فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غروب پابه‌ماه

کتاب غروب پابه‌ماه
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب غروب پابه‌ماه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب غروب پابه‌ماه

غم-‌ ریشۀ دیوانگی جذر و مد در چیست؟ راز بدین سان رفت‌وآمد تا ابد در چیست؟ دل‌خون شدم عمری شبیه باغبان‌ها تا آموختم فرق انار خوب و بد در چیست وقتی که پیش از دیگران چشم تو می‌افتد بر ماه نو، پی می‌بری ذوق رصد در چیست آن‌ها که با شعرم هم‌احساسند می‌دانند گیرایی این رنج‌های مستند در چیست رودی که بی‌تاب است در صحرا چه می‌داند آرامش دریاچه‌های پشت سد در چیست

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب غروب پابه‌ماه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

عصرها، موسیقی و چایی و آلاچیق ها
بی تو محزون است آوای خوش عاشیق ها

در تو گیرایی مرموزی ست، ای ماه بزرگ!
می کشی و می کشی دل را در این تعلیق ها

دو به دو، حتی کبوترها مرا دق می دهند
خسته ام از جمع های بی تو، از تفریق ها


زخم با انگشت های کوچکم دیرآشناست
ای گلِ سرخ شکفته، لابه لای تیغ ها!

قدّ و خطّ و دل شکست و مشق عشقی نقش بست
من به این سختی شدم استاد نستعلیق، ها!

«گل نراقی» روشن است و ماه خاموش است و من
باز دنبال تو می گردم در آلاچیق ها

۲

تو گردبادی! کار تو دل کندن از خاک است
من کمتر از خاکم، حسابم با خودم پاک است

هرگز گل سرخ از دلش سر برنمی آرد
این سرزمین عمری ست زیر کشت تریاک است

دنیا برای لاک پشتان ساحل امنی است
آواره کوه است آهویی که چالاک است


گل های بادآورده ام را باد خواهد برد
چیزی که با من باز خواهد ماند خاشاک است

آتش بزن خاشاک را در من هراسی نیست
پروانه از بدو تولد، پیرهن چاک است
***
تنها صدا می ماند... اما کوه می گوید
باید صدا برگردد، این قانون پژواک است

۳

مست و هشیار، خواب و بیدارند
دو دریچه میان دیوارند

استکان های شاه عباسی
می فروشان خاص دربارند

مثل انگور دائم الخمرند
مست هستند و مردم آزارند


گونه بی نظیر الماسند
بس گرانند، بی خریدارند

گاه مثل طُغان(۱) کمانچه کشند
گاه شهنازِ پنجه بر تارند

نغمه های اصیل ایرانی
اوج آوازهای سالارند

چشمگیرند و مردم چشمم
از تماشای ماه ناچارند

گرچه در چشم های تو سِرّی ست
پلک های تو کشف الاسرارند

۴

حریم امن غزالان تنگ صیادند(۲)
دو آبشار شگفت بهشت آبادند

ترانه های محلّی دوست داشتنی
که هرچه غمگین باشند، باز هم شادند

دو باغچه که پُرند از پرنده و پرچین
دو باغ خان، نه! یقیناً دو باغ بغدادند


دو قصه، سینه به سینه، سرِ زبان همه
دو چشم مست که در فنّ شعر، استادند

دو سیب-شعر که از دست جبرئیل غزل
زمان وحی، به زنبیل ماه افتادند

ظریف کاری از این دست، کار هرکس نیست
ورای ذوق سرانگشت های بهزادند

دو دشت ناز که کلّ قلمرو ماهند
دو شاهکار که زیبایی خدادادند

دو چشم روشن تو، این طبیعت بکرند
و چشم های من، آن اسب های آزادند

۵

ای کاش دهد دست، مجالی که تو باشی
ممکن بشود فرض محالی که تو باشی

سنگی شدم و آب گذشت از سرم اما
گل داد در این سنگ، نهالی که تو باشی

پرسیده ای احوال مرا، ای گل حسرت!
«آه» است جوابم به سوالی که تو باشی


در سینه من دره عشقی ست ولی حیف
دلداده کوه ست غزالی که تو باشی

پاییز عزیز منی و گوش سپردم
هر قاصدکی را به خیالی که تو باشی

جز غم هنری نیست تو را عشق! ولی باز
ای کاش دهد دست، ملالی که تو باشی

۶

با احترام به استاد صدیق تعریف و تصنیف های زیبایش

وقت است تا بر شاخه ها بلبل بیاید
نوروز با زنبیلی از سنبل بیاید

بر سر نهد شاخه، کلاهی از شکوفه
روی سر هر کفتری کاکل بیاید

بادی بیندازد به غبغب سینه سرخی
از دورها یک دسته قرقاول بیاید

منقل بیاور، قهوه چی! آتش بگردان
شاید سماور دل ندارد قل بیاید

من عاشق گلپونه های ایرجم، کاش
در قهوه خانه نیز بوی گل بیاید

بوی گل آمد، عید شد، تصنیف بگذار
ای قهوه چی! تصنیفی از «تعریف» بگذار

خالی ست از غوغای ماهی، حوض کاشی
فوّاره هم در آرزوی آب پاشی

باید سر و سامان بگیرد قهوه خانه
باید در و دیوار را، نقاش باشی...

آنجا بزن این قاب های قیمتی را
بپّا نیفتد رویشان خطی ، خراشی

بیرون بیار از توی صندوق خانه، تُنگی
بگذارش اینجا، به! چه تنگ خوش تراشی!

