یک سو آغاز می گردد و وقتی خواب می بینیم، از سوی دیگر.

اوهام یا اشباح

تمیز رویای آدمی از اندیشه های زمان بیداری او وقتی به دشوارترین [ حد می رسد] که به موجب حادثه ای ندانیم که در خواب هستیم؛ وقوع چنین [ حالتی [برای کسی که سرشار از اندیشه های هراسناک باشد سهل است؛ و [ نیز] برای کسی که وجدانش معذب است، و یا کسی که بدون شرایط مقتضی [ مانند] در تختخواب خوابیدن یا جامه برگرفتن می خوابد، همچون کسی که بر روی صندلی چرت می زند، سهل است. کسی که به زحمت و سخت کوشانه خود را در خواب فرو می برد که مبادا خیالی نابه جا و گزاف به سراغش بیاید، نمی تواند [ خیال خود] را چیزی جز رویا بپندارد. درباره مارکوس بروتوس(۱۲۴) (که ژولیوس سزار جان او را نجات داد و ناز پرورده سزار بود و با این حال سزار را کشت) می خوانیم که چگونه در فیلیپی(۱۲۵)، در شب قبل از نبرد با سزار کبیر شبحی ترسناک دید، که تاریخدانان عموما آن را به عنوان وحی و الهام به وی تعبیر می کنند؛ اما با در نظر گرفتن شرایط می توان به سهولت گفت که آن واقعه تنها رویایی کوتاه بوده است. زیرا درحالی که او در درون سراپرده اش اندیشناک نشسته بود و از هراس عمل ناسنجیده خود معذب بود، برایش دشوار نبود که در آن جای سردی که به ناراحتی خوابیده بود خواب چیزی را ببیند که بیش از هر چیز دیگری او را می ترساند؛ این ترس همچنانکه به تدریج او را بیدار می کرد، به همان سان نیز می باید به تدریج موجب ناپدید شدن روح شده باشد: و چون اطمینان نداشت که خوابیده باشد هیچ دلیلی نداشت که [ خیال] خود را خواب یا چیز دیگری جز وحی و الهام بداند. و این تصادفی نادر نیست: زیرا حتی کسانی که کاملاً بیدارند اگر ترسو یا خرافاتی باشند و داستان های ترسناک ذهن شان را مشغول داشته و در تاریکی شب تنها بمانند، نیز در معرض توهمات مشابه قرار می گیرند و فکر می کنند که اجانین و ارواح مردگانی را می بینند که در گورستان اطراف کلیساها راه می روند؛ درحالی که این چیز یا صرفا برخاسته از خیال آنهاست و یا [ ناشی از] نابکاری کسانی است که از چنین ترس های خرافی بهره می جویند تا شب هنگام در لباس مبدل به جاهایی بروند و از چشم دیگران پنهان بمانند.
از همین نادانی در تمیز رویاها و دیگر توهمات قوی از الهام و حس است که بخش عمده دین اقوام غیریهودی(۱۲۶) در زمان گذشته پدید آمد که خدایان جنگل(۱۲۷) خدایان روستا(۱۲۸)، الهه های کوه و رود(۱۲۹) و همانند آنها را می پرستیدند؛ و امروزه نیز عقیده ای که مردم عامی به اجانین، ارواح و اهریمنان، و به قدرت جادوگران دارند [ از همان جا ناشی می شود]. در مورد جادوگران فکر نمی کنم که قدرت جادوگری آنها، واقعی باشد و با این حال [ بر آن هستم که] آنها به خاطر عقیده کاذبی که دارند [ یعنی اینکه] می توانند چنان آسیب ها و زیان هایی به انسان برسانند و نیز به خاطر نیت انجام آن در صورت توانایی، باید به حق مجازات شوند: کار آنها شباهت بیشتری به تاسیس مذهبی نو دارد تا به حرفه یا علم. و در مورد اجانین و ارواح متحرک نیز فکر می کنم که عقیده به آنها عمدی و ساختگی بوده [ و] یا آموزش داده شده، یا تکذیب نشده تا اعتبار روش جن گیری و صلیب کشیدن بر سینه از روی ترس و آب مقدس(۱۳۰) و دیگر اختراعات مردان روحانی محفوظ بماند. با این حال شکی نیست که خداوند می تواند اشباح غیرطبیعی ایجاد کند: اما عقیده به اینکه او چنین کاری را به چنان کثرتی انجام می دهد که انسان ها از چنین چیزهایی بیش از آن بترسند که از وقفه یا دگرگونی در روال طبیعت می ترسند ــ زیرا که خداوند می تواند [ طبیعت] را نیز متوقف یا متغیر سازد ــ جزئی از ایمان مسیحی نیست. اما مردمان بدکار به بهانه اینکه خداوند قادر به انجام هر چیزی است، از روی گستاخی هر چیزی را که به نفع شان باشد به زبان می آورند؛ هر چند خود آن را نادرست بدانند: بر مرد خردمند است که تا آنجا به آنها اعتقاد آورد که عقل سلیم گفته هایشان را معتبر نشان دهد. اگر این گونه ترس های خرافی از ارواح و به همراه آن داعیه پیش بینی براساس رویاها و پیشگویی های دروغین و بسیاری چیزهای مربوطه دیگر که به وسیله آنها افراد نیرنگ باز جاه طلب از مردم ساده دل سوءاستفاده می کنند، از میان برداشته شوند، آدمیان بسیار بیش از این مستعد فرمانبرداری مدنی خواهند شد.
و همین [ تامین فرمانبرداری] باید وظیفه مکاتب [ فلسفی] باشد: اما آنها در عوض چنان عقیده ای را ترویج می کنند. زیرا (چون نمی دانند تصور یا حواس چیستند) آنچه فرامی گیرند می آموزند: برخی می گویند که تصورات خود به خود پدید می آیند و هیچ علتی ندارند: دیگران [ می گویند] که آنها اغلب از اراده ناشی می شوند؛ و [ یا] اینکه اندیشه های خوب به واسطه خداوند در انسان دمیده می شوند (الهام می شوند) و اندیشه های بد به واسطه شیطان؛ و یا اینکه اندیشه های خوب به وسیله خداوند و اندیشه های بد به وسیله شیطان در انسان ریخته می شوند (القا می شوند). برخی می گویند که حواس تصاویر اشیا را دریافت می کنند و آنها را به قوه حاسّه عام تحویل می دهند و این قوه نیز آنها را به خیال و خیال به خاطره و خاطره به عقل می سپارد، مانند دست به دست شدن اشیا از یکی به دیگری، [ و] کلمات بسیاری [ به کار می برند] که هیچ معنایی ندارند.
تصوری که در انسان (یا هر موجودی که دارای قوه تصور باشد) به واسطه کلمات یا دیگر علامات ارادی پدید می آید چیزی است که ما عموما فهم می خوانیم، و [ این حال] میان انسان و حیوان مشترک است. زیرا سگ بر طبق عادت صدا یا سرزنش صاحب خود را می فهمد؛ و بسیاری حیوانات دیگر نیز [ قوه فهم دارند]. آن فهمی که خاص انسان است نه تنها به معنی اراده بلکه حاوی تصورات و اندیشه های اوست که برحسب ترتیب و تنظیم مفاهیم اشیا در احکام موجبه، احکام سالبه و دیگر اشکال کلام سامان می یابند؛ و من ذیلاً از این نوع فهم سخن خواهم گفت.

