فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ...خدا

کتاب ...خدا

نسخه الکترونیک کتاب ...خدا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ...خدا

خاک
آب
هوا و نور
هیچ یک از این­ها
در تنهایی
به یکدیگر هیچ نیازی ندارند
تنها عاملی که باعث اظهار نیاز آن­ها
به همدیگر می­شود؛
عشق به دیدنِ موجودی است
که در خود عشق نهفته دارد.

  • ناشر انتشارات نظری
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ...خدا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





صدایی گمنام

به زندان می­کشم دل را در این اوراق زندانی
که شاید بعدها آن را بخواند چشم گریانی

کُند آزادم از دفتر، نشینم در صدای او
چو گوید شعر این فانی بگیرم جانِ طوفانی

چه می­گردد مرا بعد از دو ساعت زندگی با من
تنم را می­زند آتش دلِ رامم به ویرانی

تو ای گمنام، ای سایه، که می­خوانی مرا روزی
ببین دستان سَردم را به زیر خاک سیمانی

نگاهی میکنی دل را زِ خون دیده حاصل را
مزن آسان ورق دفتر مرا کُشت آن­چه می­خوانی

مرا سوزانَد این قلبم که پاک از پاکی دل شد
مرا حقّ است این آتش که دادم دل به نادانی

مرا بینی که ماندم پوچ، دل و شعرم تمامم پوچ
ببند آن شعر بدنامی که باشد بهترم فانی

مرا با یاس و نیلوفر خدایا آشنایی بود
مرا راندی از این دنیا به آن دنیا نمی­خوانی!؟

رسم عشق

عشق را با جرعه­ای مِی ­یافتم
وقف آن می هستی­ام را ساختم

مست گشتم کل هستی باختم
تا که رسم عشق را دریافتم

رنگ او

- مریم گفت: سفید است چون خیلی پاک است
- لاله گفت: قرمز است چون هرکسی بدون خون می­میرد
و اوست که به همه جان می دهد پس قرمز است
- لیلا گفت: سبز است چون جانماز مادر بزرگم سبز است و می­گوید او این رنگ را بیشتر دوست دارد پس سبز است
- ندا گفت: آبی است من شنیده­ام در آسمان است پس...
- منا گفت: سیاه است...
- سوسن گفت: بنفش است...
فرشته هیچ نمی­گفت!
- ندا در گوش همبازی­هایش پچ­پچی کرد و با خنده­ای طعنه آلود و بچه­گانه پرسید:
- فرشته! تو می­گویی چه رنگ است!؟
دخترک­ها یواشکی و با نگاه­های متعجب خندیدند...
- سوسن؛ او که رنگی نمی­شناسد.
- منا؛ اوکه...
- فرشته با لحنی آرام و تبسمی از سر یقین گفت:
به رنگی که من همیشه او را می­بینم و شما هیچ یک تا به حال آن را ندیده­اید.
لاله فوراً چشم­هایش را بست...
- یعنی سیاه است!؟
- نه! اگر شما هم نمی­دیدید
می­دیدید، او رنگی دارد که نامی ندارد
او فقط به رنگ خداست.

چه بنویسم که بنویسم!؟

در این شب غصه می­بارد
سکوت از درد می­نالد

به زنجیرم زده دنیا
به خود از بند می­بالد

خدایا آ به دیدارم
خود از خود گرچه بی­زارم

برای رفتن از دنیا
به سان ابر می­بارم

کجا جز برکه بنویسم!؟
چه از بهر که بنویسم

شدم طاق از چه بنویسم!؟
چه بنویسم که بنویسم!؟

بهار من

در باغی سبز که پاییزی زرد
آن را به خزانی سرد مبدّل خواهد ساخت
جوانه ی دلم را
به خزانی این ورق­ها می­بخشم...
هرخزانی را بهاریست....
و شاید نگاه طعنه آلودی نیز
بهار دل من باشد
پس از خزان تنم.

نکته

ازتو روی آوردم از غم­ها به روی مِی ­گساری
می که غم­هایش تو خود از آن گساری

صولت غم عاصی­ام کرد و ز دل این نکته برد
عاشق و مجنون و دل از غم، گساری؟!

