فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روح اندوهگین یک شاعر

کتاب روح اندوهگین یک شاعر
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب روح اندوهگین یک شاعر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روح اندوهگین یک شاعر

و دوستان همه ماندند ما بریده شدیم از آن بدایت بی‌ماجرا بریده شدیم یکی یکی بند از پایمان گسست و سپس شبیه مشتی خاک از هوا بریده شدیم نه مثل چند پرنده که بی‌قفس گشتند پرک‌پرک زده از بندها بریده شدیم نه چند مؤمن مأیوس از تکلّم غیب که بی‌دلیل شبی از خدا بریده شدیم رها شدیم نه راه و نه نقشه و نه هدف رها شدیم نه شاید رها، بریده شدیم من و تو عمری دیوانه‌های هم بودیم به هم همین که رسیدیم ما بریده شدیم درست مثل دو کاغذپران رسیده به‌هم دو نخ شدند که از هم جدا بریده شدیم هوا پر از لبه‌ی تیغ‌های گردان بود یکی‌یکی همه از دست و پا بریده شدیم تو بین ابر افتادی عجین شدی با برف ز یاد هم هم رفتیم تا بریده شدیم مرا تلاطم بادی کشاند شهر به شهر برای حسرت آخر چرا بریده شدیم تو سرد و تلخی من دربه‌در تو دور... من... آه نمی‌رسیم به هم ما دوتا.... بریده شدیم بریده یعنی با این‌که عاشقیم به هم بریده‌ایم از هم نیز... یا... بریده شدیم

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روح اندوهگین یک شاعر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دل تلخ

از گریه از تب از هیجان می شوی شروع
از روزنامه های جهان می شوی شروع

چون ناله در محاکمه ی روزنامه ها
در سرمقاله ی همه ی روزنامه ها

ای کاست قدیمی آواز های شرق
ای سرزمین منقلب راز های شرق!

در روزنامه ها خبرت را نوشته اند
اصلاً خبر نه، خون سرت را نوشته اند
***
با روزنامه خون تو دیوانه می شود
دیوانه وار وارد هر خانه می شود

هرکس به خواندن خبرت آرمیده است
با چشم هاش خون سرت را مکیده است

دیده به دیده با تو زمان منفجر شده ست
خون تو در رگان زمین منتشر شده ست

هر گل سفیر اول عید مزار توست
هر سبزه زند معبد بی نوبهار توست

هر دل تبش به نقشه ی تلخ تو می رسد
هر شعر کوچه ای که به بلخ تو می رسد

هر خال لب مرید غزالی به زابل است
هر خط چشم شعبه ای از حسن کابل است
***
از گریه از تب از هیجان می شوی شروع
از روزنامه های جهان می شوی شروع

در روزنامه من پسر تو نبوده ام
خون دل تو، درد سر تو نبوده ام

با روزنامه خوابم را جلد کرده ام
هر روز آفتابم را جلد کرده ام

پس روزنامه ذوق تدابیر من شده ست
روی کفیّ کفش عرق گیر من شده ست

در روزنامه آمده ای با تو نیستم
از روزنامه سرزده ای با تو نیستم
***
اینک منم در این صفحات سیاه، گم
دهلی، پکن، دوشنبه، کراچی، کویته، قم...

من که لباسم از نخ جادو شده درست
کفش من از دو دیده ی آهو شده درست

که ذرّه ذرّه ی بدنم از گلوله است
که دکمه های پیرهنم از گلوله است

اینک منم که خون هیاهوی عالمم
در میز، در مُبایل، در اینترنت آدمم

اینک منم کسی که خورش کرده خواب را
مخفی نموده در تلفن ماهتاب را

اینک منم که ساخته ام نان از ابرها
در سطل ماست ریخته ام آفتاب را

پس با ستاره ها نمک و با سپیده سُس
پر کرده ام به سبزی اندوه قاب را

آن گاه بر اجاق غم پیر مادرم
جوشانده ام مصایب دیگ شراب را

اینک منم که با دم مدیوم دشنه بر
قلب پدر شکافته ام انقلاب را

دیوارهای شهر به من فحش می دهند
وا کرده اند جمله دهن، فحش می دهند
***
از گریه از تب از هیجان می شوی شروع
از روزنامه های جهان می شوی شروع