ما از طریق نهادن نام هایی که برخی معنای وسیع تر و برخی معنای محدودتری دارند، توالی چیزهای تصور شده در ذهن را به توالی اسامی تبدیل می کنیم. برای مثال کسی که اصلاً قادر به ادای کلام نباشد (مثل کسی که کاملاً کر و لال زاده شده و همچنان باقی بماند) اگر در پیش چشمان خود مثلث و در کنار آن دو زاویه قائمه (مثل زوایای یک شکل مربع) را تصور کند، می تواند با تامل آنها را مقایسه کند و دریابد که سه زاویه مثلث مساوی با آن دو زاویه قائمه هستند. اما اگر مثلث دیگری به او نشان داده شود که شکلش متفاوت باشد، وی بدون زحمتِ دوباره نمی تواند دریابد که آیا سه زاویه آن مثلث نیز مساوی با همان [ دو زاویه قائمه] هستند یا نه. اما کسی که قادر به کاربرد کلمات است وقتی مشاهده کند که این تساوی نه از طول اضلاع یا ویژگی دیگری در مثلث مورد نظر او بلکه تنها از راست بودن اضلاع و شمار زوایا ناشی می گردد و به همین خاطر است که آن شکل مثلث نامیده می شود، در آن صورت جسورانه نتیجه خواهد گرفت که به طور کلی این تساوی زوایا در همه مثلث ها از هر نوع وجود دارد و کشف خود را به این صورت کلی ثبت خواهد کرد که در هر مثلثی سه زاویه آن مساوی با دو زاویه قائمه هستند. و بدین سان نتیجه ای که در یک مورد خاص به دست آمده به عنوان قاعده ای کلی ثبت می شود و به یاد می ماند، و فعالیت ذهنی ما را از بند زمان و مکان می رهاند و ما را از هر زحمت ذهنی دیگری نجات می بخشد و آنچه را که در اینجا و اکنون صادق است در همه زمان ها و مکان ها صادق می سازد.
اما سودمندی کلمات در ثبت افکار ما در هیچ موردی به اندازه اعداد و شمارش، آشکار نیست. ابلهی که هرگز نتواند ترتیب کلمات شمارشی مانند یک، دو و سه را فراگیرد ممکن است هر ضربه زنگ ساعت را بشنود و سرش را همراه آن تکان بدهد و یا بگوید: یکی، یکی، یکی؛ اما هرگز درنمی یابد که ساعت چه وقتی را اعلام می کند. و به نظر می رسد که زمانی در گذشته نام های شمارشی به کار نمی رفته اند و مردم خرسند بودند انگشتان یک یا هر دو دست خود را برای شمارش چیزهای قابل شمارش به کار می برند و از همین روست که اینک کلمات شمارشی ما در نزد همه ملت ها ده کلمه هستند و در برخی موارد پنج کلمه هستند و دوباره از سر آغاز می شوند. و کسی که بتواند تا ده بشمارد اگر اعداد را به ترتیب ذکر نکند، گیج می شود و رشته اعداد از کفش بیرون می رود، تا چه رسد به اینکه بتواند جمع و تفریق و دیگر اعمال اصلی علم حساب را انجام دهد. بنابراین بدون کلمات امکان شمارش اعداد و به طریق اولی احتساب اندازه، سرعت، نیرو و دیگر چیزهایی که شمارش آنها برای زیست یا بهزیستی نوع بشر ضروری است، وجود ندارد.
وقتی دو کلمه در یک جمله یا حکم موجبه به هم مرتبط می شوند، برای مثال در آدمی موجود زنده ای است؛ یا اگر او انسان باشد، موجود زنده ای است، اگر کلمه بعدی [ یعنی موجود زنده همه معنایی را که کلمه اول [ یعنی] انسان در بردارد برساند، در آن صورت حکم موجبه یا جمله درست(۱۶۲) است؛ وگرنه نادرست(۱۶۳) است. زیرا درست و نادرست صفات کلام هستند نه اشیا. و جایی که کلام وجود نداشته باشد درستی و نادرستی وجود ندارد. اشتباه(۱۶۴) می تواند [ به خودی خود وجود داشته باشد مثل وقتی که ما منتظر چیزی هستیم که وجود نخواهد داشت یا چیزی را که وجود نداشته تصور کنیم: اما در هیچیک از این موارد صفت نادرست بودن را نمی توان در مورد خود انسان به کار برد.

