فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قرار

کتاب قرار

نسخه الکترونیک کتاب قرار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قرار

چشم گریان مرا، خندید بر من هرکه دید بس کنید ای اشک‌هایم، آبروریزی بس است نیست در شاعر شدن حاجت به چیز دیگری اینکه در پنهان خود با خود گلاویزی بس است شعر من از حق بگو چیزی، گمان بر خود مبر اینکه احساسات خلقی را برانگیزی بس است شاهد خود باش در آیینۀ تاریخ خویش ای بشر! یک لحظه بی‌شر باش، خون‌ریزی بس است از تکاپوی پیاپی خسته بودم، عشق گفت گر شبی در حلقۀ زلفش بیاویزی بس است هرچه بود، آری، اگر کابوس یا رؤیا گذشت وقت آن آمد که از این خواب برخیزی، بس است باید از دنیا گذشت اما گذشتن ساده نیست بی جهانی برتر از دنیا گذشتن ساده نیست غرقِ دریای هوس، در پیچ و تابم هر نفس عشق! موسایی کن، از دریا گذشتن ساده نیست هم‌چو پرگار ای دل، ای دل، دور باطل تا به کی؟ از محیط خویش پا بر جا گذشتن ساده نیست

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قرار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این گونه بفرساید، بین خودمان باشد
این عشق نمی پاید، بین خودمان باشد

خود عشق اگر عشق است، تا هرچه بکاهد عمر
باید که بیافزاید، بین خودمان باشد

این قدر به این و آن تهمت نزنیم آسان
این دزد نهان شاید بین خودمان باشد

ما گرچه لباس هم، بر قامتمان اما
این رخت نمی آید، بین خودمان باشد

بین من وتو رازی ست، رازی که خود اعجازی ست
رازی که فقط باید بین خودمان باشد

باید از این گریه و زاری بپرهیزی بس است
رحم کن بر حال خود ای ابر پاییزی بس است

چشم گریان مرا، خندید بر من هرکه دید
بس کنید ای اشک هایم، آبروریزی بس است

نیست در شاعر شدن حاجت به چیز دیگری
اینکه در پنهان خود با خود گلاویزی بس است

شعر من از حق بگو چیزی، گمان بر خود مبر
اینکه احساسات خلقی را برانگیزی بس است

شاهد خود باش در آیینه تاریخ خویش
ای بشر! یک لحظه بی شر باش، خون ریزی بس است

از تکاپوی پیاپی خسته بودم، عشق گفت
گر شبی در حلقه زلفش بیاویزی بس است

هرچه بود، آری، اگر کابوس یا رویا گذشت
وقت آن آمد که از این خواب برخیزی، بس است

باید از دنیا گذشت اما گذشتن ساده نیست
بی جهانی برتر از دنیا گذشتن ساده نیست

غرقِ دریای هوس، در پیچ و تابم هر نفس
عشق! موسایی کن، از دریا گذشتن ساده نیست

هم چو پرگار ای دل، ای دل، دور باطل تا به کی؟
از محیط خویش پا بر جا گذشتن ساده نیست