رخت سیاه بندگی ات را بریده اند
از روزنامه زندگی ات را بریده اند

باغی که لانه کرده به هر شاخه ی تو مرگ
باغی که مرگ می بردت برگ، برگ، برگ

شهری که مرگ دیدرست را گرفته است
با روزنامه ها نفست را گرفته است

مرگ آمد از تو از شریان هایمان شکفت
از ذرّه ذرّه ذرّه ی جان هایمان شکفت

از اقتباس های سیاسی شروع شد
مرگ از لباس های سیاسی شروع شد

هر روز مرگ با ما سیگار می کشید
با شب گرفته ما را بر دار می کشید

با مستی صداها آمد به خانه ها
در شیشه های ودکا آمد به خانه ها

با نشئه در متون طریقت رسوخ کرد
در سطرهای پیر شریعت رسوخ کرد

شب بود مرگ کم کم تصویر روز یافت
در شکل قصّه های الاهی بروز یافت

در فرش و ظرف مرگ شبیخون گرفته بود
هم پنکه هم بخاری طاعون گرفته بود

پس ماه قرصی از سرطان مجاز شد
هر کودکی که شد متولّد کزاز شد

اینک تمام بودن ما سل گرفته است
اندوه راه معجزه را گل گرفته است
***
از گریه از تب از هیجان می شوی شروع
از روزنامه های جهان می شوی شروع

بر روزنامه ها گذر تو قیامت است
در روزنامه ها خبر تو قیامت است

صبح از شب شکنج مصایب درآمده ست
خورشید تو ز جانب مغرب درآمده ست
***
از گریه از تب از هیجان پاک می شوی
در روزنامه های جهان خاک می شوی

مرز

از مرز رد شدی، وطن تو زبان نداشت
یا داشت هیچ حرف برای بیان نداشت

از مرز رد شدی، مثلاً فرض کن وطن
حالا وطن چه داشت که کلّ جهان نداشت؟

به پیش وازت آن که نخست آمد اشک بود
این یار مهربان که رخی مهربان نداشت

از گردوخاک غم بغلت کرد این رفیق
چندان که انس داشت به تو دیگران نداشت
***
بیماری آن که سرچلی ات کرد پیرمرد
بس گشته بود قریه به قریه توان نداشت

می خواستی خوشی بخری، صاحب خوشی
قاچاق می فروخت خوشی را دکان نداشت

از مرز رد شدی، مثلاً فرض کن وطن
حالا وطن چه داشت که کلّ جهان نداشت؟

شاعر به پادشاهی بدبختی آمدی
ملکی که از ازل به سرش آسمان نداشت

ملکی که شاعرانش تجّار آدم اند
وحی آورش کسی که اصولاً دهان نداشت

سگ ها در آن وزیر و وکیل و خران امام
در مسجدش بدون زر و سیم اذان نداشت

می خواستی چه داشته باشد وطن اگر
بر سفره اش کرور کرور استخوان نداشت

شاعر، وطن گذشته ی دور است و این زمان
جز هزل و آز و فاژه و آه و فغان نداشت

ای کاش جای شعر زر و زور داشتی
این حسن لایزال برای تو نان نداشت

قصیده ی «غیرممکنات...»

سر ریخت شعله عشق و حذر غیرممکن است
باور کن از در تو سفر غیرممکن است

من با تو زاده گشته ام و رُشد کرده ام
دل بستنم به جای دگر غیرممکن است

امروز وارث پر طاووس پلک ماست
امروز که قضا و قدر غیرممکن است

آواز صبح در قُرق سُکر غربت است
ماه اوفتاده گشت و گذر غیرممکن است

از دید عاشقان، تو سراپا لطافتی
با لطف تو هبا و هدر غیرممکن است

لب های تو ملیح ترین تکلّم اند
از آن ملیح غیر شکر غیرممکن است

مولای بلخ -مرحمت شعر فارسی-
آن ممکنی که حل شده در غیرممکن است

فرمودمان بضاعت حُسن غزل کم است
بعد از دل امتداد خبر غیرممکن است

این ممکنات هیچ ندارد ز ممکنات
این جا همه، چه خیر و چه شر، غیرممکن است

صبح تو پیش اهل نظر غیرممکن است
سرریز زندگی ست که سر غیرممکن است

این دشنه ها به سینه به زنگ اوفتاده اند
زین بیش تر مجال جگر غیرممکن است

این باغ دل به راه تو چندین سپرده را
جز سایه ی تو هرچه ثمر غیرممکن است

طالع شو، این که اهل زمین، ملتفت شوند
طالع اگر عجیب، اگر غیرممکن است

چیزی بگوی، تیغ بخوان، جانمان بخواه
چیزی بگو، سکوت دگر غیرممکن است

شاید ز خواب و خور بشود چاره ای ولی
از جستن تو صرف نظر غیرممکن است

تو آخر مسیر صدایی، تموّجی
چیزی که در خیال بشر غیرممکن است...