ضرورت تعریف

پس با توجه به اینکه درستی [ حقیقت] متشکل از ترتیب و توالی درست واژگان در احکام ماست، کسی که در جستجوی درستی دقیق است باید معنای هر کلمه ای را که به کار می برد به خاطر بسپارد و به همان معنا آن را به کار ببرد؛ وگرنه خود را در میان کلمات گرفتار و سردرگم خواهد یافت، درست مانند پرنده ای که در دامی چسبناک(۱۶۵) باشد و هر چه بیشتر تقلا کند بیشتر گرفتار شود. و بنابراین در هندسه (که تنها علمی است که تاکنون خداوند را آن قدر خوش آمده که آن را به بشریت عطا کرده است) آدمیان کار خود را با تعیین و تصریح معانی کلمات آغاز می کنند و این تعیین نهایی معانی را تعاریف(۱۶۶) می خوانند، و آنها را در آغاز تفحص خود جای می دهند.
از این گفته برمی آید که هر کسی که خواهان دانش حقیقی باشد ضرورتا باید تعاریف مولفین پیشین را بررسی کند؛ و اگر آنها با دقت عرضه نشده اند به تصحیح آنها بپردازد، و یا اینکه خود تعاریفی وضع کند. زیرا اشتباهات مربوط به تعاریف همچنانکه تفحص پیش می رود تکثیر می شوند و آدمیان را به بیهوده گویی هایی می کشانند و سرانجام هم آشکار می شوند اما دیگر نمی توان از آنها پرهیز کرد مگر آنکه تفحص دوباره از سرآغاز گردد؛ پس بنیاد اشتباهات در [ اشتباه در تعاریف] نهفته است. اشتباه از آنجا پیش می آید که کسانی که به کتاب ها تکیه می کنند همانند کسانی عمل می کنند که مقادیر خرد بسیاری را در درون مقدار بزرگ تری جای می دهند بدون آنکه توجه داشته باشند که آن مقادیر خرد به درستی شمرده شده اند یا نه؛ و سرانجام اشتباه آنها آشکار می شود ولی آنها چون در مقدمات [ تفحص] خود شک نمی کنند نمی دانند چگونه خود را از اشتباه درآورند؛ بلکه وقت خود را صرف تورق در کتاب ها می کنند؛ درست مانند پرندگانی که وارد لوله بخاری می شوند، چون خود را در محفظه ای محبوس می یابند، و نمی دانند که از چه راهی وارد آنجا شده اند پس در نور واهی پنجره شیشه ای پرپر می زنند. بنابراین نخستین سودمندی کلام در تعریف درست کلمات است که همان کسب علم است؛ و نخستین کاربرد بد آن در تعاریف نادرست یا عدم تعریف نهفته است و از اینجا همه عقاید نادرست و بی معنا پیدا می شوند؛ در نتیجه کسانی که آموزش خود را نه از طریق تامل و تفکر بلکه از کتاب ها به دست می آورند، به همان میزان از سطح مردم نادان پایین ترند که مردم برخوردار از علم راستین از آنها بالاترند. زیرا میان علم راستین و عقاید نادرست، جهالت حد وسط است. حس و تصور طبیعی دچار نادرستی و بیهودگی نمی شوند. طبیعت خود نمی تواند اشتباه کند. اما همین که انسان ها از غنای زبان برخوردار می گردند، یا خردمندتر و یا احمق تر از مردم معمولی می شوند. و همچنین بدون یاری کلام هیچکس نمی تواند یا به نحو کامل خردمند گردد و یا کاملاً احمق شود (مگر آنکه حافظه او به علت بیماری یا ضعف بنیه در اندام ها [ اصلاً ]آسیب دیده باشد). زیرا کلمات برای مردم خردمند همچون دستگاه حساب هستند که به وسیله آن [ امور را] می سنجند، ولی برای مردم احمق و نادان همچون پول هستند و به آنها براساس اعتبار ارسطوها و سیسرون ها و توماس [ آکوئیناس] ها و هر صاحب نظر دیگری ارزش می بخشند.

محمول کلمات

محمول کلمات(۱۶۷) هر آن چیزی است که قابل محاسبه(۱۶۸) و بررسی باشد و بتوان یکی را به دیگری افزود تا جمعی به دست آید؛ و یا یکی را از دیگری کم کرد و در نتیجه باقی مانده ای حاصل شود. مردم لاتین زبان محاسبه پول را Rationes [ حساب پول] و نگهداری حساب را Ratiocinatio [ امروزه به معنی استدلال عقل بر پایه قیاس است می خواندند؛ و آنچه را که ما در صورت حساب ها و دفترهای حساب فقره(۱۶۹) می خوانیم آنها Nomina یعنی نام ها می نامیدند؛ و از همین ظاهرا برمی آید که آنها کلمه Ratio [ حساب] را به توانایی بررسی و تفحص(۱۷۰) در همه امور دیگر تعمیم دادند. یونانیان تنها یک کلمه[ یعنی] λόγοϬ برای کلام و عقل هر دو دارند؛ نه به این دلیل که آنها فکر می کردند کلام بدون عقل نمی تواند وجود داشته باشد؛ بلکه آنها تعقل و استدلال بدون کلام را [ ناممکن می دانستند]: و عمل تعقل و استدلال را Syllogisme [ قیاس صوری می خواندند که به معنی جمع بستن نتایج یک حکم برای حکم بعدی است. و چون چیزهای واحدی ممکن است تحت مقتضیات گوناگون بررسی شوند، نام های آنها (برای نشان دادن تنوع) صور گوناگونی می یابد. انواع کلمات و نام ها را می توان به چهار مقوله عمومی تقلیل داد.
نخست، کلمه ای ممکن است به ماده(۱۷۱) یا جسم(۱۷۲) اطلاق شود: مانند [ کلمه] زنده، محسوس، عاقل، داغ، سرد، متحرک، ساکن؛ از همه این کلمات مفهوم ماده یا جسم استنباط می شود؛ و همه اینها نام های ماده هستند.
دوم اینکه کلمه ای ممکن است عرض یا کیفیت چیزی را توصیف کند. مانند در حرکت بودن، طولانی بودن، گرم بودن و جز آن؛ و سپس با اندکی تغییر یا تبدیل، از نام خود آن چیز نامی برای عرضی که ملاحظه می کنیم می سازیم؛ چنانکه به جای زنده بودن [ کلمه] زندگی و برای تحرک یافته، حرکت و به جای طولانی بودن، طول و جز آن را به کار می بریم. تمام این گونه کلمات نام های اعراض و خواصی هستند که به واسطه آنها یک ماده یا جسم از دیگری متمایز می گردد. همه این کلمات نام های انتزاعی(۱۷۳) خوانده می شوند زیرا (نه از ماده بلکه) از صفت ماده منتزع شده اند.
سوم اینکه خصوصیات بدن خود را ملاحظه می کنیم و از آنجا تمایزاتی در کلام به وجود می آوریم: مثل وقتی که چیزی را دیده ایم دیگر نه خود آن چیز بلکه منظره، رنگ [ و] صورت آن در مخیله خود را در نظر می آوریم: و نیز وقتی چیزی می شنویم، نه خود آن چیز بلکه مسموع یا صدای آن را در نظر می آوریم که عبارت است از صورت ذهنی یا تصور ما از آن چیز به واسطه گوش: و اینها نام های صور ذهنی هستند.