بشنو هل من ناصر ینصرنی مظلوم را
از میان دشمنان تنها گذشتن ساده نیست

خواستار چشم تو کی ایمن از ابروی توست؟
از حریم تیغ بی پروا گذشتن ساده نیست

بگذر از ما گر نداری طاقت گفتار حق
گرچه از حق نگذریم از ما گذشتن ساده نیست

بسته ام لب را و کس دندان نمی بیند مرا
بعد از این دیگر کسی خندان نمی بیند مرا

با خودم قهرم، نمی خواهم ببینم خویش را
این زمان آیینه هم چندان نمی بیند مرا

شاهد ناکامی ام این بس که با چندین هنر
چشم تو بین هنرمندان نمی بیند مرا

بیش از این از خون دل برخود حنا بستن چه سود؟
بخت در جشن حنابندان نمی بیند مرا

تا بر این منوال زندانبان خویشم روز و شب
هیچ کس بیرون از این زندان نمی بیند مرا

به ساحل رفتم و دیدم دمادم موج می میرد
از آدم هر نفس دارد هزاران فوج می میرد

نخواهی یافت آرامی در این دریای توفانی
که خود را تا به ساحل می رساند موج، می میرد

بیا همراه بودن را بیاموزیم از چشمی
که در هر پلک با هم کاسه خود زوج می میرد

تمسخر می کنی مرداب اگر فواره را، دریاب
که او هرچند می میرد ولی در اوج می میرد

بی تو دیگر نه جهان منظر زیبایی هست
نه دگر هیچ مرا میل تماشایی هست

با تو انگار نه انگار که دنیایی بود
بی تو انگار نه انگار که دنیایی هست

بی تو یک لحظه مپندار که تنها شده ام
نیستی گرچه ولی جای تو تنهایی هست

کی؟ کجا می شود آیا که فراموشت کرد؟
آخر آنجا که نباشی، تو بگو، جایی هست؟

اینکه در پاسخ هر سرزنشی خاموشم
صبر امروزم از آن ست که فردایی هست

دست اگر از سر زلف تو نخواهم برداشت
دارم امید، شب معجزه آسایی هست

عشق این است: اگر هیچ نماند از من
هم چنان آرزوی اینکه تو می آیی هست

بیا لبریز کن با عشق خود این قلب خالی را
مدارا کن، مبادا بشکنی ظرف سفالی را

چه افشا می کنی ای عشق بین جمع عاقل ها؟
کسی باور نخواهد کرد حرف لاابالی را

به زلف یار می اندیشم از اغیار می پوشم
چه می فهمد کسی معیار این نازک خیالی را؟

برای عاقلان در اینکه من دیوانه ام این بس
که در زلف تو جویم چاره آشفته حالی را

همیشه دست رنج عشق شد پامال بی مهری
مبادا پیش پا افتاده گیری باغ قالی را

بدان ای ماهی غافل که تنها پاسخش مرگ است
اگر قلّاب دارد با خود این شکل سوالی را

دریغا دیگر از چشمان تو شعری نمی گویند
چرا نادیده می گیرند این مضمون عالی را؟

پاک باش از کینه ای در سینه با خود داشتن
سینه سنگین می شود از کینه با خود داشتن

هرکه را صورت نمایاندم، ز خود راندم ولی
کی پشیمان بودم از آیینه با خود داشتن؟

غیر از آنانی که الحق آبروی عالمند
ننگ بر تاریخ از این پیشینه با خود داشتن

کرد کانون جنون خون، تپیدن، قلب را
هر نفس، رنج قفس در سینه با خود داشتن

