فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوتول‌خان

کتاب کوتول‌خان
قصه‌های عهد بوق - ۲

نسخه الکترونیک کتاب کوتول‌خان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کوتول‌خان

این داستان تقدیم می‌شود به همه‌ی دزدهای عالم، از دزدهای خُرده‌پا بگیر تا آنهایی که... آنهایی که... آنهایی که... هستند. دزدهای یک ‌چشم و یک دست و یک پا و بی‌چشم و بی‌دست و بی‌پا و... دزدهای زمینی، دریایی، هوایی، کوهی، جنگلی و البته غاری؛ تقدیم به همه‌ی دزدها..

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کوتول‌خان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مراد شاه دزد

این داستان تقدیم می شود به تمام دزدهای عالم. از دزدهای خُرده پا بگیر تا آنهایی که... آنهایی که... آنهایی که... هستند. دزدهای یک چشم و یک دست و یک پا و بی چشم و بی دست و بی پا و... دزدهای زمینی، دریایی، هوایی، کوهی، جنگلی و البته غاری؛ تقدیم به همه ی دزدها.
*
مراد شاه دزد، دزد عجیب و غریبی بود. همه او را توی عهد بوق می شناختند از کوچک و بزرگ و پیر و جوان بگیر تا جن و غول و پری و اسمش را که می آوردی مو به تن همه سیخ می شد و پرهای پرندگان می ریخت و مارها پوست می انداختند. هیچ کس حریف مراد نبود، گاهی وقت ها خودش هم حریف خودش نمی شد.
مراد چهره ی ترسناکی داشت، یک چشمش را با یک چشم بند بسته بود و خنجری هم همیشه به کمرش بود، به هرکس با آن یک چشم نگاه می کرد طرف هر چی داشت همان جا می ریخت و فرار می کرد. خودش می گفت تخم آن چشم کورش را شاه مار کبرا وقتی که داشته به الماس شاه مار نگاه می کرده نیش زده است. البته بعضی ها هم می گفتند او چشمش را بسته است تا ترسناک تر به نظر برسد.



مراد شاه دزد، بد دزدی بود. او به پول و طلا و جواهر قانع نبود وگاهی وقت ها باد و باران و درخت ها و ابرها و خورشید و ماه و ستاره ها را هم می دزدید و آن وقت هم قحطی و خشکسالی می شد و هم همه جا تاریک. بعد همه دست به دامن مراد می شدند، به او پول و طلا می دادند تا ابرها و باد و باران و خورشید و ماه و ستاره ها را دوباره آزاد کند، مراد هم پول ها را می گرفت و آنها را آزاد نمی کرد تا باز هم پول بیشتری بگیرد؛ بیشتر و بیشتر.
مراد توی عهد بوق برای خودش پادشاهی بود و کلی هم توی قلعه اش «شاه موتی»، دزد جمع کرده بود. او توی زیرزمین قلعه اش هر چیزی داشت از زمرد و یاقوت و الماس بگیر تا قسمتی از کره ی زمین. برای دستگیر کردن این شاه دزد توی عهد بوق بارها و بارها جایزه گذاشته بودند و خیلی ها هم به خاطر گرفتن جایزه، رفته بودند دنبالش، حتی نزدیک ترین دوستانش. بعد او را بارها و بارها از چهار طرف و چهار جهت محاصره کرده بودند و توی تله انداخته بودند، اما مراد شاه دزد هر وقت گیر می افتاد، یکی از درهای دنیا را باز می کرد و از آن در پا می گذاشت به فرار می رفت به آن سر دنیا. تا وقتی که آب ها از آسیاب می افتاد و دوباره برمی گشت به عهد بوق.
همیشه می گفت: «دنیا هزار تا در دارد که از تمام درهای آن در موقع خطر می شود فرار کرد.»
برای همین مردم توی عهد بوق هر دری را که می بستند او درِ دیگری را باز می کرد و از آن در پا می گذاشت به فرار. البته همیشه هم شانس با مراد همراه نبود و بعضی وقت ها، البته فقط بعضی وقت ها بدشانسی هم می آورد. مثلاً یک شب تاریک تاریک در عهد بوق رفت دزدی کند که یکدفعه مهتاب همه جا را روشن کرد و مراد هول شد و پایش رفت روی دم یک سگ و سگ واق واق کرد و پر کلاغِ بالای درخت ریخت روی گوش گربه ای که زیر درخت بود و گربه جیغی کشید که همه ی مردها و زن ها و بچه ها و پیرمردها و پیرزن ها که به سختی چیزی می شنیدند از خواب پریدند.
به هر حال مراد شاه دزد توی سرزمین عهد بوق ماهرترین دزدی بود که مردم دیده بودند، البته او تا همین امروز ماهرترین دزد تمام سرزمین ها و شهرهاست.
حالا توی عهد بوق برای او چه اتفاق ها و ماجراهایی افتاده است بماند برای بعد. فقط تا همین جا را داشته باشید که مراد شاه دزد، بد دزدی بود، بد.



مقدمه

همه ی ما، همه ی شما و همه ی ما و شما می دانیم که در هر سرزمینی هزار هزار تا آدم زندگی می کنند؛ آدم های خوب، خیلی خوب، خیلی خیلی بد، خیلی بد و کمی بد و بیشتر خوب و کمتر بد و... باز هم همگی با هم می دانیم که بعضی از این آدم های خوب یا بد، متفاوت تر، جالب تر، تاثیرگذارتر، بامزه تر و... تر هستند و اگر همین آدم ها را خوب بشناسیم مثل این است که تمام مردم آن سرزمین را شناخته ایم.
آدم هایی که ما درباره ی آنها حرف می زنیم و روی دیوارهای غار بودند از همین جنس هستند و اگر خوب دقت کنید، رد پای بقیه ی آدم های عهد بوق را هم می توانید روی آنها ببینید.
خُب دیگر مقدمه چینی کافی است، بهتر است تا دیر نشده برویم سروقت آدم های عهد بوق.

نظرات کاربران درباره کتاب کوتول‌خان