انواع کلمات موجبه

چهارم اینکه خود نام ها و کلمات را توصیف و نامگذاری می کنیم: زیرا [ کلماتی مانند] عام، کلی، خاص [ و] مبهم(۱۷۴) نام کلمات هستند. و ایجاب، استفهام، امر(۱۷۵)، روایت(۱۷۶)، قیاس، وعظ(۱۷۷) [ و]خطابه(۱۷۸) و بسیاری از این گونه نام ها، نام های کلمات اند و [ انواع چهارگانه بالا] انواع نام های مثبته(۱۷۹) هستند که برای توصیف اشیای طبیعی واقعی و یا چیزهایی که ذهن آدمی به عنوان اجسام موجود، تصور می کند و نیز برای توصیف خواص واقعی و یا خیالی اجسام؛ و بالاخره برای تسمیه خود کلمات به کار می روند.

کلمات سالبه و کاربرد آنها

همچنین کلمات دیگری هستند که سالبهاند؛ و اینها علائمی هستند حاکی از اینکه کلمه[ به کار رفته] وصف چیز مورد نظر نیست، مانند کلماتی چون هیچ چیز، هیچکس، نامتناهی، فهم ناپذیر(۱۸۰)، سه، چهار نیست، و نظیر آنها؛ که با این حال در توصیف امور و یا اصلاح توصیفات موثرند و افکار پیشین ما را به خاطر ما می آورند، هر چند که خود نام چیزی نباشند، زیرا دست کم مانع از آن می شوند که کلماتی را بپذیریم که به درستی به کار نرفته اند.

کلمات بی معنا

همه کلمات دیگر تنها اصواتی بی معنا هستند، و اینها خود بر دوگونه اند. نخست کلماتی که تازه رایج شده اند و معنای آنها هنوز به واسطه تعریف روشن نشده است؛ و مدرسیون و فلاسفه مغلق نویس از این نوع کلمات بسیار جعل کرده اند.
نوع دوم کلماتی است که از دو اسم که معانی متضاد و ناسازگاری دارند ساخته شده باشند، مانند جسم غیرمادی(۱۸۱) یا ذات غیرمادی(۱۸۲) (که هر دو یکی هستند) و شمار بسیاری دیگر. زیرا وقتی که عبارتی کاذب باشد، دو اسمی که آن عبارت از آنها ساخته شده است و در این مورد با هم یکی شده اند، اصلاً هیچ معنایی نخواهند داشت. برای مثال اگر این قضیه که چهار گوشه گرد است حکم کاذبی باشد در آن صورت کلمه چهار گوشه گرد هیچ معنی نمی دهد؛ بلکه صرفا کلمه بی معنایی است. به همین سان اگر این گفته نادرست باشد که فضیلت(۱۸۳) را می توان تزریق و القا کرد و یا به درون کسی دمید، در آن صورت کلمات فضیلت القا و الهام شده یا فضیلت دمیده شده [ چون روح] به همان اندازه بیهوده و بی معنا است که کلمه چهار گوشه گرد یاوه است. و به همین دلیل به ندرت، کلمه ای بی معنا و پوچ یافت می شود که از اسامی لاتین و یونانی ترکیب نشده باشد. در زبان فرانسه به ندرت در مورد سخن گفتن حضرت عیسی مسیح واژه parolesبه کار می رود و اغلب واژه verbe استعمال می شود؛ با این حال parole و verbe بیش از این تفاوتی ندارند که یکی لاتین و دیگری فرانسوی است. [ و هر دو به معنی سخن گفتن اند].

فهم

وقتی کسی با شنیدن کلامی همان افکاری را دریافت کند که کلمات آن کلام و پیوند میان آنها برای انتقال همان معانی و افکار تعیین و ترکیب شده اند، در آن صورت گفته می شود که آن کس آن کلام را فهمیده است: زیرا فهم هیچ چیز دیگری جز تصور ایجاد شده به وسیله کلام نیست. و بنابراین اگر کلام ویژه انسان باشد (که به نظر من باید چنین باشد) در آن صورت فهم نیز خاص اوست. و بنابراین احکام بیهوده و کاذب، اگر کلی باشند، قابل فهم نیستند؛ هر چند بسیاری کسان فکر می کنند که [ آنها را] می فهمند درحالی که صرفا کلمات را تکرار و یا از برمی کنند.
درباره انواع کلامی که خواست ها و بیزاری ها و خواهش های نفسانی آدمی را بیان می کنند و درباره کاربرد درست و نادرست آنها بعد از گفت وگو درباره امیال سخن خواهم گفت.

معانی متغیر کلمات

نام های چیزهایی که بر ما تاثیر می گذارند، یعنی موجب خوشایند یا بیزاری ما می شوند، از آنجا که همه انسان ها از یک چیز تاثیر همانند نمی پذیرند و یا یک فرد نیز همواره [ یک تاثیر نمی پذیرد]، در مکالمات میان انسان ها، معانی متغیر(۱۸۴)ی دارند. زیرا چون همه نام ها برای بیان تصورات ما وضع می شوند و همه تاثرات ما تنها تصوراتی هستند، پس وقتی یک چیز را به شیوه های متفاوت تصور می کنیم، مشکل بتوانیم از نام گذاری متفاوت [ آن تصورات ]اجتناب ورزیم. زیرا هر چند سرشت آنچه تصور می کنیم در هر صورت یکسان باشد، اما تنوع دریافت آن به وسیله ما به لحاظ تفاوت در ساختمان بدنی و پیشداوری های فکری مان، به هر چیزی رنگی از امیال گوناگون ما می بخشد. بنابراین آدمی باید در استدلال به کلمات توجه کند؛ زیرا آنها علاوه بر معنایی که ما از ذاتشان استنباط می کنیم، همچنین در معنایی دیگر طبع، تمایل و منافع گوینده را افاده می کنند، مانند کلمات فضایل و رذایل؛ زیرا آنچه را که یکی خردمندی می خواند، دیگری ترس می داند؛ و آنچه را یکی ظلم می شمارد دیگری عدالت می داند؛ آنچه کسی اسراف(۱۸۵) می خواند دیگری سخاوت(۱۸۶) به حساب می آورد؛ و آنچه یکی خوی جدی(۱۸۷) می داند دیگری حماقت می شمارد و غیره. و بنابراین چنین کلماتی هرگز نمی توانند مبنای درستی برای استدلال عقلی باشند. استعارات و کاربرد مجازی کلام(۱۸۸) نیز همین گونه اند اما خطر کمتری دربردارند زیرا اینها را برخلاف کلمات اول با علم و آگاهی به معنایی متغیر به کار می برند.