رازِ رمز

نرد عشق و عشق بازی بازیِ هر باز، نیست
قلب عاشق جُز به معشوقش به قلبی باز نیست

عشق بازم قلب­ها را از سرِ عشق آفرید
سوزِ آن دل در دلِ بیمار و در هر ساز نیست

ای که می­جویی خبر از شهد عشقِ تک نگار
در هوس بازان خبر از آتشِ این ناز نیست

عشق جنگِ عقل و چنگ و مستی و دیوانگیست
با سکوت و راحتی با عقل­ها دمساز نیست

ای که می­گردی چو پروانه تو عشقی پاک را
عشق او در بودِ تو در او نیاز و ناز نیست

غرق در دلبر شدم شد غرق، دلبر در دلم
بازِ جانم را دگر هرگز سرِ پرواز نیست

ای که ویران کرده­ای بنیادهای جان و دل
وه! چه حالی! حالِ زارم را به جز آواز نیست

آشنا چشمم دمی نور رُخش دید و ندید
اوست رمزِ زندگانی رمزِ رو یک راز نیست

اشک شوق

خدایا سکوت کپک زده­ام را
از بزنگاه شکستن تا ناگهان فریاد دادرس می­شوی؟!
تا صدایم اسیر جرزها نگردد
و بتواند لق­لقه­های تردید را با قاطعیت حقیقت مغلوب سازد.
این همه اشک انتظار که در پشت پلک­هایم لمبر می­خورد را
به فرو ریختن می­رسانی؟!
به ریزشی از شوق یافتن!
نه، دردِ جستن!

بیدادرس

در ازدهام حجیم غم­های بی­کسی
در آرزوی دست خیس و چشم بازِ کسی

در انتظار انتظارِ کسان بسی
چه بی­قرار مانده به هر لحظه بیدادرسی

شروعی تازه

آینده­ای گنگ
گذشته­ای موهوم
و حالی بی­کوله بار از گذشته
با رویایی بلند پرواز برای فرداها
شاید اگر گذشته­ها کوله­باری در خود اندوخته بودند
امروزها با صرف آن­ها آینده­ای بهتر را رقم می­زدند
ولی چه می­توان کرد
رفته­ها رفته­اند،
بی­آن­که چیزی بر جای گذارند
و فرداها می­آیند و تنها یادگاری، سودی...
که بر جای می­گذارند
خیالی هستند در افسوس رفته­ها و رویایِ تلخ فرداها
نه!... نه!
باید از تکرار درآیی
از نو شروع کنی
رفته­ها را بدون هر افسوسی، به صفر پیوند داده
و امروز را یک فردا به شمار آوری
گویی گذشته­ای نداشته­ای و تمام گذشته وآینده­ات
امروز است.
هر روز را اندوخته­ای گرچه اندک
به فردایی بهتر از امروز پیوند خواهد داد
بشتاب!
بی­مهابا برو!
هر ثانیه­ای را فردایی بدان
مملو از گذشته و آینده­ای در کوشش پس فرداها!
فرداهایت را با همین دست­های خالی بساز!
آری! آینده­ات را بیافروز!
«باید نا کجاها، روی قلّه­ی خوشبختی
نام تو را پیروز اعلام کنند!»

ای منادی

ای که جانم با ندایی سوختی
وصله­ی دل را به راحت دوختی

ای که بر هر یاس، داغ اندوختی
لاله را در عشق خال افروختی

ای که دل با یاد تو نجوا کند
رازقی با اسم تو لب وا کند

ای که با چشمی صدایم کرده­ای
از همه دنیا جدایم کرده­ای

ای که من را شُهره­ی خود ساختی
تا به اعماقِ وجودم تاختی

ای که بودم بر نگاهی دوختی
تار و پود هستی­ام را سوختی

ای که رؤیایم وصال روی توست
مرهم قلبم غبار کوی توست

ای که با عشقی به جانم خورده­ای
از وجودم هر چه بوده، برده­ای

ای که عهدِ آشنایی بسته­ای
کونشانی!؟ شاید از من خسته­ای!

اشک

باران می­بارید و من
گریه­های آسمان را
از پشت شیشه­های خیس پنجره­ی اتاقم
به تماشا ایستاده بودم
چهره­ی غمگین آسمان در صورت بی­نقش من نیز اثر کرد...
اندکی بعد خود را در کوچه یافتم
با نگاهی به گریه های غم بار آسمان
قطره­ای از دریای اشک­های محبوس در درونم
عصیانی کرد و از چشم چپم فرو چکید...
کوتاه مدتی بعد
چهره­ی آسمان کمی کم نقش­تر به چشم می­آمد
گریه­هایش آرام­آرام ایستادن گرفت
گویی او شرمنده شد به آن همه اشک­هایش برای غمی ناچیز
در مقابل قطره­ای اشک عاصی
به این همه غم­هایم.

