فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سایه روشن

کتاب سایه روشن
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب سایه روشن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سایه روشن

می‌سوزم و سر می‌کشم فنجان آخر را مردانه باور می‌کنم زخمی مکرر را چشمان خیس پنجره امشب مه‌آلود است در من تداعی می‌کند شب‌های بندر را گل‌های خالی مانده روی میز صبحانه بو می‌کنم با یاد تو گل‌های پرپر را شاید صدای پای تو از کوچه می‌آید با دست‌هایی منتظر وا می‌کنم در را ای کاش می‌شد شانه یا آیینه‌ات باشم یا اینکه بگذارم به روی شانه‌ات سر را باور نمی‌کردم که راه پیش رو بسته‌ست وقتی شکستم پشت سر، پل‌های باور را

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سایه روشن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قصه

ابریم و حسرتی که بباریم و بگذریم
در ذهن خاک، قصه بکاریم و بگذریم

با خاطرات گمشده ای، پنج شنبه ها
بر خاک عشق، گل بگذاریم و بگذریم

یک چند مبتلای نگاه کسی شویم
دل را به دست او بسپاریم و بگذریم

بودن نمایشی ست که خود را به ناگزیر
باید به روی صحنه بیاریم و بگذریم

مثل غریقِ مانده در اعماق موج خیز
دستی به التماس برآریم و بگذریم

تقویم های تازه ای از راه می رسند
تا باز روز و شب بشماریم و بگذریم

فرصت برای دیدن باران نمانده است
از چشم های خود گله داریم و... بگذریم!

دوراهی

عمری سر دوراهی تردیدم، در کوله بار می برم این غم را
راهی که سرنوشت نشانم داد، راهی که انتخاب نکردم را

روح مرا به غربت خاک آورد، یک انتخاب ساده که گندم بود
بر دوش خویش می کشم انگاری، بار گناه عالم و آدم را

با من هوای خاطره ها ابری ست، خاکستری رها شده در بادم
چشمان من دوباره هوس کرده ست، چتر نگاه و بارش نم نم را
***
حالا من و سیاهی یک تردید، از هم گسسته رشته احساسم
دیری ست با خیال تو می بافم، این تار و پود وا شده از هم را

از این به بعد درد دل خود را در گوش باد زمزمه خواهم کرد
خواهم دمید در گل شیپوری، راز نگفته گل مریم را(۱)

در جاده ای که بی تو سفر کردم، تقدیر من میان دوراهی ماند
شاید که مرگ نقطه پایان است، این پرسش مداوم مبهم را

حیرت

قایقی بی سرنشینم مانده ام تنها، رها در گل
کف به لب آورده ام مانند موجی مرده در ساحل

ردّ زخمی در گلویم مانده از قلاب ماهی گیر
خسته ام از گریه بی اشک، از اندوه بی حاصل

روزها را می شمارم پای این تقویم دیواری
ناله ها در سینه دارم از غم تو، داغ ها در دل

جاده تاریک است، شاید لحظه دیدار نزدیک است
سیزده شب رفته بی تو، ماه امشب می شود کامل

عاقبت می سوزد و خاک مرا بر باد خواهد داد
حسرت آن خال هندو، آتش آن دانه فلفل

شعر من از بس که از احساس، از تصویر سرشار است
روز رستاخیز از این آیینه حیرت می کند بیدل

باران گرفت

روزی که با خیال دلم را سرشت، عشق
حک کرد سرنوشت مرا روی خشت، عشق

با گندمی، الهه نازی مرا فریفت
آواره کرد روح مرا از بهشت، عشق

باران گرفت، بذر نیاز مرا به تو
رویاند در کویر دلم، فصل کشت، عشق

اندوه مثل باد خزان از سرم گذشت
گل کرد روی شاخه اردیبهشت، عشق

از اولین شبی که قلم آفریده شد
نام تو را به دفتر شعرم نوشت، عشق

فرقی نمی کند، به خدا می رساندم
در مسجدالحرام، کلیسا، کنشت، عشق

جهان بی تو

بدون تو گسسته رشته امّیدهای ما
گرفته ماه، خاکستر شده خورشیدهای ما

صدف هامان رها در ساحلی تنها، نمی دانم
که باشد گردن آویزِ که مرواریدهای ما

نسیمی می دمد اندوه در گل های شیپوری
به ساز باد می رقصند اینجا بیدهای ما

به رستاخیز این شهر غبارآلوده شک دارم
نشسته بر تن شب، سایه تردیدهای ما

اگر امروز برمی خاستند از خاک، می دیدند
جهانی مسخ را در جام خود، جمشیدهای ما

تمام چارفصل دل، زمستانی ست دور از تو
و بی تو رنگ دلتنگی گرفته عیدهای ما

جهانی غرق در گرداب باورهای پوشالی
شده درگیر موج تفرقه، توحیدهای ما

خانه به دوش

تو عاشقم شدی و من به پات ننشستم
مرا ببخش که قدر تو را ندانستم

از اولین شب دیدار، خوب فهمیدم
نگاه ساده تو کار می دهد دستم

همین که کار من و دل به دست عشق افتاد
به جمع خانه به دوشان شهر پیوستم

به روی من، غم تو راه چاره را بسته ست
خدا کند نکند مبتلا به بن بستم

چنین که وسوسه ات می کشد به عصیانم
عجیب نیست که تردامنم، که تردستم

اگرچه دایره نیستی ست دوری تو
به یاد خاطره های تو تا ابد هستم

گفتنی ها

تا به کی، لیلای من! امروز و فردا می کنی؟
با دل مجنون من، این جور بد تا می کنی؟

پای بر چشمم گذار و زخم آخر را بزن
ناز شستت! پس چرا این پا و آن پا می کنی؟

گفتنی های نگاهت ناگهانی آشناست
راز پنهان دلت را گرچه حاشا می کنی

تا به کی با بی خیالی چون نگاه آینه
حسرت این روح حیران را تماشا می کنی؟

می رسی یک شب کنار برکه تنهایی ام
نقش اندوه مرا در اشک پیدا می کنی

گفتمت یک شب به دیدارم بیا، گفتی که نه
گفتمت آخر مرا در شهر رسوا می کنی

گفتم و گفتی و صحبت ماند آخر ناتمام
کاممان تلخ است از اخمی که با ما می کنی
***
مانده ام ای عشق، ای فرمانروای قلب ها
طوق غربت را کجا از گردنم وا می کنی

نظرات کاربران درباره کتاب سایه روشن