فصل سوم.در باب توالی یا رشته تصورات

منظور من از توالی یا رشته افکار تعاقب یک اندیشه پس از دیگری است که (برای تمیز آن از مکالمه لفظی) مکالمه ذهنی خوانده می شود.
وقتی کسی درباره هر چیزی بیاندیشد اندیشه بعدی او برخلاف آنچه به نظر می رسد یکسره تصادفی [ و بی ربط نیست. هر اندیشه ای بدون ارتباط، متعاقب اندیشه دیگر نمی آید. همچنانکه ما هیچ تصوری نداریم که پیش تر کلاً یا بعضا آن را حس نکرده باشیم؛ به همین سان هیچگونه انتقالی از یک تصور به تصور دیگر نخواهیم داشت که پیشتر [ انتقالی مشابه با آن در حواس خود نداشته باشیم. دلیل آن از این قرار است: همه خیالات و صُوَر ذهنی حرکاتی در درون ما هستند یعنی بقایای حرکاتی هستند که در ذهن ما ایجاد شده اند: و آن حرکاتی که در حالت حس بی درنگ به دنبال یکدیگر آمده اند، پس از [ اتمام] حس نیز با یکدیگر ادامه می یابند: تا بدانجا که اگر حرکت نخست دوباره واقع شود و غالب گردد، حرکت دوم، به واسطه به هم پیوستگی ماده تحرک یافته، به دنبال آن می آید، به همان شیوه که کل آب ریخته شده بر روی میزی به آن سمتی کشیده می شود که هر بخشی از آن به وسیله انگشت کشانده شود. اما چون در حالت حس به دنبال چیزی که حس شده گاه یک چیز و گاه چیز دیگر می آید؛ بنابراین پس از تصور چیزی به طور قطع معلوم نیست چه چیز دیگری تصور خواهیم کرد؛ تنها آنچه یقینی است این است که آن چیز [ دوم] چیزی خواهد بود که زمانی در گذشته به دنبال همان [ چیز اول] آمده باشد.

توالی هدایت نشده افکار

توالی افکار یا مکالمه ذهنی بر دو گونه است. نوع اول هدایت نشده، فاقد طرح و متغیر است، و در آن هیچ اندیشه نیرومندی نیست که بر اندیشه های متعاقب خود غلبه داشته و آنها را به سوی خود به عنوان غایت و هدف امیال دیگر هدایت کند؛ در این مورد گفته می شود که اندیشه ها سرگردان و فاقد جهت بوده و نسبت به یکدیگر بی ارتباط به نظر می رسند، چنانکه در خواب [ چنین است]. از این نوع اند اندیشه های انسان هایی که نه تنها منزوی هستند بلکه به هیچ چیز هم توجه و عنایت ندارند؛ البته در این حالت هم فکر آنها به اندازه زمان های دیگر مشغول است ولی هماهنگی ندارد؛ مانند صدایی که از سازی کوک نشده برمی آید؛ و یا صدای ساز کوک شده برای کسی که نمی تواند آنرا بنوازد. و با این حال در این حالتِ آشفتگی و به هم ریختگی ذهن، آدمی ممکن است اغلب مسیر [ اندیشه و وابستگی یک اندیشه به اندیشه دیگر را دریابد. [ مثلاً] در گفت وگو از جنگ داخلی فعلی [ انقلاب انگلیس چه پرسشی می تواند از این پرسش (که یکی پرسید) بی ربط تر باشد که پول رومی چه ارزشی داشت؟ با این حال ارتباط مزبور برای من به حد کافی آشکار بود. زیرا اندیشه جنگ [ داخلی] اندیشه تحویل پادشاه به دشمنانش را به ذهن آورد؛ و این اندیشه هم اندیشه تسلیم کردن مسیح و خیانت به او را به یاد آورد؛ و این هم اندیشه سی سکه ای را که بهای آن خیانت [ از جانب یهودا] بود و از همین جا بود که آن پرسش بدخواهانه به سهولت به دنبال آمد؛ و این همه در یک لحظه از زمان [ صورت گرفت] زیرا اندیشه سریع است.

توالی هدایت شده افکار

نوع دوم باثبات تر است زیرا به وسیله انگیزه یا طرحی تنظیم و هدایت می شود. زیرا تاثیر [ ذهنی چیزهایی که ما مشتاقانه طلب می کنیم یا از آنها هراس داریم نیرومند و پایدار است و یا (اگر هم مدتی متوقف شود) به سرعت باز می گردد: آن [ تاثیر] گاه چنان نیرومند است که مانع خواب ما می شود و یا خواب ما را مختل می کند. از طلب و آرزو اندیشه یافتن وسایلی پدید می آید که [ به تجربه] دیده ایم که موجب دستیابی به چیزهایی شبیه مقاصد و اهداف ما می گردند؛ و از این اندیشه هم اندیشه [ یافتن] وسایل [ ثانویه لازم برای دستیابی] به آن وسیله [ اولیه پدید می آید و همچنان این رشته ادامه می یابد تا اینکه ما به نقطه آغازی می رسیم که در عرصه اختیار ماست. و چون غایت مورد نظر به واسطه تاثیر حسی مربوطه اغلب به ذهن می آید، افکار ما دوباره در جهت آن غایت و هدف قرار می گیرند تا متفرق و پراکنده نشوند. و یکی از حکمای هفتگانه همین نکته را در نظر داشت و بر همان اساس این دستور اخلاقی را که اینک بسیار مستعمل شده است بیان داشت: respice finem، یعنی اینکه در همه اعمال خود همواره به چیزی توجه داشته باشید که همه اندیشه هایتان را در راه دستیابی به خود هدایت کند.(۱۳۱)
رشته توالی تنظیم شده افکار بر دو نوع است. نخست وقتی در مورد معلولی متصور، به دنبال علل یا عواملی برمی آییم که آن را ایجاد می کنند: و این میان انسان و حیوان مشترک است. دوم آن است که به هنگام تصور هر چیزی، در جستجوی همه اثراتی باشیم که ممکن است به واسطه آن چیز ایجاد گردد: یعنی اینکه تصور می کنیم که با داشتن آن چیز چه کارهایی می توانیم انجام دهیم. و این نوع از توالی افکار را جز در انسان، در موجودات دیگر ندیده ام؛ زیرا این کیفیت و ویژگی خاصی است که مشکل بتوان گفت جزئی از طبیعت هر موجود زنده ای باشد که میل دیگری جز امیال حسی مانند گرسنگی، تشنگی، شهوت و خشم نداشته باشد. خلاصه آنکه مکالمه ذهنی وقتی تابع طرح و تدبیر باشد چیزی جز جستار(۱۳۲) یا قوه ابداع و اختراع نیست که مردم لاتین زبان آن را خردمندی(۱۳۳) و زیرکی(۱۳۴) می خوانند؛ [ که عبارت است از]جستجوی عللِ معلولی موجود در حال یا در گذشته؛ و یا [ جستجوی] معلول های علتی موجود در حال یا در گذشته. مثلاً گاه کسی در جستجوی چیزی است که گم کرده است؛ و ذهنش از آن مکان و زمانی که او آن چیز را گم کرده است، از جایی به جایی و از زمانی به زمانی دیگر به عقب برمی گردد تا ببیند که در کجا و چه زمانی آن چیز را با خود داشته بوده است؛ یعنی اینکه می خواهد زمان و مکان معین و محدودی بیابد و در آن جستجوی خویش را آغاز کند. همچنین از آنجا افکار او به مکان ها و زمان هایی می رود تا دریابد چه عمل یا واقعه ای می توانسته موجب گم شدن آن چیز شده باشد. این حالت را یادآوری(۱۳۵) یا تذکر می نامیم مردم لاتین زبان آن را Reminiscentia می خوانند که به معنی بازشناسی(۱۳۶) اعمال پیشین خودمان است.