...شاید شبانگهان همه را تار کرده است
اما که گفته است سحر غیرممکن است؟

دوری

یار گلم! مرا ز کنارت مدار دور
یار توام مدار مرا از کنار دور

من با تو چون دو حرف یک اسمیم و با همیم
ما را ز هم چگونه کند روزگار دور
***
چون صلح آرزوی محالی و بین ما
راهی ست چون دقایق این انتظار دور

بیچاره تو نشسته به گرداب زندگی
از نیکی زمانه ی ناپایدار دور

بیچاره من به عادت غربت گرفته خو
گشته ست خنده ام ز لب گریه دار دور

بیچاره تو به خانه گرفتار جنگ سال
بیچاره من ز خانه و یار و دیار دور
***
شاید دوباره عید بیاید برای ما
شاید ز ما زیاد نباشد بهار دور

بانوی گل خانه ی ورامین

برای محمد مروج زاده و فیلمش

برای دختر گُل خانه قصری است از گُل
و او ملیکله ی رویایی زری کاکل

کنار گُل ها دستور می دهد به هوا
به ابر و باد و زمین حکم می کند بالکُل

برای دختر گُل ها به حکم رویاهاست
و او به رویاها می زند ز گُل ها پل

خیال می شوم و می نشینمش در پیش
سلام دختر رویای لاله و سنبل!

می آید از نفسش عطر دشت های مزار
می آید از دستش بوی مردم کابل

و دختر این جا با مادرش حکومت داشت
ندیمش آب، غمش خاک، همدمش بلبل

پدر که گُل بخرد رفته بود سوی بهشت
و او جهنم را رنگ کرده بود از گُل

چه نام داشت، گُل افروز؟ گُل بدن؟ گُل بخت؟
چه نام داشت، پری زاده ی حکومت گُل؟

منقبت

پس آفتاب چهره برافروخت در هوا
پس ذرّه ذرّه گشت هوا بین پلک ما

ما شهری از مجسّمه بودیم در زمین
شهر طلسم، شهر سکون، شهر قصّه ها

شهر مجسّمه که به افسانه دیده ای
حتماً اگر ندیده ای آن را به ماجرا

دل سنگ، دست سنگ، دعاهای دست سنگ
لب سنگ و سنگ، البته در بین لب دعا

تن لخت و ذهن لخت تر از تن به ننگ سنگ
اما مجسّمه چه کند فهم سنگ را

اطراف ما پر از هیجان های وعده ساز
ما در میان این چمن بی هدف رها

هریک ز گفتن خبری تازه پر شده
اما توان گفتن در جان ما کجا؟

یک روز بعد باران، زیر مهی غلیظ
شد در جهان مرده ی ما غلغلی به پا

مژگان یک نفر حرکت کرده بود و او
از راز شهر پرده برانداخت برملا

پس آفتاب چهره برافروخت در هوا
پس ذرّه ذرّه ریخت هوا زیر پلک ما

افتاد بین ما و هوا ناگهان تماس
چشمان ما شدند به این لمس مبتلا

ما شهری از مجسّمه های روان شدیم
شهری روان ز چارطرف سوی دشت ها

باران شراب بود که بر ما چکیده بود
ما در مه شراب شدیم از سکون جدا

هذا المطر لبزحف فیکم ان اصبروا
یا ایّها السّکاری روحی لکم فدا...

...اما مجسّمه ها بودند غرق عیش
عیش هوای بودن، عیش مه بقا

ما با شراب سرخ به رگ ها به جای خون
ما با مهی غلیظ به جان ریخته خدا

زیر درخت رویا کردیم امان درست
با برگ های رویا چندین جهان بنا

پس آفتاب گم شد در غلظت هوا
پس ذرّه ذرّه سوخت هوا زیر پلک ما
***
ای ابر رحمت، ای نفس این همه نفوس!
ای روح منتشرشده در گردش قضا

ای صاحب تبرّک رویای دیدگان
ای ساقی شراب ازل شهر مرده را

جسم یگانه ای که جهان هر چه قدر گشت
پیدا نکردش الّا در خانه ی خدا

روح یگانه ای که به ظلّ پیمبری
شد نایب و برادر و داماد مصطفی

دستانش ابر ریخته در بوستان عدل
شمشیرش آب خورده ز توحید لافتا

شهر مجسّمه شده احیا به دست او
خیل مجسّمه شده با دست او هبا

ای گرمی ملاحت «ایّاک نعبدُ»
ای شاعر بلاغت «والشّمس و الضّحی»

ای بودن تو معجزه ی دوّم رسول
گل کردن تو معجزه ی آیت خدا

جز تو چه کس به دفتر انشای روزگار
نام از سوی خدای گرفته ست مرتضی

بر دفتر نهانی اسرار کاتبش
از ابتدا نوشته علی تا به انتها

این است سرّ این که همه صوفیان صاف
جز تو ندیده اند و نبینند مقتدا

از چشمه ی مطهّر سُکر محمّدی
جاری شده ست رود تو بر خلق ماسوا

میخانه ای به وسعت تاریخ ساخته ست
رود شراب کوثرت ای ساقی بلا

خاصان مشترک به شراب تو عاشقان
جوش شبان عید دکان تو کربلا...

نظرات کاربران درباره کتاب روح اندوهگین یک شاعر