جانِ از خود بی خبر در اوج دارایی گداست
تا کی ای دل غفلت از گنجینه با خود داشتن؟

دوست می دارم که بر سنگ مزارم حک شود
عمر یعنی حسرتی دیرینه با خود داشتن

تا شدم اشک بر آن شعله که می سوخت مرا
اشک سوزان شد و خود بیشتر افروخت مرا

عاشقی سوختن و ساختن است و افسوس
که به جز سوختن این عشق نیاموخت مرا

تا چو پلک آمدم از چشم تو لب باز کنم
غیرت سوزن مژگان تو لب دوخت مرا

باری از بیم چنین روز مبادایی، عشق
تا به یکباره کند خرج تو، اندوخت مرا

گرچه ای دوست مرا شادی وصلت نخرید
شاد از آنم که غم هجر تو نفروخت مرا

این اشکِ چشمِ مرثیه باران ابرهاست
باران چکیده غم پنهان ابرهاست

این ناگهان شکستن بغض گلوی رعد
برقی از آتشی ست که در جان ابرهاست

بر تنگدل تمام جهان تنگ می شود
سرتاسر آسمان همه زندان ابرهاست

هر کآسمان تر است، غمش بی کران تر است
دریا گواه اشک فراوان ابرهاست

درد آن زمان که هستی بر باد رفته است
هان! چیست غیر گریه که درمان ابرهاست؟

گاهی سیاه و غم زده، گاهی سپید و شاد
حالم شبیه حال پریشان ابرهاست

این خود شروع راه به دریا رسیدن است
باران گمان مدار که پایان ابرهاست

جای آنکه رعد باشم تا پریشانت کنم
کاش باران می شدم تا بوسه بارانت کنم

کاش دریا تا در آغوشت بگیرم موج موج
کاش ساحل تا دمی بر سینه مهمانت کنم

یا نسیمی، دست پنهان نوازش بر تنت
یا زلال آب چشمه، تا دوچندانت کنم

عاقبت شاعر شدم، گاهی گریزِ در خودم
ناگزیرم می کند از خود گریزانت کنم

تو سراسر سازشی، شوق است آبادم کنی
من دمادم زلزله، بیم است ویرانت کنم

من زمستانم، نمی خواهم زمین گیرم شوی
تو بهارانی، نمی خواهم زمستانت کنم

می روی، باشد، ولی ای خوب پیش از رفتنت
این غزل را هم بخوان، شاید پشیمانت کنم

از تو من تنها نگاهی مختصر می خواستم
من که چشمان تو را از هر نظر می خواستم

گرچه شاید سهم اندوه مرا از دیگران
بیشتر دادی، ولی من بیشتر می خواستم

این اگر آن گونه بود و آن اگر این گونه... نه!
عشق را بی هیچ اما و اگر می خواستم

روزگارم هرچه باشد وام دار چشم توست
من که در هر کاری از چشمت نظر می خواستم

رستن از بند قفس، رنج اسارت را فزود
آه، آری! باید اوّل بال و پر می خواستم

رفت عمری، تا بیابم خویش را گم کرده ام
تا بیابم خویش را، عمری دگر می خواستم

باید از ماهی بخواهم راز دریا را، اگر
پیش از این از ساحل سطحی نگر می خواستم

خواب دیدم پیله می بافم به دور خویشتن
کاش روزی مثل یک پروانه برمی خاستم

رازهایی هم چنان ناگفته باقی مانده است
صبر کن، قدری بمان، ناگفته باقی مانده است

هرچه از اندوه خود را شرح دادم پیش از این
صد برابر بیش از آن ناگفته باقی مانده است