یادآوری

گاه آدمی جای معینی را که در حیطه آن قرار است به جستجو بپردازد می شناسد؛ و سپس افکار او به تمام بخش های آن سر می کشد به همان شیوه که آدمی برای یافتن گوهری [ گم شده اتاقی را می روبد؛ یا به همان شیوه که سگی همه جا را می گردد تا بویی را بیابد؛ یا کسی برای یافتن قافیه ای الفبا را از اول تا آخر مرور می کند.

دوراندیشی

گاه آدمی می خواهد به علت وقوع عملی پی ببرد؛ پس، درباره عمل مشابهی در گذشته و حدوث مکرر آن می اندیشد با این فرض که حوادث مشابه به دنبال اعمال مشابه واقع می شوند. مانند کسی که آینده تبهکاری را بدین شیوه پیش بینی می کند که عواقب جرائم مشابهی را که در گذشته مشاهده کرده باز می شناسد و از اندیشه ای به اندیشه دیگر به این ترتیب پیش می رود [ که] متوالیا جرم، پاسبان، زندان، قاضی و چوبه دار [ را تصور می کند]. این گونه افکار پیش بینی(۱۳۷) و پیش اندیشی(۱۳۸) یا احتیاط(۱۳۹) و گاه خردمندی خوانده می شود، هر چند حدس [ درباره آینده] به علت دشواری ملاحظه همه شرایط، ممکن است بسیار گمراه کننده باشد. اما قدر متیقن اینکه به اندازه ای که کسی در امور گذشته تجربه ای بیشتر از دیگری داشته باشد، به همان اندازه نیز پیش اندیش تر است و پیش بینی هایش کمتر مواجه با ناکامی می گردند. زمان حال تنها در طبیعت وجود دارد؛ امور گذشته تنها در خاطره وجود دارند؛ اما امور آینده اصلاً وجود ندارند؛ آینده تنها توهم ذهن است که توالی اعمال گذشته را بر اعمال زمان حاضر اعمال می کند؛ این کار با بیشترین میزان اطمینان به وسیله کسی انجام شدنی است که بیشترین تجربه را داشته باشد، ولیکن باز هم یقین کافی [ میسر نیست]. وگرچه وقتی واقعه ای با پیش بینی ما جور درآید، ممکن است آن را پیش بینی بخوانیم ولی با این حال این [ پیش بینی] طبیعتا تنها فرض محتملی است، زیرا قدرت پیش بینی امور آینده که پیش اندیشی است تنها از آنِ کسی است که به اراده خود آن امور را به وقوع برساند. پیشگویی و پیامبری به شیوه ای مافوق طبیعی تنها از چنین کسی برمی آید. بهترین پیشگو و پیامبر طبعا بهترین حدس زننده است و بهترین حدس زننده هم کسی است که در اموری که حدس می زند بیشترین مهارت و دانش را دارا باشد: زیرا چنین کسی بیشترین نشانه ها و قرائنی را در دست دارد که به وسیله آنها می توان حدس زد.

نشانه ها

نشانه یا اماره واقعه ای متقدم بر واقعه ای متاخّر است؛ و یا به طور معکوس، نتیجه واقعه متقدمی است، وقتی که نتایج مشابهی [ از آن واقعه] قبلاً مشاهده شده باشند: و هر چه [ این نتایج بیشتر مشاهده شده باشند، نشانه و اماره کمتر مورد تردید است. و بنابراین کسی که بیشترین تجربه را در هر کاری داشته باشد، بیشترین اماراتی را در دست دارد که به وسیله آنها آینده را حدس بزند و در نتیجه پیش اندیش ترین [ کس در آن کار] است: و بسیار بیش از کسی که در آن کار تازه وارد است، پیش اندیش است، تا آنجا که نمی توان گفت که هوش و توانایی طبیعی بتواند آن نابرابری را جبران کند: گرچه شاید بسیاری از مردان جوان عکس این تصور را داشته باشند.
با این حال وجه ممیزه انسان از حیوان دوراندیشی نیست. حیواناتی هستند که در یک سالگی بیش از کودکی ده ساله درک می کنند و با دوراندیشی بیشتر نفع خود را در نظر می گیرند.