این قهوه خانه پاتوق دنجی ست، اینجا
باز است پای مشتری از هر قماشی

با کوزه های سبزه، ایوان را صفا ده
می آید عطر عید از متن و حواشی

بوی گل آمد، عید شد، تصنیف بگذار
ای قهوه چی! تصنیفی از «تعریف» بگذار

۷

این جاده ها که حوصله را سرمی آورند
مقصد اگر تو باشی، پر درمی آورند

گاهی به هیئت گلی و گاه شکل ماه
کی ساحران ز کار تو سر درمی آورند؟

تو زردکوه و کوهنوردان کهنه کار
از تو مثال های مکرّر می آورند
از شانه های مرتفعت، هر چهار فصل
عطارها گیاه معطر می آورند

بر سینه ات کرفسِ دَم برف، عشوه کرد(۳)
کم کم زمرّد از دل مرمر می آورند

در دامن تو، کوه گل سرخ پا گرفت
از باغ تو گلاب به قمصر می آورند

نذر امامزاده دوخاتون چشم هات
زوّار سرسپرده، کبوتر می آورند

از خشت خشت قالی چالشترت هنوز
گلبوته های سرکج، سر برمی آورند

افسانه های دلکش و آوازهای خوش
نی را به شور برده و شکّر می آورند

حیدربگ(۴)! آن قَدَر که خوشی، مشتلق بده
بر مادیان سرخ، سمن بر می آورند

ای سرزمین مادری! از باغ های تو
هر فصل، شعر-میوه نوبر می آورند

۸

من چیستم؟ حوضی پر از تصویر وارونه
بی ماهی است این خلوت دلگیر وارونه

بعد از زمستانم، خزان پشت خزان آمد
شاعرترم کرده ست این تغییر وارونه

گفتند همسنگیم، می ترسم ترازوها
در اشتباه افتند از این تعبیر وارونه

تو جنگجویی ماهری اما به قصد عشق
در جنگ با من بسته ای، شمشیر وارونه
***
از من مگیر این فرصت عاشق شدن را، عقل!
با من بساز این بار، ای تقدیر وارونه!

۹

بایست اندکی و وقفه در زمان انداز
بچرخ و قونیه را بر سر زبان انداز

به قرن چارم هجری، به رودکی برگرد
گذشته هایی از این دست، یادمان انداز

پر است دست تو از سیب های نوبر کشف
از آن هزار، یکی هم در این میان انداز


ترانه-ماهی دل را که اهل دریا نیست
بگیر از من و در جوی مولیان انداز

«مرا بسود و فروریخت» بی ترانگی ام
مرا دوباره بساز و سر زبان انداز

۱۰

غم- ریشه دیوانگی جذر و مد در چیست؟
راز بدین سان رفت وآمد تا ابد در چیست؟

دل خون شدم عمری شبیه باغبان ها تا
آموختم فرق انار خوب و بد در چیست

وقتی که پیش از دیگران چشم تو می افتد
بر ماه نو، پی می بری ذوق رصد در چیست

آن ها که با شعرم هم احساسند می دانند
گیرایی این رنج های مستند در چیست

رودی که بی تاب است در صحرا چه می داند
آرامش دریاچه های پشت سد در چیست

۱۱

خطی سیاه و خطی سرخ، دور چشم و لبانت
خطوط هرچه قَدَر خوش، نمی کنند بیانت

سیاه مشق بدیعی ست متن دلکش مویت
به این بهانه قلم ها نمی دهند امانت

به روی پوست آهو، نوشته نسخ غمت را
ز نسخه های کهن هم کهن تر است زمانت

به اشک، شسته سرانگشت های جوهری اش را
کسی که سطر پی سطر، بوده دل نگرانت

ز دل برآمده ای و نشسته ای به دل غیر
تویی که خون دلم جاری است در شریانت

اگرچه کندنویسی ست راز خطّ خوش من
دم نوشتن تو، تند می شود ضربانم

۱۲

ای که در آمدن از صاعقه ناگاه تری
نیست از رفتن تو، قصه جانکاه تری

می روی و دل من مزرعه قاصدک است
و تو ای باد! به احوال من آگاه تری

غم تو قسمت من، سیب تو سهم دگران
نیست از چینه من، چینه کوتاه تری

گرچه ناخواسته راهم به کویرت افتاد
اینک از سبزترین منظره، دلخواه تری

قدری آواز بخوان تا شب من روز شود
تو که از هر قمری ماهیتاً ماه تری

سفر پرخطری داشتی اما از من
دیده ای رود جوان! ماهی همراه تری؟

۱۳

در تمام طول تاریکی، سیرسیرک ها فریاد زدند:
ماه! ای ماه بزرگ!
...ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید.
«فروغ فرخزاد»

لب نهادی بر لبش، نی با کسایی گریه کرد
تار با شهناز در این هم نوایی گریه کرد

حلقه دست تو را می خواست دور گردنش
برّه آهویی که از ترس رهایی گریه کرد

بین گل ها اشک مریم(۵) بود، هر اردیبهشت
سر به زیر انداخت و با دلربایی گریه کرد

گرچه با لبخندهایش پادشاهی کرده بود
لحظه های آخر فرمانروایی گریه کرد

سیرسیرک ها نفهمیدند آن ماه بزرگ
دور از خورشید در بغضی طلایی گریه کرد

ریختی اندوه عالم را به جان سنگ ها
سنگ روی سنگ، کوه از این جدایی گریه کرد

نظرات کاربران درباره کتاب غروب پابه‌ماه