هر زمان که رعد غرّان، ابر گریان شد، بدان
بغض های آسمان ناگفته باقی مانده است

کوه را هم این چنین خاموش و سرسنگین مبین
در دلش آتشفشان ناگفته باقی مانده است

من چه دیگر می توانم گفت وقتی در دهان
حرف گل با صد زبان ناگفته باقی مانده است

حرف هایی را فقط از مرگ می باید شنید
آخر این داستان ناگفته باقی مانده است

با تمام غیر ممکن بودن ای شاعر، بگو
آنچه را تا این زمان ناگفته باقی مانده است

هم چنان باید از آن معنای بی پایان سرود
بهترین شعر جهان ناگفته باقی مانده است

از دل دریا هر آن موجی که سر بر می زند
دست افسوس است دریا را که بر سر می زند

عمر کوتاه من از اینجا به آنجا رفتن است
موج با ساحل چنین حرفی مکرر می زند

تا به خویش آمد دلم، شوق جوانی پر کشید
مثل گنجشکی که تا سر می رسی پر می زند

سرگذشتم خاستگاه روح مجروح من است
زندگی هم بیش و کم از پشت خنجر می زند

زخمی از اخم تو خوش تر تا زبان نرم خلق
دست کم چشمان تو تیغ از برابر می زند

از منِ خو کرده با غم شادمانی کم طلب
ساز ناکوک مرا اندوه خوش تر می زند

مرگ روزی ناگهان از راه سر خواهد رسید
ساکت ای دل! گوش کن، دارد کسی در می زند

تو ای خیال رمیده چه دیده ای از من؟
که در خیال منی و رمیده ای از من

دگر چگونه بگویم که دوستت دارم؟
هزار مرتبه این را شنیده ای از من

من آفریده امت بلکه شادیم باشی
ولی تو مظهر غم آفریده ای از من

من از تو گرچه بدین جا رسیده ام، حالا
ببین کجا که به شعرم رسیده ای از من

من آشیان توام ای پرنده رفته
چو بال و پر به تو دادم، پریده ای از من؟!

من از خیال خودم هم وفا نمی بینم
بدا به من که تو هم دل بریده ای از من

چون بیابان خسته ام از این به ظاهر زیستن
نیستن، باری شرف دارد به بایر زیستن

فرق بودن با نبودن، گاه در پیمودن است
باد امکانی ندارد جز مسافر زیستن

جمع زیبا بودن و زیبا سرودن ساده نیست
شعر گفتن ساده و سخت است شاعر زیستن

عصر خون، عصر جنون، عصر ز خود بیگانگی
نه، گزیری نیست شاعر از معاصر زیستن

من غمم، آری، مرا با خود رها کن، در تو نیست
طاقت حتی شبی با غم مجاور زیستن

کار تو تا به دلم تیر غم انداختن است
کار من با غم تو سوختن و ساختن است

کار ما هر دو یک اندازه به دل مربوط است
فرق ما بر سر دل بردن و دل باختن است

بردن و باختن اینجا چه تفاوت دارد؟
گاه پیروز شدن در سپر انداختن است

لشکر چشمِ به خون تشنه تو دشنه به دست
همه آماده با یک نظرت تاختن است

خم ابروی تو کافی ست مرا، اخم نکن
چه نیازی دگر از تیغ به زهر آختن است

عشق آمیختن از عمق دو جان است به هم
کار عقل است که بر جان هم انداختن است

باز در وصف تو من قافیه را باخته ام
تنگنای غزل از قافیه پرداختن است

ای آشنای من تو هم به حرف های من بخند
غریبه ام برای تو، ای آشنای من بخند

قسم به خنده های تو، که دوست دارمت هنوز
به «دوست دارمت هنوز»ِ مدعای من بخند

من از تبار گریه ام، تو از تبار خنده ای
من اهل خنده نیستم، کمی به جای من بخند

اگر برای خنده ات بهانه ای نداشتی
غریبگی نکن، بیا به گریه های من بخند

دریغِ خنده های توست از برای دیگران
بخند خوب من ولی فقط برای من بخند

ای که در خلق سزاوار مجیزم کردی
خوار کن در دل خود هرچه عزیزم کردی

با غم دیدن این قدر پلیدی چه کنم؟
رحمتی کن خود اگر اهل تمیزم کردی

خود نجاتم بده از دست زلیخای هوس
ای که از چاه رهاندی و عزیزم کردی

«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»
ساکن این گسل زلزله خیزم کردی

حق گرفتن به گران سختی حق دادن نیست
عدل گستر کن اگر ظلم ستیزم کردی

ظاهرآراسته ای، شهره شهری بودم
خُلق پیراسته و خَلق گریزم کردی

ای گل در انتظار تو چندین بهار رفت
آه از بهار عمر که در انتظار رفت

گفتی به روزگار غم از سینه می رود
اما غم تو ماند ولی روزگار رفت

عشقت به اختیار نکردم من اختیار
بی اختیار از کف من اختیار رفت

در کوششم هنوز که پنهان کنم ز غیر
ظلمی که از تو بر دل من آشکار رفت

شادم اگر به درد غمت می خورد دلم
آخر دل شکسته من هم به کار رفت

نظرات کاربران درباره کتاب قرار