فصل چهارم. در باب کلام

منشا کلام

اختراع چاپ گرچه هوشمندانه است، اما در مقایسه با اختراع حروف کار بزرگی نیست. اما معلوم نیست چه کسی نخستین بار حروف را پیدا کرد. برخی می گویند کسی که نخستین بار آنها را وارد یونان کرد کادموس(۱۴۵) فرزند آگنور پادشاه فینیقیه بود. و این اختراعی سودمند برای تداوم بخشیدن به خاطره زمان گذشته و برای ایجاد پیوند میان ابنای بشر در بسیاری از سرزمین های دورافتاده زمین بود هر چند بسیار دشوار بود زیرا مستلزم ملاحظه دقیق حرکات گوناگون زبان، سقّ، لب ها و دیگر اندام های کلامی بود که برای ساختن انواع بسیار حروف و علامات جهت به خاطر سپردن آن [ حرکات] به کار می روند. اما والاترین و سودمندترین ابداع، ابداع کلام بود که مرکب از نام ها و اوصاف(۱۴۶) و پیوند میان آنهاست؛ و به واسطه آن آدمیان افکار خود را ثبت می کنند، آنها را پس از گذشت زمان به یاد می آورند و همچنین برای استفاده و مکالمه متقابل آنها را به یکدیگر اعلام می کنند؛ بدون آن ممکن نبود که در میان انسان ها دولت، جامعه، قرار داد، یا صلح بیش از میزانی که در بین شیرها، خرس ها و گرگ ها یافت می شود، پدید آید. نخستین سازنده کلام خود خداوند بود که به آدم آموزش داد تا موجوداتی را که خود در نظر او ظاهر کرده بود نامگذاری کند؛ زیرا کتاب مقدس در این باره چیزی بیش از این نمی گوید. اما همین کافی بود تا او را در افزودن نام های دیگر به تدریج که تجربه و به کار گرفتن سایر موجودات اقتضا می کرد، راهنمایی نماید؛ و آن کلمات را بدان شیوه برحسب مراتب و درجات مرتب کند تا آنکه خود بتواند افاده معنا نماید؛ و بدین سان با گذشت زمان تنها آن میزان کلام که مورد استفاده او [ آدم] بود، پدید آمد؛ هر چند نه به اندازه ای که سخنور یا فیلسوفی را نیاز است. زیرا من خود در کتاب مقدس چیزی نمی یابم که بتوان از آن مستقیما یا باواسطه استنباط کرد که نام همه اشکال، اعداد، اندازه ها، رنگ ها، صداها، صور ذهنی [ و] روابط به آدم آموزش داده شده باشد، تا چه رسد به نام های خود کلمات، مانند عام(۱۴۷)، خاص(۱۴۸)، موجبه(۱۴۹)، سالبه(۱۵۰)، استفهامی(۱۵۱)، رجایی(۱۵۲)، نامحصور(۱۵۳) که همه سودمند هستند؛ و یا هستی(۱۵۴)، اراده(۱۵۵)، جوهر(۱۵۶) و دیگر کلمات بی معنای مدرسیون.
اما کل این زبانی که آدم و ابنای او به دست آوردند و گسترش دادند، دوباره در برج بابل یعنی زمانی که خداوند همه آدمیان را به خاطر طغیانشان دچار فراموشی زبان پیشین خود کرد از دست رفت.(۱۵۷) و انسان ها چون به این جهت مجبور شدند خود را در نقاط مختلف جهان پراکنده سازند، لاجرم به حکم نیاز (که مادر همه اختراعات است) انواع زبان هایی که اکنون موجودند در طی مراحل مختلف پیدا شدند و با گذشت زمان در همه جا گسترش یافتند.

فایده کلام

فایده عمومی کلام تبدیل مکالمه ذهنی ما به [ مکالمه] لفظی، یا رشته افکار ما به رشته کلمات است؛ و این خود دو فایده در بر دارد که یکی از آن دو ثبت توالی افکار ماست؛ زیرا چون [ این افکار ممکن است از خاطر ما فراموش شوند و ما دوباره به زحمت بیفتیم تا آنها را به یاد آوریم، پس می توان آنها را به واسطه کلماتی که علامت آنها هستند در خاطر حفظ کرد. بنابراین نخستین فایده کلمات این است که به عنوان علائم یا نشانه ها برای یادآوری امور به کار می روند. [ فایده] دیگر وقتی معلوم می شود که شماری از کسان آنها را به کار ببرند تا (به واسطه نحوه پیوند و ترتیب آن کلمات) تصور یا فکر خود درباره هر امری را به یکدیگر منتقل کنند؛ و همچنین خواست ها، ترس ها و دیگر امیال و حالات نفسانی خود را به هم تفهیم نمایند. و به جهت این فایده است که کلمات، علائم خوانده می شوند. فواید خاص کلام عبارتند از: نخست ثبت آنچه ما پس از تامل و تعمق به عنوان علت امور مربوط به حال یا به گذشته درمی یابیم و نیز ثبت تبعات یا اثرات اشیا در حال یا در گذشته؛ و این خود به طور خلاصه عبارت است از کسب دانش. فایده ویژه دوم ارائه دانش مکتسبه خودمان به دیگران است که مشاوره و آموزش متقابل خوانده می شود. فایده سوم اعلام خواست و مقاصد خود به دیگران به منظور جلب تعاون و همکاری آنها است. و فایده چهارم سرگرم کردن خودمان و دیگران از طریق بازی بی زیان با کلمات صرفا برای تفریح یا مقاصد زیبایی شناسانه است.

سوءاستفاده از کلام

در مقابل این چهار فایده چهارگونه کاربرد نابه جا وجود دارد. نخست، وقتی که مردم افکار خود را به علت ابهام و نوسان معنای کلماتشان به اشتباه ثبت می کنند؛ به این شیوه آنها به جای تصورات خود چیزی را ثبت می کنند که هرگز تصور نکرده اند و بدینسان خود را فریب می دهند. دوم وقتی آدمیان کلمات را به صورت استعاری به کار می برند؛ یعنی در معنایی غیر از آنچه برای آنها تعیین شده است؛ و بدین سان دیگران را می فریبند. سوم وقتی که با کلمات چیزی را به عنوان خواست خود اعلام می کنند که [ خواست آنها] نیست. چهارم وقتی مردم کلمات را برای رنجاندن یکدیگر به کار می برند، زیرا همچنانکه طبیعت برخی موجودات زنده را با دندان، برخی را با شاخ و برخی را با دست و پنجه برای آزردن دشمن مسلح ساخته است، پس آزردن دیگران با زبان، یکی از کارکردهای بد آن است، مگر آنکه دیگران کسانی باشند که وظیفه داریم بر آنها حکومت کنیم؛ در این صورت کار ما نه رنجاندن بلکه تصحیح و اصلاح کردن است.