هشیار

دلم دیگر به جان آمد
از این آشفته بازاری

از این ظلمت پرستیدن
به نام نور و بیداری

اگر بشکستنم صد بار
شدم عا شق­تر از هر بار

شدم از عشق او هشیار
که گشتم این چنین بیمار

اوج

هر روز می­آید و بساط زندگانی می­چیند
و در پس پرده
تا سال بعد همان زمان در انتظار می­نشیند.
و فردا، نوروز پس از سالی انتظار
باز، برمیگردد.
باید آن چنان لحظه­هایی تقدیم کنیم
به ثانیه­های هر روز
و فراتر، به روزهایی چون فردا
که هیچ­گاه از خاطر دوست داشتنی­شان محو نگردیم
بیایید وجد و عشق و حالی خدایی
به لحظه­های زمان هدیه دهیم
تا آن هنگام که لحظه و روزها باقیست
قلب زمان در التهاب دوباره دیدن
و داشتن چنین هدیه­ای
با تپشی عطش ناک­تر تپیدن کند
تا پس از ما
در انتظار باز دیدن ما
دست به دامان خدا گیرد
و از او دوباره دیدن و داشتن ما را خواهش کند
ولی
تن پوسیده­ی ما را که بازگشتی نخواهد بود....
برای دلداری زمان و ادامه­ی روزها
خدا ما را به مرتبه و اوجی ببرد
که زمان
با مشاهده­ی ما در آن جایگاه
خود
از خواهش خویش شرمگین
در لحظه­ها
باز
تاختن کند
و ما....

سراب عشق

به زیر سقف این هستی
خدایا کو!؟ کجا!؟ دستی

در این تنهایی و مستی
تو هم با من نپیوستی

ببین، تنهای تنهایم
سرِ بر دارِ فردایم

نَگِریَد کس به غم­هایم
به غیر از دارِ زیبایم

هر آنکس را که دل دادم
شکستن داد، او یادم

صداقت جرم قلبم بود
زِ دل دادند، بر بادم

ببار ای گریه از چشمم
بِشوی از دل غم و دردم

که یادِ دلبر سردم
فزاید غصّه­ام هردم

شدم سیر از تمام هست
مرا بشکست هر سرمست

فریبی بود و دامی بود
هر آن دستی که دل می­بست

جدا شد تارم از پودم
به دنبال شراب عشق

ندانستم که می­مانم
به زندان سراب عشق

زِ نیشِ نارفیقی­ها
تبه شد آشنا بودم

خدایا کاش می­گویم!
در این دنیا نمی­بودم

نیمه­ی دیگر

کیستی؟! کیستی؟!
که نبودنت تمام بودم را پرکرده است
در اعماق تاریک دل خویش سایه روشنی از تو
چشم را به خراش عشق می­نوازد
این وجودی که وسیع­ترین عرصه­ی نیاز گشته
حضور وسیع تو را به گدایی می­نشیند
تا با نیمه­ی دیگرش خلاء تاریکش را
به اختری مشعشع مبدّل سازد
که خلال­های تاریک و روشن حقیقت را نیز دریابد.

می جانان

در این شب­ها که بگرفته غم از این دل زمام من
در این دنیا که می­داند نمی­گردد به کام من

در این سودا ز نادانی که شد، شرمنده نام من
چه می­گردد که برگردد می جانان به جام من

به دنبال او

هیچ چیز، آن­گونه که می­خواستم نبود
زیرا به گونه­ای که من می­خواستم چیزی نبود
و او فقط خود بود
با بی­نیازی­های خود
نه همان­طور که من می­خواستم
بلکه همانی
که وجودش او را می­نمود
او بود، عجین با تمامی هستی
ولی نبود، هیچ یک از تمامی آن­ها
قلبم را از عشقِ هر چه خواسته و هستی بود، گسست
ناگاه که تمام من و بود، در تنم نابود گشت
وجود او بود که مرا سرشار کرد
و با چنگ دلنوازش
به رقص در هستی­ام سوق داد
و من خواهان او گشتم
نه همان­طوری که خواه ِمن بود
که آن­چنانی
که او بیشتر پسندش بود
من به دنبال او در نبودها، بودم
غافل که همین جاست، بودِ تمام بود و نبود
و اینک همه چیز همان گونه است که من می­خواهم
زیرا هر چه هست خواسته­ی اوست
و من عاشقانه خواهانِ اویم
او، با تمامی خود و خواسته­هایش.

نظرات کاربران درباره کتاب ...خدا