اسامی خاص و عام

شیوه کاربرد کلام برای به خاطر داشتن توالی علت ها و معلول ها مرکب از وضع نام ها و پیوند(۱۵۸) میان آنهاست. از نام ها برخی خاص(۱۵۹) و مختص تنها یک چیز هستند؛ مانند پطرس، یوحنا، این مرد، این درخت؛ و برخی مشترک(۱۶۰) [ عام] میان بسیاری چیزها هستند؛ مانند انسان، اسب، درخت؛ گرچه هر یک از اینها تنها یک نام است ولی با این حال نام چیزهای خاص متعددی است؛ و از این لحاظ [ نام] کلی(۱۶۱) خوانده می شود؛ اما در جهان هیچ چیز کلی جز نام ها وجود ندارد؛ زیرا چیزهایی که نام دارند همگی منفرد و یگانه هستند.

اسامی کلی

یک نام کلی بر بسیاری چیزها به خاطر شباهت شان در کیفیتی و یا عَرَضی خاص نهاده می شود؛ و درحالی که نام خاص تنها یک چیز را به ذهن می آورد؛ [ نام های] کلی هر یک از آن شمار بسیار را به یاد می آورند.
و از نام های عام برخی گستره ای بیشتر و برخی کمتر دارند و آنهایی که گسترده ترند آنهایی را که گستره کمتری دارند شامل می شوند و برخی نیز دارای گستره ای یکسان هستند و یکدیگر را متقابلاً شامل می گردند. برای مثال کلمه جسم مصداق گسترده تری از کلمه انسان دارد و آن را شامل می شود: ولی کلمات انسان و عاقل دامنه یکسانی دارند و متقابلاً یکدیگر را شامل می گردند. اما باید توجه داشته باشیم که مقصود از کلمه در اینجا برخلاف دستور زبان همواره یک کلمه نیست؛ بلکه گاه به جهت طولانی شدن کلام چندین کلمه را با هم در برمی گیرد. مثلاً همه کلمات این جمله: کسی که در اعمال خود قوانین کشور خویش را رعایت می کند، تنها یک کلمه را تشکیل می دهند که معادل با کلمه انسان عادل است.

حدس درباره زمان گذشته

به همان سان که دوراندیشی تصوّر احتمالی(۱۴۰) آینده است که از تجربه زمان گذشته به دست می آید: به همان گونه فرض کردن درباره امور گذشته هم ممکن است و چنین فرضی خود از امور گذشته (نه آینده) دیگر به دست می آید. کسی که مشاهده کرده است که از چه طرقی و طی چه مراحلی نخستین بار دولتی بالنده و شکوفا دچار جنگ داخلی و سپس ویرانی شده است، با مشاهده تباهی و ویرانی هر دولت دیگری حدس خواهد زد که جنگ و روندی مشابه در آنجا نیز به وقوع پیوسته است. اما این حدس نیز تقریبا به همان میزانِ حدس درباره آینده نامطمئن است؛ زیرا هر دو تنها مبتنی بر تجربه هستند.
تا آنجا که من می دانم برای انسان جز زاده شدن و زیستن به کمک حواس پنجگانه خود، هیچ عمل فکری دیگری نیست که به شیوه ای طبیعی در او تعبیه شده باشد به نحوی که وی برای اِعمال آن به هیچ چیز دیگری نیاز نداشته باشد. قوای دیگری که درباره آنها بعدا سخن خواهم گفت و به نظر می رسند که تنها خاص انسان باشند، از طریق اکتساب و کوشش به دست می آیند و رشد می کنند؛ و بیشتر مردم آنها را از طریق آموزش و انضباط فرامی گیرند؛ و همگی از صناعت کلمه و کلام نشئت می گیرند. زیرا ذهن انسان به جز حس و فکر و رشته افکار حرکت دیگری ندارد؛ هر چند به یاری کلام و روش می توان همان قوا را تا بدان پایه اعتلاء بخشید که انسان ها را از دیگر موجودات زنده ممتاز سازند.
هر چیزی را که ما تصور می کنیم متناهی(۱۴۱) است. بنابراین هیچ صورت ذهنی یا تصوری از آنچه ما نامتناهی(۱۴۲) می خوانیم وجود ندارد. هیچ انسانی نمی تواند در ذهن خود تصوری با ابعاد نامتناهی داشته باشد؛ و یا شتاب نامتناهی، زمان نامتناهی، نیروی نامتناهی و یا قدرت نامتناهی را تصور کند. وقتی ما می گوییم که چیزی نامتناهی است تنها این معنا را می رسانیم که ما قادر به تصور نهایت و حدود آن چیز نیستیم، [ زیرا] تصوری از آن چیز نداریم بلکه تنها ناتوانایی خودمان را تصور می کنیم. و بنابراین ما نام خداوند را نه به آن خاطر به کار می بریم که بتوانیم او را تصور کنیم؛ (زیر او فهم ناپذیر(۱۴۳) است؛ و عظمت و قدرت او تصورناپذیرند)؛ بلکه به منظور تکریم و تعظیم او به کار می بریم. همچنین چون (چنانکه پیش تر گفتیم) هر آنچه ما تصور می کنیم خواه کلاً یا جزئا نخست به واسطه حس دریافت شده است؛ پس آدمی نمی تواند هیچ اندیشه ای از چیزی داشته باشد که موضوع حس نباشد. بنابراین هیچ انسانی نمی تواند هیچ چیزی را تصور کند مگر آنکه ضرورتا آن را در مکانی تصور کند، و آن چیز باید دارای اندازه ای معین بوده و قابل تقسیم به اجزاء باشد؛ همچنین هیچ چیزی نمی تواند کلاً و تماما در یک زمان در دو جای متفاوت باشد؛ و یا اینکه دو یا چند چیز نمی توانند در عین حال درست در یک جا باشند: زیرا هیچیک از این حالات هیچگاه به حس درنمی آید و در نیامده است، بلکه این گفته ها باطل و بیهوده اند و بر پایه اعتبار (یکسره بی پایه و بی معنای) فیلسوفان گمراه و مدرسیون(۱۴۴) فریب خورده یا فریبکار به کار می روند.

نظرات کاربران
درباره کتاب لوياتان

تو ایران که نود درصد قیمت کتاب بخاطر کاغذشه رو چه حسابی باید یه pdf قیمتش انقدر باشه
در 3 ماه پیش توسط